تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

 

. . از آن مردی که ماهی بود. آبششی داشت و آرزویی که بزرگ‌تر از تمام جهانی که می‌شناخت بود. می‌خواست تا ابد، آن ته، زیر میلیون‌ها میلیون آب زندگی کند

از آن که می‌خواست مخترعی باشد. از حصارهایی بلند می‌پرید و فکرهاش را چه بلند به زبان می‌راند تا همه‌ی درها و پنجره‌ها و خانه‌ها با آدم‌هایی که در دیدرس نبودند بشنوند

از درختی که عاشق دختری بود. و سال‌های سال تنه‌ی زخم‌خورده‌اش را، ایستا، و شاید شکوه‌ناک بر پا می‌داشت برای آنی لمس انگشت‌هایی پر از ضربان‌های عاشقانه‌ی ریزترین مویرگ‌ها. دختری که حالا پیرزنی فرتوت بود با پوستی مچاله شده و اندامی مختصر. با خواستن‌هایی که بر بلندای تمام‌شان ایستاده بود و در کوچک‌ترین‌شان حتا جایی برای درختی عاشق وجود نداشت

از بارانی که کارگردان جوان، تهیه‌ کننده‌ی دنیا دیده را واداشت تا خلق‌اش کند. و باران مغموم، خسته از زاده‌ شدن‌های همیشه‌گیش انگار، دل‌زده از تمام رفتن‌ها و آغوش‌کشیدن‌هایی که رنگی از مانایی در کالبدشان جایی نداشت. محکوم بود تا با ماسکی بر صحنه ظاهر شود قدم‌هاش شاهدی باشد برای حسی، لحظه‌ای، که کارگردان جوان اراده کرده بود به ضرب زور، مالک‌اش باشد

از آن نگاه‌های  وحشت‌زده، از گردن‌های لرزان آن مرغ‌های رنگی، که بر زمینه‌ی زرد جعبه‌ای چوبی در فکرهای کوچک‌شان، نظاره‌گر ناگهانی معماهایی رنگ با رنگ و بزرگ بودند. از طناب نایلونی آبی رنگ که چون بازی‌گرهای فیلم‌های پ.نو، به اجبار پاهای لرزان‌شان را به مغاک آغوشی در بند کشیده بود. مردی عادی با کلاه ِ قهوه‌ای که پی مشتری چشم می‌چرخاند. عابری که سرنوشتی همیشه چند جمله‌ای را می‌دید و عبور را به هر کار دیگری ترجیح می‌داد. او کوزه‌گری نبود که بهترین کوزه‌هاش را بر زمین می‌زد و کیفور می‌شد از این خرد شدن‌ها

از اعلامیه‌های ترحیم که باران لباس‌هاشان را پاره می‌کرد. عکس‌هایی که رنگ از سرو روشان پایین می‌رفت. از نهایتی عاشقانه شاید

از خیابانی که با تصویرش بازی می‌کرد. می‌خواندش، می‌شنیدنش، می‌گفت‌اش

از ظهرهای تابستان، ایوان‌های چوبی، آفتاب‌هایی که همیشه تابیده‌اند انگار. و آن پیرزن چارچوب پنجره، او هیچ‌گاه ندانست آن آفتاب، مادر تمام آن نورهای نوازش‌گر، کوره‌ی عظیمی است که بزرگ‌ترین نزدیک شونده‌هاش را، فقط به تلنگری نیست می‌کند

از نگاه‌هایی که از هزاره‌ها پیش، بر کوه‌های زادگاه‌اش بر جا مانده بودند. از ابرهای آسمان که هزار نسل به دیدن شان، آرزو را تا سقف خانه پایین آورد

از کاغذهای خط خورده، از لامپ‌های کم مصرف، از آن همه داستان ِ لحظه‌های سخت، با قهرمان‌هایی که هیچ‌گاه نمی‌میرند، از مرز شالیزارهایی که دوست داشتن را به ریشه‌های شالی بند می‌زنند، از تمام شب‌های نخوابیدن، از سکوت‌های اجباری، میوه‌های خورده، بستن آخرین زیپ ساک، دیدن قاب عکسی کوچک و پرسه‌های بی‌هدف، از آن‌هایی که هیچ‌ کس آن‌ها را ننوشته است..

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 18:30  توسط رستم جهانگشا  | 

   خسته می‌رسم. باید ورزش را پی بگیرم. چاقی را دوست ندارم. جنگ‌و‌صلح تولستوی را خریده‌ام. مدت‌ها گمان‌ام به سپری شدن دوره‌ی رمان بود و این‌که عصر عصر ِ نه چندان جدید داستان کوتاه است. حالا باید جنگ‌و‌صلح را دقیق بخوانم. رفیق نیمه‌راهِ دخمه‌ی ساراماگو شدم. نمی‌دانم چه‌طور به ساراماگو نوبل داده‌اند. وقتی غولی چون کوندرا هست، جهان پروسعت رمان‌هاش هست، پس چه‌طور ساراماگو نوبل را برده‌ است که حتا کوری‌اش را دوست ندارم. ساراماگو انسان شریف و بزرگی بود و تا آخرین لحظه‌ها با صلابت، برای انسان، نوشت.

و این‌که در میان زنده‌ها گارسیا مارکز در ابرهاست، دست ‌نیافتنی انگار. دیگران می‌نویسند و من یکی برای مثال، دل می‌بندم به ترجمه‌هایی که حالا چندان اعتمادی هم بدان‌ها ندارم! آن‌ها خوب می‌نویسند اما در چارچوب رمان، مارکز برای من یکی فرق می‌کند. مارکز ِ چپ.

راستی چپ با همه‌ی بلاهایی که سر تاریخ! آورده هم‌چنان جاذبه دارد. آدم‌هایی از جنس مارکز، آن‌ها که دلی تا ته ماجرا می‌روند، و حتا گول جاذبه‌های گاه درویش‌گونه‌ی آن‌‌ها را می‌خورند همیشه چپ را ستوده‌اند.

و این‌که اگر باران بهاری ببارد، بعید می‌دانم خواندن کتابی به اندازه‌ی قدم زدن زیر باران برایم جاذبه داشته باشد..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 23:1  توسط رستم جهانگشا  | 

 

. .چتر بی‌رنگ‌اش را

دامن گلی‌رنگ‌اش را

راه رفتن ِ

آغوش گشودن ِ

خواندن‌اش در کوچه‌های سنگ‌فرش پاریس

و بادی که روسری‌اش را وسوسه می‌کند برای

روسری دارم، اعلا، ناب

آی بونه‌دار، آی خونه‌دار..

خواب‌های رنگی دیدن‌اش را

خطخط آبی دست‌های بی‌کینه‌اش را

اردیبهشت چشماش ِ

باهار باهار شکوفه تو نگاش ِ

آی خونه دار

روسری دارم

هزار، هزار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 22:45  توسط رستم جهانگشا  | 

 

. .وقتی می‌خندیدی

من نمی‌دانستم

وقتی دل‌گیر می‌شدی،، نمی‌دانستم

نمی‌دانستم مهربانی‌هات را

آرام آمدن‌هات را

هیچ کس به من نگفت

تو

خدا بودی

* * *

صورت‌اش را با کرم می‌پوشاند، پودرها، رژ لب.

باران تندتند می‌بارد، کفش‌هاش تندتند صدا می‌دهند، آدم‌ها دست‌های هم را گرفته‌اند، سیم‌ها دور گردن‌ها، همزادهای خویش را می‌جویند.

تماشاچیان دست می‌زنند، مردها با کبریت سیگارها را روشن می‌کنند، مردها دود سیگار را بیرون می‌دهند.

خسته می‌شود، از کیف آینه‌ی کوچکی برمی‌دارد، رژ لب‌ها را می‌زداید، زیر چشم‌ها را پاک می‌کند.

باران تندتند می‌بارد، کفش‌هاش تندتند صدا می‌دهند..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت 21:48  توسط رستم جهانگشا  | 

 

  . .لباس‌های بند

آفتاب را پنهان کرده‌اند

من روی زمین دراز کشیده‌ام

طاق‌باز، به فکرهایی که از حیاط می‌گذرند دست می‌کشم

دروازه را کسی نمی‌زند

صدای پایی از کوچه نمی‌آید

پس تو کدامین انتظار را چشم می‌چرخانی؟

پیرمردی که دانه‌های گیاهی می‌فروشد رادیو را روشن می‌کند

سوت می‌زنم

فکرها دور سوت حلقه می‌زنند

دست می‌زنم

آن‌ها می‌رمند

برمی‌خیزم

پیرمردی که دانه‌های گیاهی می‌فروشد رادیو را خاموش می‌کند

سکوت می‌آید

پشت‌بندش سکوت می‌آید

پس تو کدامین انتظار را چشم می‌چرخاندی؟

 *******

نوروز مبارک..

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 21:58  توسط رستم جهانگشا  | 

 

     . .شکوفه‌های سفید آلوچه به بار نشسته بودند. درخت دیگری  شکوفه‌های بنفش داشت. اسم‌اش را نمی‌دانست. چهار پسر ده، یازده ساله با شلوارک‌های جین آبی‌رنگ و پیراهن‌های سفید حرکت بادبادک سبزی را دنبال می‌کردند. ریسمان و قرقره در دست پسری بود که کتانی سفید رنگی به پا داشت و سریع‌تر از بقیه می‌دوید. مرد داد زد: آقا پسر! آقا پسر!

یکی از چهار پسر برگشت: با مایی آقا؟

به اون پسره بگو بیاد این‌جا. اشاره‌اش به سمت پسر بادبادک‌باز بود.   

پسر، بلند فریاد زد: افشین! افشین!

افشین فقط در پی بادبادک بود، خیره به آسمان. پسر دوید و از پشت به شانه‌های بادبادک‌باز زد. مرد را به او نشان داد. مرد با اشاره‌ی دست او را فراخواند. خودش هم بلند شد و به سمت آن‌ها رفت.

به هم رسیدند. بله آقا!

اون بادبادکُ بده به من

پسر با تردید به مرد نگاه کرد.

گفتم اون بادبادکُ بده به من.

افشین خواست فرار کند. مرد با واکنشی سریع شانه‌هاش را گرفت و قرقره را از دست پسر درآورد. گفت: حالا برید پی کارتان

بچه‌ها سماجت کردند. مرد داد زد: گ‌ففف‌تم بزنید به چاک. پیشانی‌اش راه‌راه شد. صورت‌اش به سرخی زد. چشم‌هاش زیر نور آفتاب دیده نمی‌شد. بچه‌ها فرار کردند. مرد آخرین ‌نفرشان را دید که از انتهای زمین چمن به پایین سرازیر می‌شد. شهر آن دورها کوچک بود.

حالا دیگه مال خودمی. بادبادک من! بادبادک خودم! شروع کرد به بالا و پایین پریدن. و دویدن. در حین دو کفش‌های چرمی‌اش را درآورد. جوراب‌اش را درآورد. پیراهن، شلوار.. ل.خ.ت شد. حالا می‌دوید و بالا می‌رفت. انگار آسمان پله‌ای داشت و او مدام بالا می‌رفت. به بادبادک رسید. هم‌دیگر را سخت، در آغوش گرفتند.

افشین با پدرش آمد. بهنام و شهرام هم برادرشان را آوردند. سعید تنها داد زد: دیدم‌اش اوناها، اون‌جاست. افشین گفت، آره بادبادک خودم ِ. قدم تند کردند. پدر افشین گفت: کو، اون مرد ِ کجاست؟ این‌جا که کسی نیست. بچه‌ها به همه طرف سر چرخاندند. سعید گفت: دیدم‌اش اون‌جاست. پیراهن آبی مرد روی چمن‌ها ولو بود. به طرف پیراهن رفتند. چند متر آن‌طرف‌تر شلوار و کفش و باقی لباس‌ها. بزرگ‌ترها به هم نگاه کردند.

 مرد دست انداخته بود دور گردن بادبادک. بادبادک خیره به چشم‌های مرد. پاهاشان را تکان می‌دادند و به آدم‌های آن پایین می‌خندیدند..

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1390ساعت 21:39  توسط رستم جهانگشا  | 

 

   . .من در صف بانک خودخوری می‌کنم. کارمندها سر جای‌شان نیستند و دیر به دیر کار کسی را راه می‌اندازند. سرم پایین است و ناچار کفش‌هایی را نگاه می‌کنم که پشت باجه‌ها، سنگینی پیکرهای مالکان‌شان را تاب می‌آورند. خاک روی تن‌هاشان نشسته است. تصویر سازندگان‌شان را، وقتی که چرم‌های مصنوعی را با چسب، و نخ و سوزن به هم می‌دوزند، تصور می‌کنم. بازرگانی که راهی چین شده و یک ماه تمام آن جا بوده و هزارها جفت کفش سفارش داده و به هزار ترفند وارد کشور کرده است. تصویر مالک کفش ملی را، کفش بلا را که دربه در شدند. تصورات من انتهایی ندارند. و هنوز نوبت من نرسیده است. باید دقیقه‌ها این‌جا، به عبث، پای بکوبم.

نوبت من می‌رسد می‌گوید دادستان نامه داده و من بلند می‌گویم: گور پدر دادستان! هر روز یک فرمان جدید، یک خودخوری جدید. می توانم شیشه‌ی کل این باک را بشکنم! و فریاد بزنم. اما چه سودی دارد. بیرون می‌آیم. دوستی را بعد از مدت‌ها می‌بینم. و حرف از انتخابات می‌زند. می‌گویم: حالم از انتخابات به هم می‌خورد. او می‌گوید اشتباه می‌کنی، به خاطر من... می‌گوید یا باید سنگ بود، یا باید مبارزه کرد. من پرم از مبارزه، خسته‌ام از مبارزه، و شکست‌خورده‌ام از مبارزه. حرف‌هایم را به او نمی‌زنم. و او برای من متاسف است. متاسف باش دوست من. من خودم هم برای خودم متاسفم.  تیتر روزنامه‌ها را می‌خوانم. هیچ تیتر جذابی نمی‌بینم. هیچ روزنامه‌ای نمی‌خرم.

و بی‌هدف راه خانه را در پیش می‌گیرم. سریع لباس‌ها را عوض می‌کنم. با لباس اسپرت راهی طبیعت می‌شوم. هوا آفتابی و خوب است. فکرها ابری و تاریک. دقایق طبیعت بهترین قسمت ماجرای من است. اما این ساعت ِ آزادی‌ام هم حال و هوای گذشته‌ را ندارد. آخرهای اسفند، جان می‌داد برای آبرنگ. جان می‌داد برای کشف اولین بنفشه‌ها و پامچال‌ها. آشتی پنجره با رنگ. آشتی حصار با فرش. شکوفه‌ها. من به وجد می‌آمدم. از خود بیخود می‌شدم با این تصویرهای ناب. شاید آن روزها هنوز در این راه مقصدی می‌دیدم. شاید هنوز.. نمی‌دانم. روزهای خوبی نیست. شرمنده‌ی این ساعت‌های آفتابی، شرمنده‌ی شکوفه‌هایی هستم که متولد می‌شوند.

دوباره بازمی‌گردم. مادر تنهایی‌اش را تکرار می‌کند. دوست دارم بزنم زیر آواز، دوست دارم بی‌هدف برقصم، دوست دارم مادر را درآغوش بگیرم، دوست دارم چون دیوانه‌ها ساعت‌ها زل بزنم به بنفشه‌های چهارگوشه‌ی حیاط. اما هیچ‌گاه هیچ کاری نمی‌کنم. دوش می‌گیرم تا اسیدهای لاکتیک را دفع سازم! نهار می‌خورم، کانکت می‌شوم، در وبلاگ خودم یک نظر وجود دارد، از لیثی حبیبی است، شرمنده‌ی نظرهای پرو پیمانش هستم. وبلاگ‌های دیگر. سکوت. اما لینک‌های  مد و مه عجیب است: اولین جایزه‌ی اسکار برای وطنم، اصغرفرهادی اسکار را به ایران آورد.

بی‌خبر بودم از مراسم اسکار. در پی لینک می‌روم. درست است. فرهادی اسکار را برده است. از شادی هورایی نمی‌گویم. به هوا نمی‌پرم. هم‌چنان در همان نقطه‌ی قبلی ایستاده‌ام. هم‌چنان ناامیدی‌ها احاطه‌ام کرده‌اند، اما حس عجیبی در من متولد می‌شود. نوعی شادی غم آلود است، شاید. حرف‌های مراسم‌اش را می‌خوانم. این طور شروع می‌شود: "سلام به مردم خوب سرزمینم... "   

اصغر فرهادی به ما سلام داده است. اصغر فرهادی به کارمندهایی که ماها را بیهوده می‌دوانند سلام داده است. به دادستان‌، به نامزدهای نمایندگی مجلس، به دزدهای این سرزمین، به قاتل‌ها، چاپلوس‌ها، اصغر فرهادی از راهی دور به همه‌ی ما سلام داده است. آن‌ها را نمی‌دانم اما خودم می‌گویم: سلام از بنده‌ست آقای فرهادی..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 16:16  توسط رستم جهانگشا  |