چند روز پیش که از میدان شهرداری رشت گذر میکردم چند پنجره زیبا چشمهایم را متوجه خود ساخت. روی ساختمان قدیمی ادارهی پست...
ادامه مطلب
دلتنگیهای نقاش خیابان چهلو هشتم
چند روز پیش که از میدان شهرداری رشت گذر میکردم چند پنجره زیبا چشمهایم را متوجه خود ساخت. روی ساختمان قدیمی ادارهی پست...
آقا! دلتنگیهایم زیاد شده
یک ساک چرخ دار می دهی؟
برو پسر!
ساک چرخ دار که اسباب بازی نیست
پسر کوچکی را ندیدی؟
چشم های غمگینی دارد،
انگار همیشه گریان است
برو بچه!
زندگی که بازیچه نیست.
صدای شکستن شیشه آمد
بچه صاحب خانه بود
صاحب خانه را تشییع می کردند.
پسر کوچکی گم بود.
خداحافظی همیشگی!
از طرفی سبکها را شناخته بودم و میدانستم کاری که من انجام میدهم کار عبثیست. وقتی یک عکاس با دوربینی ساده میتوانست آن لحظه را در کمترین زمان ممکن به ثبت برساند؛ وقتی کارهایی را که انجام میدادم صدها سال پیش نقاشان دوران کلاسیک به بهترین وجه ممکن به انجام رسانده بودند چه سود داشت کار من؟
و این طور شد که برای بار دوم نقاشی را کنار گذاشتم. البته آن اواخر، کارهایم از رئالیسم مطلق فاصله گرفته بود. رنگهایی که به کار میبردم همانی نبود که در اطرافم وجود داشت. برای هر رنگی دلیلی مختص به خودم داشتم. رنگهای نقاشیهایم مهم بودند و گاه حرفهایی هم داشتند.
چند کار فوویسمی انجام دادم تا کمی از افسرگی آن روزهایم رهایی یابم. قبل از آن و در دوران افسردگیهایم رنگها تیره بودند؛ همه چیز را تیره و کدر میکشیدم؛ قلم مو را با شدت روی بوم یا کاغذ آبرنگ میکوبیدم تا عصیانم را اندکی تسلی دهد. بعد ها که اندکی بهتر شدم همان نقاشیهای تیره را با رنگهای شادتر کشیدم.
با این وجود جزئیات همواره مرا حبس میکردند.
آن روزها علل برتری پیکاسو بر سالواتور دالی را درک نمیکردم. نمیدانستم چرا نقاشیهای سادهی پیکاسو از بومهای دیوانهکننده دالی گرانتر و پرارزشتر است. تابلوهای سالواتور دالی مملو بود از تصاویر یا به قول خودش خوابهایی که میدید و در آنها جزئیات با استادانهترین شکل ممکن خلق شده بود که بیننده را انگشت به دهان میگذاشت.
امروز کمی به جواب رسیدهام. دالی هیچگاه نتوانست خود را از بند جزئیات برهاند. پیکاسو اما رها بود و یله. خوابهایی را که میدید به رویایی دیگر سنجاق میکرد و نتیجه کوبیسم ناب بود.
بگذریم.. این روزها گاه گاهی به سرم میزند دوباره سراغ نقاشی بروم. افسردگی مدام تهدیدم میکند، زود زود افسره میشوم، حوصلهام سر میرود و دنبال لحظهای آرامش میگردم.
یادم میآید وقتی از گالریهای معروف تهران بازدید میکردم؛ دیدنِ هیچ تابلویی حتا کارهای گوگن، پیکاسو، پیزارو و... از گنجینه موزهي هنرهای معاصر مرا آنچنان ذوق زده نمیکرد. نگاه میکردم، دقیق میشدم، فیگور روشنفکرانه! میگرفتم اما ذوق زده نبودم و مثل دیگر بازدید کنندگان که از هیجان در خود میپیچیدند من عکسالعملی نشان نمیدادم. همان روزها در یکی از سررسیدهایم نوشتم دیدن هیچ تابلوی نقاشی به اندازه کشیدن یک نقاشی و اتمام کار برایم جالب نیست و حرف نادرستی نزدم.
وقتی نقاشی میکشیدم مدت زمانی که کار طول میکشید هیچ فکر غصه آوری نمیتوانست تهدیدم کند و افسردگی راهی به اندرونم نداشت.
وسوسه میشوم دوباره آن آرامش را لمس کنم هر چند میدانم که احتمال نقاشی کردنم به صفر میل میکند.
چند سالی نقاشی کردم. در دنیای رئالیستی نقاش بدی نبودم. مدتی روی چهرهها کار کردم و پرترههایی که میکشیدم جالب بود. طی دوران تحصیل همواره بهترین نقاش کلاسم و اکثر موارد مدرسه و شهر بودم. مسابقه هم کم نرفتم ولی داورهای مسابقه را هیچگاه ندیدم که کی بودند و ملاک قضاوت شان چه بود. به احتمال زیاد کسانی بودند که در تمام عمر درختها را، رنگ برگها را، رنگ نور و سایه را به همان شکل واقعی که همه میبینند دیدهاند.
فکر نکنم آن داورها هیچگاه توفیق داشتند که برای یکبار هم شده به درخت از زاویهای متفاوت با انسانهای معمولی خیره شوند و درختها را از دریچه ای رویاییتر ببینند.
حرفهایم زیاد هم بی پایه و اساس نیست آثاری که انتخاب میشدند و به مراحل بالاتر میرفتند گفتهام را ثابت میکند.
دورهی دبیرستان نقاشی را به کل کنار گذاشتم. هرچه قدر نقاشی به من نزدیک میشد محلش نمیگذاشتم و نتیچه ضرری بود که دیدم. ضرر کردم بسیار هم ضرر کردم.
وقفهی بیخیال شدن نقاشی سالیان درازی به طول کشید تا این که چند سال پیش دوباره فرصتی دست داد و نقاشی به خلوت زندگیام راه پیدا کرد.
روزها و روزها تمرین میکردم، اتد میزدم، طرح میکشیدم، با رنگها بازی میکردم و در نقاشی چهره پیشرفت شایانی داشتم.
در همین دوران شروع کردم به خواندن تاریخ هنر، نقاشی دیروز، امروز، سبکها و.... و نتیجهی این خواندنها کنار گذاشتن دوباره نقاشی بود.
چه طرحهایی میکشیدم؟ نقاشیهایم چه موضوعاتی را شامل می شد؟ موضوعات زیاد بودند که ذکرشان سودی ندارد.
چیزی که مرا آزار میداد دیدی بود که از کودکی با آن پرورش یافته بودم. معلمها، پدر، مادر، جامعه همه و همه در این نقطه ضعف من شریک بودند.
در نقاشی هیچگاه نتوانستم از قید و بند خطوط رئالیستی طرح خود را برهانم. جزئیات بیکران دنیای واقعی مرا در خود ذوب میکرد. آن ولنگاری و حس آزادگی و رها کردن بی قید و بند تخیل، که لازمه نقاشی مدرن بود، در من وجود نداشت.
روزهای زیادی برای رها کردن این بند به طبیعت پناه بردم. به روستاهای اطراف زیاد میرفتم. اغلب نقطه مرتفعی را که به یک روستا یا چشمانداز اشراف داشت، انتخاب کرده و شروع میکردم به نقاشی.
اصرار داشتم مدلهایم و لحظهای که اثر خلق میشد از آن خودم باشد و آن لحظه را خودم کشف کنم. تمام این تلاشها نتیجهای جز شکست برایم نداشت. رقیبی نداشتم و تنها رقیب من بودم و چیزی که در آرمانم جستجویش میکردم.
شروع به طراحی از دورنمای منظره میکردم و وقتی به یکی از درختهای طرح میرسیدم شاخههای پیچ در پیچ، رنگهای گوناگون، شکلهای متفاوت مرا غرق در جزئیات میکرد. نمیتوانستم از این جزئیات جادویی دست بکشم. درختها مرا طلسم کرده بودند.
ادامه دارد...
ایستگاه هشتپر-رشت (قسمت پنجم)
اگر پیراهن تترونم نبود حالا تمام بدنم خیس شده بود؛ اما درون این پیراهن یک احساس خنکی به من دست میدهد. قدیمی است، بیکلاس است، اما برای چنین روزهایی بد نیست...
ایستگاه هشتپر-رشت (قسمت چهارم)
به اطرافم نگاه میکنم تا کسی متوجه زمزمههایم نشود. میدانید که... گاهی یک تاکسی نگه میدارد و مسافری یا مسافرانی از آن پیاده میشوند. هم میخواهم مسافر رشت باشد، هم نه. مسافر رشت باشد حرکت میکنیم در عوض پیلهای که به دورم کشیدهام شکستهمیشود...
ایستگاه هشتپر-رشت (قسمت سوم)
بار دیگر درهای دو طرف اتومبیل را باز کردم تا هوا جریان پیدا کند. مثل بار اول نشد. فکر کنم تابش مستقیم آفتاب دلیلش بود. باید خودم را با کاری مشغول میکردم . شروع کردم به زمزمه ترانههایی که میدانستم. "مثل تموم عالم" ِ مهستی را زمزمه کردم، بعد سراغ "زندگی آی زندگی خسته ام خستهام" از شکیلا رفتم. از هایده خواندم: دلخستهام از عالم دلبستهام به ساقی
صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی
عجب آهنگهای زیبایی...
امروز در لابهلای وب گردیهای بیهدفم به مطلب جالبی برخوردم. ذهنی خلاق چند نمونه از شعر شاعران مشهور را به عنوان جایگزین پیغامگیرهای مختلفی که استفاده میکنیم؛ پیشنهاد داده بود.
خیلی خوشم آمد و حیفم آمد شما هم بیبهره بمانید.
پیغام گیر فردوسی
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
ایستگاه هشتپر-رشت (قسمت دوم)
بعد از چند دقیقه یک نفر دیگر هم آمد و بغل دستم نشست؛ راننده پراید گفت: یه نفر میخوام و مرد بغل دستیام به طرف پراید رفت و حرکت کردند.
سرنوشت آدمها جالب است. یک لحظه تصمیم مرد بغل دستیام میتوانست زندگیاش را تغییر دهد...
جملهای بیسروته
نامفهوم
و پوچ را
اسمت
به شعر بدل میکند.
پی نوشت-۱
دکتر آسوبار را گرفتند
ساختمانش
در ملاء عام
به آسمان تجاوز کرد!
ایستگاه هشتپر-رشت
به ایستگاه سواریهای هشتپر-رشت که رسیدم ساعت 10 شده بود. پیراهن تترونِ رنگ روشنی پوشیده بودم که گرما زیاد اذیتم نکند. یا باید تی شرت می پوشیدم که حوصلهی جر وبحث با اداره ها رو نداشتم، یا باید به این پیراهن اکتفا می کردم...
مهستی میخواند. یک ویدیوی بسیار قدیمی است. نمیدانم چه سالیست. ولی مهستی خیلی جوان است. موهایش را به طرز زیبایی آراسته؛ لباس بسیار برازندهای پوشیده که حاکی از نهایت خوشسلیقگی یک زن است. انگار بانوی شرق است. وچقدر شرقی بودن در او موج میزند.
یاد دخترهای این روزها میافتم. مانتوهای چسبانی که کل برآمدگیهای بدن زن را به شکلی شهوانی در معرض دید میگذارند و روسریای که به اجبار موها را پوشانده است.
نه اشتباه نکنید. من با این دخترها کاری ندارم. خودشان میدانند چطور لباس بپوشند. زن آن قدر ارزش دارد که به شعور و تشخیصاش در چگونگی لباس پوشیدن احترام گذاشت.
فقط برای من سوال است آیا لباسهای مهستی با موهای باز که انسان را یاد زن اثیری میاندازد و نهایت زنانگی و وقار را یادآور می شود، بهتر است یا لباسهای عجیبی که این روزها دختران میپوشند و سرشان را هم با روسری میپوشانند؟
راستی به کجا رسیدهایم؟
پینوشت1- یه ترانه از مهستی هست که دوستش دارم بد نیست شما هم بشنوید.
چند ساعتی میشه زل زدم به عکس. سیاوش میخنده. تو هر دستش یک بیل هست. من دستهایم را به کمر زدهام و به طرف دوربین نگاه نمیکنم...
سلام

اول- منصور بنیمجیدی شاعر پیشروی آستارا در گذشت. 53 سال عمر کرد و سرطان رابطهی این جهانیاش را قطع کرد.
خبر تکمیلتر.
اینم وبلاگ خود منصور.
عکس هایی از مراسم بزرگداشت منصور.
دوم- اگه فیلم قیصر شاهکار مسعود کیمیایی رو دیدید تو این فیلم یه هنرپیشه هست که آقایی میکنه و "فرمون" رو تو تاریخ سینمای ایران به اسمی جاودان بدل میکنه. این شخص کسی نیست جز ناصر ملک مطیعی.
مدتها از او بیخبر بودیم. تازهگیها مصاحبهی بسیار جالبی از او منتشر شده میتونید برید اینجا و مصاحبه رو بخونید. فکر کنم ارزش داشته باشه. من که خیلی خوشم اومد.
سوم- خیلیها هستن که عکس رو دوست دارن. خیلیها هم عکاسی رو کمی جدیتر دنبال میکنن. خود من فکر کنم از اونایی باشم که برای دنبال نکردن عکاسی باید حساب پس بدم! مثل خیلی از کارهای نکردهی دیگَم!
به هر حال یه عکاس ترک به شما معرفی میکنم که عکسهاش شاهکاره (البته از نظر من). فکر کنم دیدن عکساش خالی از لطف نباشه. مخصوصن قسمت "برای پدرم" پر از حس شرقیه.
خروس
با صدای بلند
به قرن بیست و یک
میخندد
دیوارهای گِلی
خیام را
زمزمه میکنند
شاملو مهمان ماست
"دخترانِ دشت
دخترانِ انتظار"
میخواند
غمهایم را
در پارچهی کوچکی پیچیده
و از درخت
میآویزم.
پی نوشت1- مَکَشْ یکی از ییلاقات تالش است.
پینوشت 2- باران چون دستگاه شوک قلب اقتصاد تالش را به تپش واداشت.
پینوشت ۳- دختران دشت! دختران انتظار! دختران امید تنگ، و آرزوهای بیکران درخلقهای تنگ! و... یکی از شعرهای بسیار زیبای احمد شاملو ست. نام شعر "از زخم قلب «آبایی»" میباشد.
قدم میزنم. خیابان سد ساحلی را به طرف بالا طی میکنم. از اتاقم فرار کردهام. تمام اتاق بوی گند میداد. چند روز پیش بالا آورده بودم و حالا بوی گندش همه جا را گرفته...
چهارشنبه دیدار آخرمان بود. نیم ساعتی با هم ماندیم. بوسیدمش و آرام آرام چشمهایش بسته شد و مرد...
امروز یه فیلم دیدم. وقتی میگم امروز، منظورم جمعه است. اسم فارسی فیلم میشود: جلو بیفت.
"آنتونیو باندراس" همون هنرپیشه معروف اسپانیایی...
مرد کنار دستش به خوابی عمیق فرو رفته.
ظاهر اتوبوس بد نیست اما صندلی گردنش را آزار می دهد و پسر خوابش نمیبرد.
راننده چهارچشمی حواسش به جاده است تا گردنه کوهین را رد کند.
دو صندلی جلوتر، دختری چشمچران مدام بلوتوث میفرستد. از چند ساعت پیش تا حالا چند بلوتوث برایش آمده و او فقط همان بلوتوث اول، که رقص چند دختر بود را نگاه کرده است.
در صندلی سمت راست، مرد و زنی میان سال نشستهاند. به ظاهر در خواب هستند؛ زن چادر روشنی رویش کشیده و موهایش را به رنگ حنا درآورده. از موقع حرکت، مرد میان سال دوبار بلند شده و از باربند چیزی را برداشته، دقیقهای به آن خیره شده و دوباره سر جایش گذاشته؛ انگار عکس آم.آر.آی است.
مهستی آرام میخواند: تو آخرین طبیبی که لحظههای آخر به داد من رسیدی... و شاگرد برای راننده چای میریزد.
برف پاککن ها تند تند برف را کنار میزنند و بارش برف شب را کمی روشن ساخته است.
سگ همسایه واغ واغ کرد. پسری که آنجا بود تکه نانی انداخت و سگ لحظهای ساکت شد. پسر که رفت، دوباره واغ واغ شروع شد.
رکسانا با ناز و عشوهی همیشگی از کوچه رد میشد...
وطن جان چطوری؟ میدونم حال و روز چندان خوبی نداری. میدونم سالهاست تو هم پناه بردی به آلبوم ها ی خاطرات. میدونم دم به دم نقشهی جغرافیایی پرشین بزرگ رو نگاه میکنی و آه می کشی که چی بودی و به کجا رسیدی.
این ها رو می دونم وطن عزیز...
ولش کنین؛ چیکارش دارین؟
هیچی مظاهر.
پسری که مثل لاتها راه میرفت و شلوار لییِ "ایزی" پوشیده بود گفت: به تو چه؟
سرش را جلو آورد و گفت: منو می شناسی؟
نه، سگ کی باشی؟
مظاهر خم شد و زیر دوخمش را گرفت پسر را روی دستهایش بلند کرد...
سلام شورا خانم ؟
علیک. بفرمایین.
درسته شما میخواین مجسمهی رستم کلاچرمینه رو جابهجا کنین؟
بسما... الرحمن الرحیم. با عرض سلام و درود...
.
.
.
با سلام به نماینده غیور تالش در مجلس جناب آقای محمود یاوری و سلام خدمت تمام...
معذرت میخواهم خانم الان شما یکساعته دارید سلام و درود میفرستید مجلهی ما اگر تمام صفحاتش را هم به مقدمه شما اختصاص دهد باز صفحه کم میآوریم لطفن کمی خلاصه کنید.
چی را خلاصه کنم برادر جان ما بهخاطر این مقدمههاست که زندهایم. تازه...
ببخشید خانم سوال را تکرار میکنم آیا شما درخواست کردید مجسمه رستم کلاچرمینه منتقل شود؟
بله. امر.
میشه توضیح بدین منظور شما از این کار چیست؟
ما در راستای همدردی با ملت غزه این کار را میکنیم.
ببخشید متوجه نشدم غزه چه ربطی به کلاچرمینه دارد؟
ببینید بنده رییس چند تا کمیسیون شورا هستم. بنده فوق لیسانس مهندسی جامعه شناسی دارم و میتونم از تموم خونههای هشتپر عوارض بگیرم.
خب بعد؟
اولن حواستون جمع کنید و سوال های الکی ملکی نپرسید. دومن ملت عراق وقتی هنوز برق ندارند چه نیاز است ما اینجا مجسمهی نوری داشته باشیم سومن این رستم بدآموزی دارد.
ببخشید بدآموزی رستم از چیست؟
اولن جمله قبلی بنده هنوز تموم نشده. ما در سال گذشته فقط توانستیم 40 میلیون به ملت ستم دیده عراق کمک کنیم که رقم فاجعه باری است و باید از راه صرفهجویی رقم را به 400 میلیون برسانیم. دومن چه معنی میدهد یک مرد سوار بر اسب نیمه شب وسط شهر بدرخشد؟ این همه دختر تو این شهر است. خب اینها تیرهایی هستند از جانب غربیها.
پس شما با درخشش رستم مشکل دارید؟
نخیر بنده با خیلی چیزهای دیگر رستم هم مشکل دارم.
مثلن؟
ببینید برادر! لباسهایی که رستم پوشیده همه رنگارنگ و تبلیغ مظاهر فساد است.
پس مشکل شما بیشتر با لباس رستم است؟
برادر عزیز! مشکل زیاد است، موهای بلند رستم مظهر و نماد جلفی و کفر است. تازه آنها را با روبان هم بسته است.
خواهر جان! پس مشکل اصلی شما موهای رستم است؟
مسایل دیگری هم هست. ما در حال صرفهجویی هستیم؛ چه معنی میدهد رستم از دو اسب استفاده کند؟ مگر یک اسب کافی نیست؟
پس مشکل اصلی صرفهجویی است؟
اولن حواستان را جمع کنید برادر جان! بنده رییس چند کمیسیون هستم. دومن وقتی رییس جمهور را میخواهند بدزدند خب وجود چنین مجسمههای تابلویی گرای ما را به دشمن میدهد.
پس مشکل اصلی مساله استتار است؟
لطفن ضبط صوت را خاموش کنید.
آپرکات چپ، آپرکات راست، هوک چپ، هوک راست. آبچاکی، رقص پا. صداهای ناهنجاری از ضبط صوت به گوش میرسد...
پینوشت 1- این نوار صوتی را هنگام شنا در دریای کاسپین پیدا کردم.
پینوشت 2- امروز با خبر شدم گزارشگر فوق یک هفته است که در بیمارستان پورسینا بستری میباشد.
استادابوالفضل بیهقی ثانی
شمعدانیها
مثل نهنگها
خودکشی دستهجمعی کردند
پنجره افسرده شد.
سطل آشغال
پر است از
ته ماندهی
افسردگیهای روز
صدای یک موتورسیکلت
یاد تو را
تکه تکه میکند.
عاشقانهها رنگ باختهاند
دروغها
لخت و عریان
پرسه میزنند
زنی
از طبقهی چهار
در خود تنیدنم را
میخندد.
برف سنگینی میبارد.
همسایهی ما مشغول اسبابکشی ست؛ از کوچه و از شهر میرود. سی سال با هم همسایه بودیم و یک زمانی عاشق دخترش بودم. حالا خانهاش را فروخته، میرود و شاید تا ابد نبینمش. پدرم از خرید خانهای که همیشه دنبالش بود، بسیار خرسند است.