وقتی باران سیل شد و سیل خانه را ویران کرد؛ مرد کشاورز سپاسگزاریاش را پس گرفت.
دلتنگیهای نقاش خیابان چهلو هشتم
وقتی باران سیل شد و سیل خانه را ویران کرد؛ مرد کشاورز سپاسگزاریاش را پس گرفت.
کنعان
تهران چند سینمای درجهی یک دارد. سینما فلسطین یکی ار آن هاست. وقایع در همین سینما میگذرد.
سالن انتظار طبقهی سوم که به کنعان و حامی؟ اختصاص داشت خلوت بود. راحت میتوانستی تعداد افراد حاضر را بشماری. شاید 20 نفر بودند.
شماره روی بلیط را پیدا کردم. جای نامناسبی بود و با توجه به خلوت بودن سینما به متصدی سالن که مردی با ریشهای جوگندمی و انبوه بود گفتم میشود روی ردیفهای بالا بنشینم. قبول نکرد. گفت قدغن است. گفتم بالا که کسی نیست و باز قبول نکرد و نقشهی من برای احاطه به سالن و پرده، نگرفت. احتمالن قضیه به آقایون، خانما مربوط میشد و اینکه دخترها باید در ردیفهای بالا بنشینند.
پچپچ ملایم و خوابآوری در سینما پیچیده بود تا اینکه تیتراژ کنعان شروع شد؛ یک پردهی سیاه که با خط شکسته نستعلیق بسیار زیبایی در گوشهی پایینی سمت راست اسامی عوامل فیلم میآمد. خط آنقدر زیبا بود که مرا و احتمالن بسیاری را جذب خودش کرد. شاید اگر 10، 15 دقیقه هم طول میکشید با لذت نگاه میکردم. محو خطوط بودم که صندلیهای ردیف عقبی شروع به لرزیدن و تولید صداهای مختلف کردند. بله، عدهای زنو مرد همراه یک کودک وارد سالن شدند و از خوششانسی من درست پشت سرم نشستند. 40 ثانیهای طول کشید تا جابهجا شوند. تیتراژ تمام و فیلم شروع شد. دقایق اولیه غافلگیرکننده بود. نماهای درشت از چهرهی ترانه علیدوستی (که شاید دلیل اصلی انتخاب فیلم توسط من بود) و محمدررضافروتن حکایت از زوج پولداری میکرد که در آستانه جدایی هستند و قرار است تا آخر فیلم ما بدانیم چرا به چنین نتیجهای رسیدهاند؛ که نه، ما دانستیم و نه آنها از هم جدا شدند.
از همفیلمیهای پشتسر خبری نبود تا اینکه دوربین، آباژوری را از نزدیک نشان داد. و یکی از زنان پشتسر با لحنی سوزناک گفت: رضا میبینی چقدر قشنگه، اینا رو میگفتما. و بحث آباژور و انواع آن دقایق زیادی طول کشید.
آن مردِ بااراده که به من اجازهی نشستن در انتهای سالن را نداده بود هم، هر از چندی با چراغقوهای کذایی طول سالن را طی میکرد و به جاهای مشکوک نور میانداخت تا مبادا اسلام در فلسطین زیر سوال برود.
از نیمهی دوم فیلم که دیگر آبکی آبکی شده بود حوصلهی دنبال کردن سرنوشت قهرمانهای اصلی فیلم را نداشتم. بیحوصلیگیام زیاد به طول نکشید همان کودک مورد اشاره که توسط اکیپ پشت سری به سینما آمده بود ناگهان مثل گلوله از جای خود کنده و در فضای بین دیوار و ردیف صندلیها دویدن به طرف پرده را شروع کرد. صدای گامهایش سالن را پر کرد. مسیر شیبدار بود و چندین و چند پله داشت و احتمال افتادن پسر وشکستن دستو پایش خیلی بیشتر از نیفتادنش بود. یکی از زنها که صددرصد مادرش بود فریاد زد: کجاااا؟ و همزمان صدای نشستُ برخاست از صندلیهای عقب به گوش رسید.
به سمت راست و محل حادثه نگاه انداختم و پدر را دیدم که فداکارانه پسر را در آستانهی سقوط به آغوش کشید و مثل قهرمان به طرف خانواده بازگشت. خانواده استقبال خوبی از قهرمان و فرزند به عمل آوردند. و فرزند تقاضای چیپس، پفک، بستنی، لپلپ و بعضی چیزهای دیگر که یادم نیست کرد. تا این ماجرا به خوبی و خوشی به پایان رسید متوجه شدم ترانه علیدوستی هم از خر شیطان پایین آمده و ناگهان نه طلاق میخواهد، نه میخواهد خارج برود، نه بورسیهدانشگاه تورنتو را میخواهد و... خوشبختانه فیلم هم مثل ماجرای خانواده پشت سری به خوبی و خوشی داشت پایان میگرفت که ناگهان همان مرد متصدی پراراده رفت، جلوی پرده ایستاد، در را باز کرد چراغهای سالن روشن شدند؛ یعنی، هری باز چه میخواهید؟ فیلم تمام شد دیگر..
و آرزوی کوچک من برای دیدن تیتراژ پایانی ناکام ماند.
پینوشت بیربط- آه ای امپراطور مغموم!
دستور توقف قطع درختان کهنسال گیلان
خداوند به پدیدآورندگان اینترنت صد در دنیا و هزار در آخرت عطا نماید. دستشان درد نکند. اینقدر اعتراض کردند تا اینکه دادستان کل کشور دستور توقف قطع درختان کهنسال را صادر نمود. این خبر بسیاری از تالشان را شاد کرد هرچند تعدادی از باارزشترین درختان منطقه قطع گردید ولی باز هم جای شکر باقیست.
خبر تکمیلی را اینجا بخوانید.
هوای پاییزی تالش
هوای پاییزی تالش آنقدر زیباست که نشستن در خانه جرم محسوب میشود. به جنگل که نگاه میکنی حس حیلهگریات گل میکند. انگار به موزهای در قلب اروپا رفتهای و نقاشیهای امپرسیونیستی مونه، پیسارو، گوگن و... را بدون پرداخت بهای بلیط نگاه میکنی.
بینظیر است ترکیب رنگهای جنگل تالش. درختها هم مثل درختهای داخل پارکها ساده و با وقار نیستند. اینجا درختها مثل شرق رازآلودند، پیچ درپیچاند. یک درخت ازگیل را اگر دقیق نگاه کنی تعجب میکنی از اینهمه انحنا. این همه عشوه و ناز.
نمیدانم چرا چند روزی تعطیلات برای پاییز اختصاص ندادهاند. زیباییهای پاییز را در هیچ فصل دیگری نمیتوان پیدا کرد.
تالش (هشتپر مرکز شهرستان تالش منظورم است) هم اگر تشریف آورده باشید در جوار جنگلی است که میلیونها سال قدمت دارد. اگر کارهای نابخردانه ما نبود این جنگلها امروز پر بود از آهو، گوزن، خرس، روباه، پلنگ و...
میدانید که اینجا قاچاق چوب قانونی صورت میگیرد. چندین و چند شرکت دولتی یا طرف قرارداد با ارگانهای دولتی؛ میآیند و درختانی که قدمتشان بیشتر از انسان است را قطع میکنند و اگر وقتش را، حوصلهاش را، پولش را داشته باشند به جایش کاج! میکارند. یک نمونهاش را از وسط شهر هم میتوان دید. از روی پل کرگانرود اگر گذر کنید و به سمت جنگلهای شمالی نگاهی بیندازید یک رنگ سبز نامتجانس با رنگهای سبز اطراف توی ذوق می زند. این کاجها نمونهای از دسته گلهای زیادیست که اهل فن! به آب دادهاند.
در هر صورت اگر تالشی هستید به طبیعت بزنید و اگر در راه دورید گرفتن یک مرخصی چندروزه فکر کنم ارزشش را داشته باشد.
مغرور هستم. مثل خیلیها.
چرا؟ چون مدام به خودم فکر کردهام. به مشکلاتم. به اینکه چرا در چنین برههای از
زمان متولد شدم و جوانیام در روزهای بهانه و اندوه ادامه پیدا کرد. چرا تفریح
دوران کودکیام شد خندیدن به صدای آژیر خطر هواپیماهای دشمن! و برنامههای تفریحی
اکثر دقایقم خلاصه شدند در تئاترها، سریالها و فیلمهایی در ستایش جنگ و خونریزی.
نسل قبل از ما، نسلی
که یک دوره را در فضایی دیگرگون با فضای بعد از انقلاب پشت سر گذاشته بودند را،
فراموش کرده بودم. میپنداشتم آنها بسا خوشبختتر از ما هستند. لااقل یکدورهی
جوانی را بدون ترس از هیچ ماموری با معشوق خود در خیابانها به قدم زدن پرداختهاند
و...
با این پیشزمینه و
خیلی با تاخیر پرسپولیس انیمیشن ارزشمند مرجان ساتراپی را دیدم.
تعریفهایش را زیاد شنیده و خوانده بودم. حتا منیرو روانیپور که خیلی کم
دربارهی فیلم و سینما اظهار نظر میکند لب به ستایش از فیلم گشوده بود.
پرسپولیس سه نسل از ایرانیان را با محوریت مرجان همنسل خودم به تصویر میکشد.
مرجان را درک میکردم چون دردهایمان مشترک بود اما قسمتهای جالب فیلم که برایم
تازهگی داشت رنج و غم پدر، مادر و حتا مادربزرگ مرجان بود. به زندگی اینها هیچگاه
از این زاویه نگاه نکرده بودم.
کسانی که با اندیشههایی
متفاوت جوانی را پشت سر گذاشته و اکنون همهچیز را دگرگون شده میبینند و پای به
دنیایی میگذارند که با دنیای خو کردهشان بسیار متفاوت است. ناگهان غمهای جهان به
سوی آنان سرازیر میشوند و آیندهی کودکانشان زندگی را برایشان سخت میکند.
چه سرنوشتی خواهند
داشت کودکان نسل باروت و گلوله؟ آیندهشان در این فضا و با این فکر چگونه خواهد
بود؟ وقتی پیشپا افتادهترین حق یک انسان - نحوهی آرایش مو و نوع لباسپوشیدن- نادیده
انگاشته میشود و...
نسل قبلی ما دردهایشان
بسیار بیشتر از ما بود. ما خودمان بودیم و نوجوانیای که تباه میشد و غمهای
کوچکی که در هر صفنانوایی و سهمیهی کوپن پراکنده بود.
آنها اما غمهای بزرگتری
داشتند. از خود که گذشته بودند و فرزندان و زندگیشان و آیندهشان دغدغهشان شده
بود. غم آیندهی فرزند در بازار آشفته که عدهای خود را قیم زندگی تمام افراد میدانستند
و با سرنوشتشان بازی میکردند. خیلی از آنان تاب این تغییرها را نیاوردند. مردند و
یا به مرگ تدریجی دچار شدند.
پرسپولیس میگوید به
سوختگی نسل خود غرور را هم اضافه کنید.
بگشایند؟
در فواید خواندن نشریات محلی
1- احتمالن زندانهای گیلان از اهل قلم و گفتار خالی مانده و آقای مدیر کل از ترس اینکه فضای داخل زندانها به قول نسل جدید خفن شود خواسته اهل قلم به خانهی دوم خود، زندان، بازگردند.
2- در برنامههای چهارساله بنویسند: ما گفتیم و حتا التماس نمودیم هیچ کس تشریف نیاورد.
3- بعدها اگر در آسایشگاه سالمندان فلان شهر اروپایی از فعالیتهای خود سخن برانند با گردنی افراشته بفرمایند: در دوره ما از تمام اهالی قلم خواسته شد و حتا التماس گردید که، بزرگان بیایید؛ ولی هیچ فردی نیامد.
4- بنده هنوز نمیدانم چرا هر چهارسال به چهارسال بسیاری از بزرگان مهربان میشوند.
دکتر محمد دوستار در همایش تجلیل از رتبههای برتر علمی پیام نور گیلان فرمود:
همه باید نگاه خود را به دانشگاه پیام نور تغییر دهند.
از جلووووووو نظام! خببببببر داررررررر
1- من بعد هر کس نگاه خودش را به دانشگاه پیام نور عوض نکند به سرنوشت عوضعلی کردان دچار میشود.
2- هر کس با چشم هیز به دانشگاه پیام نور نگاه کند به شرکت در دورهی فراگیر محکوم میشود.
3- آهااااای پسر کاکل زری! شما مگر خواهر مادر نداری که به دانشگاه به اینصورت خیره شدهای؟ جمع نما جل پلاست را.
4- باید بنویسید دانشگاه پیام نور و بخوانید صنعتی شریف.
5- بین خودمان باشد دکتر دوستار اگر نظامی بود چه میشد.
6- در هر کاری شکر لازم است. برای مثال اگر اسم دکتر دوستار دشمندار میشد میدانید چه فاجعهای رخ میداد؟ احتمالن هر کس نگاهش را عوض نمیکرد به اعدام در محل محکوم میگردید.
7- دعای پایانی: خدایا شکر. شکر بابت این همه نعمتی که ما عطا فرمودهای. شکر که دوستدار را دشمندار نیافریدهای، کردان را کردن نیافریدهای، احمدینژاد را جوادینژاد نیافریدهای، خاتمی را یالانچی پهلوان خلق نفرمودهای، و...)
بهرااااااست راست.
آزاد
استاد ابوالفضل بیهقی ثانی
قطع درختان چند هزار
ساله تالش توسط اداره اوقاف
شورش را درآوردهاند.
یک عده آدم! که نه از تاریخ چیزی میدانند نه از دین و مذهب به جان درختان چندهزارسالهی تالش و گیلان
افتادهاند و دارند آنها را یکی یکی قطع میکنند. چرا؟ میخواهند با خرافهپرستی
مبارزه کنند.
شما که سالانه میلیاردها
میلیارد پول نفت، صنعت مثلن ملیشدهی ایرانیان را خرج تبلیغهای آنچنانی
برای عقایدتان میکنید؛ پس نتایج این تبلیغات کجا رفت؟ نتوانستید چند روستایی سادهدل
را با موعظههایتان به راه بیاورید؟
چی؟ روستاها برق
ندارند تا تلویزیون داشته باشند؟
شما که ادعا میکنید همهی روستاها آبوبرق
دارند.
متوجه نشدم چه گفتی؟
خواب مرا ندیدی؟
نشانیاش چیست؟
پریشان است، نازک و شکننده است، درونش پر از آتشو دود است.
برو خدا را شکر کن که گمش کردهای..
به اتاق محقرم نگاه نکن. از کمد خالیام خرده مگیر. 30 سال خاطره اینجا پنهان است.
"مسیر بین تهران تا دریای خزر یکی از زیباترین قسمتهای کره زمین است که تا به حال دیدهام. درختها اطراف جاده تنوعی از رنگهای سبز میسازند که بیش از آن را هیچ جا ندیدهام. در راه از کنار دستههای بی شماری از گل های وحشی میگذشتیم. هیجان انگیزترین بخش سفر تونلهای متعدد بود که از بین کوههای البرز رد میشد. از تغییر آب و هوا متوجه میشدیم که داریم میرسیم: هرچه نزدیکتر میشدیم، هوا تمیزتر و شفافتر میشد. دیدن بچههای روستایی که کنار جاده سطلهای ارزان پلاستیکی، توپ بادی، گردن بند گوش ماهی میفروختند به این معنا بود: تقریبن کنار دریا بودیم. و دیگر در پوست خود نمیگنجیدیم.
ویلاهای سازمانی، کلبههای سادهای بودند که مثل مهرههای دومینو نزدیک ساحل ردیف شده بودند. روزهایمان توی ساحل میگذشت؛ قلعه ای ماسهای میساختیم، گوش ماهی جمع میکردیم، بین موجهای لب دریا بازی میکردیم..."
آن چه در بالا ذکر کردم گوشههایی از رمان (زندگینامه) بسیار موفق "عطرسنبل، عطر کاج" نوشتهی فیروزه جزایری دوما و ترجمهی محمد سلیمی نیا بود. نشر قصه که متعلق به آقای بابک تختی فرزند جهان پهلوان تختی است این کتاب را منتشر ساخته و در این آشفته بازار کتاب این اثر توانسته به چاپ چهاردهم برسد. و هم چنان جزو پرفروشها باقی بماند.
اما حرف من و علت نوشتن این سطور، توصیف خانم جزایری از جادهی شمال کشور بود. جزایری بیش از ۳۰ سال است که در آمریکا زندگی میکند و از نقاط بسیاری در کرهی زمین بازدید کرده؛ با این حال در وصف حادهی شمال از جملهی "یکی از زیباترین قسمت های کره ی زمین" بهره میگیرد.
او که از همان کودکی مقیم آمریکا شده شمال جدید را ندیده است. ندیده که چه بلایی سرش آوردهایم. ندیده که هر کس هر جا دلش خواسته جنگلها و درختها را ریشه کن کرده و بیشتر روستاهای شمال امروز به شهرهایی زشت و کثیف تبدیل شده است.
فیروزه خانم! خوش به حالتان که دورید و مرگ دردآور شمال را نمیبینید. نمیبینید که سر تالش یکی از بکرترین و زیباترین نقاط طبیعی ایران چه بلایی آورده و میآورند...
جناب آقای حاج دکتر برک الدین اوباما انتخاب بجا و شایسته شما را به عنوان رییس جمهور ایالات متحده آمریکا تبریک عرض می نماییم.
هم چنین مراتب سپاس خود را از آقای بهمن محمدیاری (امیرکبیر تالش) که توانست با اقتدار هرچه تمام امیرکبیری را از شهردار هشتپر، هوشنگ عباسقلیزاده پس بگیرد؛ اعلام داشته و به ایشان جهت گماشتن یک فرد جوان ولی تحصیل کرده به عنوان رییس جمهور آمریکا تبریک بی ریا عرض می نماییم.
و خالصانه خواستار برکناری عوامل آلاژن محوری چون کاندلیزا رایس و گماشتن افرادی جوان و تحصیلکرده مانند آنجلینا جولی، بریتنی اسپیرز و... به عنوان وزیر امور خارجه ملت دوست پرور آمریکا می باشیم.
از طرف استاد ابوالفضل بیهقی ثانی و پسران
غمها را که با خودت نیاوردهای؟ خانهمان تک اتاقه است. باور کن برای خودمان جا نیست.
باشد. سرپناه دیگری پیدا میکنم.
به من چه ربطی داره کردان استیضاح شد؟ مگه بودنش چه سودی برای من داشت که نبودنش ضرری داشته باشه؟
من چرا خودم رو ناراحت کنم، که نفت قیمتش نصف شده؟ ضرر من تو این قضیه چیه؟ مگه وقتی نفت قیمتش رفت تا آسمون به من سودی رسید؟ اصلن مگه من، تو این جامعه منافعی هم دارم که اومدن فلانی یا رفتنش منو تحت تاثیر بذاره؟ این خاک مگه مال منه؟ تو سراسر این یکمیلیون ششصدو اندی هزار کیلومتر مربع، من مگه 50 متر خاک واسهی خودم دارم؟
چی دارم؟ یه اسمی رو شناسنامهم خورده متولد ایران. همین.
عباس معروفی داره از نویسندههای کله گنده میپرسه وطن یعنی چی؟ همه هم کلی حرف میزنن.
وطن اصلن وجود خارجی نداره. وطن فقط یک واقعیت مجازیه. وطن فقط یک حسه. و نه هیچ چیز دیگه. اون حس لعنتی که وقتی میری تو دل غربت، مییاد و بغضتو میکنه سیبل گلولههاش و لحظه به لحظه تو رو گلولهبارون میکنه و آخر کار مثل اردشیر محصص مییاد راه نفس کشیدنتو، توی یه آپارتمان درپیت نیویورکی میگیره و خلاص.
نه، وطنی وجود نداره. وطن مگه مام نیست؟ مادر مگه خاصیت اولش دلسوزی نیست. پس کو؟ کجاست؟ مگه مادر میتونه قبول کنه فرزندش هزاران کیلومتر اونورتر تو تبعیدو فلاکت بسوز ِ تا آخر عمر؟
نه، این نیست. این وطن نیست. وطنی وجود نداره. استاد معروفی عزیز! اینا رو میدونی کی داره مینویسه؟ یه نفر از قلب وطن. از شمال و از تالش. شمالی که جنوبیو تهرانی تو غربت دلشون هوای دریاشُ میکنه؛ و سیر تو جنگلاش قدم زدن. وطن اون چیزیه که تو خاطراتت نقش بسته. وطن هایدهی وقتی میخونه دلخستهام از عالم دل بستهام به ساقی. وطن آغاسیی که آخرای عمرش برای چندرغاز پول راهی خارج شد تا تو سالنهای درجهی چندم دوباره دخترای اهوازی رو با موهای پریشون لب کارون هوار بزنه. وطن حمیرای وقتی میخواد بره کنار دریای شمال و اونجا با یارش قدم بزنه، وطن سکوت چند سالهی فرهاد، و مرگ تدریجی فریدون...
دو نامه برای دو فرشته
سلام فرشتهی شانهی راست من. از حالت نمیپرسم. چرا که میدانم حالوروز خوبی نداری. کسی نزدیکتر از تو در زندگیام ندارم و تو هم از دست من در عذابی.
سالهاست که بیکار نشستهای و زل زدهای به تمام لحظههای زندگیم تا کاری نیک کنم و تو با شور و اشتیاق یادداشتی برداری و یا ضربدری روی کاغذهای سفید بیشمارت بکشی.
بیکاری بد دردیست فرشتهی مهربان من. خودم سالهای سال طعم تلخ بیکاری را چشیدهام. بیکاری آدمها و فرشتهها را به کنج انزوا میبرد و آنها در تنهاییشان فریاد برمی آورند: غم تنهایی اسیرت میکنه تا بخوای بجنبی پیرت میکنه..
چه کاری از دست من ساخته است؟ بگو. رودربایستی نکن. هر چند میدانم هیچ کاری از دستم ساخته نیست. و تو مجبوری سرآخر، با صفحهای سفید، خجل از روی تمام فرشتگان دیگر که با صدها برگ نوشته و نقاشی حاضر میشوند؛ بهایستی و عرق بریزی.
درکت میکنم فرشتهی مهربان. بیشتر از این خودت را به زحمت نینداز. این صفحه تا انتها سفید خواهد ماند. تو برو پرواز کن و بر شانههای هر کسی که دوستش داری بنشین. من شکوهای نخواهم کرد. و این تنها کاریست که از دست من ساخته است. پرواز کن و برو من هیچ صفحهی نیکی نمیخواهم. تو راحت باش.
حمل بر بیادبی نباشد. اینکه نامهی فرشتهی شانه راستم را اول نوشتم؛ دلیلش افسردگی بود. طفلک حسابی افسرده و تنها شده است. مدام گوشهای کز کرده و مرا میپاید. شبها هم خواب به چشمش راه ندارد تا شاید کاری کنم و او سربلند با آندستان لطیفاش شروع کند به نوشتن و نوشتن.
میدانم از این کارم نارحت نمیشوی. تو که مثل کارمندهای اینجا نیستی. تو که مثل آنها از اینکه اسمت بعد از فرشتهی شانهی راست آمده دلخور نمیشوی و گناههایم را دو برابر حساب نمیکنی. میدانم فرشتهی خستگیناپذیر.
خجلم فرشتهی شانهی چپ. از تو هم خجلم. آنقدر کار رویت ریخته است که فرصت سرخاراندن نداری. وقت نداری لااقل هفتهای یک بار استراحتی بکنی. سرنوشت ما را هم اینطور نوشتهاند (البته جسارت نباشد)؛ هر حرف ما، نگاه ما، فکر ما در روزگارمان گناه محسوب میشود و تو مجبوری تندُ تند بنویسی و بنویسی.
نمیدانم وقتی نوشتهها را تحویل دادی کسی آنها را تجزیه و تحلیل میکند. کسی میآید ببیند چقدر از این گناهها به من برمیگردد و چقدر سهم کسانیست که ما در روزگارشان عمر سپری کردیم.
به هر حال با اینکه دل خوشی از من نداری ولی از تو میخواهم پیغام مرا به کسانی که نوشتههایت را تحویل میگیرند برسانی و بگویی تمام این گناهها را دوباره بازخوانی کنند تا شاید سهم ما کمی سبکتر گردد. بیش از این وقتت را نمیگیرم.
سایهی خودکار، کاغذ را از خواب پراند. کلماتی که از شدت سرما می لرزیدند بیرون آمدند تا 30 سالگی مرد را در شهر جار بزنند.
مرد کارتن خواب چرا اینقدر از باران متنفری؟ نمیدانی باران صدای قشنگ دارد؟ خبر نداری خیلیها با صدای باران راحتتر از همیشه به خواب میروند؟
کشاورزان نگران زمینهایشان هستند. اینقدر ناراحت و عصبانی نباش. چند روز نخوابیدن که ارزش این حرفها را ندارد.
وارد کتابفروشی آقای زینعلی شدم. دختر خانم جوانی پشتویترین انتظارم را میکشید. انتظار من که نه، انتظار هر کسی که مشتری کتاب بود.
سلام دادم و پرسیدم: ببخشید از کتابای خانم روانیپور چیزی دارید؟
پرسید کی؟
گفتم منیرو روانیپور.
گفت: در مورد چی مینویسه؟
لابد فکر کرده بود من یکی از اون دانشمندان جوان هستم که دنبال کتابهای کتوکلفت علمی میگردد. شاید دانشگاه یا سالآخر دبیرستان کلاس فیزیکی دارم و میخواهم آخرین نمونه کتابهای کمکدرسی را قبل از تدریس مطالعه کنم. و از قضا نویسندهی یکی از این کتابهای علمی منیرو روانیپور است. حتمن همان چند ثانیه! فکر کرده این اسم را اولین بار است شنیده و اگر من بگویم دربارهی خازنها کتابی نوشته؛ آن دختر خانم بلافاصله پاسخ دهد: از روانیپور نداریم اما یکی مهندس شمس نوبخت نوشته که خیلی از کتاب خانم روانیپور بهتره. پیشنهاد میکنم یه نظری بندازید.
همهی این فکر ها که از مغز من و آن دختر خانم گذشت تازه سرم را پایین انداختم و گفتم: با عرض شرمندگی فقط قصه مینویسه.
دختر خانم هم جواب داد: نه، نداریم.
پلک زدم
عکسها خاطره شدند
تو نبودی،
نوروز نبود
و آرزوها
هم چنان از دور
میخندیدند.
تعدادی از تصاویر در ذهنهای ما برای همیشه حک میشوند. اهمیت این تصاویر شخصی است و موضوعی که برای یکنفر ارزش بسیار بالایی دارد شاید برای دیگران پشیزی هم نیرزد.
مادربزرگی داشتم با یک اتاق اسرارآمیز. یک بخاریی هیزمی، یک پنجره که میتوانسی هم از طرف ایوان و هم از داخل اتاق روی سکویش بنشینی. سماوری که همیشهی خدا چای آماده و خوشمزه داشت.
صدای تپتپ بخاری و خسخس سینهی نهنه شاید یکی از بهیادماندنیترین موسیقیهایی زندگی من باشد.
وقتی که خالهها و داییها در آن اتاق جادویی دور هم جمع میشدند و بحث در میگرفت، خنده سر میدادند و ناگهان یاد یولدد میافتادند که در اتاقی دیگر به خواب رفته و هرآن صدای خندهها میتواند بیدارش کند و عصبانیش نماید؛ تن صداها پایین میآمد و خندهای دیگر شکل میگرفت.
با این تصاویر پیشپا افتاده، من سالها زندگی کرده و خواهم کرد. جزیی از من شدهاند.
وقتی مادربزرگ مرد؛ به نوعی همه گفتند راحت شد. از نفستنگی، از پیری، از همهوهمه راحت شد. من هم حرفها را تایید کردم. عمرش را کرده بود. و سالها میشد که بیمار بود.
اینها را گفتم ولی در وجودم غوغایی برپا بود. قسمتی از من با رفتن او جدا شده بود. قسمتی از هویت من دیگر هیچراه بازگشتی نداشت. احساس خلا میکردم و در یکی از یادداشتهای بیشمار و بیهدفم نوشتم که مادربزرگها حتا اگر در صدوبیست سالگی بمیرند باز گوهر بیجایگزینی را از دست دادهایم.
این حس شاید در من قویتر از خیلیهای دیگر باشد؛ اما در سیاسیون هم چنین رفتارهایی را دیدهام. وقتی محمد قلی اقبالی در جوار مدرسهی خیام سخنرانی میکرد به لباس زنان تالشی اشاره کرد و گفت و گفتو گفت تا به مادربزرگ و مادرش رسید و ناگهان بغضش ترکید و زار زار میان جمعیت گریست.
من آن گریهها را درک میکردم. میدانستم گریههایش برای عوامفریبی و رای جمع کردن نیست. نوعگریهاش و روند شروع گریه جار میزد که ساختگی نیست و اشکها از ته دل جاری میشوند.
روزهایی که برای خداحافظی پیش مادربزرگ میرفتم با پشت خمیده تا کنار نردههای چوبی ایوان درازشان میآمد و میگفت: هل چان دق بماند.
ناچار میماندم و میدانستم دلیل تقاضایش چیست. میآمد و به زحمت اسکناس تا خوردهای را در دستهایم میگذاشت. شاید تعارفات ساختگی میکردم اگر شخص دیگری پول یا عیدی به من میداد. اما تعارفاتی که برای نهنه میکردم هیچکدام ساختگی و دروغین نبودند. دلم نمیآمد از نهنهای که با هزار مکافات پول اندکی به دستش آمده است پول بگیرم و او دلش راضی نمیشد مرا بیپول راهی کند. پشتسرم آب میریخت و زود گریه سر میداد.
به دخترها میگفت بروید بگردید. مدام در خانه نمانید، پیر میشوید. در حالیکه خود، بیشتر دقایق عمرش را درون خانه و آشپزخانه سپری کرد.
نهنه رفته است. نهنهها میروند. و این قانون مشخص طبیعت است. بحث استفادهای است که از لحظهها میکنیم. درسهایی است که یاد میگیریم و این درسها جزیی از وجودمان میشوند. من صلحدوستی را از هیچ کتابی نیاموختهام. مدارا را.
دلپاک بودن را هیچ مرد مقدسی به من یاد نداده است. اینها آموختههای من از نهنه است.
بارها فکر کردهام؛ نهنه هیچوقت میتوانست قبول کند که شخصی تروریست باشد؟ و غربیها میدانند اینجا، در گوشهای از یک کشور عقبمانده نهنهای زندگی کرده که برای گاوهایش شعرها گفته است. نهنهای که سراسر زندگیاش هیچ کس را از خود نرنجاند. ساده بود و عاشق زندگی کردن.
خبری نیست.
آن چه سیاه میشود
صفحهایست
آنکه تباه میشود
لحظهای.
و مرد قصه
صیاد با قایقی بیماهی بازگشتی غمگین داشت. خورشید آرامآرام طلوع میکرد و موهای سفید مرد، سیاه دیده میشدند.
هی عمر!
لحظهای بهایست
رویاها چرا چنین زخمی و خونآلودید؟ چه بر سرتان آمده است؟ بالهای پروازتان را چه شد؟
زمزمهی نالانی به گوش میرسد: به صخرهی سرنوشت برخوردیم.
بیتلز
حاجآقا سلام. عکسی برایت میفرستم. عکسی قدیمی از گروه بیتلز است. در چهرهها که دقیق میشوی هنوز به مرحلهی جوانی هم نرسیدهاند. نوجوانانی سربههوا هستند انگار.
اما وقتی کمی بیشتر کنجکاو این گروه موسیقی میشوی؛ تازه میدانی فقط در شهر ماست که چنین جوانانی جایی برای اظهار نظر ندارند انگار. تا حاج آقا نشدهای، تا چندین حاجآقای شکمگنده مثل خودت را شام ندادهای، نمیتوانی حرفی برای گفتن داشته باشی و گوشی پیدا کنی تا حرفهایت را بشنود.
حاجی! هیچ میدانستی این چند نوجوانِ دنیا ندیده! دنیا را تکان دادند؟ میدانی خیلی از کسانی که امروز دم از صلح میزنند؛ سالها پیش در حرفهای گروه بیتلز افکارشان با موسیقی به دنیا عرضه شده؟ میدانم که نمیدانی و نخواهی دانست. تو نهایت میتوانی در باب قیمت بنزین آزاد و تفاوتش با بنزین سهمیه حرف بزنی و عجیب اینکه همین حرفهایت چقدر خریدار دارد.
باز هم اشتباه کردهای حاجی! اینها خریدار حرفهای تو نیستند. اینها به فکر آیندهی بچههایشان هستند. و این دور همچنان در حال تکرار است.
حاجی! میدانم که خواندن را کاری بیهوده میدانی. میدانم هیچگاه آوازدلفینهای مسیح علینژاد را نخواندهای و نخواهی خواند. با اینحال، برای دل خودم می نویسم حاجی! تو به فکر همان بنزین سهمیه بندی باش و بههوش باش که قیمت زمین در کجای شهر، کی گران میشود.
وقتی گزارش یک فوتبال را به آقای علیفر بدهند؛ حالا آقای ضرغامی صدتا قسم حضرت عباس هم بخورد که حساسترین مسابقهی دنیاست، و قویترین شوتگیر دنیا درون دروازه است و مرحوم بروسلی دفاع چپ بازی میکند و... بنده که نمیتوانم قبول کنم ؛ شما را نمیدانم.
درخت گلابی
چیمناز خاله مرا به یاد میآوری؟
گمان نکنم. گمان نکنم اگر ببینی بشناسی مرا. اصلن حدس بزنی من، پسر اخموی هَیْشی، میتواند در خلوت شبهایش -ونه یک شب یا دو شب- به یاد تو باشد. ولی هستم چیمناز خاله.
هیچ میدانی روزی که ما سیزده بدر به خانهتان آمدیم و مسیر کلبهی جنگلیت پوشیده بود از بنوشه و شیناف، یکی از بهترین روزهای زندگیم بود؟ میدانی تو چیمناز خاله؟ نه، نمیدانی. تو همش فکر کردهای من در شهرم، در تهرانم، در اصفهانم و از زندگی لذت میبرم. نه به خدا! من در همان راههای باریک گلی گیر کردهام. چقدر خواستم خودم را با خیابانهای شهر، خیابانها و پارک هایی که از فرط تمیزی برق میزدند مشغول کنم نتوانستم. انگار خاکهای رسی ِ بین راه منزلت، مرا جذب کرده بودند. انگار دستهای قوی ِ پورنه مرا گرفته است و هیچ راهی ندارم. من در خانهات بودم چیمناز خاله، وقتی که فرسنگها دور از تو بودم. کار سختی نبود. چشمهایم را میبستم و بوی شینافها را حس میکردم. گوش میسپردم به خروش رودخانهای که صدایش از دور می آمد.
تو شکوه میکنی از خانهات. حق داری. میگویی قدیمی است. میگویی چشمه دور است و تو پیر شدهای. حق داری تو. گناه من چیست؟ من بایست چه کنم؟ من دردم را با چه کسی بگویم؟ آخر این قلب بیچاره عاشق خانهی توست. آخر از بوی کاهگلهای خانهات خوشش میآید، نه عاشقشان است. تقصیر من چیست؟
نگاه کن در چشمهای من. رستم کوچکت هستم چیمناز خاله. همانی که فکر میکردی نگران لباسهایش است تا گلی نشوند. اشتباه میکردی تو. من دلم میخواست لباسهایم گلی شوند. دلم میخواست به من هم اجازه میدادی از چشمه آب بیاورم.
چیمناز خاله از احوالم پرسیدی. هی، بد نیستم و آنقدر جرات پیدا کردهام که رازی را برایت فاش کنم؛ آن روز که دستهجمعی به خانهات که کلی سربالایی میان جنگل داشت، آمدیم؛ من عاشق بودم. هستی را دیدی؟ بیشتر از من او را دیدهای، بیشتر از من به خانهات آمده. با تو حرف زده، جویای احوالت شده. من عاشقش بودم چیمناز خاله. و این عشق، راز سربه مهرم بود. همیشه فکر میکردم تو این راز را میدانی و شاید تو هم مثل من این داستان را در صندوقچهی کوچک کنار پنجرهات حفظ کردهای.
میدانم حالا، دلت برای خانه تنگ شده است. میدانم دلت برای آن چند گاو شیردهت تنگ شده است. میدانم حتا برای مسیر خانه تا هونی هم دلت تنگ شده است. میدانم با خودت میگویی من که اهل جلگه نیستم چرا مرا به پایین آوردهاید. مرا در همان خاک میگذاشتید که عمری در آن زندگی کردم. مگر میشد چیمناز خاله؟ آنجا مگر قبرستان داشت. تکو تنها که نمیشد تو را در وسط یک جنگل، تنها رها کرد. تازه اینجا تنها نیستی؛ این خواهرت است. آن برادرت. پدر و مادرت هم همینجا هستند. پس نگران چی هستی؟ نگران بچهها نباش. آنها راهی برای نان درآوردن پیدا میکنند. تو به فکر خودت باش.
حالا دانستی آن پسر اخموی مغرور، حرف زدن هم بلد است. اصرار میکردی که تو هم یک کلمه بگو. بیا هزار کلمه برایت گفتم. هنی دل چ بپیست چم ناز خاله؟
زندگی معماهای زیادی
دارد. گاه به مشکلی برمیخوری و این مشکل شاید یک یاس فلسفی باشد و یا مسئلهای
پیش پاافتاده. گاه آرزوهایی داری که نتوانستهای بدانها برسی و آرزو داری لااقل احساس
کنی رسیدن به آن آرزو چه حالتی دارد و دنیایت چگونه شکلی خواهد داشت. اینجاست که
رمان و سینما به کمک میآید. ما به رمانهای ناب دسترسی نداشتیم. تازه، سینما اگر
در دست اهلش باشد بهتر از بسیاری رمانها میتواند چنین تصاویری را بازسازی
نماید. رترو برایمان چنین جایگاهی داشت و ما لذت میبردیم وقتی آرزوهای
فروخفتهمان را در قالب قهرمان فیلم میتوانستیم بازساری کنیم. ما به شوروی
یک جورهایی دین داریم که چشمهایمان را از یک سویه دیدن و یکجانبه قضاوت کردن
مصون نگه داشت.
مدتهای زیادیست از حمیده
عمروا هیچ خبری ندارم. زینب، حمیده و خیلی از هنرمندان آن زمان برای ما
معماهایی غیرقابل حل بودند. دست نیافتنی بودند. و وقتی خودم سالها بعد، موقعی که
به هیچکدام از آرزوهای دوران کودکیام نرسیده بودم؛ جمهوری آذربایجان را از نزدیک
دیدم و فقر و فلاکت آنها را لمس کردم مثل قهرمان فیلم سفید شاهکار بیبدیل
کیشلوفسکی به درون خودم خزیدم و به واکاوی شخصی که من بودم پرداختم.
در دانشگاه آموزههای
تلویزیون باکو به کمکم آمد. آنجا بود که دانستم چه تفکرات بستهای دارند اکثر مردم
ایران. چه قضاوتهایی دارند درباره زن. بدم میآمد از محیطی که اسمش را دانشگاه
گذاشته بودند. من بارها و بارها دانشگاههای دیگر نقاط دنیا را دیده بودم و میخواستم
ما نیز چنین جایگاهی داشته باشیم و اگر در آزمایشگاهی حاضر هستیم فقط به خاطر
آزمایشگاه باشد و نه هیچ موضوع دیگر. نه، خبری از این مسایل نبود. تفکرات کهنه
تفکر غالب افراد بود و کسانی که مسوولیت دانشجوها را به عهده داشتند.
بد وضعی داشتیم ما. و همین موضوعها، مرا از درس
خواندن هم بیزار کرد. از گوش دادن به حرفهای
اساتید و تبادل جزوه فقط برای اینکه با جنسی مخالف لحظهای همکلام شوی. بدم میآمد
از تنفس در چنین محیطی. محیطی که عدهای برایت تعیین تکلیف میکنند چه بگویی، چه
بپوشی، چگونه راه بروی، چگونه عشق بورزی، چگونه عاشق شوی. بدم می آمد و مثل خیلیها
که خود را با شرایط وفق دادند و راه زندگی خود را در این آشفته بازار پیدا کردند؛
من هیچگاه نتوانستم چنین دخالت هایی را در زندگیم تحمل کنم. نه خود را با محیط
وفق دادم و نه توانستم راه زندگی خود را مشخص نمایم. سرگردانی بودم بریده از همه
جا.
بله، ما به باکو مدیون
هستیم. مدیوینم که رسم آوارگی را به ما آموخت!
شب به انتها نزدیک میشود.
شب من، شب تو، شب رییس جمهور، مرد دستفروش، پسر گلفروش...
در مسیر برگشت از مجلس
ترحیم ترانهای از زینب خانلَرُوا
خواننده معروف جمهوری آذربایجان در ذهنم تاب میخورد: بیلسی دیم آیریلیق
وار اُپردیم گُزلَریننَن (اگر میدانستم جداییای در کار است چشمهایش را میبوسیدم)
زینب همان خوانندهای
بود که مجری برنامه با هیجان و صدای بلند او را چنین معرفی میکرد: اِسِسِری خالْق
آرکستری زینب خانلَرُوا.
و ما نمیدانستیم "اِسِسِری
خالق آرکستری" یعنی چه. خالق یعنی چه، اِسِسِر چه معنایی دارد. میگفتند
چتری دارد که با هر چرخش نوع لباس زینب عوض میشود! میگفتند به شهرهایی سفر کرده
که آنجا، خیابانها را با شامپو میشورند و ...
آن روزها که، نه از
ماهواره خبری بود و نه تلویزیون ایران، بیشتر از چند ساعت در روز برنامه نداشت؛ در
تالش میتوانستی آنتن را کمی بچرخانی و شوروی را بگیری. باکو را.
پدر و مادرها میترسیدند آنتن به آن سمت باشد. میگفتند دانشگاه تاییدیه نمیدهند!
نمیتوانی کار پیدا کنی و.... پدرها خوششان میآمد مقامات گوش دهند اما به
خاطر آیندهی بچهها بیمناک بودند.
با اینحال خیلیها در
تالش یک آنتن اضافی هم داشتند که به سمت باکو بود. از جمله ما. میتوانستیم تلویزیون
باکو را تماشا کنیم و کمی آزادی را تنفس نماییم. کنجکاویهای من و ماها درباره
اندام زن با شبکهی تلویزیونی جمهوری آذربایجان تا حدودی جواب میگرفت.
رترو
شبهای شنبه باکو
برنامهای سینمایی بهنام رِترو داشت. رترو که از تلویزیون باکو در زمان
شوروی پخش میشد؛ فیلمهای آمریکایی، زیاد نمایش میداد! و از این لحاظ محبوبیت
زیادی پیدا کرده بود. جلوههای ویژه این فیلمها در سطح بسیار بالاتری نسبت به
تولیدات خود شوروی و بلوک شرق قرار داشت. و مقتضیات سن ما چنین فیلمهایی را طلب
میکرد.
روزها را میشمردیم تا شنبه شود و حمیده
عمروا ا برنامهی رترو را اجرا کند. از حمیده عمروا خوشم میآمد. خیلیها
بودند که خوششان میآمد. چون زیبا بود، تن صدای زیبایی داشت و برنامهاش را زیبا
اجرا میکرد. درباره فیلم توضیحاتی میداد، گاه کارگردان یا سناریستی میهمانش میشد؛
که ما آن روزها زیاد در بندش نبودیم؛ میخواستیم زودتر فیلم شروع شود تا غرق صحنههای
جادویی فیلم شویم.
بدون اینکه خودمان
بدانیم شوروی سابق در روشن کردن ذهن ما نقش بهسزایی داشت. رترو و تلویزیون
باکو برایمان نوعی معلم بود. نوعی قرص خواب بود تا تحمل شبهای گرم تابستان راحتتر
باشد. نوعی درس بود که دنیاهای دیگر را به ما نشان میداد و به ما نشان میداد از
پیلهی تنگ اطراف هم میتوان خارج شد و پرواز کرد. ما بزرگ میشدیم و دنیایمان هم
درحال بزرگ شدن بود. انواعواقسام فیلمها را رترو برایمان پخش کرده بود و ما دنیا
را بیشتر از کسانی که در نقاط مرکزی ایران زندگی میکردند دیده بودیم...
ادامه
دارد
استاد تاریخ گفت: موج قدیمیترین عاشق دنیاست.
استاد هیدرولیک اما، او را ابله میدانست.
موراکامی از مشاجرهی این دو کتابی نوشت و معروف شد.
نینی
نینی از بچههای اطراف کرگانرود بود .خانه شان در خیابان گل سرخ بود. هم نسلان نینی اکثرن سرنوشتهای سیاهی پیدا کردند. الان سالها
از مرگ نینی میگذرد ولی آخرین تصویری که من از او دیدم هنوز با جزییات کامل در
ذهنم بایگانی شده است.
نمیدانم چه کسی این
لقب را برایش انتخاب کرده بود. قد بلندی نداشت اما جسور و نترس بود. مدتی کشتی میگرفت
و آن روزها فکر کنم بهترین روزهای زندگیاش بود. بروبازویی بههم زده بود.
روزی روی پل
کرگانرود عدهای جمع شده بودند. من هم کنجکاو شدم تا از ماجرا سردربیاورم. جلوتر
رفتم؛ نینی با عدهای پایین پل، روی گابیونهایی که آن روزها تازه نصب شده
بود؛ مشغول بگو مگو بودند. بحث اصلی بین نینی بود و پسری که پدرش مغازهی خیاطی
داشت و من اسمش را نمیدانستم. طرز خاص راه رفتن این پسر، که همیشهی خدا دو
هندوانه زیر بغل حمل میکرد باعث به خاطر سپردن قیافهاش شده بود.
خلاصه نینی و پسر با هم گلاویز شدند. یکی از مردانی که با
هیجان نگاه میکرد در همان ابتدای گلاویزی گفت آن پسر نینی را میزند چون کشتیگیر
است.
من از کشتیگیری او چیزی نمی دانستم؛ اما نینی
را با دوبندهی کشتی دیده بودم. القصه پسر نینی را بلند کرد و چون نینی بهسان
چسب به او چسبیده بود ناچار شد خودش و نینی را داخل آب رودخانه که یک طرف دیوارهی
گابیونی جمع شده بود پرت کند. لباسهای هر دوشان خیس شد و جداگانه از آب بیرون
آمدند. جمعیت هم آرام آرام پراکنده گردید.
اما چیزی که نینی را
هنوز که هنوز است در ذهن من زنده نگه داشته؛ آن کشتی عجیب غریب پایین پل نبود.
در تابستان یکی از
روزها روی سکوی خیابان سد ساحلی با یکی از دوستان نشسته بودم که جوان نحیف
و غوز کردهای را دیدم که مردی او را دنبال خود میکشید. دقیق که شدم؛ شناختمش. نینی
بود. زار زار گریه میکرد. چند سالی میشد، ندیده بودمش.
خدایا نینی که
ورزشکار و فرز بود. چه بلایی سرش آمده. دوستم که شناختش بیشتر بود گفت معتاد شده،
خیلی وقت است. بد وضعی داشت. و با صدای بلند همچنان گریه میکرد. آن ها از طرف
خیابان اصلی به طرف غرب رفتند؛ بعد از چند دقیقه برگشتند و به طرف پنجشنبه
بازار که آن روزها هنوز دایر نشده بود، راهی شدند. فردای همان روز در شهر
پیچید که نینی مرده است. گفتند شب گذشته مرده، همان شبی که من دیدمش.
این تصویر از نینی همچنان
در خاطرم مانده است. داستان کوتاهی که بهنام مظاهر نوشتم آن قسمت روی پلاش،
مظاهر همان نینی است. همانی که عشقش کشیده تا بمیرد. اما بقیهی شخصیت ِ مظاهر، لات
مظاهر است. لاتمظاهری که اهل جوکندان است. مردی که روزگاری ورزشکار
بود. کسی که در ورزشهای سرعتی و قدرتی میتوانست قهرمان باشد. و حالا به چنان حال
زاری افتاده که بیان کردنش هم دردآور است.