تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم


باران می بارید بیداد گوش می دادم. باران می بارید بیداد گوش می دادم باران می بارد بیداد گوش می کنم بیداد گوش می کنم باران می بارد باران می بارد باران می بارد باران باران باران. اتاقم خیس باران است و بیداد مدام به گوش می رسد سنتور می نوازد، کسی می خواند باز باران می بارد.

نمی دانم چه مرضی بود. از مدت ها پیش بند کرده بودم به بیداد. هر گاه مجالی بود بیداد هم بود. و در یکی از روزها از همین دیروزها بود انگار که مشکاتیان مرد. مثل میلیون ها نفری که می میرند. مثل میلیاردها نفری که مرده اند.

 این رویداد که طبیعی ترین شکل ممکن است. می دانم آقا! اما، اما گاهی وقت ها دیگرلبریز می شوی از حرف. باید حرف بزنی باید بنویسی تا کمی خلاص شوی از دست داس لحظه ها. باید احساست را به اشتراک بگذاری شاید تسلایی باشد. می دانی آقا! آخر من هم مثل شما مثل خیلی های دیگر یک مرده پرستم. نه، نگاه به ظاهرم نکنید هرچقدر ادا دربیاورم باز نمی شود که نمی شود. یک عمر چشم باز کرده و مرده پرستی دیده ام مرا از این راه خلاصی نیست. خودت که شاهدی اقا می بینی که چه می کنند. می بینی که چه می کنیم. به من اتهام نزن، شعر حافظ را برایم نخوان. نگو تو را چه به مشکاتیان. نگو او یک عمر کیف خودش را کرد و حالا هم مرد. هر حرفی که بزنی تسلایی برایم نیست. پرویز بهانه ای شده برای دلتنگی بهانه ای شده تا اعتراف کنم. بهانه ای شده تا دلم دلتنگ انسان باشد. باور می کنی اقا. انسان را فراموش کرده ایم. انسان برایمان دیگر هیچ ارزشی ندارد انگار. اصلن انسان جهان سومی انگار بی ارزش است. 250 سرباز انگلیسی در افغانستان کشته شده اند چنان مراسمی برگزار می کنند و چنان اشکی می ریزند که دلت کباب می شود. بعد یاد افغانستان می افتی. آن جا که نه در عرض چند سال در عرض فقط یک روز بیشتر از 250 انسان بدون هیچ دلیل خاصی هلاک می شوند و برای هیچ کس صحنه ی عجیبی نیست. چرا افغانستان، در ایران خودمان هم وضع فرق چندانی ندارد. ما هم به شیوه هایی دیگر بی گناه هلاک می شویم و هیچ گاه این ها برایمان عجیب نیست..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 21:6  توسط رستم جهانگشا  | 


 
 برای ما شرقی ها شعر مهم است. اصلن شعر غربی شرقی نمی شناسد. پشت کامیون هایی که راننده هاشان چندین روز متوالی جز بوق و دنده و بوی گازوییل تصویر دیگری ندیده و نشنیده اند شعر می بینی. غربی ها به لحظاتی می رسند که به شعر نیاز پیدا می کنند. پدرخوانده ها برای کودکان شان شعر می گویند و... بگذریم.
شعر ما را نیما از بند رهانید. کلاسیک ها ارج و قرب خود را دارند. آن ها زیربنای این بنای استوارند. ولی شعر را نیما بود که آزاد نمود. چرا؟ راستی چرا دهخدا این کار را نکرد؟ چرا بهار نتوانست؟ فکر می کنید اگر نیما این مهم را صورت نمی داد شاملو می توانست؟ اخوان، فروغ حتا سهراب می توانستند؟ من گمان نمی کنم.
دلایلی مختص به خود دارم. نیما مرد طبیعت بود. طبع شعر داشت. کلاسیک می سرود و با ادبیات جهان اندک آشنایی داشت. آشناتر از او بسیار بودند. ولی کم بودند کسانی که این مجموعه را به آزادی طبیعت پیوند دهند. نیما مرد کوهستان بود، مرد جنگل. مه ها، سکون و آرامش، اضطراب جنگل، قوانین آزاد جنگل او را آزاده کرده بود. چنین فردی که ادبیات را می شناخت و فرانسه می دانست را دیگر هیچ قالبی در خود جای نمی داد. او مجبور بود این آزادی را در فضای ادبیات هم بچسد که چسید. او مجبور بود شعرهای جنگلی اش را آزاد کند از بند. نگاهی به شعرهای نیما ردپای این آزادی را آشکار می سازد. کسی که در بحبوحه ی تاریخ معاصر کشور که از هر جهت استقلال و حاکمیت ملی تهدید می شد، کسی که با مطالعه ادبیات جدید فرانسه به آواز ریرا گوش می سپارد و آواز را خود با آوازی دیگر پاسخ می دهد باید آزاده مردی باشد که جنگل می شناسد و سکوت کوهستان را.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 21:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

فروغ فرخ زاد اعتقادی به مرز در ادبیات نداشت. برای او ادبیات زنانه و مردانه فرقی نداشتند. او این گونه تقسیم بندی‌ها را نمی‌پسندید. خیلی­­‌ها چنین می‌اندیشند و مرزها را باور ندارند.

کتاب‌های جومپا لاهیری را که می‌خوانم بیش از پیش رد مرز در ادبیات را کشف می‌کنم. لاهیری آن‌جا که از زبان شخصیت زن قصه‌هایش حرف می‌زند حر فش به دل می‌نشیند و خواننده با روایتی ملموس و تامل برانگیز مواجه می‌شود. بر عکس وقتی نویسنده به قالب مردان قصه‌هایش فرو می‌رود و حرفی می‌زند این حرف ساخته‌گی به نظر می‌رسد. انگار از زبان کسی ست که احاطه‌ای به موضوع ندارد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 21:4  توسط رستم جهانگشا  | 


تمام دیدارهایم با دکتر علی عبدلی به دو همایش برمی‌گردد. بار اول به واسطه‌ی یک دوست در حد چند دقیقه با دکتر علی عبدلی به صحبت پرداختیم. بار دوم اما فقط دورادور دیدمش؛ فکر نکنم مرا شناخت من هم مزاحمش نشدم.

جملات بالا را داشته باشید تا پرانتزی باز کنم.

خاطرم نیست در یکی از شماره های مجله تالش بود یا مجله‌ای دیگر که مصاحبه‌ی نویسنده‌ای فرانسوی که در ایران اقامت داشت چاپ شده بود. از او پرسیده بودند با چه بودجه‌ای وارد ایران شده‌اید و اصولن شغل‌تان چیست؟

نویسنده در پاسخ گفته بود در فرانسه قانونی هست که اگر شخصی کتابی نوشته و منتشر کند تا آخر عمر یک مقرری برای او در نظر گرفته می‌شود و در طی سال یا دوسال هم پولی پرداخت می‌شود تا به کارهای تحقیقی در کشوری که مد نظرش است بپردازد.

 خب، آدم غصه‌اش می‌گیرد که چرا آن ها این‌قدر برای نویسندگان و پژوهشگران ارزش قایلند و ما... بگذریم.

 پرانتز را دوباره می‌بندیم و به دکتر علی عبدلی می‌پردازیم. دکتر علی عبدلی که دکترای افتخاریش را هم از کشور دیگری دریافت کرده؛ از اولین پژوهشگران منطقه تالش است. تالش شناسی با عبدلی بود که متولد شد. خیلی ها حرف زدند و تلاش کردند اما این علی عبدلی بود که کتاب منتشر کرد، روش تحقیق اختصاصی خودش را پیاده کرد و راهی دراز پیمود تا بشود دکتر علی عبدلی.

دوستان، دوستانی که تالش را دوست دارید عبدلی را نکوبید. عبدلی هنوز که هنوز است جا دارد تا اشتباهات حتا بزرگ مرتکب شود. خدمات او آنقدر زیاد بوده که بشود خیلی راحت از لغرش هایش چشم پوشید. عبدلی را به حاشیه نبرید اجازه دهید سرش گرم مطالعاتش باشد. بنویسد، پاک کند به مسافرت تحقیقاتی با هزینه ی شخصی اش برود. به حاشیه بردن عبدلی ضربه ی بزرگی به فرهنگ است. امروزه روز هیچ کسی در تالش، از تالش، برای تالش، نمی تواند کتابی بنویسد و ادعا کند عبدلی در نوشتن کتاب نقشی نداشته است. پس حرمت این جایگاه را خواهشن حفظ کنید.

حالا وقت استراحت دکتر علی عبدلی ست. او می تواند به پاس خدماتش مابقی عمر پربارش را به استراحت، سفر و تفریح بگذراند. می دانم این حرف خواب و رویاست و می دانم این رویا خوابی به اندازه ی تفاوت جهان سومی ها با اولی ها لازم دارد. حالا که این کار از دست مان بر نمی آید لااقل حرمت استاد  را نشکنید. حیف است به خدا چنین شخصی را وارد حاشیه کنیم. من هم مثل شما در این کشور زندگی می کنم می دانم تحقیق آن هم در باب موضوع هایی که اقبال عمومی پشتوانه شان نیست چه مشقت هایی دارد از چه موهبت هایی باید چشم پوشید و نوشت. درک می کنم رنجی که عبدلی کشیده است را. این رنج او را در دیدگاه من به اوج می برد. زمانی که شروع به تحقیق درباره ی تالش کرد، که حتا علت تحقیق درباره اش برای بسیاری خنده دار بود. در کنج کتاب فروشی محقرش عمری نوشت و راه بسیار پردست اندازی را هموار نمود. راهی که امروز هر تالش شناسی مجبور به عبور از آن است. و هیچ فردی نمی تواند سازنده ی راه را به هیچ انگارد.

حالا وقتش است که عبدلی را بزرگ بداریم. مگر چه کرده ایم برای این مرد دانشمند که امروز می خواهیم نادیده اش بگیریم. کدام خیابان به نام اوست، کدام کوچه را به نامش کرده ایم، کدام خانه را هدیه اش داده ایم، کدام سفر خارجی او را فرستاده ایم، کدام همایش، جشن، بزرگ داشت برای این مرد برگزار کرده ایم که وجدان مان راحت باشد. راحت از این که عیب ندارد ما که وظیفه مان را انجام دادیم او بود که به راه دیگری رفت.

 عبدلی حق دارد دلخور باشد. کاری که آغاز کرد را در حد توان و بضاعتش به بهترین شیوه ی ممکن به انجام رسانده است. او حق دارد گلایه کند، قهر کند، انتقاد کند. جایگاه بلندی که عبدلی در آن ایستاده است این مجال را به او می دهد. نباید به آزارش بنشینیم. باید حرف هایش را شنید. باید به موی سپید تحقیقاتش احترام گذاشت. نه این که او را رنجاند. دوستان عزیز! دیوار تحقیق بسیار کوتاه است. این دیوار به تلنگری در این کشور فرو می ریزد. پاسدار این دیوار ضعیف باشید تا معماران و مهندسان فرهنگ به مرور مقاومتش را بالا برند. ناخواسته کمر به ویرانی این دیوار نبندید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 21:5  توسط رستم جهانگشا  | 


چندی پیش اتفاقی دیدمش. یعنی او مرا دید و با آغوش باز به سویم آمد. عینک آفتابی را از چشم برداشتم و شناختمش. سال ها پیش وقتی آرزها هنوز کوچک بودند خانه شان در انتهای کوچه ما بود. یک خانه ی کوچک ویلایی با باغچه ی ضلع جنوبی اش. زندگی خوبی داشتند. بچه ها درس می خواندند و دختر بزرگش عاشق من بود. 13 سال بیشتر نداشت. زمانی یادداشتی عاشقانه برایم نوشت و این یادداشت برای همیشه بی جواب ماند. بعدها به دانشگاه گیلان رفت و من در جایی دیگر مشغول درس خواندن شدم. همان سالها دایی جوان خانواده که رابطه ی احساسی قوی ای با خواهرش داشت تصادف کرد و مرد. هرچند زندگی به ظاهر ادامه یافت اما آن لحظه هایی که هدایت در ابتدای بوف کور توصیف شان کرده است مدام برای مادر خانواده تکرار می شد و می شد. خانه را فروختند و به رشت نقل مکان کردند. آقای س می گفت هر دو دخترم را آن جا به دانشگاه می فرستم. مدارس راهنمایی رشت هم برای پسرم خوب است. خلاصه، برای رسیدن به آرزوهایی که در سر داشت رفتند. خبرهای گاه و بیگاهی از آن ها به گوش می رسید که خب خوشحالند و زندگی شان بهتر شده است.

و این زندگی شان بهتر شده است تنها خبری بود که از آن ها شنیدم. درگیر زندگی بودم و شاید زیاد زیاد محل زیستنم تغییر می یافت. احتمالن همسایه های دیگر خبرهای جدیدتری هم از آن ها داشتند من اما نه.  و حالا بعد از این همه بی اطلاعی آقای س را در خیابان مطهری رشت دیده ام و حرف می زنیم. تعجب می کنم چطور بعد از این همه سال صمیمی تر هم شده است وچطور مرا در این خیابان شلوغ شناخت. گفت خانه ام را در رشت فروختم. آمدم همان جا. جا خوردم ولی به جمله ی کوتاه به سلامتی بسنده کردم. بعد خودش دنباله ی حرف را گرفت. انگار می خواست علت رفتن و آمدنش را توجیه کند. حتا شده برای من که شاید 25 سال اختلاف سن داشتیم.

 گفت رشت که جای زندگی نیست. آدم وقتی کار نداشته باشد رشت دیگر قابل تحمل نمی شود. حدس زدم بازنشسته شده. هم سن و سال پدرم بود.  خودش بر زبان آورد: آخر بازنشسته شده ام. و باز تکرار کرد آمدم همان جا خانه خریدم. می دانی همسرم عارفه آخر افسردگی شدید دارد. آپارتمان کار خودش را کرد. هر کاری کردم نشد که نشد. پیش بهترین دکترهای تهران بردم درست نشد. عادت کرده بود به حیاط و باغچه.

عجب اتفاق ناراحت کننده ای. به دلم رسید بگویم نگران نباشید خوب می شود. در هشتپر زود حالش جا می آید. اما نگفتم. مگر این حرفِ  از سر ناچاری من می توانست فرقی به حالش داشته باشد.

 آقای س بسیار تعارف کرد به خانه شان بروم. اما جدن کار داشتم، تازه اگر هم نداشتم امکان رفتنم بسیار اندک بود. نمی دانم چه فکری کرد 180 درجه مسیرش عوض شد و تا میدان فرهنگ با هم قدم زدیم. می خواستم از زندگی دخترش بپرسم که نپرسیدم. اما از لابه لای حرف هایش فهمیدم هر دو دخترش ازدواج کرده اند و به احتمال زیاد ساکن تهران هستند. پسرش فرید هم دانشگاه تربیت بدنی می خواند. در میدان فرهنگ خداحافظی کردیم.

 کارم را کمی به تعویق انداختم تا قدم بزنم. به خیابان و مردمانی که می گذشتند نگاه می کردم. به ویترین مغازه ها به دیوار خانه ها، دروازه ها، پنجره ها، درخت ها، آپارتمان ها. اولین آپارتمان دومین سومین چهارمین. و این آپارتمان ها مرا بی واسطه یاد خاله ی کوچکم می اندازند. ساکن تهران است. 20 سال و شاید هم بیشتر است که آن جاست. ولی دل دیوانه اش در کوچه پس کوچه های زادگاهش، زادگاهم گیر کرده است. و حالا می ترسم آپارتمان ها او را نیز افسرده کنند. چند بار از زبانش شنیده ام: در تهران هر بار اسباب کشی می کنیم –آخر هنوز مستاجر هستند- و به خانه جدید می آییم اول می نشینم و سیر گریه می کنم. تنها چیزی باعث شده دوام بیاورد یک امید است. این که زمانی دوباره به زادگاهش باز می گردد، به وطنش.

اصلن ما شرقی ها استعداد عجیبی برای دلتنگی داریم. خب خاله ی عزیز من این زندگی که فکر کنم فقط یک بار نصیب مان می شود دیگر جای غصه خوردن ندارد. جایی زندگی کن که  آن جا به تو خوش بگذرد. وقتی دلت گیر جنگل است، وقتی قفس تهران تو را آزار می دهد خب بیا. همه چیز را رها کن و بیا.

 این حرف ها را به او گفته ام. اما دلایل خاص خودش را دارد. نه این که بالاخره زن شرقی است و این ها دوست دارند نقش مادر و شوهر فداکار را بازی کنند. وقتی این نقش را دوست دارند چه می شود کرد. مگر طوقی مرحوم علی حاتمی یادت نیست؟ دختر به شوهرش می گفت مرا بزن. او عادت کرده بود تا این نقش را بازی کند. نقش کتک خور، حرف شنو. تازه ما، خود من، به نقش مان عادت کرده ایم. تصور کن مادر من نقش زن فداکار را ایفا نکند، وقتی از خانه دور می شوم بیشتر دقایق خوب زندگی اش را به فکر کردن و غصه خوردن برای من نگذراند. واقعن این کار را می کند و من به خودم قبولانده ام که بله مادر است دیگر چه می شود کرد. یا آن روزها که گاهی مریض می شدم تا خوابم نمی برد و حتا بعد از خوابیدنم هم نمی خوابید این بشر. قالب ذهن ما زن را این گونه دیده است، مادر را، دختر دم بخت را، چه بدانم. سیستم فکری ما این طور پرورش یافته است.

 هر حرفی به خاله زدم اصلاح نشد. برداشتم نقاشی آبرنگی که عروسی سنتی تالش را نشان می داد دادم به دستش. می دانستم این نقاشی فقط به درد او می خورد. حالا هر آشنایی به خانه شان می رود خاله بنا می کند به توصیف نقاشی. این فلان کس است. این شبیه فلان کس است. این خود مرحوم یونس  است.

برای من هم عجیب بود. یک سال بعد  پسرخاله برایم گفت. گفت در بهترین نقطه خانه نصبش می کند. میهمان از شمال که می رسد شروع می کند به توصیف نقاشی..


   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 22:43  توسط رستم جهانگشا  | 

 

31 سال از انقلاب می گذرد. انقلاب یک دگرگونی زودگذر است. انقلاب مثل عصبیت آنی، مثل دونده‌ی یک دو 100 متر است. نمی‌شود یک دونده‌ی 100 متر 1000 متر را با همان توان و سرعت بدود. این از قوانین طبیعت است. اما عجیب است که آقایان، آقازاده‌ها بعد از 31 سال هنوز کشور را در حالت انقلابی نگه داشته‌اند. هنوز هر هفته ده‌ها بار مرگ بر این و آن می‌شنویم. هنوز سیلی می‌زنند، هنوز محکوم می‌کنند، هنوز همه دشمن هستند، هنوز ملت، انقلابی همیشه در صحنه است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 22:10  توسط رستم جهانگشا  | 

 

داستان ارتش ملی را شنیده‌اید؟ قضیه از این قرار بود: در بحبوحه‌ی مشروطه و پس از تشکیل مجلس، وقتی مجلسی‌ها متوجه شدند سپاهیان شاه قدرت را در دست دارند درخواستی تاریخی مطرح کردند. آن‌ها خواستار تصویب لایحه‌ای شدند تا مجلس ارتشی ملی داشته باشد و با نیروهای مسلح شاه به مبارزه برخیزد. اکثریت مجلس موافق چنین لایحه‌ای بود منتها نفوذ افراد دانشمندی چون مشیرالدوله مانع تصویب این لایحه‌ی تاریخی شد. مشیرالدوله و عده‌ای دیگر که اسم‌شان خاطرم نیست با تلاش بسیار مجلسیان را توجیه کردند که آقایان اصل ارتش ملی برای مقابله با هجوم بیگانه‌گان و حفظ استقلال کشور است؛ نه این‌که ارتش با نیروهای داخل کشور به جنگ برخیزد.

بیش از یک قرن از موضوع می‌گذرد. بعد از این همه سال بعضی برادران سپاهی فکرشان هنوز همان فکر مجلسیان است. گمان می‌کنند سپاه برای مبارزه با مردم است. هر روز مردم را به قلع و قمع کردن تهدید می‌کنند. و ظاهرن مشیرالدوله‌ای هم نیست تا توجیه‌شان کند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 21:14  توسط رستم جهانگشا  | 

 

آفتاب پاییزی می تابید. نزدیک ایذه بودیم. اتومبیل آرام آرام به پیش می‌رفت. سر گردنه‌ای راننده پخش سی‌‌دی را خاموش کرد و کاستی که قسمتی از آن بیرون ِ پخش ال‌جی بود را فشار داد تا بخواند. سوسن شروع به خواندن کرد.

سوسن را  مدت‌ها نمی‌شناختم تا این‌که زنی تقریبن مسن در ویدئویی حرفی زد. گفت "در برنامه‌ای تلویزیونی موقع اجرا دست‌هایم را به حالت بشکن تکان دادم. بعد از چند روز کلی بیننده اعتراض کرده بودند که چرا چنین حرکاتی انجام می‌دهم. ببینید، موقع اجرا برای این‌که ریتم بهتر به خاطر سپرده شود گاهی انجام این حرکات اجتناب ناپذیر است. حالا هم می‌ترسم باز من ُ به انجام حرکات سبک متهم کنند." این اظهار نظر برایم بسیار جالب آمد و به خاطر سپردمش.

 اما این اولین آشنایی من با سوسن نبود. آشنایی‌مان به سال‌ها قبل برمی‌گشت. همسایه‌ای قدیمی داریم. از آن مردان نیک روزگار است. وقتی کودک بودم زیاد زیاد به خانه‌مان می‌آمد به روزگار بزرگ سالی نیز هم چنین. دوست صمیمی پدرم بود و هست هم‌چنان. آن وقت‌ها یک بار خاطره‌ای تعریف کرد: 24 ماه در ایذه سرباز بودم و 24 ماه نتوانستم به خانه بیایم. ذره ذره وجودم را غربت پوشانده بود. دلم برای هر وجب این خاک تنگ شده بود. درخت‌های روستای بخشایتی را تک تک به یاد می‌آوردم و با آن‌ها حرف می‌زدم. غروب‌ها از رادیوی پادگان صدای سوسن پخش می‌شد. سوسن کمی تسکینم می‌داد. روز را به امید شنیدن دوباره‌ی صدایش به شب می‌رساندم. گریه‌ام می‌گرفت وقتی می‌خواند. سوز صدایش، صدای مادرم، گیندو، و....

سوسن با این جمله‌ها وارد زندگی‌ام شد. جمله‌هایی که سال‌ها از یادم رفته بود. اتفاقی می‌توانست مرا دوباره به دنیای ان جمله‌های آن روزها بی معنی بکشاند.

راستی امکان دیدار دوباره هست؟ دوباره می توانم ببینمت؟ فیروز عمو اعتراف می کنم آن روز به حرف‌هایت خندیدم. آخر این صدا را چه به گریه. اصلن چرا گریه. مگر وطنت چه دارد. آدم مگر با درخت حرف می زند. 24 ماه کیف دنیا را می‌کردی. این لعنتی وطن چه خاصیتی دارد آخر.

حالا مدت‌هاست تو را ندیده ام. آخرین باری که دیدمت به قیافه‌ات دقیق نشدم. تصویر محوی می‌گوید پیر بودی. ولی چشم‌هایت چه می‌گفت. و من چقدر احمق بودم که نگاه‌شان نکردم. مثل تو آدم خوب مگر چند نفر داریم.

به شیشه پناه می برم. فصل خوبی برای باران نیست. ورق پاره‌هایم خیس می‌شوند. بگذار همین آفتاب بتابد، خواهش می‌کنم. این‌جا هم زیباست. نگاه کن، برگ‌ها چه زیبایند، آسمان را ببین. انصاف نمی‌کنی به خدا. چه می‌گوید این سوسن. این کاست اصلن کیفیت ندارد. حالا گیرم فیروز عمو حرفی زده تو جرا جدی میگیری مرد. آقای شاهی خواهشن این کاست را عوض کن..  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 15:25  توسط رستم جهانگشا  | 

 

چشمهایم منحرف می‌شوند به سمت پلاک اتومبیل‌ها. 56-س یعنی خیلی نزدیکیم. یعنی ساحل قروق را می‌شناسد احتمالن. وقتی از مسیر کیشون‌بن حرف می‌زنم سرش را تکان می‌دهد. بالاخره هر چه باشد تالشی است. 56-د از آستارا ست. مسیر آستارا تا هشتپر را از بر است؟ وقتی از ویزنه حرف می‌زنم محله‌هایش را می‌شناسد‍؟ 46 ساکن مرکز استان‌مان است. رشتی‌ست. می‌شود با او درباره‌ی یک دنیای سبز حرف زد؟

این یکی 17 است. 17، 17 درست است 17 یعنی ارومیه. در ارومیه کسی را دارم؟ بله هستند سه دوست دارم؛ از دو نفرشان مدت‌هاست بی‌خبرم. تحسین اهل اشنویه بود. کرد بود و معدن می‌خواند. دو سال تماس تلفنی‌مان ادامه یافت بعد شماره‌ها عوض شدند و  بی‌خبر ماندیم. می‌دانم معدن دارد خودش کشف کرد و از روزگار جدیدش بی‌اطلاعم.

56، 56، 56 خودش است. اما نه عجب اشتباهی، 51 است پرچ پلاک باعث اشتباهم شد، لعنتی. 91 یعنی اردبیل، از لحاظ جغرافیایی نزدیکیم. 78 اطراف تهران است 44 خود ِ تهران. خدایا هفته‌هاست هیچ 56ی به تورم نخورده است. و این می‌تواند دلیلی باشد برای دلتنگی.       احمقی به خدا آدم بشو نیستی. مگر همه‌ی 56-س های ایران قرار است دوست باشند. گیرم که از تالش است یا از شمال که چه بشود؟ تالش بودن مگر ملاک دوستی است. دنبال چه می‌گردی آخر؟ 

18، 18، 18 همدانی است. خاطره‌ی دوری از همدان دارم. دوران کودکی دو باری گذرم به همدان افتاد و هر دو بار ندانستم مقبره‌ی بوعلی کدام است و بابا طاهر کجاست. هورااا یک 56-س رسید یعنی این‌جا یک نفر مثل من هست؟ وقتی از خیابان سد ساحلی حرف می‌زنم حرفم را می‌فهمد؟ از کجا معلوم شاید اصلن او اهل این‌جور فکرها نباشد شاید تابه حال روی سکوی سیمانی سد ساحلی ننشسته به صدای کرگانرود گوش نسپرده و به عشقش فکر نکرده باشد؟ پس چی؟ یعنی این‌جا تنها هستم.

 اصلن محمد رمضانی یادت هست؟ اصفهانی بود. یک ساعت می‌کوبید و ماه رمضان هر شب پیش ما می‌آمد. چون که دلش دیگر طاقت تنهایی نداشت. از نانوایی‌های شلوغ تهران هر شب بربری تازه می‌خرید و بیشتر وقت‌ها پنیر. می‌گفت با هم‌اتاقی‌های جدیدم هنوز اخت نشده‌ام و این هنوز چقدر طول کشید و هیچ‌وقت هم به سرانجامی نرسید. چه مزه‌ای می‌داد چای شیرین و بربری تازه و پنیر.

حالا این خاطره‌های هزار باره را ردیف می‌کنی برای چی؟ یعنی این‌جا تنها نیستی؟ می‌دانی، می‌خواهم پلاک‌های اصفهان را هم نگاه کنم. شاید محمد باشه. اگه برای محمد از سینه‌هونی حرف بزنم؛ نمی‌خندد؟ نه که نمی‌خندند اما دلیل حرف‌های تو را هم نمی‌داند. جدن نمی‌داند؟ صادق ریاحی چی؟ بچه‌ی بندر گز بود. پسر خیلی خوبی بود. در چه قرنی هستی آخر؟ چه فکرهای کهنه‌ای داری پسر. همشهری، سینه‌هونی، کیشون‌بن، هم زبان.

خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم حق با تو است، سربه سرم نگذار مشکلی نیست، فقط کمی دلتنگم..

***

 پی‌نوشت- چند روزی از قیل‌و قال اینترنت به دور بودم. ویندوز رایانه مهم‌ترین علتش بود. از قبل تصمیم داشتم صفحه‌ی اصلی وبلاگ را پر کنم از نوبلیات. و بعد که چهره‌ی وبلاگ عوض شد بپردازم به سایر مسایل. خوب می‌بینید که میسر نشد. خیلی از نوشته‌هایم از بین رفت. فقط طرح های وهم آلودی در ذهنم باقی مانده است. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 10:3  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 ابتدا سورپرایز را به عرض‌تون برسونم. امروز چهارشنبه‌ست. ها ها. فکر کردید می‌خواهم چه بگویم؟ که بله امروز در تاریخ فلان و ساعت فلان این‌جانب برق را اختراع کردم؟ یا تلفن را؟ نه عزیز جان من هر روز مگر اختراع می‌شود. همین دیروز بود بنده خبر اختراعی را دادم. چه اختراعی؟ خب یک اختراعی بود دیگر. صداش رو درنیاورید همین‌طوری حرفی پراندیم. شما چرا به بنده گیر سه‌پیچ دادید؟ مثل این‌که یادتون نیست در ایران تشریف فرما هستید؟ یکی در خانه انرژی هسته‌ای اختراع می‌کنه، یکی خونه‌ی ضد زلزله می‌سازه خب ما هم جو گیر شدیم و حرفی پراندیم. تازه شما چرا باور کردید و حالا که کمی فکر کردید رنگ عوض کردید؟ شما مگر نمی‌دانید بنده علامه‌ی علوم نظری هستم نه عملی؟ اصلن بنده بیشتر مرد حرف هستم تا عمل. ما اینیم، حالا شما خوشتون بیاد یا نیاد. یه جایزه‌ی قراضه قرار به بنده بدید یک سال ِ آزگار سرگردونم کردید. ما از 1907 داریم علت عقب‌موندگی‌مون رو کالبد شکافی می‌کنیم. مالزی پالزی‌ها نه علتی پیدا کردن و نه حرفی زدن سرشون رو انداختن پایین و با سرعت بالا زدن جلو. ما هنوز که هنوز است اون علت َ رو کشف نکردیم.

 این‌قدر حرف زدم که یادم رفت اصلن چرا اومدم این‌جا. راستش امروز داشتم به مساله‌ای فکر می‌کردم. نه، مطمئن باشید هنوز براتون تعریف نکردم.  با باجان کجا دارید می‌رید؟ 5 دقیقه دندون رو جیگر بزارید. کاری نکنید اون روی سگ من بالا بیاد. حالا خوب شد. مثل این‌که تو این محدوده فقط زور جواب می‌ده.

 بله امروز داشتم به ژان فکر می‌کردم. بعد به شما فکر کردم. راستی حساب‌دار شما اسمش چیه؟ هربرت؟ این آقا هربرت جایزه‌ی ژان رو چیکار کرد؟ خودتون رو به اون راه نزنید. من خودم ختم روزگارم. مگه شما کلن به چند تا ژان جایزه دادید؟ همه‌ش یکیه، اونم ژان پل سارتر ِ. چرا رنگ صورت‌توت پرید؟ ها خوب مچتون رو گرفتم. وقتی این آقا ژان جایزه‌ش رو پس فرستاد شما پولش رو چی‌کار کردید؟ من من نکنید. نگید ژان جایزه‌ی صلح نوبل رو برد چه ربطی به ادبیات داره. من به قوانین شما کاری ندارم. این‌جا همه‌چی به همه‌چی ربط داره. من مگر با قوانین شما زندگی می‌کنم؟ چرا داد می‌زنید درو همسایه فکر می‌کنن چه خبره. درست شد. مساله مبلغ جایزه‌ست. نوعش هیچ اهمیتی نداره. 

  قول می‌دم صداش رو درنیارم. ببینید این‌جا هر کاری ممکنه. چند روز پیش گفتن 24 میلیارد دلار گم شده. خب گم بشه. اصلن دلار به غیر از گم شدن مگه به درد دیگه‌ای هم می‌خوره؟ این آقا محمود خاشاک خودمون تو صدا و سیما گفت ما فقط صفرها رو دو سه تا کم نوشته بودیم همین. حل شد رفت پی کارش. حالا شما هم این‌قدر گدابازی درنیارید. ما میلیارد میلیارد گم می‌کنیم عین خیال‌مون نیست شما برای چندرغاز نمی‌خواد نه‌نه من غریبم بازی دربیارید. فقط جایزه‌ی ژان جون ُ یه دو هفته‌ای عجالتن به بنده قرض بدهید ببینم چه می‌شود. اوستای بنا که نوبل موبل حالی‌ش نیست. پولش می‌خواد. شاهدید که. قول می‌دم فردا بعد از ظهر همه‌تون رو دعوت کنم به مجلس رقص. (آقا این غربی‌ها چه خوشگذران هستن. اصلن تا اسم رقص میاد شروع می‌کنن به رقصیدن. چاره نیست. شما به بزرگی خودتون ببخشید.) جونم ز دستت آتیش گرفته مهر تو از دل بیرون نرفته آمنه آمنه... اوناااایی اون عقب نشستن حال می‌کنن؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 17:11  توسط رستم جهانگشا  |