تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

نماینده مجلس بودن در تالش: حرکت روی لبه تیغ

اگر نظرسنجی شود که از عملکردکدام نماینده تالش در مجلس شورای اسلامی راضی بوده اید هیچ کدام نمره مطلوبی نخواهند آورد. هرچند این ادعا پایه علمی ندارد و ما هنوز در کشور بنگاه معتبری که در چنین مواقعی کارهای آماری را انجام می دهد نداریم منتها با یک عملیات میدانی نه چندان پیچیده می توان به این نتیجه رسد.

یعنی همه کسانی که از تالش وارد مجلس شده اند فقط برای منافع شخصی وارد عمل شده اند ؟ یعنی رسیدن به پست و مقام آنها را از عهدی که با مردم بسته بودند دور ساخته؟

از نظر این جانب پاسخ به این سوال که می تواند راه گشای آیندگان باشد را می توان در موارد ذیل جستجو نمود.

وسعت زیاد شهرستان تالش

بزرگترین شهر استان گیلان بودن تا این لحظه تنها ارمغانش برای ما محرومیت است.بودجه های اختصاص یافته به شهرستانهای استان را اگر به نسبت مساحت در نظر بگیریم سهم تالش چیزی در حد هیچ است.

پراکندگی جمعیت

اینجا شمال ایران است که به کل آن می توام نام کلان شهر نهاد . اینجا بیرجند بجنورد کرمان و ...نیست که تراکم جمعیتی آنها تفاوت فاحشی با تالش دارد .وجب به وجب این خاک انسانهای محروم و نیازمندی دارد که با هزار امید به پای صندوقهای رای می روند .

محرومیت

محروم هستیم.با کمال تاسف. درصد بالای ساکنان روستایی تالش و حتی اکثر شهرنشینان ما زیر خط فقر زندگی می کنند و امید دارند  هر دوره کسی پیدا شود و کاری بکند آنها از دورترین ییلاقات و روستاها خواسته هایی از نماینده دارند که از عهده یک فرد خارج است.

تک نماینده بودن

مادامیکه 2 یا 3 نماینده از تالش وارد مجلس نگردد این مشکلات همچنان باقی خواهد بود.اگر یک نماینده در تالش انسانی بسیار فرهیخته و قدرتمند باشد فقط می تواند از این قدرت خود در طی چهار سال بودجه ای ناچیز(در برابروسعت وجمعیت تالش) جذب نماید و برای راضی نگه داشتن کسان گوناگون از مناطق گوناگون که به او رای داده اند آن را پخش کند و کارهایی ضعیف و در تضاد با توسعه پایدار ارائه گردد.

دخالت در امور جزئی

هر نماینده ای وارد این بازی بی انتها شده سالها وقت مفید خود را و حق کسانی که به او رای داده اند را تلف نموده است.وظیفه نماینده فقط نظارت کلی به دستگاههای اجرایی حوزه خودش است نه اینکه حکم دو طرف دعوا بر سر خروس شدن.

مشاوران ضعیف

حیطه اطلاعاتی نماینده تالش باید بسیار وسیع باشد حتی بیشتر از نمایندگان راه یافته از شهرهای بزرگ.این فرد نماینده کسانی است که در دورافتاده ترین نقاط زندگی بدوی دارند و هنوز به سبک صدها سال پیش زندگی می کنند تا نماینده مردمی که در مرکز هشتپر نیمه سال را در ایران و نیمه دیگر را در کشورهای جهان اولی می گذرانند.نماینده تالش نماینده یک تمدن چندین هزار ساله است تمدنی عظیم که حافظ آن باید باشد.احاطه به این مسائل اطلاعاتی می خواهد که خارج از توان یک نفر است.این فرد باید بدون در نظر گرفتن کسانی که به او رای داده و یا نداده اند نفراتی را به عنوان مشاور خود در امور مختلف انتخاب نماید.این مسئله حتما باید صورت پذیرد چه اشکال دارد با صرفه جویی در مخارج بسیاری که حیف و میل می شود بودجه انجام چنین کاری را تامین کرد.

متاسفانه تا کنون چنین امری صورت نگرفته است.

 اطرافیان نماینده

صدها افسوس کسانی که در اکثر و یا بهتر بگویم در تمام دوره ها دور و بر نماینده را احاطه کرده اند انسانهایی نبوده اند که اطلاعات درست به شخص بدهند و سال به سال آنها را از واقعیتهای موجود در جامعه دورتر کرده اند. اینها همان کسانی هستند که طی دوران تبلیغات نامزدها دور آنها را احاطه کرده و تمام چهار سال هم در این حلقه باقی می مانند این افراد به واسطه پول هایی که خرج می کنند و یا ایل و طایفه ای که دارند وارد عمل شده و از موقعیت نماینده برای رانت اطلاعاتی استفاده می کنند بسیاری نقش دلال و وکارچاق کن را ایفا می کنند و واقعیات را آنطور که به نفع خودشان است به عرض نماینده می رسانند.

نظام بوروکراتیک(کاغذ بازی)

کاغذ بازی کارها را کند می کند انجام دهنده کار را نا امید می سازد و رغبت به انجام کار را از بین می برد.چه بسیار طرحهایی که در زمان یک نماینده به تصویب رسیده ولی به علت طولانی شدن مراحل رسیدگی به نام کسی دیگر رقم خورده است.

و سرانجام ، کسانی که تجربه نمایندگی در تالش را داشته اند با اینکه از لحاظ جایگاه اجتماعی و ... خود را بالا کشیده و چهار سال یا بیشتر بر کرسی مجلس تکیه داده اند سرانجام کار به رده ای رسیده اند که خوشایند هیچ ایرانی نیست پایگاه اجتماعی خود را از دست داده و یک عمر بدگویی جماعتی را به جان خریده اند و از لحاظ یک ایرانی شرقی که عاقبت به خیری جزو مهمترین اهداف زندگی اوست یعنی قافیه را باخته اند. 

رستم جهانگشا-تالش

این مقاله در شماره 33 مجله تالش (ویژه انتخابات) به چاپ رسید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 0:57  توسط رستم جهانگشا  | 

بغل دستم زنی با لباس محلی نشسته بود. پیاده شدم تا سوار شود. وقتی سوار شدم گفت: ببخشی اذیتت کردم.

گفتم: خواهش می کنم.

به پنجره بخار گرفته تاکسی نگاه می کردم. دیدن نگاه های مه گرفته راننده ها که به آرامی در حال گذر بودند؛ مردان و زنانی که زیر باران حسرت من سواره را می خوردند، غروب پنجشنبه را تداعی نمی کرد.

سر قبر پسرم بودم، چادر را روی سرم کشیدم و با پسرم خلوت کردم، وقتی از حال خودم خارج شدم دیدم از چتر خبری نیست. از چند جوان قرآن خوان هم پرسیدم چترم را کی برد، گفتند ما ندیدیم. زن لباس محلی گفت : کار بچه مچه هاست، استغفرال... داخل قبرستان دیگه آدمِ عاقل دزدی نمی کنه.

 راننده گفت : چند تا معتاد دیدم دو سه  تا شمع خریدند و وارد قبرستان شدند کار آن هاست.

زن پرسید: شما دیدید.

آره، کار خودشونه. از دست آدم معتاد هرکاری بگی بر می یاد.

 گفت: به خاطر چتر ناراحت نیستما، اصلن ناراحت نیستم.

زن با لباس محلی گفت: چتر مگه چنده 3000 هزار تومنه دیگه. آخه آدم تو قبرستان دزدی می کنه.

موقعی که داشت پیاده می شد نگاهش کردم چادرش خیس خیس بود. زیر لب از من عذر خواهی کرد. بخار دهانش سریع زیر باران تمام شد .

 به شیشه بخار گرفته که آب باران رویش جریان داشت نگاه می کردم از راننده ها و مسافران خیس دیگر خبری نبود.

جلوی روزنامه فروشی پیاده شدم و بدون اینکه به تیتر روزنامه ها نگاهی بیندازم بی هدف به راه افتادم.

رستم جهانگشا-تالش

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 0:34  توسط رستم جهانگشا  | 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

دلم از تاریکیها خسته شده

از یاد مبر که ما من و تو..

کی شعر تر انگیزد

در فاصله ای کوتاه

خدایا این مردم کوکی چی می گن

عشق را رعایت کردیم

دهانت را می بویند

قدغن قدغن

درد ما را نیست درمان الغیاث

دلم از تاریکیها خسه شده

کی شعر تر انگیزد...

روز یکشنبه من

همه درها به روم بسته شده

جدول نیمه تموم

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

من پری کوچک تنهایی را می شناسم

کی شعر تر انگیزد

بیا ره توشه برداریم

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

فضای اتاق را غم مالی کرد

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

با اینا زمستون سرمی کنم

در اینجا چار زندان است

شب سیه سفر کنم

من اینجا بس دلم تنگ است

یک نکته از این معنی

زندگی زندگی زنده گی زنده...

با همه خیرگی این شب سرد

تمام روز در آینه گریه می کردم

جرم این است

جرم این است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 0:19  توسط رستم جهانگشا  | 

 

روی نرده های جلوی اداره بهداشت هشتپر (همونجا که زوجهای جوان برای آزمایش و کسب مجوز می روند) ، بنده متوجه پرده ای شدم.

نوشته روی پرده بدین قرار بود : شهروندان گرامی اجازه ندهید مرغهای خانگی شما با پرندگان وحشی تماس پیدا کنند.

یک بار این پرده را خواندم و رد شدم تا سرم را با چند تیتر ورزشی در روزنامه فروشی سرگرم کنم، دوباره برای مطمئن شدن برگشته و پرده را خواندم بله درست خوانده بودم.

دلشوره گرفتم، با عجله راهی خانه شدم، به خانه رسیده نرسیده از عیال پرسیدم :امروز حواست به مرغها بوده یا نه؟( می دانید ما بالاخره به تخم مرغ طبیعی عادت کرده ایم) گفت چی شده مگه؟ از دیدن حالت من کمی هول برش داشته بود. گفتم: پرنده وحشی، مرغ غریبه ای که طرف لان مرغها نیامده بود؟

 چه سوالهایی می کنی من چه می دانم.

 کجای کاری زن مرغ ها نباید با پرنده وحشی ارتباط برقرار کنند خطرناکه.

چه خطری داره؟

 بابا از راه به در می شن. نمی گی خدای ناکرده اگر یکی از این مرغهای وحشی لات از کار درآمد چه اتفاقی می افتد.آبرو حیثیت برای ما نمی ماند. حالا بیا و درستش کن. عیال نگران شد و سری تکان داد. بنده بدون وقت کشی به طرف لان مرغها رفته و متوجه شدم چند گنجشک اجنبی در آنجا پرسه می زنند. چنان داد و هواری راه انداختم که بعد از مدتی تمام همسایه ها در خانه ما جمع شدند؛ نگران اینکه چه کسی مرده است. توضیح دادم و آن ها را هم قانع کردم که دشمن در کمین ماست. باید به هوش باشیم.  بدون اینکه به رئیس اطلاع دهم یک هفته تمام در اطراف لان کشیک دادم و هر نوع پرنده وحشی را از شعاع 100 متری راندم. هفته دوم هم همینطور گذشت. پسر بزرگم که از نظارت من در کارش  راحت شده بود قلیانی خرید و به خانه آورد. صدای قل قل آب را می شنیدم ولی تا وارد اتاق می شدم بساط را جمع می کرد. من هم بدون مدرک چیزی نمی توانستم اثبات کنم. شبها «لَمَچه» ای کنار لان زده و آنجا می خوابیدم. یک ماه گذشت و حکم اخراج من از اداره صادر شد. چند نفر از همسایه ها که سر آن ها هم چنین بلایی آمده بود جلوی در خانه ما تحصن کرده تقصیر را متوجه من دانستند.

« کار به جهنم! اینکه اجازه ندهیم مرغان وحشی و بیگانه با مرغ های ما در ارتباط باشند مهم تر است یا بایگانی چند نامه بی ارزش؟ این را می خواهم به من پاسخ دهید. تازه باید حقوق ثابت و مکفی برای بنده و شماها تعیین گردد که چنین امر خطیری را به انجام می رسانیم.» با این سخنرانی در جمع همسایه ها فعلن چند روزی است آفتابی نشده اند. بعد هم خدا کریم است. ببخشید من سریع باید بروم صدای یک پرنده خارجی به گوش می رسد که نزدیک می شود؛ روزگارش را سیاه می کنم. فکر کرده مرغهای ما صاحاب ندارند.

 

استاد ابوالفضل بیهقی ثانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 1:11  توسط رستم جهانگشا  | 

 

خطوط موازی سقف

صدها متر پایین تر

در خانه رسول

 درگذشته به سال پیش

وشاید آنورتر

میان شالیزارهای سیاه

به هم می رسند

صدای مفاصل انگشت های

دختری بالغ

باکره

که ناامید از آمدن سوار سفید پوش بلند بالا

در انتظار هر مرد پشت دریست

کور

کر

زشت

بدقواره

تنها صدای شب است

شبی سنگین

حجیم

و اندوهوار

که وزن سیالش

مرد را

به شمارش ضربانهای نامنظم قلبش واداشته است

تا بیداری رنگ

و روزنه ای امید

جستجوی بی دلیل خیابان ها

ثانیه های خوش

روزهای آفتابی

سواحل گرم

و زندگی

و عشق

شاید.

رستم جهانگشا-تالش

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 0:1  توسط رستم جهانگشا  | 

 

با کسانی که قلیان عرضه می دارند و استفاده می کنند برخورد می شود.بنده پزشک نیستم و به خبرهای پزشکی پخش شده از رسانه ها هم اطمینان زیادی ندارم. درباره اینکه دود قلیان انسان را بیشتر بیمار می کند یا غصه بیکاری و بی پولی هم نمی توانم نظریه ای ارائه نمایم.ولی آن چه می دانم و می بینم گرایش شدید جوانان و خانواده ها به قلیان است. قلیانی که همان پزشک ها می گویند منشا صدها درد و بیماری است و این را همه روزه از رسانه ها اعلام می دارند . پس علت گرایش شدید نوجوانان به قلیان چیست؟این سوال جوابهای زیادی دارد تعدادی از این جوابها کل کشوررا شامل می شود و عمومی است تعدادی دیگر مختص شهرستان خودمان است .

تفکرغالب حاکم بر شهر

1-ساعت 5 بعد از ظهر است خیابان شلوغ است.قهوه خانه ها شلوغ است.رفت و آمد زیاد است. در دست عده زیادی سیگار دیده می شود .تمام این صحنه ها تصویر های روزمره ما هستند به آنها عادت کرده ایم؛ اما تا شخصی را می بینیم که با لباس ورزشی مشغول دویدن است(اگر جرات چنین کاری را داشته باشد)همه متوجه او می شوند.غالب جمله ها چنین است:دیوانه شده.چقدر به خودش می نازد. ورزش می کنی در خرابه خودت ورزش کن.خجالت نمی کشد دراین سن و سال با لباس ورزشی آمده بیرون.عده ی زیادی اورا متلک باران می کنند.چه بسا در چند جا جلوی او را نیز بگیرند و طرف از کرده خویش پشیمان شود.

۲- از ابتدا تا انتهای شهر هشتپر را پای پیاده در عرض کمتر از 40 دقیقه می توان پیمود اگر با دوچرخه چنین کاری کنیم، شاید 10 دقیقه هم طول نکشد؛ با این حال تمام دکتر ها ،کارمندها، کشاورزان و... با ماشین شخصی تردد می کنند. از ترافیک می نالند. از شهردار گله می کنند. از کمبود جای پارک ناراحتند و... دکتر با ماشین به مطب می رود غروبها ترافیک و دود ایجاد می کند از زمان رسیدن به مطب تا اتمام کار ماشین بلا استفاده در جایی که فضا اشغال کرده پارک است و...

بازاری صبح پس از سوزاندن اسفند و ... به مغازه می رود ماشین را جلوی مغازه یا کمی دورتر پارک می کند و تا ظهر این وسیله بلا استفاده و مضر برای شهر است.

 3-کارمند و کشاورز هم حکایتهای مشابهی دارند .احیانن اگر شخص حتی 30 ساله ای با دوچرخه رد شود، همه این انسانهای متمدن ترافیک ساز و آلوده کننده محیط باکلاس و با شخصیت محسوب می شوند و راننده دوچرخه یک فرد بی شخصیت و فاقد وجه اجتماعی.

4- اگر روزی رئیس یک اداره تنها در خیابان قدم بزند، انگار معجزه ای رخ داده است . او را نشان می دهند. عده ا ی هم طبق معمول جلویش را می گیرند و مشکلات خود را مطرح می سازند. رئیسی که نمی داند سوز سرما و عرق ریزان تابستان چیست چه طور می تواند به مردم پند و اندرز دهد؟

تفکرغالب حاکم در خانواده ها

همه خانواده ها دوست دارند فرزندان تحصیل کرده ای داشته باشند و به داشتن آن افتخار کنند مسئله این است که آنها برای موفقیت فرزندانشان هر کاری می کنند، اما تا اسم ورزش به میان می آید هراس همه را فرا می گیرد مبادا از درس و مشق باز بمانند.و این تفکر با کمال تاسف ملکه ذهن همه شده است در صورتی که هیچ گاه ورزش در مقابل درس نبوده و نخواهد بود . ورزش بهترین مکمل برای یک فرد درسخوان محسوب می شود و کسانی که انرژی های جوانی خود را با ورزش تخلیه نکنند آن را با تفریحاتی چون قلیان جایگزین می سازند.  

چند مثال

خلیل آژگان:

 این آقا خلیل 20 سالی می شود مربی کشتی شهر است. در طی بیست سال ،بیست ریال هم حقوق نگرفته است. چندین و چند بار از جیب خود بچه ها را به مسابقه برده است. کسی اورا به کلاس مربیگری درجه 1 نبرده است. تمام احترامی که برای خلیل قائلند؛ به چند شاگرد او و چند نفری است که برای گوش شکسته او حرمت قائلند؛ همین و بس.این آینده یک ورزشکار نخبه است. کسی که بدون شناخت از دستگاه بدنسازی ، فیزیولوژی عضله ،تغذی ورزشی ،وزن کم کردن و ... یک نایب قهرمانی ایران را در کارنامه دارد.چندین و چند بار قهر مان استان شده و... . اگر همان موقع کسی دست او را می گرفت، شک نکنید قهرمان جهان می شد. شک نکنید بعد از او این قهرمانیها در تالش تکرا ر می شدند.

رئیس تربیت بدنی شهر :

چند نفر اورا می شناسند؟چند نفر برای حرف او ارزش قائلند؟وضع مالی او در قیاس با سایر رئیسان چگونه است؟

کارمند درجه دو فلان اداره:

کاری بلد نیست جز قیافه گرفتن. کاری بلد نیست جز سر دواندن مردم. کاری بلد نیست جز چاپلوسی. وضع مادی خوب. احترام مناسب. شخصیت مناسب. برش زیاد. در حالیکه کار مفیدی یک مربی ورزش قابل قیاس با او نیست. هزار ها برابر مفید تراست.

و...

سلیمان زاهد نفر دوم تکواندو ایران بود. وقتی بدون امکانات این عنوان را کسب کرد نوشتن چند پرده غذای شب او را تامین نکرد. و  قهرمان سر از جایی درآورد که هیچ کس تصور نمی کرد.  

«عدالت قربانی» عمرش را به پای ورزش گذاشته است.چه جایگاهی دارد؟«فرج هارونی» جز چندین آسیب دیدگی چه نصیبش شده؟ هیچ. بله هیچ.

کمبود مربی ورزشی:

امروز در شهر هیچ کس دنبال یاد دادن اصول ورزش به جوان ها نمی رود. زیرا اول خودش باید این اصول را فرا بگیرد. و فرا گرفتن اصول احتیاج به پول دارد. نتیجه چه می شود؟ ورزش شهر دچار رکود می شود. دیگر قهرمان استان هم در شهر به ندرت یافت می شود. و اگر کسی بخواهد قهرمان شود باید با صرف هزینه زیاد به سایر شهر ها سفر کند.

آسیب دیدگی ورزشکاران:

نتیجه کمبود مربی چه می شود ؟ ورزش غیر اصولی جوانان را آسیب دیده می کند. اگر آماری از ورزشکاران تالش گرفته می شد رقمی که از آسیب دیدگی آنها بدست می آمد نگران کننده بود. دردهای مزمن زانو بیداد می کند دیسک کمر همه گیر است و...  جالب تر اینکه این ورزش کاران بودجه درمان خود را نیز ندارند.

با جمع آوری قلیان چه اتفاقی رخ خواهد داد:

اتفاق زیاد خارق العاده ای صورت نمی گیرد. جوان نسل 3  ما فردا با پدرش در خانه قلیان می کشد. خیال پدرش را هم راحت می کند که پسرش دنبال ورزش نمی رود. مبادا فردا به سرنوشت مربی کشتی شهر دچار شود.

کدام بهتر است؟

با این حساب آیا فواید قلیان کشیدن از مضرات آن بیشتر نیست؟ قلیان چه می کند، نهایت 5 سال از عمر را کم می کند،بکند، چه ایراد دارد.

سینما که نداریم، سالن تئاتر که نداریم، کتابخانه شبانه روزی که نداریم، خب وقتی یک نفر از کار روزانه فارغ شد چه کند؟ این فرد ناخود آگاه دنبال قلیان می رود. حالا فرق نمی کند در خانه باشد یا در قهوه خانه.

رستم جهانگشا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 0:59  توسط رستم جهانگشا  | 

چرا عاشق شدی پسر؟

نمی دانستی بزرگ می شوی؟

نمی دانستی غم روزگار را خواهی فهمید؟

نمی دانستی موهایت سفید می شوند؟

نمی دانستی این عشق، نافرجام خواهد ماند؟

حالا چه؟

حالا که نه اویی هست و نه تویی

چه چیز باقی مانده است

 

رستم جهانگشا

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 23:53  توسط رستم جهانگشا  | 

 

به ستوه آمدم. از دست فیس و افاده های این رستم جهانگشا مردم. چقدر مغروره . چقدر آخر این بشر ادعا داره. طوری رفتار می کنه انگار مهم ترین انسان کره خاکیه. کسی نیست آخر بهش بگه مرد حسابی چند خط چرت و پرت گفتی فکر کردی، آره. من خودم 40 ساله تو کار نوشتن هستم. بزرگ تر از من ها که خیلی کم داریم و به احتمال زیاد نداریم هشتشون گرو نهشونه . تو چی فکر می کنی آخه بچه. فکر می کنی فرت فرت پول تلفن دادن و کارت خریدن و نوشتن آب و نون می شه.

 هر چی باشه شاگردم ِ، دلم براش می سوزه. می گم پسر! هم سن و سال های تو دارن پول پارو می کنن. زندگی درست و حسابی دارن.  خونه دارن،ماشین دارن، تو چی داری بدبخت . خودتو با این مزخرفات مشغول نکن. برو یه شغل درست و حسابی پیدا کن. کارمند بانکی، چیزی، اینطوری که نمی شه. کارت شده صب تا شب نوشتن. با با از من که معروف تر نمی شی. بعد از عمری الان پشیمانم. من که استاد بیهقی ام کتا بام 1000 نسخه فروش نمی ره. تو تا بخوای جای منو بگیری که استخونات هم پوسیده. برو به فکر زندگیت باش.

تا اینا رو بهش می گم می گه: تو حسودیت می شه. تو حسودیت می شه من نویسنده شدم.

 آخه بدبخت تو هنوز نمی دونی تو ایران شغلی به نام نویسندگی نداریم. آخه به اون کله پوکت من چطور حالی کنم. نویسنده یا باید بابای پولدار داشته باشه یا باید قید زندگی و بزنه. اگه به احتمال 99 درصد از گرسنگی و غصه نمرد؛ شاید بتونه 1000 نسخه از کتابشو بفروشه. تازه اونم تو چه شرایطی . تو شرایطی که ساکن تهران باشه. تهرانی که زبان تالشی حالیش نمی شه. تهرانی که دردش با درد تالشی یکی نیست. می تونی بری تهران؟ می تونی خرج کرایه خونت و بدی؟ می تونی از تالش دل بکنی؟ تکلیفت و مشخص کن بدبخت. یه بار سر بلند می کنی و می بینی آخر خطی. از «جمال میر صادقی» که تو شمال ِ شمالِ تهران زندگی می کنه بالاتر که نیستی. تو که «زویا پیرزاد» نیستی ده تا کتاب بنویسی و یکیش گل کنه.تو که «منیر روانی پور» نیستی ساکن آمریکا باشی، تو اگه دو تا کتابت فروش نرفت؛ باید فرار کنی یا دق کنی. حالیش نیست. این بشر تو عالم خودشه. یه سری حرف که اسم نثر هم نمی شه بهش گذاشت پشت سر هم ردیف می کنه؛ میگه شعر گفتم. نقاشی های 100 سال پیش و کنار مطالبش می ذاره که یعنی بعله، ما هم از هنر مدرن چیزی سرمون می شه. مرد حسابی نقاشی 100 سال پیش که دیگه هنر مدرن نیست. للّهی تو چیزی از این نقاشی «مندریان» حالیت می شه(حالا کاری نداریم تو موندریان می نویسی). اصلن می دونی چی می خواد بگه. ادا درآوردن که کار نیست. منم می تونم هزار تا ادعا کنم. آخه یه نفر نیست بگه این همه نقاش تو مملکت خودت هست تو حتمن باید بری و نقاشی 100 سال پیش «پتروف» تو وبلاگت بذاری و ادای روشنفکرا رو دربیاری. خودت بگو.

حالا سالی، ماهی ما یه چیزی بنویسیم؛ باید ده روز منت این رستم رو بکشیم تا مطلبمون رو توی وبلاگش بذاره. اون هم چه وبلاگی: آش شله قلمکار. هر صفحه اش یه رنگه. هر مطلبو با یه رنگ می نویسه. از فونت های غول پیکر استفاده می کنه.

من حوصله اینترنت بازی ندارم. وگرنه، بهترین وبلاگ برای خودم درست می کردم. راستش حوصله به خاطر سپردن پسورد  و این طور بازی ها رو ندارم و گرنه منّت این رستم رو نمی کشیدم. روزی بیست بار به وبلاگش سر می زنه. فکر می کنه هر لحظه از سراسر جهان وبلاگش بیننده داره. خوبه آمار گیر وبلاگش مشخصه 400 تا بازدید کننده داشته. از این 400 تا 390 تا خودش بوده . تند تند کانکت می شه . می گم داری چیکار می کنی؟ می گه دارم وبلاگم و چک می کنم. آخه چند بار. هر کاری حدی داره. حرف های تو اگه درست و حسابی می شد که بازدید کنندت 10 نفر نمی شد.

هیچی خودمم دیگه خسته شدم. حرف زیاد دارم، وقتی شنونده نیست؛ وقتی گوشش به این حرفها بدهکار نیست؛ چی بگم؟ حالا این مطلب می خوام بذارم تو وبلاگش، نمی دونم قبول می کنه یا نه ؟ باید کمی منتش و بکشم. البته واسه خودش می گم. این و می خوام بذارم تا همون 10 نفر بدونن من حجت و تموم کردم از این به بعد دیگه خودش می دونه. فکر کنم بتونم راضیش کنم. هر چه قدر هم غد باشه یه قلب مهربون تو سینه داره. همون قلبی که داره بیچارش می کنه.

استاد ابوالفضل بیهقی ثانی

 

استاد بیهقی اسم مطلبش و «نصیحت استاد بیهقی به رستم جهانگشا» گذاشته بود ، من عوض کردم. به خودش هم چیزی نگفتم. فکر نکنم به وبلاگ سر بزنه.اگر هم متوجه شد عصبانی می شه و آنوقت مجبورم دوباره اسمش را عوض کنم.

با سپاس-رستم جهانگشا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 0:49  توسط رستم جهانگشا  | 

 

به ریشه های انتخابات تالش هیچ کاری ندارم.

به اینکه آیا افرادی که وارد رقابت انتخاباتی شده اند لایق ترین افراد موجود در این پهنه جغرافیایی هستند ؟

به اینکه انتخابات در این چند سال گذشته چه ارمغانی برای ما به همراه داشته است؟

به اینکه نماینده آیا با داشتن مصونیت قضایی و استفاده از تریبون مجلس، سخنان خود را با قاطعیت زده است؟ از رای هایی که به او داده اند خوب پاسداری نموده است؟ یا ترسیده است و همواره در مجلس عنصری بی خاصیت بوده است؟

به اینکه آیا نامزد هایی که با ده ها همراه وارد مجالس عزاداری انسان ها ی بدبخت می شوند ، نعش مرده را نردبان ترقی خود نمی سازند؟

به اینکه آیا هنوز تصورات ما از نماینده کارهای شخصی است؟

به اینکه آیا تحصیل کرده های ما مجبورند برای داشتن شغل  ، ساعت ها با افرادی به سفرهای درون حوزه جغرافیایی تالش بروند؟

به اینکه آیا خیلی ها برای استفاده از رانت دنبال نماینده های صاحب قدرت نیستند؟

به اینکه آیا دلیل تکرار پروسه، موفقیت این افراد در گرفتن رانت و ... نیست؟

به اینکه آیا رای های آن چوپان پیر، رای های آن زن ناتوان، آن تحصیل کرده محجوب، و استفاده ای که آنها می برند قابل قیاس با آن افراد مورد اشاره هست؟

به اینکه آیا  این فرایند تولید فقر نمی کند؛ فاصله طبقاتی ایجاد نمی کند؛ یاس و افسردگی به بار نمی آورد؟

به اینکه باعث بوجود آمدن قشری نمی شود که برای هیچ ارزشی، حرمت قائل نمی شوند؟

از کنار این ها هر چند بدون رسیدن به جوابی قانع کننده رد می شوم و به رشته ای فرعی می پردازم:

 انتخابات تالش در دنیای مجازی

 همین نوع تبلیغات کورسوی امیدی برای من است. خوشحال می شوم وقتی می بینم کسانی برای تکنولوژی و استفاده مناسب از آن وقت صرف می کنند. این نوع تبلیغات شرف دارد به دهها مجلس ترحیم رفتن و داغ کسان را داغتر کردن.

چند وبلاگ و سایت در تالش به چنین موضوعی می پردازند و برای کاندیداهای مورد نظر خود تبلیغ می کنند.که کار پسندیده ای است. اما یک جای کار می لنگد. و آن پیام های دیدار کنندگان و بعضن رقبای کاندیداهای مورد نظر است.

جمله هایی که در این پیغام ها رد و بدل می شود تفاوت چندانی با حرف های انسان های بی قید ندارد. یکسری حرف های دم دستی. گاهن فحش و حرف های رکیک و بچه گانه.که انسان از خواندن آن ها مایوس می شود.شنیدن این حرف ها در کوچه و بازار برای ما هم عادی شده است اما انتظاری که از دنیای مجازی و مخاطبان آن داریم کمی بیشتر است. افرادی که با لقب های قلمبه سلمبه حرف هایی بی معنی میزنند.

آن وقت کمی شک به انسان دست می دهد.

 پس طرفدارن فرهیخته و آشنا به تکنولوژی روز ِاین کاندیدها، این ها هستند؟ این ها هستند که به واسطه دوستی با جناح قدرت فردا پست های رده بالا را اشغال خواهند نمود؟ این ها فردا برای جوانان الگو خواهند بود؟ این ها قانون وضع می کنند؟ این ها تهاجم فرهنگی را ریشه کن می کنند؟ و ...

 

رستم جهانگشا-تالش

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 0:13  توسط رستم جهانگشا  | 

 

آره، تالش مجله دستوریه. چند نفر از بیگانگان دور «شهرام آزموده» را گرفته اند و دارند مدام به او دیکته می کنند و او می نویسد.اصلن اکثر کسانی که در مجله مطلبشان چاپ می شود وجود خارجی ندارند. همه را چند نفر به این آزموده دیکته می کنند و او هم تند تند می نویسد. فکر نکنید با دست می نویسدها، نه، این آزموده همیشه یه چند تا لپ تا پ(اسم فارسی اینو دیگه نمی دونم) با خودش داره. سالهاست با کاغذ و قلم بیگانه ست. علاوه بر چند ین و چند رایانه پر قدرتی که در خانه داره این چند تا لپ تاپ رو هم مدام با خودش می چرخونه. یکیش رو همیشه داخل داشبورد ماشین پرادو اش می ذاره. یکیش در صندلی پشتی ماشین ِ .

یک بار که سوار ماشین آزموده شدم ،کم موند پام بذارم روی لپ تاپش. کف ماشین افتاده بود.اصلن راستش را بخواهید پایم را گذاشتم و لپ تاپ بیچاره چنان دادو بیداد منقطعی از خود درآورد که نگو. گفتم، بیچاره شدم. حالا ست که رنگ از رخسار  آزموده می پرد و طلب خسارت می کند. چه بگوید خوب است؟ از آینه به من نگاهی کرد ، لبخندی سینمایی زد و گفت: این ماه ششمین لپ تاپی است که زیر پای دوستان خرد شده. من مات شدم. گفتم: آقا شهرام شوخی نکنید. «شوخی چیه استاد. لپ تاپ که پول خرد است. نگران مطالبش هم نباشید.تمام رایانه هایم با شبکه ای به هم وصلند». نفس راحتی کشیدم و سریع به کفشهایم نگاهی انداختم ببینم به آنها طوری نشده. خوشبختانه صدمه ای ندیده بودند.

باز برای گل رویتان بگویم یکی از لپ تاپ هایش را چسبانده به سقف ماشین. آنرا ندیده بودم خودش به من نشان داد. گفتم این دیگر چیست؟ گفت این لپ تاپ هوشمند است. موقع رانندگی هر گاه چیزی به ذهنم رسید؛ سریع توسط این لپ تاپ به نوشته تبدیل می شود. جل الخالق چنین چیزی دیگر نشنیده بودم. کاش من هم یک مجله دستوری برای خودم دست و پا می کردم. ولی فکر نکنم از دست من بر بیاید.

خانه اش را نگو. اصلن از کدام خانه اش برای شما صحبت کنم. می دانید چند تا خانه دارد؟ نصف 57 مال این آزموده است. آپارتمانهای چند طبقه و مجهز به جکوزی و استخر و سالن بیلیارد و ... دارد. من را باش که چقدر ساده بودم. فکر می کردم حقوق معلم ها را زیاد کرده اند که آزموده اینقدر وضعش توپ شده. زهی خیال باطل. این ها همه اش نتیجه نشریات دستوری است. یه چیزی برایتان بگویم که از تعجب مات بمانید: برای بچه های 10 -12 ساله اش ماشین خریده . هرکدام یک ماشین دارند. به مدرسه با ماشین شخصی خودشان می روند.

این نشریات دستوری چه کارهایی که نمی کنند. و چه پو ل های که رد و بدل نمی شود. اصلن تا به حال دیده اید آزموده از یک شخص خود مختار مطلبی چاپ کند. همش در این اداره، آن اداره است. اصلن با مردم عادی کاری ندارد. کسی که سیگار برگ بکشد (بین خودمان باشد یکی هم به من تعارف کرد. اول ترسیدم، گفتم: بابا قلیانها را دارند جمع می کنند، خطرناکه شهرام. برگشت گفت: نترس اولن سیگار برگ هیچ ربطی به قلیان نداره. دومن داخل ماشین من با شیشه های دودی کی می بینه ما سیگار می کشیم؟ خلاصه سرتان را به درد نیارم، چند پک زدم و بقیه را در طول هفته کشیدم. در و همسایه یک هفته با نگاهی که به پولدارها می اندازند؛ ما را نگاه کردند. هی! یادش به خیر.. ) چه می دونه درد مردم ِ«وزم بجور» که هر روز باید برای کو چک ترین کاری یک ساعت در گرما و سرما منتظر ماشین بمانند چیه؟

خودش در خانه هایش اینترنت پر سرعت داره و اونوقت «گتگسریها» فکر کم شدن تعداد صیدشان هستند.

خلاصه تازه بنده متوجه شدم پول درآوردن با الکی دوییدن و عرق ریختن نیست؟ کافیه یه نشریه دستوری راه بیندازی اونوقت پول پارو کنی. البته کار هر کسی هم نیست ها. در کل تالش فقط یک نشریه دستوری داریم که سردبیرش همش با این رئیس آن رئیس است و مردم از یادش رفته اند. اگه راحت می شد که آن ها هم برای خودشان نشریه دستوری راه می انداختند. کار خیلی سختیه. 

استاد ابوالفضل بیهقی ثانی

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 0:27  توسط رستم جهانگشا  | 

شربتی از لب لعلش نچشيديم و برفت    روی مه پيکر او سير نديديم و برفت

 

ملت مرده پرستی هستیم. سرکوفت نزنید خودم بهتر از شما خودمان را می شناسم.ترک عادت موجب ... است.پس نمی توانیم.مرده از یاد رفت .ببخشید.

زنده یاد « تحقیقات تالش» در یک روز پاییزی زیبا در سال 1380 پابه عرصه وجود نهاد. و از همان بدو تولد عزمش را  برای جمع کردن تالشان در یک حلقه متحد، جزم کرد.دانشمندان تالش از سراسر ایران و حتی جهان با آن مرحوم در ارتباط بودند.مقاله های علمی می نوشتند.به کاوشهای باستانی اشاره می کردند و هر از چندی که آن مرحوم در انظار ظاهر می شد( می دانید که دانشمندان اکثرن گوشه گیر هستند و در کنج اتاق ها مشغول کشف و تحقیق می باشند) همه، ایشان را احاطه کرده و کسب فیض می نمودند. در هر زمینه ای اطلاعات داشت. این اطلاعات را طبقه بندی کرده بود. به خاطر همین طبقه بندی و نظم کار بود که این جانب هیچ گاه موفق به گفتگویی حتی غیر رسمی با آن مرحوم نشدم. چون با وجود تمام اطلاعات و مدارک ، نظم آلمانی در بنده وجود ندارد که بخواهم جمله هارا طبقه بندی کرده و بعد حرف بزنم. بنده هرچه به ذهنم می آید را می گویم و این نقطه ضعف بزرگ من است.

از آن دانشمند فرهیخته یادگارهای بیشماری بر جای مانده است. 11 اثر او به خانه های بسیاری از ما راه یافت و امروزه زینت بخش کتابخانه های ما می باشد.

زنده یاد در پاییز سال 1384 به حالت کما رفت و تلاش شبانه روزی پزشکان برای برگرداندن دوباره ایشان به زندگی موثر واقع نگشت و در زمستان سال 1386 جان به جان آفرین تسلیم نمود.

روحش شاد و یادش گرامی

 

استاد ابوالفضل بیهقی ثانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 0:26  توسط رستم جهانگشا  | 

 grabar1928

داشتم از خیابان رد می شدم. خیابان خرمشهر هشتپر. کمی بالاتر از داروخانه شبانه‌روزی. منو دید و به طرفم آمد. اسم کوچکم را صدا زد و اولش یک آقا هم اضافه نمود. ماندم. کاغذ کوچکی توی دست لرزانش بود. دوباره اسمم را با همان آقای اولش تکرار کرد: معتاد شدم. می‌خوام ترک کنم. این کاغذٔ هم دکتر داده. باید دارو بگیرم. کاغذٔ به طرف من دراز کرد. رویش با خودکار آبی سه جمله ای دیده می شد، با یک امضای دایره ای در آخرش. نگرفتم. نمی خواد اینو نشون بدی. 500 تومان از جیبم در آوردمٔ به دستش دادم. تکیده و استخوانی شده بود. گفت: آقا ... با این پول نمی‌تونم دوا بخرم؛ کاغذو بخون. 

 حرفتٔ قبول دارم؛ تو پسر خوبی بودی، فوتبالیست بودی؛ هنوز 23 سالت تموم نشده؛ خب حالا مریض شدی، عب نداره.

هزار تومان دیگر به او دادم و چشمم به چشم‌هایش افتاد. قطره اشکی از چشمانش داشت سرازیر می شد... گریان، حرف‌هایی خواست بزند که نماندم و از هم جدا شدیم.

 

رستم جهانگشا-تالش

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 0:50  توسط رستم جهانگشا  | 

روزنامه اعتماد شماره 1598- پنجشنبه 4 بهمن 1386 در صفحه 7 خود ستونی داشت مربوط به دریای همسایه خودمان، شرح کامل این گزارش خبری را تقدیم می کنم و در آخر تحلیلی هم بر این خبر دارم.

                                                                                                                               

    

مر کز پژوهشهای مجلس در گزارشی عنوان کرد:

در خواست تغییر نام دریای خزر

 گروه سیاسی:

مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی خواستار تشکیل کمیته ای مرکب از نهادهای مسوول به منظور تغییر نام «دریای خزر» شد.

دفتر مطالعات مرکز پژوهش های مجلس در پاسخ به پرسش «رمضانعلی صادق زاده»  عضو کمیسیون صنایع و معادن مجلس ، گزارشی از تاریخچه نام بزرگ ترین دریاچه جهان ارائه و در نهایت پیشنهاد کرد اسم دریای شمال ایران برای جلوگیری از آشفتگی در معنای نام تغییر کند.

در این گزارش هم چنین واژه «کاسپین»  برای جایگزینی خزر پیشنهاد شده و آمده است : « اصولا واژه کاسپین برآمده از قوم کاسپ است که قبل از آریایی ها در ایران می زیستند و این نام ، یک نام ایرانی است.»

به گزارش مهر ، مرکز پژوهش های مجلس در بخشی از گزارش ارائه شده آورده است : « پهنه آبی شمال ایران در حال حاضر در داخل کشور به نام دریای خزر شناخته می شود و این در حالی است که در سطح بین المللی آن را به نام کاسپین می شناسند ، اعراب نیز آن را «بحرالقزوین» می نامند. کدام نام برازنده این دریا و آیینه تمام نمای هویت تاریخی آن به دور از تعصبات تنگ نظرانه است ، به گونه ای که این پهنه آبی هم از آشفتگی نامگذاری برهد و هم نام آن حاصل هویت تاریخی اش باشد.»

مرکز پژوهشها در ادامه به اقدامات به عمل آمده برای تغییر نام دریای شمال ایران در دوره معاصر افزود : « نخستسن تغییر نام آن در ایران برای دوران معاصر در سال 1375 رخ داد که بر اساس مصوبه هیئت وزیران با تاکید بر هویت ایرانی دریا ، نام پهنه آبی شمال کشور از دریای خزر به دریای مازندران تغییر داده شد ، اما در اواخر سال 1381 نام این دریا مجددا به دریای خزر تغییر یافت.»

هم چنین کمیته تخصصی نام گذاری و یکسان سازی نام های جغرافیایی ایران در تاریخ 30/10/1381 طی بخشنامه یی با امضای محمد رضا عارف معاون رئیس جمهور به تمام نهادهای دولتی ابلاغ کرد که جهت جلوگیری از هر گونه سوء استفاده احتمالی و جلوگیری از تشتت آرا در زمینه نام احتمالی پهنه آبی شمال کشور از نام خزر و از نام کاسپین در متون خارجی قراردادها و معاهدات بین المللی استفاده شود و این اقدام ظاهرا برای پرهیز از تکرار تجربه ناخوشایند ی است که ایران طی سال های اخیر درباره نام خلیج فارس مشاهده کرده است. با این اوصاف تصور عموم مردم نیز همواره بر این بوده که خزر ترجمه فارسی کلمه کاسپین است. از سوی دیگر واژه خزر معمولا واژه یی فارسی و کاسپین واژه یی لاتین انگاشته می شود و این در حالی است که این تصورات کاملا اشتباهند. مرکز پژوهشها سپس افزود : با عنایت به عدم تناسب نام دریای خزر بر پهنه دریای شمال ایران مناسب است برای نامگذاری این دریا کمیته ای مرکب از نهادهای مسوول به منظور تصمیم گیری جدی در این خصوص تشکیل شود تا منافع ملی کشور در این زمینه حفظ کند.

همچنین وزارت آموزش و پرورش باید تمام متون درسی محتوای کتاب ها و نقشه های مندرج در آنها را با مصوبه جدید هماهنگ سازد . در کتب تاریخی نیز فصلی تحت عنوان اقوام ایرانی پیش از آریایی ها گنجانده شود.

 

تحلیل خبر:

               در شماره 33 مجله تالش مقاله ای  به قلم مهندس «افشین  مصرنیا» وجود داشت :« از خانه جلال آل احمد تا کلاف سر در گم ما» نویسنده از اینکه تمام دنیا خزر را به نام کاسپین می شناسند و ما آنرا به زور خزر می خوانیم اظهار تعجب و تاسف کرده بود. حالا مجلسی ها با او هم صدا شده اند و می خواهند نام خزر را به حالت اولیه اش در بیاورند. کار خوبی است که مارا هم خوشحال می سازد. ولی دغدغه امروزی ما چیز دیگریست: گنجاندن نام اقوام ایرانی  قبل از ورود آریایی ها در کتا ب های درسی.

 اینجا ست که پژوهشگران و مسوولان تالش در تمام نقاط باید تلاش همه جانبه ای از خود نشان دهند.

اگر دیر یا بد بجنبیم تاریخ تالش و داد و هوار های این چند ساله ما که:  ما انسانهای دنیا دیده ای بود ه ایم به هیچ کجا نخواهد رسید.

گنجاندن نام تالش در کتا بهای درسی یعنی اینکه تالش ما بعد از هزاران سال شناسنامه دار خواهد شد. سوء تفاهم نشود با وجود همه تلا شها و کاوش ها هنوز به صورت رسمی مورد پذیرش نیستیم.

 این اقدام در آینده نتایج درخشانی برای تالش به ارمغان خواهد آورد و چه بسا این بخش مهجور مانده کشور از انزوا خارج گردد و نظر چند ایران شناس بزرگ را جلب نماید.

آثار اقتصادی چنین امری نیز درخشان خواهد بود. نه اینکه فردا زندگی تالشان از این رو به آن رو خواهد شد؛ نه،  ولی در دراز مدت برایمان نفع خواهد داشت.

 مسلمن بچه ای که تالش را در کتاب های دوران کودکی اش ،همراه چند عکس مدهوش کننده دیده ؛یک ذهنیت خوب از این منطقه پیدا خواهد کرد که تا ابد با او همراه خواهد بود.

اگر دیر بجنبیم هیچ اثری از تالش در تاریخ ایران دیده نخواهد شد. و صد دلیل و مدرک هم بیاوریم کسی برای حرفهای ما تره خرد نخواهد کرد. و اگر بد بجنبیم تاریخ تالش به قهقرا خواهد رفت و چه بسا افتخارات ما به نام اقوام دیگر ثبت  گردد.

بنده نه نصیحت می کنم؛ نه هشدار می دهم آنچه را که خوانده بودم به عینه نوشتم و آنچه به مغزم خطور کرد را هم اضافه نمودم. امیدوارم پژوهشگران بنام منطقه تالش کار را جدی بگیرند.

 رستم جهانگشا-تالش

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 14:38  توسط رستم جهانگشا  | 

اگر هشتپری باشید که هیچ.اگر در محدوده تالش زندگی می کنید برایتان می گویم: پاساژ شیخی در مر کز بازار هشتپر واقع شده. درست روبروی خیابان مسجد جامعه. دو طبقه هم دارد.

خب این از این.

حالا می رسیم به اصل مطلب:

بالای این پاساژ چند روزی می شود پرده ای با این عنوان نصب شده است: «جناب آقای ... ... نماینده محترم شهرستانهای تالش ماسال و رضوانشهر از تلاش شما جهت عدم قطع نمودن گاز استان گیلان و مخصوصا تالش کمال تشکر را داریم.» جمعی از دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی تالش

از دیدن این پرده به ذهن شما چه چیزی خطور می کند ؟ می توانید بی خیال بقیه مطلب شوید و در عالم خودتان به بررسی بپردازید؛ یا حتی نپردازید و به یک سایت با کلاس، سری بزنید.

 در هر صورت اگر جزو دسته ای هستید که می خواهید بدانید در ذهن من چه گذشت، من برای شما تعریف می کنم:

بنده فکر کردم این آقا ... «پتروس» است. پتروس. پتروس را که می شناسید. همان پسرک هلندی که دستش را در سوراخ سدی فرو کرد و مانع از غرق شدن هلند شد.آره اونو می گم.

حالا چرا پتروس، این را هم می گم:

 من فکر کردم حتمن لوله گاز استان گیلان در دو جا سوراخ شده. یکی آنجایی بوده که گاز مستقیمن به تالش می آمده؛ دیگری شاخه ای بوده که گاز بقیه استان را تامین می کرده و از قضای روزگار این سوراخ ها درست کنار دست هم بودند.

بعد چه اتفاقی افتاده؟ خب معلوم است این انسان فداکار از آن حوالی رد می شده.ماجرا را می بیند و سریع دست به کار می شود ؛دو انگشتش را در هر دو سوراخ فرو کرده و چون نیم نگاهی به تالش هم داشته گاه گاهی شیطنکی می کرده و انگشت شاخه بقیه استانش را تا ته فرو می کرده ؛ تا به تالش گاز بیشتری برسد.

بله غرض از مزاحمت بیان این داستان بود. وگرنه به ذهن بنده از خواندن این پرده هیچ چیز دیگری خطور نکرد.

استاد ابوالفضل بیهقی ثانی

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 1:8  توسط رستم جهانگشا  | 

نقاش از آیدین آغداشلو

سهراب شهید ثالث را همه به عنوان کارگردانی پیشرو و صاحب سبک می شناسند. «یک اتفاق ساده» و « طبیعت بیجان» از اتفاقات مهم تاریخ سینمای ایران محسوب می گردند.با این حال از سهراب شهید ثالث آثار ادبی از جمله شعر نیز باقی مانده است. شعر زیر که تا حدودی سبک فیلم سازی او-  تلفیقی از ناتورالیسم و رئالیسم  -را نیز نمایان می سازد از آن دست می باشد.

سهراب در دهم تیر ماه 1377 در گذشت.52 سال هم عمر کرد.

 

یکباره

پیر شدم

توی آینه نگاه کردم

آینه هم پیر شده بود

آن وقت کودکی ام را

 به یاد آوردم

در آن زمان

سالخورده و فرتوت بودم

آینه از شعف

خندید.

 

رستم جهانگشا-تالش

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 2:10  توسط رستم جهانگشا  | 

پرتره شخصی از چاگال1914

شبهای وحشت

شب های عشق

تهران

داد می زنم

آی

عابران

آی دخترکان ِ شهوت بر دوش

پسران ِ عشق های رنگارنگ

لحظه آفرینان ِ گناه

معصومان ِ محکوم

که انگشت اتهام

از تمام جهات سوی شما نشانه رفته است

شب های گشتنهای آلوده

زیر نور لامپ های رنگارنگ نئون

شبهای چه افسوس خوردنهای

دیروزها

امروزها

و بیهوده خزیدن به هیچ

شب های دار جستن

و گناه

حرف

عشق

 نان

سیگار

 تنفر

.

.

آی آدمکان

که هر روز نعشم را در خیابان های طویل عبور می کنید

که بر صورتم پوزخند می زنید

آی خیابان های خالی اندوه بار

نام هایتان

جاذب کدام لحظه پنهان است

آی ایمن گاه درختان بلند

با سایه های متزلزل...

 

رستم جهانگشا-تالش

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 1:17  توسط رستم جهانگشا  | 

موزه هنرهای معاصر تالش

 

 

نقاشی از پیت موندریان-1917

 

دوستی مهمانم بود.از راه دور آمده بود.گفت: هشتپر موزه ای ، سینمایی ،چیزی دارد که برویم و لحظه هایی را آنجا سپری کنیم؟

 ماندم . جواب را می دانستم . ولی خودم را در حال فکر کردن نشان دادم . با کمی مکث گفتم موزه هنرهای معاصر در شهر داریم.دوستم تعجب کرد. در شهر هشتپر موزه هنرهای معاصر است؟ بابا شما دیگه کی هستید.

دستش را گرفتم و با هم به اداره ... ..د رفتیم نفری هزار تومان ورودی ا ش بود. بنده چون میزبان بودم پول را پرداخت کرده و وارد شدیم . طرف از دیدن این همه چیز های معجزه وار شوکه شده بود. اگر کمی حس پول خرج کردنم گرفته بود می توانستم در همان نیم ساعت 200 تا 300 هزار تومان خرج کنم.

خلاصه بد نشد وما در برابر این دوستمان زیاد شرمنده نشدیم.

 

رستم جهانگشا-تالش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 23:6  توسط رستم جهانگشا  | 

اکبر اکسیر انسانی دوست داشتنی است. اکبر اکسیر شاعر توانایی است. من اکبر اکسیر را دوست دارم.

دلیل خاصی برای نوشتن این حرف ها نیست. ولی من می نویسم. مثل ده ها کار دیگری که انجام می دهم و برای هیچ کدامشان دلیل خاصی ندارم. دوست دارم در ستایش اکبر اکسیر حرف بزنم.

اصلن راستش را بخواهید کمی به اکبر اکسیر حسودیم می شود.

در قلب کسانی نفوذ می کند که شاید قلب شان فقط برای یک شاعر یا هنر مند جا داشته باشد و بس. ولی او در این قلب ها نفوذ می کند.قلب های شعر شناس ها که دیگر هیچ،میزبان همیشگی اکبر هستند.

 

من و کاش

 

من با شهر آستارا زیاد بیگانه نیستم. بالاخره ما هم روزگاری جوان بودیم و خیابان حکیم نظامی جولانگاه ماهایی بود که فکر می کردیم از فرط خوش تیپی همه چشم به ما دوخته اند و این حس آن قدر قوی بود که دیگر افتخار چپ یا راست چرخاندن گردنمان را به خود نمی دادیم ؛ مبادا ملت بگویند ما سنگین نیستیم. یا ندید بدید هستیم.

آن موقعی که ما آن چنان در خیابان ها مانور می دادیم اکبر از پنجره اتاقش ما ها را می دید و ما را و آستارا را به شعر تبدیل می کرد. تمام آن کوچه پس کوچه ها و آن جوانان خوش خیال با بیت کوتاهی روی کاغذ شعر می شدند . ما را باش که چقدر ساده بودیم. و این اکبر را باش که چقدر دقیق بود و نابغه.

ما چه فکرهایی می کردیم و او در چه فکری بود. امروز در شهر خودمان از هزار نفر یکی هم ما را نمی شناسد با اینکه هنوز ادعای خوش تیپی دست از سر ما بر نداشته و هنوز خودمان را با مد های جدید وفق می دهیم ولی آستارا عجین شده با اسم اکسیر. حالا حالاها « من هارا شورا هارا» از یاد آستاراییها که هیچ از یاد تمام کسانی که کمی ترکی می دانند نخواهد رفت.

می دانید که در نوشته یک انسان جهان سومی کاش باید بیاید. من هم یک کاش می آورم. کاش اکبرخان تالشی هم می دانست. کاش اکبر زنان ومردان تالش را، با زبان تالشی هم می سرود.

 

اعتراف و تشبیه و دلیل-

این همه حرف زدم نمی دانم از اول تا آخر خواندید یا فقط دو جمله اول و آخرش را خوانده اید.در هر صورت من این اکبر خان دوست داشتنی را تابه حال ندیده ام. ایراد نگیرید که مرد حسابی شما که او را تا به حال ندیده ای پس چه طور از او تعریف می کنی؟

گفتم که بنده گردنم را راست می گرفتم و فقط تا چند متری جلوی پایم را می توانستم ببینم. این اکبر خان صد در صد ده ها بار از جلوی من رد شده. ده ها بار هم، مرا وارد شعرهایش کرده ؛ من ِ خوش خیال ولی ، او را ندیده ام. و خیلی هم افسوس می خورم. عکس هایش او را آدمی دوست داشتنی نشان می دهد و مردی خاکی با افکاری افلاکی.

می خواهم اکبر را به حافظ تشبیه کنم. غضبناک نشوید کمی تامل کنید دلایلم را می گویم: این اکبر هم مثل حافظ با مردم بوده، با آنها زندگی کرده ،غم هایشان را دیده، خودش بی پول شده، گناهک هایی کرده، شاد بوده، غمگین بوده خلاصه زندگی کرده و مردم را وارد شعرهایش کرده.

موضوع دیگه ای هم هست که مرا به اکبر متصل می کند . می دانید که اکبر الان شناخته شده ترین شاعر مناطق تالش نشین است.این اکبر با آن سبیل هاب مشتی اش، آمد و درباره چه بگویم: مقاله رستم، مطلب رستم، چرندیات رستم یا هر چه شما اسمش را بگزارید جوابیه نوشت و رستم را خیلی خیلی تحویل گرفت.آنقدر شکسته نفسی کرد که اگر امضای اکبر زیر پای نوشته نبود همه می گفتند این خود رستم بوده از خودش تعریف کرده.

 من این رستم را هم می شناسم. سواد شعری و ادبی و این طور چیزها ندارد. فقط یکسری حرفهایی که در گلویش گیر کرده بود را روی کاغذ آورد. او حتی انتظار نداشت این شهرام خان آزموده مطلبش را چاپ کند.و وقتی هم چاپ شد انتظار داشت هر کس بیاید و به گفتار او ایراد بگیرد که چه مزخرفاتی می گویی مرد.زبان تالشی هنوز که هنوز است در شعر، کودک است. و ما باید با ناز و شیر پاستوریزه و سرلاک این کودک را بزر گ کنیم. نهایت انتظارش این بود. نه اینکه اکبر، آن هم کدام اکبر، اکبر ِ شاعران تالش و گیلان بیاید و درباره اش نظر دهد. آن هم چه نظری، نظریه ای که فقط انسان محجوبی مثل اکبر که از زیادی حجب و حیا به صندلی ها هم تعارف می کند؛ می تواند ارائه دهد.

خلاصه اکبر خان قربان آن سبیل از آسیاب روزگار برگشته ات برم، تو چقدر محجوبی، تو چقدر فردینی مرد. آخه بگم چندتا دمت گرم ای لوتی. تو این رستم جوان را خیلی شاد کردی. من هم با اینکه رابطه زیاد خوبی با او ندارم این حرفها را زدم؛ می دانستم او جرات حرف زدن با تو را ندارد.

در آخر کاش جهان سومی ام را باز تکرار می کنم:

 کاش این اکبر کمی هم تالشی می دانست.

استاد ابوالفضل بیهقی ثانی - تالش

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 23:6  توسط رستم جهانگشا  | 

سردرد

امانم را بریده است

این ساعت

سردرد

امانم را بریده است

این شب

سردرد

امانم را بریده اند

این مردمان کوته فکر ِ

خوشبخت

سردرد

امانم را بریده اند

اشکهای مادران

طفلان

جوانان

سردرد

امانم را بریده است

حرف های مسلول

سردرد

امانم را بریده است

این زندگی

 

رستم جهانگشا-تالش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 15:14  توسط رستم جهانگشا  |