چندی پیش اتفاقی دیدمش. یعنی او مرا دید و
با آغوش باز به سویم آمد. عینک آفتابی را از چشم برداشتم و شناختمش. سال ها پیش
وقتی آرزها هنوز کوچک بودند خانه شان در انتهای کوچه ما بود. یک خانه ی کوچک
ویلایی با باغچه ی ضلع جنوبی اش. زندگی خوبی داشتند. بچه ها درس می خواندند و دختر
بزرگش عاشق من بود. 13 سال بیشتر نداشت. زمانی یادداشتی عاشقانه برایم نوشت و این
یادداشت برای همیشه بی جواب ماند. بعدها به دانشگاه گیلان رفت و من در جایی دیگر
مشغول درس خواندن شدم. همان سالها دایی جوان خانواده که رابطه ی احساسی قوی ای با
خواهرش داشت تصادف کرد و مرد. هرچند زندگی به ظاهر ادامه یافت اما آن لحظه هایی که
هدایت در ابتدای بوف کور توصیف شان کرده است مدام برای مادر خانواده
تکرار می شد و می شد. خانه را فروختند و به رشت نقل مکان کردند. آقای س
می گفت هر دو دخترم را آن جا به دانشگاه می فرستم. مدارس راهنمایی رشت هم برای
پسرم خوب است. خلاصه، برای رسیدن به آرزوهایی که در سر داشت رفتند. خبرهای گاه و
بیگاهی از آن ها به گوش می رسید که خب خوشحالند و زندگی شان بهتر شده است.
و این زندگی شان بهتر شده است
تنها خبری بود که از آن ها شنیدم. درگیر زندگی بودم و شاید زیاد زیاد محل زیستنم
تغییر می یافت. احتمالن همسایه های دیگر خبرهای جدیدتری هم از آن ها داشتند من اما
نه. و حالا بعد از این همه بی اطلاعی آقای
س را در خیابان مطهری رشت دیده ام و حرف می زنیم. تعجب می کنم چطور بعد از
این همه سال صمیمی تر هم شده است وچطور مرا در این خیابان شلوغ شناخت. گفت خانه ام
را در رشت فروختم. آمدم همان جا. جا خوردم ولی به جمله ی کوتاه به سلامتی
بسنده کردم. بعد خودش دنباله ی حرف را گرفت. انگار می خواست علت رفتن و آمدنش را
توجیه کند. حتا شده برای من که شاید 25 سال اختلاف سن داشتیم.
گفت رشت که جای زندگی نیست. آدم وقتی کار نداشته
باشد رشت دیگر قابل تحمل نمی شود. حدس زدم بازنشسته شده. هم سن و سال پدرم بود. خودش بر زبان آورد: آخر بازنشسته شده ام. و باز
تکرار کرد آمدم همان جا خانه خریدم. می دانی همسرم عارفه آخر افسردگی شدید دارد. آپارتمان
کار خودش را کرد. هر کاری کردم نشد که نشد. پیش بهترین دکترهای تهران بردم
درست نشد. عادت کرده بود به حیاط و باغچه.
عجب اتفاق ناراحت کننده ای. به دلم
رسید بگویم نگران نباشید خوب می شود. در هشتپر زود حالش جا می آید. اما
نگفتم. مگر این حرفِ از سر ناچاری من می
توانست فرقی به حالش داشته باشد.
آقای س بسیار تعارف کرد به خانه شان بروم. اما
جدن کار داشتم، تازه اگر هم نداشتم امکان رفتنم بسیار اندک بود. نمی دانم چه فکری
کرد 180 درجه مسیرش عوض شد و تا میدان فرهنگ با هم قدم زدیم. می خواستم از زندگی
دخترش بپرسم که نپرسیدم. اما از لابه لای حرف هایش فهمیدم هر دو دخترش ازدواج کرده
اند و به احتمال زیاد ساکن تهران هستند. پسرش فرید هم دانشگاه تربیت
بدنی می خواند. در میدان فرهنگ خداحافظی کردیم.
کارم را کمی به تعویق انداختم تا قدم بزنم. به
خیابان و مردمانی که می گذشتند نگاه می کردم. به ویترین مغازه ها به دیوار خانه
ها، دروازه ها، پنجره ها، درخت ها، آپارتمان ها. اولین آپارتمان دومین
سومین چهارمین. و این آپارتمان ها مرا بی واسطه یاد خاله ی کوچکم می اندازند. ساکن
تهران است. 20 سال و شاید هم بیشتر است که آن جاست. ولی دل دیوانه اش در کوچه پس
کوچه های زادگاهش، زادگاهم گیر کرده است. و حالا می ترسم آپارتمان ها او را نیز
افسرده کنند. چند بار از زبانش شنیده ام: در تهران هر بار اسباب کشی می کنیم –آخر
هنوز مستاجر هستند- و به خانه جدید می آییم اول می نشینم و سیر گریه می کنم. تنها
چیزی باعث شده دوام بیاورد یک امید است. این که زمانی دوباره به زادگاهش باز می
گردد، به وطنش.
اصلن ما شرقی ها استعداد عجیبی برای
دلتنگی داریم. خب خاله ی عزیز من این زندگی که فکر کنم فقط یک بار نصیب مان می شود
دیگر جای غصه خوردن ندارد. جایی زندگی کن که
آن جا به تو خوش بگذرد. وقتی دلت گیر جنگل است، وقتی قفس تهران تو را آزار
می دهد خب بیا. همه چیز را رها کن و بیا.
این حرف ها را به او گفته ام. اما دلایل خاص
خودش را دارد. نه این که بالاخره زن شرقی است و این ها دوست دارند نقش مادر و شوهر
فداکار را بازی کنند. وقتی این نقش را دوست دارند چه می شود کرد. مگر طوقی مرحوم
علی حاتمی یادت نیست؟ دختر به شوهرش می گفت مرا بزن. او عادت کرده بود تا
این نقش را بازی کند. نقش کتک خور، حرف شنو. تازه ما، خود من، به نقش مان عادت
کرده ایم. تصور کن مادر من نقش زن فداکار را ایفا نکند، وقتی از خانه دور می شوم
بیشتر دقایق خوب زندگی اش را به فکر کردن و غصه خوردن برای من نگذراند. واقعن این
کار را می کند و من به خودم قبولانده ام که بله مادر است دیگر چه می شود کرد. یا
آن روزها که گاهی مریض می شدم تا خوابم نمی برد و حتا بعد از خوابیدنم هم نمی
خوابید این بشر. قالب ذهن ما زن را این گونه دیده است، مادر را، دختر دم بخت را،
چه بدانم. سیستم فکری ما این طور پرورش یافته است.
هر حرفی به خاله زدم اصلاح نشد. برداشتم نقاشی
آبرنگی که عروسی سنتی تالش را نشان می داد دادم به دستش. می دانستم این نقاشی فقط
به درد او می خورد. حالا هر آشنایی به خانه شان می رود خاله بنا می کند به توصیف
نقاشی. این فلان کس است. این شبیه فلان کس است. این خود مرحوم یونس است.
برای من هم عجیب بود. یک سال بعد پسرخاله برایم گفت. گفت در بهترین نقطه خانه
نصبش می کند. میهمان از شمال که می رسد شروع می کند به توصیف نقاشی..