تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم


راننده ی تاکسی سیاست مدار بزرگی ست. کل کابینه را می شناسد. اصلاحات را بازی می داند. مجلس را از خودشان. اعتقاد دارد این کشور هیچ گاه درست نخواهد شد. نگه دار آقای راننده.

همین جا؟

بله.

می ایستد و پیاده می شوم. دست ها در جیب بارانی، راه می افتم.

فریادی به گوش می رسد: پول، کرایه تان آقا.

حلالم کن رییس، باور کن قضیه فقط به پول خرد برمی گردد. هیچ ربطی به مواضع سیاسی شما ندارد. در جهت عمود بر خیابان، به راه ادامه می دهم.



+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 22:5  توسط رستم جهانگشا  | 


برگ­ها زیر پایم صدا می دهند

اولین کیف مدرسه

اولین بیست

اولین عشق با شوهر و کودکش رد می شوند

 

سکوت گاهی سقف می شود، پناهم می دهد

گاهی باد می شود، می رقصاندم

و گاهی

فقط شلاق است

 

مراد می گفت: دیوانه ای

سعید می گفت: آدم نمی شوی

مادر می گوید: نگرانم

همسایه ها می خندند

حق با شماست، خواهم رفت



+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 21:27  توسط رستم جهانگشا  | 

 


بنده به نوبه­ی خود از اعضای محترم شورای اسلامی شهرستان و هم چنین شهردار غیور تالش تشکر می­کنم. واقعن جای بسی خرسندی­ست که با تلاش شبانه روزی این افراد زحمت کش تمام مشکلات شهر حل شده و فقط بحث مجسمه­ی رستم کلاه چرمینه باقی مانده است. با درایتی که در این عزیزان سراغ دارم و هم چنین نبوغ  بنده به زودی این مشکل هم مرتفع خواهد گردید. از شهردار محترم خواهشمندم جایزه­ی این استاد فرهیخته را به حساب قرض­الحسنه­ام در بانک قوامین سوییس واریز نمایند. بدیهی­ست این مبلغ صرف امور خیریه نخواهد شد و در راه هزینه­ی تحصیل فرزندم در دانشگاه مجازی واحد للکه­سر صرف خواهد گردید.  پیشنهادها:

مجسمه ی رستم به رنگ شادی ساخته شده است. چون رنگ­های شاد باعث ترویج فرهنگ منحط غربی می­شود و امکان دارد شهردار محترم که کشتی گیر است خدای ناکرده معتاد شوند پیشنهاد دارم ابتدا کل مجسمه (از دم اسب تا فرق سر رستم) گِل مالی و در مرحله­ی بعد با رنگ مشکی رنگ آمیزی شود. البته چون از چند سال پیش مشکی رنگ عشق شده و عشق انسان را کور و کر می کند ترجیحن رنگ طوسی (خاکی) پیشنهاد می­گردد.

رستم سبیل دارد. ملت قهرمان تالش مگر رستم توده­ای بوده؟ پیشنهاد می شود این سبیل از بیخ کنده شود و به جای آن ریش مناسبی به سبک ستار قدیم و ایرج جدید (ایرج خودمان را می گویم. ایرج پ) نصب گردد. در طراحی، ساخت و نصب این ریش حضور ایرج ضروری است.

پوشاندن یک دست کت و شلوار خاکی رنگ و پیراهن یقه بسته­ی طوسی و جوراب سفید به رستم. تا دیروز مبارزه­ی ما با دشمنان مسلحانه بود امروز به علت اوضاع حساس منطقه جنگ فرهنگی شده است. هر یقه­ی طوسی بسته­ای چون بمبی هسته­ای در دل دشمن تاثیر گذار است. در خرید پارچه حضور آقا عبدا... ضرورت دارد.

همراه کردن مجسمه­ی خانمی محجبه با رستم. چون این رستم 24 ساعت شبانه روز در دیدرس مردم است و چون در این شهر دخترهای دم بخت زیاد هستند امکان رواج فسخ و فجور هم چنین شایعه سازی دستگاه­های بیگانه زیاد است. بهتر است خانمی همواره در صحنه حضور داشته تا دنیا فکرهای بد نکند و فکر دختران محجبه­ی ما هم چندان منحرف نگردد. در طراحی این قسمت حضور خانم ن. ا. م  ضروری است.

عوض کردن جهت مجسمه. مجسمه را فقط تالشان نمی­بینند. مسافران از اقصا نقاط ایران مجسمه را می­بینند. چون مسافران پرخطر از جمله قزوینی­های غیور از سمت جنوب تشریف فرما می­شوند دیدن  پشت سر اسب­ها و رستم خوبیت ندارد. امکان دارد بعضی انگیزه­های شیطانی آن­ها که با تلاش شبانه روزی طی 30 سال اخیر ریشه کن شده و رییس جمهور محبوب در دانشگاه کلمبیا خبر این موفقیت بزرگ را داده، دوباره فوران کند و کاری که نباید بشود اتفاق بیفتد. خین و خین ریزی شود و باقی ماجرا. بهتر است سمت مجسمه را عوض کنیم تا کار به جاهای باریک نکشد.

 توصیه می­کنم در قسمت عقب اسب­ها 12 ردیف بلوک سیمانی کار گذاشته شود. از قدیم گفته­اند کار از محکم کاری عیب نمی­کند. البته این بلوک­ها باید فاقد هر گونه رنگی باشند. همین خاکستری خوب است. در این قسمت حضور آقا کورش ضروری می­باشد.

فعلن این پیشنهادها را داشته باشید تا بعد. البته عمو فتح­ا... نگران نباشند. به فکر ایشان هم هستیم. هنگام ترمیم مجسمه ایشان می­تواند دور میدان قدم بزند و هر جنبنده­ای که قصد ضربه زدن داشت را فلفور با ضربه­های خط­­کش جوبی­اش بخشکاند.  

***

پی نوشت: با عرض پوزش، متن را در ورد و با رعایت نیم فاصله ها نوشتم که بلاگفا نیم فاصله ها را یک جا درج کرد. در فرصتی مناسب اصلاح می کنم. 

   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 21:44  توسط رستم جهانگشا  | 


یکی از کارهای دولت تدارکات انواع و اقسام راهپیمایی هاست. 22 بهمن، 12 بهمن، روز قدس، روز دانشجو و از این قبیل. امروز ما شاهد نوع دیگری از راهپیمایی ها هستیم. در همین روزها، همین مناسبت ها و بیشتر همین مکان ها. ابتکار دیروزی ها دست و پای خودشان را سخت بسته است. و تاریخ معاصر و حتا باستان کم از چنین رویدادهایی ندارد.

 تجمعات جدید حضوری مردمی و غیر رسمی ست. آن ها بیشتر به سان اجتماعات ان. جی. اُ ها در نقاط دیگر دنیا هستند. این حرکت جدید بعد از انتخابات ریاست جمهوری دوره ی دهم شکل گرفت. این حرکت در قیاس با شکل سنتی و کنترل شده ی دولتی مدرن محسوب می شود. حکایت از جامعه ای پویا دارد. جامعه ای که خواستار تغییراتی از راه هایی مسالمت آمیز است. جامعه ای که حرف خود را به ابتدایی ترین و شاید سهل ترین شکل ممکن بیان می دارد.

با فعال شدن حرکت هایی این چنینی تقابل ایده ها و آرمان ها میان طیف رسمی و مردمی آشکار می شود. این تقابل بدون هیچ تردیدی به نفع حرکت های مردمی به پایان خواهد رسید. مطالعه ی تاریخ ملل رسیدن به این نتیجه را سهل می کند.

 خسرو پرویز گمان می کرد تمام جهان گوش به فرمان اوست. می اندیشید هیچ پادشاهی نباید به خواسته هایش نه بگوید. حالا نعمان پادشاه حیره که دیگر رقمی محسوب نمی شود. آن هم در برابر خواسته ای بی ارزش، خواستگاری از دختری فقط. و یزدگرد سوم که اعراب را مشتی پابرهنه می دانست و خبر از چهارگوشه ی امپراتوری اش، و مردمان پابرهنه ی دیارش نداشت. مردمانی که نجات دهنده ای را در جستجو بودند. فروغی هم نبود تا ندای شان دهد: نجات دهنده در گور خفته است. سلطان محمد خوارزمشاه هنوز مقهور گوش به فرمانی سربازانش بود که سپاهیان چنگیز آوار شدند. و او در بهت که چرا سربازان پر یال و کوپالش چنین مرعوب می شوند. آن ها چرا با دل و جان نمی جنگند؟ سلطان حسین وقتی محمود افغان تا نزدیکی های دروازه ی اصفهان رسید هنوز از شوکت سلطنت می شنید و این که مردمان چقدر سلطان را دوست دارند. سلطان حسین از مدت ها قبل بازنده ی کارزار محمود بود. آن جا که  نخبه های دیارش را به بهانه های واهی سربه نیست می کرد. حکایت محمدرضا شاه هم نقل هر کوی و برزنی ست. مردمان اعتراض می کردند و اطرافیان آن ها را اقلیت کوچکی می خواندند که انگلیسی ها محرک حضورشان هستند. آن ها خس و خاشاکی بیش نیستند. محمدرضا دیر فهمید. زمانی که سوار بر بالگرد تهران زیر پایش را دید و میلیون ها نفری که علیه اوشعار می دادند. علیه من؟ من که عمری کمر به سربلندی این قوم بسته ام؟. و هر آنکه را دیدم و شنیدم سر تا پا امید بود و وقدردانی. پس این ها  از کجا آمده اند. پس چرا این ها را من ندیده ام. کجا بودند این همه مخالف. می گویند شاه در همان روز مرد. و کسی که بعدها حکم می راند مرده ای بیش نبود.

کمی مردم داری اگربود، کمی سیاست مداری اگر بود، کمی... آن وقت ما نیز سری در سرها داشتیم. و مدام اشتباهات گذشته را تکرار نمی کردیم. آینده را، هرچند به وضوح می شود پیش بینی کرد، به انتظار می نشینیم..

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 21:12  توسط رستم جهانگشا  | 


آدمی مثل میلیون ها آدم دیگر را پستی می دهیم. گیرم کمی سابقه ی سخنرانی دارد، کمی تدریس کرده، درس خوانده و غیره. بعد رفته رفته جایگاهش را بالا می بریم. القاب دهن پرکن به او می دهیم. از او به هیچ وجه انتقاد نمی کنیم. بعدها خود به انتقاد کننده ها می تازیم.  

خنده دار است. و فکر کنم تمام این ها زاییده ی ذهن راحت طلب خودمان است. ذهنی که مدام دنبال قهرمانی ست. کسی که بیاید و آن ها را، ما را، جهان را از شر هر چه ظالم و خودکامه است برهاند، یقه ی بدکاران را بگیرد و الخ. مردان در خوشی و آسودگی باشند و هر بار اراده کنند زنی به دیدن شان برود. علاوه بر ذهن راحت طلب و ساده اندیش ردپای تفکرات مردسالار را هم، می شود شناسایی کرد...



+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 21:20  توسط رستم جهانگشا  | 

 


موضوع: مجسمه رستم کلاه چرمینه

سلام آقای باکرم. سلام علیکم. معذرت می خوام می تونم چند دقیقه ای وقت تان را بگیرم؟ مجوز طبقه سه می خواهید؟ خیر، در مورد رستم کلاه چرمینه چند سوال داشتم. آقا جان رستم کلاه چرمینه چه ربطی به بنده دارد. برو از تاریخ دان ها بپرس. نه، نه می خواستم در مورد مجسمه رستم سوال کنم. مجسمه؟ کدام مجسمه؟ مجسمه دیگر، همان که در میدان روبروی پارک نصب شده. کدام میدان، کدام پارک؟ مگر ما چند پارک داریم؟ ما پارک های زیادی داریم. پارک سیاه داران، پارک سه درختی، پارک پنج درختی، پارک سه کنج سنتی، پارک سه کنج مدرن، پارک پنج درختی شیر آب دار، پارک حیاط شهرداری، پارک حیاط دخانیات، پارک حیاط منزل پدری باز هم بگویم. نه آقای باکرم منظورم همان میدان روبروی بانک ملی مرکزی است. پسرجان اشتباه گرفته ای. بانک مرکزی در تهران است. بنده عضو اصلی شورای اسلامی تالش هستم. نه، نه منظورم.. خفه، نه نه ت رو به عزات می نشونم خفو شو پدرسوخته. (در این لحظه آقای باکرم خط کشی چوبی را از جیب بغلی کت بیرون آورده و خبرنگار باشگاه جوانان چوکا را دنبال می کند).

سلام آقای پروایی. نگاه می کند و جوابی نمی دهد. آقای پروایی بنده خبرنگار هستم. به به خبرنگار، چای و شیرینی بیاورید. بسم ا... الرحمن الرحیم. این جانب الحاج ایرج پروایی دارای مدرک لیسانس از دانشگاه هستم. بنده در این دوره با تلاش فراوان به مدال نقره دست یافتم و تلاش می کنم تالش را مثل ونیز توریستی سازم. برای این کار با برادران اُروس هماهنگی های لازم را صورت داده ام تا آب رود وَلگا را هر چه بیشتر وارد دریا نمایند. در این راستا از ملت قهرمان اُروس تقاضا کرده ام تندتند به دستشویی رفته و آب های زاید خود را سریع تر آزادسازی نمایند. تا تالش هرچه سریع تر زیر آب رفته و تبدیل به ونیز گردد.. آقای پروایی ببخشید من فقط سوال کوچکی داشتم. عجله نکنید همه چیز به نوبت. (بعد از 45 دقیقه سخنرانی پایان می یابد و نوبت سوال بنده می رسد) آقای پروایی نظرتان در مورد رستم کلاه چرمینه چیست؟ رستم کلاچرمینه از اولین لیسانسیه های تالش محسوب می شود. ایشان لیسانس را در عرض کمتر از یک سال اخذ می نماید. آقای پروایی ببخشید خواستم فقط در مورد مجسمه بدانم؟ یعنی چه؟ یعنی این که شما با انتقال مجسمه موافق هستید؟ اطلب علم حتا فی سین. ببینید شما هنوز جوان هستید. اگر رستم احساس کند که علم در سین است باید برود از دست ما کاری ساخته نیست. پسر جان همواره شما را به علم توصیه می کنم. آقای پروایی مجسمه، من از مجسمه حرف می زنم. مگر من از چه حرف می زنم. این قدر دنبال حاشیه نباشید به جای این کارها بروید چند مدرک بخرید، ببخشید اخد کنید. علم جانم، علم. بلخره نفهمیدم شما مخالف هستید یا موافق؟ بسم ا... الرحمن الرحیم این جانب الحاج ایرج پروایی دارای مدرک لیسانسیه از دانشگاه... ما با اجازه رفع زحمت می کنیم. خداحافظ.

سلام آقای حسین پور. سلام علیکم. متوجه نشدم چه فرمودید؟ عرض کردم سلام علیکم. پس خواهشن کمی بلندتر صحبت بفرمایید. جنابعالی؟ من خبرنگار هستم. شما خبرنگارها چرا برای تالش میدان تره بار احداث نمی کنید؟ چرا ترافیک تالش را حل نمی کنید؟ چرا مشکلات صنف شهید پرور بزازها را رفع نمی کنید؟ چرا مسکن تهیه نمی کنید؟ چرا.. آقای حسین پور بنده فقط خبرنگار هستم. چرا برای تالش سینما نمی سازید؟ چرا... آقای حسین پور این ها که وظیفه ی خبرنگار نیست؟ پس وظیفه ی من است. شما باید این مشکلات را رفع کنید. چشم، فقط خواستم نظرتان را درباره ی مجسمه رستم کلاه چرمینه بدانم؟ مجسمه؟ کدام مجسمه؟ همان مجسمه که درمیدان نصب است. کدام میدان؟ همان میدان روبروی بانک ملی. آها آن میدان را می گویید. آن جا که مجسمه ای نیست. چرا اسب ها و آن مرد. آقاجان بنده را مسخره کرده اید، آن که مجسمه نیست، حجمی نوری است. حق با شماست. خواستم بدانم مکانش خوب است؟ بله، خیلی هم خوب است. پس شما با جابه جایی مجسمه مخالفید؟ صد درصد. کی حوصله دارد الان اسب را کول کند این ور آن ور ببرد ما تازه به آسایشی رسیده ایم. بسیار خوب. (در این حین در به شدیدترین وجه ممکن به هم می خورد. انسانی احتمالن زنی پیچیده در پارچه ای سیاه که شاید چادر است برای لحظه ای صدایی از خودش در می کند. و ورق برمی گردد.) اقای خبرنگار این نوار شما به عقب برمی گردد؟ بله. خواستم برگردانید و جمله "خیلی هم خوب است" را با "خیلی هم بد است" جایگزین کنید. چرا؟ همین جوری. اما.. (دوباره همان سیاه پوش ظاهر شده به طرف خبرنگار حمله می برد و خبرنگار باشگاه جوانان چوکا که فرز بود به هر طریق ممکن از مهلکه می گریزد.)

سلام اقای خداوردی زاده. سلام جانم بفرمایید. من خبرنگار هستم. به به خبرنگار چه شغل شریفی، موهایم خوب است؟ بله آقای خداویردی زاده. خواستم در مورد مجسمه رستم کلاه چرمینه سوالاتی بپرسم. ببینید مجسمه آن است که با بتن مسلح ساخته شود. عیار سیمان حداقل سیصد باشد. میلگردها آج دار و حداقل شماره 16 باشند. با چند متر سیم که مجسمه نمی سازند.. خواستم درمورد تخریب یا انتقال مجسمه سوال کنم. سوال خوبی است. من با تخریب موافقم. می توان دینامیت کار گذاشت. ما در راه سازی این کار را می کنیم. البته با سیم بکسر هم می شود از دو طرف کشید. که حداقل به دو کمپرسی ترجیحن وینچ دار احتیاج است. من با انتقال مخالفم. هزینه بر است. باید سازه که ظریف کاری هم دارد از پی برداشته شود که کار سخت و وقت گیری ست و.. آقای خداویردی زاده پس شما هیچ مخالفتی ندارید؟ نه، چه مخالفتی؟ و هیچ گونه حساسیتی به این موضوع ندارید؟ حساسیت، برای چه؟ این که این مجسمه حالا قسمتی از هویت شهر شده است؟ عجب ولی مهم نیست ما با بتن مسلح بهترش را می سازیم. این که بالاخره رستم از سرداران تالش بوده؟ جدن؟ مگر رستم سیستانی نبود؟ نه، این یکی تالش است و سردار جنگ چالدران بوده. چه حرف هایی رگم کمی تکان خورد اما  می دانید بنده تعهد داده ام طی چهار سال در شورا سکوت پیشه کنم. یعنی چه؟ یعنی همین. در این موارد من فقط سکوت می کنم. (سایه هایی بر دیوار ظاهر می شوند) پس شما نظری ندارید؟ سکوت. پس با جابه جایی موافقید؟ سکوت سکوت

سلام خانم اطهری؟ باز هم شما. آن سری ادب نشدید؟ فقط سوالی داشتم خانم اطهری. اولن این طور خودتان را به من نزدیک نکنید. تشریف ببرید از پشت در مصاحبه کنید. خانم اطهری.. خانم نه، خواهر. ببخشید خواهر اطهری از صورت شما که چیزی پیدا نیست؟ تشریف ببرید بیرون تا خودم اقدام نکرده ام. چشم. (از این به بعد مصاحبه از پشت در ادامه یافته است) خواهر اطهری نظرتان درمورد مجسمه رستم کلاچرمینه چیست؟ بسم ا.. الرحمن الرحیم. ملت غیور تالش ما انقلاب نکرده ایم که عناصر مجهول الهویه ای چون رستم در وسط شهر ما جولان دهند. شهری که دختران دم بخت زیادی دارد. و هر آن ممکن است دیدن این مرد آن ها را از راه راست منحرف سازد. ما هم چنان که انگلیسی ها را از مملکت اخراج کردیم و حتا کمپانی نفتی شل را از پایتخت بیرون و به مناطق محرومی چون عسلویه تبعید کرده ایم و عناصر فاسد آن هر روز از خدا طلب آمرزش می کنند باز هم می توانیم. می توانیم این مرد فاسد که چشم طمع به دختران دم بخت ما دوخته است را از شهر بیرون سازیم. خانم.. ببخشید، خواهر اطهری پس شما موافق هستید؟ با اجازه پدر و مادرم و بزرگ ترها.. ببخشید ببخشید خواهر در مورد مجسمه پرسیدم؟ ساکت. پسره ی غولِی بانی، با آن موهای ژل زده و وز وزی ات. برو گم شو. (در این لحظه در باز می شود و آن پارچه ی سیاه که از مدتی قبل خبرنگار باشگاه جوانان چوکا را تعقیب می نمود ظاهر می شود و با دو حرکت آب چاکی خبرنگار نگون بخت را نقش زمین می سازد. خبرنگار به سان ماتریکس بلند شده از مهلکه می گریزد. شبح سیاه در حالی که فریاد می زند انرژی هسته ای حق مسلم ماست خبر نگار را تعقیب می کند)



  

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 20:20  توسط رستم جهانگشا  | 

 


در جوار یکی از شلوغ ترین جاده های کشور (آستارا- رشت) بیمارستان جدید تالش کلنگ خورده است. بیمارستانی که تالشان سالیان دراز چشم انتظار دیدن پی ساختمانش بودند. نمی دانم کدام کارشناسی حکم به ساختن بیمارستان در چنین مکانی داده است. این مکان به هیچ عنوان مناسب برای ساخت بیمارستان نیست. این جاده به خودی خود مشکلات فراوان دارد و خواهد داشت. هم جواری بیمارستان با این جاده از هر لحاظ که حساب کنید جلوه ی خوشایندی ندارد. بیمارستان مرکزی برای آرامش است. جایی که بیماران دور از هیاهوی اجتماع به بازپروری جسم خسته خویش مشغول می شوند.

 تنها توجیه برای ساخت بنا در این مکان اولویت های اورژانسی می تواند باشد. اما اورژانس فقط بخش کوچکی از یک بیمارستان است. و با توجه به نیاز منطقه که وجود مراکز تخصصی درمان است این مکان فاقد فاکتورهای اولیه برای ساخت می باشد. از این ها گذشته تکلیف کمربندی شهرستان هنوز نامعلوم است. با وجود طراحی اولیه مسیر و اذعان به این موضوع که نقشه ی اجرایی همواره با این طرح های اولیه تفاوت بسیار خواهد داشت مکان یابی بیمارستان به فجیع ترین شکل ممکن صورت گرفته است و نتیجه ی کار علارغم دلسوزی ها و پیگیری ها رضایت بخش نخواهد بود.

 من از مشکلات اراضی در شهرستان تالش اطلاع دارم. می دانم تحصیل اراضی در این دیار کار بسیار سختی ست. اما این ها دلیل نمی شود کاری که می دانیم نادرست است را به قضا و قدر محول سازیم. آقایان! مسوولان! رییسان! بزرگان! تا دیر نشده جلوی ساخت این بنای غیر استاندارد را بگیرید. و مکانش را در جایی با فاصله ی مناسب از شهر و مساحتی بیشتر از چیزی که هست در نظر بگیرید!



+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 8:4  توسط رستم جهانگشا  | 


در تالش دو ناطق بسیار شهیر شدند. یا بهتر بگویم این دو را من مشهورترین ناطق های تالش می دانم. یکی همان ناطقی امام جمعه ی شهر تالش بود و دیگری کسی نبود جز ناطق خواننده ی مجالس عروسی. سرنوشت این دو که درست در تقابل هم قرار دارد بسیار جالب است. اضافه کنم که حالا هردو سرپا هستند و هر یک در گوشه ای روزگار می گذرانند.

***

ناطقی

دوران جنگ ناطقی امام جمعه ی اهل تشیع تالش بود. مردی چاق و قوی هیکل با ریش انبوه سیاه و شایعاتی که به اندازه تک تک موهای روی صورت، پشت سرش جریان داشت. بیشتر آن چه از ناطقی می دانم بر شنیده ها استوار است اما دیده ها هم کم نیست. دیده ها مکملی برای شنیده ها بود و بیشتر شایعات را، شاید تایید می کرد. مادامی که  در تالش حضور داشت تمام مسایل جزیی و کلی شهر زیر نظر مستقیم و غیرمستقیم او جریان داشت. این دوران مصادف با دوران ردصلاحیت ها  بود. سرنوشت های بسیاری در این دوره از راه اصلی منحرف شدند و استعدادهای زیادی به هیچ بدل گشتند. عده ی بسیاری آواره شدند و زندگی شان تباه گردید.

تویوتای ضد گلوله ای در اختیارش بود. زمین های کشاورزی زیادی داشت. این زمین ها ارث پدری او نبودند. او اصلیتی مازندرانی داشت و هر آن چه بعدها به نام او به ثبت رسید را، تصاحب کرده بود. حالا چگونگی تصاحبش را خود می داند با خدای خود. شگرد کاری ناطقی مثل بسیاری از مردان دیکتاتور از چند اصل ساده شکل گرفته بود. اول خوی دستور دادن و مالکیت و دوم حواریونی که پیرامونش گرد آورده بود. زندگی اقتصادی و سیاسی نزدیکان را به بهترین شکل ممکن تامین می نمود و همین ها ابزار قدرت راندنش بودند. آن ها در همه ی ادارات حضوری تاثیرگذار داشتند و نیروهای خودی او، می توانست بسیاری از نشدها را به شد بدل سازند.

 در سالی که خشکسالی دمار از روزگار کشاورزان تالش درآورده بود او در خطبه های نماز جمعه به مردم توصیه می کرد آب  مزارع دیگر را  ندزدند. می گفت جزایش جاده ی مستقیمی به جهنم است. از قضا من هم بنا به دلایلی در مسجد حضور داشتم و این حرف ها را خود از زبان ناطقی شنیدم.  شنبه ی همان روز حرف از چاه های عمیق مزارع ناطقی بود و این که بعضی کشاورزان از آب  چاه هایش بی اجازه برداشت  کرده اند.

 شمار زن های صیغه اش را هیچ گاه ندانستم. شایعه ها همواره عددهای عجیبی را مطرح می ساخت که درستی یا نادرستی اش هم برایم به اثبات نرسید. طرفداران گاه جالبی داشت. یکی از آن ها  کسی نبود جز کرق. کرق (با سکون کاف و ر) مرد میانسال بلندقدی بود که همیشه ی خدا ریش داشت برخلاف عقلی که فکر کنم هیچ زمانی نداشت. تقریبن دیوانه بود و با خواهرش در دخمه ای پایین تر از سه راه سینکی روزگار می گذراند. گاهی لباس بسیجی می پوشید، گاهی جلوی اتومبیل ها و مردم را می گرفت، گاهی گدایی می کرد و همه جا ذکر خیر حاجی (ناطقی) را می گفت. شاید بتوان او را از بی ریاترین طرف داران ناطقی دانست. حالا کرق سال هاست از این دیار رخت بر بسته است. و اگر مجالی بود از او در زمان دیگری خواهم نوشت.

از جمله طرفداران عجیب  دیگرش سید بود. آن روزها مسجد جامعه چند نفر مشتری ثابت داشت و من به واسطه ی خرید نان از نانوایی روبرویی مسجد همه را می شناختم. یکی اذان می گفت، دیگری تکبیر می گفت، یکی تفنگ  روزجمعه را پاک می کرد، چای می دادند و از این قبیل کارها. سیدی هم وجود داشت که برخلاف  سیدهای دیگر جوان بود. سید به واسطه شغل پدرش که یکی از خادمان مسجد بود همیشه دور و اطراف مسجد می پلکید.  جوان جالب و سبک عقلی بود و کارهای عجیبی می کرد. از جمله کارهایش جمع کردن پول نذری ها و رفتن به چلوکبابی بود. به گارسون ها حسابی می رسید و انعام خوبی می داد. بعد از غذا از بساط محقر روبروی چلوکبابی سیگار موری می خرید و با ژست فراوان دود می کرد. می گفت مور آدم را سرد می کند. ما چیزی نمی گفتیم در حالی که همه می دانستیم پول ها را از کجا آورده است.

تنها ضرر مستقیمی که من از ناطقی دیدم مربوط به باشگاه بود. در باشگاه پوریای ولی مشغول تمرین بوکس بودیم که گفتند سالن را تعطیل کنید. بزرگان علت را پرسیدند و شنیدند حاجی می خواهد تمرین کند. غرغرها کردند ولی کاری از پیش نبردند. حاجی با خدمه وارد و ما خارج شدیم. به غیر از این برخورد چندین بار دیگر در مراسماتی رو در رو شدیم. و در بیشترشان من جایزه ای از دست حاجی گرفتم و او به سبک آخوندها تشویقم کرد برای درس خواندن و غیره.

 اواخرکار بیشتر مردم از دستش ذله شده بودند. همه می خواستند به نحوی دیگر او نباشد. فکر کنم بیشترین دلیلش همان خصلت دیکتاتور منش او بود و حرف هایی که درباره ی نقشش در ردصلاحیت ها بر زبان ها جاری بود. یاری نماینده ی کنونی تالش، که فرد ناشناسی محسوب می شد، قول داد این کار را (اخراج ناطقی را) به انجام خواهد رساند. می گفتند نماینده های قبلی یا زورشان نمی رسید و یا خود از عوامل ناطقی بودند ولی یاری فرق می کند. او خود اطلاعاتی است و زورش می چربد که چربید. یاری به مدد همین شعار که دهن به دهن در تالش می گشت نماینده ی مجلس شد و ناطقی از تالش به یکی از شهرهای جنوبی نقل مکان نمود. سال ها هیچ اثری از او نبود. حتا شایعه ها هم در شایعه خانه ها مخفی بودند تا این که آن اتفاق ناگوار افتاد. پسرش برای سیاحت و دیدار از شهر محل تولدش به تالش آمد. با پسر راننده ی سابق پدر، گشتی در شهر می زنند. تصادف می کنند و هر دو می میرند. تازه بعد از این اتفاق بود که شهر دوباره پر شد از اسم ناطقی. همه از دست تقدیر حرف می زدند. این که چطور تقدیر او را به تالش کشاند و در شهری که خاطره ی خوبی از پدرش به یاد نداشت جان او را گرفت.

چند وقت پیش که بعد از مدت ها دوستی قدیمی را دیدم و دانستم جنوب نشین است و اتفاقن ساکن همان شهر ناطقی؛ پرسیدم او را دیده ای؟ گفت بله و چقدر تحویل گرفت تمام فکرش در تالش بود هنوز..  

***

ناطق

قضیه ناطق به کلی با ناطقی متفاوت است. تمام خصلت های مشترک شان فقط به اسم بر می گردد. شاید در دوران تحصیلِ ناطق، او را هم به اجبار سر خطبه های نماز جمعه ناطقی آورده باشند. شاید او هم در آن سال ها که سن و سال چندانی نداشت از نزدیک امام جمعه را دیده باشد. احتمال فراوان دارد انجام این کار.

 ناطق در لیسار شهرتی به هم زد. اصلیتی لیساری داشت. اولین بار در مجلس عروسی همسایه مان دیدمش و کنجاو شدم تا بشناسم این خواننده ی خوش صدا را. گفتند ناطق است و از لیسار آمده. تفاوت ناطق با بقیه خواننده های عروسی فقط صدا نبود. او در سال هایی که همه به ترانه های شیش و هشتی بسنده می کردند شروع کرد به خواندن نون و پنیر سبزی، لبخند سپیده، ستاره های سربی و غیره. همین اجراهای متفاوت او را شهره ی عام و خاص کرد. اجراها با گام های بالا که کار بسیار سختی بود را با کیفیتی عالی به انجام می رساند و روز به روز بر شهرت و محبوبیت اش افزوده می شد. برای عروسی ها باید از مدت ها قبل نوبت می گرفتی. ناطق چند سالی در اوج بود تا این که به مواد مخدر آلوده شد و دوران افولش آغاز گردید. دیگر آن ناطق انرژیک سابق نبود. از این ها گذشته مواد مخدر باعث سوء شهرتش شد. مردمان میل زیادی برای دعوت از او نشان نمی دادند. اعتیاد او زبانزد ساکنان شهر بود.

به همین منوال چند سال آزگار سپری شد و می رفت کم کم، ناطق به یادها سپرده شود که خبری خیلی ها را خوشحال نمود، ناطق مواد مخدر را کنار گذاشته است. خبر درست بود. با اراده ای استوار عزم جزم کرده بود برای غلبه بر اعتیاد. برای همه ی دوستان پیغام فرستاد که دیگر ترک کرده ام. می خواهم دوباره آوازخوان شهر باشم و ملتی را شاد کنم. کلبه ی ساحلی کوچکی در جوار دریای کاسپین اجاره نمود. برای اینکه به همه ثابت کند پاک است و هنوز می تواند بخواند و خوب بخواند. پیغام فرستاد بیایید که شب ها ناطق شما خواهد خواند. نوازنده دعوت کرد و شب ها در جوار ساحل لیسار ساعات خوشی را برای دوستداران موسیقی رقم زد. این برنامه ی شاد که هر شب اجرا می شد و طرفداران بی شماری یافته بود ده روزی بیشتر دوام نیاورد. مسوولان شهر از ترس اینکه جوانان تالشی جهنم را قروق کنند و لهو و لعب جای درس و... را بگیرد برنامه اش را به تعطیلی کشاندند. چند صباحی بعد از این اقدام، خبر رسید ناطق، به جمهوری آذربایجان رفته و آن جا برنامه اجرا می کند. ماه ها آن جا ماند و بازارش حسابی داغ بود. بعدها گفتند بازگشته اما دوباره بازمی گردد. حالا گاه گاهی در بعضی مراسم عروسی شرکت می کند و هنوز جزو بهترین هاست.

هنر اجرای برنامه در عروسی ها و مجالس شاد هنر شاید والایی نباشد. یکی سری اجراهای تکراری و دم دستی. اما همین هنرمندان، در دیدگاه من جایگاه والایی دارند. و من تا عمر دارم به سبب لحطه های خوبی که ناطق نصیبم کرده است وامدار او خواهم بود. امیدوارم هر جا که هست پیروز باشد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 0:41  توسط رستم جهانگشا  | 


سلام جناب آقای بهمن محمد یاری

 می دانم که وقت ندارید. لقبی برایتان نمی نویسم که آن را توهین به خود می دانم و شاید به شما. لابد اطلاع دارید چه بسیار خان های بختیاری برای گرفتن لقبی، بله فقط لقبی، از دولت بریتانیا چه فاجعه ها که نیافریدند. حتمن شنیده اید بریتانیایی ها به واسطه دادن القاب از چه امتیازها که بهره نبردند. قاجارها هم خود استاد این کار بودند. کمال الملک مرحوم حاتمی را شاید دیده باشید. در بهتم از این قوم. بعد از گذراندن چنین تاریخ پرصفحه ای هنوز اشتباهات پیشینیان را  با شدت هرچه تمام تکرار می کنند. و هم چنان به القاب پوشالی افتخار می کنند. در بهتم که چگونه فقط نوشتن پرده ی تبریک بی ارزشی مقام اداری شخصی را بالا می برد.

 آقای محمدیاری بی گمان فکر می کنید راقم این سطور از زیر و بم سیاست و جمع کردن رای بی اطلاع است. که اگر نبود چنین حرف هایی بر زبان نمی راند. شاید حق با شما باشد. شاید از سیاست هیچ اطلاعی نداشته باشم. اما مردم را می شناسم. عمری ست با آن ها زندگی می کنم. می دانم این مردمان نگون بخت حتا گول این پرده ها را هم می خورند. اما که چه؟ در قرن بیست و یک هنوز مردمان شهرستانت به واسطه ی چند پرده، چند سیم کارت و غیره باید به شما رای بدهند؟ این برای شما مایه ی سرافکندگی نیست؟ وجدانتان درد نمی گیرد وقتی چنین کارهای از رده خارجی هم چنان در شهرستانتان رواج دارد؟ آیا دلیل این کار را می دانید؟ من دلیلش را می گویم. اما ابتدا اجازه دهید خاطره ای تعریف  کنم. با عزیزی بحثی داشتم. استاد تاریخ بود. طرفدار سرسخت رضاخان. من منکر کارهای درخشان رضاخان نیستم. رضا خان در تاریخ معاصر ما جزو سربلندهاست. با این همه باز هم درد جامعه را نشناخت. پارادوکسی است این مرد. هم می توان به واسطه ی حفظ مرزهای کشور او را ستود و هم به واسطه ی بنای غیر اصولی اش مذمتش کرد. دوست تاریخ دانم گفت: رضا خان ناچار بود. در جامعه ی آن روز ایران فقط زور پاسخ می داد. اکثریت مردم بی سواد بودند و...

گفتم اگر اکثریت مردم بیسواد بودند و صلاح شان را نمی دانستند این رضا خان بود که باید باسوادشان می کرد. و با سوادی به زور نیست. گفت نمی شد زمان می برد. گفتم درست است زمان می برد ولی باز تا این دوره به طول نمی انجامید. لا اقل حالا می توانستیم نفسی بکشیم. باور می کنید، حرفم را قبول کرد.

حالا حکایت شماست. مردمان شهرستانت در فقرند، بیسوادند، اطلاعات درست ندارند و عجیب این که شما، نه تنها شما، بل هر که پای در این رقابت می گذارد، می خواهند از این نقطه ی ضعف مردم استفاده کرده و رای جمع کند. مردافکن است غور در چنین اندیشه ای، بیچاره ات می کند.  برای تان نگران کننده نیست این حجم از فقر، نادانی، بی اطلاعی. مسوولیت دانایی این افراد با کیست؟ لابد تقصیر را به گردن فرماندار، بخشدار و چه بدانم چنین پست هایی می اندازید و آن ها هم به نوبت کسان دیگری را محکوم می کنند تا دوباره به مسگرشوشتری برسیم که انگار گنه کار تاریخی این سرزمین است و جز او هیچ گناهکاری نیست.

بهمن محمدیاری هر بار که افتخار داده از پایتخت به این دیار قدم رنجه می کنید دیدن پرده های بیشمار به غرورتان نیفزاید آقای وکیل. هر پرده ای حکم از محرومی، محرومانی می دهد، حکم از نادانان و چاپلوسان می دهد و آزار دهنده است. توهین به شعور انسانی ست. بیشتر از 10 سال است نماینده ی این دیار هستید و هنوز که هنوز است حکایت همان حکایت دردآور قدیمی است.

در آخر اما حرف اصلی ام را می زنم. جمله های بالا شاید دستگرمی بود برای گفتن حرف دلم: با اسماعیل حسن زاده رقابتی میلیمتری داشتید. دانشجوی دکترا بود، نبودید؛ سخنور بود، نبودید؛ تکراری نبود، بودید؛ ساکن تالش بود، نبودید؛ زندگی تقریبن شفافی داشت، نداشتید. با این همه شما به مجلس رفتید و او نرفت. لابد دلیلش را می دانید. زرنگی و این طور مسایل بماند حسن زاده هم در اندازه های خودش زرنگ بود. تنها عامل تالش بودن تان بود. آن شب آخر من شاهدم که بر این مردمان چه  گذشت. حتا کسانی که رای شان یاری نبود، کسانی که اصلن رای نداده بودند. آن ها نگران بودند. نگران زبان شان، قوم شان، شهرشان. فقط این حس قوی بود که شما را به صندلی مجلس رساند و نه دیگر هیچ. به احترام این حس، بهمن محمدیاری چه کرده ای؟ حالا کم کم به سال دوازدهم می رسی و با اوضاعی که من می بینم و قبل ها در یادداشتی با عنوان نماینده مجلس بودن در تالش حرکت در لبه ی تیغ آورده ام شما به زباله دانی افکار عمومی تالش خواهید پیوست.

هول نکنید از واقعیت هیچ فراری نیست فقط می توانید صورت مساله را پاک کنید یا به پیشنهادم بیاندیشید. استان تالش را به ثمر برسانید. پیگیر این طرح باشید. وقت باقی مانده تان را به این امر اختصاص دهید. از راه هایی که می شناسید هیئت دولت را در فشار بگذارید. خود من حالا دیگر با گزینه ای به نام استان تالش با احتیاط برخورد می کنم. دودلم و شاید حتا مخالف باشم. فکر کنم استان گیلان و تالش گزینه ی بهتری باشد برای تحقق یافتن.

 گیلل ها همسایه های خوب ما هستند. یک عمر به خوبی در کنار هم زیسته ایم شکی در این مساله نیست. منتها سهم ما از استان گیلان چقدر است؟ شما به عنوان نماینده ی پهناورترین شهرستان استان آیا به این موضوع اندیشیده اید؟ این که اگر اسم استان کنونی گیلان، تالش بود اندیشمندان گیلک چند سال تاب این اسم را می آوردند؟ چند سال سکوت پیشه می کردند؟ نماینده هاشان که باید مظهر افکار عمومی مردمانشان باشند این همه سال از ترس (من دلیلش را ترس می دانم) لام تا کام در مجلس سکوت پیشه می کردند؟ و حتا آوردن نام استان تالش را جرم می دانستند؟ یا از زاویه ای دیگر آیا در آن صورت اندیشمندان تالش با این خواسته ی به حق گیلکان همراه نمی شدند؟

جواب این سوال ها را بهتر از من می دانید. و بهتر از من می دانید دین تان را به این سرزمین. محافظه کاری و ترس را کنار بگذارید. حرف بزنید از قوم تالش، از قدمت شان، نهراسید ما هیچ جایی برای رفتن نداریم. جدایی طلب نیستیم خاک مان همین خطه است. بگویید این زبان باستانی در حال انقراض است باور کنید خیلی از همسایه های شما در مجلس حتا نمی دانند تالش زبانی هم دارد. به آن ها بگویید رازهای این قوم را. بگویید که چه طور از مردمان شهرستانت بارها و بارها می پرسند مگر گیلان تالش هم دارد. بهمن محمدیاری این کار را به تعویق نیندازید و یادتان باشد این تنها راه نجات تان است!  

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 22:53  توسط رستم جهانگشا  | 


اوایل خوب بود. ترافیک بود، باران می بارید تازه من هم سرپا بودم. کیفی انداخته بودم روی دوشم و چمدان چرخ دار را هم گذاشته بودم روی زمین، درست در دیدرس چشم هایم و حتا جایی که دستم آن را لمس می کرد. بلاخره تهران بود و داخل اتوبوس شرکت واحد بود. ما شهرستانی ها هم دیگر ملکه ی ذهن مان شده که پایتخت پر از دزد است. تازه این دزدها فلفور شهرستانی ها را شناسایی می کنند و اگر گوشت تن شان بدمزه بود اقلکن جیب شان را خالی می کنند.  مسیر را هم بگویم تا شفاف سازی به اوج خودش برسد. آقاجان! خانم جان! این حقیر از میدان هفتم تیر به طرف ترمینال غرب راهی بودم. باران همیشه ی خدا سرحالم می کند. سرم گرم بود به پیاده روها، رفتن ها، آمدن ها، بی قراری ها، ویترین ها، مدهای جدید. بعد اوضاع عوض شد. برق رفت و از آن منظره های جالب دیگر اثر چندانی نماند. فقط نورهای اتومبیل های اطراف بود که تصاویر سوررئالی را خلق می کرد. به وسط های بلوار کشاورز رسیده بودیم که صندلی بغل دستی ام خالی شد و این جانب بعد از تعارف به تمام ایستاده های اتوبوس به آرزوی این دقایقم رسیدم و نشستم. ولی چه سود که باز مشکل ها افتاد. چمدان چرخ دارم را از قبل در پشت درهای آکاردئونی وسط اتوبوس جای داده بودم و جابه جایی آن شی ء ِ تقریبن بزرگ در فضای بین مسافران امکان نداشت. اکنون من روی اولین صندلی بعد از در ورودی وسط اتوبوس نشسته ام و چمدانم درست پشت سرم قرار دارد. اوضاع بد نیست. حواسم شش دانگ معطوف به چمدان است. از بچه گی فکر ما را منحرف کرده اند. تهران آن قدرها هم که می گفتند ناامن نیست تازه ناامنی به دوره ی طیب ها و شعبان بی مخ ها بر می گشت. حالا دزدها جرات نمی کنند جیک بزنند.

اتوبوس در ترافیک سنگین سلانه سلانه پیش می رود. تیپ تفکر زده ام و به مسافرهای اتوبوس گاهی نگاه می کنم. چند صندلی هم خلاف جهت حرکت اتوبوس چیده اند، احتمالن برای دوستی بیشتر و از این حرف ها. این ها کار را کمی خراب می کند. هر از چندی با یکی از این آقایان چشم در چشم می شویم و سریع هر دو چشم ها را می دزدیم.

 زندگی جریان دارد و اولین کسی که حواسم را پرت می کند و ناچار می شوم زاغ سیاهش را بزنم جوانی است که روی یکی از آن صندلی های برعکس نشسته. تا همین چند دقیقه ی پیش فکر می کردم این آقا ایستاده است گردنش را از ترس ریختن سقف اتوبوس کج گرفته است. باید پنج شش متری قد داشته باشد. به عمرم چنین قد بلندی را ندیده ام. بعد از چند دقیقه اوضاع عادی می شود. من –لابد مثل بقیه- به این قد عجیت غریب عادت می کنیم. اما انگار این بشر عادی بشو نبود که نبود. شروع می کند به تکان دادن گردن، سر، دست ها، ابروها و.... خدایا دیوانه شد؟ نکند رعشه ای باشد؟ نکند با من است؟ همین فکر باعث می شود درست در وسط چشم هایش نگاه کنم. نه اصلن مرا نمی بیند. بعد می خندد و با انگشت هایش در هوا شکل هایی رسم می کند. و تازه بعد از این همه ادا اطوار دوریالی این جانب می افتد که بله صحبت از رابطه است آن هم از نوع جنس مخالفش.

خانم ها برای رعایت قوانین و جلوگیری از رواج فسخ و فجور در قسمت پشتی اتوبوس هستند و من هم مثل خیلی های دیگر نمی توانم آن ها را ببینم. تازه تیپ تفکر برگشتن و به عقب نگاه کردن را توصیه نمی کند. این تیپ بسیار دیکتاتور است و تا کردن با آن کار هر کسی نیست. من هم قوانینش را مو به مو اجرا می کنم ولی یک فکر حاشیه ای منصرفم می کند: یارو دارد کیفش را می کند آنوقت تو قیافه ی شش در چهار گرفته ای که چه بشود؟ تازه این جا اصلن کی تو را می شناسد؟ همین فکر از راه به درم می کند. برق آسا بر می گردم و به بهانه ی برانداز کردن چمدانم به عقب نگاهی می اندازم. یک حس که عقلش را از دست داده در گوشم زمزمه می کند: خدااااا همه ی اتوبوس مات و مبهوت وجنات تو بودند و این چرخش ناگهانی همه را انگشت به دهان گذاشت. اما من کارهای مهم تری دارم می خواهم طرف دوم رابطه را شناسایی کنم. و این کار به چهار بار چرخیدن احتیاج دارد که می چرخم و سرانجام موفق می شوم. دختر موهای سفید و احتمالن رنگ شده ای داشت. فکر کنم روی کف اتوبوس نشسته بود. از این موضوع خوشم آمد. احتمال دادم از آن هنری های پست مدرن باشد.

 چهار ایستگاه بعد پسر با اشاره های ابرو پیاده شد و دویست و پنجاه تومان به راننده داد، یعنی دو نفر. فکر کنم تمام اتوبوس دختر را هم بدرقه کردند که از قسمت خواهرها پیاده شد و تازه فهمیدم چه قدی دارد. احتمالن تا زانوهای پسر می رسید. در عوض تا دل تان بخواهد چاق بود. فکر کنم بچه شان انسان متعادلی از آب در بیاید. دست در دست هم به دنبال آرزوهای شان رفتند. در این حین من واقعیت دیگری را هم کشف کردم. این دختر و من کسانی بودیم که بعد از پر شدن اتوبوس و انصراف چند نفر از جلویی ها در ایستگاه هفت تیر سوار اتوبوس شده بودیم. و آن حس احمقانه تا مدت ها فکر می کرد این دختر حسابی غرق وجنات من شده است.

 اتوبوس به حالت عادی برگشت و تازه مسافران متوجه یک میلیون اتومبیلی شدند که روبروی ما قرار داشتند و عین خیال شان هم نبود. بعد از قرنی حوالی میدان آزادی می رسیم. باران هم چنان می بارید و ساعت حوالی 9 شب بود. یعنی این که می شود تا ترمینال قدمی زد و ناهنجاری های جدید پایتخت را شناسایی نمود. همین کار را می کنم.  سبک شده ام انگار و قدم هایم برای خودشان حکومتی به هم زده اند. بعد از 589 قدم، پی به واقعیت تلخ دیگری می برم، چمدان نگون بختم نیست. چشم می چرخانم تا اتوبوس را ببینم. از ترافیک هیچ اثری نیست. دور آزادی همه شتاب گرفته اند. می دوم تا شاید فرجی حاصل شود. آی ی ی ی دزد، دزد.. نه، نه، احمق دزدی که در کار نیست. پس چه بگویم؟ هیچ، در سکوت فقط می دوم. باز هم خبری نیست. در پارک سوار اتوبوس را پیدا می کنم. جز صندلی و پوست تخمه و پلاستیک چیپس هیچ چیز دیگری پیدا نیست.

 این بار واقعن تیپ تفکر می زنم و به طرف ترمینال راه می افتم. چمدان را دو سال پیش از ترکیه خریده بودم. داخلش یک شلوار پارچه ای مشکی با مارک ایکات بود. دو پیراهن گای لاروی داشتم. یکی چهارخانه ریز به رنگ زمینه ی صورتی کم رنگ و دیگری آبی. عطری که پارسال هدیه گرفته بودم، جیورجیو آرمانی که طرف می گفت سرد است. بعلاوه 10 جلد کتاب. از ایران بین دو انقلاب آبراهامیان تا احتمالا گم شده ام سارا سالار.

بلیط تالش را می خرم. اتوبوس بعد از هزار بار چرخیدن دور میدان به علت گرفته شدن صدای شوفر و کمک شوفر  به راه می افتد. صبح سبک بار به تالش می رسم. عجیب بارانی می بارد.
   
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 22:58  توسط رستم جهانگشا  |