. . از آن مردی که ماهی بود. آبششی داشت و آرزویی که بزرگتر از تمام جهانی که میشناخت بود. میخواست تا ابد، آن ته، زیر میلیونها میلیون آب زندگی کند
از آن که میخواست مخترعی باشد. از حصارهایی بلند میپرید و فکرهاش را چه بلند به زبان میراند تا همهی درها و پنجرهها و خانهها با آدمهایی که در دیدرس نبودند بشنوند
از درختی که عاشق دختری بود. و سالهای سال تنهی زخمخوردهاش را، ایستا، و شاید شکوهناک بر پا میداشت برای آنی لمس انگشتهایی پر از ضربانهای عاشقانهی ریزترین مویرگها. دختری که حالا پیرزنی فرتوت بود با پوستی مچاله شده و اندامی مختصر. با خواستنهایی که بر بلندای تمامشان ایستاده بود و در کوچکترینشان حتا جایی برای درختی عاشق وجود نداشت
از بارانی که کارگردان جوان، تهیه کنندهی دنیا دیده را واداشت تا خلقاش کند. و باران مغموم، خسته از زاده شدنهای همیشهگیش انگار، دلزده از تمام رفتنها و آغوشکشیدنهایی که رنگی از مانایی در کالبدشان جایی نداشت. محکوم بود تا با ماسکی بر صحنه ظاهر شود قدمهاش شاهدی باشد برای حسی، لحظهای، که کارگردان جوان اراده کرده بود به ضرب زور، مالکاش باشد
از آن نگاههای وحشتزده، از گردنهای لرزان آن مرغهای رنگی، که بر زمینهی زرد جعبهای چوبی در فکرهای کوچکشان، نظارهگر ناگهانی معماهایی رنگ با رنگ و بزرگ بودند. از طناب نایلونی آبی رنگ که چون بازیگرهای فیلمهای پ.نو، به اجبار پاهای لرزانشان را به مغاک آغوشی در بند کشیده بود. مردی عادی با کلاه ِ قهوهای که پی مشتری چشم میچرخاند. عابری که سرنوشتی همیشه چند جملهای را میدید و عبور را به هر کار دیگری ترجیح میداد. او کوزهگری نبود که بهترین کوزههاش را بر زمین میزد و کیفور میشد از این خرد شدنها
از اعلامیههای ترحیم که باران لباسهاشان را پاره میکرد. عکسهایی که رنگ از سرو روشان پایین میرفت. از نهایتی عاشقانه شاید
از خیابانی که با تصویرش بازی میکرد. میخواندش، میشنیدنش، میگفتاش
از ظهرهای تابستان، ایوانهای چوبی، آفتابهایی که همیشه تابیدهاند انگار. و آن پیرزن چارچوب پنجره، او هیچگاه ندانست آن آفتاب، مادر تمام آن نورهای نوازشگر، کورهی عظیمی است که بزرگترین نزدیک شوندههاش را، فقط به تلنگری نیست میکند
از نگاههایی که از هزارهها پیش، بر کوههای زادگاهاش بر جا مانده بودند. از ابرهای آسمان که هزار نسل به دیدن شان، آرزو را تا سقف خانه پایین آورد
از کاغذهای خط خورده، از لامپهای کم مصرف، از آن همه داستان ِ لحظههای سخت، با قهرمانهایی که هیچگاه نمیمیرند، از مرز شالیزارهایی که دوست داشتن را به ریشههای شالی بند میزنند، از تمام شبهای نخوابیدن، از سکوتهای اجباری، میوههای خورده، بستن آخرین زیپ ساک، دیدن قاب عکسی کوچک و پرسههای بیهدف، از آنهایی که هیچ کس آنها را ننوشته است..