چراغ های نوربالا
شب را
فراری دادند.
کودکان شب
در خمیازه ها جا ماندند
و شکلات
با رقیب عشقی اش:
عسل
به دوئل برخواست.
رستم جهانگشا-تالش
دلتنگیهای نقاش خیابان چهلو هشتم
چراغ های نوربالا
شب را
فراری دادند.
کودکان شب
در خمیازه ها جا ماندند
و شکلات
با رقیب عشقی اش:
عسل
به دوئل برخواست.
رستم جهانگشا-تالش
بنای یادبود درختهای دوران دوم زمینشناسی تالش
دوست قدیمی من بعد از سالها به دیدنم آمد. زیاد به کوه و جنگل علاقهای نداشت. گفت: شما که این همه ادعا دارید و میگید تاریخ چند هزار ساله و مردان بزرگ در سرزمینتون زیادٍ. مقبره ای، آرامگاهی، واسه این آدما دارین یا نه؟
با خودم گفتم: این شیرازی رو ببین به تالش اومده و میخواد پز آرامگاه سعدی و حافظ بده. خواستم بگم: "مرد حسابی شما که سعدی رو به جنوب شهر تبعید کردید و دور مزار حافظ هر سال ابتکار تازهای از خودتون بروز میدید." ولی نگفتم. "آخه هر چی باشه، مهمون بود."
دستش را گرفتم و با هم به متل "سپیدار" رفتیم. گفتم؛ رفیق اینجا رو می بینی، اینجا مقبره صنایع چوب اسالمٍ و این بنا یادبود درختای دوران دوم زمین شناسی جنگلای تالشٍ که خودشونٔ بهدست تبرای ما سپردن.
با تحسین به بنا نگاه کرد و یک غذای محلی سفارش داد.
رستم جهانگشا-تالش
پیشنهادی از رستم جهانگشا
قبلن در « شعر ما» یا «شعر در آستارا و هشتپر تفاوتها و علل» گفتم شعر شاعران تالشی به علت وجود لهجه هایِ زیادِ زبان تالشی قابل خواندن برای بسیاری نیست. اگر هم کسی قادر به خواندن باشد نمی تواند از شعر لذت کافی راببرد. بر خلاف نظر خیلی ها که مردم دیگر به شعر اهمیت نمی دهند بنده اعتقاد دارم این طور نیست. شعرخوب به قلبهای انسانها هنوز که هنوز است نفوذ می کند؛ در سینه ها ، کتاب ها و... باقی می ماند.
شعر تالش از دیرباز در بین مردم رایج بوده است و این مردمان کوچه و بازار بوده اند که شعرها را می خوانده اند.قوم ما آن قدر متمدن بوده که زنانشان هنگام کار شعر و ترانه دسته جمعی می خواندند. در عروسی ها زنان هم صدا با هم «هیور هیور» سر می دادند.و اینها زمانی بوده که زن اجازه حرف زدن در بسیاری از جاها را نداشته است.
حجب و حیای ما هیچ گاه به ما اجازه نداده در برابر تمدن اظهار نظر کنیم. تمدن را در خیابان ها و کو چه ها و ماشین ها کسی توزیع نمی کند. تمدن در چروکهای پیچ خورده بزرگان قوم ما موج می زند . بدون اینکه ادعایی داشته باشند.
اکنون از تمام شاعران تالشی از تمام کسانی که دستی در موسیقی تالشی دارند، تقاضا دارم ؛بیایند و شعر خوانی کنند و آن را به صورت نوار کاست و سی دی به بازار عرضه دارند.
این کار را عزیزان گیلک زبان به نحو خوبی انجام دادند و بسیار هم نتیجه داد .شعرهای «شیون فومنی» با آن گیلکی غنی اش هنوز که هنوز است دست به دست می چرخد و تاثیربسیار قوی داشته است.
با هزینه های زیاد این کار چه کنیم:
بازار ادعا داغ است. همه خود را دوست دار فرهنگ تالش نشان می دهند؛ برای توسعه فرهنگ تالش خلوارها برنامه دارند ؛خب یک آگهی می دهیم و این ادعا ها را سبک سنگین می کنیم؛ ببینیم چند نفر راست می گویند و حاضرند برای چنین کار مهمی هزینه نمایند.
از آمدن حاجی ها از مکه یکی دو هفته ای می گذرد. اگر 10 حاجی خرج نهار و شام فامیل هارا به این کار اختصاص می دادند مشکل مالی کار حل می شد.
و دیگر ظهیری هنرمند به در و همسایه برای پول قرض گرفتن و انتشار آلبوم مراجعه نمی کرد.هنرمند فقط باید هنرش را اعتلا بخشد و چنین کارهایی متعلق به خیل عظیم مدیرانی است که در باب فرهنگ انجام وظیفه می کنند و اگر ظهیری این کار را می کند نشانی از عاشق بودن اوست. نشان آن است که باید به او بیشتر بها داد.تا باز هم بهتر و غنی تر بخواند.
رستم جهانگشا-تالش
وقتی شعری به دل می نشیند، دیگر فرقی نمی کند؛ مدرن باشد یا پست مدرن، غزل باشد یا رباعی. شعرِ خوب در هر حالتی تاثیر خودش را دارد.انسان را به درون می کشاند و جذبش می کند.شاعر خوب در لحظه سرایش شعر به هیچ مکتبی نمی اندیشد به دردهایش، به آرزوهایش ،به غم هایش می اندیشد و شعری می گوید که به آن ایمان دارد. ادا در آوردنِ شاعر ،عمر شعر اورا کوتاه می سازد.
این شعر «محمود سنجری» را دوست دارم. همیشه مرا یاد خاطره ای می اندازد:«فردین نظری» شاعر همدانی که کتاب شعرش را در دست می گرفت و مثل فروشندگان دوره گرد آنها را می فروخت.«آقا کتاب مرا بخرید .به خاط حمایت از شاعران جوان».یادش گرامی باد.
کنار ریل اندوه عمیقت را نشان دادی
بدنبال قطاری بی نشان دستی تکان دادی
به عزم چشمهایی در قطاری دور و نامعلوم
دلت را باز کردی برگ برگش را نشان دادی
سحر می آیی از خاکستر روحت، که هر شب را
کنار ایستگاهی کهنه و متروک جان دادی
سحرگاهان کنار ریل دفترهای شعرت را
به شکل قاصدکهایی به دست آسمان دادی
سحرگاهان گذشتی در قطار از ایستگاهی دور
تمام چشمهایت را به دشت بیکران دادی
کنار ریل مردی را شبیه خویشتن دیدی
تکان می داد دستش را تو هم دستی تکان دادی
رستم جهانگشا-تالش
(با کمال تاسف حرفی مرا به عکس العمل واداشت. تصمیم گرفته بودم در خلوت خودم بنویسم و با هیچ شخص خاصی کاری نداشته باشم؛ اما نشد.شخصی که خودش را با نام «تالش» معرفی کرده بود؛ در واکنش به مطلب من با عنوان «کشف خانه فساد در هشتپر» پیغامی فرستاد و گفت: دیگر از این حرف ها نزنم؛ و این نوشتار پاسخی بر سخن آن شخص می باشد. شاید اشتباه می کنم وباید به رویه ام ادامه می دادم ؛ بگذریم)
بشارت بر به کوی می فروشان که حافظ توبه از زهد و ریا کرد
پنجره وبلاگ من متعلق به من است. هیچ کس حق ندارد در مورد آرایش پرده هایش، رنگ چو بها وابعادش ،برای من تعیین تکلیف نماید.
من با این پنجره به باغچه مان نگاه می کنم.با درختهاو خاک آن حرف می زنم.و کاری ندارم به خانه همسایه ای که محوطه اش بسی دورتر از خانه من است.
هم چنان که از نام وبلاگ من می توان فهمید کاری با هیچ شخصی ندارم.نمی خواهم فلان کس را هجو کنم یا فلان سخن را نقد نمایم. بنده از نقد هیچ سررشته ای ندارم.چنان که از ادبیات و هنر نیز ،هم چنین.این ها حرفهای من است.که دوست دارم بنویسم. و دوست تر می دارم کسی آن ها را بخواند.مطالب وبلاگ من درباره تالش است.تالشی که دوستش دارم.
«کافکا» عمری نوشت و سرانجام وصیت کرد؛ نوشته هایش را بسوزانند.نزدیک ترین دوست او وصیت اورا عملی نکرد . شاید همین وصیت «کافکا» ارزشمندتر از تمام نوشته های او بود. او که آنقدر جرأت داشت تا نوشته هایی را که عمرش را به پای آن گذاشته بود به آتش بسپارد.
من این جرأت را همیشه ستوده ام و در برابر او خودم را هیچ می دانم.وصیت او را مبنای ایمان داشتن به حرف هایی که زده می دانم.
«مصطفی عقاد» بزرگترین کارگردان جهان اسلام بود. مصطفی عقاد کسی بود که هالیوود را مجبور کرد به او امکاناتِ ساختِ فیلم، آنهم در باره اسلام که آن روزها و حتی این روزها برای غرب تابو محسوب می شد؛ بدهند. فیلم «الرساله» که در ایران با نام «محمد رسول ا...» بارها و بارها پخش گردید، شاهکار بدون انکار اوست. «مصطفی عقاد» «موریس ژارِ» فرانسوی را متقاعد کرد برای فیلم موسیقی متن بسازد. «آنتونی کوئین» را متقاعد کرد در فیلم ایفای نقش نماید و نتیجه کار شاهکاری شد که اسلام را و بزرگترین پیامبر را به عنوان چهره ای محبوب در دنیا شناساند.با او چه کردند یک اسلام گرای افراطی در هتل محل اقامتش در اردن بمب کار گذاشت و او و دخترش را کشت. حالا قیاس کنید کاری که «عقاد» در معرفی اسلام به دنیا انجام داد، با کاری که افراط گرایان طالبانی انجام می دهند. کدام موثر است؟ کدام بهتر نتیجه داده است؟
«عقاد» حرفهایش را زد و «شیر صحرا» یا همان «عمرمختار» را ساخت و دلایل جنگ جویی مردم مسلمان لیبی و مظلومیت آن ها را به ظریف ترین شکل ممکن با استفاده از هنری والا به دنیا نشان داد. فیلمی که تحسین دوست و دشمن را در پی داشت.
زبان تهدید آسان ترین نوع برخورد می باشد. نمی دانم کیستی که از نام «تالش» می خواهی چنین به دفاع برخیزی؟ و رستم را تهدید می کنی که: ننویس .چیزهایی که وجود دارند را ننویس. تالش را خوب معرفی کن.
چه بگویم از تالش، بگویم تالش زیبا ست؟ عکس های گو ناگون تالش را در وبلاگم بگذارم و بگویم که ما خوشبخت هستیم و هیچ خبری نیست؟ این نوع نمایش آیا بهترین شیوه تبلیغ می باشد؟ آیا می دانی خانه های زیبایی که در این عکس ها و چوپانهای خوشبخت تری که در دامان مه مشغول نی زدن خلسه وار هستند، چه زندگی ای دارند؟ آیا می دانی فرزندان آنها برای کار به هشتپر می آیند و معتاد می شوند؟ آیا از شمار پیردختران تالش خبر داری؟ آیا از حرف های رکیکی که در خیابانها بر زبان جوانان و نوجوانان جاریست خبر داری؟ خبر داری در همین تالش ما چند نفر بر اثر فقر خود فروشی می کنند؟ اینها را نمی دانم دیده ای یا نه؟ من نمی توانم ببینم و چشم هایم را ببندم و بگویم که هیچ اتفاقی نیفتاده . همه تالشی ها در حال نی زدن و شادی کردن هستند؛ همه جا را سرسبزی و زیبایی پوشانده است. آن چوپان بدبخت را می شناسی که خانه اش را به غریبه ای فروخته است و برای پسرش ماشین خریده و پسرش تصادف کرده و زندگیشان تباه شده است؛ آنها را می شناسی یا نه؟ یا شناختت از تالش به چند صفحه وب و چند عکس بر می گردد؟ من آن ها را می شناسم. من با آنها زندگی کرده ام و تالش تر از هر تالشی هستم.هیچ کس نمی تواند مرا محکوم کند که بر علیه تالش مطلب می نویسم. تالش وطن اول و آخر من است.
من تالش را وجب به وجب گشته ام، با زنان و مردانش صحبت ها کرده ام و دردهایشان در سینه ام به بغض بدل شده و فریادی که به سکوت نشسته است. چه می گویی تو پسر!
حافظ را محکوم به بی دینی می کنیم.
ناصر خسرو را به شهر راه نمی دهیم.
بلایی بر سر ابن سینا -بزرگترین پزشک دوران خویش -می آوریم که تا هزار سال ،دیگر کسی جرات نمی کند راه او را طی کند، مبادا به بی دینی محکوم گردد.
فردوسی را به غمی مبتلا می سازیم که چاره اش فقط مرگ بود.
تو چه می دانی؟ سرها را به زیر بگیریم و بگوییم هیچ خبری نیست. در تالش خانه فساد نیست.در تالش مواد مخدر فروش نیست.در تالش....
مسیحیان مسیح را به نقد کشیدند.«مارتین اسکورسیزی» «آخرین وسوسه مسیح» را ساخت مسیح را به چالش کشیدند و سرانجام کسی که سربلند بیرون آمد مسیح بود.نقاشان بیشترین نقاشی را از چهره مسیح کشیدند. ما چه کردیم؟ کتابخانه پنگوئن را به آتش کشیدیم که چرا به پیامبر ما توهین کرده است.و افسوس ها که آتش زننده این کتابخانه فردی تحصیل کرده بود .بیا و کتابی بنویس و حرفهای او را پاسخ ده.بیا و دلیل و استدلال بیاور که تو دروغ می گویی. حرفهایت کذب است.ما این کارها را نکردیم، چون تنبل هستیم. چون دنبال راحت ترین راه حل ها هستیم.در صورتی که منطق اسلام منطق زور نیست.پیامبر با آن عظمتش با امت خویش مشورت می کرده است.پسر جان! رستم را تهدید نکن!
اگر حرفی برای گفتن داری، اگر فکر می کنی من اشتباه کرده ام، مطلبی بنویس و نظرات خودت را بازگو کن. زبان تهدید شایسته شخصی که داعیه دفاع از تالش را دارد، نیست.
1-از تمام کسانی که این مطلب را می خوانند خواهش می کنم نظر خویش را برایم ارسال دارند.بگویند آیا نتیجه گیری کسی که برای مطلب من با عنوان «کشف خانه فساد در هشتپر» پیغام فرستاده و تهدید کرده، دیگر از این مطالب ننویسم درست بوده یا نه؟ از این شخص هم می خواهم به حرف های من در فرصت مناسب پاسخی دهد.
2-من به هیچ عنوان قصد توهین به کسانی که با شور و عشقی بی پایان عکسهای تالش را در وبلا گها می گذارند؛ برای تالش شعرها می گویند، ندارم.و به نوبه خودم از تمامی آنها صمیمانه سپاسگزاری می کنم.
رستم جهانگشا-تالش
حواشی مدرنیته
مقدمه: یک عده شناخته شده که هویتشان معلوم است (احتمالن عناصر نفوذی می باشند)، همواره ساز مخالف می زنند و نغمهی "من میدانم ما شکست میخوریم" سر میدهند؛ هر حرکتی که میشود جنبههای منفی آن را در نظر میگیرند و خلاصه همواره منفی بافی میکنند. از جمله مواردی که این افراد معلومالحال به آن گلایه داشته و سالها آن را در بوق و کرنا دمیدهاند، مسئله مهم عدم استفاده بهینه از استعدادها و امکانات بومی منطقه بود.
ابتکاری جدید: بنده ثابت میکنم که ما از امکانات و استعدادهای منطقه به نحو احسن استفاده میکنیم و با این کار میخواهم مشت محکمی به دهان یاوه گویان بزنم.
برنج رکن اصلی اقتصاد منطقه است؛ شک نکنید. به تبع آن کارخانههای برنج کوبی که از تکنولوژی روز دنیا استفاده می کنند، در تالش فراوان یافت میشود. این کارخانه ها چون از تکنولوژی روز دنیا استفاده می کنند؛ بالطبع شبها بلا استفاده میباشند و سالیان سال شبها از امکانات این کارخانهها استفاده نمیشد با ابتکار چند تن از همشهریان همیشه در صحنه این نقیصه هم رفع شد.
خانه فساد نقطه کور ذهن استاد: هر بار روزنامه میخواندم با جملههایی مثل: کشف خانه فساد در شیراز، فعالیت همزمان چند خانه فساد در تهران، متلاشی شدن یک خانه فساد در تبریز و... مواجه میشدم. همواره این نقطه کور در ذهنم بود که اصولن خانه فساد چیست؟ آیا شکل خاصی دارد؟ آیا مصالح آن فاسد شدهاند؟ آیا به خانههایی با قدمت بالای 100 سال خانه فساد میگویند؟ آیا خانه فساد همان بارهای غربیهاست، که اینجا فرهنگستان نامش را عوض کرده؟
ولی به خودم می گفتم اگر بار باشد که میشود فروشگاه فساد. آیا خانه فساد همان جندهخانههای سابق است؟ ولی باز می گفتم جندهخانه که متلاشی نمیشود.
این مسئله آشفتگی ذهنی زیادی برایم به همراه داشت و نمی توانستم پاسخ مناسبی برای آن بیابم. از اینکه همه شهرها خانه فساد داشتند و هشتپر خودمان عقب مانده بود، ناراحت میشدم. به خودم می گفتم شاید رطوبت بالای منطقه که خانه های قدیمی را از بین می برد باعث شده ما خانه فساد نداشته باشیم و افسوس میخوردم.
گذشت ایام پردهها را کنار می زند: روزها گذشت تا اینکه چند هفته پیش که بنده در سفرِ تحقیقاتیِ تهران بودم؛ خبر کشف یک خانه فساد در هشتپر چون بمب سروصدا کرد. این جانب بدون تلف کردن ثانیهای با کرایه یک ماشینِ دربست به ترمینال غرب آمده و با خرید یک فروند بلیط 3500 تومانی ولوو با شتاب هر چه بیشتر به طرف هشتپر تاختم. 4 صبح رسیدم و بدون معطلی شروع به پرس و جو کردم. چای فروشهای وسط بازار راهنماییام کردند. گفتند در منطقه فلان است . خوشحال شدم که خانه فساد در شهر قدیمی کرگانرود میباشد و از آن خانه های عتیقه و باستانی است. موتوری کرایه کرده به آنجا رفتم. اهالی کله سحر با شنیدن اسم خانه فساد متعجب می شدند. تا اینکه پسری پریشان مو که به احتمال قوی اهل جراید و مطالعه بود با نشان دادن یک کارخانه برنج کوبی مر از سردرگمی رهانید. بله، کارخانه برنج کوبی همان خانه فساد بود. کمی ناراحت شدم چون خانه قدیمیای در کار نبود.
بعد که موضوع روشن شد بسی خوشحالتر شدم. که با ابتکار جوانان و میانسالان از امکانات بومی حداکثر استفاده شده است. به همت این عزیزان این کارخانه که به علت استفاده از تکنولوژی روز شبها بلا استفاده بود به خانه فساد تبدیل شده بود. و این یعنی استفاده بهینه از استعدادهای بومی.
استاد تقاضا می کند: بنده از تمام هم وطنان عزیز تقاضا دارم با خرید امتیاز این کشف بزرگ از مزایای بیشمار آن استفاده نمایند. مثلن کاشان که کارخانههای فرش آن از تکنولوژی روز استفاده می کنند شبها به خانه فساد تبدیل شوند و ...
استاد ابوالفضل بیهقی ثانی
(این مقاله مربوط به آذر 84 میباشد، و نرخ بلیط هم مربوط به آن دوره است)
سه خرما
و دو هسته
یک استکان
و دو نعلبکی
یک خودکار آبی
یک سطل آشغال
یک شب
یک شب بی انتها
رستم جهانگشا-تالش
چهار خبر و چهار تحلیل از برف تالش:
خبر اول : شهرداری هشتپربی نظیر عمل کرد. ماشینهای سنگین و پرسنل شهرداری با اقداماتی شبانه روزی، پخش شن و نمک در خیابان ها از یخ زدگی آن ها جلوگیری کردند.شب ها در خانه ها نفت پخش کردند. ایجاد حادثه برای شهروندان فکر کنم به صفر رسید این عملکرد در استان نمونه بود.همگی خسته نباشند.شهردار دمت گرم.
خبر دوم : در دو روز بیشتر از 300 تفنگ بادی فقط در یک مغازه به فروش رسید.
خبر سوم : آدم برفیها از شکل سنتی خود خارج شدند. دایناسور، عروس ، لاک پشت و... را می توانستی در جای جای شهر ببینی.
خبر چهارم :قیمت بخاری برقی و هیزمی به چندین برابر نرخ معمول رسید. صف های کیلومتری برای بنزین تشکیل شد.
تحلیل خبر اول :
سرنوشت تالش سرنوشتی غم بار محسوب می گردد. ترانه ها و تصنیف های به جا مانده از گذشته حکایت از غم و اندوه دارد. گذشتگان ما در کانون بحران و حادثه بوده اند.و فرازو نشیب های زیادی دارد، تاریخ این قوم مغموم.تاریخ تالش به تاریخ ایران گره خورده است. ایرانی که تاریخش پر است از جنگ، خونریزی ،حمله، تاراج، چپاول ،عصیان. تنها قوم ایرانی نیستیم ؛خودم خوب می دانم.اما تالشها غروری دارند که سر خم کردن در برابر زور را تاب نمی آورند. این خصلت نیکو برایمان گران تمام شده است. همانطور که برای کشورمان.
بسیاری نظریه ها تالش را قومی دانسته اند که همواره خصلت مستقل بودن خود را در طول تاریخ حفظ کرده و زیر بار خراج نرفته است. این مسئله تالش را عقب مانده نگه داشته است. همواره نوعی هراس در دل حکومت های مرکزی انداخته است؛ پس کوشیده اند تالش را همواره شبیه انسان های اولیه نمایش دهند. آنها را فقط چوپان و رمه دار معرفی نمایند. و با دستگاه تبلیغاتی که در اختیار داشتند طوری فرزندان این قوم را شستشوی مغری دادند که باعث مردن زبان در خیلی از جاهای این گستره تالش نشین گردید.
حرف زیاد دارم اما برف سنگین و عملکرد مردم و شهرداری چه ربطی به موضوع دارد.تاریخ هزار ساله پشت سرمان قحطی و برف و سیل زیاد دیده است. ما مردمان کوهستانیم. از برف هیچ هراسی نداریم. تجربه به ما یاد داده است وقتی برف بارید باید چه کرد. امکاناتی که شهرداری تالش دارد قابل قیاس با جاهای دیگر نیست. بسیار کمتر است. اما توانست از این امکانات کم به بهترین شکل ممکن استفاده نماید.تاکسی ها در شهر سرویس دادند. راننده های ماشین های سنگین دو شبانه روز، پشت سر هم در حال تردد بودند. بیل بکوی کوچک شهرداری مدام برف ها را پارو می کرد. خیابان پرتردد شهر یک لحظه تنها نماند و مدام چرخهای بزرگ ماشین های سنگین ،برف روی آن ها را آب کرد. تالش ها از قدیم آمو خته بودند اگر پول نما زدن برای ساختمان را نتوانسته اند فراهم کنند ولی دیرک های سقف را باید با بهترین نوع چوب بسازند ،از آهن استفاده نمایند؛ آنها می دانند چوب درخت چنار طاقت برف را نخواهد داشت.افراد پارو به دست بسیار زیاد بودند. و این عوامل دست به دست هم داد تا برف سنگین تالش هیچ خسارتی نداشته باشد.
تحلیل خبر دوم :
باز همان حکایت تاریخی است.همواره در جنگ بوده ایم. پدران ما با تفنگ بزرگ شده اند. پدربزرگ بنده رییس نگهبانهای مرزی ایران بوده است. خودش بوده و نیروهای او. سربازان روس از اسم او هراس داشته اند. هنوز که هنوز است دست از سر تفنگ برنداشته ایم.تا برف می بینیم یاد تفنگ و شکار می افتیم.و پرندگان کوچک و درمانده از سوز سرما را شکار می کنیم.بنده از سر اتفاق به کوه رفتم و از دیدن آن همه شکارچی قدو نیم قد شوکه شدم. امروز علم جدید می گوید زندگی ما و طبیعت به هم گره خورده است. مرگ یک «سیومک» تاثیری مستقیم در زندگی آینده ما دارد. این ها را هنوز بیشتر مردم نمی دانند. چقدر خوب می شود با پیش بینی بازیهای برفی ،سرگرمیهای فصل سرد، خرید چند سورتمه، تدارک یک پیست کوچک و ... انرژی های خفته جوانان و بزرگان را به سوی تفریح های سالم تری سوق داد.
تحلیل خبر سوم :
برای این خبر تحلیل جداگانه ای ندارم. فقط پیشنهاد می کنم ؛فارغ التحصیلان مجسمه سازی شهر و یا کسانی که در این زمینه تجربه دارند ؛ از کنج انزوای خود خارج شده در این مواقع، اندکی به شادی مردم اضافه نمایند.باور نمی کنید دیدن یک مجسمه دایناسور که توسط «اسماعیل» پنچرگیر درست شده بود چه تعداد بازدید کننده داشت. چقدر بچه ها شاد شدند و چقدر زندگی زیباتر شد.
تحلیل خبر چهارم :
قبلن ها این طوری نبودیم. این تفاله های زندگی جدید ایرانی است. دیدن ماشین های گران قیمت و راننده های آنها که نصف شب در صف های کیلومتری بنزین در انتظار بودند نمی دانم خنده داشت یا گریه. کسانی که برای خود بر و بیایی داشتند.در مجالس همه کاره هستند.نبض شهر در دست آن هاست. آن وقت امان نمی دهند لا اقل راننده مسافر کش که زندگی اش بند بنزین است کارش راه بیفتد. تحمل دو روز پیاده ماندن را ندارند.
چند بخاری فروش به اصطلاح زرنگ! بخاری ها را به سه برابر قیمت به کسانی که گازشان قطع شده بود می فروختند.مگر چه شده است.
این ها شاید یکی از خصلت های بد ایرانی ما باشد.که داد سعدی بزرگ را 700 سال پیش به هوا بلند کرده(چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق)
در چنین مواقعی خوب می توانی چهر ه هایی را که همیشه ماسک بر صورت دارند بدون آن ماسک کذایی ببینی.
رستم جهانگشا-تالش
اندر احوالات تاسیس گمرک و بازار روس در «قروق» هشتپر
مقدمه:
این بنده حقیر در هرم گرمای تابستان علاقه ی وافر به دریا داشته و دارم.تابستان ها هر از چند گاهی که این هر از چند گاه به هفت بار در صورت مساعد بودن هوا می رسید دل به دریا زده سوار بر دوچرخه مدل 28 ساخت ایران ،با ترمز استیل و زین چرمی اعلاء با فنر نعوذ ب ا... کره ای شده، سربه زیر و سینه به جلو به طرف دریای خزر می تاختم و چون سمندی پر شتاب از روستاهای جور واجور و قشنگ، مزارعِ برنجِ خوشه طلایی و استخر ماهی گذشته و در جوار کرکانرود، با ساکی در پشت و تلمبه ای در دست و سری کلاه پوش به دریای نیلگون خزر در منطقه قروق می رسیدم و از مزایای بزرگ ترین دریاچه جهان بهره می بردم. گاهن تا 200 متر شنا کرده و رو به خورشید روی آب ولو شده و روزگار سپری شده خویش را مرور می کردم.
یک معمای عجیب:
در این دوساله همواره با اتفاقات عجیبی روبرو می شدم و هر بار به گونه ای از کنار این موضوع می گذشتم گاهن گرما زدگی را مقصر می دانستم.گاهن هوش پایین آن ها را دلیل امر می پنداشتم و گه گاه فکر اینکه خواسته اند مرا دست بیندازند به مغزم مخطور می کرد.
همواره کسی یا کسانی مرا که در ساحل زیر شن ها مدفون شده و فقط سرم بیرون بود را از عالم خویش دور کرده و یا از وسط دریا صدایم زده و به ساحل کشانده و پرسش هایی را مطرح می کردند؛بس عجیب. « آقا عذر می خواهم گمرک کجاست» « آقا ببخشید بازار روس کجاست»
پیگیری استاد:
بنده اوایل اظهار بی اطلاعی می کردم بعد که با بزرگان قروق و «پشته جوکندان» دیدار کرده و به آنها به خاطر تاسیس گمرک و بازار روس و غیره تبریک عرض کردم و با این تبریک رنگ صورت هایشان از سفیدی به زردی و از زردی به سرخی گرایید و پرخاش نمودند که چرا ما را به تمسخر گرفته ای؛ فهمیدم از گمرک و بازار روس واجناس خارجی در قروق و روستا های اطراف خبری نیست ؛ به فکر راه حل های دیگر افتادم.
یک روز عجیب دیگر:
فردای روز دیدار که بنده جون ماهی سبکبالی مشغول شنا بودم، 6 نفر هم صدا بنده را به ساحل فرا خواندند و آدرس بازار روس را خواستار شدند . بنده با زرنگی و بدون دادن جواب ، سوال دیگری مطرح کردم : ببخشید شما کجا تشریف آورده اید؟ و هر شش نفر با قاطعیت اسم آستارا را بردند .این جانب به حالتی که در مواقع اعلام جنگ و یا شنیدن خبرهایی مثل آمدن زلزله 8 ریشتری و غیره به انسان دست می دهد؛ تکرار کردم : آستارا. و آنها همه با هم گقتند : بله. بنده با قاطعیت گفتم :اینجا قروق با 271 خانوار و از توابع تالش است. پاسخ شنیدم: تالش که آقا 70 کیلومتر آن ورتر است. گفتم :بله آنجا هم تالش است، اینجا هم تالش است. شنیدم : پس آستارا کجاست. گفتم : آستارا 75 کیلومتر آن ور تر است. . شنیدم: ما 75 کیلومتر قبل تابلوی تالش را دیدیم و 75 کیلومتر آمدیم باز تالش بود و یک تابلو در اول جاده با علامت «به طرف آستارا» این سمت را نشان داد و درست هم آمده ایم. شما اینجایی هستید؟ بنده با افتخار و نشان دادن دوچرخه 28 خود که چون نگینی در میان پر توهای خورشید می درخشید؛ گفتم بله و ریشه های تاریخی نام هشتپر و تالش و غیره را توضیح دادم . دو نفر از این جمعیت که ضعیفه هایی بودند در نیمه های صحبت حالشان به هم خورد و به حالت غش روی ماسه های ساحلی افتادند ، 4 نفر باقیمانده پس از خوراندن اندکی آب قند به آن ها تا پایان صحبت های بنده سراپا گوش ماندند و پس از پایان عرایض بنده و روشن شدن قسمت تیره مغزشان با دنده 4 روی ماسه های ساحلی به حرکت درآمده دور شدند ،تا احتمالن خبر را با شتاب به دوستان خویش اطلاع دهند .
درنگ جایز نیست:
ماندن را جایز ندانستم. چون پلنگی در حال شکار بوفالو بر رکاب دوچرخه پریده و با شتاب هرچه بیشتر به سوی شهر راندم . تا ریشه یابی کنم و با دیدن تابلوها و فلش هایی که قبلن به آنها توجهی نکرده بودم، کم مانده بود به جای «شیلابین پایین» سر از «سراگو» دربیاورم و عجیب منظره هایی بودند یک فلش در اول خیابان 20 متری با اشاره به طرف دریا آستارا را نشان می داد ؛یک فلش در تقاطع خیابان 20 متری و راه سیدنیکی با اشاره به طرف دریا باز آستارا را نشان می داد؛ کمی خارج از شهر رفتم به تالش خوش آمدید تالش 5 کیلومتر، به لیسار خوش آمدید تالش 15 کیلومتر ، به حویق خوش آمدید تالش 25 کیلومتر و اینجا بود که دوچرخه زبان بسته به زوزه کشی افتاد و بنده درراه مانده شب را در چوبر گذراندم
مرارت های استاد:
صبح که از خواب بر خواستم؛ فهمیدم آنجا ویزنه بوده است و به طرف تالش راندم ؛ بعد فهمیدم به آستارا رسیده ام و راه برگشت در پیش گرفتم و سَرِ مرز پاسبان های مرزی به جرم خروج غیرقانونی از کشور بازداشتم نمودند و پس از شنیدن توضیحات بنده بود که قاضی محترم به جرم استهزای مامورین قانون ، بنده را به یک ماه زندان محکوم نمود و این حقیر هنوز در فکرم که آخر می شود سراسر تالش با 3672 کیلومتر مربع یک نام داشته باشد و ما داخل این محدوده بنویسیم تالش 10 کیلومتر تالش 5 کیلومتر و ... مگر این ملک سراسرش تالش نیست .
ولی از ترس اینکه مبادا دوباره به جرم مسخره کردن شکایتی از بنده کنند تا الان صدایم بیرون نیامده بود و با دیدن سینه سپر شهرام آزموده بود که جرات کرده مطلب را برای این جریده عظیمه ارسال می دارم.
استاد ابوالفضل بیهقی ثانی
(این مقاله تحقیقی در شماره 24 مجله تالش به چاپ رسید)
جای شکر باقیست
هنوز می شود
صدای خروس را
از دور شنید
هرچند
همسایه ها
حصارهای سیمانی و ماشین های گران دارند
اخم می کنند
حرف های مهم می زنند
و شلوارهایشان را گاهی
اتو می کنند
رستم جهانگشا-تالش
مصاحبه اختصاصی آسوشیتد پرش با استاد الحاج دکتر ابوالفضل بیهقی ثانی کاندیدای مجلس شورای اسلامی تالش
آوازه استاد بیهقی به ما نیز رسید. التماس از ما و امتناع از استاد. زیر بار مصاحبه نمی رفت. تا اینکه خبر نامزد شدن ایشان را شنیدیم و با وساطت چند نفر از بزرگان تالش بالاخره استاد راضی شده تن به مصاحبه داد. بنده اوریانا فالاچی اعتراف می کنم جذاب ترین و بهترین مصاحبه ای بوده که تا کنون انجام داده ام.
فالاچی –میلان -خیابان للکه پشته-کوچه حسن دیرمانی-نوامبر 2007
با عرض سلام خدمت شما و تشکر بابت وقتی که به ما داده اید.لطفن خودتان را معرفی کنید.
بنده استاد بیهقی از اساتید بنام منطقه تالش می باشم.
استاد از سوابق تحصیلی و کاری خودتان بگویید.
سوال خوبی است. بنده 4 مدرک دکتری دارم.همه را از اروپا گرفته ام.3 بار به مکه مشرف شده ام. رکورددار کشتن گوسفند جلوی پای حاجی در تالش می باشم. رکورددار تعداد مهمان برای شام دادن در منطقه می باشم.«توی بگی» 123 مجلس عروسی را عهده دار بوده ام. و ...زیاد است.
استاد ببخشید این مدارک را از کدام کشورهای اروپایی گرفته اید؟
آذربایجان. ارمنستان.قزاقستان.و نخجوان.
اینها مگر جزو اروپا می باشند؟
پس چه خیال کرده اید فکر می کنید اروپا در ایتالیا خلاصه شده.مثل اینکه دوباره افکار نازیستی در سر می پرورانید.
ببخشید.
ادامه بدهید.
آیا شما قبلن سابقه ورزشی هم داشته اید؟
بله بنده با چند نفر از بزرگان ورزش عکس یادگاری گرفته ام.
انگیزه شما از شرکت در انتخابات چیست؟
بنده انگیزه های زیادی دارم ؛یکی قبولی هم زمان سه تا از اولاد های این جانب در دانشگاه آزاد. دوم بیماری استخوان درد اینجانب که دکترها گفته اند در جای خشک باید زندگی کنی؛ سوم از ساختمان جدید مجلس خیلی خوشم می آید؛ چهارم لپ تاپهای داخل مجلس و اینترنت رایگان آن که برای اشاعه وبلاگ خود و گسترش علم از آن ها استفاده بهینه می کنم،خیلی قشنگ است.
استاد جدن انسان صادقی هستید.
خواهش بنده را بپذیرید خانم فالاچی.
رقبای جدی شما چه کسانی هستند؟
بنده رقیب جدی ندارم. این رستم جهانگشا است که شاید رقیب جدی داشته باشد.
یعنی این همه کاندیدا در تالش هیچ کدام جدی نیستند؟
چرا آن ها همه خیلی جدی هستند اما بنده خیر
استاد شما چه برنامه هایی بعد از پیروزی دارید؟
برنامه ها که زیاد است. طبق لیست عیال ابتدا باید یک دست مبلمان خوب برای خانه جدیدمان در تهرا ن بخریم. بعد انتقالی بچه ها را به تهران جور کنیم.سپس اگر قسمت شد سهمیه پژو را فروخته یک ماکسیمایی، بی ام وه ای، چیزی بخریم.بعد حالا گفتنش خوبیت ندارد ،چند خانه یا زمین در تهران بخریم و یه چند قطعه ای هم در ییلاقات تالش بخریم تا ویلایی چیزی بسازیم؛ آخر مغز که همش نباید درگیری داشته باشد؛ استراحت هم لازم است.
استاد ببخشید این موارد که همه جزو کارهای شخصی است برای تالش چه می کنید؟
خانم فالاچی مثل اینکه سن زیاد کار دستتان داده. اولن باعث افتخار تالش است که یک نفر چنین در تهران سرو صدا بکند و دست پول دارهای تهران را از پشت ببندد. دومن من مگر کار و زندگی ندارم که به خاطر مردم خودم را به دردسر بیندازم.
استاد ببخشید این طور صحبت کردن باعث می شود مردم نسبت به شما نظرشان عوض شود.
نگران نباشید برای آن ها هم فکرهایی دارم.چند فرودگاه تاسیس می کنم ؛تیم چوکا را اصلاح می کنم. چندان هم نگران نباشید.
این فرودگاه ها را در کجا احداث می نمایید؟
تالش با 3600 کیلومتر یعنی جا برای فرود گاه ندارد ؟شما چه فکر کرده اید؟
ببخشید چوکا را چه طور اصلاح می کنید؟
با ماشین صفر موی تمام بازیکنان کاکل به سر را می زنم، بازیکن باید منضبط باشد
بله ملتفت شدم ؛استاد می بخشید شما مدیرها را هم جابه جا می کنید؟
خیر-بنده تمام رده های کارمندان را جابه جا می کنم.در دوره من هیچ بعید نیست آبدارچی مدیر شود.
استاد فکر نمی کنید با این کارها از طرفدارن شما کاسته شود؟
بنده تعجب می کنم شما که با نصف سیاستمداران دنیا مصاحبه کرده اید چنین سوال هایی می پرسید.ببینید با این کارها چند نفر شامل مدیر و چند نفر دوست آشنای او دلخور می شوند . بقیه که دل خوشی هم از مدیر ندارند کبک شان خروس می خواند. تازه فک و فامیل های آبدارچی را دست کم گرفته اید خانم فالاچی همیشه یادتان باشد آبدارچی ها بیشترین فک و فامیل و ایل و طایفه را دارند
شما این را از کجا کشف کرده اید؟
مثل روز مبرهن است.همیشه وکیل ها و مدیر ها برای اینکه هوای ایل و طایفه ها را داشته باشند، یکی دو نفر از فک و فامیل های آن ها را سر کار می برند، هر کاری هم نمی شود به آنها داد مجبور می شوند؛ دربانی، آبدارچی آنها را بگمارند تا بعد با واسطه دانشگاه آزاد و باکو بورکینافاسو پیشرفت کنند.
با این حساب آیا شما باندبازی می کنید؟
باند بازی که صد درصد. عده بسیار زیادی معتقدند تیپ بنده بسیار شبیه «پیرس برازنان» بازیگر نقش «جیمز باند» است فلذا باندبازی که حتمن باید باشد.
استاد در مورد بیکاری جوانان چه برنامه ای دارید؟
بنده همه را می گذارم سر کار.
ببخشید به چه صورت؟
ابتدا یک ستاد می زنم و چند نفر را می نشانم آنجا.هر جوانی مراجعه کرد دست خطی، نوشته ای دستش می دهم تا دو سالی سر کار باشد؛ بعد از دو سال دوباره نامه را عوض می کنم. خلاصه نمی گذارم جوان ها بیکار بمانند.
نظر شما درباره نوشتن پرده چیست؟
اصولن پرده و پرده نویسی از سنتهای رایج منطقه می باشد.و ما چون بسیار به مسئله فرهنگ و سنت اهمیت می دهیم؛ اکنون صدها پرده اعم از تبریک به خاطر آمدن باجناق پسرعمو یم از شیراز، عبور بدون حادثه از روبروی متل سراوان و ... آماده کرده ام که در آینده ای نزدیک همه را در سطح شهر نصب خواهم کرد.
آیا در مورد استان تالش هم اقدامی می کنید؟
از اول قرار بود سوالهای سیاسی مپرسید.
استان تالش مگر سیاسی است؟
ببینید مگر استان سین ندارد. سیاست هم مگر دارای سین نیست. پس با هم رابطه دارند.از این بگذریم .سیاست 2 سین دارد.استان یک سین جمع می شود 3 سین .یعنی «سه» می شود.یعنی هیهات.
توضیح جالبی بود اما بنده متوجه نشدم.
سطح سواد شما چقدر است؟
بنده لیسانس دارم از دانشگاه میلان.
بگو یید دیگر. شما حدااقل چهار سال در دانشگاه پیام نور باکو باید درس بخوانی تا این چیزها را یاد بگیرید.
حق با شماست.می بخشید.شما از چه تاکتیک های تبلیغاتی استفاده می کنید؟
مهمترین تاکتیک های بنده «مجلس ترحیم» و «پرده» می باشد.
می توانید برای ما کمی بیشتر توضیح دهید.
تاکتیک پرده یک مرحله ای است. در تمام شهرهای تالش پرده می زنم که در دانشگاه قبول شده ام. هفته ای دو بار در مجلس حاضر بوده ام ،از خودم تقدیر می کنم و...
اما مجلس ترحیم چند مرحله دارد
مرحله اول قبل از انتخابات:در تمام مجالس ترحیم منطقه تالش شخصن شرکت می کنم.
مرحله دوم بعد از پیروزی و سال های اول و دوم :در این سال ها خودم زیاد شرکت نمی کنم یکی از معاونینم را مسئول پیگیری و تایپ تسلیت می کنم
سال سوم مهم ها را می روم.
سال چهارم دوباره خودم مستقیمن پیگیری می کنم.
استاد ببخشید شما هم اقدام به چاپ دفترچه های انجام کار می کنید؟
خوب شد یاد آوری کردید.بنده از هم اکنون در تیراژ 3هزار تایی دفترچه صد صفحه ای چاپ کرده ام.
شما که هنوز کاری نکرده اید.
مگر قرار است کار کنیم و دفترچه منتشر کنیم.نشنیده اید شعار اگر به عمل تبدیل شود که شعار نیست.
ببخشید شما پول این ها را از کجا می آورید؟
بالاخره پول در مسئله های کلی و نظام های مدیریتی و اقتصاد کلان و صرف پل سازی و را ه سازی و ... هست.
بنده که متوجه نشدم
من هم به شما عرض کردم که حداقل چهار سال در نخجوان باید درس بخوانید.
شما در مورد ورزش هم کاری می کنید؟
بله سعی می کنم صبح ها زود برخواسته و به دربند بروم.
منظورم ورزش شهرستان است.
عزیزم شهرستان را چه به ورزش.شکر خدا آنقدر درخت داریم که هر تالش روزی یکی را ببرد برای 10 سال، همه می توانند ورزش کنند.
چطور؟
مگر ورزش با تبر کم ورزشی است.صد برابر از فوتبال بهتر است.بازوها می شوند مثل بوروس لی.
شما در مجلس سخنرانی هم می کنید؟
مرد حسابی (اینجا استاد بدون توجه به زن بودن بنده این جمله را خطاب فرمودند)مجلس مگر جای سخنرانی است.ما مرد عمل هستیم نه حرف.در ضمن وقتتان دارد تمام می شود.
در ست است در پایان اگر حرفی دارید بفرمایید.
امیدوارم صندلی ردیف اول در مجلس نصیبم نشود.
سوال آخر می توانم بپرسم چرا؟
با اینکه وقت گذشته اما عرض می کنم.نه می شود اس ام اس فرستاد.نه می شود وب گردی کرد. نه روزنامه خواند خلاصه دردسر است.
از وقتی که در اختیار ما گذاشتید سپاسگذاریم.
توضیح : قرار بود این مصاحبه بعد از پیروزی استاد منتشر شود. اما درگذشت ناگهانی خانم فالاچی و به هم خوردن سیستم خبرگزاری آسوشیتد پرش، باعث انتشار زود هنگام مصاحبه گردید.
استان تالش خواسته کوچک تالشها
در سالهای نه چندان دور مشترک هفته نامه ای بودم و سال های سال از خوانندگان وفادار آن باقی ماندم.
سردبیر عجیب و غریبی داشت که گه گاه با اسامی مستعار مطلب می نوشت و بعد ها که غبار سال ها آن شماره های قدیمی را از یاد می برد، اعتراف می کرد که فلان کس من بودم. از جمله شخصیت های پرطرفدار و رازآلود مجله که جزو صفحات ثابت محسوب می شد، پاسخ گوی قسمت نامه و مطالب بود. این فرد با حوصله و نگاهی تیزبین به نامه ها پاسخ می داد و علت چاپ شدن و نشدن مطالب را بی هیچ قضاوت از پیش تعیین شده ای تشریح می نمود. این صفحه آن قدر طرفدار پیدا کرده بود که بعد ها برای حدس نام این شخصیت جایزه نفیسی تعیین شد و فکر کنم پس از دو سال و اندی راز افشا شد و چند نفر جایزه بردند و سردبیر از پرده بیرون آمد.در یکی از شماره ها، شخصی از شوش نامه نوشته بود و از مجله انتقاد کرده بود که: چرا از شوش با آن قدمت تاریخی و درخشان قبلی اش و محرومیت ها و نداری های فعلی اش چیزی نمی نویسید؟پاسخ گوی غیر قابل پیش بینی هفته نامه در پاسخ گفته بود : برادر این حرف را به ما زدی به بیگانه ای، غریبه ای نگویی؛ به تو می خندند که شهری با این قدمت و سابقه تاریخی هنوز هشتش گرو نه اش است و امکانات اولیه می خواهد.
این پاسخ غیرمعمول و غیر کلیشه ای خیلی به دلم نشست.
اکنون سال هاست هفته نامه تعطیل شده، ولی این جمله سردبیر پاسخ گو هنوز که هنوز است ملکه ذهنم می باشد و شاید یکی از دلایل اش، همدردی منِ تالش با آن هم وطن شوشی ام بود.
تالشیم با تاریخی به قدمت خود تاریخ در پشت سر و هنوز اندر خم یک کوچه ایم . هنوز هم تا بحث استان تالش به میان می آید خیلی ها ناباورانه به گوینده می نگرند و در دل به او می خندند : ما کجا و استان شدن کجا.
راستی کدام استان کنونی ایران است که لیاقت بیشتری نسبت به تالش ایرانی ما دارد ؟ کدام استان است که می تواند ادعا کند قدمت تاریخی بیشتری نسبت به ما دارد ؟ کدام استان است که در راه ایران فداکاری بیشتری از ما کرده است؟ کدام استان است که می تواند ادعا کند ما ایرانی تر هستیم و حق آب و گل بیشترب داریم ؟ کدام استان است که می تواند بگوید مام وطن در حق او، با وجود فداکاری ها و رشادت ها کم لطفی بیشتری نموده است؟
روزگاری پادشاهی سرخوش نیمی از تالش ما را به بیگانگان واگذار کرد و ایرانیهای راستین را از اصل خویش جدا نمود و آنها قرنها به زندگی خلسه وار و وهم آلود خود ادامه دادند و با وجود تمام دسیسه ها و استحاله ها و عذاب ها زبان مادری خویش را حفظ نمودند.
روزگاری مردانی از قوم بزرگ تالش در برابر بیگانگان قد بر افراشتند و با اینکه کوه ها و جنگل های تالش از یک سو و دریای خزر از سوی دیگر چون نگهبانی ستبر بازو، همواره قوم تالش را از گزند بیگانگان محفوظ داشته است ، به هوا خواهی از سایر هم وطنانمان قیام کردند و رشادت ها نمودند و چه بسا این از خود گذشتگیِ تالشان در طی سال ها بوده ، که این قوم بزرگ را کوچک نموده است.
ما امروزه چه می خواهیم ؟ یک خواسته کوچک.یک حق سلب شده از خود را.
ایران امروز کوچک ترین کاری که می تواند برای ما بکند دادن امتیاز استان تالش است.
ما سال ها از جان و مال خود گذشته ایم و برگی زرین از تاریخ ایران را حفظ کرده ایم .کار کوچکی نیست.ما زبان تالشی را حفظ کرده ایم و این کار را بی مشقّت انجام نداده ایم.کشف بزرگ ترین گور تاریخی ایران در «مریان»، سند اثبات مشقّت های ماست و شهدای گمنامی که در راه ایران داده ایم.
حفظ زبان تالشی هیچ دست کمی از حفظ بیستون و پاسارگاد و تخت جمشید ندارد و اگر آن ها این بنا ها را ویران و نیمه ویران تحویل آیندگان داده اند ما زبان تالشی را چون نگینی حفظ کرده ایم و به آن می بالیم .
ایران هنوز که هنوز است وامدار قوم تالش است و این حجب و حیای ماست که زمانی به خاطر جنگ تحمیلی و زمانی به خاطر باز سازی مناطق جنگ زده لب نگشوده ایم و اکنون که این مشکلات را سرافرازانه پشت سر نهاده ایم؛ می نویسیم می گوییم و می خواهیم این حق دیرینه خود را ، تا همگان بدانند و بشنوند که تالش می خواهد استان شود . مثل آذربایجان،مثل سیستان و بلوچستان،مثل لرستان،مثل گیلان، مثل کردستان، مثل گلستان،مثل...
راستی این خواسته زیادیست؟
رستم جهانگشا-تالش
(این مقاله در شماره 27 مجله تالش به چاپ رسید.)
آی عالم در شهر برف نشسته است.کودکی احساسی نیستم بالغ مردی ام که عشق به زندگی دارد.برف را و لحظه عظیم بارش برف را دوست داشته ام و دارم و خواهم داشت.و دیگر هیچ نمی توانم بگویم که هزارمی از زیبایی بارش برف را دارا باشد.شعر جاودان شاملو را تقدیم می نمایم:
برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.
پاکی آوردی - ای امید سپید!-
همه آلوده گی ست این ایام.
راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کشد لبخند
ننگ واری ست می تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می زند رسام.
مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ایم از کام ...
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!
رستم جهانگشا-تالش
اینترنت فیلتر شده
کم سرعت
هزینه بر
لعنت بر تو باد
فرامرز
در فیلم دنیای تالش کار ارزشمند مسعود شهبازلی نمایی از ورزشگاه پوریای ولی وجود دارد.تیمی که با تشویق انبوه تماشاچیان وارد زمین می شود تیم شاهد واحد اسالم است.مرد بلند بالای مو بور با شانه هایی پهن، گامهای استوار و غروری تالشی فرامرز است.
رکود اقتصادی بر تالش و ایران سایه افکنده بود.اوقات فراغتی وجود نداشت و خبرهای ناگوار غم را به امری موجه بدل کرده بود. امید بچه های پابرهنه ای که سرگرمی نداشتند دیدن بازیهای تیم محبوبشان و ستاره آن تیم رویایی فرامرز بود.پوریای ولی جایی برای سوزن انداختن نداشت همه به بغل دستی فرامرز را نشان می دادند ابهت یک جنگجوی تالش باستان را داشت. تازه واردها می پرسیدند فرامرز کدام است؟ «اونی که از همه قدبلند تره» «اونی که توپ ازش رد نمیشه» «اونیکه ضربه سرش حرف نداره» اگر توپی از فرامرز رد می شد انگار استادیوم چشمهایش را بسته است به احتمال قوی گل خواهد شد.اینها زیباترین خاطرات نوجوانان و جوانان یک نسل از تالش است که مرحوم رسول ملاقلی پور اسمش را نسل سوخته گذاشت.
داش آکل شهر فرامرز فرامرز فرامرز فرامرز ...به عشق کسانی که به عشق او پولهای یک هفته خود را برای خریدن بلیط جمع میکردند به عشق کسانی که کیلومترها راه را برای دیدن او طی می نمودند به عشق خاک تالش این فرامرز بود که خودش را فدای تالش و تالشی کرد بهترین پیشنهادها را از بهترین تیمها رد کرد.بهمن صالح نیا مربی آن موقع ملوان که تیمش جزو چند تیم قدرتمد ایران محسوب می شد چه اصراراها که نکرد« ام خوکی نیخرتیم» « ام میلّتی نیخرتیم» «تولشی نیشوم خرت» و فرامرز سالها با دریافت کمترین دستمزدها و شاید بدون دریافت دستمزد در شاهد ماند و دلهای تالشان را شاد نمود . اکنون سالهاست که کسی از قهرمان خود یادی نمیکند پسرهای کوچک بزرک شده اند جوانها دنبال روزی فرزندان هستند و فرامرز در گوشه ای از این خاک در دام بیماریست سالهای سال است عکسهایش و خاطراتش و صدای تشویقهای بی وقفه تماشاچیان تمام دلایل نفس کشیدن او ست.
نگاه کن
چه فروتنانه بر درگاه نجابت
به خاک می شکند
رخساره ای که توفانش
مسخ
نیارست کرد.
****************************
اصغر
دردهای زیادی در سینه دارد ولی لبخند به مریض هیچگاه از لبهای او محو نمی گردد.جلوی پای مریضها بلند می شود بدرقه شان می کند و همیشه منادی آداب است.چندین عمل سنگین ممکن است در یک روز داشته باشد که تمرکزی ماورایی می خواهد اما خستگیش را در پس چهره آراسته اش پنهان می کند. تلفن همراهش 24 ساعت شبانه روز روشن است مبادا به کمک او احتیاج باشد .غنیمتی است برای تالش این مرد که از کوچه پی کوچه های شهر برخواسته است.صدای شادی آور بازیهای فوتبالش در ییلاق کورامار و قلعه بین هنوز در ذهن اهالی مانده است. تکواندو کار فوتبالیست و این روزها شنیده ام کوهنوردی می کند.قدر این گنج را نمی دانیم. اشتباه نکنیم همین دکتر اصغر خودمان به هر کشور پیشرفته ای در دنیا برود چون دری در صدف از او نگهداری می کنند .هنوز که هنوز است استخدام رسمی بیمارستان نیست اتاق عملش وسایل روز ندارد و کهنه و فرسوده است و بارها و بارها نادانان آزرده خاطرش کرده اند.
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
****************************
هوشنگ
سر بالا و مغرور، گوشهای شکسته ،دستهایی که در حال حمل دو هندوانه جاودانه هستند و سبیلی که به چهره مردانه اش خوش نشسته است.اینها خصوصیات ظاهری هوشنگ کشتی گیر شاخص سالهای نه چندان دور تالش است.به غیر از چند همدوره ایش مابقی ره به جایی نبردند اما هوش هوشنگ همسایه نانوایی سردار، دانش آموز دبیرستان شریعتی و کشتی گیر باشگاه پوریای ولی باعث شد سر از دانشگاه دولتی تبریز در رشته جغرافیا گرایش شهر سازی دربیاورد.تنها نبود و محمد وفقی یار هم باشگاهیش او را تنها نگذاشت.ورزش در دانشگاه هم به کمک این دو آمد و با نمرات خوب تحصیل را به پایان رساندند.قضاوت بیرونی آنها را از خود راضی و نفوذ ناپذیر نشان می داد ولی و قتی وارد دنیایشان می شدی سراسر عشق و لوطی گری و صفا بود.امروز هوشنگ ما پس از سالها دوری از وطن دوباره به کوچه پس کوچه های شهر پا گذاشته است و اینبار آن پسرک ساک بر دوش نیست که پیاده بطرف پوریای ولی می رود اینبار شهر دار شهر است که به جای آن ساک کوچک ورزشی کوله باری از تجربیات موفق در شهرهای گوناگون به عنوان شهردار و معاون شهردار به دوش دارد.
بهتر از هر کسی دردهای شهر را می شناسد و برای درمان آنها از هیچ کوششی دریغ نخواهد کرد .
****************************
روحان
خودت نمی دیدی ولی من دیدم اشکهای پیرزنی که روز آمدنت جاری بود و قلبش را شعفی شورانگیز به تپشهای امیدوار واداشته بود.قوم مغموم مرا شاد کردی جهان پهلوان.خوش آمدی به وطن. .تکرار قهرمانی جهان با این امکانات فقط از پس نخبگانی چون تو برمی آید.هرچند روز آمدنت با هدیه قهرمانی 110 کیلوگرم پاورلیفتینگ کم بینایان و نابینایان جهان به غیر از یاران هوشنگ از مسئولین شهر هیچ خبری نبود ایرادی ندارد بچه های کوچک تی تک سنگ تمام گذاشتند و به جای تمام مسئولان جهان آن روز فریاد شادی سر دادند.نوجوانان تی تک و تره چندین روز رویای قهرمانی جهان دیدند و چقدر شاد شدند و روحیه گرفتند. روحان مردی از قوم ما از شهر ما بر اریکه جهان تکیه داده است پس می شود قهرمان جهان هم بود نه یکبار که چهار بار. نفس هایمان را با کشیدن قلیان از بین نبریم.
فریادهای شادی دوستدارانت در پشت یک وانت نیسان چقدر دیدن داشت و چقدر با وقار بودی وقتی پرچم کوچکی را برای شهر تکان می دادی .امروز همسایه هایت در ییلاق برین با افتخار از تو حرف می زنند.کارگرانی که در مزارع برنج مشغول کار بودند آن روز تمام حواسشان پیش تو بود و چقدر ناراحت بود آن پسر که نتوانسته به پیشباز بیاید.
رستم جهانگشا-تالش
این مقاله در شماره 33 مجله تالش به چاپ رسید.
قوانین سوار شدن به تاکسی در هشتپر
در شهر ما قانون
حاکم است.اینطور نیست هر کس بدون رعایت قوانین سوار تاکسی گردد، آداب و رسوم خاص
خودش را دارد. عدم رعایت این قوانین باعث ماندگاری چند ساعته شما در خیابان میگردد.
قوانین-
1-150 متر
قبل از رسیدن تاکسی
دست راست خود
را به حالت عمود بر بدن در آورده و آنرا مستقیم جلوی سینه گرفته و در همان حالت
نگه دارید (مشت بسته است.)
تبصره 1- جا
بهجایی دست چپ با راست حتی برای چپ دستها مجاز نمیباشد.
2-100 متر قبل
از رسیدن تاکسی
انگشت
اشاره خود را دراز کرده، بقیه انگشتان را ببندید.
تبصره1-
اگر دو نفر هستید انگشت میانی و اشاره را دراز کنید.
تبصره 2- اگر
3 نفر هستید انگشتان اشاره، میانی و سبابه را دراز کنید.
تبصره 3- اگر
4 نفر هستید انگشتان اشاره، میانی، سبابه و کوچک را دراز کنید.
3-75 متر قبل از رسیدن تاکسی-
در این فاصله حرکات زیر را انجام دهید:
مسیر شمال
به جنوب و بالعکس تا سینمای سابق-
اگر مسیر
شما تا سینمای سابق است دست راستتان که به حالت مستقیم و عمود بر بدن است را از
ناحیه آرنج شکسته آرنج را به بدن چسبانده و سپس انگشتان اشاره را در راستای بدن
قرار داده (یعنی جهت انگشت اشاره به طرف زمین و عمود بر آن باشد) و 3 بار آنرا به
صورت پاندولی بالا و پایین کنید.
تبصره 1- هر
گونه حرکتی از طرف بازو یا پشت بازو به منزله عدم رعایت قانون محسوب می شود. به
عبارت روشنتر فقط ساعد و انگشتها هستند که اجازه حرکت دارند.
تبصره 2- لازم
به توضیح است این حالت از شمال به جنوب: تی تک تا سینمای سابق.
و از جنوب
به شمال: سه راه سید رضی تا سینمای سابق را شامل می گردد.
تبصره 3 – در
صورتیکه بیش از یکنفر هستید به جای انگشت اشاره تبصر ه های 1 تا 3 مرحله 2 را اجرا
نمایید.
تبصره 4- شعاع حرکت از ناحیه آرنج 60 در جه میباشد. یعنی
شما تا سقف 30 درجه رو به بالا و 30 درجه رو به پایین می توانید نهایت دستتان را
به نوسان درآورید.
مسیر
بیمارستان-
مراحل 1 و
2 را انجام دهید.
در مرحله (3)
قبل از سوار شدن تاکسی باز آرنج را شکسته به بدن بچسبانید اینبار ساعد را به جای
حرکت بالا و پایین به طرف شرق و به موازات زمین نوسان دهید.
تبصره 1_ زاویه
پاندول برای جلوی دست تا 50 درجه و برای پشت دست تا 30 درجه مجاز می باشد.
تبصره 2- تعداد
دفعات تکرار 3 بار می باشد.
مسیر شمال
به جنوب و بالعکس بعد از سینمای سابق
مرحله 1 و
2 را انجام دهید.در مرحله سوم دیگر آرنج را به بدن متصل نکنید همان دست راست دراز
شده را به حالت کمان در آورده از شمال به جنوب و بالعکس نوسان دهید. انگار در حال
رسم یک نیمدایره در فضا هستید این نیمدایره در راستای عمود بر زمین میباشد.
تبصره 1- عملیات رفت و بر گشت را 4 بار تکرار کنید.
تبصره 2- زاویه
تشکیل دهنده نیمدایره حداکثر 150 و حداقل 100 درجه میباشد.
قانون
تعداد نفرات در اینجا نیز حاکم است.
تبصره 3- اگر
به طولارود یا تره میروید باید شعاع این نیمدایره را بزرگ بگیرید.در این حالت
باید از کمرتان نیز کمک بگیرید.
4- 30 متر قبل از رسیدن تاکسی –
سریع دستها
رابه بدن چسبانده و صاف بایستید.
توضیحات
تکمیلی:
از انجام
حرکات اضافی بپرهیزید.
سعی کنید
از لباسهای روشن کمتر استفاده کنید.(البته خانمها استثنا هستند)
در تمام
این مدت، دست چپ باید در راستای بدن و چسبیده به آن باشد.
تذکر– هیچ
گاه دست چپ را در جیب شلوار یا کاپشن نگذارید.
در پایان
از تمام توریستها که از اقصا نقاط دنیا به هشتپر میآیند درخواست دارم قبل از
رسیدن، با خرید این قانون از کتاب فروشیهای معتبر کشور ِ خود، خدای ناکرده در
هشتپر بی تاکسی نمانند.
از مردم
شریف هشتپر هم تقاضا دارم با احترام به این قوانین کمکی به مشکل ترافیک شهری
نمایند.
قبول دارم
قانون کمی سخت است ولی ما ایرانیها در کل دنیا به قانونمداری مشهور هستیم،
چنانکه تمام هنرهای دنیا را دودستی چسبیده و به هیچ کس نمیدهیم؛ قانون مداری هم
متعلق به خودمان است. حالا 95 درصد رانندههای تالش دوشغله هستند زیاد مهم نیست. اصل
روح قانون است که الحمدا... با تلاش مدیران دیپلمخریده و لیسانس قسطبندی کرده صحیح
و سالم مانده است.
استاد ابوالفضل بیهقی ثانی
مقدمه تاریخی-
هر شهر ویژگیهای خاص خودش را دارد. زمانی به انزلی می رفتیم تا کشتی ببینیم به رشت می رفتیم تا سوار پله برقی شویم به تهران می رفتیم تا کنار برج آزادی عکس بگیریم ولی تنها شهری که هیچ جاذبه خارق العاده ای نداشت هشتپر بود.
اصلن من نمی دانم این تله کابین چه بود و مردم در کجا آنرا دیده بودند. همه حرف از تله کابین می زدند. راننده های تاکسی محل آنرا هم تعیین کرده بودند که تا کجا باید امتداد داشته باشد. حتی می گفتند نقشه طراحی تله کابین تمام شده و آقای عرفانی فردا پس فردا روبان افتتاح تله کابین را قیچی خواهد نمود.
الان که فکر می کنم تعجبم دو چندان می شود آنموقع ها احتمالن در کل ایران یک یا دو تله کابین وجود داشت ولی در هشتپر همه از تله کابین حرف می زدند. کسی آرزوی برج آزادی، پله برقی، کشتی و ... نمی کرد همه یکصدا تله کابین می خواستند.
تاریخنگار تله کابین هشتپر-
ماجرای تله کابین در هشتپر را می توان به پنج دوره تقسیم نمود.
دوره اول-
آقا مجتبی وقتی نماینده مجلس شد مردم خوشحال شدند که ایشان جوان است و خود او ،شیفته تله کابین .امیدها در دلها جوانه زدند...
نمایندگی آقای عرفانی داشت تمام می شد و او دفترچه ای 50-60 صفحه ای منتشر کرده و کارهایش را نوشته بود که چه کرده و چه خواهد کرد؛ ولی از تله کابین اثری نبود.هر کس حرفی زد. بالاخره شهر بود وشایعه: پایه های تله کابین را فلان کس خورده، قرقره را فلان کس خورده، نقشه را چلان کس خورده و ...
معمای تله کابین بعد از اتمام دوره آقای عرفانی هم، هم چنان سر به مهر ماند. مردم سردرگم بودند .
دوره دوم-
نامزد بعدی تالش آقای میرغفاری بود. میر غفاری با سیاستی درست حرفی از تله کابین نزد ولی به مردم طوری حالی کرد که مشکلات عظیم همه از جانب نماینده قبلی است و اوست که در کار تله کابین کارشکنی می کند. ملت به شوق تله کابین سواری و توریستی کردن شهر، از همه مهمتر جواب نه به عرفانی که تقصیرات تله کابین را متوجه او می دیدند (مخصوصن وقتی رئیس جمهور کارگزاری چون هاشمی به هشتپر آمد و هزاران نفر چمن ورزشگاه پوریای ولی را به خاطر خوشامدگویی به رئیس جمهور زیر پا له کردند و او هیچ حرفی از تله کابین نزد و دم از اسکله صیادی زد)دیگر آینده اش مشخص بود.
میرغفاری آمد و به صندلی نمایندگی تالش در مجلس تکیه زد. تهران نشین بود انگار و درد راننده های تاکسی و مسافرانش را نمی دانست .
هر مسافری که سوار تاکسی می شد حرف از زمان افتتاح تله کابین می زد و راننده های تاکسی که وعده احداث تله کابین را داده و روز و هفته اش را مشخص کرده بودند، شرمنده مرم می شدند.میرغفاری هم که در دسترس نبود و چون خودش زیاد به جزئیات هشتپر و بادکردن دل مردم به خاطر تله کابین وارد نبود؛ هیچ اقدامی نکرد. آنطور که ما شنیدیم زیاد هم به مجلس نرفت و جزو غایبین همیشگی بود.
در شهر شایع شده بود با اینکه میرغفاری وکیل است؛ ولی عناصر وکیل قبلی هنوز در راس کار هستند و میرغفاری را یارای مقابله با آنها نیست .در واقع آنها هستند که بیشتر در کار تله کابین کارشکنی می کنند.راننده های تاکسی با این توضیح مقداری از شرمندگی وعده های دروغ خود می کاستند.
در دوره بعد میرغفاری از قبل پیش باخته بود و کسی که نماینده شد کسی نبود جز بهمن محمدیاری خودمان .
دوره سوم-
محمدیاری سوار بر احساسات مردم ،مشکل تله کابین هشتپر را همان چند نفر در قدرت مانده از دوره قبل از میرغفاری تشخیص داد و قول صد در صد داد تا این عوامل را از قدرت ساقط کند . شور شوق در مردم پدیدار شد و با درصد بالایی محمد یاری وکیل گردید و به وعده خود در زمینه خلع قدرت آن عوامل ،بسیار سریع و با قدرت عمل کرد . ولی قصه پردرد تله کابین هم چنان باقی ماند.
اصلن دیگر تله کابین به کابوس مردم تبدیل شده بود . چهارسال محمدیاری رو به پایان بود و در دفترچه های چاپ شده در آخر دوره اش هیچ اثری از تله کابین به چشم نمی خورد و این یعنی خداحافظ محمدیاری.
دوره چهارم-
شخصی که آمد فرماندار قبلی بود که با موج اصلاح طلبی در ایران و هم صدا با آنها می خواست به نمایندگی تالشان در مجلس برسد.بله اسلام دوست
او هم به شیوه کله گنده های اصلاح طلب قول احداث سریع تله کابین را نداد ؛بلکه قول داد به مرور زمان و یواش یواش تله کابین را خواهد ساخت. مردم که در دوره های پیش، از وعده های سر خرمن احداث سریع تله کابین خسته شده بودند؛ خواستند اینبار این نظریه را امتحان کنند. لااقل اگر به نتیجه نرسند امید واهی هم در خود ایجاد نکرده باشند.
با این دیدگاه اسلام دوست به مجلس رفت تا آخر دوره اش هم کاری نکرد و چون وعده اش دراز مدت بود؛ امکان اینکه مردم دوباره او را آزمایش کنند وجود داشت ؛که رد صلاحیت شد.
دوره پنجم-
محمد یاری با وعده ساخت سریع تله کابین آمد و امیدها را دوباره زنده کرد. تازه مردم هم از اقدامات آهسته و یواش یواش اسلام دوست خسته شده بودند و می گفتند با این وضعیت تا 50 سال آینده هم تله کابین دار نخواهیم شد و دوباره اقبال به یاری رو کرد و نماینده شد.که هنوز که هنوز است ادامه دارد هم چنان که داستان دراماتیک تله کابین هم هم چنان ادامه دارد...
یک اتفاق تاریخی-
تنها کسی که به طور مستقیم وعده احداث تله کابین را داد کسی نبود جز هاشم ارزانی نامزد دومین دوره شورای اسلامی شهر هشتپر .او می بایست با این شعار پیروز می شد و لی از بخت بد عکس قضیه اتفاق افتاد و راننده های تاکسی با رواج این مطلب که چند نماینده وقتی نتوانستند مشکل تله کابین را حل کنند چطور یک عضو شورا می تواند تله کابین احداث کند و مردم با این استدلال اصلن به ارزانی رای ندادند.
آه تله کابین!
رنگ آبی درهایت پیدا نیست
صدای غژ غژ آن قرقره های چینی ات
پیدا نیست
و این منم
تکیده مردی
که یارای از کوه بالارفتنش
نیست
بیا و در د مرا درمان باش
تو ای ناجی دختران جوان پاشنه بلند
که ترس شکستن پاشنه ها
لای سنگهای کوه
نیاز به تورا هر زمان داد میزنند.
استاد ابوالفضل بیهقی ثانی
جنگل شعر تالش از شیران تهی نیست
پاسخی بر آسیب شناسی شعر فارسی در هشتپر
اکبر اکسیر
در شماره 31 ماهنامه وزین تالش، جناب آقای رستم جهانگشا به بررسی تفاوتهای شعر فارسی در آستارا و هشتپر پرداخته بودند که می تواند مقدمه ای بر آسیب شناسی شعر معاصر فارسی تالش(هشتپر) قلمداد شود و آغازی خوب برای یک بحث داغ بین دردمندان شعر امروز این خطه سرافراز.
تالش با آن همه پیشینه فرهنگی-باستانی، مهد تمدن اولیه انسان ایرانی ست. شیرزنان تالشی شاید تنها اقوامی باشند که بدون مرزبندیهای کریه فمینیستی، دوشادوش مردان در ساختن این تمدن بزرگ و کهنسال کوشیده اند و به سرداری رسیده اند. زنانشان مردانی بزرگ و دلیر پرورده و مردانشان به عظمت شرافت آدمی افزوده اند.حفاریهای سالیان اخیر آق اولر]نوادی[ و مریان و سوباتان ، قدمت این تقدس فرهنگی را نشان داده و مار با دیرینه شکوهمند قوم تالش آشنا نموده است.لذا بدون توجه به این دیرینگی خجسته انصاف نیست از درختان تناورش به کوره های ذغالپزی بسنده کنیم و با خاکستر آرزوها هم صدا شویم . اگر بنا به دلایلی که بر همه آشکار است شعر فارسی تالش نتوانسته حقیقت وجودی خود را در محافل فرهنگی-ادبی ایران نشان دهد،دلیل بر عقب ماندگی آن نمی شود . در پس پشت نام رستم جهانگشا هر اسمی که پنهان باشد ، نمونه شرف و دلسوزی و نماد عشق به شعر تالشی است و دردش بالندگی شعر فارسی در این مرز پر گهر ، که می خواهد در ادبیات امروزایران تالش نیز سهمی داشته باشد.و چونان بزرگان و سرداران عرصه های دیگر در شعر فارسی امروز نیز سردارانی افتخار آمیز معرفی می نماید و این اعلام خطر شاید در این برهه زمانی زنگ بیداری برای جوانان امروز این شهرستان باشد.علت هایی که در این مقاله مذکور است همه قابل پذیرش است و جای بحث دارد؛ اما دلیل اصلی نیست.تا جایی که من اطلاع دارم ، در زمینه ادبیات امروز به ویژه شعر فارسی شهرستان تالش پتانسیل عظیمی در خود نهفته دارد، که به علت پراکندگی و عدم همکاری با مطبوعات ادبی و تا حدی تنبلی نتوانسته اند صدای مظلومیت خود را به گوشها برسانند و آن چند نفری که در کسوت معلمی کارهایی در زمینه شعر سنتی انجام داده اند نماینده واقعی شهر تالش نیستند. این عزیزان بزرگوار و فرهیخته فقط چراغ شعر فارسی را در تالش روشن نگهداشته اند ، تا نسل جوان راه را بشناسد و با درک نیازها به ادامه راه بپردازد.در بررسی شعر فارسی در تالش باید بگویم، در حال حاضر چهره های فعالی رخ نموده اند که اگر کشف و معرفی و تشویق شوند می توان به نامشان نازید.جنگل شعر و ادبیات فارسی شهرستان تالش خالی از شیران نیست؛اما نظر به اینکه شاعران تالشی با جنجال و طرح نام میانه ای ندارند و در انزوای خود مانده اند. انجمن های ادبی تالش با تمام تلاش خود هنوز نتوانسته اند چهره ای در سطح مطبوعات ادبی معرفی نمایند، و این دلیل بر نبود شاعران خوب در منطقه نیست.چرا که کار با مطبوعات آن هم در این روزگار دغدغه ای است به رنگ جنون که تا این دغدغه در وجودت نهادینه نباشد نمی توان نتیجه گرفت . محمدباقر نظری،فرزاد نکویی،بهروز قهرمانی،استاد امیررضوانی ، صابر عسگری و خیلی از جوانان مستعد که با همراهی هوشنگ مجرب شعرهای زیبایی آفریده اند ، نظر به اینکه کارشان را از محدوده نشستهای ادبی به مطبوعات نکشانده اند؛ خاموش و فروتن مانده اند.
در حالی که شعر و شاعران تالشی بیشتر از شعر و شاعران فارسی گو خود را به جامعه ادبی معرفی کرده و آن به خاطر تلاش بزرگانی چون استاد احسان شفیقی و استاد فرامرز مسرور ماسالی و استاد جمشید شمسی پور و یاران تلاشگرش فردوس سلیمانی وزمتر، ارژنگ تورانی و ... می باشد که در یک ماراتن نفس گیر مرزها را درنوردیده اند.اما در مورد شعر و ادب امروز باید خدمت جناب جهانگشا مژده بدهم که بارقه های امید بخشی در حال درخشیدن است.جوانان رعنایی در شعر امروز تالش پا به میدان گذاشته اند که دغدغه شعر مدرن دارند و با استعداد شگرف خود در حال تثبیت نام شریف خود هستند. شاعران جوان و پویا چون خیام ظهیری چروده و شهرام آقاجانی و شاعران غزل پرداز جوان که در حد و اندازه ای والا خود و شعر فارسی نوین تالش را به جامعه ادبی معرفی نموده اند و این افتخار کمی نیست . در شهرستانی بدون مشوق و راهنما ! «یک نور هر قدر هم ضعیف باشد باز روشنایی است» هرگز نباید ناامید بود و از یاس و ناامیدی نوشت . بایستی به داشته های اندک خود بالید و آن ها را تشویق کرد. در شهرستان تالش خانواده ای را می شناسم که شاید افتخاراتش در زمینه های هنری –فرهنگی کمتر از کشفیات باستانی آق او لر]نوادی[ نباشد.آیا جامعه فرهنگی تالش نامشان را به خاطر می آورد ؟ برادران رسولزاده که با نیروی شگرف در زمینه نقد ادبی ،موسیقی، ورزش،سینما و ... هرکدام به نوبه خود افتخار آفرین بوده اند.در حالیکه در وطن خود و در همین تالش شاید غریب باشند ! آیا جامعه فرهنگی تالش می داند حسین رسولزاده یکی از معدود منتقدین ادبی ایران و برنده جایزه نقد ادبی گردون و قصه نویس معاصر نوگرا در وسط همین شهر دفتر وکالت دارد؟ بگذریم.
اگر شعر آستارا بر شعر هشتپر برتری دارد ، در عوض عکاسی و فیلم سازی این شهر در ایران و جهان شناخته شده است و صاحب جوایز بی شمار بین المللی . چهره هایی چون شباب گلچین، حسین حبیب زاده، رامین اکرامی،سیروس میرزایی، رضا بالابرزی و... اگر این عزیزان توانسته اند در رشته های مورد علاقه خود نامشان را فراتر از مرزها بکشانند، نه وجود امکانات دولتی وآژانسهای رفاقتی و غیره، بل با تمام وجود زندگیشان را وقف معرفی هنر خود نموده اند و برای رسیدن به این حد از هنر ، هزینه های گزافی پرداخته اند.استعدادهای شگرفی در شعر امروز فارسی از غزل نو گرفته تا مدرن و پست مدرن در تالش موجود است که ناشناخته مانده است.برای کشف و شکوفایی آنها ماهنامه تالش به سرپرستی سردبیر نستوه شهرام آزموده که یک تنه پرچم فرهنگی تالش را به اهتزاز درآورده اند، می تواند شروع خوبی باشد.البته این عزیزان اگر همت نمایند و از همین امروز از محافل ادبی محلی پا را فراتر گذاشته و به مطبوعات ادبی بپیوندند و حاصل تلاش خود را برای قضاوت عموم عرضه نمایند؛ تا حق به حقدار برسد و آرزوی شریف رستم جهانگشای عزیز جامه عمل بپوشد.به امید آنروز.
آستارا-آبان 86
این مقاله در شماره 33 ماهنامه تالش به چاپ رسیده.
خبر فوری
استاد بیهقی کاندیدای مجلس
به اطلاع تمام دوستدارن استاد می رساند، استاد در مجلسی خصوصی در نانوایی الله وردی به طور رسمی کاندیداتوری خود را در مجلس اعلام داشته است.
این مقاله در شماره21 ماهنامه تالش به چاپ رسیده است.
سخنی با دیوار روبرو
خانه استاد شفیقی شاعر، عارف، محقق، ادیب تالشی که آغازگر مکتوب نویسی تالشان به نوعی محسوب می شود فکر کنم توسط پسرش ویران شد پسری که گمانم ساکن خارج از کشور است...
و دریغ از کوچه ای، دریغ از خیابانی، دریغ از کتابخانه ای به نامش . دیگر یادگاری از استاد فقید شهرمان به چشم نمی خورد و شعرهایش و مقاله هایش که در دوران شدید ممیزی ها غیر قابل چاپ تشخیص داده شده بودند در انبارها طعمه موریانه ها گشته اند
و ما هم چنان دوره می کنیم شب را و روز را هنوز را
به حرف زدن که برسد ادعا می کنیم زبانی داریم پر از واژه های ایران باستان زبانی که بوی عظمت امپراطوری بزرگ ایران را مستقیما از اعماق قرنها به این عصر می کشاند زبانی که کوروش کبیر منشور آزادی انسانها را با آن به دنیا صادر کرد(1) و در عصری که دهی به ده دیگر برای داشتن آب بیشتر فخر می فروخت؛ انسان را در هر شکل و رنگ و زبانی انسان شمرد .
به حرف زدن که برسد ادعامان ابرها را تسخیر می کند که آثار ماقبل تاریخ، دفینه های ارزشمند، قلعه های باشکوه در جای جای خاکمان فراوان یافت می شود.
به حرف زدن که برسد از زیباییهای تالش می گوییم و زود مهمان غریبه را به مغازه حبیب زاده ،اکرامی و ...می کشانیم و تالش را در عکسهای هنرمندان نشانشان می دهیم به لباس فرم طبیعت زنانمان که موقع پوشیدن به گلی از گلهای زیبای طبیعت مانند می شوند، می نازیم.
در عالم حرف دنیایی داریم و ادعاهایی و در عمل هیچ نیستیم. چه کسی ادعای وجود آثار باستانی در منطقه تالش را دارد. چنین اسنادی فقط در صف های نانوایی و در صحبت های بین مسافران تاکسی شهر موجود است. شایعه است این دفینه ها که همه حرفش را می زنند و اسم منطقه کشف شده را هم از برند؛ کجا هستند و در کدام چهار دیواری سرزمینمان محافظت می گردند و تو برای پز دادن نزد مهمان اصفهانی ات او را کجا می بری و این اشیا را نشانش می دهی .
نمی توانم قبول کنم از فرهنگ اصیل چیزی داریم برایم قابل هضم نیست و تمام این حرفها را شعار می دانم از فرهنگ که در قرن بیست و یکم تنها گنجینه قابل دفاع ما است (واقعا برای عرصه در بازارهای جهانی چه داریم که به مدد آن سر بلند کنیم و بگوییم هستیم چه تکنولوژی داریم، چه هنر بی مانندی داریم. حتی دانشمندان کشورمان هم به حافظه تاریخی بدل شده اند و دیگر وجود ندارند) و هر روز بلایی سرش می آوریم و به بهانه های مختلف تباهش می کنیم امروز که جهان به هزار انگشت اتهام ایران و ایرانی را محکوم می کند این له له نواز تالشی است که با نی سحر آمیزش عشق را دوباره بیدار می سازد دستونهای ما امروز کالاهای صادراتی افتخارآمیز ماست.
و لی افسوس و صد افسوس که داشته هایمان را هیچ می انگاریم و بدنبال نداشته هایی که برای رسیدن به آنها راههای صعب العبور در پیش روست گنجینه هایمان را فدا می کنیم.
استاد شفیقی جزو مفاخر شهر بود و جای تاسف است که خیلی زود این شخصیت برجسته به فراموشی سپرده شده است باید نام استاد را بر خیابانها نهاد بر مراکز فرهنگی تازه احداث شده نهاد تا در یادها بماند. تا فرهنگ بماند. تا هویت بماند. به تالش بودن خود ببالیم و افتخار کنیم که نیاکانی چنین ژرف اندیش داشته ایم امروز سفیران فرهنگی کشورهای متمدن ادیبان و عرفای آنها هستند، امروز شکسپیر نماد انگلستان است، گوته نماد آلمان است ،گارسیا لورکا نماد اسپانیا، هوگو نماد فرانسه، همینگوی نماد آمریکا و.... ودانشمندان و نوابغ این کشورها در سایه نامهای پر آوازه این بزرگان است که سلطه خویش را بر دنیا گسترش می دهند. فرهنگ خویش را جهانی می سازند و صادرات صنعتی و غیرصنعتی خود را به مدد جهانگشایی های فرهنگی این بزرگان به چهار نقطه دنیا گسیل می دارند و ما چه می کنیم اختلافهای کوچک خود را جمع می کنیم جمع می کنیم آنها را به عقده بدل می سازیم و فرهنگ را نابود می سازیم .صادرات را نابود می سازیم و خود را تباه می سازیم و هیچ هیچ هیچ هیچ...
(1) منظور نگارنده این نیست که زبان رایج ایرا باستان درست همین زبان تالشی است که ما صحبت می کنیم بلکه جمله ای تاکیدی است مبنی بر قدیمی بودن ایرانی بودن و ارزشمند بودن زبان تالشی زبان که جزو اختراعات مهم بشر می باشد و ملت هایی که زبانهای خاص خودشان را دارن جزو ملت های هوشمند تاریخ می باشند.
رستم جهانگشا-تالش-83
این مقاله در شماره 31 مجله تالش تحت عنوان «شعر در آستارا و هشتپر تفاوتها و علل» به چاپ رسید.
شعر ما
شعر را والاترین هنرها می دانند . میلان کوندرا موسیقی را هنری می داند که می تواند تاثیری آنی و قوی بر فرد بگذارد؛ با وجود این قدرت شعر والاترین است.سینما قویترین هنر عصر جدید محسوب می شود با این حال فیلمهای بسیار زیبا را به شعر تشبیه می کنند؛ شعر سینما پارادیزو، شعر آبی، شعر قرمز و ...
ما تالشها هم، دغدغه شعر داشته ایم و داریم و خواهیم داشت. ولی در زمینه شعر جدید بسیار از قافله دور افتاده ایم. نگاهی اجمالی به جنگ های شعری دو شهر هشتپر و آستارا تفاوتها را در روزی آفتابی به معرض ظهور می گذارد. آنها بسیار جلوتر از ما هستند شاعران امروز آستارا در سطح کشور حرف برای گفتن دارند و بسیار قوی دردها و احساساتشان را به قالب شعر می ریزند.« اکبر اکسیر» «فرانو» را به جامعه ادبی ایران معرفی کرد. هیچ کاری به درست یا نادرستی فرانو ندارم اما آنچه مسلم است در جامعه مسکوت مانده این چندسال شعر ایران سرو صدا کرده است؛ موج و قدرت برای حرکت و رهایی از بن بست راه انداخته است و این یعنی شاعر آستارایی از قید حصارهای آستارا خود را رها نموده است. «شهرام پور رستم» که خود اصالتی تالشی دارد به سطحی از کلام و وزن و قافیه رسیده است که امروز شعرهایش بهترینهای چاپ شده در هر صفحه روزنامه و مجله ای محسوب می گردد و چیزی است رویا وار و در یک کلام شعر به معنای تمام.«منصور بنی مجیدی» هم هست که ادامه دهنده راه اکبر اکسیر می باشد.
اما به شعر هشتپر می رسیم . شعری قدیمی، سنت گرا که هنوز نتوانسته خود را از قید و بند گل و بلبل رها کند. هنوز که هنوز است دنبال گلی برای وصف می گردد و بلبلی که صدایش را به کلام تبدیل کند .در حالیکه شعر آستارا مدتها است خود را از این قید رهانیده است شعر آستارا به دغدغه های انسان شهر نشین رسیده است و از موضوعات جالب نسلهای پیش دیگر خبری نیست آنها ریشه معضلات جدید را درست یافته اند(1) اما این تفاوت از چیست؟ علت را در موارد زیادی می توان جستجو کرد.که درادامه به تعدادی از آن می پردازیم:
1- سردمداران -سردمداران شعر تالش انسانهایی سنت گرا هستند اکثر این افراد معلم هایی هستند که جامعه را معلم وار می نگرند نگرش اینها به دلیل نوع شغلشان نگرشی استاد به شاگردی و سنتی است. آنها هیچ گاه نمی توانند دردهای جدید جامعه و دغدغه های فکری آنرا به درستی در یابند، زیرا هیچ گاه نمی توانند خود را از قید و بندهایی که به پای آنها بسته شده، رها کنند.
2- شهر نشینی- آستاراییها بسیار زودتر از ما شهر نشین بوده اند و انسان معاصر را و آلام آنرا خیلی زودتر از ما کشف کرده اند.
3- زبان تالشی- زبان تالشی و حفظ آن برای بیشتر شاعران تالشی مهم تر از شعری است که به آن زبان می گویند.اینها افراد دلسوخته ای هستند که تر س انقراض زبان تالشی را در قالبهای چهار پاره و قدیمی می ریزند. اصولا شاعر تالشی وقتی به عوالم شعری خود پناه می برد خود را و دنیای مجازی خود را بسیار دورتر از مکان زندگیش تصور می کند. خود را در روزی مه آلود با رمه ها و صدای گاه گاه شبانی و گوسفندی می بیند و این یعنی در جا زدن یعنی سکون.نیمایی باید تا این سکون را بشکند.این سکون به شعر تالشی ضربه زده است و حتی به زبان تالشی نیز ضربه می زند. این گونه شعر گفتن، زبان تالشی را در بن بست نگه می دارد.امروز تالشان بسیار زیادی در اقصی نقاط جهان زندگی می کنند و فضاهای جدیدی را تجربه می نمایند ولی اگر بخواهند از این فضا و روابط انسانها در آن شعری بگویند یا به فارسی است و یا به زبانی که آنجا رواج دارد و این یعنی خطر.باید زبان تالشی را به شهر کشاند باید آنرا به روابط جدید انسانها جوانان، نو جوانان ،هدایت کرد تا این شخص بتواند برای لحظه ای که در بن بست است به قطعه شعری از یک شاعر تالشی نیاز پیدا کند تا روحش را صیقل دهد.
4- عدم رسیدن به لهجه ای واحد در تالشی.همین شعرهای عصر دقیانوس که در مجلات چاپ می شود قابل خواندن برای بسیاری نیست ،اگر هم بتوانند بخوانند لذتی که باید نصیبشان شود نمی برند. تفاوت لهجه های تالشی در زمانهای دور امری اجتناب ناپذیر بود. علم ارتباطات هیچ پیشرفتی نداشت و دو تالش از دو ناحیه مختلف سالی یکی دو بار همدیگر را می دیدند و چه بسا به زبان دومی با هم ارتباط برقرار می کردند اما امروز روز دیگریست. امروز هیچ عذری در عدم ارتباط بین دو تالش از دو منطقه جداگانه پذیرفته نیست.لهجه های مختلف تالشی را اگر با نگاهی سطحی مورد بررسی قرار دهیم می بینیم در هر کدام تعدادی کلمات اصیل تالشی و تعدادی کلمات وارداتی از زبانهای دیگر وجود دارد اندیشمندی و فر هیخته ای می خواهد که این واژه های اصیل تالشی را از کلیه گویشها گرفته و آنرا گرد آوری نماید و شاعر تالشی با کمی زحمت به جای استفاده از کلمه ای فارسی یا ترکی که در لهجه محل خودش وجود دارد از کلمه ای جایگزین و اصیل تالشی از لهجه ای دیگر استفاده نماید. این کار شاید با روح شعر جور در نیاید که اصولا شعر عالم از خو بیخودیست اما شدنی است و نیاز ضروری زبان تالشی است که ادیبان تالش باید این زحمت را به جان بخرند.
(1)فضای روستایی و شهری هیچ برتری به هم ندارند مسئله مقتضیات زمانی است.نیما را پدر شعر نو می دانند و زبان نیما که خود یک روستا زاده شمالی بود هنوز زبانی مدرن محسوب می شود.نیما شعرهای به اصطلاح هایکویی در وصف طبیعت دارد که آنرا در قالب جدید کلامی وبیشتر فکری ریخته است.دماوند نیما و دماوند محمد تقی بهار بارزترین تفاوت نگرشهای سنتی و مدرن محسوب می گردد.و گرنه عده بسیاری بودند که قبل از نیما سنت شکنی کرده بودند.ولی پدر شعر نو نیما ایت و نیما خواهد ماند.
رستم جهانگشا-تیر 86
تالش
این مقاله مهم در ضمیمه شماره 26 مجله تالش به چاپ رسیده.
لزوم خشکاندن خزر و نابود کردن جنگلهای تالش
پس از سالها تحقیق و مطالعه در اقصی نقاط ایران و جهان به این نتیجه رسیده ام که تمامی مشکلات مناطق تالش نشین به علت همجواری با دریا و کوههای جنگلی تالش می باشد.
دریای خزر نه تنها هیچ سودی به حال ما ندارد بلکه باعث بروز مشکلات عدیده در تالش گردیده است؛ که اهم آنها در ذیل به عرض می سد:
1-این دریا سالانه جان بسیاری از هم ولایتیهای ما را می گیرد. بیچاره مسئولین سالانه میلیاردها تومان صرف سالمسازی این دریا می کنند.آنجا بلوارهای ساحلی احداث می کنند هر 10 متر 10 متر ناجی غریق می گمارند. تازه برای اینکه مردم در جاهای ممنوعه شنا نکنند آنجا آشغالدانی راه می اندازند ؛برای آموزش شنا در کنار دریا استخرهای آموزشی احداث می کنند؛ دستشوییهای گیسوم را هر ماه با سنگهای گرانیت تزیین می کنند و ...اما انگار این مردم شناگر بشو نیستند و هر سال باید خود را در این دریا به کشتن دهند؛ تازه این مسئولین زحمتکش که چاره ای برایشان باقی نمی ماند برای استفاده از دریا مجبور به پیمودن مسافت های دور و پر مخاطره و رسیدن به آبهای مدیترانه مرمره و ... می شوند.
2-این دریا و قسمت صید و صیادی آن سالانه باعث حیف و میل میلیاردها تومان سرمایه ملی می گردد.زیرا:
اولن هر سال هزارها تور ماهیگیری متعلق به صیادان توسط عوامل حراست دریا پاره می گردد.
دومن صدها نفر برای مبارزه با صیادان و پاره کردن تور آنها از بیت المال پول می گیرند.
سومن مگر در این دریا چند نوع ماهی وجود دارد؟ یکی ماهی خاویار است که بنده 53 ساله تا این لحظه نه رنگ خاویار را دیده ام و نه طعمش را چشیده ام. می گویند برای ایرانیها خصوصن تالشها مضرات زیادی دارد. به همین خاطر است که مسئولین که بسیار به فکر ما هستند، آنرا برای ما ممنوع کرده اند-که جا دارد در اینجا کمال تشکر را از آنها بنمایم- این ماهی ها را می گویند اگر در تحریم نباشیم به خورد خارجی ها می دهند و اگر در تحریم باشیم این مسئولین هستند که جور ما را می کشند.از ماهی های دیگر این دریا ماهی سفید و ماهی آزاد است.ماهی آزاد که از اسمش پیداست به درد مستضعف جماعت نمی خورد. نمونه مشابه آنرا خارجیها هم کم و بیش دارند و از دور خارج است.می ماند ماهی سفید آقاجان ما جایی برای عرصه و فروش ماهی نداریم.این را چند بار عوامل شهرداری و ... به گوش این ماهیگیرها و ماهی فروشها برسانند، من نمی دانم.تازه کلی از بودجه شهرداری صرف نوشتن اعلامیه اخطار برای این عوامل نافرمان می شود.تالش با این همه برنجی که دارد ماهی به چه دردش می خورد که اینچنین باعث به هم ریختن شهر بشود.مسئولان دلسوز با هزار بدبختی یک جا باز کردند تا آنجا را به یک مکان خلوت و زیبا برای قدم زدنهای بعد از ظهر ساکنین شهرتالش تبدیل کنند، آنوقت این ماهی فروشها آنجا را قروق کردند. آخر این انصاف است؟
3-تازه، ساکنان بومی که از دریا استفاده نمی کنند .پولدارها کسر شأ نشان است به دریا بروند.بی پولها هم اگر کسرشأنشان نیاید، ماشین ندارند.پس این دریا به چه دردمان می خورد؟ چه بهتر هرچه زودتر آن را خشک کرده و به جایش خیابان بیست متری احداث کنیم.
اما جنگل: این جنگلها باعث هدر رفتن سالانه میلیادها تومان سرمایه ملی می گردند .
1-ما سازمانهایی به نامهای منابع طبیعی و جنگل داری محیط زیست امور اراضی و ... داریم .چون اکثر مردم با این سازمانها و ارگانها ارتباطی ندارند، بالطبع از قدرت این سازمانها هم بی اطلاعند .این جنگلهای مزاحم باعث شده صدها نفر از کارکنان این نهادها کار اصلی خود رها کرده دنبال چندین و چند تالش بدبخت که از نظر آنها قاچاقچی محسوب می شوند بیفتند و هر سال میلیاردها تومان از این افراد جریمه و ... بگیرند. خود بنده نزدیک 5 سال است خانه ای نیمه ساخت دارم . در این مدت تمام کارهای آنرا انجام داده و فقط چند درب و پنجره چوبی آن باقی مانده است.در حیاط پدری چندین درخت گردو وجود دارد، اما می گویند قطع آنها جرم است و بنده در این مدت کار و زندگی خود را رها کرده و دنبال اخذ مجوز برای قطع آنها بوده ام و ساخت در و پنجره هر بار که به مرحله اخذ مجوز قطع درخت رسیده مدیر کل محیط زیست سر از شیلات درآورده، منابع طبیعی به مجلس رفته و امور اراضی بازنشست شده و بنده مانده ام و شرمندگی اهل و عیال.
اگر حقوق و مزایای این افراد را حساب کنیم به ارقام خارج از تصوری می رسیم.
2-این جنگلها نه تنها هیچ سودی برای ما ندارند بلکه هر سال باعث شدت گرفتن فاصله طبقاتی و دق کردن چند تالش می شوند.تهرانیها و خلخالیها و اصفهانیها نمی دانم از آسمان یا زمین این چوبها را جلوی چشم ما می برند و می برند و آنها را تبدیل به مبل و ام دی اف و... می کنند به چندین و چند برابر قیمت به ما می فروشند. آنها پولدار می شوند و ما ...تازه اگر این جنگلها نبودند شرکت صنایع چوب اسالم هم هیچ گاه وجود نداشت تا ورشکست شود و کارکنانش اعتصاب هم بکنند.
3- این جنگلها وسعت زیادی را اشغال کرده اند که در آنها نه می توان خانه ساخت نه کارخانه و نه ... در جلگه، محیط زیست و ...به شدت مراقبت می کنند که اگر منابع طبیعی مجوز چرای یک تالش ییلاق نشین را باطل کرد و او را به کوچ کردن به جلگه وادار کرد و او اقدام به احداث گاوداری یا مکانیزاسیون کشاورزی کر فورن اورا جریمه کرده و دمار از روز گارش در آورند.
اگر جنگلها را صاف کنیم محوطه زیادی ایجاد خواهد شد و هر کسی به راحتی می تواند خانه کارگاه و ... احداث کند.
استاد ابوالفضل بیهقی ثانی - تالش
برنامه های استاد بیهقی نامزد سومین دوره شورای اسلامی هشتپر
از سالها قبل که آوازه علم و دانش بنده از مرزهای کوهستانی و جلگه ای و دریایی تالش گذشته و نو آوریهای این کمترین نقل مجالس پایتخت نشینان امروزی و دیروزی و مراکز استانها شده عده ای که تعدادشان به ارقام 5 رقمی می رسد مدام از بنده درخواست کرده اند که بیا و نمایندگی شهر را قبول کن.بنده به چند علت نمی توانستم خواسته این عزیزان را اجابت نمایم:
اولن اینجانب اهل کتاب و هنر و علم می باشم و دل کندن از این یاران خاموش برایم مشکل می باشد.
دومن دل کندن از تالش، کوهها و سبزه ها و ییلاقات و از همه مهمتر مردمانش برایم میسر نیست.
القصه روزگار گذشت و شورا باب شد.با شروع شوراها دوستداران بیشمار بنده در صف های طولانی جلوی بلط حیاتمان جمع شده و شفاهی و کتبی خواستار شرکت این حقیر در انتخابات شدند . عزیزی که سه کلاس قدیم سواد داشت و به گفته بسیاری از علما علم ایشان برابر با لیسانس معادل دانشگاه سما خودمان برآورد شده بود، فرمودند: استاد! دیگر بهانه ای نمانده، نه از کتاب دور هستی که شورا کاریست علمی و فرهنگی و نه از تالش و تالشی و حجت را بر بنده تمام کرد.در دو دوره گذشته این جانب به تدریس در دانشگاههای پیام نور کشورهای بورکینافاسو، گینه بیسائو، توگو و...(1) مشغول بوده و مجال شرکت نیافتم. ولی به حمد و یاری خداوند این دوره فراغت بیشتری دارم و شرکت خواهم نمود و چون میدانم حداقل 90 درصد آرا آنطور که ارزیابان فرموده اند از آن بنده است اهم فعالیتهای خویش را در دوره کاری شورای اسلامی شهر هشتپر اعلام می دارم.
اضافه می کنم برنامه های اعلام شده همه برگرفته از برنامه های مدیریتی مدرنترین شهرهای جهان می باشد که با تلاش فراوان همکاران و دانشجویان بنده در سراسر جهان بدست آمده که لازم می دانم در اینجا از همه این عزیزان سپاسگذاری نمایم.
برنامه های استاد:
1-30/7-30/8 صبح –صرف صبحانه و چای بعد از آن
2-۳0/8-41/8 صبح: جلسه (مراجعه مردمی قدغن است)
3-41/8-40/9 صبح : گردش در شهر با ماشین و شناسایی ساختمانهای بدون مجوز و نوشتن مقدار جریمه نوع برخورد و ...
4-41/9-39/10 : شرکت در مراسم تشییع جنازه همشهریان غیور متوفی
5-39/10-35/11 صبح روزهای زوج : مراجعه به پرده نویسی برای نوشتن پرده اخطار به ماهی فروشها
6-39/10-35/11 روزهای فرد : مراجعه به پرده نویسی برای نوشتن پرده به مناسبت صعود تیم شهرداری ورود حاجی ها خروج حاجی ها عیدها و مصیبت ها و...
7- 35/11-00/12 صبح روزهای زوج : زدن مهر روی برگه های جریمه صادر شده
8- 35/11-00/12 صبح روزهای فرد : مراجعه به چاپ کامپیوتری برای نوشتن پیامهای تسلیت به خانواده های عزادار و دلاور شهرستان
9-00/12-30/12 بعد از ظهر : خندیدن برای مردم
10- 30/12-46/1 بعد از ظهر : نهار و استراحت(البته استراحت ما همان مطالعه و کار برای مردم است)
11-46/1-30/2 بعد از ظهر : جلسه با راهنمایی رانندگی در زمینه جریمه مد روز (خصوصن برای موتور سوارها)
12-30/2- 36/3 بعد از ظهر : شرکت در مراسم هفت همشهریان جان بر کف متوفی
13- 36/3-44/4 بعد از ظهر : شرکت در مراسم سوم همشهریان غیور و متوفی
14- 44/4-21/5 بعد از ظهر : شرکت در مراسم چهلم همشهریان محترم و متوفی
15- 21/5-00/6 بعد از ظهر روزهای زوج: شرکت در مراسم اولین سالگرد همشهریان یکدل و متوفی
16-21/5-00/6 بعد از ظهر روزهای فرد : شرکت در مراسم دومین سالگرد همشهریان جوانمرد متوفی
17-00/6-30/7 بعد از ظهر: مطالعه آزاد و غیر درسی
18-30/7-30/8 : شرکت در مراسم خرج دادن برای همشهریان آزاداندیش و متوفی
19-30/8-36/9 : شرکت در مراسم عروسی شهروندان خنده رو
تبصره ها:
بند 1 – جابه جایی ساعات به هیچ وجه امکان پذیر نیست.برای مثال 30/2-46/3 به مراسم هفتم اختصاص دارد و شرکت در مراسم سوم و ... مجاز نمی باشد حتی برای شما دوست عزیز
بند 2 – 30/8-36/9 هر شب هنگام مقارن شدن با ماههای محرم و ... که امکان عروسی وجود ندارد به شرکت در مراسم مختص این ماه همشهریان عزیز اختصاص خواهد یافت.
بند 3 - به علت تغییر ناپذیری برنامه فوق از همشهریان سبز اندیش تالشی تقاضا دارم زمانهای مردن خود را با این برنامه تطبیق دهند.
در نهایت :
امیدوارم همشهریان عزیز که در حال فرار از سنت به طرف مدرنیسم و بالعکس می باشند با خواندن برنامه مدرن فوق از هم اکنون آمادگی ذهنی جهت رویارویی با چنین برنامه کامل و مدرنی را داشته باشند.با این برنامه تنظیم شده پیش بینی می شود در یک دوره 4 ساله 95 درصد مشکلات هشتپر حل شود.می ماند آن 5 درصد که به مسایل پیش پا افتاده ای چون : پیدایش کو چه های کج و معوج، خیابان های آبکش دار،کمربندی قردار،چراغهای راهنمای error دار، ترافیک، کمبود فضای سبز، کمبود فضای مطالعه ،نبود سینما و یکسری سوسول بازی و جلف بازی های این چنینی که به نظر بنده حل نشدنشان خیلی بهتر از حل شدنشان می باشد.
لازم به توضیح است، اینجانب به علت مشکل پیش آمده قادر به شرکت در سومین دوره انتخابات شورای شهر هشتپر نشدم و لذا از تمام همشهریان عذر خواهی می نمایم. امیدوارم در دوره بعد بتوانم شرکت کرده و از شرمندگی شما بیرون بیایم.
استاد ابوالفضل بیهقی ثانی
چند توصیه به نامزدهای انتخابات مجلس در تالش
1-استفاده از لیوان به جای استکان های کو چک در ستادها-
در بیشتر ستادها کاندیداها از استکانهای کمر باریک و کوچک استفاده می نمایند که اشتباه محض است.این کار باعث می شود معده طرفداران شما از چای اشباع نشود در ثانی این طرفداران که به علت رو در بایستی و احساس شخصیت نمی توانند به آبدارچی شما سفارش چای دوم بدهند ناچار به ستادی دیگر می روند و چه بسا در آن ستاد حرفی، وعده ای، عملی، صورت گیرد و آن عده جذب رقیب شوند.
2-استفاده از توالت در کنار ستاد-
ظاهرن این موضوع بی ربط است اما نتایج قابل توجهی دارد. این کار باعث می شود طرفداران شما که در لیوان چای خورده اند دیگر از ستاد خارج نشوند و دنبال دستشویی های عمومی شهر نگردند و یا به منزل نرفته قید انتخابات را نزنند.با خیالی آسوده چای بخورند و به ایراد سخنرانی بپردازند بدون ترس از خطر دست به آب شدن.خود این کار چندین و چند فایده دارد:
۱-احساس امنیت در پناه ستادی که شما فراهم آورده اید-
نگران نباشید تا دلتان بخواهد آدم بیکار پیدا می شود. وقتی در جای گرم می نشینند، چای لیوانی می خورند، حرفهای مهم می شنوند و تازه برای دستشویی هم نگرانی ندارند مگر بیمار هستند این جای نرم و گرم را ول کرده به ستاد دیگری بروند.
۲- شلوغی ستاد
مردم که از کنار ستاد شما رد شوند و ازدحام جمعیت را ببینند اولن کنجکاو شده آنها هم سری به ستاد می زنند که مبادا بنی، کوپنی ،چیزی توزیع شود و سر آنها بی کلاه بماند.دومن همان شب در خانه به ایراد سخنرانی می پردازند که : «فلون کسی برده» یا «فلان کس آپاردی» و این یعنی برد.عیال مربوطه در اولین فرصت در و همسایه را جمع کرده و داستان معروف یک کلاغ چهل کلاغ اتفاق می افتد و ورق به نفع شما بر می گردد.
3-استفاده از میوه در ستادها-
در ستاد چای و شیرینی می دهند و لی از میوه خبری نیست.ایراد دارد.در زمان تبلیغ دور و بر هر کاندیدایی حداقل 100 نفر آدم دائمی هستند که همه جا حضور دارند.اینها از صبح تا شب با نامزد می چرخند و همواره از ارکان اصلی ستاد محسوب می گردند.هر کدام هم وظیفه ای دارند.اگر در مدت تبلیغات این افراد از میوه تازه استفاده نکنند چه بسا بیمار شده و انرژیشان تحلیل می رود(داستان آن کشتی معروف که ملوانانش همه به «بری بری» مبتلا شدند را که شنیده اید).خوب نمی توانند از پشت نیسان داد بزنند و یا نمی توانند کاندیدای مورد نظر را بر دوش سوار کرده در شهر بچرخانند و یا چه بسا ضعیف شده اصلن به ستاد نیایند و این ضربه مهلکی به نامزد مورد نظر وارد می سازد.
4-استفاده از پوسترهای بزرگ و کاهی مانند-
این به معنی نفی پوسترهای روغنی نیست.فقط توصیه می کنم از پوسترهای کاهی مانند و بزرگ، بیشتر استفاده شود.پوسترها که همیشه بر در و دیوار چسبانده نمی شوند. تعداد زیادی از این دست پوسترها به منازل راه می یابد و بسیاری از دانش آموزان و دانشجویان از آنها به عنوان چک نویس استفاده می نمایند.و فاتحه ای هم برای مردگان این کاندیدا می خوانند و خیلی از این دست انسانها که به جهت مشغله زیاد حوصله شرکت در سخنرانیها و ... را نداشته اند و فقط عکس آن کاندیدا و استفاده ای که از پوسترهای او کرده در ذهنشان مانده به او رای می دهند.
درصد بالای دانش آموزان و دانش جویان اهمیت این موضوع را به اثبات می رساند.
5-استفاده از کارتهای ویزیت یک طرفه-
با عرض پوزش از تمامی کاندیداها باید اعتراف هولناکی کنم و آن اینکه قیافه بلا استثنا همه شان به درد لای جرز هم نمی خورد؛ بعلاوه در تمام کارتهای ویزیت هم ، عکسهای گوناگون این انسانها مشاهده می شود.که آدم را یاد قرضهای قدیمی اش می اندازد.
کارت دو طرفه که واویلا آدم را یاد سود آن قرضهای قدیمی هم می اندازد.فلذا کسی رغبتی به استفاده از این کارتها نشان نمی دهد.منتها هر دردی دوایی دارد.چاپ کارتهای یکطرفه باعث می شود لا اقل یک طرف کارت سفید باقی بماند.در نتیجه بتوان از آن برای نوشتن شماره تلفن ،آدرس و ... استفاده نمود.این کار باعث ماندگاری کارت و طرفدار بیشتر می گردد.
استاد ابوالفضل بیهقی ثانی
مژده مژده
با تلاش دانشمندان هشتپری روشی جدید در علم تبلیغات کشف و ضبط گردید.
اهم این رویداد بزرگ را در متن ذیل به اطلاع کلیه دست اندر کاران و مسئولان و ملت قهرمان تالش می رسانم.
پیشگفتار-
قبلن خدمتتان عرض نمودم که پرده نویسی اختراع ایرانیان است.هم چنین شهر هشتپر جایگاه اول پرده نویسی دنیا را به خود اختصاص داده.در ضمن این را هم گفتم حتی نام هشتپر بر گرفته از اسم پرده می باشد.
جریان چیست؟
ابتدا خلاصه ماجرا را ذکر می کنم در پایان اگر کسی حوصله خواندن داشت و وقت اضافی هم پیدا کرد می تواند شرح ماجرا را مطالعه کند.(حق می دهم که وقت نداشته باشید. با این آمارهای ارائه شده، ما در کشور بیکار نداریم.و شکر خدا همه مشغول کار و فعالیت می باشند.پس چه لزومی دارد وقت پر ارزش خود را به خواندن، آنهم حرفهای یک استاد پیر اختصاص دهید.)
پرده ای در شهر نصب شده بود و از جانب اهالی محله ما، به یک شخص خیلی مهم که چندین بار به مکه رفته و چندین و چند مدرک در سطوح مختلف و به صورت لیزینگی خریداری و همه جا این علمهای خود را همراه دارد تبریک عرض شده بود.که: دانشمندا! بنازم به آن مدرکی که توانستی با هزار دوز و کلک برای خودت دست و پا کنی و...
در صورتیکه روح سرگردان بنده هم از ماجرا بی اطلاع بود.تنها بیکار این شهر که بنده می باشم پی ماجرا را گرفتم و پس از تحقیقات جامع به این نتیجه رسیدم که این ابرمرد برای خودش مخترعی است.و این کار که «از جانب افراد گوناگون برای خودش پرده تبریک و تهنیت بنویسد» آخرین اختراع مهم او محسوب می گردد.
شرح ماجرا-
علم دارد پیشرفت می کند. ما هم به سلیقه خودمان از ابزارهایی که داریم نهایت استفاده را می کنیم.یکروز موتور پیکان را به پژو وصل می کنیم، یکروز موتور پژو را به پارس وصل می کنیم ،یکروز سه میلیارد دلار می دهیم و امتیاز توپولوف را می خریم و...
در بحث رسانه و اطلاع رسانی تازگیها در شهر معجزه ای رخ داده که هنوز که هنوز است این حقیر در حل آن و اینکه چطور به ذهن این خلایق چنین ابتکاری بروز کرده، درمانده ام.
چشمهای ما به پرده عادت کرده.روی پرده ها هر چیزی که بخواهید، می توان دید؛ اصلن بیشتر کارها و عملکردهای ما روی پرده ها است که دیده می شود.و در دنیای خارج وجود ندارند.ممکن است در پرده ای از احداث جاده ای تشکر کرده باشند در صورتی که هنوز احداث نشده است.و یا در عملکرد فلان اداره خبر از احداث فلان ساختمان در فلان نقطه شهر داده باشند در صورتیکه اصلن چنین ساختمانی پی کنی نشده است.ما که عادت کرده ایم و خدا را شکر هنوز از تعجب سکته نکرده ایم.شما را نمی دانم.اما اخیرن چیزی دیدم که تا مرز سکته رفتم و شتابناک در حالیکه چندین دفترچه بیمه تامین اجتماعی، تامین اقتصادی، تامین سیاسی و...در دست داشتم به دکتر رفتم.( فکر نکنید اینجا ،دکتر خانوادگی نداریم و دکتر به منزل نمی آید، مشکل از بنده بود که طبق معمول در خیابان و نزدیک مطب دکتر بودم.)
القصه خطر رفع شد.قصه همان بود که در خلاصه آورده ام.بنده که سرم برای این جور مسایل درد می کند از همان لحظه، شروع به تحقیق و تفحص از تمامی اهالی محل کردم.هیچ کس خبر نداشت.اصلن طرف را نمی شناختند.خلاصه یک هفته وقت گذاشتم و سرانجام ته و توی قضیه را درآوردم.که قبلن ذکر شد.به یکی از دفاتر کاری این فرد مهم برای اعتراض کتبی رفتم.عده زیادی صف بسته بودند.احتمال دادم آنها نیز مثل بنده معترض قضیه می باشند.اندکی گذشت و تازه متوجه قیافه های غریب و زبانهای عجیب آنها شدم از تالشی و فارسی و ترکی وخلاصه زبانهای خودمان خبری نبود.با چند نفر، هم صحبت شدم(3) از کشورهای خارجه آمده بودند.چرا؟برای خرید امتیاز این اختراع بزرگ.تازه تراول چک پنجاهی بنده افتاد و سریع از صف خارج شدم.این یک افتخار ملی است.و بنده با این اعتراض استعدادهای بومی را نامید می سازم.
نتیجه گیری اخلاقی-
1-با اقدامات ناشیانه و عجولانه خود جلوی استعدادهای منطقه را نگیرید.
2-اعتراض بیخود نکنید.
3-قانون کپی رایت را رعایت کنید.هر کس خواست از این اختراع استفاده کند ابتدا حق امتیاز آنرا خریداری نماید.
پینوشت- (3) همانطور که می دانید بنده به 12 زبان زنده دنیا احاطه دارم.در ضمن موارد 1 و 2 سانسور گردید.
ریشه های تاریخی نام هشتپر
در مورد وجه تسمیه هشتپر مقاله های متعددی به چاپ رسیده که هیچ کدام سند قابل قبولی جهت اثبات فرضیه خود ارائه نداده اند.
اینجانب استاد ابوالفضل بیهقی ثانی پس از سالها تحقیق و مطالعه دلیل این نامگذاری را کشف نمودم که جهت روشن کردن ذهن آشوبزده همشهریان خود در سراسر جهان آنرا تقدیم حضور می دارم.
پرده نویسی:
پرده نویسی را اختراع قرن می نامند و ما ایرانیها که هنر فقط نزد خودمان است و محکم آنرا گرفته ایم مبادا از دستمان بیفتد بدون هیچ شبهه ای مخترع این پدیده شگرف می باشیم.(حال اگر در کشف الکل و بازی چوگان و... اندک شبهاتی وجود دارددر این مورد مورخان به اتفاق آرا منشاء این اختراع را ایران می دانند).
پرده نویسی در هشتپر :
بسیار خرسندم به عرض برسانم امروز هشتپر سردمدار بی چون و چرای پرده نویسی در دنیا محسوب می شود.هر غریبه ای وارد شهر شود آنی می فهمد چند الحاج آمده اند، چند نفر در راهند، چند نفر قصد سفر دارند، کدام ادارات رئیس عوض کرده، چند نفر داغدارند و الی آخر. کلی اطلاع رسانی مفید صورت می گیرد.
علل نامگذاری هشتپر:
در نسخه جدید و خطی که از پژوهشهای «فریزر» جهانگرد کشف شده، نام هشتپر علی رغم تمام تحقیقات قبلی به در و پنجره و تعداد پل و این قبیل چیزها مربوط نیست.که «بر» «پر» شده و «هفت» «هشت» گردیده عرض می کنم:
شهر ما از همان ابتدا تمام امکانات رفاهی را داشت.و مردم در ناز و نعمت بودند تنها مسئله ای که خاطر همشهریان قدیمی ما را مکدر می کرد بی نامی شهر بود.همه شهرها امکانات نداشتند ولی اسم داشتند و این خوبیت نداشت .گذشت و گذشت تاگذر پادشاهی بزرگ از «جابلقا» به شهر ما افتاد و مردم نوعدوست شهر در اقدامی به جا هشت پرده گل من گلی در ورودی شهر نصب نمودند که :شاها خوش آمدی . ابرمردا با ماشین بنز آمدی و ...(1) پادشاه با وجود جهانگشاییهای فراوان چنین منظره ای را در خواب هم ندیده بود ،خوشحال شد وهشت پرده تبریک را به هشت پر تشبیه کرد که در حال به آسمان بردن وی هستند.
و از آن تاریخ شهر ما را هشتپر که پر مخفف پرده می باشد نامیدند.
(1) تمام شعارها در نسخه خطی محفوظ می باشد.
استاد ابوالفضل بیهقی ثانی
تاریخچه لامپ شکنی در هشتپر
لامپ شکنی از سنتهای دیرین رایج در هشتپر است.مورخان نامی از کنار این پدیده مهم به سادگی گذشته اند.نظر به اهمیت موضوع بنده استاد ابوالفضل بیهقی ثانی تحقیقات وسیعی را در این باب انجام دادم که نتایج این تحقیقات درمقاله ذیل ارائه شده است.
عامل تاریخی- جنگجویی قومیتهای ساکن در هشتپر-
هشتپر شهری چند ملیتی است.تالش، ترک، گیلک، کرد، تات و ...سالهاست در کنار هم زندگی می کنند.تالشان و تاتها به علت کوچ نشینی و زندگی در کوهستان همواره شکارچیان ماهر و جنگجویان ماهرتری بوده اند.کردها و ترکها از قدیم الایام و گیلکها در دوران نه چندان دور هم سوابق درخشانی در سنگ اندازی و تیراندازی و ...داشته اند.بعدها که بساط جنگ و تیراندازی و این قبیل کارها برچیده و سازمان ملل و عفو بین الملل و الا ماشاءا.. قد علم کردند این استعداد در جایی دیگر ظهور کرد.
علل صنعتی-
1- اختراع لامپ-«ویلبررایت» برق و لامپ و رادیو و فلان و فلان را اختراع کرد و خلاصه سروکله لامپ و روشنایی به کوچه پس کوچه های ما هم رسید.
2- اختراع رزین داشی- هنر نزد ایرانیان است و بس. اگر« ویلبر»و «الیور» چند اختراع کردند مانیز بیکار ننشسته و «رزین داشی» را اختراع نمودیم.هر کس رزین داشی جدیدی درست می کرد بخصوص اگر از لاستیک قرمز استفاده می نمود، جای سنگ را با چرم بزی می ساخت و دوشاخه را از چوب گردو تهیه می نمود دیگر به چشم و چراغ شهر بدل می شد.همه برای اولین آزمایش این اعجوبه در 70 متری غربی پل کرکانرود درست روبروی همان پله هایی که پایین می رود جمع می شدند و با چشم های از حدقه در آمده به تماشای هنرنمایی این جوان خوش قد و بالا می پرداختند
3-اختراع تفنگ بادی-
این تفنگ بعدها مد شد. در سالهال اول با مخالفتهای زیادی روبرو بود و سرانجام هم نتوانست کارایی «رزین داشی» را داشته باشد.خود بنده از مخالفان سرسخت بودم .اصلن نمی دانید چه لذتی داشت با رزین داشی حباب لامپ را نشانه گرفتن و لحظه با شکوه تکه تکه شدن آنرا تماشا کردن.یادش به خیر.
هنوز مخصوصن شبها که از روی پل رد می شوم انگار صدایی قوی مرا صدا می کند که بیا و مرا تکه تکه کن و بین خودمان باشدگاهی دنبال صدا می روم.
عامل توسعه- احداث سد ساحلی -سد ساحلی مثل همین دانشگاه آزاد خودمان دوشیفته بود.صبحها و بعد ازظهرها در اختیار فروشندگان دوره گرد و پیرمردان قدم زن بود و شبها دربست به لامپ شکنان اختصاص داشت.بروبیایی و شورو غوغایی بود .
عامل اقتصادی : پیمانکار قفقازی
شهردار آن موقع شهر محترم مردی بود.تصمیم به آبادانی شهر و نصب لامپ و پایه و...گرفت.در گیلان متخصص برق نبود ناچار از پیمانکاری قفقازی «شات پروف» نام برای انجام کار دعوت کرد.پیمانکار مسافت را دور و پول را ناچیز دید سرباز زد؛ اما اصرار شهردار و اینکه اینجا سالهای سال کار مهیاست پای او را به شهر کشاند .شات پروف دست به کار شد و کار را تمام کرد و به امید کار دوم ماهها دندان روی جگر گذاشت ولی نه خیابانی احداث شد و نه لامپی اضافه گردید .شات پروف خطر ورشکستگی و دست از پا درازتر به ولایت بازگشتن را احساس نمود .از طرفی عیال مربوطه حسابی از هشتپر خوشش آمده بود و راضی به دل کندن نبود .ناچار دست به کار شد رزین داشهای اعلا با لاستیکهای روسی که گنجشک را در هوا می خشکاند تهیه کرد و آنها را میان 5 نفر از مردود شده های سال ششم طبیعی آنزمان پخش نمود و با دادن وعده تحصیل در دانشگاه آزاد «لَلَکه پٍشتَه» واحد مسکو آنها را به شکستن لامپها ترغیب نمود و بدین ترتیب هم خودش را از ورشکستگی رهانید و هم بدعتی تازه بنیان نهاد.
عامل فرهنگی : تاسیس سینما
سینمای شهر افتتاح شد و مخترعی ایرانی تلویزیون را اختراع کرد. این پدیده سریع به هشتپر رسید و دیدن فیلم های هندی به تفریح اول ملت بدل شد-این سنت حسنه هنوز در اکثر نقاط ایران رواج دارد-آن موقع فیلم ها را گوش شیطان کر بدون سانسور پخش می کردند و صحنه های رقص بین درختها در همه فیلم ها وجود داشت.هنرپیشه ها پشت درختها قایم موشک بازی و یا به اصطلاح عامیانه «دَتّی پوپّو» بازی کرده و آوازهای قشنگ می خواندند. عده ای از جوانان شهر برآن شدند مراسم را اجرا کنند و لی افتاد مشکلها .اولا نامزدهایشان با کفشهای پاشنه 50 سانتی طاقت رفتن میان درختهای جنگلی را نداشته و اصلن «زردگلی» حالشان را خراب می کرد.ناچار به سد ساحلی پناه بردند و و باز مشکلات ادامه داشت صبحها و بعداز ظهرها شیفت دوره گردها و پیرمردان قدم زن بود، شبها هم لامپها اذیت می کردند و اینگونه بود که جوانها تاب نیاورده به شکستن لامپها پرداختند و سالهای سال بی هیچ مزاحمتی میان تیرهای چراغ برقٍ آنجا به آواز خوانی مشغول شدند.
عامل سیاسی: اقدام قهرمانانه یک شخص خاص-
این نظریه جدیدتر است .زمانی بزرگان آستارا طرحهایی برای منطقه آزاد تجاری می کشیدند و با حیف و میلهای آنچنانی مدام وزیر وکیل دعوت می کردند و لاهیجیها دور و بر یک تپه مخروبه طرحهای دور از عقلانیتی مثل دریاچه و قایق و تله کابین و ...می ریختند و انزلی چیها فکر بیخود ذوب فلزات را در سر می پروراندند بزرگی از بزرگان تالش طرحی نو درانداخت و با نطقی آتشین آنرا به سمع و نظر همگان رساند .ایشان فرمودند وقتی جنگل با چوب فراوان برای روشنایی و سوخت در اختیار ماست تالش چه نیازی به برق دارد. چه نیازی به نفت و گاز دارد.و اینگونه بود که گاز این عنصر بی رنگ و بی بو را با زرنگی از سرمان رد کردیم و به آستاراییهای نگون بخت دادیم و پس از این ماجرا بود که جوانان به خیابانها ریختند و در تایید حرفهای آن بزرگوار هرچه لامپ و شبه لامپ بود را شکستند و لامپ شکنی تولدی دوباره یافت.
استاد ابوالفضل بیهقی ثانی
سلام علیکم
بنده تعجب می کنم آخر چرا باید به فرد کلاه برداری چون رستم جهانگشا اجازه درج مطلب آنهم در دنیای مجازی داده شود.کلاه برداری از اسم این آقا پیداست. مرد حسابی در کجای تاریخ نوشته شده رستم جهانگشا است. جهانگشا تا جاییکه ما می دانیم اسکندر بوده و لقب رستم دستان می باشد.
در ثانی از نوشته این آقا می توان حدس زد که چه کاره است.بنده می گویم علاف.آخر کدام آدم با شخصیتی جلوی سینما به صف می ماند.کدام آدمی 2 ساعت سرپا فیلم می بیند.تازه مطلب این آقا کلی بدآموزی دارد . مثل اینکه دایم از مدرسه فرار می کرده و به سینما می رفته حالا خودتان قضاوت کنید.از اینها گذشته تنها دلخوشی ما در این شهر گاه گاهی قلیان کشیدن بود آنقدر این آقا گفت بالاخره قلیانها را هم جمع کردند اصلا منظور این آقا از اینهمه نوشتن به خاطر قلیان بود و بس حالا خودتان قضاوت کنید.
استاد ابوالفضل بیهقی ثانی
مطلب زیر در شماره 22 ماهنامه تالش به چاپ رسیده است.
در ستایش سینما
کمیسر آخرین گلوله هفت تیر را شش دور چرخاند و سرانجام گلوله، بدمن فیلم را از پای درآورد. تماشاچیان با شور بلند شدند و بیش از دو دقیقه برای آلن دلون دست زدند. اردلان از پلههای پایین سینما مردم را به تشویق بیشتر آلن واداشت. فیلم را برای بار دوم و سوم دیدم و دیدیم و مدتی از قیلو قال مدرسه، ترس از ناظم و مشق نانوشته وارهیدیم.
سینما بود با بالکن و طبقه اولی اسرار آمیز که میگفتند صندلیهایش روکش چرم دارند و با صندلیهای طبقه هم کف کلی فرق میکنند. میتوان نورهای رنگی پخش شده از دریچه آپاراتی را با دست لمس کنی و پرده را بسیار بسیار قشنگ تر از پایین، ببینی.
سینما ساعت نداشت، داخلش به ظاهر تاریک بود اما آفتاب سرخ میتابید و یکشنبه سیاه همه روزهای هفته را به تعطیلی کشانده بود؛ ساعتها روی 12 میخکوب شده بودند... پوسترهای فیلم هنرپیشه های نقش اول با عینک های آفتابی، ژستهای آنچنانی، موتورهای چهارسیلندر و آسمان خراشهای بلند همیشه جذابیت داشت و سینما جایی بود که میشد دردهایت را فراموش کنی و همراه سوپرمن دنیا را از هرچه شرارت و ناپاکیست پاک نمایی.
آن سینما، آن پنجره کوچک ساندویچی، آن صندلی های چوبی و آن خاطرات، امروز با پیشرفت جهانی صنعت سینما، در شهر ما به انتها رسیده است. و از سینما هدیه بی قیمت خاندان آسوبار به شهر آنروز کوچک و امروز بی درو پیکر ما دیگر اثری نیست. سالن انتظارش به لباس فروشی و میوه فروشی تبدیل شدهاند.
یادش به خیر صفهای طولانی جلوی سینما. اگر امروز ادعا کنیم مقابل سینمای شهر صفهای طویل بسته میشد و کسانی چون خود بنده دست کم ده فیلم را ایستاده و بدون نشستن تما شا کردهام جوانان امروز که با ظاهرهای آراسته به جای رفتن به سینما و غرق شدن در تصاویر پرده جادویی و آرزوهای بزرگ در سر پروراندن؛ وقت خویش را در خیابانها صرف قدم زدن، متلک گفتن، قلیان کشیدن و با موتور به استقبال مرگ رفتن میگذرانند و برای ارضای غریزه فیلم دیدن به سریالهای خاله زنکی سیما پناه میبرند، خواهند خندید و مدعی را گزافه گو خواهند پنداشت.
سالها بود آسوبارها ضرر میدادند سالها بود استقبال کننده نداشت و تک و توک از اطراف آمده ها و خستهها برای رفع خستگی به سینما میرفتند. ولی کاش همین لنگ لنگان راه پیمودن سینما ادامه داشت و بود.
کاش دهم درصدی از از بودجههای تهاجم فرهنگی برای مدرسهها و بلیط رایگان دانش آموزان پابرهنهی در آرزوی کفش کنار گذاشته میشد تا خانه دوست کجاست کیارستمی راببینند تا فیلمهای کوتاه رسولزاده بزرگ را مجانی تماشا کنند.
کاش زنگهای انشای مدارس سه ماه یکبار به فیلم دیدن اختصاص مییافت تا مشق شب را ببینند و زنگهای نقاشی هر سال یکبار به سینما تعلق می گرفت تا گبه و رنگهای زندگیبخش آنرا را نقاشی کنند.
و کاش هزینه پرده نویسی ادارات صرف بلیط رایگان دانشجوها میشد.
و هیچ... همه چیز گذشت و حسرتی بر جا ماند. حسرت رویاها را بیخواب دیدن، با صدها نفر برای قهرمان محبوب دست زدن، شادشدن و شاید قطره اشکی در سالن تاریک و دور از چشم همه ریختن و به حال خویش شاید گریستن.
رستم جهانگشا-تالش