پشت کامپیوتر بودم.
تلویزیون هم روشن بود. یک وبلاگ را به صورت آفلاین میخواندم. منتظر بودم خبر ساعت
22 کانال 3 شروع بشود. که ناگهان صدای ابی در تلویزیون وطنی پیچید. خدایا
چه شد؟ بلا نازل شد؟ آمریکا حمله کرد؟ خط درون خط شد؟ بدبخت شدیم؟ حالا بیا و کارت
پایان خدمت که متعلق به عصر دقیانوس است را پیدا کن..
کامپیوتر بنده و سایر
متعلقات آن با تلویزیون زاویهای 90 درجه دارند و امکان دیدن همزمان مونیتور و
تلویزیون نیست.
خلاصه بر خود مسلط شده
به طرف تلویزیون رفتم. رقص نور بود و ابی هم می خواند: با هر نگاه بر آسمان این خاک هزار بوسه میزنم، نفسم را از رود سپید و آسمان خزر و خلیج همیشگی فارس میگیرم و... با نمایش نمای بستهی ابی تازه
متوجه شدم ابی خودمان نیست. یک ابی قلابی (قاسم افشار) است که ریخت و قیافهاش هم شباهت زیادی
به ابی دارد.
القصه ابی قلابی خواند
و چند مجری دستمال به دست هم خیلی از هنر او و آهنگساز و ... تشکر کردند. شکر خدا
برای هر چیزی یک ضربالمثل داریم. یاد قمر درعقرب افتادم.
اصلن بی خیال تمام این
حرفها، بهتر است پای ترانهی زیبای قمردرعقرب با صدای مرحوم پوران
بنشینیم.
+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 14:27  توسط رستم جهانگشا
|
پیرزن که لباس محلی
تالشی پوشیده بود با صدای لرزان گفت: آقای راننده سهراه دکتر طاهری نگه دار.
وقتی راننده نگه داشت مرد بغلدستی پیرزن که در
طول مسیر با پیرزن و راننده گرم صحبت بودند در را برایش باز کرد و پیرزن رفت. به طرفش
نگاه کردم با پشت خمیده آرام آرام حرکت کرد و از نظرها دور شد.
مرد گفت: هی مادر پیر!
خیر و برکت همه با شماها بود. هی را خیلی ممتد و سوزناک ادا کرد. می شد حدس زد یاد
مادرش افتاده؛ ناگهان نوعی دلتنگی خاص به سراغش آمده و راضی است تمام دنیا را بدهد
تا مادرش کنارش باشد. و شاید این مرد گنده در آغوش مادرش شروع کند به گریه کردن. شاید...
راننده با هیجان گفت:
واقعن خیر و برکت با اینها بود. الان اینا هم تموم شدن. تو محلهی ما کلن سه نفر
نمونده. انگشتهای دست راستش را که روی فرمان بود به حالت شمردن باز کرده و شروع
به شمردن کرد یک، دو سه. بله سه نفر بیشتر نموندن.
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 17:36  توسط رستم جهانگشا
|
یه بار که کارام تو رشت
تموم شده بود و پیاده از میدان فرهنگ به طرف شهرداری مییومدم تا از
اونجا سوار تاکسیهای پل بوسار بشم و با ماشینای خط رشت-هشتپر بیام
خونه؛ حوالی بانک ملی دیدمش و با هم تا شهرداری اومدیم. خیلیدوستی عمیقی با هم نداشتیم. از حرفهای اون
روزمون به جز یک جمله هیچی در خاطرم نمونده. و اون جمله هر وقت که میدیدمش، در
ذهنم ولو میشد.
نزدیکای شهرداری که رسیدیم احتمالن از من پرسید
کجا میری؟ و منم گفتم میرم پل بوسار. گفت با سواری میری هشتپر؟ گفتم آره. بعد با حال
تعجب و با تن صدایی که از حالت عادی و خاص ِ صدایش خارج بود گفت: بابا تو مثل
اینکه وضعت خیلی خوبه!
من ازش پرسیدم تو مگه
با چی میری؟ گفت با اتوبوس.
و من دوباره پرسیدم
مگه اتوبوسها کجا نگه میدارن؟ گفت ایستگاه انزلی.
حقیقت خیلی دلم میخواست
با اتوبوس رفتوآمد کنم ولی بعد از اینکه حرکت اتوبوسها از فلکهی توشیبا
منحل شده بود محل جدید سوار شدنشون رو نمیدونستم.
الان دو روزی هست این
مکالمه و اون جملهاش همش جلوی چشام ِ.
شهرای کوچیک یه سری
ویژگیهای خاص دارن. گاهی پیش میاد شخصی که تو تموم عمرت حتا یک بار انتهای شب، یا
مواقعی که تو لاک خودتی، بهش فکر نکردی میاد روزها و روزها مغزت رو مشغول خودش میکنه.
ما همسایهای داشتیم
که برامون خیلی عادی شده بود. یک زن بود و با شوهر و بچههاش زندگی میکردن. رفتنش،
اومدنش، شکایتاش از زندگی، حسودیهاش همه و همه خیلی عادی شده بود. بعد یه روز اومد
تو تنهاییهام. شب ها و روزها تو فکرش بودم. میدونید چرا؟ چون مرد. خیلی
غیرمنتظره مرد.
شهرای کوچیک اینطوریان.
یه نفر رو هر روز میبینی. یه نفری که نه زیباست، نه جذابِ. نه هنر خاصی داره، نه
چیزی داره که بهش حسادت کنی. نه پول زیاد داره، حتا نه زن داره. یک فرد عادی. که با
تربیت و مودبِ ؛ با احترام باهات سلام علیک میکنه. آزارش به کسی نمیرسه، به طرز
خاصی راه میره، ولی این راه رفتنش طوری نیست که شبها و مواقع عادی بیخوابی ذهن
تو رو درگیر خودش بکنه.
یهو یک اعلامیهای میبینی. همین شخص عادی ولی
مودب، مرده. عکسی ازش چاپ کردهاند که زل زده به تو. یاد تمام سلامو علیکهات میافتی.
یاد دست راستش میافتی که برای سلام به طرز ناشیانهای روی سینه میرفت و گردنش
که تو این موقع به طرف چپ خم میشد. یاد اون جملهاش تو رشت میافتی.
و این فکر، روزها و روزها ولت نمیکنه. به همه
چیز میاندیشی. به مرگ، به زندگی، به آینده، گذشته. کمی که شل بگیری افسردگی چمبره
می زنه و تو مجبوری زیر سایهی سنگینش فقط بسوزی و بسازی. ناچاری افسردگی رو دور
بزنی و بگی: زندگیه دیگه، تا بوده همین بوده.
+ نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 15:24  توسط رستم جهانگشا
|
نیم ساعتی میشود اتاق، ترانهای قدیمی را زمزمه میکند. عکسهای سیاهوسفید دست میزنند و عدهای که رنگ لباسهایشان مشخص نیست میخندند. سیبها قرمزند یا زرد؟ حل این معما دیگر امکانپذیر نیست و تو مجبوری تا آخر با معما کنار بیایی.
کنار پنجره میروم و شاید میروی و یا میروند؛ همسایهها زیر باران خیس شدهاند. و دیوار هیچ کمکی نمیکند.
زندگی است دیگر! یک روز آفتابی میشود و روزی میبارد.
+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 22:5  توسط رستم جهانگشا
|
تصور دنیایی که در آن فقط خشکهمذهبها زندگی کنند چه قدر وحشتناک است. دنیایی خالی از موسیقی، سینما، رمان، شعر، رقص، تکنولوژی و بسیاری از نعمتهایی که افراد معمولی به انسان عرضه داشته اند.
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 23:44  توسط رستم جهانگشا
|
با رایزنی آقای بهمن محمدیاری نماینده مردم تالش در مجلس شورای اسلامی تیم فوتسال ایران به عنوان تیم پنجم به مرحله نیمهنهایی مسابقات فوتسال قهرمانی جهان در برزیل رسید.
آقای بهمن محمدیاری که برای انجام مذاکرات نهایی به برزیل اعزام شده است؛ طی یک گفتگوی تلفنی به خبرنگار واحد کناری خبر اعلام فرمود؛ با استفاده از قانون گل چدنی و کمک گرفتن از بند 178890456 از تبصره 1435080876 که به موارد دهگانه گل چدنی میپردازد تیم فوتسال ایران میتواند به عنوان تیم پنجم راهی مرحلهنیمهنهایی مسابقات گردد.
اضافه مینمایم آقای محمدیاری تا به حال 18 بار تیم فوتبال چوکا را که از از لیگ دسته 3 ایران به لیگهای پایینتر سقوط کرده؛ با استفاده از انواع و اقسام تبصرهها دوباره به لیگ دسته 3 برگرداندهاند.
استاد ابوالفضل بیهقی ثانی
+ نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 22:18  توسط رستم جهانگشا
|
دیشب که یکی از اون
بیخوابیهای عادی به سرم زده بود؛ بعد از پایان فوتبال آلمان- روسیه کانال
تلویزیون را چرخاندم و روی کانال یک نیمساعتی و شاید بیشتر ماندم. قصههای
مجید (شرم) پخش میکرد.
قصههای مجید را دوست
دارم. به خاطر هوشنگ مرادی کرمانی.
مرادی، زاده روستاهای
اطراف کرمان است. و آن طور که خود گفته، مجید قصههای کودکیاش میباشد.
در روستا، شهرشان و خلاصه آن اطراف
خیلیها زندگی کردهاند. بسیاری از این مردمان شاید قصههایی بهمراتب جذابتر از
مرادی داشتهاند. آنها بدون برگشت به عقب و یادآوری آن خاطرات، زندگیشان را کرده
و خیلیهاشان بدون اینکه اثری از خود بر جای بگذارند مردهاند. خیلیها شاید از
همان روستاهای خشک و بیآب و علف اطراف کرمان پا را فراتر نگذاشته و دنیاهای دیگر
را ندیدهاند.
مرادی اما به قلهی
قصه نویسی رسیده است. قصههایش به زبانهای مختلف ترجمه شده و جایزههای بزرگی را
برده است.
بینظیر بودن "قصههای
مجید" و سایر داستانهای مرادی به دلیل طنز نهفتهی درون آنهاست. نوعی طنز چخوفی که
از میان فقر و بدبختی برمیخیزد. چنین آثاری را نوشتن و دردهای خود را با زبان طنز
به مردمان ارایه داشتن، نبوغ و بلندنظری فراوان میخواهد. درست همان نبوغی که "مارک
تواین" در "هاکلبرفین" و "تام سایر" بروز داده است.
و یا کاری که "امرا..
احمدجو" در سریال "روزی روزگاری" کرد. "روزی روزگاری" یا
به قول معروف "مرادبیگ" شاهکار بینظیر احمد جو است. سریالی که مرحوم شکیبایی
در آن درخشان ظاهر شد و "ژاله علو" با صدای بدون وصفش تمام صحنه و
دکوراسیون را محو صدای بینظیرش میکرد.
"روزی روزگاری"
دمیدن زندگی بود در یک بیابان برهوت. و این هنر احمدجو و تیم کاریاش بود که توانست
اینچنین ظریف، فضای بیابان که به طور خودکار پر از هیچی و مرگ است را سراسر به
زندگی و شور و خنده بدل کند. روزی روزگاری بیشک بهترین کار احمدجو است و بسیار
سخت است که بتواند خود را از سایهی سنگین این کار بیرون بکشد.
مثلن داشتم از قصههای
مجید میگفتم و تا کجا رفتم! در آخر فیلم "کیومرث پوراحمد" ناگهان جریان
عادی فیلم را قطع میکند وپشتصحنه را،
چون قسمتی از فیلم درگیر ماجرا میکند. در پلان نهایی فیلم که مجید در حیاط
بیمارستان و با فکری مغشوش در حال قدم زدن است، فریاد "آقای کیوان"
(جهانبخش سلطانی) از طبقهی بالای بیمارستان به گوش میرسد که او را میخواند و
مجید باید برگردد و بگوید قابلی نداره آقای کیوان.
پوراحمد چند بار کات
میدهد و به باقربیگی گوشزد میکند که؛ مجید ِ روزهای اول نیست و سربه هوا شده.
در این حین مهدی باقربیگی (مجید) با آن صورت مظلومانه و بازیگوشش عصبانی شده و
فریاد میزند: منم خسته شدم، نمیخوام دیگه بازی کنم، میخوام برم خونه، برم پیش
همکلاسیام و...
صدای بغضآلودش و رگهای
نازک گردنش حسابی حالت کلافگی و مظلومیت را نشان میدهد و به تماشاچی تاکید میکند
با چه بازیگر ظریف و شکنندهای طرف است. و چقدر برای اتمام سریال همهی گروه مشکلات
را تحمل کردهاند.
بازیهای درخشان "مهدی
باقربیگی" در نقش مجید هنوز که هنوز است تازگی و جذابیت دارد. حرکتهای
راحت او در برابر دوربین و تیپ بدنی که کاملن به شخصیت مجید نشسته؛ "قصههای
مجید" ِ پوراحمد را به کاری پرارزش تبدیل کرده. هرچند لهجهی اصفهانی جایگزین
لهجهی کرمانی شده و اصفهان جای کرمان را گرفته است با اینحال کار در خور تحسینی
بود.
اما در این بین مهدی
باقربیگی کجاست؟ این بازیگر پراستعداد در کجای این خاک زندگی میکند؟ کارش چیست؟
روزگارش را چطور سپری میسازد؟ انگار همانطور که خودش فریاد میزد از فیلم بازی
کردن خسته شده و در گوشهای خلوت به زندگی ادامه میدهد.
پینوشت1-
اینترنت را که سرچ کردم متوجه شدم باقربیگی مدرک مهندس کشاورزی گرفته؛ ولی از کارو بارش
هیچ دستگیرم نشد.
پینوشت2-
صدای ژاله علو، هر جا که باشم مرا مستقیم به ایران میآورد.
+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 16:53  توسط رستم جهانگشا
|
ثانیههایی پس از پیروزی تیم فوتسال ایران در برابر جمهوری چک دوربین به سراغ حسین شمس سرمربی تیم ملی فوتسال رفت. هیکلی درشت با موهایی سپید و ابروهایی کلفت چونان کودکی گریه سر داده بود. دستهایش را روی صورت گرفته و زار زار میگریست. چرا؟
چرا ورزشکاران ایران در مسابقات بزرگ و پس از کسب پیروزی اینچنین به گریه میافتند؟ خیلیها را دیدهام که پس از پیروزی شروع به گریستن کردهاند و حتا تیمها و نفرات مغلوب به آنها دلداری میدهند.
فکر نکنم این کار به دلنازکی و احساساتی بودن ایرانیها آنچنان ربط پیدا کند. زیرا که ما این افراد را هر روز در زندگی روزمره میبینیم و با آن ها برخورد داریم.
احتمالن فشار بیش از حدی که بر روی چنین مربیان و ورزشکارانی وارد است؛ عامل اصلی این گریهها باشد. آنها بدون دلیل استرس و فشار مضاعفی را تحمل میکنند و مسایل حاشیهای همیشه بر کار آنها سایه افکنده است.
مدیران ورزشیای که از مربیان فقط پیروزی میخواهند و فراموش شدن دلیل اصلی ورزش و مسابقه؛ که همانا پرورش روح جوانمردی و سالم زندگی کردن است باعث بروز چنین عکسالعملهایی از جانب مربیان و بازیکنان ایرانی در میادین بینالمللی شده است.
پینوشت1- عکسالعملهای سرمربی جمهوری چک و بازیکنان آن تیم پس از مسابقه بسیار زیبا بود. سرمربی چک با خنده پیروزی را تبریک گفت و بازیکنان مثل قهرمان با حریفان ایرانیشان دست دادند.
+ نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت 16:17  توسط رستم جهانگشا
|
گلشیفته فراهانی هنرپیشهی معروفیست. اولین نقش زندگیاش را در عاشقانهی درخت گلابی
فیلم ماندگار داریوش مهرجویی ایفا نمود و بسیار هم تحسین شد. در اشک
سرما بازی قابل تحسینی ارایه داد. و در علی سنتوری آن هنرپیشهی
پرصلابت میم مثل مادر نبود؛ انگار با نقش بیگانه است؛ انگار چنین فضایی
برای او غریبه است.
آخرین کارش را هنوز
ندیدهایم. مجموعه دروغهاساختهی
ریدلی اسکات. فیلمی هالیوودی که گلشیفته در برابر غولهای سینمای هالیوود لئونارد
دیکاپریو و راسل کرو به ایفای نقش پرداخته است. میگفتند گلاهکیس بر
سر گذاشته تا حجاب اسلامیاش خدشهدار نگردد. میگفتند لباسهایی که به تن داشته
در چارچوب لباسهای تعریف شده برای زنان در داخل کشور بوده است: مانتو یا چادر.
میگفتند برای خروج از
کشور و شرکت در بحث و نقدهای فیلم در نقاط مختلف آمریکا و جهان مشکل دارد. ممنوعالخروج
شده است، ممنوعالتصویر شده است و... خودش در مصاحبهها به رعایت حجاب داخل کشور
تاکید کرد و شاید همین مصاحبهها بود که دوباره مجوز خروج از کشور را برای او
فراهم نمود. گلشیفه رفت و شاید این بار برای ابد.
در برابر دوربینهای
کنجکاو خبرگزاریها ایستاد، حرف زد، ژست گرفت، خندید. در حالیکه هیچ مقنعهای بر
سر نداشت. هیچ چادر یا روسریای نداشت. موهای مجعدش را رها کرده بود. بازوهای
نحیفش را و ساق پایش را آزاد کرده و میخندید.
او بزرگترین تصمیم
زندگیاش را گرفت. برای رسیدن به هدفی که در سر داشت تمام پلهای پشتسر را خراب
کرد.
نسل سوم
گلشیفته فراهانی نماد
یک نسل از جوانان ایران است. نسلی که به نسل سوم معروف شده. گلشیفه فراهانی
نماد طغیان و یاغیگری این نسل است. نسلی که با موتور به استقبال مرگ میروند.
نسلی که روزی صدبار در گوششان خوانده میشود؛ دود سیگار و قلیان برای زندگی مضر
است و آنان هر روز بیشتر و بیشتر به قلیان روی میآورند. سیگار میکشند و سیگارهایشان
را با حشیش بار میگذارند. نسلی که دختران 12- 13 سالهاش به راحتی رابطهی جنسی
را تجربه میکنند. پسرانی که به زن فقط برای ارضای میل جنسی نگاه میکنند. نسلی که
درس خواندن را کاری بیهوده میدانند و...
گلشیفه سمبل و شاید
قهرمان این نسل است که راهش را بدون چاپلوسیهای رایج انتخاب کرده است.
برای دیدن آیندهی
او باید صبر کرد. باید دید آیا او هم به جمع ستارههای ناکام سینمای ایران در خارج
از کشور میپیوندد یا میتواند راه جدیدی را باز کند و موفق شود.
سوال
مطالبی که گفتم مقدمهای
بود برای طرح سوالم. چرا بعد از این همه پند و نصیحت، بعد از این همه ترساندن از
آتش دوزخ و جهنم، بعد از این همه ادعا و محدودیت و تبلیغ به اینجا رسیدهایم؟ گوش
چند نفر بدهکار این حرفهاست؟ چند درصد از زنان اگر در نوع پوشیدن لباسشان آزاد
باشند خود را مقید به پوشیدن چادر و مانتو میکنند؟ آیا پوشاندن پنجرههای خوابگاههای
دانشجویی ثمری داشته است؟ و...
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 20:57  توسط رستم جهانگشا
|
سیل اومد و تالش رو در
نوردید. آدم برد، خونه برد، گاو و گوسفند برد و...
رودخونهی چْلَواندَرو
در چلواند لوندویل دو برادر نوجوان را به کام خود کشید. چوبهایی که قاچاقچیهای
چوب کنار رودخونهها جاسازی کرده بودن تا وقت مناسب از کنار ایستگاههای ایست
بازرسی رد کنن همه رو آب با خودش برد.
خب سیل دیگه! سیل جز
ویرانی ومرگ مگه حرف دیگهای هم داره.
تالش منطقهی وسیعیه و
مشاهدات من از سیل محدود میشد به دوروبر خودم و شهر هشتپر که از سر ناچاری
شده مرکز شهرستان تالش. رفتم دیدم. 33پل رو دیدم که آبش سرریز شده بود. رفتم طرف
پمپ بنزین رضوانی و خونههای اون اطراف که طبقههای همکفشون شده بود مثل آبانبارهای
جنوب رو دیدم. این همکفها رو یه سری آدم بیبضاعت اجاره کرده بودن و زندگی مادیشون
تو عرض چن دقیقه رفت رو هوا. تلویزیون و اجاق گاز بود که شناور روی آب اینور اون
ور میرفت. و زنا و مردا نمیدونستن چیکار باید بکنن.
رفتم دیدم اون رانندهی
لودری که شب پنجشنبه با از جانگذشتگی هر لحظه روی 33 پل رو تمیز میکرد تا آببند
بزرگتر نشه و سطح آب بالاتر نیاد. نشناختمش که کی بود. ولی کارش قابل تقدیر بود.
همین شخص اگه تو یکی از دهات آمریکا چنین کاری رو میکرد به قهرمان شهر بدل میشد
و مصاحبه بود پشت مصاحبه...
سیل که اومد همه یه
جورایی میخواستن کمک کنن. حالا هر کی باشه. اصلن ایرانیها آدمای خاصی هستن. پر
از تضادن. همین آدمایی که هر روز سر هم کلاه میزارن و به هم دروغ میگن، راه همدگه
رو میبندن؛ همین آدما کمک میکردن. واقعن رازآلودن ایرانیها. توی جوکندان
و لوندویل و خیلی از جاها در خونهی همهی آدما باز بود. دستهدسته مسافرای
در راه مونده رو میبردن و اسکان میدادن و کمک میکردن.
پس از
سیل
از امروز (دوشنبه)
آفتاب به طور رسمی شروع به تابیدن کرده. نمیدونم شما هم مثل من به تفاوت آفتاب پس
از باران با آفتاب روزهای معمولی فکر کردید یا نه.
چن روز که بارون مییاد
و بعد از روزای ابری، آفتاب طلوع میکنه؛ توی لحظههای اول پیدا شدن آفتاب و حتا
ساعتهای بعدش هوا یه رنگ منحصر به فرد پیدا میکنه. انگار همهچی داره میدرخشه.
مثل خونهی اوایل عید میمونه که همه چی دارن بهت چشمک میزنن، برق میزنن و میدرخشن.
تو این هوا اگه تو
تالش زندگی کنی و خودت رو حبس کنی توی چاردیواری خونهها، ویا زل بزنی به دیوارهای
کثیف ادارهها، یا دل ببندی به پنجرههای کثیف مدرسه و اگر دختر باشی و دلت بگیره
که چرا پنجرههای اتاق کلاست رو تیره کردن و تو شدی یه زندانی کامل؛ اشتباه کردی.
بایستی بزنی به بیرون. بری وسط جنگل بری روی یه تپهی بلند بهایستی و نگاه کنی و
تجربه کنی این چشمانداز زیبارو. ببینی بارون با هوا چه کرده. ببینی برگا چه رنگی
شدن، هوا چه رنگی شده و شهر یا روستا از اون بالا به چه شکلی دراومدن و یاد پل
سزان بیفتی که روزها و روزها بوم نقاشیش رو وسط طبیعت میذاشت و لحظه به لحظه
نقاشی میکرد تا فرق رنگ یک دقیقهی پیش با یک دقیقهی بعد رو روی بوم بکشه و کشف
لحظه کنه.
اگه من معلم بودم کلاس
درس رو تعطیل میکردم؛ دست بچهها رو میگرفتم و با خودم میبردم به دل جنگل. تا
تفاوت آفتاب بعد از بارون رو تشخیص بدن. بدونن رنگ سایهها بعد از بارون دیگه تیره
نیست. سایهها میتونن بنفش باشن. آبی باشن و حتا قرمز. و با این شادیهای کوچک از
زندگیشون لذت بیشتری ببرن. فرصت از دست ندین!
+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 17:33  توسط رستم جهانگشا
|
در میان کارهای محیرالعقولی که به مناسبت هفتهی نیروی انتظامی در تالش صورت گرفته، یک مورد به شدت جدید و جالب است. بر روی پردهی بزرگی نوشتهاند:
"وظیفهی اصلی نیروی انتظامی برقراری امنیت اسلامی است."
به گزارش خبرگزاری شوندَ بْن تلاش محققان جوان برای کشف چیستی امنیت اسلامی تا این لحظه نتیجهای در بر نداشته است. مساله به حدی پیچیده میباشد که حتا آن نوجوان 16 ساله که انرژی هستهای را به تنهایی در اتاقش اختراع فرموده نیز؛ هنوز پی به ماهیت این گونهی جدید از امنیت نبرده است.
امیدوارم تلاشهای خیل عظیم دانشمندان جوان تالشی که شبها با قلیان دودهایی به شکل قلب اختراع میکنند و در این زمینه آنقدر پیشرفته کردهاند که تیر دودی قلیان میوهای را درست به وسط آن قلب اختراعی هدایت مینمایند؛ به زودی ثمر بخش گشته و این معمای بزرگ هم حل گردد.
پینوشت- البته بنده این معما را حل نمودهام اما بنا به عللی از جمله میدان دادن به جوانان و مسایلی دیگر از بازگو کردن جواب این معما خودداری مینمایم.
استاد ابوالفضل بیهقی ثانی
+ نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 21:13  توسط رستم جهانگشا
|
یکی از منتقدین به نام جرج براندز از هانس کریستین اندرسن سوال کرد آیا او روزی داستان زندگی خودش را خواهد نوشت؟ اندرسن جواب داد من قبلن آن را نوشته ام، نام آن جوجه اردک زشت است.
+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 16:30  توسط رستم جهانگشا
|
1- پل رودخانه هشکهرو در جوکندان تخریب شده. تخریب این پل که بین راه جادهی ترانزیت هشتپر آستارا واقع شده؛ عبورومرور وسایط نقلیه از هشتپر به آستارا را غیرممکن ساخته است...
توسعهی پایدار- مهندسان دیروز به تنها موردی که فکر میکردند ایستایی و استحکام سازه بود. آنها زیاد به مسایل زیستمحیطی اهمیتی نمیدادند و حتا فعالان محیط زیست را مانع پیشرفت بشر میشمردند.
امروز اما چنین تفکری از رده خارج است. به مهندسان امروزی آموزش میدهند که برای احداث سازهای تمام بازدههیهای مختلف را قبل از انجام کار محاسبه کنند و در نهایت اگر احداث سازه نسبت به مواردی که از دست میدهیم دارای سود شد آن وقت آغاز به انجام کار کنند. این بحث توسعهی پایدار نامیده میشود. و جزو اولین موارد بررسی قبل از هر گونه ساختوسازی مطرح میشود...
شازده کوچولو شاهکار آنتوان سنت اکزوپری در یک نظرسنجی به عنوان داستان قرن (قرن
بیستم) انتخاب گردید. داستان شازده کوچولو که به ظاهر برای کودکان نوشته شده، عمیقترین
مضامین عاشقانه را در بر دارد. این قصه توسط سه مترجم مختلف به فارسی برگردانده
شده است: محمد قاضی، احمد شاملو و ابوالحسن نجفی.
شاملو این قصه را با
همکاری سازمان انتشاراتی و فرهنگی ابتکار به صورت صوتی هم منتشر کرده که کار بسیار
در خور تحسینیست.
قسمتی از قصه با ترجمه
شاملو را میخوانیم:
آخ امیر کوچولو! اینطوری
بود که من کمکمک از زندگی محدود و دلگیر تو سر در آوردم. تا مدتها تنها سرگرمی
تو تماشای زیبایی غروب آفتاب بوده. به این نکتهی تازه صبح روز چهارم بود که پی
بردم. یعنی وقتی که به من گفتی:
من غروب کردن آفتاب خیلی دوس دارم. بریم فرو
رفتن آفتاب تماشا کنیم.
حالا حالاها باید صبر
کنی.
چرا صبر
کنم؟
صبر کنی که آفتاب غروب
کنه.
همش
خیال میکنم تو اخترک خودمم.
راستش موقعی که تو
آمریکا ظهر باشه همه میدونن تو فرانسه تازه آفتاب داره غروب میکنه. کافیه بتونی
تو یک دقیقه خودت برسونی به فرانسه تا بتونی غروب آفتاب تماشا کنی. اما اینجا کجا
اونجا کجا. گیرم تو اخترک تو که به اون کوچیکیه همین قدر که چن قدمی صندلیت بکشی
جلو میتونی هرقدر دلت خاست غروب تماشا کنی.
یهروز
43 بار غروب کردن آفتاب تماشا کردم. خودت که میدونی وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشه
از تماشای غروب لذت میبره.
پس خدا میدونه اون
روز چهل و سوم چقدر دلت گرفته بود...
+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 0:24  توسط رستم جهانگشا
|
ببین ملت چقدر خودشون
رو گم کردن و به آلزایمر دچار شدن که شاعر مجبور شده این نکتهی بدیهی رو به اونا
گوشزد کنه: پایان شب سیه سپید است.
یعنی خیلیوقتها آدم
یادش میره که بعد از شب سیاه قراره روز هم بیاد؟ احتمالن همینطوره. اما سکه یه
روی دیگه هم داره. آدما میدونن "پایان شب سیه سپید است" اما فکر نمیکنن
تا تموم شدن این شب سیاه، دیگه اونا باشن و نفس بکشن. اینه که وقتی شاعری، حالا
هرچهقدر هم بزرگ باشه مییاد و بهشون میگه آقاجان! خانمجان! ناراحت نباشید،
ناامید نباشید، تموم میشه، عضه نخورید؛ به خوردشون نمیره.
شاعر همهی اینها رو میگه ولی تو حال اونا هیچ
تاثیری نداره. اونا وضع خودشونُ میدونن. میدونن که دیگه طاقت ندارن. هیچ انرژی
و امیدی براشون نمونده و لحظههای آخرُ سپری میکنن.
پینوشت
با ربط- نقل است وقتی بچهی خردسال آسترید
لیندگرن بیمار میشود همهی پزشکان از معالجهی او اظهار ناامیدی میکنند. آسترید
اما ناامید نمیشود و روزها و روزها بر بالین کودک حاضر شده و برایش قصه میخواند.
قصههایی که همه از ذهن جادویی آسترید تراوش میشدند و در کمال ناباوری کودک نمیمیرد
و بهبودی مییابد.
پینوشت
کمی باربط-هوشنگ مرادی کرمانی خالق قصههای
مجید و مهمان مامان نامزد دریافت جایزه استرید لیندگرن شده است. حقش
است جایزه را به او بدهند.
پینوشت
بیربط 1- قطعنامه سوم علیه ایران به تصویب رسید.
پینوشت بیربط 2-
قبلنها که پوتین رییس جمهور روسیه بود در چهرهاش که دقت میکردی نوعی
غرور مختص جاسوسان کگب را میتوانستی تشخیص دهی. به چهرهی مدودوف
که نگاه میکنی جز سنگ یا یخچالهای سیبری به یاد چیزی نمیافتی. من که اینطورم
شما را نمیدانم.
+ نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت 1:14  توسط رستم جهانگشا
|
شهرهای مهم دنیا هر کدام با نمادی شناخته میشوند. این نماد گاهی وقتها طبیعی و گاهی ساختهی دست بشر است.
مدیران این شهرها روی نمادهای شهر خود تبلیغ میکنند و عدهای انسان از چهار گوشهی دنیا که پول برای هزینه کردن دارند، ماجرا جو هستند یا از زندگی خود در آن مکان کمی احساس دلزدگی میکنند خود را به مکانهای مورد اشاره میرسانند...
اتاق در طبقهی سوم
ساختمان بود. از پاگرد پله نیممتری که به سمت را ست میپیچیدی ورودی اتاق بود.
وارد شدم. سلام دادم و با اجازه روی یکی از دو صندلی سمت چپ نشستم. روبرو یک پنجرهی
بدریخت تقریبن کوچک بود که یکطرفش شیشههای مات داشت طرف دیگر هم کولر کثیفی
قسمتی از پنجره را پوشانده بود. شیشهی مات طرف کولر شکسته و از آن جا فضای بیرون مشخص بود: یک ساختمان بلند نارنجی رنگ،قسمتهای انتهایی یک درخت کاج و آسمانی ابری.
ارباب رجوع داشت،
حسابی عرق کرده بود و روی میز کارش انبوهی از پوشهها و برگه ها ریخته شده بود. روبرویش
هم چند کمد بزرگ بود که در ِ همهشان باز بود و پروندههای خاکگرفته داخلشان توی
ذوق میزد.
ارباب رجوع که رفت معذرت
خواست که دیر شد و از این حرفها.
وقتی کارم تمام شد و
داشتم ار پلهها پایین میرفتم درفکر بودم: خدایا آیا منم تو این دنیا به شغلی
علاقه دارم؟ اگه به شغلی علاقه دارم و خودم نمیدونم خواهشن تو برام عیونش کن.
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 0:59  توسط رستم جهانگشا
|
آقایان خانمها شما را
قسم میدهم به جان هر کسی که دوست دارید به این استاد پیر نیز بگویید معنای شغل در
مملکت ما چیست؟ ویا به زبان ساده شغل را تعریف کنید؟
فلاشبک- دیشب که
مشغول تماشای برنامه "نود" بودم آقای مهندس! واعظ آشتیانی مدیر عامل
جدید استقلال میهمان برنامه بود. آقای مهندس که ریاست فدراسیون دوچرخهسواری را هم
بر عهده دارد (شغلهای دیگرش برای ما عیان نیست) در جواب سوال که چگونه میتوانید
همزمان رییس فدراسیون دوچرخه سواری و مدیرعامل استقلال باشید فرمود:
اینها هیچ کدام شغل
حساب نمیشود که بنده دو شغله محسوب شوم.
با توجه به اینکه "آن
مرد" هم قبلن فرموده بود:
وزیر دادگستری، عضو
شورای نگهبان، سخنگوی دولت و چند کار دیگر هم شغل محسوب نمیشوند؛ پس در مملکت گل
و بلبلی ما شغل به چه میگویند؟
استاد ابوالفضل بیهقی ثانی
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 18:23  توسط رستم جهانگشا
|
حضور پاییز رو با برگای درختا، با بارونای گاه به گاه، با
سرد شدن اندک هوا و خیلی از این دست نشونهها میشه احساس کرد.
توی شهرای بزرگ یا توی خیلی از شهرایی که حالت چهارفصل
ندارن اومدن پاییز زیاد به چشم نمییاد. اونا دلشون لک میزنه واسهی دیدن یه برگریزون
بزرگ. یه جنگل قشنگ که برگای هزار رنگشو بتونی با دستات لمس کنی.
ما این جا کنارمون یه جنگل پیر و قدیمی هست. جنگلی که مثل
یه پدر، وقتی هوا سرد میشه رو بچه هاش پتو میکشه و وقتی بارون و برف مییاد میره
بالا پشت بوم و نمیزاره آب و بارون بچههاش و اذیت کنه.
خیلی از ماها تو سال یه بارم حالی از این پدر پیر نمی
پرسیم. وارد حیاط خلوتش نمیشیم و به کل فراموشش کردیم. پنجرههای خونهی خیلی از
ماها هیچ روزنهای واسهی دیدن این پدر پیر نداره. تازه به جونشم افتادیم همینطور
داریم وسایل قدیمی منزلشُ حراج میکنیم. دست به عتیقهجاتی میزنیم که شیرهی جون
خودمون ِ و خودمون هیچ خبر نداریم.
به این پدر پیر سر نزنین. هربارم که رفتین، برید یه گوشهای
از داراییهاش ببرین. اون که حرفی نمیزنه. اعتراضی نمیکنه. فقط آروم آروم داره
از بین میره. نفساش دیگه درنمییاد. از بس بوق و هوار تو شهر زیاد شده گوشاشم
حالا سنگین شده. تو بد وضعی افتاده این پدر پیر.
با همهی این احوالات چن روز پیش که بارون سیل آسا اومد و
به هر شهری رسید چند خونه و چند نفر رو با خودش برد؛ پدر پیر شهر تا صب نخوابید. تا
صب جلوی بارونُ گرفت؛ تا مبادا یکی از بچه هاشُ آب ببره.
و وقتی ماها صب بیدار شدیم حتا یه نگاه کوچیکم به طرفش
ننداختیم تا لااقل با چشممون ازش تشکر کنیم.
+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 21:12  توسط رستم جهانگشا
|
بابا اخبار روزی ده بار اعلام میکنه این زهر مار ضرره.
اخبار واسهی خودش میگه. کدوم خبر اخبار راست هست که این
یکی باشه. بیا دو پک بزن.
نه ولش کن.
لولهی قلیان را به نفر سوم که ساکت نشسته بود میدهد.
به به! آقا احمد رو هم که به را آوردید.
احمد در حالی که دهانهی قلیان را روی زغالهای بالای قلیان
گرفته، میگوید:
چاره نیست. غم و غصه زیاد شده.
آره راس میگی. زنت که 3 قلو زاییده، خودتم..
نفر اول و احمد میخندند و احمد شروع میکند به پک زدن.
دود قلیان حجم بزرگی تشکیل داده و شب را کمی مه آلود ساخته.
اولی میگوید: احمد امشب مثل اینکه غمُ غصههات خیلی زیادشده.
همین طور دارن دود می شن میرن هوا.
آره، امشب یه ذره غمام زیاده. فردا چن تا چک دارم.
بعد از چند دقیقه لولهی قلیان را به نفر چهارم میدهد.
اوضاع شما که خیلی خرابه. تو که مثلن ورزشکاری اکبر تو
چرا؟
ورزش چیه؟ بچسب به قلیون.
اکبر شروع میکند به پک زدن.
احمد در حالیکه چای مینوشد میگوید: بابا اون مسایل ضرر و
سلامتی و این طور چیزا واسهی خارجیهاس. ما چه چیزمون رو اصول هست که این یکیش
باشه.
نفر اول میگه احسن.
احمد ادامه میدهد: به نظز من سیگاریها و قلیونکشا از
بقیه سالمترن. نگا کن. رحیمی 80 سالش، 70 سال داره سیگار میکشه. پدر من هنوز 50
سالش نشده از کولو کمر افتاده. تو عمرشم لب به سیگار نزده.
نفر پنجم که سیگاری به لب دارد و دستش را به طرق قندان دراز
کرده میگوید: میدونید چون قلیون و سیگار جلوی فکر کردن آدم رو میگیره، اونایی
که میکشن سالم ترن. تو ایران بیشتر فکر و خیال آدم رو میکشه تا چیزی مثل قلیون.
رسول میگوید: اینا که هستن. اما خدایی تریاک از قلیون و
سیگار بهتر نیست؟
احمد میگوید: تریاک بهتره. اگه معتاد نشی. تازه اگه پول
داشته باشی، تو خونتم آزاد باشی تریاک هم هیچ مشکلی نداره. نگا کن، دریانی ِ طلا
فروش، معتادِ. روز به روزم جوونتر میشه.
بسه دیگه بده ما هم دو پک بزنیم.
نفر ششم این حرفها را میزند و قلیان را از اکبر می گیرد.
احمد به ساعتش نگاه میکند. ساعت یازده شب. بچه ها یواش
یواش بریم.
کجا بریم؟
اکبر میگوید: بریم خونه دیگه؛ هیچ خلافی هم نمیکنیم. دیر
میریم خونه فک میکنن حالا اینا کجا بودن.
بسه دیگه. رسول رو به نفر ششم این حرفها را می زند.
ششمی میگوید: آآآ، اینم آخرین پک.
از روی سکو بلند می شوند. پول چای و قلیان را حساب میکنند.
سوار موتورها شده میروند.
+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 0:11  توسط رستم جهانگشا
|