تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

 

پارک کرده و داخل ماشین پراید نشسته است صدای بلند پخش به گوش می‌رسد سرش را میان دست‌هایش گرفته و لحظه‌ای دیگر پیاده می‌شود  چتر را باز می‌کند تا باران به موهای خیسش نخورد و بی‌هدف در خیابان به راه می‌افتد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 0:58  توسط رستم جهانگشا  | 

 

کلاه حصیری در دست راستش بود و داس درو در دست چپش. هنوز زمان زیادی باقی مانده است.

امروز کجا خواهم رفت؟ با چه کسی نهار خواهم خورد؟ تا نزدیک خانه‌ مرا خواهد برد؟

روی جدول کنار خیابان می‌نشیند و کلاه را روی زانوانش می‌گذارد.

اگر تا خانه برساند خیلی خوب می‌شود. خود درو زیاد سخت نیست؛ بعد از کار، پیاده تا خانه رفتن یا منتظر ماشین ماندن عذاب‌آور است.

هنوز زمان زیادی باقی مانده است تا آفتاب طلوع کند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 0:11  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در گوشه‌ی پنجره

تار عنکبوت

آفتاب را حبس کرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 18:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

یک بشقاب خالی و یک لیوان که تا نصفه چای دارد. کتابی گوشه‌ای از اتاق به پشت افتاده است.

 صدای برخورد باران به سقف حلبی، صدای مجری‌های گوناگون تلویزیون که زود زود عوض می‌شوند؛ یکی ساعت 1 بامداد را اعلام می‌کند، یکی به عربی حرف‌هایی می‌زند، یکی از المپیک می‌گوید و.... سپیده امروز چقدر دیر کرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 0:50  توسط رستم جهانگشا  | 

 

خیابان شلوغ است؛ بچه گریه می‌کند و مادر اورا می‌زند؛ بچه بلندتر می‌گرید؛ مادر فریاد می‌زند: دارد که دارد مگر ما دوچرخه داشتیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 16:24  توسط رستم جهانگشا  | 

 

چاقوی برنده نقد یا؟

مدتی‌ست وبلاگی با نام نقدستان تالش شروع به فعالیت کرده و هدفش را  "موشکافی و بازبینی فعالیت های تالشان و حرکت آن ها و پیشرفت تالش" دانسته و ادعا کرده: "بنابراین با کسی رودر بایستی و تعارف نداریم و... جامعه ی تالش از نبود یک جریان نقد قوی رنج می برد و...."

نویسنده یا نویسندگان این وبلاگ در قسمت پیوندهای روزانه، "حرف‌های رستم جهانگشا" را به عنوان "وبلاگ دیگر من"، معرفی کرده‌اند که دروغ محض است و بنده هیچ رابطه‌ای با وبلاگ نقدستان تالش ندارم.

 جای تاسف دارد کسانی که هدف خود را پیشرفت تالش می‌دانند کار خود را با دروغ آغاز کنند. مسلمن چنین اشخاصی نه تنها هیچ علاقه‌ای به پیشرفت تالش ندارند بلکه هدف نخست آن‌ها ضربه زدن به تالش و تالشان می‌باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 14:22  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سوم مرداد است. آفتاب چه زرد و قشنگ طلوع می‌کند. هوا خوب و زیباست. 5 نفر مضطرب داخل ماشین پراید به سوی محل حادثه می‌روند.

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 13:57  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 

رفتارش در فرودگاه بسیار متمدنانه بود. به نظر می‌رسید تاجر خیلی ثروتمندی است. مرد خود ساخته‌ای که سفر از ملزومات زندگی‌اش محسوب می‌شود.

سوار هواپیما که شدم و صندلی خودم را پیدا کردم مرد در ردیف 8 و صندلی کنار پنجره نشسته بود. عجب پس من در کنار او باید بنشینم نشستم و کیفم را جابه‌جا کردم.

دقایق سپری شدند تا این‌که خلبان خیر مقدم گفت و مهماندار برای توضیح درباره‌ی نحوه استفاده از درهای خروج اضطرای و ماسک گاز و... در جلوی هواپیما ایستاد. لحظه‌ای دیگر مهماندار به صورت پانتومیم حرکت‌هایی را اجرا می‌کرد تا مسافران نحوه استفاده را بهتر یاد بگیرند؛ که مرد اولین اظهار نظرش را کرد:

‌‌Koskesh ha  دیوانه شدند حرکت کنید دیگه.

نیم نگاهی به او انداختم و تا اتمام پرواز هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد.

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 22:24  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نه حرفم حرف است و نه نگاهم نگاه. چه فکر می‌کنی تو؟ که با یک انسان با شخصیت طرفی؟ با یک روشنفکر طرفی؟ نه عزیزم! این‌ها همه در کتاب‌هاست. من گرسنه‌ام و نهار می‌خواهم تو هم آزادی هر طور دلت خواست فکر کنی.

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 0:5  توسط رستم جهانگشا  | 

     یک

      دو

      سه

      چهار

      پنج

      شش

       هفت

       هشت،

       هشت ثانیه

        زمان زندگی

   بعد از قطع شدن گردن است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 22:24  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 

سال‌های زیادیست وقتی یک تیم ایرانی در مسابقه‌ای بین‌المللی شرکت می‌کند دودلم. دودل می‌شوم که طرفدار تیم ایران باشم یا تیم حریف!

در ورزش‌های انفرادی این سرگیجه بیشتر می‌شود و گاهی دچار افسردگی‌ام می‌سازد که چرا در چنین دوره‌ای روزگار سپری می‌کنیم؟

و آیا روزگار کنونی ما جزو بدترین روزهای گذشته بر مردمان این سرزمین بوده است یا خیر؟

 

یک طرف وجودم که این روزها بسیار تحلیل رفته است می‌گوید دعا کن، دعا کن این جوان ایرانی پیروز شود شاید آینده‌اش بهتر گردد  شاید ملت افسرده‌ات مثل آدم‌های فیلم "مهمان مامان" برای یک روز هم که شده شادی را تجربه کنند و بخندند. می‌گوید هم‌وطنانت را ببین که با چه شور و شوقی از اقصا نقاط دنیا خود را به ورزش‌گاه رسانده‌اند تا پیروزی هم‌وطنشان را جشن بگیرند. آنهایی که سال‌هاست شاید به اجبار دور از کشور هستند. ظاهرن در دنیای مدرن‌تری زندگی می‌کنند ولی همواره خلائی را در وجودشان دارند که با هیچ داروی مدرنی تسکین نمی‌یابد.

خصوصن نسل اول مهاجران که زندگی‌شان چون جزیره‌ای در میان امواج دریا سپری گشته و درحال غرق شدن است. برای شادی این هم وطنان هنوز رمق کوچکی در این سوی ذهنم باقی‌مانده است که ناامیدانه فریاد می‌زند: زیر بگیر فردین تو می‌توانی.

 

اما این پیروزی روی دیگری هم دارد که آزار دهنده است. اگر با پیروزی چند ساعتی یا چند دقیقه‌ای خوشحال می‌شوی با شکست، روزها و روزها باید غصه بخوری.

انواع اقسام مدیران دون‌پایه می‌آیند و از سیستم مدیریتی درست خود دم می‌زنند. مجری‌های چاپلوس، چاپلوسی می‌کنند و بسیاری: من آنم که رستم بود پهلوان را جار می‌زنند.

این روی سکه تحملش سخت است. وقتی می‌دانی مدیریت ورزش مثل اکثر مدیریت‌های دیگر بیمار است. وقتی می‌دانی در ورزش، مدیریت حاج‌آقایی حرف اول را می‌زند و هیچ اثری از مدیریت درست و اصولی دیده نمی‌شود؛ آن وقت این سیستم بیمار با استفاده و بهتر بگویم سوء استفاده از نخبه‌های ورزش ضعف‌هایش را پوشش می‌دهد و با قدرت بیشتر که دهان مخالفان را نیز می‌بندد به راه کج خود ادامه می‌دهد

پس اگر "سوریان" می‌بازد و تو ناراحت می‌شوی و حق را هم به او می‌دهی که شایسته پیروزی بود؛ باز باید دهان ِ قلبت را گل بگیری که ساکت باشد و حرف نزند و فقط مغز تصمیم بگیرد تا این شادی صندلی مدیریت آن مدیران بی‌سواد و رانت‌خوار را محکم‌تر ‌نکند.

 و با قدرت سرت داد بزند: نه، تو نمی‌توانی شاد باشی ای مرد جهان سومی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 14:6  توسط رستم جهانگشا  | 

 

عجب کلاهی سرت رفته و چقدر دیر دانستی. 30 سال. خیلی دیر است فقط باید کنار بیایی و غصه نخوری.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 12:53  توسط رستم جهانگشا  | 

 

رییس در تابستان کت‌و شلوار می‌پوشد، ریش می‌گذارد، حرف‌های مهم می‌زند، شوخی نمی‌کند، به صورت اسلوموشن صحبت می کند.

 برای خودش عالمی دارد این مرد کوچک جهان سومی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 0:4  توسط رستم جهانگشا  | 

 

راه، راه، راه، پس کی تمام می‌شود این مستند "راه"؟

مرد تازه رسیده است؛ خسته است و پسر بزرگش، عاشق مستند راه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 22:18  توسط رستم جهانگشا  | 

 

روزنامه خبرهای بد تلویزیون را روز بعد می‌نویسد. دوستم همیشه می‌گوید: دیوانه چرا پولت را دور می‌ریزی؟

طفلک هنوز نمی‌داند من تلویزیون ندارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 0:6  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ای قالیچه خاکستری رنگ! تلویزیون سونی! دی وی دی سامسونگ! در ِ سفید! خواهشی دارم؛ می‌شود افسردگی‌هایم را 3 ساعت نزدتان امانت بگذارم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 17:38  توسط رستم جهانگشا  | 

 

شادی‌های یک شب در ته استکان‌ها و زیرسیگاری‌ها آرمیده‌اند و مردِ بیدار از چارچوب پنجره به چراغ‌های خاموش شونده‌ی شهر نگاه می‌کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 0:6  توسط رستم جهانگشا  | 

 

برای لمس لذت پسر با شتاب گذشت. مرد، خندان چشم‌هایش به او افتاد و اشک سراسر صورتش را پوشاند.

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 17:40  توسط رستم جهانگشا  | 

 

بنزین گرون شده، معرفت که هست.

معرفت؟

بشین خانم مجانی می‌رسونمت.

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 0:1  توسط رستم جهانگشا  | 

 

یک‌سری حرف‌های چرند می‌گوید، یک‌سری فرمول‌های پرت می‌نویسد، یک‌سری سوال‌های چرت می‌پرسد و از کلاس خارج می‌شود.

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 0:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

اعتراض!؟ برای چی؟ اینجا این شکلیه، الان چند هزار سالِ که این شکلیه. طور دیگری هم ممکن نیست. میل خودتِ می‌تونی بری یا بمونی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 0:10  توسط رستم جهانگشا  | 

 

اردک سرخوشانه زیر باران بازی می‌کند. خروس در پناه برگ‌های درخت، خیس و لرزان و سرپایین ایستاده است. از پنجره به آن‌ها نگاه می‌کنم و روی شیشه شکل‌های جورواجور می‌کشم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 0:5  توسط رستم جهانگشا  | 

 

افسر جوانی سر چهار راه ایستاده؛ قد بلند و لاغر اندام است. سه‌ ستاره‌ی هر شانه‌اش را، انگار تازه دوخته‌اند. برگ جریمه‌‌ای در دستش دیده می‌شود.

در 10 متری او و زیر تابلوی توقف مطلقن ممنوع پژوی آلبالویی رنگی پارک است. پسر و دختری داخلش نشسته‌اند. افسر جوان مچش را بالا می‌آورد و به ساعتش نگاه می‌کند.

ساعت هفت‌ونیم غروب است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 1:34  توسط رستم جهانگشا  | 

پسری که بغل دست راننده مینی‌بوس نشسته بود گفت چرا شغل قبلیتُ ول کردی؟

راننده بدون این‌که به طرفش نگاه کند گفت: شغلی قبلی رُ ولش.

پسر گفت: این شغل کجا اون کجا.

راننده دوباره با همان حالت گفت: ولش کن. انگار نمی‌خواست زیاد درباره شغل قبلی‌اش صحبت کند. با این‌حال ادامه داد: سرمایه می‌خواست که نداشتم.

بغل دستی گفت: با همون ناصر تا می‌کردی تا پولی دستتُ  می‌گرفت.

راننده گفت: نشد دیگه.

پسر: چند سال تراشکاری کردی؟

11 سال.

پس کارُ یاد گرفته بودی.

رانننده چشم‌هایش برقی زد،  به طرف پسر برگشت: بله، کار من تخصصی بود. قطعاتی که من می‌ساختم کار هر کسی نبود.

بایست تو همون کار می‌موندی. رانندگی که شغل نیست زود خسته می‌شی.

راننده شانه‌اش را بالا انداخت و دیگر حرفی نزد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 12:55  توسط رستم جهانگشا  | 

چاییت‌ُ چرا نصفه گذاشتی؟

نه، می ..

تو که مقصر نبودی؛ حالا به جهنم، اتفاقیه که افتاده. زن بیشتر از دانه‌های شن ریخته تو مملکت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 1:3  توسط رستم جهانگشا  | 

 

آن احمق فکرهای خنده‌داری دارد؛ خوش‌تیپی، خوش‌پوشی، خوشبختی.

همیشه به او حسادت کرده‌ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 13:35  توسط رستم جهانگشا  | 

 

خیابان‌های پردست‌انداز

و تکه‌های اعصاب

که رویشان پخش است.

سرعت‌گیرهای بی‌پایان

 با عابران باستانی

بوق‌های مکرر

ترافیک، رئیس، معاون، زیر دست..

دندان‌های شهر

نیاز به عصب کشی دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 0:1  توسط رستم جهانگشا  | 

یک روز زمستانی روی پل گالاتا- عکس از جیلان عکاس شهیر ترک

رودربایستی دارد

این آینه‌ی محجوب اتاقم

انگار نه انگار

زمستان است

مسیر چشمه

صد پیچ و خم دارد

و صورتم پر شده از هزار راه‌ِ بی‌مقصد

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 17:8  توسط رستم جهانگشا  | 

 

موشتاقَلی

 

موشتاقَلی قدکوتاه و فرز بود. یکی از دلایل معروفیت او خرش بود. تنها کسی که در روستا خر داشت او بود. هر وقت خر شروع به عر عر می‌کرد تمام روستا متوجه می‌شد.

آن‌روزها حداکثر 10 ساله بودم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 17:28  توسط رستم جهانگشا  | 

هزار و یک شب

 

موهایش فرفری است. چشم‌های بیرنگی دارد و تن صدا و لهجه‌اش جذاب و شیرین است. وقتی من حرف می‌زنم او هم شروع می‌کند به حرف زدن؛ بیشتر جواب سوال‌های مرا می‌دهد.

شهرتش خاتمی است همین خاتمی بودن باعث شده اسمش از خاطرم نرود. موقعی که با سمند زرد رنگش حرکت کردیم اول کمی با موج‌های رادیو ور رفت. بیشتر به ترانه‌های عربی گوش می‌داد شاید منتظر بود من هم اظهار نظری کنم که نکردم. بعد از بیست دقیقه رادیو را روی فرکانس رادیو فردا گذاشت و تا پایان سفر هشت ‌ساعته‌مان همان‌جا ماند. میانه‌های راه گوینده رادیو گفت با عباس معروفی نویسنده "سمفونی مردگان" مصاحبه‌ای کرده‌ایم که بعد از چند دقیقه تقدیم حضور می‌گردد.

 

تا این لحظه من نسبت به رادیو، ترانه‌ها و اخبارهایش بی‌تفاوت بودم. نام "معروفی" که آمد مشتاق شدم تا با دقت گوش فرا دهم و ببینم عباس چه می‌گوید. آن چند دقیقه سپری شد و نوبت به عباس معروفی رسید. مثل این‌که برای انجام یک سخنرانی به میلان رفته و مصاحبه هم همان‌جا صورت گرفته بود. تا مصاحبه شروع شود خش خش رادیو هم زیاد شد و تشخیص صدا سخت گردید.

عجب بدشانسی مزخرفی. 5 ساعته داره ترانه و خبر پخش می‌شه این یکی رو که ما دوست داریم این طور شد.

چند لحظه بعد اوضاع کمی بهتر شد و صدای عباس معروفی را شنیدم. درباره شهرزادِ هزار و یک شب حرف می‌زد.

"شاه حالت روانی پیدا کرده بود هر شب برایش دختری از نقاط مختلف شهر می آوردند و شاه شب را با او می‌گذراند و صبح دستور می‌داد دختر را سر به نیست کنند. این موضوع ادامه داشت تا این‌که اعلام کردند دیگر در شهر دختری نمانده جز شهرزاد دختر وزیر.

خبر را برای شهرزاد آوردند و او راهی پیشنهاد داد."

 

حرف‌های "معروفی" که به این‌جا رسید دوباره آن خش‌خش، صدا را مخدوش کرد خواستم بگویم آقای خاتمی کمی موج را بچرخان که حرف در دهانم ماند خاتمی با عجله دست راستش را به طرف موج برد و همزمان صدای رادیو را نیز اضافه کرد. عجب اتفاق جالبی. پس خاتمی یک راننده خونگرم که شاید پنج کلاس بیشتر سواد نداشت می‌توانست پای صحبت عباس معروفی بنشیند و لذت ببرد.

دل به دل راه دارد. تازه خاتمی که بیشتر ترانه دوست داشت چه طور برای شنیدن حرف‌های عباس معروفی این‌قدر مشتاق بود. پس می‌توان یک فرد عادی را هم به پای قصه‌خوانی کشاند. باید خصوصیات خواننده را دانست. باید دانست چگونه با او حرف زد و به او چه گفت.

معروفی این‌بار با قدرت بیشتری ادامه داد: شهرزاد به شاه گفت مرا نکش هر شب...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 17:45  توسط رستم جهانگشا  | 

 

                    جایزه ادبی استاد شفیقی و اظهار نظر جالب فرماندار تالش

اصولن ادعا کردن کار راحتی است اما اثبات ادعا چندان هم راحت نیست. مثلن من می‌توانم ادعا کنم دکتر هوشنگ امیراحمدی دیروز از سیا پنج تومن پول توجیبی گرفت؛ اما این که ادعایم را اثبات کنم کار من نیست. مثال زیاد است که خواهش می‌کنم بی‌خیالش شوید...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 17:44  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ماهنی، رقص، زندگی

خوشبختانه فرصت دیدار از جمهوری آذربایجان را داشته‌ام. در شهرهای آن کشور گشته و با مردمانش صحبت‌ها کرده‌ام. آذربایجانیها از نظر من افرادی مهربان هستند. آن‌ها بیش از آنکه به سیاست علاقه‌ای داشته باشند در فکر دقایقشان هستند که چه طور با شادی سپری کنند. به شعر، موسیقی، رقص و آواز، پول و شراب دلبستگی شدیدی دارند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 11:35  توسط رستم جهانگشا  |