موقر بود. اگر قرار بود نیاید به مسافرانش اطلاع میداد که فردا نیستم. وجدان کاریاش ستودنی بود. مینیبوسهای جدید شمار مسافرانش را کم کرده بود. بعضی مسافران ثابتش که عمری با او جادهی هشتپر- رشت را رفته و آمده بودند به شوخی میگفتند پورعلی قرار است اتوبوس بخرد و ما بعد از این با اتوبوس خواهیم رفت.
مودب بود. طی چند سال هیچ حرف زشت یا خارج از عرفی از دهانش نشنیدم. آهسته و با وقار حرف میزد.
آن اوایل از من پرسید کارمند کجایی؟ من هم مختصری دربارهی کارم حرف زدم. گفت راضیای؟ گفتم خدا را شکر. چاره نیست بالاخره.. سرش را با تاکید تکان داد و گفت: بله چاره نیست.
صندلی تک ردیف چهارم مسافری کمحرف و ساکت داشت که من بودم. دلم برای آن مرد تنگ شده است. برای قابلی ندارد گفتنهایش. برای پولشمردنهای پرحوصلهاش. برای عذرخواهیهایش بابت افزایش کرایه، برای وجدان کاریاش، برای انسانیتاش...
+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 2:27  توسط رستم جهانگشا
|
باز اگر اعتراضی بکنم و از کاری ایراد بگیرم حتمن میگویید ولش کن؛ فقط زشتیها را میبیند، کارش شده انتقاد کردن و نالیدن.
عیب ندارد هر طور راحتید؛ اما خدایی قضاوت کنید در کنار یک مجتمع تفریحی که پتانسیل بسیار بالایی برای جذب توریست دارد، و تازهگی هم کلنگ احداث اردوگاه بزرگ دانشآموزی کشور در جوار آن زده شده است؛ میآیند و یک مجتمع صنعتی که تولید آلودگی میکند احداث میکنند؟
مگر در در کل این خاک که بیش از 2000 کیلومتر مربع مساحت دارد جای دیگری برای احداث این مجتمع صنعتی نیست؟ کدام کارشناسی رای به احداث این مجتمع صنعتی در مکان فعلی را داده است؟ سازمان محیط زیست که هر تالش را در نقش یک نابودگر محیط میبیند چهطور مجوز را صادر کرده؟ منابع طبیعی با استفاده از کدام قانون اینجا را مناسب تشخیص داده است؟
ساحل گیسوم را دست کم نگیرید آقایان. هر چند امیدی به شما ندارم تا شاید آنجا را به مکانی مناسب و آرام برای انسانهای عاشق زندگی تبدیل کنید اما لااقل ویرانش نسازید. بگذارید به همین شکل باقی بماند. تا اینجای کار که اقدامهایتان جز ویرانی هیچ عایدی برای گیسوم نداشته لااقل کارهای ... را متوقف کنید.
در آخر عاجزانه از تمام کسانی که دستی در قدرت و تصمیمگیریها دارند میخواهم مانع احداث این شهرک صنعتی در جوار پارک جنگلی گیسوم و سهراهی موسوم به گتکسر شوند.
+ نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت 15:59  توسط رستم جهانگشا
|
سامورایی یک وسترن شهری است. یک فیلم گانگستری که قهرمانش آدمکشی حرفهای است.
از عوامل فیلم اسم تنها کسی که یادم مانده آلن دلون هنرپیشهی نقش اول فیلم است. حوصلهی گشتن در اینترنت و جستجوی نام عوامل فیلم را نداشتم. احتمال اینکه ژانر فیلم را هم اشتباه گفته باشم زیاد است.
قهرمان فیلم در قبال دریافت پول آدم میکشد. نمیپرسد کیست، چه کاره است، خانواده دارد یا ندارد. پول را میگیرد و با کمال سنگدلی طرف را به قتل میرساند.
گانگستر تنها ست و یگانه مونس او طوطیای است که در آپارتمانش نگهداری میکند.
پیشنهاد قتلی به او میدهند و از قضا سوژه همان دختری میشود که در جایی به گانگستر کمک کرده است. با خصوصیاتی که از او سراغ داریم بایست در کمال آرامش و بدون راه دادن هیچ احساسی دختر را به قتل برساند. او درست به همین شیوه رفتار میکند. با دختر قرار میگذارد به محل مورد نظر میرود هفتتیر را به سمت او نشانه میگیرد و ناگهان باران گلوله است که بدن گانگستر را سوراخ سوراخ میکند.
در نگاه اول لو رفته، کارش را خوب انجام نداده و به این روز افتاده است.
فیلم اگر این طور تمام میشد حالا بعد از سپری شدن چند سال در ذهنم نمانده بود تا ماجرایش را بنویسم.
بعد از مرگ اسلحهاش را برمیدارند و متوجه میشوند خالی بوده است. حالا کل ساختار فیلم عوض میشود. تیتراژ پایانی شروع میشود در حالی که تو مجبوری فیلم را دوباره با رویکرد دیگری بازبینی کنی. بایست فیلمنامهی جدیدی بسازی. تازه، الان متوجهی اسم پرمسمای فیلم میشوی. او خود به استقبال مرگ رفته بود. خسته بود از زندگی. تنها بود. هیچ کس به او محبتی نمیکرد و ابراز یک محبت کوچک آنقدر برایش مهم آمده بود که تن به مرگی خودخواسته در راه تنها کسی که دست دوستی به طرفش دراز کرده، داده بود.
در سکانسی از فیلم آلندلون داخل اتومبیل به انتظار سبز شدن چراغ نشسته است. باران شیشهی اتومبیل را از بخار پوشانده و چهرهای محوی از او را میبینیم. در این سکانس تنهایی و افسردگی قهرمان بیش از پیش عیان میشود. او با همهی جذابیت ظاهریاش، با همهی قهرمانبازیهایش شاد نیست. غمگین و خسته است و میخواهد از شر این زندگی خلاص شود.
این سکانس را بسیار دوست دارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 17:47  توسط رستم جهانگشا
|
در جای جای ایران دوستانی دارم. در تالش محلهبهمحله میشود دوستانم را شمرد. در بسیاری از روستاها و محلهها هستند کسانی که مرا به عنوان دوست قبول دارند. آنها اهل وبلاگ، اینترنت و این قبیل کارها نیستند. به فکر نان شبشان هستند و روزی فرزندانشان. در لوندویل هم دوستانی دارم که سفرهی دلشان را برایم باز میکنند و حرف میزنند.
وقتی از منصور پرسیدم و اینکه برای نوامیس مردم مزاحمت ایجاد میکرده آنها ناراحت شدند. گفتند تا به حال هیچکس چنین حرکتی از او ندیده است. از شرارتش هم کسی حرفی نزد. از شوخطبعیاش حرف زدند و جسارتش. و اینکه به اسلحه و ادای هنرپیشههای وسترن را درآوردن علاقهی زیادی داشته است.
با شنیدن این حرفها خبر خبرگزای فارسدر معرفی چهره منصور برایم جالب آمد.
همچنین در خبر آوردهاند در حال فرار به سمت مرز بوده؛ در حالیکه مسیر لوندویل تا ویزنه که آنها طی میکردند درست خلاف جهت مرز بوده است. آمار کشتهشدهها و مابقی خبر هم فاصلهی زیادی با واقعیت دارد. به هوش و وجدان کاری این خبرنگاران و گزارشگران باید چه گفت؟
+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 14:13  توسط رستم جهانگشا
|
در پست قبلی اشاره کردم که منصور فروشندهی مواد مخدر پس از محاصره شدن توسط نیروهای انتظامی و شلیک گلوله از جانب آنها با قتل 5 نفر از مهلکه فرار میکند.
اوایل سپیدهدم امروز ماموران در منطقهی توریستی کوتهکومه لوندویل* بعد از مشکوک شدن به یک آردی قرمز رنگ و تعقیب طولانی ماشین تا روستای ویزنه، آنرا به رگبار میبندند و منصور که توسط دوستش (رانندهی آردی) در حال تغییر مکان بوده کشته میشود. به گفتهی چند نفر از شاهدان تعدد گلولهها آنقدر زیاد بوده که سر متهم قابل شناسایی نبوده است. رانندهی همدستِ متهم هم گلولههایی به بدنش اصابت نموده است.
تحلیل خبر
خبر تکان دهندهای بود. خونریزی با این تلفات در منطقه تالش سابقه نداشته است (به جنگهای دوران قدیم کاری ندارم). به نظر میرسد عدهای در این راه کوتاهی کردهاند و با مدیریت نادرست، با بروز خشمی مسلحانه، و ناکارآمدی در امور کارآگاهی مسبب اصلی حادثه بودهاند.
اینکه فرد، فروشندهی مواد مخدر بوده دلیل قانعکنندهای برای اسلحه کشیدن و محاصره نیست. این که قاچاقچی مجرم بوده و در منطقه اقدام به پخش مواد مخدر میکرده دلیل نمیشود تا او را به رگبار گلوله ببندیم. هر جرمی تاوان مربوط به خود را دارد.
با کشته شدن این فرد که جوان بوده و گویا هنوز به 30 سالهگی هم پا نگذاشته بود سردستهی باندهای آن ها را چه میشود؟ بهتر نبود با اقداماتی سیاست محور و دستگیری زیرکانهی متهم از او به نفع خود بهرهبرداری میکردیم؟ از او اطلاعات کسانی را که پخش کنندهی عمده در استان و کشور هستند را کسب مینمودیم؟
درآخر
گیرم که تمام فروشندههای مواد مخدر با خشونتبارترین شکل ممکن از صحنهی روزگار محو شدند با خیل عظیم معتادان چه برخوردی خواهد شد؟ معتادانی که مشتریان این فروشندههای خردهپا را تشکیل میدادند از این به بعد چه باید بکنند؟ برای آنها فکری کردهاید؟ میتوانید تمام آنها را که اکنون آمارهایشان بسیار بالاست را کنترل نمایید؟
پینوشت سیاه- بعضی مناطق تالش کاملن نظامی شده است. از شب گذشته با بسیاری از سفرهخانههای سنتی برخورد میشود و بسیاریشان را تعطیل کردهاند. خبر میرسد در مناطقی از تردد بیش از دوبار وسایط نقلیه جلوگیری میشود.
پینوشت عجیب- سرتیتر خبرهای صدا و سیما در این روز پرتاب یک لنگه کفش به یکی از سران کاخ سفید بود!
پینوشت ابری- باران برفمانندی که از شب گذشته شروع شده، همه چیز را برای افسرده بودن مهیا کرده است. در ارتفاعات برف نشسته و همه جا سفیدپوش است. آن سربازان وظیفه میتوانستند در کوهها برفبازی کنند. منصور میتوانست به شکار برود...
* لوندویل شهری در 15 کیلومتری جنوب آستارا ست. بنده هروقت اسم تالش را میآورم به تالش کنونی که در دوهزار و ششصدو اندی کیلومتر مربع خلاصه شده؛ کاری ندارم. تالش منطقهی وسیعی است که آستارا، لوندویل، ماسال، رضوانشهر، قسمتهایی از فومن، اردبیل، خلخال و... را در بردارد. قسمت دیگری از تالش در خاک جمهوری آذربایجان واقع شده است.
+ نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 15:27  توسط رستم جهانگشا
|
لوندویل روز خونباری را پشتسر نهاد. خانهی جوانی به نام منصور که از فروشندگان مواد مخدر منطقه بود محاصره میشود. تیرهایی هوایی و زمینی شلیک میشود و منصور در اقدامی جنونآمیز با کشتن سه نفر از محاصرهکنندگان و زخمی کردن چند نفر دیگر متواری می شود.
یک سرباز نیروی انتظامی، یک پیرمرد بسیجی، و یک شخص دیگر که نظامی یا غیرنظامی بودنش برای من معلوم نیست (احتمال زیادتر نظامی بوده است) در دم کشته میشوند. منابع غیر موثق خبر میدهند دو نفر دیگر از پرسنل نیروی انتظامی در اثر شدت جراحات وارده کشته شدهاند.
تحلیل خبر
مسعود بهنود نویسنده و روزنامهنگار شهیر کشور پس از حوادث دانشگاه زنجان در یادداشتی نوشت، "و این آغاز موبایل است زین پس شاهد رویدادهای زیادی از این دست خواهیم بود". و چقدر درست پیشبینی کرد. در مورد لوندویل هم این آغاز راه است.
لوندویل روزهای بسیاربسیار تاریک تر از این را تجربه خواهد کرد. این ابتدای ویرانی لوندویل است. و در این بین لوندویل تنها نیست. بسیاری از روستاها و مناطق تالشنشین چنین تجربیاتی را پشتسر خواهند گذاشت. شیوع بیش از حد مواد مخدر در منطقه و آلوده شدن بسیاری از جوانان آیندهی پیش روی آن ها را برای حدس زدن بسیار آسانتر میکند. و حالا تنها سه هفته بعد از کشته شدن یک جوان معتاد در پشتهی جوکندان فاجعهای به مراتب تلختر رخ داد.
چند سوال:
۱- پیرمرد بسیجی که خیلی از رانندههای خط هشتپر - آستارا او را میشناختند در این درگیری چه وظیفهای داشته است؟ او که نه از اصول اولیه جنگهای تنبهتن، و نه از هیچ تاکتیک نظامی دیگر اطلاع نداشته در میان محاصرهکنندهگان چه میکرده است؟
2- سربازان وظیفهای که در پاسگاه لوندویل مشغولگذراندن دوران خدمتشان بودهاند آیا آموزش لازم برای چنین روزها و چنین محاصراتی را دیده بودند؟
3- آیا شلیک تیرهای هوایی و زمینی که ایجاد رعب و وحشت کرده و چه بسا به جنون آنی متهم انجامیده در چنین عملیاتهایی مرسوم است؟
4- متهم که به روایتی، چندی قبل در زندان بوده با چه مجوزی از زندان بیرون آمده است؟ چه کسی یا کسانی حکم برائت او را صادر کردهاند و در این مدت چهطور آنقدر آزادانه در بیرون از زندان پرسه زده که پروندهاش به سنگینی حق تیراندازی شده است؟
5- آیا راه دیگری غیر از برخورد مسلحانه و محاصره محل زندگی برای دستگیری متهم وجود نداشته است؟
6- آیا در مورد محل محاصره کار کارشناسی صورت گرفته بوده؟ نمیشد متهم را در مکانهایی که احتمال دستگیری حتا بدون توسل به تیراندازی در آن بالاتر بوده به محاصره درآورد؟
پینوشت۱- حوادث از گفتگوهای مردم عادی گردآوری شده و چه بسا بعضی موارد نادرست باشد.
پینوشت۲- هنوز شهادت این عزیزان محرز نشده؛ بدین خاطر بنده از این کلمهی مقدس استفاده نکردهام.
پینوشت۳- در پینوشت ۱ گفتم که مطالب از گفتگوهای مردم بومی و رانندههای خط هشتپر-آستارا نقل شده است. در مورد محل محاصره خانهی منصور نادرست و قهوهخانهای شلوغ! در بازار لوندویل درست است.
+ نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 0:0  توسط رستم جهانگشا
|
اگر میدانستم خاله
سوسکهی بنفش حتا سطل آشغال را اشغال خواهد کرد. و برای انداختن بیتفاوتش
مسیر ِ تا سطل آشغال، فاصله خواهد بود. هیچگاه با آن پسرهای شرور گلاویز نمیشدم.
خاله سوسکه مال شما.
بیایید بچهها! از نقاشیهای قشنگش لذت ببرید. ورقهایش را مچاله نکنید و مثل آقا
موشه با او مهربان باشید.
یادتان باشد در تمام
شهر خاله سوسکهی بهاین قشنگی فقط یکی است.
چرا برای کمک آمدهای پدر؟
من که به خالهسوسکه احتیاجی ندارم. تو در صف نانوایی بهایست و نانات را بگیر.
این بچهها دوستانم هستند.
+ نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 1:2  توسط رستم جهانگشا
|
امروز به گیسوم رفتم. گیسوم یک منطقهی جنگلی در کنار دریای کاسپین است. در خاک تالش قرار دارد و از مرکز شهرستان 15 کیلومتر به سمت جنوب فاصله دارد.
از خیابان اصلی (جادهی تالش-انزلی) تا رسیدن به دریای کاسپین 5-6 کیلومتر چشمانداز بینظیر جنگلی است. کمتر نقطهای در دنیا چنین جایگاهی دارد و در کنار دریا چنین جنگل باشکوهی سربرافراشته است. درختان دوطرف این جاده تونلی طبیعی ساختهاند که در چهار فصل سال چهار چشمانداز متفاوت دارد.
با دیدن گیسوم حالم خراب شد. اعصابم داغون شد و آنقدر عصبی بودم که حد نداشت. اطرافیان از علت ناراحتیام پرسیدند و من هیچ نگفتم. چه میگفتم آخر؟ شدهام یک بدبخت مفلوک که برای هر چیزی دل میسوزاند و خودش را از بین میبرد.حرفهابش هم هیچ خریداری ندارد. برای که بگویم دردم را؟ نمیدانید چه بر گیسوم آوردهاند یک سری افراد بیهنر. ساختمانهای بدقواره و زشتی داخل محوطهای به نام پارک ساحلی! ساختهاند که تهوعآور است.
آقایان، خانمها پول ندارید، جربزه ندارید، هنر ندارید، به زیباییهای خدادادی کاری نداشته باشید. چرا کمر به از بین بردن تالش بستهاید؟
بین راه گیسوم تا خیابان اصلی را به حساب میخواهند چراغانی کنند. از تیرهای چراغ برقی که در اتوبان تهران- قم استفاده شده اینجا هم استفاده شده است. من دیوانه میشوم از دست این کارهای بچهگانه. آخر کدام معمار منظرهشناسی چنین تیرهای برقی را برای اینجا تجویز کرده است. کدام ذهن زیباییخواهی این منظره را تاب میآورد. اینها متعلق به اتوبانهای سیمانیست؛ نه قلب توریستی ایران. ای بیهنرها دست از کارهای ... بردارید.
معماری هنر است. شما که از هنر سررشتهای ندارید چرا چنین کارهایی را میکنید؟ کارهایی که به مرگ گیسوم و تالش سرعت دوچندانی میدهد.
وای، وای، وای همش فکر میکنم در تالش تنها هستم و این فکر بیشتر عذابم میدهد. یک سری افراد جلوی پای خود را میبینند زندگی موفقی دارند پول دارند و حتا پشیزی هم برای مرگ گیسوم و گیسومها ارزش قایل نیستند. آنها خوشبختتر از من هستند خودم میدانم اما که چه؟ من هم سکوت کنم؟ تریبونی هم در اختتیار ندارم تا جار بزنم؛ تا صدایم را به حزب سبزیها برسانم. صدایم را به گوش دوست داران زیبایی و هنر برسانم. به خدا سرگیجه گرفتهام. نابودی و مرگ تالش را جلوی چشمانم میبینم و هیچ کاری از دستم ساخته نیست. ملت هم همه در خواب هستند تا شاید خواب پول ببینند. بخوابید بخوابید.
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 17:28  توسط رستم جهانگشا
|
قبلن گفتهام نویسنده محبوب من آنتوان چخوف است و دلیلش بیان سادهی اتفاقات پیچیده است. من این طور کارها را بسیار میپسندم حالا در هر قالبی که باشند. مسافرخانهی سعادت چنین قالبی دارد. حرفهای گنده نمیزند، شخصیتهایش اهل فلسفهبافی نیستند، از هگل و نیچه حرفی به میان نمیآورند. اما موضوعات پیچیدهای را با زبانی سادهعیان میسازند.
بازیهای درخشان بازیگران ِ تقریبن ثابت مجموعه چشمنواز است. اغراقهای تئاتری دارند و مرا میبرند به دوران زیبایی که تئاتر بازی میکردم و بعدها دل بریدم. درگیری ذهن با نوستالوژی در اکثر قسمتها دیده می شود انگار رحمانیان خواسته ادای دینی به تهران دوران کودکیاش داشته باشد و گاه این حس چنان تاثیر گذار است که حد ندارد.
یک موسیقی متن زیبا کار را تکمیل میکند. این موسیقی هیچ اجباری برای عرضهی خودش ندارد. هیچ پافشاری نمیکند تا در سکانسها به زور تماشاچی را مجذوب نگه دارد. گاه گاهی میآید چون ستارهای میدرخشد و میرود.
خسته نباشید میگویم به تمام عوامل این سریال زیبا. بعد از مدتها تلویزیون کاری درخور تحسین ارائه داد. دستمریزاد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 16:49  توسط رستم جهانگشا
|
باد سردی میوزید. برگهای زرد و قرمز روی درختان گلابی و به در حال رقص بودند. پسر 12 ساله و عاشق بود. هر روز غروب جلوی دروازهشان می آمد و چشمانتظار میایستاد تا او بیرون بیاید و پسر هر چند کوتاه او را ببیند. آن روز زودتر از معمول جلوی دروازه آمد. باد سرد صورتش را کبود کرده بود.
ساعتها گذشت. برگها همچنان رقصیدند. درخت به و گلابی مثل بید لرزیدند ولی از او هیچ خبری نشد. چند ساعتی میشد که تاریکی همه جا را فراگرفته بود پسر میل رفتن نداشت و همچنان کورسوی امیدی در دلش روشن بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 0:37  توسط رستم جهانگشا
|
کاجها جنگلهای هیرکانی را بدریخت میکنند. کارمندان منابع طبیعی فیشهای حقوق را زیر میز ترمیم میکنند. درختهای باستانی را به در، پنجره, دستهی تبر تبدیل میکنند.
جنگل هیرکانی کیلویی چند است؟
+ نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 17:17  توسط رستم جهانگشا
|
هدفون رو زدم به گوشم و راه افتادم. به هیش کی هم نگفتم کجا دارم میرم. نه رییس، نه معاون نه... هیچ کس. که چی بشه؟ میخواد اخراجم کنه؟ میخواد زیردستم جامو اشغال کنه؟ میخوان حقوقم کم کنن؟ هر کدوم که اتفاق افتاد هیچ فرقی برام نداره.
وقتی آفتاب به این قشنگی میتابه ملت بیخود میکنن میرن دنبال مجوز میگردن! مجوز میخوای چیکار؟ بدبخت برو ببین چه سایههایی درس شده. ببین سنجاقکهای پاییزی چه رنگی به خودشون گرفتن.
رییس، اخراجم کن دیگه. یا اصلن اون یاروی هست خیلی دلش می خواد جای من باشه اونو به جام بیار. بزار خوش باشه. منم اینجوری خوشم. اینجوری میخوام زندگی کنم. تازه یه وامی، چیزی بایست برام جور کنین تا یه دوربین با کلاس بخرم. فکر نکنین میام ازتون فرت فرت عکس میگیرما؟ نه، از این خبرا نیست. فکر نکنین اگه یه روز رییس جمهوری، چیزی اومد و به شمام سر زد میام از رییس جمهور عکس میگیرم.
نه قربون شکل ماهت برم ما این کاره نیستیم. ممکنه از چیزی عکس بگیرم که همه بهم بخندن. یادم چن سال پیش مادربزرگم مهمونمون بود. یه شب داشتم از پلهها بالا میرفتم چشمم افتاد به گالشهاش. خیلی مرتب اونارو زیر پله گذاشته بود. انقدر از این تصویر خوشم اومد که نگو. نشستم و بهش نگا کردم. خیلی هم نگاش کردم. از دست خودمم خیلی دلخور شدم و حتمن تو دلم گفتم تف به این شانس! یه دوربین باکلاس هم نداریم. اگه از اون گالشا عکس گرفته بودم همیشه مادربزرگم جلوی چشام بود. دیگه هیچوقت نگران نبودم، اِ حالا چهشکلی شده. پیرتر شده، خمیدهتر شده، شکستهتر شده.
مادربزرگ منو که شما نمیشناسید. نمیدونید که چشماش دیگه اشک نداره. آره چشماش دیگه اشک تولید نمیکنه. حتمن یه جور بیماریه، حالا چندتا اسم علمیام این بیماری داره.
میدونید از کی اینطوری شده؟ ازوقتی که دو تا از بچههاش و یه خواهرش تو چند روز مردن. از خودش این حرفا رو نشنیدما. خودش زیاد اهل حرف زدن نیست. بیشتر سکوت رو دوست داره. از یه نفر دیگه شنیدم. میگفت اون چن روز اینقدر گریه کرد که اشکاش خشک شد. تازه فکر میکنید پدر مادر داشته؟ نه. هردوتاشون وقتی که مادربزرگ من خیلی کوچیک بوده عمرشون دادن به شما. و مادربزرگ شده دختر بزرگ خونه. یه دوست صمیمی هم داشته که خیلی زود با یه جوون خوشتیپ فرار میکنه و مادربزرگ ما حسابی تنها میشه.
هی رستم، چته؟ مگه میخوای فیلم هندی تعریف کنی؟ ملت چیکار کنن مادربزرگ تو چه سرنوشتی داشته؟ اونا چرا واسهی روزگار تیرهی مادربزرگت خودشون ناراحت کنن؟ به اونا چه ربطی داره دختر پونزده شونزده ساله میشه زن یه مرد زنمردهی 40 ساله و شایدم بیشتر.
فکر نکنید اون مرده بدمن داستان من ِ. فکر نکنید از اول شر مطلق بوده. آدم بدی نبود. اصلن آدم خوبی بود. پدربزرگم بود. زیاد تقصیر هم نداشت. اون موقعا و حتا الان وضعیت این طوریِ...
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 14:11  توسط رستم جهانگشا
|
از راننده تاکسی تا بقال سر تمام کوچهها از انتخابات آمریکا چیزهایی میدانستند و حرفهایی میزدند. چنان از اوباما یاد میکردند انگار همسایهی دیوار به دیوارشان است. خیلیها هم طرفدار مککین بودند. دلشان لک زده بود برای یک جنگ درستو حسابی. فکرهای زیادی در سر داشتند.
از این حرف ها بگذریم و یک سوال مطرح کنیم. چرا انتخابات آمریکا اینقدر برای مردم کوچه و بازار جذاب است؟ چرا اینقدر به تحلیل شخصیتهای سیاسی کشوری در ینگهی دنیا علاقه دارند؟
خب خیلی دلیل میتوان ذکر کرد. اما یکی از دلایلی که به نظر بنده بسیار مهم است جذابیت رسانهای انتخابات آمریکاست. آمریکاییها انتخابات خود را هالیوودی و جذاب برگزار میکنند. کاندیداها را رو در روی هم قرار میدهند تا مردم تقابل اندیشهها و ایدهها را در یک برنامهی زندهی تلویزیونی تماشا کنند. چنین برنامههایی همیشه طراوت و سرزندگی دارد و افراد زیادی را به پای رسانهها میکشاند. رسانههای دیگر نقاط دنیا ماجراها را پوشش میدهند. مثلن سیمای خودمان از ماهها قبل به اتفاقاتی که در شبکههای تلویزیونی آمریکا رخ میداد دامن میزد. از سخنرانی بد مککین میگفت و از جواب ندادن اوباما به سوال یک خبرنگار. مردم مشتاق شنیدن خبرهای جدید بودند.
دادگاه کرباسچی یادتان هست؟ یادتان هست یک دادگاه چهطور مخاطبان از هر سن و باهر تحصیلاتی را پای تلویزیون کشاند؟ این مورد یکی از موارد نادری بود که در تلویزیون ایران روی داد.
و یا برنامه نود. فکر میکنید دلیل جذابیت برنامهی نود چیست؟ من فکر میکنم مردم از تقابل افراد و فکرها لذت می برند. میخواهند قضاوت کنند. افراد بدنام لو بروند و حرفهای ناگفته در موقعیتهای بغرنج گفته شود. فکرش را بکنید خداداد عزیزی نه یک فوتبالیست که ضارب فلان وزیر دوران خاتمی میشد، و یا همین آقای کردان؛ این برنامه چقدر مخاطب پیدا میکرد؟ یا برنامهای مثل نود برای وزارت کشور هم اجرا میشد و یک مجری توانمند آنرا اداره میکرد. چقدر طرفدار پیدا میکرد؟
اصولن مردم از چالش کشیدن خیرو شر خوششان میآید.
+ نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 14:22  توسط رستم جهانگشا
|
به گزارش واحد بغلی
خبر این حادثهی وحشتناک در اثر انفجار همزمان 12 بمب جن30 به وقوع پیوسته است.
همین خبرگزاری میافزاید بمبهای جن30 که به تازهگی مراحل آزمایش خود را پشت سر
گذاشتهاند از خطرناکترین انواع بمبها هستند که چندین برابر بمب هستهای قدرت
انفجار دارند.
تذکر بهمن محمدیاری
بالاخره بعد از 9 سال
آقای بهمن محمدیاری در مجلس لب به سخن گشود و به وزیری تذکر داد.
بنده این موفقیت بزرگ
را به آقای بهمن محمدیاری و تمام یکیبزنهای دورو اطراف تبریک عرض مینمایم.
اهل فن به اقدامات بعدی آقای محمدیاری امید
فراوان دارند چرا که آغاز حرف زدن ایشان در مجلس، تذکر به وزیر بوده که در نوع خود
بینظیر است؛ لذا آیندهی درخشانی را برای این نماینده مردمی پیشبینی میکنند.
گیلانیها پیشتازان فناوری
هستهای:
تحقیقات موسسهی فیزیک
هستهای نشان میدهد گیلانیها به علت مصرف فراوان ترشیجات، باقالیقاتوق،
لوبیا و... در تولید بمب هستهای پیشتاز میباشند. استان بعدی در این زمینه استان
همیشه در صحنهی اردبیل میباشد.
این خبر موفقیت آمیز
را هم، به تمام مسوولان گیلان تبریک عرض مینماییم. این خبر مشت محکمی بر دهان
کسانی بود که همیشه میگفتند گیلان در سالهای اخیر در هیچ زمینهای مقام اولی
ندارد.
چند سوال:
الف-علی دایی در تهران با خدا
لابی کرد مربی تیم ملی شد. حالا که مستقیم به خانهی خدا رفته چه میشود؟
1- رییس فدراسیون
فوتبال.
2- رییس جمهور.
3- از مربیگری عزل میشود.
4- هیچکدام.
جواب درست: هیچکدام.
ب- آیا بازدید خدادادعزیزی از تالش، هنگام انتخابات مجلس،
تاثیری روی عملکرد او داشته است؟
1- خیر- چون خداداد
برای شکری تبلیغ کرد نه حسنزاده.
2- بله- چون در هر
صورت، ماجرای پیچاندن گوش آقای حسنزاده را دید.
3- خیر- چون حسنزاده
فقط تهدید کرد و عملی در کار نبود.
4- بله- چون خداداد
هم فقط فحش داده و ضربه را کسان دیگر زدهاند.
پاسخ صحیح: گزینه شمارهی 4
ج- چرا اوباما پیروز شد؟
1- خرشانس بود.
2- چون شعار مرگ بر
اوباما خوب داخل دهان میچرخد.
3-چون تازهگیها: مشکی رنگ عشق.
4- چون گفتن شعار مرگ بر مککین سخت است.
پاسخ صحیح: گزینهی شماره 2
تنظیم سوالات و اخبار: استاد ابوالفضل بیهقی ثانی
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 20:20  توسط رستم جهانگشا
|
صدایش تمام شب را تحت تاثیر گذاشته بود؛ حتا صدای ریزش باران را. سرم به شدت درد میکرد و تازه خواب، هیچ سر سازگاری نداشت. صدای خرد شدن کاغذها و جویده شدن مقواها پیوسته تکرار میشد.
بیخوابیام هیچ ربطی به او نداشت. نمیخواستم چند لحظهای که به دنیای جدید و ناشناختهاشپا گذاشته بود را خراب کنم. بگذار آزاد باشد و مقواها و یادداشتهای بیارزشم را تکهتکه کند. مگر آن یادداشتها به چه کارم میآمد؟ جزوههای دوران دانشگاه که پر بود از فرمولها و چرتو پرتهای جهان اولی هم، همانجا بود. بگذار این آخرین بازماندههای دانشگاه را هم از بین ببرد و راحت شوم از توهم یک عمر تلف شده و به باد داده.
چراغهای اتاق را خاموش کرده بودم و هیچ قصدی هم برای روشن کردن دوباره آنها وجود نداشت. خواب شیرین بقیه را هم تلخ میکرد روشن کردن بیگاه یادگار ادیسون بزرگ.
هر چند لحظه آرام، خیلی آرام، به در چوبی کشو ضربهای میزدم و جویدن فرمولهایی که برای از برکردن و نوشتنشان ساعتها و روزها وقت صرف کرده بودم؛ اندکی به تعویق میافتاد.
بازی ما ساعتی طول کشید و او هم به این ریتم ملایم انگار عادت کرد. کار خودش را میکرد. نمیدانم تا به حال تجربهی از بین بردن انتگرالها و معادلههای چند مجهولی را داشت یا نه؟ فکر نکنم. این اولین تجربهاش بود و شانس داشت که میزبانش هم، به دنبال راهی برای پر کردن لحظاتش میگشت.
نمیدانم چه ساعتی خوابیدم و آن موش کوچک که از روزنهای متصل به بام خودش را به کشوی اتاق رسانده بود تا چه ساعتی به تفریحش ادامه داد.
در آن چندساعتی که بیدار بودم به سیاهچالهها فکرکردم. زندانیان نگونبختی که با موشها دوست میشدند. و شاید همان دوستیها بهانهای بوده برای تحمل لحظههای بیپایان تنهایی. یاد سروانتس بزرگ افتادم که دنکیشوت را در زندان نوشت. یاد دروازه قرآن شیراز افتادم و غاری که آنجا وجود دارد که اگر حافظه اشتباه نکند سعدی و روزگاری خواجو آنجا زیسته و شاهکار آفریده بودند. احتمالن آنجا هم موشهایی بوده اند که با نوابغ ما دوست شدهاند. و والت دیسنی بزرگ که از موشی به ظاهر زشت زیبایی و عشق آفرید و به دنیا گفت در هر پدیدهی زشتی میتوان زیبایی را هم کشف کرد..
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 23:33  توسط رستم جهانگشا
|
جلسهی نقد و پرسش و پاسخ ِ فیلمی از ع.ر بود و هنرپیشهی نقش اول همراه کارگردان اومده بود. مواجه شدن با او، حس غریبی در من ایجاد کرد که روزها و روزها در درونم زندگی کرد.
فیلم ِ چندان خوبی نبود. ضرباهنگ کندی داشت، داستان رو میشد با چند خط به هم بافت و به اصلاح، فیلم جشنواره پسند بود که موضوعی کلیشهای رو اینبار از یه زاویهی دیگه تحلیل میکرد. سعدی فکر کنم کل فیلمنامه رو در بیتی فشره کرده:
نه این ریسمان میبرد با منشکه احسان کمندیست در گردنش.
همسر او هم بود. ته ریش ژولیدهای داشت و به شدت شلخته دیده میشد. هر چند میدونستم هنرمند قابلیا ِ.
جلسهی پرسش و پاسخ خیلی طول کشید و بسیاری از سوالها هم از او بود. من تو ردیف دوم نشسته بودم و هزارتا سوال در ذهن داشتم. آرزو میکردم این جلسه هیچوقت تموم نشه. میخواستم مدام نگاش کنم و تن صدای قشنگش که شکل خاصیداشت تا ابد زیر گوشم زمزمه کنه.
خوب حرف میزد و نور پردازیهای سالن سینما هر لحظه زاویهی پنهان دیگهای از چهرهش رو نمایان میکرد.
قبل از او خیلی از هنرپیشههای سوپراستار رو دیده بودم و هیچ کدوم جذبهای برام نداشتن. انگار در حال حرف زدنم نقش بازی میکردن. انگار میخواستن پشت میکروفن و نگاه کنجکاو دوربینها همواره ژست بگیرن و جذاب دیده بشن در حالی که او عکس این کارها رو کرد و در ذهن من آشوبی بهپا کرد.
چیزی که در وجودم پدید اومد اسمی نداشت. آیاعشق بود؟ نمیدونستم.
من که به او دسترسی نداشتم و احتمال اینکه روزی دسترسی پیدا کنم رو هم نمیدادم. ولی میدونستم این حس خودش رو از حصار عقل بیرون آورده و پرسه میزنه تو لحظههام. تازه وجود شوهرشم که هنرمند قابل احترامی بود مانع نشد تا این حس مجهول از من دور بشه. روزها و روزها بیاختیار در فکرش بودم. فکری که احمقانه و کودکانه بود ولی انکار نشدنی.
سال بعد در مراسمی که برای بزرگداشت پدرش در سالن فارابی گرفته بودن حاضر شدم
وسطای مراسم، مجری برنامه اعلام کرد او خارج از کشور ِ و متاسفانه نمیتونه سخنرانی کنه. با شنیدن این حرف بیشتر از بیست دقیقه نتونستم دووم بیارم و دوباره به خیابونای بیانتهای تهران برگشتم.
دیگه ندیدمش و اون حس مجهول آرام آرام در قواعد دستو پاگیر عقل هضم شد و به راه اومد.
اون حس مجهول هیچ تلاشی برای بیرون اومدن، ابراز وجود کردن و به حسی واقعی تبدیل شدن نکرد و اصلن از اول قرار نبود خودش رو از دنیای جذاب تخیلات جدا کنه و بیاد تو دنیای زشت واقعیات. با این حال من به نگاه و دیوانهگی اعتقاد دارم. احساس میکنم نگاهدیگران و تلاقی دو نگاه رو میشه تفسیر کرد. بدون اینکه عقل هیچ دخالتی داشته باشه.
فرهاد نماد اینگونه عشقها یا احساسها یا بیماریهاست. فرهادی که از عشق شیرین شروع میکنه به کندن کوه و خودویرانگری.
فروغ فرخزاد در مصاحبهای با ایرج گرگین میگه کار فرهاد یه جور دیوانهگیه. میگه علم امروز به ما ثابت کرده این کارها دیوانهگی محسوب میشه و اینکه فرهاد مشکل روانی داشته.
این مدل دیوانهها در تمام دورانها همیشه وجود خواهند داشت. حالا علم چقدرم پیشرفته کنه. چون این حس دیوانهگی یه حس لذتبخش ِ، یه جور خودویرانگری شاید زیبا.
هاینریش بل آلمانی از قلب تمدن و از میان جمعیتی که به سردی مشهورن عاشقانهترین حرفها و دیوانهگیها رو به رشته تحریر درآورده. عقاید یک دلقک شاهکار بل، بیان یک روند خودویرانگری ِ. روندی که شخص با اختیار خود، خودش رو به مرور ویران میکنه و میشکنه.
با کمال تعجب منم این حس رو دوست دارم. اگه فرهاد دیوانه است من این دیوانهگی رو دوست دارم.
و در این میان تنها نیستم. پرویز تناولی هنرمند بزرگ سرزمینمان هم، عاشق فرهاد است و عشق میان او و شیرین.
مجسمههای شیرین و فرهاد تناولی معروفیت خاص و عام داره و تازه استاد تناولی در ستایش هیچ، دهها و دهها مجسمهی شاهکار خلق کرده.
اونچه مسلم ِ، من کسانی رو که در ستایش هیچ مجسمه میسازن بیشتر از کسانی که قیمت روز تمام اتومبیلها رو میدونن دوست دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 16:9  توسط رستم جهانگشا
|
موزه هنرهای معاصر تهران یه سینما تک داشت. معمولن پنجشنبهها فیلم پخش میکرد. همه ساله برای عضویت در کانون فیلم سینما تک فراخوانی محدود میدادن و اعضای عضو کانون میتونستن فیلما رو رایگان تماشا کنن. بقیه بایست بلیط تهیه میکردن.
من هیچ وقت عضو نشدم؛ چون هیچوقت یه زندگی خطی نداشتم. هدف خاصی رو دنبال نمیکردم. مواقع عضو گیری میگفتم حالا کو تا یه سال، شاید اصلن تو عرض یه سال دیگه تهران نباشم، یا اصلن نباشم. تازه شاید اصلن از سینما دیگه خوشم نیاد و از این حرفها.
ولی بیشتر پنجشنبهها میرفتم و فیلمای سینما تک رو میدیدم. بعد از پخش فیلم معمولن جلسهی نقد برگزار میشد. اگه فیلم ایرانی بود امکان داشت کارگردان فیلم یا هنرپیشهها و یا عوامل دیگر تولید فیلم بیان و در مورد فیلم حرف بزنن. جلسهی پرسشو پاسخ برگزار میشد و از این قبیل کارا.
من همیشهی خدا تنها بودم؛ اما بسیاری از شرکتکنندگان عاشقو معشوقهایی بودند که از دانشکده هنر و یا جاهای دیگه میاومدن. تازه کوی داشگاه هم نزدیک بود و گاهن دانشجوهای کنجکاو هم میاومدن.
بچههای گروه هنر دستهای هم رو میگرفتن و خیلی عاشقانه رفتار میکردن. خیلی مواقع وسط های یه فیلم خیلی جدی تهرانیبازی بچهها اعصابم روُ خرد میکرد. یه جورایی ولنگار بودن. وسط فیلم واسهی خودشون حرف میزدن و میخندیدن و بیشتر به خودشون توجه داشتن تا فیلم.
این جور رفتارا رو خیلی جاهای دیگه هم دیدم. تو جشن خانهی موسیقی، افتتاحیه و اختتامیه فیلم فجر و خانهی سینما. از این دست رفتارا زیاد خوشم نمیاومد. نه اینکه از روابط عاشقانه بدم بیاد و یا حتا از یه بوسهی مدتدار تو یه اتوبان پرتردد؛ اما وقتی اون همه راه رو کوبیده بودم تا یه فیلم جدی ببینم، دیگه جایی برای خندههای بیمورد نبود. دیگه جایی برای عشقبازی دخترا و پسرا وجود نداشت.
شاید من بیش از حد هنر رو جدی گرفته بودم. تازه رشتهی اکثر اونا هنر بود و من این وسط فقط یه سرگردانی بودم که از جنس اونا نبود. بیشتر اون دلدادهها الان احتمالن آدمای بزرگی تو عالم هنر شدن و من آسو پاسم، بگذریم.
توی این جلسات نقد و بررسی خیلی از آدمای بزرگ فیلم و فیلمسازی رو دیدم. و جالب اینکه تو تمام این جلسههای پرسشو پاسخ هیچ سوالی از عوامل فیلم نپرسیدم. همیشه دهها و دهها سوال توی ذهنم بود و هیچگاه این سوالها از پستوی کهنهی ذهنم بیرون نیومدن. موقعی که جلسه تموم میشد و از دالان نیمه تاریک سینما تک به طرف طبقهی همکف میرفتیم خیل جمعیت دور هنرپیشهها و کارگردانها حلقه میزدن. امضا میگرفتن، عکس یادگاری مینداختن، حرف میزدن. من اما خیلی زود این جمعیت رو به حال خودشون میذاشتم و راهم رو به طرف خیابونای شلوغ تهران ادامه میدادم. تو تمام این رفتنها نتونستم حتا یک دوست هم پیدا کنم.
اما چیزی که از تمام این رفتنها منو روزها تحت تاثیر گذاشت یک احساس عاشقانهی غیرعادی بود...
ادامه دارد
+ نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 16:22  توسط رستم جهانگشا
|
کنترل بدرنگ، مفت میخوری و گوشهای لم میدهی؟ بلند شو کاری بکن. از صبح سگدو میزنم و آن وقت تو گرفتهای اینجا لمیدهای.
عوض کردن کانالها که کار نیست؛ این دستهای چلاق هم میتوانند کانالها را عوض کنند. بجنب ابله! شام بیاور، غذا درست کن، تازه تلویزیون که مال تو نیست طوری گردنت را راست گرفتهای انگار صاحب تلویزیون تو هستی. بدبخت، اگر تلویزیون نخریده بودم هنوز در سمساری خاک میخوردی. زل نزن به من با آن چشم های گرد قورباغهایات؛ کاری بکن. غذای درجهی یک انرژایزری که مفت بهت نمیدهم بجنب تا خردت نکردهام دراز بی قواره.
پینوشت بارونی- دیشب یهو بارون گرفت. نه از اون بارونای معمولی که میاد و صداش میشه لالایی ِ خیلیا. انگار یه دریای بزرگرو میخواستن از آسمون خالی کنن. شکر خدا سقف خونهی ما از حلبِ و همیشه میتونیم با بارون حرف بزنیم. منم که دنبال بهونه برای نخوابیدن میگشتم تا نزدیکیای صب بیدار موندم تا ببینم بارون بند میاد یا نه! مرفه بیدردیه دیگه چه کنیم؟
+ نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت 16:6  توسط رستم جهانگشا
|
سه دوست بودیم. راننده از دست پلیسهای راهنمایی رانندگی عصبانی بود. چند روز پیش که پسر کوچکش را برای مداوا از تالش به رشت میبرده پلیسهای بین راه بهخاطر سرعت غیر مجاز دوبار جلوی ماشین را گرفته و حسابی کفریاش کرده بودند. میگفت تابلوهای سرعت متعلق به 50 سال پیش است. متعلق به ماشینها و خیابانهای آن دوره. میگفت به افسر پلیس گفتم آخر چطور میتوانم با سرعت 60 تا مسیر را طی کنم. اصلن شدنی است؟ ماشینهای پشتسر مجال چنین سرعتی را میدهند؟ آنقدر بوق میزنند و فحش میدهند که مجبور میشوی برانی. این حرفها را بهش زدم اوهم جریمه را کمتر از حد معمول نوشت و دومی با این حرفها زود قانع شد و گفت برو.
دوست دیگرم که در صندلی جلو نشسته بود گفت: اون اوایل که تو خط رشت- هشتپر زیاد رفتو آمد میکردم مدام جریمه میشدم تا اینکه بهمرور خودشان پیشنهاد رشوه دادند و راحت شدم.
گفت یکبار جلوی ماشین را گرفتند و مدارکی خواستند که همراهم نبود کمی صحبت کردند و گفتند برو مدارکت را تکمیل کن و بیا. به طرف ماشین رفتم دل به دریا زده لای مدارک یک اسکناس دو هزار تومانی گذاشته و مدارک را به افسر پلیس دادم. دفترچه را که باز کرد و چشمش به پول افتاد غضبآلود به من گفت: الان این دوهزار تومانی را صورتجلسه میکنم.
من (دوست جلویی من) گفتم ترو خدا جناب سروان قصدی نداشتم و دیدم سروان میخندد. گفت مرد حسابی با این پول یک کلهپاچه هم نمیشود خورد؛ تکمیلش کن تا لااقل یک صبحانه بخوریم. گفت سریع یک هزار تومانی دیگر هم لای مدارک گذاشتم و مشکلم حل شد.
من سکوت کرده بودم. ولی راننده گفت پدر سگها! کارشون همین است. بعد آرامتر شد و توی آینه خطاب به من گفت: نمیشود یک دوربین جاسازی کرد و از این طور صحنهها فیلم گرفت. تا خواستم حرفی بزنم دوست جلویی گفت چرا نمیشود. خیلی هم راحت میشود. راننده حرفهایش را قطع کردو گفت بعد فیلم را میدهیم به مافوقهایشان پدرشان را درمیآورند.
دوست جلویی گفت نه آنطورها هم نیست میگویند فیلم مونتاژ است. راننده گفت خلاصه چند نفر بالادست که خبر دارمیشوند اینجا چه میگذرد.
دوست جلویی گفت میدونی چیه اونوقت کار بدتر میشه تو این جاده با ماشین پرشیا مجبوری با سرعت 60 بری و هر وقتم دو کیلوتر بالاتر رفتی 25 هزار تومن برات مینویسن. الان باز یه جورایی با هم کنار میاییم. ولی اونوقت چی؟
با گفتن این جمله سکوت در ماشین حکمفرما شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 21:19  توسط رستم جهانگشا
|
او را در سطل آشغال انداخت. ساعت 8 آشغالها را جلوی در گذاشتند. ساعت 9 مامور شهرداری او را هم با بقیه آشغالها برد. اول صبح آتشش زدند. دود شد، بالاو بالاتر رفت. محبوبش را دید که چگونه برای بیگانهای آغوش گشوده است. ابر شدو بارید.
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 0:50  توسط رستم جهانگشا
|
داخل ماشین پنج نفر بودیم. من مابین دو نفر در صندلی پشتی آردی نشسته و حسابی کمبود خواب داشتم. هر چند میدانستم احتمال اینکه در ماشین بخوابم تقریبن صفر است. از این جمع دو نفر را میشناختم. یکی که بغل دستم و سمت راننده نشسته بود از دوستان دوران دبیرستان بود. همرشته و همکلاس نبودیم اما سلامو علیکی داشتیم و دورادور از احوال هم اطلاعی حاصل میکردیم. و از قضای روزگار سالیان درازی میشد که ندیده بودمش. نمیدانستم کجاست و با چه کاری روزگار میگذراند.
نفر بعدی که من میشناختمش روی صندلی جلو نشسته بود و دلیل شناخت من از او شهرتش به عنوان کلاهبردار باکلاس بود! (قسم میخورم که با او هیچ سلامو علیکی نداشتم)
خلاصه کمی با دوست گمگشتهمان صحبت کردیم و در همان چند جملهی اولش حدس زدم که کشور خارجی رفته و میخواهد هر طور شده اعلام کند که: بله ما هم خارجدیدهایم.
البته بچهی بدی نبود ولی دوست داشت همه، از جمله من، بدانیم که خارج رفته است. او چقدر زمینهسازی کرد تا من بپرسم کدام کشور رفته و چرا رفته منم از رو نرفته هیچ سوالی نپرسیدم و ناچار مکالمهی دونفرهی ما در همان 5 کیلومتری رشت به پایان نافرجام خود رسید.
چشم هایم را بستم که مثلن میخواهم بخوابم و از این حرفها. و گفتگوی بعدی که بحث مفصلی درباره اوضاع سیاسی و فرهنگی جهان، گمانهزنی برای رییس جمهور آینده، تفاوتهای اوباما و مککین، بیوگرافی هوشنگ امیراحمدی و غیره بود آغاز شد. خدایی اطلاعات خیلی خوبی هم داشتند. نفر سمت راستی من رانندهی پایه یک بود اما در هر زمینهای حرف داشت! کلاهبردار باکلاس بعضی وقتها از کسانی حرف میزد که تعجب میکردم؛ راننده هم اطلاعاتش بد نبود.
راستش اینجور مواقع نه اینکه من اصلن حرف نزنمها، اما نمیدانم چرا جو مرا گرفت و زبان بدمصب ما اصلن لامتاکام جمع را یاری نکرد.
وسطهای راه یک مینیبوس به طرز عجیبی روی سقف فرود آمده بود و همین صحنه بحث را به راهنمایی و رانندگی، کیفیت ماشین، فرهنگ رانندگی و... کشاند. راننده خودمان و نفر سمت راستی من، نظریاتشان را گفتند و دوست من که پی فرصتی بود تا اعلام کند خارجه رفته میدان را بسیار مناسب دید و گفت: آقایون من خودم دو ماه پیش 4000 هزار کیلومتر در اروپا رانندگی کردم و هیچ تصادفی ندیدم. شما چی دارید میگید؟ آن ورها اصلن تصادف نیست.
من که چشمهایم بسته بود، اما حس ششم به من حالی کرد هر چهار نفر خیره شدند به دوست قدیمی ما. در مورد این اظهار نظر، چند اظهار نظر مرتبط هم شد از جمله آن کلاهبردار جلویی کمی از فرهنگ نالید که مردم فرهنگ ندارند و آنجاها خیلی بهتر است. بعد دوباره دوست من خاطرات سفر به آلمان را بازگو کرد. بحث به اینجاها که رسید بنده که از بس سرم را خم کرده و ادای خوابیدن را درآورده بودم گردنم درد میکرد؛ چشمهایم را گشودم. هوای گرمیجی جای خودش را به ابرهای بارانزایی داده بود که هر لحظه امکان تخلیه یک اقیانوس از آسمان را میداد. به دوستم که وجههی ایرانیان را (به قول خودش) در آلمان مثبت کرده و به همهی دانشگاهیان آلمان فهمانده بود که ایرانیان عرب نیستند نگاهی انداختم و لبخندی را هم ضمیمهاش کردم و بعد ناچارن تا تالش به حرفهای فرهنگی، هنری، سیاسی، اقتصادی دوستان گوش سپردم.
پینوشت بیربط-افسانهسلطان و شبان که یادتان هست. در روزهای دلتنگی ساعتی ما را غرق در تصاویر زیبای خود میکرد. کاتب این افسانه مرد. کاتب احمد آقالو بود که صدایش ماندگار بود و هنرش فراموشناشدنی.
+ نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 16:23  توسط رستم جهانگشا
|
ناصر حجازی بدون شک خوشتیپترین مربی ایران است. هیچ مربی خارجی حاضر در لیگ ایران نیز از لحاظ تیپ به گرد پای ناصر حجازی نمیرسد و این نعمتیست که در اختیار هر کسی قرار ندارد.
ناصرخان هر چند از لحاظ فنی و مربیگری کارنامهی قابل قبولی دارد و در مقاطعی که افراد غیرکارآمد سکان هدایت تیم ملی را عهدهدار شدند به راحتی میتوانست سرمربی تیم ملی باشد با اینحال باید پذیرفت که دورهی مربیگری ناصرخان در تیمهای بزرگ به پایان رسیده است و دنیا روی فوتبالی که حجازی نمایندهاش است حساب باز نمیکند.
تواناییهای فنی او فدای ظاهر پرابهتش شد. زمانی که میتوانست سرمربی تیم ملی باشد تفکر غالب خوشتیپی، آراستگی و خوشپوشی را نفی میکرد و چنین خصوصیاتی امتیاز منفی برای شخص داشت و همینها او را همیشه پشت درهای بسته تیم ملی نگه داشت.
او میتواند با تکیه بر توانایی آنالیزورها و بدنسازهای درجهی یک، در نقش یک سرمربی تقریبن موفق ظاهر شود اما حجازی شخصی نیست که زیر بار حرفهای آنالیزورها و... برود. خصوصیات خودستای او مانع بزرگ این کار است.
با اینحال میتوان به صورت نمادین، به عنوان سمبل فوتبال ایران، سمبل یک ایرانی اصیل، یک ورزشکار موفق او را روی نیمکت تیم ملی ایران نشاند. جوانان تیم ملی با دیدن حجازی روحیه میگیرند. تن صدای جذاب، قیافهی فتوژنیک و اندامی برازنده حجازی را میتواند به عنوان یک امتیاز مثبت روی نیمکت تیم ملی و یا ردههای بالای مدیریتی فوتبال بنشاند تا وقتی اسکوربورد ورزشگاههای خارجی او را نشان دهند و ایرانیان سراسر جهان او را ببینند با افتخار سربلند کنند و بگویند: ناصر است هموطن ما.
+ نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 19:47  توسط رستم جهانگشا
|
این عکس رو دو سه روز پیش گرفتم. از ضعفهای تکنیکی عکس چشمپوشی کنید و بچسبید به ساختمون چند طبقهای که دیده میشه. پشت این ساختمون، چشمانداز کوههای تالش که پوشیده از برفِ قرار داره و اگه این ساختمون زشت نبود میتونستیم کوهها و ییلاقات سفید پوش رو کامل ببینیم.
از این دست ساختمونای بدقواره و خیابونایی که به چشمانداز طبیعی و زیبای شهر ضربه میزنند امروز تا دلتون بخواد فراوون ِ. یه نمه دونستن شهرسازی و معماری میتونست شهر رو به محیطی آرامشبخش تبدیل کنه که نشده و داره روزبهروزم بدتر و بدقوارهتر میشه.
پینوشتبا ربط- گفتن زشتیهای تیرهای برق و حصارهای خاکستری که از ابداعات جدید ایرانیان است مثنوی هفتاد من میشود و از حوصله بحث خارج است. خودتان که میبینید.
پینوشت بیربط- آذر هم رسید. اصلن متوجه اومدن و رفتن آبان نشدم و..
+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 19:19  توسط رستم جهانگشا
|