تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم


پیکان از رده خارج است. سوخت بالا، نمای بد، استحکام ضعیف. آخرش 500 تومان می‌توانم بدهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 17:24  توسط رستم جهانگشا  | 

اول: صدا و سیما دیروز اعلام کرد: به علت تماس‌های مکرر بینندگان و مردم فهیم و عزادار ایران اسلامی برنامه‌های عادی صدا و سیما خیلی زود قطع می‌شود تا مردم به طاعات و عبادات خود بپردازند.

 

 می‌گم یا اعتقادات مردم خیلی ضعیف شده که با دیدن برنامه‌ها -اون‌هم چه برنامه‌هایی- طاعات و عبادات خودشون رو تعطیل می‌کنن؛ یا صدا و سیما فکر کرده بعد از افطار دروغ گفتن روزه رو باطل نمی‌کنه.

 

 

دوم: رییس جمهور هم قبل از سفر به نیویورک فرمود:

دولت یک شاهی از حقوق ملت را تضییع نخواهد کرد.

حالا شاهی چی هست، یا کی هست رو دیگه من نمی‌دونم.

 
 

سوم: خاک و ریشه‌ی امیر فولادی را هم از دست ندهید. بی‌نظیر نوشته امیرخان ما.


+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 16:16  توسط رستم جهانگشا  | 

در ارسی کسی هست. پدر کنار پنجره به حیاط می‌نگرد. ساعت تیک تاک می‌کند و باران می‌بارد.

 

به ساعت، به باران، به سقف‌های سفال‌پوش غبطه‌ می‌خورد.

 

صدای بوق می‌آید، پنچره کثیف است، صبح باید زود برخیزی و از باران هیچ خبری نیست.

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 1:21  توسط رستم جهانگشا  | 


پاییز

بارونا‌ی شهریور که شروع می‌شه پاییز هم آروم آروم خودش رو نشون می‌ده. تابستون نگاهی به گذشته و دیروزش می‌ندازه و می‌دونه که بایست بره. کجا؟ ما که نمی‌دونیم. یکی می‌گه می‌ره جنوب، می‌ره پیش زمستون، دود می‌شه می‌ره هوا و...

یادش به خیر! یه زمونایی وقتی تابستون تموم می‌شد و ما برمی‌گشتیم به چاردیواری زندان‌مانندی که اسمش رو کلاس درس گذاشته بودن و یه تخته سیاه زوار دررفته هم مدام جلوی چشمت بود که فکر نکنی بالاتر از سیاهی رنگی هست یا فکر نکنی می‌تونی رنگای شاد غیر از سیاه تو زندگیت داشته باشی؛ هر وقت معلما موضوع انشا کم می‌آوردن "تابستان را چگونه گذراندید" می‌شد موضوع انشای ما.

 

یعنی معلم دیگه زیاد به کوچه‌ی پر ازدحام مغزش فشار نمی‌آورد تا از میون اون همه شلوغی و فکرای اعصاب خوردکن، تازه به‌دنبال موضوع انشای ما هم بگرده. "تابستان را چگونه گذراندید" همیشه حی و حاضر آماده بود. تابستونای ما هم یه‌جورایی شبیه هم بود. یا ییلاق بودیم یا یکی دوبار دریا رفته بودیم و تمام. دیگه اون مسایل و خاطرات ریزت رو که نمی‌تونستی برای معلم بنویسی. تازه اگه می‌نوشتی بدتر می‌شد، نمرت کمتر می‌شد، تابلو می‌شدی و شایدم کتک می‌خوردی.

 

گیرم تو عرض یه سال یه نفر به مسافرت خارج از استان هم میرفت. مگه می‌تونست ماجرای سفر رو برای انشا بنویسه. بچه‌ی ابتدایی تو دو خط می‌نوشت: رفتیم تهران برج آزادی خیلی بزرگ بود و تمام. دیگه حرفی نمی‌موند. بقیه رو هم بایست با مقدمه‌های درودی و نتیجه‌گیری‌های اخلاقی پر می‌کردی. این می‌شد که 90 درصد انشاها شبیه هم درمی‌یومد: با درود به رزمندگان جان‌برکف اسلام و ما نتیجه می‌گیریم علم از ثروت بهتر است.

من تعجب می‌کنم چرا هیچ‌وقت معلمی به این نتیجه‌گیری‌ها و مقدمه‌ها خرده نمی‌گرفت. چرا نمی‌گفت از گربه‌ی منزلتون بنویسید، از دیوانه‌ی ده‌تون بنویسید. چرا نمی‌گفت از اولین تخمی که مرغ‌تون تابستون گذاشت بنویسید. از ماهیگیری بگید.

 

یا اینا از ادبیات چیزی نمی‌فهمیدن، یا هنر و نوشتن رو هنوز پرارزش‌تر از اون می‌دونستن که به اتفاقات خیلی جزئی زندگی بپردازه و یا چه بدونم.

30 سال هر هفته، هر ماه یه عده دانش‌آموز اکثرن کچل رو دیدن و به اونا مثلن درس دادن. نه، اونا درس دادن نبود، یه جور وقت تلف کردن بود.

 

نمی‌دونم امروز چیکار می‌کنن. زیاد ار حال و هوای مدرسه‌ها اطلاع ندارم. ولی دورادور می‌دونم هنوز بچه‌های 7-8 ساله در مدرسه کتک می‌خورن. هنوز این تفکر که زدن موی بچه‌ها با نمره‌ی صفر آینده‌ی اونا رو روشن می‌کنه حاکم ِ. سرپایین انداختن و به هیچ‌چی اعتراض نکردن یعنی مودبی، شخصیت.

 

مشکل داریم. آموزش و پرورش ما شاید جزو کم‌بازده‌ترین سازمان‌های مملکت باشه. وکسی نیست یقه‌ی وزیرُ بگیره و بپرسه: آقای دکتر! 7 سال در کلاسا‌ت معلم زبان انگلیسی حاضر بوده. 7 سال تمام انرژی بچه‌ها و معلما‌ به هدر می‌ره. چه بازدهی داره؟ کدوم دانش‌آموز بعد از 7 سال انگلیسی صحبت می‌کنه؟ و یا عربی؟ کدوم دانش‌آموز بر حسب استعداد، رشته‌ی تحصیلی‌ش رو انتخاب می‌کنه؟ کدوم؟ جز تک‌و توک نابغه‌ها و استثناها که همونا‌ هم کارُ خراب می‌کنن و سیستم با تکیه بر توانایی ذاتی اونا می‌گه کارمون درست ِ و نابغه پرورش دادیم. ظاهرن سوال‌کننده‌ها به کارای مهم‌تری مشغولن. جمع کردن امضا برای تقدیر از رییس صدا و سیما، حرف‌های مشایی و...

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 0:3  توسط رستم جهانگشا  | 


از دوریت ملولمُ گاهی هوای تو

در سر به تیتر ِ یکِ فکرها بدل می‌شود

می‌خواند این قلب دربه‌در

به زیر گوش

حرفی بزن، نگاه کن، پی‌اش برو

آخر چگونه؟

وقتی سر تمام کوچه‌ها

 آن رنگ چون لجن

از پشت سر، جلو، مدام می‌پایدم

وقتی که هر کلام من

با استراق سمع

بر روی سی‌دی رایانه می‌رود

آخر چگونه عاشقی پیشه کنم؟

تو خودت بگو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 15:39  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ملت ایران به انرژی هسته‌ای احتیاج دارد. ملت ایران از سیاست‌های آمریکا ناراضی‌اند. ملت ایران می‌خواهد اسراییل از بین برود و...

از این دست جمله‌ها را هر روز می‌شنویم. مخصوصن در سفرهای خارجی اهالی کابینه و سخنرانی در برابر دوربین‌های خبرگزاری‌های معروف.

اما برای من یک سوالی پیش آمده: آقای رییس جمهور چرا این‌قدر از کلمه‌ی ملت استفاده می‌کنید؟ مگر دولت با رای ملت انتخاب نشده؟ و دولت نماینده و سخنگوی ملت نیست؟ پس چرا نمی‌گویید دولت ایران به‌دنبال انرژی هسته‌ایه؟ دولت ایران می‌خواهد اسراییل از بین برود؟ و...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 23:59  توسط رستم جهانگشا  | 


یا حافظ بزرگ!

فالم به من بگو

آن قسمت کذایی‌اش را

خواهشن

خودت ببر، سانسور کن

می نه، باده نه

شاهد و پادشاه که حرفش را نزن

در مصرعت بگو:

حقوقم

 کمی زیاد می‌شود

در آخر ِ ماه

پول کرایه می‌رسد

آری بس است

مابقی را خودم دگر حفظم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 0:16  توسط رستم جهانگشا  | 

چرا زجر؟

چند روز قبل تصویری دیدم که هنوز توی ذهنم وول می‌خورد؛ آزارم می‌دهد و ناراحتم می‌کند.

افغانستان بود. چند زن با پوشش خاص زنان افغانستان بر سروصورت خود می‌زدند و به دردناک‌ترین شکل ممکن گریه می‌کردند. زنی چند عکس را در کاغذی کنار هم چسبانده بود و آن‌را به دوربین نشان می‌داد و اشک می‌ریخت. انگار فرزندان و نزدیکان زن بودند که همه‌گی کشته شده بودند.

چرا؟ چرا باید اشرف مخلوقات این‌چنین زجر بکشد؟ مگر چند بار زندگی می‌کنیم؟ چند بار این فرصت کوتاه یا دراز در اختیارمان قرار داده می‌شود؟ آن زنان از زندگی چه فهمیده‌اند؟ بچه‌هایشان؟ شوهرانشان؟

آن بچه‌هایی که همه در اثر رفتن روی مین فلج شده‌اند با چه امیدی به زندگی ادامه می‌دهند؟

 زندگی؟

این سکه روی دیگری هم برایم دارد. من به پول و ثروت دلبستگی ندارم و یا تا این لحظه نداشته‌ام. از لحاظ اقتصادی هم مغزم در حد یک کودک است. نه از سرمایه‌گذاری چیزی می‌دانم و نه از کارهایی  چون سرمایه‌گذاری در خرید زمین و فروش بنزین آزاد و... خوشم می‌آید. دنیای من دنیای مختص به خودم است و شادی‌هایم و غصه هایم.

دیروز به صورت اتفاقی به وبلاگ سلمان حریری سر زدم. حریری همان کسی است که اولین جمله‌ی وبلاگ فارسی را نوشته و در دنیای مجازی منتشر کرده است. داشتم مطالب وبلاگش را می‌خواندم که به مطلبی در مورد فروش هتل لاله تهران برخوردم. فردی ناشناس هتل لاله و دو هتل وابسته به آن را به قیمت 130 میلیون دلار خریده بود. یک ایرانی ناشناس.

تا این جای کار هیچ تاثیر خاصی روی من نداشت. بعد در مورد یک خریدار عرب حرف‌هایی زده بود که یک هتل در مالزی را تقریبن به همان قیمت خریداری کرده و پرسیده بود اگر شما 130 میلیون دلار داشتید کدام را انتخاب می‌کردید. این جمله هم ربطی به من نداشت و به مغزم برای جواب دادن فشاری نیاوردم.

چیزی که مرا تحت تاثیر قرار داد عکس همان هتل مالزیایی بود. از داخل لابی یا یک اتاق هتل عکسی گرفته بودند که ساحل نیلگون دریا را نشان می‌داد. رنگ‌های گرم درون محوطه تداعی کننده زندگی بود و امید. این عکس بود که مرا به تفکر واداشت. چیزی که مدت‌ها فکرش را نکرده بودم: زندگی. یا، بهتر زندگی کردن.

چرا من یا خیلی از ماها نتوانیم شبی از عمرمان را در چنین هتلی با چنین چشم‌اندازی سپری کنیم؟ چرا نباید پول‌دار شوم؟ اصلن امکان پولدار شدن برای فردی مثل من وجود دارد؟

کسی که خیلی از راه‌های رسیدن به پول در ایران را نمی‌پسندد. تازه در رشته‌ی خاصی مهارت ندارد تا دنیا به کمکش محتاج باشد و برای دقیقه‌اش فلان قدر پرداخت کند.

فکر بیهوده‌ای بود. فکری که در رده‌ی آرزوهای بزرگ جای می‌گیرد.

 با ترانه

بچه که بودم روزهای بارانی را درست مثل الان دوست داشتم. همیشه از صدای باران لذت می‌بردم. در غربت چند چیز مدام به ذهنم خطور می‌کرد: صدای باران، بوی جنگل، بوی خاص ویزه کوکو! و عشقم، که در کوچه‌پس کوچه‌های گلی باز مانده بود و ماند. مادر، پدر وخانواده که بماند.

روزهای بچه‌گی وقتی باران می‌آمد آرزو داشتم خانه‌ا‌ی شبیه دکه داشته باشم. خانه‌ای با سقف حلب که دیوارهایش همه از چوب ساخته شوند. داخل این خانه‌ی کوچک خودم باشم و خودم. دلم می‌خواست از داخل این اتاق کوچک، دنیا را نگاه کنم و رفت وآمد مردم زیر باران را تماشا کنم. خنده هایشان را اخم‌هایشان را، دویدن‌هایشان را.

البته به شرطی: خانه ی من طوری باشد که هیچ کس مرا نبیند. من پشت پنجره‌ی کلبه‌ی کوچکم بمانم ولی هیچ‌کس مرا نبیند و فقط من نظاره‌گر مردمان باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 0:41  توسط رستم جهانگشا  | 

 آخر ای محبوب زیبا

از صبح که بیدار شدم بدون هیچ گونه فکر قبلی بخشی از یک آهنگ ویگن زیر زبانم بود. بی اختیار زمزمه‌اش می‌کردم و واقعن لذت می‌بردم. بعد از ظهر دنبال سی‌دی‌ای که از ویگن داشتم، اتاق را زیرو رو کردم ولی نیافتم. می‌خواستم آهنگ را با صدای خودش بشنوم. به اینترنت پناه بردم و اسم آهنگ را که حدس می‌زدم گل سرخ باشد تایپ کردم. در جستجوهایم متوجه شدم خیلی‌ها مثل من این آهنگ را دوست دارند. برای خیلی‌ها خاطره‌انگیز است. رادیو زمانه گفتگویی با خواهر ویگن "ژولیت" ترتیب داده بود و او از دوران کودکی‌شان و زندگی پر از پستی و بلندی‌شان گفته بود.

تنها پسر ژولیت به مصاحبه‌کننده گوشزد کرده بود مبادا حرفی از درگذشت ویگن یا برادرش "کارو" بزنی؛ چون مادرش در جریان نیست و فکر می‌کند هنوز هستند و در آمریکا روزگار می‌گذرانند. عجب زمانه‌ای! یاد یکی از اقوام خودمان افتادم که خبر مرگ برادر را برای او نگفته بودند و او هر از گاهی هوای برادر به سرش می‌زد و هر بار بهانه‌ای می‌آوردند.

بیشتر که جستجو کردم دیدم ترانه‌ی قشنگ آهنگ کار ایرج جنتی عطایی است. راستی این ایرج‌خان هم برای خودش یلی بوده. چه شاهکارهایی سروده و دل چه انسان‌هایی را شاد کرده است. جستجوهایم برای دانستن نام آهنگساز به نتیجه‌ای نرسید و ندانستم این آهنگ بی‌نظیر شاهکار کدام انسان با ذوقی بوده است. فکرش را بکنید روی این کلمات غیر از این آهنگ هر آهنگ دیگری اگر می‌نشست بعد از نیم قرن چنین جذاب و تازه باقی می‌ماند؟

آخر ای محبوب زیبا بعد از آن دیرآشنایی 

آمدی خواندی برایم قصه‌ی تلخ جدایی

مانده‌ام سر در گریبان بی تو در شبهای غمگین

بی‌تو باشد همدم من یاد پیمانهای دیرین

آن گل سرخی که دادی در سکوت خانه پژمرد

آتش عشق و محبت در خزان سینه افسرد

اکنون نشسته در نگاهم تصویر پر غرور چشمت

یک دم نمی‌رود از یادم چشمه‌های پر نور چشمت

آن گل سرخی که دادی در سکوت خانه پژمرد.......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 0:15  توسط رستم جهانگشا  | 


زل می‌زند به من

دیوار لعنتی

هی می خزد درون حرف‌

آن ساعت خرفت

چون چسب ولم نمی‌کند

پیراهن ارزان‌ ِ نایلونی

دیر است، خب خودم می‌دانم

چاره چیست؟

وقتی که خواب در خانه‌ی دیگریست

بی‌خوابی ِ کثیف خودش را

پلاس کرده است

تقصیر ِ من ِ فلک‌زده چیست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 18:1  توسط رستم جهانگشا  | 

 

مدیریت حاج‌آقایی از پدیده‌هایی است که کشف، ضبط و اختراعش مختص ایران ماست.


مدیر حاج‌آقایی کیست؟

مدیر حاج‌آقایی کسی است که از علم مدیریت هیچ بهره‌ای ندارد. بیشتر این دست مدیران دیپلم معمولی هم ندارند و اگر در جایی آن‌ها را دکتر یا مهندس خطاب می‌کنند مدارک‌شان از جنس مدرک آقای کردان می‌باشد.

مدیر حاج‌آقایی روابط خوبی با بالادست‌های خود دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 21:55  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نشانه‌ی خبرهای بد را محو می‌کنند. خون‌ها پاک می‌شود، زندگیِ آرام در بستری نرم، با همبستری زیبا رو  ادامه می‌یابد.

به تمام نوشته‌های قبلی‌اش می‌خندد و نوازنده تنها می‌ماند.

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 1:14  توسط رستم جهانگشا  | 

زنان

 

هنگام درگذشت کسی در تالش و بیشتر شهرهای ایران برای اطلاع رسانی، از پوسترهایی که روی درو‌دیوار چسبانده می‌شود استفاده می‌گردد...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 13:31  توسط رستم جهانگشا  | 

 

تعمیرگاه اکبر امروز تعطیل بود؛ اما من اکبر را دیدم که سراسیمه از خیابان خرمشهر بالا می‌رفت.

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 0:43  توسط رستم جهانگشا  | 


                                                         lover                               

بهروز عاشق‌پیشه‌ترین فرد گروه ما بود...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 1:12  توسط رستم جهانگشا  | 

من اعتراض دارم. اولین ضربه را او زد. تبر در دست‌های او بود. من فقط پوستش را کندم.

اعتراض وارد نیست.

ببخش مرا، عفوم کن ای الهه جنگل.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 20:48  توسط رستم جهانگشا  | 


ربنای ِ شجریان

اذان ِ موذن زاده

مرا فریب می‌دهید؟

به بندم می‌کشید که چه؟

وطنی در کار نیست

وطن دسیسه‌ی دیوارهای گلیست

و صدای ناکوک دیروزهای زخمیست،

وقتی روزه‌های مادر حرام شد

و نمازهای پدر را دزدها بردند.

وطن؟

وطن زیر خروارها خاطره مدفون است

و خاطره فریبی بیش نیست

زندان جدیدی برایم بنا کن

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 23:7  توسط رستم جهانگشا  | 

نترس، کاری با ما ندارند. نخند، تا وقتی نخندی کاری با ما ندارند. سیاه بپوش، کاری با ما ندارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 22:1  توسط رستم جهانگشا  | 

ادبیات داستانی تالش

عکس از محمدرضا گودرزی

 یکی از آرزوهایم، برداشتن یک دوربین فیلمبرداری و رفتن به روستاها و ییلاقات زادگاهم و صحبت با قوم و خویش‌هایم بود. دلم می‌خواست از گذشته‌ها حرف بزنند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 0:22  توسط رستم جهانگشا  | 

 با سلام خدمت اهالی محترم هشتپر و حومه

 بنده یک ساختمان سرراهی هستم. از بدو تولد پدر و مادری بالای سرم حضور نداشتند. تا چشم باز کرده و توانایی حرف زدن پیدا کردم هر کس قصه‌ی زندگیم را به گونه‌ای تعریف کرد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 14:52  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ای فلاسک چای تو هم برایم ناز می‌کنی؟ خُب اگر چای نداری بگو، حرف بزن.

چنان ایستاده‌ای انگار دو لیتر چای داری لعنتی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 0:41  توسط رستم جهانگشا  | 

 

اول- یکی از زیباترین طنزهایی که در چند ماه اخیر خوانده‌ام "بوعلی سینا ممنوع الخروج شد" می‌باشد. حیفم آمد شما این متن بسیار زیبا را نخوانید.

دوم- آنتوان چخوف نویسنده محبوب من است. "سروژ استپانیان" با ترجمه عالی آثار چخوف وظیفه‌ی این دنیایی‌اش را به بهترین شکل ممکن انجام داده است. درباره چخوف هرچه بگویم کم است. و همه‌ی ستایش و عشقم به چخوف مدیون "سروژ استپانیان" است.

برای "این زنان" چخوف هم اگر 10 دقیقه‌ای وقت بگذارید؛ فکر نکنم ضرر کنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 20:17  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سکوت‌ها رژه می‌روند

شب، سان می‌بیند

عبور مورچه‌ای

جمعیت را پراکنده می‌کند.

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 21:56  توسط رستم جهانگشا  | 

 

معاون جدید فرماندار رضوانشهر فرموده: مهم رضایت مردم است نه ناراحتی نانوایان از نظارت.

 مسابقه:

سوال اول: نانوایان چیستند؟

1-     گونه‌ای جاندار که از کره مریخ آمده‌اند.

2-     ربات‌هایی هستند که در سال شکوفایی و... توسط مبتکر 16 ساله‌ای اختراع شده‌اند.

3-     نانواها همان موجودات شبیه سازی شده هستند.

 سوال دوم: مردم چیستند؟

1-     جانداران بی بو و بی‌خاصیتی هستند که در چند نقطه از کره زمین زندگی می‌کنند.

2-     وجود خارجی ندارند.

3-  خواص ماده را دارند اما حالت مرئی ندارند. گاه به گاه و مواقعی که بعضی‌ها لازم بدانند مورد استفاده قرار می‌گیرند.

 سوال سوم: فرق بین نانوا و مردم در چیست؟

1-     نانوا دو نقطه دارد و مردم اصلن نقطه ندارند.

2-     نانوا ربات است اما مردم هنوز جنسشان مشخص نشده است.

3-     اصلن به کسی مربوط نیست نانوا چه فرقی با مردم دارد.

 

جواب‌های خود را با پیامک رایگان: 000201387 به ستاد اختراعات بفرستید.

استاد ابوالفضل بیهقی ثانی

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 0:28  توسط رستم جهانگشا  | 

روزها را

با لی‌لی کردن

سرگرم کردم

و مخفیانه

به دوران کودکی بازگشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 17:3  توسط رستم جهانگشا  | 

 

هیژده ساله‌ها

در آینه نگاه کنید

سیر به صورت‌هاتان

به عضلات محکم فک‌تان

به دور چشم‌های بی‌حاشیه

نگاه کنید

فرصت برای دیدن دوباره نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 0:17  توسط رستم جهانگشا  | 

 

عکس از جیلان هنرمند شهیر ترک

نوروز ساده‌ترین و جنگ‌جوترین فرد گروه ما بود. شانه‌‌های پهنی داشت و سرش کمی دراز بود. وقتی می‌دوید هیچ کس به گرد پایش نمی‌رسید اما داخل آب رام می‌شد و آن نوروز پر جنب و جوش بیرون نبود....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 16:13  توسط رستم جهانگشا  | 

 

اول- نمی‌دانم فیلم "مالنا" را دیده‌اید یا نه. مالنا فیلمی در مذمت جنگ است. در هیچ بودن جنگ و عواقبی که جنگ بر روی خصوصیات انسان‌ها دارد.

داستان مالنا پیرامون زنی زیبا روی است. زنی که در بحبوحه جنگ جهانی دوم، خبر کشته شدن شوهرش...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 0:3  توسط رستم جهانگشا  | 

بادی که عاشق شمع شد در سکوت به انتها رسید.

پروانه‌ای که عاشق شمع بود هزاران سال قصه‌اش را سرودند و عاقل نشد.

شمع ِ مغرور، آرام سوختُ بی‌صدا تمام شد و هیچ کس ندانست در تمام لحظه‌ها عاشق شب بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 17:10  توسط رستم جهانگشا  | 

نورهای مصنوعی

زندگیت را آفتابی کرده‌اند

عشق‌های پوشالی

سقف آرزویت را پوشانده‌اند

مرد!

بیرون، شهر دیگری‌ست

زمانه‌ی دیگری‌ست

تو گمی

میان توهم‌های پلاسیده‌ات

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 22:41  توسط رستم جهانگشا  | 

 

حرفی نمانده است. چشم‌‌ها بیهوده می‌چرخند.

 چرا نمی‌روند این مردمان غریب؟

به شوهرش خیره می‌شود ولی مرد در چارچوب پنجره محبوس مانده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 0:6  توسط رستم جهانگشا  | 


بعد از ظهرها خسته‌اند

تمام بدنشان را عرق پوشانده است

دلیلی برای دیدار شب نمی‌بینند

و صبح را بی‌هیچ حرف محبت‌آمیزی

 ترک کرده‌اند

روزنامه می‌خرندُ

نمی‌خوانند

تلویزیون را روشن می‌کنندُ

هیچ نمی‌بینند

بعداز ظهرها زندانی اند

چه در چاردیواری

چه در فضایی باز

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 18:1  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 مرد سوار تاکسی شد و گفت: وای چه گرم ِ.

صندلی جلو نشسته بودم و قیافه‌اش را ندیدم. از تن صدایش حدس زدم میان‌سال است.

راننده حرفش‌ را تایید کرد.

مرد گفت: چرا شیشه‌ها رو پایین می‌یاری؟

راننده گفت: شیشه‌ها که پایین ِ.

مرد گفت: کجاش پایین ِ.

راننده لحظه‌ای سرش را به طرف عقب برگرداند و با تعجب گفت: آها اونا رو می‌گی؟! بعد بالابر شیشه را به مرد داد.

مرد در حال پایین آوردن شیشه گفت: وای چه باد گرمی می‌وزه.

راننده گفت: تو که تحمل این گرما رو نداری آتش جهنم رو چطور تحمل می‌کنی؟

مرد گفت: از کجا می‌دونی جهنم هست؟

راننده گفت: خب این‌طوری می‌گن..

مرد حرفش را قطع کرد و گفت: می‌گن تو که..

اینبار راننده حرفش را قطع کرد و گفت: شنیدن کی بود مانند دیدن.

مرد گفت: اگه قرار ِ ما بریم جهنم این همه کافر تو دنیا هست، اونا چی می‌شن؟ اونا می‌رن جهنمُ پر می‌کنن واسه‌ی ماها اصلن جا نمی‌شه.

راننده گفت درستِ این همه کافر تو دنیا هست.

مرد ادامه داد: امام حسین گفته هر کی یک قطره اشک برایم بریزد جای او بهشت خواهد بود. بله یک قطره اشک، ما که سال‌ها براش اشک ریختیم.

راننده گفت: عجب..

تاکسی نزدیک شهرداری هشتپر رسید و من باید پیاده می‌شدم ناچار حرفش را قطع کردم و گفتم:  این بغلا لطف کن آقای راننده.

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 22:54  توسط رستم جهانگشا  | 

 

کهکشانِ ما ریگ کوچکی در جهان است و کره‌ی ما تنها مکانی‌ست که می‌توان در آن با کسی حرف زد.

به دلایل بالا، محسن از تو عذر می‌خواهم، محمود قرضم را به تو می‌بخشم، لیلا دوباره عاشقت می‌شوم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 16:31  توسط رستم جهانگشا  | 

نور هزاران کار مفید می‌کند. از من سایه‌ای ساخته و دقایقی ست مرا مشغول کرده.

+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 21:28  توسط رستم جهانگشا  | 

انگار تنها می‌رقصد آن دختر شلیته پوش

ولی نه

نگاه کن

باد است که دست‌هایش در دستان اوست

می‌چرخد و می‌خواند

 

نگاه کن

دختر شلیته پوش را

بی هیچ تماشاچی غمگنانه می‌رقصد

ولی نه نگاه کن

ماه ناظر رقص اوست

 

آه چه غمگینانه می‌رقصد

آن دختر شلیته پوش ِ لچک بر سر

ولی نه

پنجره ضبط می‌کند هر آنچه را می‌بیند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 1:15  توسط رستم جهانگشا  | 

تو

در اولین پک‌های سیگار

دود شدی

و نهایت

من بودم

که سوختم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 23:46  توسط رستم جهانگشا  | 

حرف‌های مرا نخواهی فهمید

حرف‌های تو را هیچ‌گاه..

حالا،

حالا که صدای یک دستفروش دوره‌گرد در کوچه پیچیده است

هوا آفتابیست

شما را

تمام شما را

به آلبوم‌های عکس می‌سپارم

و آزاد و بی‌قید

در خیابان

پرسه می‌زنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 23:42  توسط رستم جهانگشا  | 


 موقعیت شهر هشتپر

احداث هشتپر در مکان فعلی شوخی‌ای است که سربازان روسی با ایرانیها کردند و این شوخی نابه‌جا از جانب ما جدی گرفته شد. وگرنه تا صد سال بعد چنین شهری در چنین مکانی احداث نمی شد.

احداث یک راه برای رسیدن آذوقه و تجهیزات به سرباز‌ان روس در قسمتهای مرکزی ایران، سیل جمعیت را در طی سالها به این سوی کشاند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 0:23  توسط رستم جهانگشا  | 

 

یک اتومبیل قراضه بردارید آن‌را به تیر چراغ برق بکوبید تا تیر کج شود.

اداره برقی‌ها تا ریال آخر خسارت را از شما خواهند گرفت.

حالا برعکس، دم‌به دم همان اداره محترم، برق را قطع می‌کند. تلویزیونت می‌سوزد، لامپ‌‌های خانه‌ات، یخچال و...

 کسی پاسخگو خواهد بود؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 16:33  توسط رستم جهانگشا  | 


آزادی را در خواب دیدم صبح زود برای ارایه گزارش به پاسگاه رفتم سروان آشنا بود و با واسطه حکم بازداشتم را تعلیق کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 0:18  توسط رستم جهانگشا  | 


کافون‌ها می‌رقصند؛

مست،

زن‌ها و مردهاشان.

شب را هیچ انگاشته‌اند

می‌خوانند

از هم دلربایی می‌کنند

این کافون‌های همسایه‌ی

جهان سومی

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 16:8  توسط رستم جهانگشا  | 


وقتی اولین سطر روز

باتلفنی خط خطی می‌شود

سپاهیان سمج

محاصره‌ام می‌کنند

لیتر لیتر آدرنالین

به تاراج می‌رود

فرش اتاق کهنه می‌شود

 دیوارها مدام

ترک می‌خورند

پوست دست شیار برمی‌دارد

و خون هم مثل آدرنالین

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 0:1  توسط رستم جهانگشا  | 


استادِ خوبم! تو نامه برام نوشته بودی که انگار سرحال نیستی. انگار افسرده‌ای و...

آره استاد یه مدتیه تو لاک خودمم. دلم بدجوری هوای اون روزا رو کرده. می‌خوام دوباره او ن بچه‌ها رو ببینم. همون بچه‌ها رو، نه یه مشت معتادِ بیکار که روزگار دخلشون رو آورده. نه، اونا رو نمی‌خوام ببینم.

راس نمی‌گم، دلم راضی نمی‌شه. می‌خوام همینا رو هم ببینم. با اون قیافه‌های درب و داغون. چی به سرشون اومد؟

بچه‌هایی که من می‌شناختم بهترین و پاک‌ترین آدمایی بودن که وجود داشتن. جرمشون مگه چی بود؟ چه کار بدی کرده بودن که مستحق این سرنوشت باشن؟ اونا پاک بودن. فک کنم جرمشون‌َم ‌، همون پاکی بود. این روزا پاک موندن جرم شده استاد. می‌فهمی چی می‌گم؟ خیلی سخته خودتو پاک نگه داری. همه آلودگی می‌خوان. همه دروغ می‌خوان. اون بچه‌ها که اهل دروغ نبودن. اونا باهات دست می‌دادن و تا پای جونشون باهات بودن. جرمشون پاک‌بازی بود.

 نه استاد تو حرف‌های منو درک نمی‌کنی. تو نمی‌دونی من چی می‌گم. من از یه نسل دیگم. خیلی سخته ما بتونیم با هم درست و حسابی حرف بزنیم. تو از نسل عکس‌های سیاه و سفیدی. نسل هیپی‌ها و مستانِ راست‌گو و ما از نسل تسبیح‌ به دست‌های دروغ‌گو هستیم. فرق داریم با هم...

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 22:50  توسط رستم جهانگشا  | 

امشب

اسیر دیازپام نخواهم نشد

هر چه می‌خواهی تهدید کن

ای قلب ناامیدانه بکوب

یاس‌ها

غم‌ها

اضطراب‌ها

کور خوانده‌اید

امشب

اسیر دیاز‌پام

نخواهم نشد.

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 0:3  توسط رستم جهانگشا  |