تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

 

سارتر

بالا آوردُ

 نوبل گرفت

هدایت

پارس هم کرد

وکسی

سر نجنباند

فردوسی شانس نداشت

وشاید

نوبل بدشانس بود

که دینامیت

زودتر اختراع نشد.

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 22:13  توسط رستم جهانگشا  | 

نیم کیلو سردرد

یک کیلو استرس

3 لیتر غصه

چقدر می‌شود آقای دکتر؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 16:8  توسط رستم جهانگشا  | 

به افق می‌نگرم

تا چشم کار می‌کند

صاف

دریغ

دریغ از درختچه‌ای امید

 

نوروز

پیچیده در کاغذی براق

تا ابد

می‌خندد.

 

کفش‌ها را واکسی جاودانه پوشانده

دریا

آبی‌تر از آسمان است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 14:6  توسط رستم جهانگشا  | 

 

از خودم بدم می‌آید. سوژه‌های زیادی برای نوشتن وجود دارد. سوژه‌هایی که دغدغه‌ی فکری خیلی از اطرافیان است. من آن دغدغه‌ها را می‌بینم و لی از نوشتن آن‌ها عاجزم. نمی‌توانم خودم را در غالب اطرافیان جا بزنم. در تمام نوشته‌هایم آن‌ها هستند که به غالب من در‌می‌آیند و من از زبان خودم آن ها را می نویسم.

تازه خیلی از موضوع‌ها هست که سانسور و خود سانسوری... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 1:9  توسط رستم جهانگشا  | 

کرکان‌رود،

سوء هاضمه دارد

بیجارها عطش دارند

مهتاب امشب می‌درخشد.

 

 

جرم تابستان؟

عرق سگی درست می‌کند

این آب زیر کاه

.

همسایه‌ی پولدارم

می‌خندد.

 

سرو را گرفتند

مدل موهایش

غربی بود.

تابستان قهر کرد.

 

پاییز،

لباس‌هایش رنگی بود

سرش را

به باد داد.

 

بهار زیر چشمی

به عریانی ِ زمستان

 زل می‌زند.

چشم چرانی جرمش چیست؟

 

زمستان

باید تبعید شود

و یا

لباس بلند بپوشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 0:13  توسط رستم جهانگشا  | 

انزوا

عصیان ما را

بلعید

سکوت

فریادمان را

و ما ماندیم

در معبر اندوه‌ها

روزمرگی‌ها

و هیچ ها

 

"چه"

با موتور

از تالش گذشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 13:57  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سلام رستم. چته؟ یه مدتیه تو لاک خودت فرورفتی. همش از گذشته‌ها حرف می‌زنی. تو اون روزا سیر می‌کنی. نکنه دچار افسردگی شدی؟

 

بهت حق می‌دم. اون روزها روزای خیلی خوبی بودن. بهترین روزای زندگی منم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 0:3  توسط رستم جهانگشا  | 

تقدیم به نوروز

6 ساله می شدم. با پدر به زادگاهش رفته  و ساعتی می‌شد از هم بی‌خبر بودیم. من به دنبال بازی‌های کودکانه در محله پرسه می‌زدم و حوالی ظهر  وارد حیاط پدربزرگم شدم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 1:24  توسط رستم جهانگشا  | 

 

دری از جنس شیشه

همان بار اولی که تهران رفتم موقع برگشت قرار شد تنها بیایم. گفتند می‌توانی بیایی؟ و من با قاطعیت گفتم بله.

از شما چه پنهان که استرس و ترس تمام وجودم را گرفته بود. یکی می‌گفت سر می‌برند، یکی می‌گفت بدن آدم را قطعه قطعه کرده، اعضایش را می‌فروشند، یکی درباره بچه‌بازها هشدار می‌داد و خلاصه اوضاع بی‌ریخت بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 1:56  توسط رستم جهانگشا  | 

تقدیم به نوروز

بی غم بودیم. نهایت غم‌مان آرزوی خریدن یک شلوار بود، که بعد از چند روز میسر می‌شد.

در محله‌ تنها وسیله‌ی نقلیه‌ای که می‌توانستیم از آن استفاده کنیم یک تیلر کشاورزی بود. ما کوبوتا می‌خواندیمش.

 این کوبوتا بیشتر از هر پارک و شهربازی و آپارتمان و پول و زن به ما لذت می‌داد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 0:18  توسط رستم جهانگشا  | 

 

حاجی از مکه آمده است. 500 نفر از کله گنده‌‌های شهر را دعوت کرده شام می‌دهد. سومین روز درگذشت آن مرحوم است. شام را خورده اند و هر کدام با خلال دندانی در حال پاک کردن لای دندانهایشان هستند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 1:31  توسط رستم جهانگشا  | 

 

مژده مژده درمان اسهال کشف شد

خدایی ما قدر این اداره مداره‌ها رو نمی‌دونیم. اگه اینا نبودن ما چه طور زندگی می‌کردیم؟ اصلن اگه این مردایی که هر روز می‌یان تو صدا و سیما حرف مرف می‌زنن، نبودن، ما چه طور پولامونو خرج می‌کردیم؟

امروز جلوی اداره‌ی بهداشت تالش یه پرده‌ای نصب شده بود. نه، ناراحت نشید؛ کسی نمرده بود. از حاجی ماجی هم خبری نبود. می‌دونید چی نوشته بودن. عین جمله‌:

"کسانی که به بیماری اسهال مبتلا می‌شوند به مراکز درمانی مراجعه نمایند."

 

خدا پدرتون رو بیامرزه بابا اینو زودتر می‌گفتید دیگه. حالا که کار از کار گذشته و زیر پل کرکانرود شده بزرگترین انبار ریدی‌جات خاورمیانه، شما تازه اینو اعلام می‌کنید.

جدن دستتون درد نکنه.

 این نکته‌ی باریک‌تر از مو رو فک کنم یکی از همون دانشمندای جوون موون که تازگی‌یا هر جا می‌رن اول می‌شن کشف کردن.

خیلی‌ها هنوز فک می‌کنن وقتی اسهال گرفتن باید برن بانک، یا دادگستری یا، حالا بقیه‌شو بی‌خیال شین.

خدای نکرده اگه شمام چنین بیماری دارین وقتُ تلف نکنین. به دوستاتونم اطلاع بدید. با تشکر.

استادابوالفضل بیهقی ثانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 0:19  توسط رستم جهانگشا  | 

 

آزادی

آن وقت‌ها عکس میدان آزادی بیشترین جاذبه را برایم داشت. گاه گاهی که یکی از آدم بزرگها به من اجازه می‌داد تا آلبوم عکسش را نگاه کنم، اگر عکسی در میدان آزادی گرفته بود، آن آدم بزرگ برایم به یک قهرمان تبدیل می‌شد. بزرگ‌ترین آرزوی سفریم این بود که روزی میدان آزادی را از نزدیک ببینم.

از بس به میدان آزادی و شکل و شمایلش با دقت نگاه کرده بودم که چند بار به دروغ برای بچه‌ها گفتم میدان آزادی را از نزدیک دیده ام و تمام نمای ساختمان و اطراف آن را برایشان شرح ‌دادم.

چند سال گذشت و در 11 سالگی اولین سفرم به تهران میسر شد. حوالی 10 شب در تالش سوار اتوبوس شدیم. تا نزدیکیهای تهران خوابم نمی‌برد و نمی‌دانم چند کیلومتری تهران بود که دیگر متوجه نشده و خوابیدم.

 

در ترمینال غرب با تکان‌های همراهم بیدار شدم، یعنی رسیدیم. هنوز کمی تا روشنایی روز باقی بود. از درب ترمینال خارج شدیم و به گفته همراهم به طرف میدان آزادی راه افتادیم و بعد از دقیقه‌ای برای اولین بار آزادی را از نزدیک دیدم. چمن‌های اطراف میدان پر بود از گدا، معتاد، بی‌خانمان، بی‌پول و.... این تصاویر تمام ساخته‌های ذهن مرا درباره آزادی عوض کرد. نمی‌توانستم از روی تصویر این ‌همه آدم بدبخت و فلک زده رد شده و خیره شوم به آزادی و بگویم چه زیباست. آزادی در برابر دیدگانم فرو ریخت.

 آن چند روزی که در تهران ماندم هیچ عکسی در آزادی نگرفتم، تا جلوی دوستان تالشی‌ام پز بدهم.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 23:7  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سرخ سرخ شده بودم، نفسم بالا نمی‌آمد. عرق سر و رویم را پوشانده بود. دیگر ماندن امکان نداشت. عذرخواهی کرده، به‌طرف دستشویی رفتم. چین‌های پیشانی‌ام حسابی راه راه شده بودند؛ پلک چپم می‌پرید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 0:4  توسط رستم جهانگشا  | 

 

مدتی تهران زندگی کردم. اتفاقن روزهای بدی نبودن. تهران یه قفس بزرگِ. قفسی که اگه خودتو به بی‌خیالی بزنی قفس بودنشو حس نمی کنی.

اون وقتا از "انقلاب" پایین‌تر نمی‌رفتیم. خوشم نمی‌‌یومد. از "کارگر جنوبی" با سرعت، رد می شدیم؛ پیاده یا سواره خودمونو به ولیعصر، ونک، شهرک غرب و... می‌رسوندیم. برای کتاب خریدن م خیلی کم خیابون انقلابُ گز می کردیم. خودم بیشتر کریم‌خان‌زندُ ترجیح می‌دادم. با کلاس‌تر بود!

 

چن وقت پیش گذرم دوباره به تهران افتاد. همه جای تهران دلم گرفت. هر جا می‌رفتم یه جورایی غریب بودم. هر چند تو تهران اصلن غریبی معنی نداره. ولی اون حس لعنتی با من بود. دلم هوای خیابان انقلابُ کرده بود. رفتم. شلوغ بود. می‌رفتن، می‌اومدن. منم قاطی اونا شدم. بالا، پایین، این کتاب فروشی، اون انتشاراتی، فردا، پس فردا. به طرف امیرآباد و کوی رفتم. با خودم می‌خندیدم و رهگذرا چپکی نگام می‌کردن. یاد حرف دوستم شیخی افتاده بودم. می‌گفت بدترین تیپای تهرانُ می‌تونی اطراف "کوی" ببینی. اون موقع زیاد به حرفش دقت نکرده بودم. ولی الان می‌دیدم. عجب تیزبین بوده این شیخی. بچه ایلام بود.

 شهرستانی‌ها که می‌یان دانشگاه تهران، نه می‌تونن مثل شهرستانشون لباس بپوشن، نه مثل تهرانیها .

نتیجه تیپای عجیب غریبی می‌شه که می دیدم.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 0:18  توسط رستم جهانگشا  | 

 

یکشنبه جان سلام. آغازت را با خوردن یک بستنی جشن گرفتیم. یکشنبه‌ی عزیز تو، تو خیلی از کشورها تعطیلی. می‌تونی یه پاتُ بندازی روی پای دیگه و استراحت کنی، حموم آفتاب بگیری. می‌تونی زن‌های زیبارو رو توی ساحل‌ها و پلاژها دید بزنی. اما این‌جا ازت شرمنده‌ایم. این‌جا تعطیلی در کار نیست. این‌جا جمعه حقتُ خورده. تازه اگه هم تعطیل می‌شدی نمی‌تونستی کار زیادی انجام بدی. دعا می‌کردی کاش جای یه روز دیگه بودی. می‌دونی! جمعه‌های این‌جا کسالت بارترین روزهاست. آدم کلافه می‌شه. خلاصه‌ی حرفُ درباره جمعه فرهاد زده. یه آهنگ داره به‌نام جمعه. اگه حوصله داشتی گوش کن، آهنگ قشنگیه.

 

خلاصه اوضاع این‌جا این ریختیه؟ پس برو خدا رو شکر کن. خدا رو شکر کن که جای جمعه نیستی. قدر خودتُ هم بدون. کار زیادی نمی‌تونی انجام بدی، در عوض حوصلت هم سر نمی‌ره، پکر و افسرده نمی‌شی. خودتو با یه چیزی سرگرم کن. مثلن الان که هنوز شبِ، می‌تونی کنار پل "کرکانرود" بشینی و به صدای آب گوش بدی، این موقع شب خلوت و زیباست. یهو نترسی. اگه بترسی یا استرس داشته باشی هیچ وقت نمی‌تونی از تنهاییت لذت ببری. می‌تونی کنار دریا بری؛ شاید یه کم باد سرد بوزه، اما ارزش داره. اگر م از تاریکی بدت می یاد می‌تونی آروم وارد خونه‌ای بشی، بد نمی‌گذره. خلاصه خودتُ سرگرم کن. به فکر تغییر مغییر هم نباش. زیاد هم مطالعه نکن جز سردرد برات هیچ ارمغانی نداره...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 0:19  توسط رستم جهانگشا  | 

عکس: ایسنا

این عکس علیرضا حیدری و الان تو وبلاگ رادیو زمانه دیدم. حیفم اومد شما نبینید...

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 13:25  توسط رستم جهانگشا  | 

 

چند روز بود می‌خواستم درباره افشین قطبی چیزی بنویسم.

هر بار یکی دو خط می‌نوشتم و بی‌خیال می‌شدم. احساس می‌کردم نمی‌تونم اون چیزی که تو ذهنم ِ رو، روی کاغذ بیارم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 0:17  توسط رستم جهانگشا  | 

 

امروز گریه کردم. این روزها زیاد گریه می‌کنم؛ فقط در خلوت خودم. هیچ گاه در جمع گریه نخواهم کرد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 0:2  توسط رستم جهانگشا  | 

قطرات روزهای آینده

و توهم خیابان

پخش می‌شود روی صورتم

داد می‌زند

نوکر که نیستم

قهر می‌کند

 

از پنجره

به شب خیره می شوم

و شب می شوم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 0:25  توسط رستم جهانگشا  | 

 

"اعتماد" پنجشنبه

بی‌حوصله‌ام

می‌شود

صدای آن مگس خرفت را

خودت خفه کنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 0:22  توسط رستم جهانگشا  | 

این روزها به خاطر خیلی چیزها اعصابم خورد می‌شود. خب این خصلت جهان سوم است. وقتی در جهان سوم به دنیا می‌آیی، هیچ وقت مساله اصلی اعصابت را خورد نمی‌کند. تا بروی سروقت آن مساله اصلی، مسایل فرعی و سوال و جواب‌های بی‌ربط نعشت را بالای سر مسایل اصلی می‌رسانند و تو دیگر نمی دانی چه کار می‌خواستی بکنی. اصلن مساله اصلی چه بود.

به این چیزها که فکر می‌کنم حیفم می‌آید کس دیگری مثل خودم تولید کنم، کسی که او هم مثل من عمری رنج بیهوده ببرد؛ برای پیش پا افتاده ترین کارها با پیش پا افتاده ترین رجاله‌ها کلنجار برود و...

دارم از بحث دور می‌شوم، داشتم می‌گفتم خیلی از مسایل اعصابم را خورد می‌کند؛ تلویزیون را که روشن می‌کنم دیدن و شنیدن صدای مجری‌های تلویزیون اعصابم را خط‌خطی و سیاه می‌کند. یک سری انسان که همه چیز می‌دانند، در هر زمینه‌ای اظهار نظر می‌کنند، مومن هستند، مسلمان درجه‌ی یک هستند، شاعر هستند، نویسنده هستند، فضول هستند و  مدام به مردم نصیحت می‌کنند.

مرد حسابی تو خر کی هستی که می‌خواهی من نصیحت کنی؟

راس می گی برو باباتُ نصیحت کن!

برو مادرت رو به راه راست هدایت کن!

 

پی نوشت1- ببخشید.

پی‌نوشت2- تلویزیون هم که خاموش می‌شود صداهای اطراف، بحث ها، دعواها، گفت‌و‌گوها، رنج‌ها و... به عصبیت‌ام می‌افزاید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 0:10  توسط رستم جهانگشا  | 

دست از سرم بردار

من تمام روز

نه! جمله‌ی آخرت را تکرار کن

با تو نبودم

سر کوچه آن‌ها

من؟

نه من که آن‌جا نبودم

گریه؟

کار دخترهاست

آره کمی

زیاد که نه در حد یک نمه اشک

باز تکرار می‌کنم

حرف آخرم؟

نه

ساختمان‌ها بلند می‌شوند

دلتنگ؟

دلتنگ که نه

ولی نه حرف‌های اولم دروغ بود

ضربه می‌زند به آینه

دست‌هایش خونی

هیچ نمی‌گوید

به اتاق می‌خزد

تنهایی

تنهای...

لعنت به تو دیازپام تقلبی

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 2:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

با یکی از دوستانم داخل ماشین دوست دیگری نشسته بودیم. راننده برای خرید رفته بود و ما صحبت می‌کردیم. چشمم به یک تقویم جیبی افتاد. برش داشتم و ورق زدم. جنس کاغذش اعلا بود.

 گفتم: حیفِ آدم تو این تقویم چیزی بنویسه.

دوستم تقویم را گرفت و او هم ورق زد. گفت: آخه تو تقویم می‌خوای چی بنویسی؟

مکث کردم؛ گفتم: شماره‌ای، خلاصه یادداشتی، چیزی.

گفت: یه سری سوسول موسولا هستن سررسید برمی‌دارن هر روز توش خاطره می‌نویسن، ک س شر می‌نویسن.

خندم گرفت. او هم خندید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 0:50  توسط رستم جهانگشا  | 

 

فقط این مانده که تالش‌ها را از تالش اخراج کنند. سر نمی‌توانیم بلند کنیم.

مجموعه‌ی تفریحی "ناله داغی" می‌خواهد افتتاح شود.

اسم‌های جعلی. شورش را درآورده‌اند. در کدام متنی چنین اسمی وجود دارد؟ اگر توسعه تالش به از دست رفتن زبانمان و هویت‌مان می انجامد گور پدر توسعه، نخواستیم. هر چند هیچ توسعه‌ای در کار نیست. می‌توانم قسم بخورم هیج کدام از این طرح‌ها بازده‌ای اقتصادی ندارند. آی ملت! تا مادامیکه در تحریم هستیم؛ تمام این جنگل‌های زبان بسته را هم از بین ببریم، هیچ نفعی به حالمان نخواهد داشت. ایرانی‌ها هنگام سفر پول خرج نخواهند کرد. پول‌دارها آسمان دیگری را جستجو می‌کنند، و بی پول‌ها هم که پولی ندارند. به خدا این جنگل‌ها نیاز به هیچ‌ تغییری ندارند. این‌ها گنجینه‌های جامانده از میلیون‌ها سال پیش هستند. حتی متعلق به ما نیست. میراث مشترک بشری است.

 

آی دانشمندان تالشی کجا هستید؟ چرا صدایتان بلند نمی شود؟ چرا اعتراض نمی کنید؟ آقایان خانم ها بنویسید، بخواهید اعتراض کنید.

 

آی نماینده تالش که هنگام رای جمع کردن از تالش بودن دم می‌زدی، کجا هستی تو؟ کی می‌خواهی اقدامی کنی؟ چرا برای تغییر نام خلیج فارس خودتان را هلاک می‌کنید و کلی پول نفت را هزینه می‌کنید؟ پس ماها چی؟ تغییر هویت ماها چی؟ ده بار تا کیشون‌بن رفته‌ای یکبار شده بپرسی نام اصلی‌اش را چه شد؟ به دهیار آن‌ها اعتراض می‌کنم این چه نام جعلی است که شما روی تابلو نوشته‌اید؟ می‌گوید اجازه نداریم کیشون بن بنویسیم. چه کسی اجازه نمی‌دهد. آقای یاری چه کسی اجازه نمی‌دهد که نام اصلی سرزمین‌مان را در سرزمین خودمان به زبان بیاوریم؟

دارند با پنبه سرمان را می برند و ما فقط نظاره می کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 11:15  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سیگار آخر که تمام شد، روی دسته صندلی خاموشش کرد و به طرف سطل آشغال انداخت . مثل تمام آن 22 تای قبلی اطراف سطل ولو شد. از اتاق مجاور هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید. بلند شد و آرام در را باز کرد. سر مادر روی دسته راحتی و سر خواهرش روی سینه پدر افتاده بود. روی پدر پارچه سفیدی کشیده بودند، اما سرش بیرون بود و به طرف بالا نگاه می کرد. ته ریش جوگندمی اش آراسته و موهای خاکستری و سفیدش را مرتب بالا زده بود. همان قیافه آرام همیشگی را داشت.

 همه لامپ ها روشن بودند. به ساعت نگاه کرد؛ 4 صبح.

 چند ساعت وقت داشت این چهره را برای ابد به حافظه بسپارد.

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 23:42  توسط رستم جهانگشا  | 

 

حالا چیکار می‌کنیم: بازم به کوه‌پیمایی عمومی می‌ریم.

ولوله بود. سوم خرداد بود. عده‌ای برای این‌که به همه ثابت کنند خرمشهر آزاد شده در میدان اصلی شهر گرد آمده بودند. من هم، که سرم درد می‌کرد آ‌ن جا بودم. این‌بار روی پرده‌ای که در میدان...

استاد ابوالفضل بیهقی ثانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 18:59  توسط رستم جهانگشا  | 

رامبراند

"رامبراند"  Rembrandt Harmenszoon van Rijnامروز درد هیچ کسی نمی‌تواند باشد. درمان بی‌پولی و اعصاب‌خوردی و این طور چیزها هم نیست. یادم رفت باید اول می‌گفتم: اسم رامبراند را شنیده‌اید یا نه؟

اگر نشنیده‌اید برای شما توضیح کوتاهی می‌دهم:

رامبراند جزو نوابغ نقاشی دنیا محسوب می‌گردد. در سا ل‌های 1606تا 1669 میلادی در هلند زندگی می کرده. بر خلاف خیلی از هنرمندان، زیاد اهل سفر نبوده و به جز چند شهر اطراف محل زندگی‌اش به جای دیگری سفر نکرده است.

امروز اسم کشور هلند که به گوش می‌رسد خیلی‌ها یاد رامبراند و "ونسان ونگوگ" می‌افتند. در واقع کشور گل‌های آزالیا و آسیاب‌های بادی امروز عجین شده با نام این دو نابغه نقاشی.

 

زندگی رامبراند بسیار جالب و خواندنی است. و فراز و نشیب‌های این نابغه دوست داشتنی، بسیار بوده است (1) . جالب این‌که در سراسر عمر بیش از حد پربار خود، می‌خواسته تاجر باشد و در چند مورد مکاتبه، خود را تاجر معرفی کرده است.

به حاشیه می‌روم. اصلن چرا به رامبراند نابغه می‌گویند. و تفاوت تابلو‌یی از او با نقاشی فلان نقاش که 10 هزارتومان هم خریده نمی‌شود در چیست؟ چرا امروزه یک نقاشی رامبراند بیش از 100 میلیون دلار قیمت‌گذاری می‌شود؟ مگر او چه کرده است؟

 

نگهبانان شب

the night watch1642

در زمینه، نقاشی "نگهبانان شب" یکی از شاهکارهای جاودان او را گذاشته‌ام. این نقاشی به درخواست پلیس آن موقع کشیده شده است. پس از اتمام نقاشی، که بسیار هم وقت‌گیر بوده، رئیس پلیس از کار زیاد خوشش نمی‌آید. در واقع اصلن خوشش نمی‌آید و نقاشی تا مدت‌ها در معرض دید قرار نداشته است.

قضاوت آن موقع رئیس پلیس، زیاد هم بی‌منطق نبوده. او اثری می‌خواسته که ابهت او و افرادش را بیان دارد. تفکری که هنوز در ذهن ما حاکم است.

رامبراند کاری به کار رئیس نداشته. او دنبال لحظه اوج خلاقیت خود بوده است.

مثلن اگر به یک نقاش ساده چنین پیشنهادی می‌شد او چه می‌کرد؟ و از چه تر کیب‌بندی استفاده می‌نمود؟

جواب این سوال از ذهن ساده ما سریع به بیرون می جهد.

چند نفر را می‌کشید با لوازم و تجهیزات جالب، قیافه هایی زیبا و خشن، که در برابر یک نقاش یا عکاس ژست گرفته و ایستاده‌اند. این اثر خوشایند رئیس هم می شده.

 

اما رامبراند چه کرده؟ رامبراند از یک ترکیب‌بندی و یک نورپردازی مختص رامبراندی استفاده نموده؛ با جلو و عقب بردن افراد، با نشان دادن فیگورهای حرکتی متفاوت از آن‌ها، با بازی نیزه ها در آسمان و یک طبل سمت چپ که به محض دیدن نقاشی شروع به زدن می‌کند انسان را درگیر می‌سازد. ذهن را به سال 1600 می‌برد. انگار سربازهای شب جلوی چشم‌های ما در حال رژه رفتن می‌باشند.

 

هنر رامبراند باعث می‌شود جزئی‌ترین مسایل نقاشی تاثیر‌گذار باشد و هیچ چیزی از دیدرس چشم خارج نگردد. به دو نفر جلویی، با تاباندن نوری خاص و بازی سایه روشن ابهت داده است. چشم، آن ها را بدون کاویدن رد نمی‌کند. سربازی سمت چپ، با اسلحه ای در دست، خود را به بیننده تحمیل می‌سازد. راستی اگر این سرباز در هر جای دیگر تابلو می‌شد، ممکن بود به فردی خنثی، بدل گردد و از دیدرس ما بگریزد. در تصویر کودکی هم دیده می‌شود که با تاباندن نور نقش او برجسته شده است. بعضی‌ها اعتقاد دارند این کودک بعد‌ها به نقاشی اضافه شده و بعضی‌ها جنون و نبوغ خارج از تصور رامبراند را دخیل می‌دانند؛ کودک آمده تا احساس صداها و تناقض آن‌ها با هم، بیشتر جلوه‌گر و تاثیرگذار باشد!

سگی در سمت راست، رو به طبل‌زن نگاه می‌کند  و ما را دوباره متوجه او می‌سازد و صدایی که از ساز او به گوش می‌رسد.

اینها لایه رویی کار هستند و چیزی که باعث ماندگاری همیشگی نقاشی در ذهن می‌گردد.

حالا می رویم سراغ جزئیات. حتی دورترین و محو ترین چهره‌ها به حال خود رها نمی‌شود. غربی ها با کمک تکنولوژی، تمام جزئیات نقاشی را برملا نموده‌اند. آن‌ها امروز قادرند هر اثر بدلی از رامبراند را شناسایی نمایند.

و اینها ست که باعث می‌گردد تفاوت قیمت یک اثر تا صدها میلیون دلار برسد.

 

(1) کتابی با نام "سیمای رامبراند" وجود دارد. خواندن این کتاب می‌تواند بسیار سودمند و مفرح باشد. متاسفانه اسم ناشر و مترجمش خاطرم نیست.

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 0:23  توسط رستم جهانگشا  | 

اثر فرهاد فروتنیان

از صب تا شب گروه گروه نخبه نشون می‌دن. یه نوجوان ۱۴ ساله موشک قاره‌پیما ساخته، یه نوجوان شونزده ساله انرژی هسته‌ای ساخته، یکی ماشین بدون سوخت ساخته، یکی گوساله بی‌پدر ساخته، یکی...

بابا یکی هم بیاد یه چن کیلو تاید یا برف یا پودر لباس‌شویی اختراع کنه.

چرا این اختراعات به چشم ما بیسواد موادا نمی‌یاد، نمی‌دونم. چرا همش اختراعات با کلاس می‌کنید که به چشم ماها دیده نشن؟

چرا رو روزی هزار بار سرکوفت نفت 9 دلاری رو می‌خوردیم، اما نفت 117 دلاری هیش‌کی حرفشو هم نمی‌زنه؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 1:43  توسط رستم جهانگشا  | 

شاهکاری از ونگوگ

همشهری کین

اگه درست یادم باشه 11 سال پیش بود. یه فیلم دیدم به‌نام؛ "همشهری کین". زیاد خوشم نیومد؛ حالت مستندگونه داشت. یه مرد مولتی میلیاردر بود که داشت فلنگُ می‌بست و یادِ یه یادگاری افتاده بود. یه کاردستی چوبی که اون موقع پدرش بهش داده بود. این حرکت دم‌های آخرپیرمرد دنیا رو مبهوت کرد. این‌که چرا مرد به این ثروتمندی، یاد یه عروسک چوبی بی‌ارزش افتاده.

این وسط من اعترافی بکنم. اون موقع‌ها زیاد جوگیر می‌شدم. اگه از فیلم با قصه‌ای خوشم نمی‌اومد ولی تعریف‌شو از چند تا منتقد درجه یک یا استادای کاردرست می شنیدم، ناخودآگاه جذبش می‌شدم و فکر می‌کردم هر دقیقه فیلم یا هر صفحه‌ی کتاب، ناگفته زیاد داره. همین جوگیری من باعث شد، فیلمُ تا آخر ببینم.

زیاد با پیرمرد احساس همدردی نکردم. هر چند ژست‌های آنچنانی می‌گرفتم و چند جا حسابی از "اورسون ولز" و نقش‌آفرینی و کارگردانی‌اش تعریف کردم اما ته دلم می‌گفتم چه فیلم مزخرفی.

اون فیلمُ دیگه ندیدم؛ یه بار فرصت پیش اومد تو سینما تک فیلمُ ببینم؛ اما راستش هوای آزاد رو ترجیح دادم.

و همون یک‌بار دیدن باعث شده گاه‌و بی‌گاه یاد صحنه‌های سیاه و سفید فیلم بیفتم. و با پیرمرد فیلم احساس همدردی کنم!

 

ایبرایم دای

حالا چرا اینقدر آسمون ریسمون بافتم عرض می‌کنم.

ما بچه بودیم و یه زمین داشتیم که بیشتر وقتا اون جا بازی می‌کردیم. نه‌اینکه خدای ناکرده کسی برامون اون زمینُ درس کرده بود؛ نه. زمین چمنی بود، کمی دورتر از خونه‌ی ایسماییل. هم از محله ما راه داشت، هم از یه محله دیگه. ما برای این‌که خودمونُ به زمین برسونیم یه جاده خاکی‌رو که جاده اصلی محله‌مون بود، طی می‌کردیم. روبروی باغ "هیدی" که می‌رسیدیم، بایست از رو یا زیر چپرهای ممد رد می‌شدیم. (راستش الان دقیقن خاطرم نیست که چپر بود یا سیم خاردار. شایدم اصلن چپر یا سیم خارداری در کار نبود.)

 این‌که باغ هیدی می‌گم به‌خاطر اینه که اون موقع ها باغ هیدی حالت یه جنگل بکر رو داشت. داخل باغ تپه‌ی بزرگی بود که می‌گفتن اَبْلیو دارد. و شهرت باغ بیشتر به خاطر اون تپه بود. روبروی باغ -اون ور خیابون- که همون محل گذر ما بود، باغ ممّد بود. اما مثل باغ هیدی پر دارو درخت نبود و بازتر بود. (درباره باغ هیدی شاید بعدها بنویسم.)

از اون‌جا ما یک کیلومتری داخل می‌رفتیم تا به زمین مورد نظر برسیم. زمین در اصل متعلق به محله‌ی ما بود و لی چون به یه محله‌ی دیگه هم نزدیک بود بچه‌های اونجا هم می‌یومدن و بازی می‌کردیم. ما که دنبال سلامتی یا قهرمان شدن نبودیم. اولن بیکار بودیم، دومن شرط‌بندی می‌کردیم.

خلاصه، بازی که تمام می‌شد، اغلب از یه راه دیگه که طولانی‌تر بود اما نیاز به گذشتن از اون جنگل وسط راه رو نداشت خودمونُ هفته‌ای یک بار شایدم کمتر تا مغازه ایبرایم دای می‌رسوندیم.

"ایبرایمْ دای" دایی ما نبود؛ اما تو محله بچه‌ها اونو ایبرایم دای صدا می‌کردن. ما اون‌جا بیشتر نوشابه و گاهی وقتا کیک می‌خوردیم.

محله ما غیر از مغازه ایبرایم دای مغازه ثابت دیگه‌ای نداشت. گاه‌گاهی کسی هوس می‌کرد و با چند تا چوب مغازه‌ای می‌ساخت اما بعد از مدتی جمع می‌کرد.

 

چند سال بعد، شب عروسی رحمان که خونه‌ی برادرش برگزار می‌شد، بهبود برامون خبر آورد که ایبرایم دای از بالای درخت افتاده. ما ده، پونزده نفری می‌شدیم که خبرُ برامون آوردن و همه از دم ناراحت شدیم. کاری‌ام از دستمون ساخته نبود. فوقش 12 شایدم سیزده ساله بودم. هیچ کدوممون هم پول درست و حسابی نداشت. همون شب شایع شد ایبرایم دای مرده. ولی به‌خاطر عروسی کسی به خونواده رحمان که پدرم نداشت؛ چیزی نگفت. یه سری رفتن دنبال کارای ایبرایم دای و بقیه موندن. تا دم‌دمای صبح زدنُ رقصیدن. ایبرایم دای مرده بود و همه دیگه می‌دونستن. همه رقاص‌ها و حتی خواننده‌ها، ولی هیش کی به‌روی خودش نیاورد. بغض تو گلوی همه بود و کاریش نمی‌شد کرد. زهرا دختر ایبرایم دای یاد ندارم اون شب رقصید یانه؟ ولی بود و تا صب موند.

 

الان کلی سال از اون ماجرا می‌گذره. ایبرایم دای حالا تبدیل به مشتی خاک شده، ولی برای من و احتمالن خیلی یای دیگه هنوز زنده‌س. هنوز کسی که بهترین نوشیدنی دنیا رو می‌فروخت و هر وقت پول نداشتیم قبول می‌کرد فردا پس فردا براش بیاریم زنده‌س و داره زندگی می‌کنه.

مزه اون نوشابه‌ها هنوز زیر زبونم ِ، مزه‌ای که دیگه هیچ وقت تکرار نمی‌شه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 0:20  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 سوء تفاهم

یک‌بار شهرام آزموده در مورد تابلوهای معرفی شهرها و روستاهای تالش حرفی زد که مساله ساز شد. در واقع سوءتفاهم پیش آمد.

بنده با نظر آقای آزموده موافقم. اما حرفی که امروز می‌زنم چیز دیگریست.

 در ورودی بسیاری از مناطق تالش‌نشین تابلوهایی با چنین مضمون‌هایی دیده می‌شود: به شهر سرسبزو توریستی حویق خوش آمدید. به شهر سرسبز و ساحلی چوبر خوش آمدید و...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 0:59  توسط رستم جهانگشا  | 

 

آرام آرام غروب می‌شد و می‌خواست باران بگیرد. تازه به خانه رسیده بودم. هیچ لامپایی روشن نبود. روی پله‌ها رفته و فانوس آویزان بالای نرده‌های چوبی ایوان را برداشته و روشن کردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 0:3  توسط رستم جهانگشا  | 

کاری از استاد احمد نادعلیان

چهار جوان را اعدام می‌کردند. پنجم دبستان بودم. کیف پارسالی‌ام دستم بود. عکس سه تا خرس کارتونی داشت. یکی از اعدامی‌ها عزّ آقا بود. همانی که سال‌ها پیش خانه‌شان مستاجر بودیم. همیشه عید برایم تفنگ ترقه‌ای می‌آورد.

صندلی‌ها را کشیدند. عزٌ آقا تکان خورد و دستهایش را از هم باز کرد. زنی چادری از دور روی زمین افتاد. مادر عزّ آقا بود: خالَه. عزٌ آقا دیگر تکان نخورد و بعد گفتند تمام. مردم پول خرد می‌انداختندُ می‌رفتند و شیرزاد ِ لبو فروش آنها را جمع می‌کرد.

دیگر از او لبو نخریدم. آن روز به مدرسه هم نرفتم .

پنج سال بعد روی صورت شیرزاد چیزی رویید که علاجش در هشتپر نبود و شیرزاد که چهار دختر داشت و هیچ‌کدامشان عروسی نکرده بودند با آن برآمدگی روی صورت آنقدر چرخ دستی‌اش را هل داد تا مرد. اولین روز مرگش خانه‌شان رفتم. سومش هم رفتم. هفتم جمعیت زیادی نیامده بود، تا آخر مراسم نشستم و با چند نفر سر مزارش رفتیم. چهلمش به مدرسه نرفتم و سه بسته خرما برایش خریدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 0:14  توسط رستم جهانگشا  | 

 

باران ریزی می‌بارید طاقت ماندن در خانه را نداشت. می‌دانست مریض خواهد شد. می‌دانست تمام اعضای بدنش بعدن درد می‌گیرد. ولی دست خودش نبود. بادگیری که دو تا خط سفید روی آستین‌هایش داشت را روی پیراهن کاموای سبزش پوشید. یک هدبند برداشت و راه افتاد. می‌خواست کلاه بادگیر را روی سرش بکشد اما نکشید. شاید خجالت می‌کشید. شاید هم نه، می‌خواست باران به سروصورتش بخورد. از کوچه شیبداری بالا رفت و انتهای کوچه به چپ پیچید دیگر آسفالتی درکار نبود و پوتینش حسابی گلی شد. 5 دقیقه سربالایی کم شیب را ادامه داد. آن‌جا آب باران آبگیری درست کرده بود. 7،8 اردکِ رنگ بارنگ مشغول شنا بودند. به آبگیر خیره شد، اطرافش هیچ کس نبود. اصلن آنجا خانه‌ای نبود تا کسی او را ببیند. همه ی خانه‌های شهر زیر پایش بودند. دودکش‌های بعضی خانه‌ها دودهایشان آنقدر غلیظ بود که دیده می‌شدند. دریا اون ته ته آرام و خاکستری رنگ بود.

روبرویش کوه سبزی بود، خواست بالا برود اما دوباره به‌طرف آبگیر برگشت. اردک‌ها هنوز شنا می‌کردند. چقدر پرهای قشنگی داشتند. یاد کتاب دینی سال دومشان افتاد. دوتا پسر با پدرشان برکه پر از مرغابی را نگاه می‌کردند.

 

چرا این تصویر یادش افتاد؟ نمی‌دانست. فکر کرد حتمن نقاشی رنگارنگ اون صفحه باعث این یادآوری شده است. از نقاشی‌های رنگارنگ خوشش می‌آمد. کتاب دینی‌شان پر بود از عکسهای سیاه و کدر. ولی اون صفحه قشنگ و زیبا بود. مثل بهشت. بهشتی که همیشه توی کتاب‌ها تعریفش را خوانده،  ولی هیچ وقت ندیده بود.

محمود چرا خودشُ کشت؟ اگه منظره به این قشنگی رو دیده بود باز خودشو می کشت؟

سنگ کوچکی از روی زمین برداشت. دستش کمی گلی شد. چرخی به دست‌هایش داد و سنگ را داخل آبگیر انداخت.

توی 20 سالگی چه فکرهای ابلهانه‌ای به سرت زده؟ خودش هم نمی‌دانست. سردرنمی‌آورد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 0:48  توسط رستم جهانگشا  | 

سرش را پایین گرفته و تند تند راه می‌رفت.آب از سروصورتش چکه می‌کرد. پیراهن نازک به تنش چسبیده بود.

چه خبرته انتر ِ گه؟ مگه کوری؟ روی زمین افتاده بود. مردِ بالای سرش با چتری سیاه فحش می‌داد. تا خواست حرفی بزند مرد رفته بود. شلوار جین آبی‌رنگش خیس خیس بود. لحظه‌ای سرش را میان دو دستش گرفت.

چند بار گفتم من با تو سازگار نیستم. من و تو با هم هم‌خونی نداریم. چند بار، چند بار...

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 0:23  توسط رستم جهانگشا  | 

عکس: منصورضابطیان

حوصله‌ی صفُ دیگه نداشت. درگیر شد. فحش داد. همه را از دم فحش داد. آرامش کردم و هر طور بود خارج شدیم. سیگاری روشن کرد و روی سد ساحلی شروع به قدم زدن کردیم. گفت بشینیم. نشستیم.

سرش گیج می‌رفت.

چی شده؟

نمی‌دونم. هر وقت عصبی می‌شم از گردن به بالا شروع می‌کنه به آتیش گرفتن.

حتمن میگرن داری.

نه بخاطر ترکشایِ.

مگه هنوز ترکش تو بدنت مونده؟

آره! یه چن تایی هنوز هست. می‌گن نقاطه حساسه، نمی‌شه بهشون دس زد.

چطوری این همه سال مونده؟

اوایل که زخمی شدم می شد یه کاریش کرد. بایستی تا تهران می یومدم.

نیومدی؟

نه من بیمارستان اهواز بودم. یه کم که خوب شد سریع برگشتم.

سیگارُ روی دسته سیمانی نیمکت خاموش کرد و انداخت طرف سطل آشغال کنارش.

کجا برگشتی؟

منطقه.

منطقه؟

آره می‌دونی اون موقه ما عاشق خط بودیم.

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 0:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

هرسال این بلوا را داریم. رسانه‌های مهم دنیا خلیج فارس را خلیج عربی می‌خوانند و ما دادمان بلند می‌شود. شکر خدا نفت گران است و بیشتر این مسایل با پول حل می‌شود. خیلی‌ها هم، راه‌های خالی کردن جیب ایرانی‌ها را یاد گرفته‌اند.

بگذریم؛ ما حدیث معروفی داریم که: "آنچه برای خود نمی‌پسندی برای دیگران هم مپسند." این حدیث از صبح تا شب دهان به دهان در پنج، شش کانال صدا و سیما می‌چرخد. حالا من یک پرسش دارم. اگر نام اصیل یک منطقه مهم است، اگر ما با کسانی که با اعمال زور سعی در جعل این نام ها دارند مقابله می‌کنیم؛ پس چرا اصیل ترین و کهن‌ترین نام‌های مناطق تالش‌نشین به دستور همین آقایان عوض شده و با نام های جعلی جایگزین می‌شود و هیچ کس هم صدایش در نمی‌آید؟

کیشون‌بن شده کیش دیبی

بیلگو شده گل

سیواُو شده قره سو

نواَدی  شده آق اِولر

و ده‌ها نمونه دیگر.

 

پی‌نوشت- 11 سال گذشت. 2خرداد سال 76 چه بود و چگو‌نه شکل گرفت. هر چه بود روزهای خوبی بود. روزهایی که امید و هدف جایگزین ناامیدی و پوچی شده بود.

 دانشجویان چقدر اظهار وجود می‌کردند. روزنامه‌نگاری و نوشتن، بهترین دوران خود را سپری کرد. سیاسیون چقدر محبوب شده بودند.

یادش به‌خیر!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 0:22  توسط رستم جهانگشا  | 

کاری از هادی حیدری

معتاده.

ولی خیلی جوونه.

بدبخت. احتمالن بی‌پول شده.

شایدم قتل باشه.

قتل؟ آخه کی میاد اینو بکشه.

چه بدونم.

ولی نه اگه قتل می‌شد دیگه از روی پل عابر پیاده پرتش نمی‌کردن.

پس چیکار می‌کردن؟

لااقل می‌بردنش یه جای خلوت.

راس می‌گی خودکشیه.

آمبولانس می‌آید و جسد را می‌برند. خیل جمعیت پراکنده می‌شود. سریع خودم را می‌رسانم. سکه‌ها کمی خونی شده‌اند. اسکناس‌ها را ولی، انگار جای خشک انداخته‌اند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 0:50  توسط رستم جهانگشا  |