تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

 

منیرو روانی‌پور یکی از نویسنده‌های بزرگ سرزمین‌مون اومد و مدتی تو وبلاگش درباره  اصول اولیه داستان‌نویسی گفت. بعدها که این حرف‌های جالب قسمت عمده‌ی وبلاگ رو اشغال کرد با کمک چند نفر از دوستاش گروه اینترنتی کولی‌ها رو راه انداخت. کولی‌ها چند نفر بودن که منیرو اونا رو انتخاب کرد تا با کمک هم یه جریانی راه بندازن. و از جمله‌ی کارای خوب‌شون برگزاری یه مسابقه‌ی داستان‌نویسی بود.

من بعد از تموم کردن دبیرستان به غیر از مسابقه‌ی اس.ام.اسی برنامه‌ی نود تو هیچ مسابقه‌ای شرکت نکرده بودم. همین کار خانم روانی‌پور باعث شد بشینم و چندتا داستان کوتاه بنویسم. چند تای دیگه داشتم ولی اونا رو برای روز مبادا نگه داشته بودم! اما از داستان‌های جدیدی که نوشتم سه تا به نام‌های هی رفیق، خیلی دیر شده و برخوردرو به آدرس کولی‌ها ای‌میل کردم.

تو خیالات خودم داستانای جالبی بودن. پیرنگ عمیقی داشتن و کلن به نظرم خوب بودن. اصلن فکر می‌کردم حتمن برنده می‌شم. بعد از سال‌ها من چیزی رو جدی گرفته بودم و واقعن می‌خواستم برنده بشم.

 زهی خیال باطل. داورای مسابقه داستانا رو انتخاب کردن و فقط یکی‌شون در یکی از انتخاب‌ها اسمی از یه داستان من هم برد. روز اولی که حمید رضا سلیمانی اسامی منتخباش‌رو روی وب گذاشت و تقریبن از 51 یکی داستان چیزی حدود 30 تا رو اسم برد که خوب بودن و هیچ اثری از من نبود یه جورایی ناراحت شدم.

روزای بعدی که بقیه داورا  اسامی رو اعلام کردن دوباره خودم رو زدم به بی‌خیالی. دیگه برام مسجل شده بود تنها کاری که تو این دنیا بهش علاقه دارم کاری‌ِ در مایه‌های ناتور‌ِ دشت. کتابش‌و خوندید؟ نه؟ خب یه ذره توضیح می‌دم. هولدن کالفیلد به هیچ شغلی علاقه نداره. و تنها شغلی که دوست داره اینه که ناتور ِ دشت باشه. یه دشت بزرگ که یه طرفش دره‌ی عمیقیه و بچه‌های کوچیک دارن تو این دشت بازی می‌کنن و هولدن چهار چشمی اونارو می‌پاد تا هر وقت توپ به طرف دره اومد و بچه‌ای دنبال توپ دویید بچه‌رو بگیره و نذاره بیفته داخل دره.

منم مثل این‌که به درد کالفیلدی مبتلا شدم. و از هیچ شغلی تو دنیا خوشم نمی‌یاد. از هر شغلی که توش زدو‌بند باشه بدم می‌یاد. از هر شغلی که نیاز باشه بری و به یه نفر التماس کنی بدم می‌یاد. از شغلی که مجبوری با چشم‌ای پف کرده هر روز صبح بیدار بشی بدم میاد. از... بدم میاد.

خلاصه سرتون رو به درد نیارم. ماجرای مسابقه‌ی داستان‌نویسی و ادعای ما هم این‌طوری بود. معلوم ِ که اصلن معنیه داستان رو هم نمی‌دونم. و... بگذریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 0:48  توسط رستم جهانگشا  | 

خاطرات را سوزاندم

اولین شلوار جین

اولین بوسه

تو

نه خاطره می‌‌خواهم، نه فکر

اشک‌هایم را

برای روز مبادا می‌اندوزم

فاجعه‌ی بزرگ در راه است

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 23:28  توسط رستم جهانگشا  | 

شهردار جوان

شهر را جارو می‌کند

فرماندار پیر

در معده معاونش هضم می‌شود

دندانپزشک‌های شهر

روی ریشه‌ها درخت می‌کارند

نهضت سواد آموزی است

قرائتی حرف‌های مفتش را

کرور کرور می‌فروشد

دکترها در ییلاق اسکی می‌روند

بقال‌ها همه روشنفکرند

راننده‌های تاکسی وزیران کابینه‌اند

شب است

تا صبح باید انتظار کشید

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 17:44  توسط رستم جهانگشا  | 

 

برف سفید پنجره‌ی خانه‌ام را تعمیر می‌کنی؟ برای پسرم کفش می‌خری؟ دخترم را شوی می‌دهی؟

بگو، بگو می توانی. بگو خوشبختی‌ام دروغین‌و کودکانه نیست. بیهوده به شوق آمدنت خواب را به تماشا وانداشته‌ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 0:12  توسط رستم جهانگشا  | 

 

دستانم را دور گردنش حلقه کردم؛ با نیرویی عظیم فشردم. تمام شد دختر زیباروی رویاهای من.

برای چه آمدی؟ که قلبم از سنگ شده‌ست. پرم از خیانت‌و  جبر، دل‌هره و تنهایی. من، از نسل گم‌شده‌گان تاریخ کشورم؛ مغولی، یونانی، انگلیسی. تو مرا معشوق خواندی دختر زیباروی رویاهای من؟

تمام شده بودم و محکوم. محکوم به خلاص کردنت و خلاص شدنم..

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 22:30  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 نگاه کردم

به دختران دبیرستانی

 تا بزرگ شدند، خندیدند، شوهر کردند

 حالا در بهشت‌اند

ناظم‌شان بازنشسته است

خط‌کشش را موریانه‌ها خورده‌اند

و فردین هنوز در حسرت کوکاکولاست

پایان جنگ را جار می‌زنند

پدر خوشحال می‌شود

و مرگ‌ها را

در صندوق‌ها

پنهان می‌کنند.

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 18:19  توسط رستم جهانگشا  | 

 

از تمام پنجره‌های شهر

خیره من هستم

فرقی نمی‌کند

شب یا روز

روی ماه سوار می‌شوم

و به خورشید می‌خندم

نه، هیچ کسوفی در کار نیست و حتا پنجره‌ای

دستیار کاپرفیلدم

تازه، تلویزیون صفحه تخت هم

در بازار هست

روزی می‌خرم

و خودم

کاپرفیلد می‌شوم

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 0:4  توسط رستم جهانگشا  | 

 

درخت‌ها به سوت ِ ترس ِ مرد عاشق می‌خندیدند. باد موهای تنکش را پریشان کرده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 23:23  توسط رستم جهانگشا  | 

میدان بی‌مجسمه بود

دور میدان پر از همه بود

صندلی افتاد

نه، از نو:

میدان مجسمه داشت

دور میدان پر از خالی

ابر پوشش همه بود

نه، نه‌:

میدان بی‌مجسمه بود

دور میدان پر از مجسمه بود

مرد میدان‌ شبیه باران بود

قصه‌اش قدیمی‌و ملال آور

آه، ول کن این قصه‌ی دروغین را

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 0:0  توسط رستم جهانگشا  | 

 

مینی‌بوس کیپ تا کیپ پر مسافر بود. برف با شکوه می‌بارید. راننده هرجا مسافری می‌دید توقف می‌کرد. اول‌ها مردها صندلی‌شان را به زن‌ها تعارف می‌کردند. بعدها که توقف‌ها زیاد شد مردها هم بی‌خیال شدند. فقط یکی، دو نفر...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 21:42  توسط رستم جهانگشا  | 

 

6 صبح که از خانه بیرون زدم هوا ابری بود. 11 ظهر برمی‌گشتم و 3 ساعتی می‌شد باران، سیل‌آسا می‌بارید. در مسکو خبری از باران خصوصن در این فصل نبود. هر چه بود برف بود و قابل پیش‌بینی... 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 1:37  توسط رستم جهانگشا  | 

 

امروز بیستم دی ماه است. 40 روز از در گذشت ننه می‌گذرد. زود، دیر، خوب، بد گذشت و دیگر ننه‌ای روی کره زمین زندگی نمی‌کند. دیگر ننه‌ای نیست که به خواهرها بگوید بروید بگردید، بروید بازار، خانه شکوفه‌خاله و زندگی کنید.

 دنیای خاصی متعلق به خودش داشت. دنیایی صاف، ساده و بدون کوچک‌ترین پیچشی.

... آن شب و برق چشم‌هایش هنوز مثل یک عکس ِ تثبیت شده روبرویم قرار دارد: ساعت 2 نصفه شب بود. شبی تابستانی و عرق‌ریز که خوابیدن محال به نظر می‌رسد. از اتاق بیرون رفتم تا آبی به دست و رویم بزنم. همه خواب بودند یا لااقل صدایی نبود و چراغ‌ها خاموش بودند. در هال را که پشت سرم بستم صدایی آمد، ننه بود. پرسید:

 "چم زوا ساعات چانده" (پسرم ساعت چند است)

 ساعات د (دو).

خنده ای از ته دل کرد و چشم‌هایش از فرط شادی درخشید‌و گفت:

 "صبی چی مانده نی " (به صبح چیزی نمانده است)

از شب، از تاریکی، از تنهایی، قهر، کینه بیزار بود. اهل زندگی بود و دوست داشتن..

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 13:46  توسط رستم جهانگشا  | 

ساعت گوشی را برای 6 صبح تنظیم کرده بودم. وقتی می‌خواستم برای خواب آماده شوم دودل شدم ساعت بیداری را کمی به تاخیر بیندازم یا نه. آخر کمتر از نیم ساعت به 6 باقی مانده بود. کمی درو دیوار تکراری اتاق را نگاه کردم و بدون تغییر ساعت به خواب رفتم.

هوا نسبت به دو روز گذشته که شنبه می‌شد گرم‌تر بود. خودم که احساسی نداشتم. از آب‌هایی که روی سطح خیابان بود حدس زدم. شنبه همه‌ی این آب‌ها یخ یسته بودند و قدم زدن مشکل بود هر لحظه امکان داشت لیز بخوری. پس همان اوایل صبح بهانه‌ای برای شکر وجود داشت. در میدان کلاه‌چرمینه  راننده‌ی مینی‌بوس مرا دید سلام‌و علیک کردیم و گفت خوب شد، جلو بشین تا هم‌صحبت شویم. احتمال خوابیدن داخل مینی‌بوس را می‌دادم؛ از خواسته‌اش سر باز زده جای دیگری را انتخاب کردم. یخ بدنم هنوز آب نشده بود و ماشین انگار هیچ وسیله‌ی گرم‌کننده‌ای نداشت.

**************************

به رشت که رسیدم هوا روشن بود و راننده به خاطر مشکلات جدید شهرداری از دور زدن داخل شهر عذر خواست. ناچار ما هم در میدان قلی‌پور پیاده شدیم. تا محل قهوه‌خانه‌ای که صبحانه را بیشتر آن‌جا می‌خوردم پیاده راه پیمودم. درباره‌ی این غذاخوری خاص بعدها خواهم نوشت. غذای گرم احساس مطبوعی داشت.

ساعت هشت‌ونیم به آقایی که روز شنبه با او قرار گذاشته بودم زنگ زدم. چند بار در دسترس نبود و یک‌بار گوشی را برنداشت. گفتم برای صرفه‌چویی در وقت تا دم اداره‌شان بروم پس سوار ون‌های خطی شدم. بعد از 10 دقیقه تماس برقرار شد. گفتم امروز تشریف می‌آورید؟ شرمنده، نیستم. و اضافه کرد شنبه گفتم که قبلن با من هماهنگ کنید. در جواب گفتم حق با شماست پس تا شنبه بعد.  فکر کنم امروز اولین دروغش را به من گفت. روز شنبه هیچ حرفی از هماهنگی نزده بودیم. قرار بود از رضوانشهر بیاید و کارم را راه بیندازد.

خب اولین کاری که در رشت داشتم نگرفت. به خودم امید دادم مساله‌ای نیست برو سراغ کارهای دیگرت. با عزمی نیمه راسخ از ماشین پیاده شده و سوار ماشین‌های خط دیگر شدم. آن مدیری که من با او کار داشتم هم، نبود.

**************************

 عقل حکم می‌کند که برای مدیر لااقل زنگ می‌زدی و بعد از مطمئن شدن می آمدی. اما عقل عزیز تو مگر نمی‌دانی با مدیر بعد از ساعت 8 بایست هماهنگ کنی؟ و وقتی مطمئن شدی هست خودت را به ایستگاه سواری برسانی و در نوبت بمانی، در ترافیک خیابان سعدی رشت گیر کنی و تازه ساعت 11 که خودت را به محل رساندی تا اولین امضا را گرفتی نفر دوم به ماموریت رفته است؟ و یا اصلن همان مدیر کاری پیش آمده و اداره را ترک کرده است؟ حالا متقاعد شدی عقل عزیز که برای رشت رفتن بایست در تاریکی صبح و در یخ‌بندان خیابان‌ راه بیفتی؟

دست از پا درازتر آن اداره را هم ترک کردم. ناراحت نباش در خیابان‌های رشت مدتی بچرخ به چند کتاب‌فروشی سر بزن. بد هم نیست از محیط‌ بسته‌ی اداره که بهتر است. با این فکرها دوباره سوار ماشین‌های برگشت به شهرداری شدم. از کنار هتل پردیس پلیس ماشین‌ها را منحرف می‌کرد و جایی که ماشین‌ها به هم می‌رسیدند ترافیک وحشتناک بود. طاقت نیاورده پیاده شدم.

 خیلی از مغازه‌ها تعطیل بودند و دورو بر شهرداری پر از جمعیت بود. چندنفر هم سکویی درست کرده و از آن بالا به انجام وظیفه می‌پرداختند. آقایی که میکروفون را به‌دست گرفته بود با عصبانیت هرچه تمام فریاد می‌زد: خواهرها، خواهرها شهید را به براداران تحویل دهید. به جمعیت که نگاه کردم تابوتی روی دست‌ها می‌چرخید. آن مرد ادامه داد: با شما هستم خواهرها هرچه سریع‌تر شهید را به آقایان تحویل دهید. خواهرها در صف آقایان قاطی نشوید حریم را حفظ کنید و...

**************************

از خانمی که به شدت می‌گریست پرسیدم ماجرا چیست؟ با صدای لرزانی گفت شهید آورده‌اند. پرسیدم چه شهیدی؟ گفت شهید گمنام. خدای من دوباره این برنامه‌ها شروع شده. دوباره داغ خانواده‌ها را تازه می‌کنند. آخر این چه کاری‌ست. چه رسمی‌ست. مگر آمار دقیق این بنده‌های خدار ا ندارید؟ یک‌بار همه را تشییع کنید تا خانواده‌های چشم‌انتظار داغ‌شان هر سال تازه‌تر نشود. چرا با احساسات مردم به این‌صورت زشت بازی می‌کنید...

اعصابم که از صبح زمینه‌ی خراب شدن داشت دیگر طاقت نیاورد و به هم ریخت. کمی آن اطراف قدم زدم. بعد به مغازه‌ای که شیرکاکائوی داغ می‌فروخت و من هم مشتری کج‌دار مریضش بودم سر زدم و تلخی روز را با شیرینی پیراشکی و گرمی شیرکاکائو به درون سراندم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 1:32  توسط رستم جهانگشا  | 

در ایستگاه مترو من نشسته بودم و او بی‌قرار ایستاده بود. عکس‌های پزشکی زیادی همراه داشت. می‌خواستم صندلی‌ام را تعارف کنم اما منصرف شدم.

بعد از چند دقیقه دو نفر ِ کنار دستم که معشوقه‌های جوانی بودند خندان صندلی‌هاشان را ترک کردند. سریع گفتم آقا بفرما! نگاهی به من کرد و خیلی آرام به طرف صندلی آمد. سرش را میان دو دستش گرفت و  تا رسیدن قطار همان‌طور ماند.

در واگن ِ ما تنها کسی که لباس کردی به تن داشت او بود. لباس طوسی روشنش تمیز و اتو خورده بود. سبیل بیشتر سفید شده‌‌اش لب بالایی را کامل پوشانده بود. و چشم‌هایش هیچ درخششی نداشت.

4 ایستگاه بعد هر دو پیاده شدیم. با هم‌همه جمعیت به طرف در خروجی ایستگاه طالقانی می‌رفتیم. نمی‌دانم چرا سرنوشتش برایم جالب آمده بود. بیمار است؟ از عزیزانش کسی بیمار است؟ بیماری سختی دارد؟ خود او با این لباس کردی از کدام شهر آمده است؟ احساس غریبی می‌کند؟ و خیلی سوالات دیگر.

به فاصله یک متری‌ هم از راهروی دراز ایستگاه عبور می‌کردیم که چشمش به ویترین شیرینی‌فروشی افتاد. با صدای لرزانی گفت: خودا، کاک کرمانشاه. به طرف صدا برگشتم و در صورتش خیره شدم. چشم‌هایش می‌درخشید.

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 0:49  توسط رستم جهانگشا  | 

 

بهانه‌های کوچک دوست داشتن

سال نو میلادی امروز رونمایی می‌شود. بیشتر مردمان این کره‌ی خاکی از چند روز پیش جشن گرفته‌اند. بابانویل‌ سوار بر سورتمه‌ای با گوزن شمالی پرواز می‌کند و هدیه‌ی بچه‌ها را پشت در می‌گذارد.

در تالش، ما هم‌وطن مسیحی نداریم و یا لااقل..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 17:41  توسط رستم جهانگشا  | 

 

یکسال گذشت. اولین پست وبلاگم را پارسال در چنین روزی نوشتم.

 از لحاظ نوشتن سال خوبی بود. یک نفس نوشتم؛ 370 پست.

 این‌که وبلاگ‌نویس موفقی بودم یا نه؟ جوابش بدون هیچ‌گونه تعارفی مشخص است: نه. موفق نبودم. چرا؟ چون در جذب مخاطب ناتوان بودم. مثل بعضی از بلاگر‌های موفق...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 17:30  توسط رستم جهانگشا  | 

 

اداره‌ای وارد می‌شوی اول صبح. طرف با چشم‌های پف کرده نشسته، مساله‌ای نیست. شب دیر خوابیده یا بد خوابیده. به صورتش که نگاه می‌کنی تمام چک‌های در حال برگشتت یادت می‌افتد. موهای سیخ سیخ روی صورت روییده‌اند. یکی سفید، یکی سیاه، یکی چپ، یکی‌ راست.

 این چه وضعی‌ست آخه؟ قرار نیست ما هر جا بریم چند تا تصویر ملال‌آور جلوی چشامون باشه. بابا جان یا درست‌و حسابی ریش بزار و یا اگه ریش نمی‌زاری ولشون نکن به امون خدا. یه بار دقیق به خودت تو آینه نگا کن. نگا کن ملت با دیدن این تصویر چی می‌کشن. منظره‌ی ریش دو- سه روز اصلاح نشده جدن توی ذوق می‌زنه. آقا ترو خدا برای چشم‌های مردم یه کم احترام قایل بشید.

تازه قبلن‌ها کسایی که اتومبیل داشتن اکثرن آدمایی شیک‌پوشی بودن. الان می‌بینی یه ماشین 50 میلیونی می رسه و یه آدم شلخته از توش می‌یاد بیرون. این دیگه چه وضعشه؟ آقا جان خانم‌جان اگه پول نداری برای خودت دو دست لباس مناسب بخری؛ چرا ماشین 50 میلیونی سوار می‌شی؟ 20 میلیون بده یه ماشین بخر یه کم هم برای لباس و سرو وضعت خرج کن.

خدایی منظره امروز شهرها خیلی ملال‌آور شده. همه فکر می‌کنن همین‌که یه ماشین مدل بالا داشته باشن، یا کارمند رده بالای فلان اداره باشن دیگه تموم ِ. دیگه هیچ نیازی ندارن به سر وضعشون برسن. لباساشون ُ اتو کنن. به رنگ لباساشون توجه کنن و...

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 1:36  توسط رستم جهانگشا  | 

 

صحبت می‌کردیم. نفر چهارمی به جمع‌مان اضافه شد. دورادور می‌شناختمش.

سخنگوی جمع ما سکوت پیشه کرد و حرف‌هایی زد که ربطی به جملات قبلی‌اش نداشت. وقتی نفر جدید رفت علت را پرسیدم گفت: یارو مخبر است. خبرچینی می‌کند.

بعد حرف از خبرچینی افتاد و او چندین و چند نفر دیگر را به عنوان مخبر معرفی کرد. راستش هیچ‌وقت از مخبرها خوشم نیامده است. کسانی که با تو رابطه  دوستی برقرار می‌کنند و قصدشان از دوستی تخریب توست. همیشه دلم خواسته با کسی که دوست می‌شوم دوست واقعی باشم. خودم باشم نه یک نقاب.

یاد فیلم عطر خوش زن افتادم. در نقطه‌ی اوج فیلم جایی که پسر خدمت‌کار ِ سرهنگ (با بازی درخشان آل‌پاچینو) نیاز به حمایت دارد؛ سرهنگ سخنرانی باشکوهی در مذمت خبرچینی می‌کند. می‌گوید این‌ها (منظور همان پسر خدمت‌کار) آینده سازان کشور ما هستند. کسانی که سکان هدایت کشور به دست آنان می‌افتد. از آن‌ها نخواهید دوستان خود را لو بدهند. کشور ما به مردان و زنانی استوار احتیاج دارد نه کسانی که آدم می‌فروشند. آن‌ها را خبرچین بار نیاورید و...

می‌دانم اگر فیلمنامه‌نویس فارسی بلد بود و یا به ادبیات غنی پارس‌ها احاطه داشت حتمن بیت زیبای سعدی در مذمت سخن‌چینی را در لابه‌لای حرف‌های پاچینو می‌گنجاند.

 راستی، سکان هدایت کشور ما به دست چه کسانی خواهد افتاد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 16:1  توسط رستم جهانگشا  | 

 

لمپنیسم سالیان درازیست بر فوتبال ایران سایه افکنده است. سایه‌ی سنگین لمپنیسم به جایگاه تماشاچیان انتقال یافته و فضای استادیوم‌ها به محیطی مملو از بی‌نزاکتی تبدیل شده است.

مریبان و بازیکنانی که دایره‌ی واژگان‌شان در حرف‌های بسیار مبتذل کوچه و بازار خلاصه شده، به مدد بسیاری از عوامل غیر ورزشی خود را به جایگاه‌های بالایی رسانده و الگویی شده‌اند برای تماشاچیان و مردمانی که به فوتبال چون زندگی می‌نگرند.

قطبی در این آشفته‌بازار آمد، درخشید و رفت. تاب نیاورد این فضای آلوده به ریا، سیاست، دروغ و...

و حالا که رفته بسیاری هفت‌تیرکش شده‌اند و در غیاب او عقده‌های خود را خالی می‌کنند.

پروین که به مدد نان به نرخ روز خوردن و همراهی سیاسیون در برهه‌‌های مختلف زمانی به آب‌ونانی رسیده دوباره لب به سخن گشوده و با ادبیات خاص خودش قطبی را تحقیر می‌کند. قلعه نویی که جمله‌های عربی‌ دعایی‌اش در مصاحبه‌ها و تعریف و تمجیدش از مقامات رده‌بالای سیاسی او را در جایگاه سرمربی‌گری تیم ملی فوتبال هم نشاند حالا دم از حقوق کمش می‌زند و این‌که قطبی ده‌ها بار بیش‌تر از من پول دریافت کرده است. او هیچ‌گاه از رانت‌خواری‌اش و امتیازاتی که جهت بلندمرتبه‌سازی به او اختصاص می‌دهند حرفی به میان نخواهد آورد. او از پول‌هایی که بین لیدرها برای تشویق او و تحقیر سایرین تقسیم می‌کند حرف نخواهد زد تا هم‌چنان در این بازار مکاره فوتبال باقی بماند.

دایی با سیاسیون لابی می‌کند و سرمربی‌گری تیم ملی را از افشین قطبی می‌گیرد تا به او حالی کند این‌جا ایران است و جنگ اصلی پشت پرده است. 22 بازیکن داخل میدان مترسکانی بیش نیستند که از بد روزگار حرکت می‌کنند و توپی را جستجو می‌نمایند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 0:48  توسط رستم جهانگشا  | 

 

داوینچی همسایه‌ی ماست. دو خانه با خانه‌اش فاصله داریم.

شب‌ها به صدای بنان گوش می‌سپاریم. از وقتی چشم‌هایش بی‌سو شده‌اند غمگین‌تر می‌خواند. می‌گویم بنان با این صدای مخملی حیف نیست افسرده باشی؟ از دنیا مگر چه می‌خواهی؟ تمام زیرو بمش را دیده‌ای آخر؛ غمگین نباش. حرفی نمی‌زند. آهی نمی‌کشد ولی می‌دانم که درونش دریایی از غصه نهان دارد.

نعمت آغاسی همسایه نیست، خانه‌اش دور است اما زیاد به خانه‌مان می‌آید. آخر عمویم است. دل و دماغ خواندن برایش نمانده. می‌گویم نعمت هزار هزار راننده کامیون، دست فروش، معلم و خیلی‌یای دیگه با صدات شاد می‌شن. چه عروسی‌ها که مردم با آهنگای تو زدن‌و رقصیدن. چرا دمقی آخه؟ تو رو چه به افسرده‌گی. پیاله‌ای می‌زنه با کلی حرف. دلش دریای خون شده..

خیلی وقت آقا تختی رو ندیدم. آخه طفلک گم و گور شده. شایعه پشت سرش خیلی زیاده. می گن معتادِ، می گن..، اصلن بی خیال. فقط با من سر صحبت باز می کنه. به دیگرون فقط لبخند تحویل می‌ده. اما با من حرف می‌زنه؛ از لبخنداش و پس پشت لبخنداش.

شوماخر هم همین‌جاست؛ خونش یه کوچه با کوچه‌ی ما فاصله داره. بچه خوبُ ساده‌ایه. 8 بار قهرمان فرمول‌یک شده. حالا حالاها کسی به گرد پاش نمی‌رسه. می‌گه گاهی دلم واسه عالم قهرمانی تنگ می‌شه. اما این زندگی رو هم دوست دارم. به آرامش این جوری احتیاج دارم. فوتبال زیاد بازی می کنه. راستش الان چن ماهی می‌شه ندیدمش. همش این جا اون جا می‌ره و فوتبای بازی می کنه.

خلاصه دور و اطراف ما پر از آدم های خیلی معروف. تو این وسط فقط ماییم که به هیچ‌جا نرسیدیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 16:37  توسط رستم جهانگشا  | 

 

مگس آوازخوان، دستانم را پناه‌گاهی ساز؛ خونم را انبار آذوقه‌ات.

سرتاپایم جولان‌گاهت باشد. هیچ نترس. تمام میکروب‌های عالم را بر من بپاش و شب تا صبح فریاد برآر.

دیدن آزادی‌ات به تمام این حرف‌ها می‌ارزد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 23:11  توسط رستم جهانگشا  | 

آن ثانیه‌ها چرا سفید و تهی از رنگ‌ند؟

اموال یک مرد بی‌کارند. هیچ طرحی برای‌شان نداشت. لخت‌ُ عور رهایشان کرد و رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 17:2  توسط رستم جهانگشا  |