شما به مسیح اعتقاد دارید؟
من به انسان اعتقاد دارم. البته من نمی دانم که شما به انسان اعتقاد دارید یا نه. من شما را ستایش می کنم. من ذهن هر کسی را که از همه ی ادیان مستقل باشد ستایش می کنم..
دلتنگیهای نقاش خیابان چهلو هشتم
شما به مسیح اعتقاد دارید؟
من به انسان اعتقاد دارم. البته من نمی دانم که شما به انسان اعتقاد دارید یا نه. من شما را ستایش می کنم. من ذهن هر کسی را که از همه ی ادیان مستقل باشد ستایش می کنم..
پان ترک بعد از بحثی طولانی و بی نتیجه با حرارت و آب و تاب فراوان گفت: در ارومیه منطقه ای دیدنی به نام بَند وجود دارد یک روز...
بعد از این که حرفش تمام شد گفتم این بند شما احیانن تپه مانند نیست.
گفت چرا هست. آن جا مگر رفته ای؟
گفتم نه اما در زبان تالشی به تپه بند می گویند.
رنگ از رخسارش پرید..
جمعیت اراذل و اوباش تهران= سه میلیون نفر
جمعیت تهران= هشت میلیون نفر
جمعیت ایران= هفتاد میلیون نفر
با این احتساب و تازه چشم پوشی از این موضوع که تهران از لحاظ سطح آگاهی و دانش وضعیتی به مراتب بهتر از میانگین کشور دارد می توان نتیجه گرفت ایران بیست و پنج میلیون اراذل و اوباش دارد. و یا به زبانی دیگر ۴/۳۶ درصد مردم کشورمان! اراذل و اوباش هستند.
خدا به خیر کند..
در قسمت پایانی کیف انگلیسی یکی از غمگین ترین پلان های تاریخ معاصر کشورمان! به تصویر کشیده شده است. نمایی از سر در مجلس شورای ملی آن زمان بود. دولت انگلیس به هر کدام از نمایندگانی که سرو سری با آن ها داشت کیفی اعطا کرده بود. و علامت تمایز ان نماینده ها همین کیف بود. شخص اول سریال (علی مصفا) که سودای مبارزه با اجانب داشت و شخصی میهن پرست محسوب می شد سرانجام تن به بازی داده، کیف به دست وارد مجلس می شود و موسیقی متن غمگین فیلم نواخته می شود.
***********
محمد علی شاه وقتی اصرار بیش از حد نمایندگان مجلس را دید و با کسانی برخورد کرد که حتا ذره ای از آرمان های خود کوتاه نمی آمدند مجلس را به توپ بست.
مصدق و یارانش نخست وزیر وقت رزم آرا را در مجلس آماج حملات خود قرار دادند. رزم آرایی که نماینده ی شخص آول مملکت، شاه بود و حتا با قدرت حرف از کشته شدن در راه دموکراسی را به میان کشیدند.
************
آن ها نمایندگان مردم بودند. آن ها نماینده ی افکار عمومی مردمان سرزمین بودند. در دوره ی آن ها در انتخابات دست کاری می شد ولی با همه ی این دست کاری ها و تقلبات گسترده باز مردان بزرگی حضور داشتند که جایگاه والای خود را درک می کردند و وظیفه خطیری که بر عهده شان بود را به نحوی شایسته به انجام می رساندند. حالا بعد از این همه سال بعد از این همه هزینه که برای دم+وک+راس+ی پرداخته ایم با مجلسی طرفیم بی خاصیت. مجلسی غافل از مردم. مجلسی منفعل، مجلسی که از درد مردمان حوزه های انتخابی هیچ نمی داند، مجلسی سرسپرده. به گذشته که نگاه می کنم و این راه دراز رسیدن به آزادی را می بینم می گویم کاش محمد علی شاه ها که در دوره های زمانی مختلف ظهور می کنند کمی از خوی دیکتاتورمنش خود فاصله می گرفتند، کاش در بازی های سیاسی مردان میهن پرست کمی هوشمندانه تر عمل می کردند، کاش در برهه هایی از زمان گوش به حرف بزرگان اندیشه می سپردیم و از تندروی ها پرهیز می کردیم. .
سالیان درازی ست مدام اصل 44 را در بوق و کرنا کرده اند. افراد زیادی افتخار اجرای این اصل را منصوب به خود می دانند. ما که می دانستیم همه ی این حرف ها سرابی بیش نیست اما وقایع اخیر تئوری این دروغ را هم به اثبات رساند.
دریغ از یک ا+ع+ت+ص+ا+ب. بانکی، اداره ای، سازمانی. مثل این که مردم هنوز سر سفره ی دولت نشسته اند و دولت پای بشکه های نفت.
گفتی چی؟ نظام؟ نظام ِ چی؟ نظام مقدس؟ عجب!
حقیقت این داستان هنوز تموم نشده. هنوز شما نمیدونید سرنوشت سعید و شهرام به کجا ختم میشه. ولی باور کنید دیگه خسته شدم. یعنی خسته که چه عرض کنم حوصله ندارم. این ماجرا رو هم مثل خیلی ماجراهای دیگه نیمهکاره ول میکنم. میتونستم کلاس بزارم و بگم بعله داستان مدرن اینطوریه. تو داستان مدرن قرار نیست اتفاق خاصی بیفته این ذهن خوانندهس که اتفاقا رو میسازه. اما من این کلاسُ ندارم اصلن حالا که به اینجا رسید من یه قسمت از سرنوشت سعید و شهرامُ براتون میگم. نه شهرام و نه سعید هیچ کدوم به ریحان نمیرسن. شهرام به خاطر سعید تا آخر لامتا کام حرفی نمیزنه. سعید اما عشقش رو علنی میکنه و چندبار به خواستگاری ریحان میره و ریحان مرغش فقط یه پا داشت نه که نه.
میدونید چرا؟ 5 سال بعد از این ماجرا تو عروسی بنفشه خواهر ریحان چشمهای ریحان و شهرام به هم تلاقی پیدا میکنه. حدود 30 ثانیه این تلاقی طول میکشه و همون 30 ثانیه یک عمر ریحان رو بیچاره میکنه. بعد از 30 ثانیه خاکبرسر شهرام سرش رو میندازه پایین و مثلن خودش رو بیخیال نشون میده، که نبود، هیچوقت نبود. تا آخر مثل داشآکل فقط سوختو چیزی نگفت. ریحان دو سه سال با فکر اون 30 ثانیه زندگی کرد. خیال میکرد هر لحظه امکان داره شهرام با خونوادش بیاد خواستگاری و شهرام هیچوقت نیومد. بعدم دیگه مجبور شد با یه نفر دیگه عروسی کنه.
شوهرش آدم بدی نیست اما خب عشق یه چیز دیگهس. من که راوی شما باشم توصیه میکنم با عشق ازدواج کنید. میدونید، شاید ازدواج با عشق به شکست منجر بشه، شاید بگن با عقل ازدواج کردن بهتره و از این حرفها اما بدونید وقتی با عشق عروسی نکنید همیشه تو زندگیتون یه چیزی کم دارین. انگار گم شدهای دارین و هیچ وقت پیداش نمیکنین.
میدونم این آخر سری منو به موعظهگفتنم متهم میکنید اشکال نداره لااقل حرفامُ که میزنم. شما اصلن قسمت موعظه رو نخونید. من که وحی منزل نیستم فقط تجربیاتم میگم. تازه به دخترا هم توصیه میکنم اگه از کسی خوششون اومد و دیدن طرف بعد از 30 ثانیه سرش انداخت پایین، شما کمکش کنید. بله، چه اشکال داره شما ازش خواستگاری کنید. از یه عمر حسرت خوردن که بهتره.
ج ماعت، من، دیگه، ح وص له، ن دارم باور میکنید؟ واقعن حوصله ندارم مثل شما که اعصابتون خورده. مگه اینترنت جای داستان بلند. اما، شاید یه روزی زندگی سعید رو تا آخر بنویسم. از سرنوشت سیامک هم غافل نیستم ولی چون شما بیشتر به زندگی سعید و شهرام ابراز علاقه کردید مجبور شدم دیگه از سیامک فاکتور بگیرم. مطمئن باشید اونُ هم مینویسم و میدم به نشر چشمه تا منتشرش کنه. شوخی کردم اگه قرار ِ ناشری چاپش کنه میدم به نشر نی. چشمهایها یه جورایی کلاس میزارن. وقتی پرسیدم ناتوردشت دارین اون دختره که زل زده بود به یه فنجان قهوه خیلی بیحوصله گفت نه. و من شک کردم. نشر نی نه تنها کتاب رو داد کلی هم از کتابای خوب جدید برام تعریف کرد و من هیچکدوم رو نخریدم.
فقط آخر سری چیزی بهتون بگم پدربزرگ خدابیامرز ِ شهرام یه مجموعه از حیوانات خشک شده داشت. وسایل خشککردن حیوانات و حشرات هم همیشه جاش تو خونش مشخص بود. چی فکر میکنید؟ آیا شهرام به قصد خشککردن سیامک رو مداوا میکنه؟ میخواد انتقام عشق نافرجامش رو از سیامک بگیره؟ از این گذشته میدونستید زندگی سعید بعدها میافته به دستانداز؟ تو بدوضعی گرفتار میشه؟ و یه روز... بگذریم. اینا رو نمیدونید و منم فعلن قصد حرف زدن ندارم. بدرود.
************************
پینوشت- از دنبال کردن حوادث اخیر خسته نشدهام. این روزها بهتر است از این جنبش تحسینبرانگیز گفت و خود در متن حضور داشت. من خواهم نوشت. مطالب زیادی از ذهنم میگذرد که متاسفانه مجال بازگو کردن شان نیست. احتمال دادم مدتی به آرشیو یادداشتهایم دسترسی نداشته باشم و مجبورن آخرین قسمت شکارچی را منتشر میکنم. طبق قولی که به محمود دادهام در چند پست آینده تمام داستان را بکجا منتشر خواهم کرد. اما به احتمال زیاد کمی زمان خواهد برد.
در ضمن هموطنان تهرانی عدهای میخواهند حساب شما را از بقیه کشور جدا کنند. آنها ادعا دارند فقط در تهران شمار آرای میرحسین بالاتر از رییسجمهور فعلی بود. نه من، نه خیلی از کسانی که میشناسم توجهی به این حرفها نداریم. ما هم در کنار شما ایستادهایم. هر چند کوچک بودن شهر و بگیرو ببرهای روسای ستاد مهندس فرصت تجمع و اظهار نظر را نمیدهد اما ما با شما هستیم.
هی مواظب باش. دو پهلو حرف بزن. طوری حرف نزن که از حرفهایت بوی اعتراض به مشام برسد. اصلن به کارهای روزمرهات بپرداز. تو مگر کی هستی؟ یک شهروند درجهی سوم شهرستانی. خب بنشین سر جای خودت و سکوت پیشه کن.
چه میگویی آخر؟ عکسها را مگر ندیدی؟ مگر سخنان رییسجمهورت را نشنیدی؟ مگر این مرد رییس جمهور کل ایرانیان نیست؟ پس چرا آنطور حرف زد؟ پس چرا آنهمه آدم را خار و خاشاک نامید؟ پس چرا باز آن پوزخند تهوع آورش را تحویلمان داد؟ حرف بزن دیگر. مگر نیروهای او نبودند کوی دانشگاه را به خاکو خون کشیدند؟ مگر صدا و سیمایشان نبود که چقدر غمانگیز و چقدر نفرتاور دروغ تحویلمان داد؟ 7 کشته را که دوربینها تصاویرش را گرفته بودند اراذلی خواند که به پایگاهی نظامی حملهور شدهاند؟ خودت که شنیدی این حرفها را. خودت که دیدی وقتی بهترین جوانان این خاک زیر رگبار گلولهها جان میدهند او چطور مدودوف را در آغوش کشیده بود و باز همان لبخند...
به تو آخر چه میرسد مرد؟ صدای تو مگر به گوش که میرسد سرت را بینداز پایین و زندگیات را بکن. این بلواها همه تمام میشوند و باز همان آش و همان کاسه است. سنگین سر جایت بنشین.
نه من نمیتوانم. چون میدانم افرادی که دانشگاه تهران درس میخوانند چه کسانی هستند. میدانم با چه مشقتی به آنجا پای گذاشتهاند. صنعتی اصفهانیها را. وای خدای من! هر کشوری آرزوی داشتن این استعدادها را دارد و آنوقت ما در مبارزهای کثیف آنها را به خاکو خون میکشیم. لعنت بر این زندگی. لعنت بر این ننگ. مگر در خیابان ماندن و شعار دادن و اعتراض برای باز پسگیری حق خود اینهمه تاوان دارد؟ چه شده است مگر؟ اینها همان مردانی نیستند که همیشه شماها در مواقع لزوم آن ها را به رخ بیگانهگان میکشید پس چه شد آننعرهها.
عاقلانه حرف بزن مرد. راهکار ارائه بده. نوبت حرفهای احساسی نیست. با این حرفهای احساسی هیچ گرهای باز نمیشود. حرف نویی بزن.
نه،نه هیچ حرفی نمیتوانم بزنم. وقتی عکس آن جوان به خون غلتیده را دیدم، و چند لحظه بعد او را دیدم که آنچنان وقیحانه مدودوف را به آغوش کشیده است دنیا بر سرم آوار شد. عقل اینجا چه کاره است. عقل میگوید فعلن نباید سکوت پیشه کرد. عقل می گوید این تابو بالاخره روزی باید شکسته شود. عقبنشینی امروز میرحسین افسردهگی و دلمرده گی طولانی مدتی را به کشور تحمیل خواهد کرد. سیل مهاجرتها روندی رو به رشد خواهد داشت. عقل می گوید گوشبه زنگ میر حسین باید بود. عقل میگوید نباید به هیچوجه خاتمی را میانجی این دعوا کرد. او کوتاه خواهد آمد. عقل میگوید باید از چهرههای شناخته شده مدد خواست. حتا در مجلس رایزنی کرد. این مجلس بیخاصیت هم میتواند قدم مفیدی بردارد. از قدرت مجمع تشخیص باید سود جست. دست به خشونت نزد و سنگر خیابان را خالی نکرد. باید در جاهایی که امکان وجود اعتصاب وجود دارد امکانش را بررسی نمود. در دل کسانی که امروز مخالف نظر اکثریت مردم هستند انسان هم یافت میشود باید روی آنها کار کرد. باید آنها را به سمت خود جذب نمود. میرحسین هر مذاکرهای داشته باشد بلافاصله از مضمونش باید این خیل جمعیت آگاه شوند. هر چند کار سختیست و موسوی بیچاره حتا با بلندگوی دستی در آزادی به ایراد سخن پرداخته است اما باز با اتکا به رسانههای جدید میتوان اقداماتی کرد.
سریع نوشتم. شاید ارسال شود. فرصت ویرایش هم نیست. غلط خواهد داشت. فقط امیدوارم خونریزی بیش از این نباشد. اساتید دانشگاه باید بیانیه بدهند. و من متعجبم از این مراجع که هنوز بعد از گذشت چند روز جواب نامهی میرحسین را هم ندادهآند. از چه میترسید مردان خدا؟!
مگر میشود بیخیال بود. من بعد از دوازده سال رای دادهام و حالا نمیتوانم اقلیتی غدارهبند را ببینم که با ارعاب و تهدید رای مرا در زبالهدان میریزند.
من بیخیال نیستم و نمیتوانم باشم. از صبح شنبه نوعی افسردهگی، اعصاب خوردی، خودخوری و بیخوابی سراسر وجودم را فرا گرفته است. اما هنوز انا لله نمیخوانم. هنوز برای مردن در این راه شرایطم میسر نیست. مادرم چشمانتظار من است و برای پدر هنوز هیچ کاری نکردهام. هر گونه ضربه خوردن من بیفایده خواهد بود. و تازه علتش را نه مطابق آنچه روی داده است بلکه با عناوینی زشت عنوان میکنند و مادر تا ابد سوگوار خواهد ماند!
من به خیابان میآیم و علیه هیچکس شعار نمیدهم. در کمال خونسردی و ادب میرحسین را فرا میخوانم. به خیابان میآیم تا او تنها نباشد. تا نقاش منزوی ما در آستانهی شصتو نهسالهگی آرمانهایش را بر باد رفته نبیند. اگر 30 ساله بود و فرصتی برای جبران داشت شاید مثل الکساندر دوما من هم زیر میز اتاقم قایم میشدم و کتاب میخواندم. اما او شصتو هشت ساله است. ما او را به میدان فراخواندیم و او ما را. حالا که کار به اینجا رسیده است و موسوی مردانه ایستاده است ما هم هستیم.
من هم هستم آقای میرحسین موسوی. از تالشم و هر گاه اراده کنی و مرا و ما را فرابخوانی من هم فراخوانت را با جانو دل خواهم پذیرفت. نه شیشهی بانکی میشکنم و نه سنگی پرتاب میکنم فقط روزها و روزها تا وقتی که تو بخواهی و من توانی داشته باشم در خیابانها شب را به روز و روز را به شب میدوزم.
نگران نباش مرد بزرگ. فقط بدان این جنبش خودجوش نیاز به رهبر دارد. بدون رهبر این همه انرژی به هدر خواهد رفت و نتیجهای نیز در کار نخواهد بود. به خشونت کشیده شدن این جنبش نتیجهای عکس خواهد داشت. پارچههای سبز را میتوان در دست آویخت. بادکنکهای سبز، چراغهای سبز.
نمیدانم چرا مجلس که نمایندهی افکار عمومی است این همه بیخاصیت و منفعل عمل میکند؟ مگر این مجلس دستنشانده است که چنین رفتاری دارد؟ مگر حامیان آنها در حوزههای مختلف در خیابانها نیستند؟ این جماعت از آسمان که نریخته است. دانشجویان دانشگاه تهران هر کدام نخبهی شهری و روستایی هستند پس چرا کسی از مجلسیان صدایش به گوش نمیرسد؟ آن 800 هنرمندی که بیانیه دادند در چه وضعی هستند؟ آقای هاشمی کجاست؟ رضایی که چنان با صلابت در مناظرهها شرکت میکرد چرا بیانیهی شفافی نمیدهد؟ سید حسن کجاست؟
چه بگویم؟ سخنی نیست در همه خلوت این شهر، آوا جز ز موشی که دراند کفنی نیست...
پسری که در صندلی عقب تاکسی نشست و تا میدان شهرداری همسرنوشت شدیم در میانههای راه بغضش ترکید و زار زار گریست. من جلو نشسته بودم و هیچگاه سر نچرخاندم برای دیدنش. دیدن انسانی که از یاس گریه سر داده است. وقتی سوار شد ابتدا حرف زد. از دوستانش گفت، از هممحلیهایش، از فامیلهایش در تهران و لاهیجان و گفت از اینکه تا صبح چشم روی هم نگذاشته است. از اینکه اولین رای زندگیاش اینچنین بر باد رفته است.
در تاکسی بهندرت حرف میزنم اما وقتی به میدان شهرداری رسیدیم تازه دانستم، بعد از گریهی آن پسر، تنها سخنگوی داخل تاکسی من بودهام. مثل اینکه جمع به حرفهای من گوش میدادهاند و دیگر صدای گریهای شنیده نمیشد. سریع کرایه را پرداختم و بدون اینکه در قیافهی هیچکدامشان دقیق شوم به خیابانهای ماتمزدهی رشت پا نهادم. امروز باید خوشحال میبودم کارم بعد از مدتها به سرانجامی رسیده بود و میتوانستم طلبم را وصول کنم. میبایست هرچه سریعتر به دخمهای که اسمش را اداره گذاشته بودند پا گذاشته و چند مدیر و معاون را میدیدم. اما حالو حوصلهی تاکسی و بحثهای هموطنانم نبود. باید تنها با خودم و در قدمهای آهسته و تندم به حرف مینشستم. دیر رسیدم و برای قسمت دوم کارم در تالش دیگر زمانی وجود نداشت.
وقتی به خود آمدم تیتراژ آغازین دربارهی الی روی پردهی سینما سپیدرود رشت ظاهر گردید. دربارهی الی پیروزی دروغ است. دربارهی الی چکیدهی امروز کشورمان است. کشوری عصبی که بیقانونی و عدم شناخت از یکدیگر در آن موج میزند. کشوری که رانندههای تاکسیاش را مخبر، بقالها را...
یکی از خوانندههای وبلاگم بهنام آرش کمانانداز در کامنتی نوشته بود دموکراسی یک نقطه نیست یک دامنه است و الان قسمتی از دامنه را داریم. چند بار خواستم به این کامنت جواب بدهم. حتا یکبار از روی لغتنامهی دکتر معین معنی دموکراسی را نوشتم و هر بار منصرف شدم. دموکراسی نه نقطه است نه دامنه. دموکراسی فقط نوعی حکومت است. حکومتی که برای شهروندانش ارزش قائل است. حکومتی که شهروندانش را یکمشت گوسفند تصور نمیکند. حکومتی که لباس زیبای دموکراسی بر تن کرده و درونش موجود دیگریست، بدترین نوع حکومتهاست. ایوان کلیما در روح پراگ که میتوانی روح تهرانش هم بخوانی بسیار روشن این نوع حکومتها را شرح میدهد. خوانندهی ایرانی وقتی کتاب را میخواند انگار سرنوشت خودش را مرور میکند. انگار خودش در زندان نازیها گرفتار بوده و کمونیستها کتابهای صادق هدایت و هر گونه اسم بردن از او را ممنوع کردهاند.
پینوشتها-
1- از دیروز اینترنت قطع است و خیلی از یادداشتهایم حالا قدیمی شدهاند. افکارم متمرکز نیست. از تهران خبرهای خوشی به گوش نمیرسد. خیابانها را اعت+ص+اب و تجمع پوشانده است. برای موسوی نامهای سرگشاده نوشته بودم که بعد از خواندن بیانیهاش فعلن منتشرش نمیکنم. این بیانیه نشان میدهد میرحسین خاتمی نیست. و میشود کورسوی امیدی داشت!
2- از تبریز هیچ خبری ندارم. فکر نکنم روز و شب آرامی داشته باشد.