تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

 

 در شهری کوچک از یک کشور جهان سومی زندگی کنی. فتوکپی نداشته باشی. داراو سارا نفروشی. مغازه‌ات از باربی هیچ نشانی نداشته باشد. تایپ و پرینت در مغازه‌ات دیده نشود. و تمام چیزی که می‌فروشی فقط کتاب باشد. 30 سال با کتاب زندگی‌ات را بچرخانی. کتاب بخوانی، با مشتری‌ها از کتاب حرف بزنی، سوال بپرسی و جوابگوی پرحوصله‌ی سوال مشتری‌ها باشی.

دست‌مریزاد آقای عبادی. اگر قرار باشد امسال شهروند نمونه‌ی تالش را انتخاب کنند بدون هیچ تردیدی به تو رای خواهم داد. خسته نباشی مرد بزرگ

پی‌نوشت بارونی- بارون می‌باره. همین الان صدای شرشر بارون کامپیوتر رو هم به سکوت واداشته

پی‌نوشت کتابی- چقدر دیر معمای هویدا رو کشف کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 22:41  توسط رستم جهانگشا  | 

ما

برنامه‌ی نود دی‌شب برای لحظ‌اتی تماشاگران کره‌ای بازی ایران-کره را نشان داد. آن‌ها در پایان بازی مشغول جمع آوری زباله‌های تولیدی‌شان حین تماشای فوتبال بودند.

تحت تاثیر قرار گرفتم. فردوسی‌پور گفت چه حرکت جالبی خوب است ما هم چنین حرکاتی را یاد بگیریم.

بعد از این گزارش کوتاه انواع و اقسام فکرهای باربط به سراغم آمد: چرا کره‌ای‌ها چنین کاری کردند؟ چرا ما چنین کاری نمی‌کنیم و.... در فکرهای بی‌پایانم غوطه‌ور بودم که طبق معمول هر سال که نود بهترین گزارشات زیرپوستی دربی را نشان می‌دهد آسش را رو کرد. یک فیلم مستند از چگونگی آمدن یک جوان ساروی به تهران برای دیدن دربی پخش شد. تعطیلی کسب و کار، تهیه بلیط اتوبوس، تهران، سرگردانی، بی‌خوابی، سرما، خستگی، اعصاب خردی، بلیط بازی، انتظاری چندساعته تا شروع بازی، گرسنگی، فکر برگشت و جبران هزینه. این‌ها مشکلات آن جوان برای دیدن مسابقه در آزادی بود که من متوجه شدم و جواب سوالم را هم لابه‌لای همین مشکلات یافتم.

در پایان بازی آن جوان هیچ رمقی برای جمع کردن زباله‌ها نداشت و نخواهد داشت. اعصابش بسیار تحریک‌پذیر شده چرا؟ چون خسته، بی‌خواب، سرمازده، گرسنه و خیس باران است. سیستم عصبی‌اش به صورت خودکار او را که تیم محبوبش در ثانیه‌های آخر گل هم خورده تشویق می‌کند تا لگدی نیز به صندلی بزند. فحشی هم به داور بدهد و آشغال‌ها را همین‌طور به امان خدا ول کند و برود..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 20:38  توسط رستم جهانگشا  | 

 

وای اگر خرقه‌ی پشمین به گرو نستانند..

 پی‌نوشت- نمی‌دونم مسوولان ممیزی و س+ان+سورچی‌ها امشب کجان. موقع چک کردن وبلاگم متوجه شدم لوگوی هفتان دیده می‌شه و از اون ضرب‌در قرمز رنگ هیچ خبری نیست. یعنی هفتان آزاد شده؟ وقتی روی لوگو کلیک راست کردم و دیدم باز شد شک کردم. چند سایت ممنوعه هم سر زدم. فکرای بد نکنید یکی‌شون مثلن رادیو زمانه و دیگری نیک‌آهنگ بود. درجه‌ی تعجبم هر لحظه بیشتر می‌شد چون همه‌ باز بودن.

اما خبرای خوش یکی دوتا نبود. وبلاگ آرش سیگارچی ‌رو هم دوباره پیدا کردم. خیلی وقت بود گمش کرده بودم و هرجا پیوندی داشت آدرس اشتباهی و قبلی آرشُ داده بودن. چند ماه پیش مقصد هر روزه‌ی وب‌گردی‌هام بود و از این بابت خوشحالم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 22:30  توسط رستم جهانگشا  | 

 

چرا مهندس! عباسقلیزاده شهردار تالش فرموده: در اسفند ماه سال جاری مشکل آسفالت معابر شهر رفع خواهد شد.

1- دلش برای سیزده‌بدر تنگ شده و دروغ سیزده‌اش را 45 روزی زودتر گفته است.

2-  چون خانم اطهری عهد کرده بعد از عید شهردار شود پس روز سیزده‌‌بدر هوشنگ این‌جا نیست تا دروغش را بگوید.

3- جمله اشتباه تایپ شده است. احتمالن سیل جاری بوده و این‌که سیل اسفند باعث خواهد شد همه با قایق تردد کنند و دیگر مشکل آسفالت نباشد.

4- شهردار در آرزوی وزارت راه است!

 

ن. باباپور مسوول روابط عمومی فرمانداری تالش: در دهه‌ی مبارک فجر 70 برنامه در سطح شهرستان اجرا گردید.

چند برنامه که این‌جانب مشاهده نمودم به قرار زیر بود:

1- قدم‌زدن جوانان از پل کرگانرود تا سربالایی سینمای سابق از ضلع شرقی خیابان.

2- برگشت  70 درصد جوانان از سربالایی سینمای سابق تا پل کرگانرود از ضلع غربی خیابان

3- پیچیدن 30 درصد بقیه به طرف اداره‌ی پست.

4- برگشت 25 درصد جوانان از اداره‌ی پست.

5- عبور 5 درصد مابقی از روبروی اداره‌ی پست.

6- تعقیب آن 5 درصد بوسیله‌ی 6 مامور مستقر در 3 راه بانک کشاورزی.

7- گرفتار شدن 5/0 درصد از آن 5 درصد بوسیله‌ی ماموران.

8- 5/4 درصد بقیه از طرف مسجد قاسمیه به طرف خیابان خیام فرار کرده و دور دیگری آغاز می‌شود.

البته موارد بالا فقط جزء بسیار کوچکی از برنامه‌های اجرا شده در شهرستان بود.

 

آقای بهمن محمدیاری در مجلس سخنرانی کرد. سخنرانی ایشان از جهاتی استثنایی بود جهت‌ها را ذکر می‌کنم:

اگر کسی آقا بهمن را نشناسد و به قسمت اول سخنرانی گوش دهد گمان می‌کند ایشان امام‌ جمعه‌ی شهرستانی است: بسم‌ا... الرحم الرحیم  بیرق خونین حضرت اباعبدا... در توالی تاریخ و...

قسمت دوم سخنرانی را هر شخص گوش کند فکر می‌کند دبیرکل سازمان ملل در حال ایراد خطابه است: چراغ پرنور وجدان‌های بیدار ملت‌های آزاده و... برای رهایی از این ننگ صریحن مواضع خود را در توقف سریع جنایات صهیونیست‌ها اعلام کنند (منظور سازمان‌های بین‌المللی و کشورهای عربی و... است) و...

در قسمت سوم رییس بانک جهانی می‌شود: رکود اقتصادی حاکم بر جهان و تاثیرات منفی آن بردرآمد حاصل از نفت و...اختلاف فاحش دهک‌های! اول و دهم در بهره‌برداری از یارانه و... به نسبت 1/1 درصد! به 2/3 درصد! گازوییل به نسبت! و...

 اگر کسی بیدار باشد و قسمت چهارم راگوش کند یا بخواند تازه می‌فهمد که بابا، بهمن خودمان است:  وزیر محترم آموزش و پرورش، تسریع در تاسیس آموزشکده فنی در شهرستان تالش و...

 

بهمنی رییس کل بانک مرکزی هم فرمود: سکه به اندازه کافی ضرب کرده‌ایم. اگر نزدیک عید گرانی شد به کارمندها سکه می‌دهیم. اگر ارزان شد پول می‌دهیم!

این شیوه در رده‌ی کدام مکتب اقتصادی قرار می‌گیرد:

1- مکتب اقتصادی کلاسیک

2- مکتب سوداگری

3- مکتب نهادگرایی

4- مکتب اقتصاد با چاشنی کلک رشتی

 

* یکی از کارهای ماندگار زنده‌یاد منوچهر احترامی

پی‌نوشت- منبع سه خبر اول رونامه نسیم شماره 2844 بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 17:39  توسط رستم جهانگشا  | 

 

...ما خاموش

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 22:48  توسط رستم جهانگشا  | 

 

عنوان این یادداشت طرح یک سوال است. بنده همان ابتدای کار جوابم را می‌دهم و در ادامه دلایلم را ذکر می‌کنم. جواب: نه.

 آیا توریسم صنعت است؟

برخلاف نظر دکتر محمدتقی رهنمایی که توریسم را صنعت نمی‌داند بنده مثل خیلی از کسان دیگر به توریسم به عنوان یک صنعت می‌نگرم. نه، زود قضاوت نکنید دکتر رهنمایی اشتباه نمی‌کند. او از منظر رشته‌ی تخصصی خودش (جغرافیا) به توریسم نگاه می‌کند. نشست‌و برخواست‌هایش بیشتر با فرهیخته‌گان و اساتید دانشگاهی کشورهای غربی بوده و در دیدگاه آن‌ها توریسم واژه‌ای ارزشمندتر از صنعت است. آن‌ها وقتی از توریسم صحبت می‌کنند مجموعه‌ عواملی مدنظرشان است که به بعد انسانی معطوف است. آن‌ها توریسم را وسیله‌ای برای بالابردن سطح دانسته‌ها، دوستی‌ها ، نزدیکی فرهنگ‌ها و احترام به محیط  می‌دانند.

اما چیزی که در دنیا رواج دارد و کارتل‌های اقتصادی و سیاسیون به دنبال آن  هستند پول می‌باشد. در واقع گرداننده‌گان امروز توریسم در دنیا همین کارتل‌های اقتصادی و سیاست‌مداران کشورها هستند.

کم نیستند کشورهایی که یکی از ارکان سیاست خارجی خود را بر مبنای جذب توریسم بنیان می‌نهند. وقتی از چنین منظری به توریسم نگریسته شود صنعت توریسم معنا پیدا می‌کند. در اصل دیدگاهی که به توریسم به عنوان فرهنگ نگاه می‌کند زیر مجموعه‌ی این نگاه عوامانه است. چنین اساتیدی با استفاده از منابع مالی کارتل‌ها و دول به فرهنگی کردن توریسم کمک می‌نمایند.

 پس ابتدا توریسم را به عنوان یک صنعت که پول تولید می‌کند می‌پذیریم. 

آیا در ایران صنعت توریسم جایگاهی دارد؟

جواب: خیر.

توریسم ریشه‌های ناگسستنی با روابط بین کشورها دارد. روابط کشورها را دولت‌مردان آن‌ها شکل می‌دهند. هر چه‌قدر سطح روابط بین کشورها دوستانه باشد میزان تردد توریست بین آن‌ها روبه فزونی خواهد نهاد. وقتی تردد زیاد شد خواه ناخواه سرمایه‌گذاران بخش توریسم که سرمایه‌های خود را جهت ساخت هتل‌ها، مجتمع‌های اقامتی، فروشگاه‌های زنجیره‌ای و... صرف می‌نمایند به سمت محل‌های درآمدزا جذب خواهند شد. سرمایه در کوتاه و بلند مدت آبادانی به همراه خواهد آورد. و در این‌جاست که اساتید و تئوریسین‌های فرهیخته به کمک می آیند و تولید فکر می‌کنند. روش‌های برخورد با محیط، برخورد با میزبان و میهمان را مدون ساخته و به مرور سطح فرهنگ میزبان‌ها و میهمان‌ها را بالا می‌برند.

بعد از این مقدمه طولانی حالا: چرا در ایران توریسم نداریم؟ چون اولویت‌های وزارت امور خارجه‌ی ما جذب توریست نیست. وقتی روی مساله‌ای پافشاری می‌کنیم که افکار عمومی سیاست‌مداران نظر مساعدی روی آن ندارد به صورت خودکار روابط بین کشورمان و سایر کشورها به سردی می‌گراید. این سردی به جامعه هم تسری می‌یابد.

نگاهی بیندازیم به کشورهایی که مسافران ایرانی بدون ویزا می‌توانند وارد آن کشورها شوند و آن را با چند کشور موفق در زمینه‌ی توریسم مقایسه کنیم. همین مقایسه ما را به واقعیت‌های زیادی می رساند. ما در ایجاد رابطه با کشورهای دنیا ناموفق هستیم. وقتی اولین اصل را درست اجرا نکرده‌ایم باقی راه یا اصلن در راه ماندن و هزینه کردن چه سودی خواهد داشت؟

تالش و توریسم

سرنوشت تالش با توریسم گره خورده است. کشور بزرگ ایران در حاشیه‌ی کاسپین‌اش منطقه‌ای متمایز از سایر نقاط این سرزمین دارد. همین تمایز منطقه را به محیطی برای دوست‌داران هیجان، آرامش و سفر تبدیل کرده است. اما با تعاریفی که در بالا ذکر شد فلسفه‌ی توریسم در این منطقه‌ی زیبا هم منتفی‌ست. یعنی بهتر است خیلی سنگین در جایمان بنشینیم و این‌قدر توریسم توریسم نکنیم! هجوم مسافران بی‌برنامه به تالش تنها عایدی‌اش برای ما ویرانی است. روندی که شروع شده و آرام آرام تالش را از دست تالشان ـساکنان دیرینه‌ی این سرزمین ـ خارج می‌کند.

 سیر صعودی فروش زمین موجب خواهد شد مدتی دیگر تالشی در منطقه باقی نماند. و خروج تالشان از منطقه با ویرانی منطقه توام است. تالشان این سرزمین را حفظ کرده‌اند آن حسی که آن‌ها نسبت به این خاک دارند را با هیچ فرد از جایی دیگر نمی‌توان قیاس کرد. وقتی ساکنان اصلی این سرزمین بروند سرزمین هم خیلی زود از بین خواهد رفت..

پی‌نوشت۱-  ایران‌گردان با معیارهای جهانی، توریست محسوب نمی‌شوند. درصد ناچیزی از این مسافران مزایای توریستی بودن را برای منطقه به ارمغان می‌آورند و مابقی ضررشان بیشتر از نفعی است که می‌رسانند. تخریب محیط زیست، جاده‌ها، بالارفتن هزینه‌ی بیمارستان‌ها، شلوغی اماکن عمومی مثل نانوایی‌ها، افزایش مصرف سوخت و... تنها بخش کوچکی از ضررهای جذب بی‌برنامه‌ی توریست در منطقه است.

پی‌نوشت 2- این هم نقشه‌ی کشورهایی که ما ایرانی‌ها می‌توانیم بدون ویزا وارد آن‌ها شویم.

پی‌نوشت3 – بحث ناسیونالیسم و این حرف‌ها نیست. زیبایی‌های زمین به همه ی ساکنان آن تعلق دارد. حرف‌هایم از منظر نگهداری و مواظبت از محیط بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 23:25  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در بانک کشاورزی تمام کسانی که 20 سال گذشته حسرت دیدارشان را داشتم گرد آمده بودند. سهام عدالت می‌دادند و یکی از کارمندان بانک وظیفه‌ی ناظمی را به عهده داشت. انگار مدرسه‌ی شبانه است و دانش آموزان سن‌و سالشان بالای 50 می‌باشد. چنان این پنجاه‌ساله‌ها پشت ‌گردن ایستاده بودند که لحظه‌ای شک سرتاپای وجودم را فرا ‌گرفت. نکند آدولف برگشته و ما بی‌خبریم.

ناظم که خود محاسن سفیدی داشت چنان وظیفه‌اش را خوب ایفا می‌کرد که شکایت این ‌جانب به فلک را موجب ‌گردید: ای فلک! این شخص بایست فرمانده‌ی لشگری باشد و یا حداقل 3-4 قسمت از فیلم جیمز باند، باند او باشد. تو چه‌ها که نمی‌کنی فلک!

القصه با دوستان و هم‌کلاسی‌های بیست سال ندیده گل می‌گفتیم و دور از چشم ناظم گل می‌شنیدیم که ساعتی گذشت و صف ما هیچ تکانی نخورد.

قاطعانه پرسیدیم جریان چیست؟ گفتند دستگاهی تعبیه شده و همه باید از این دستگاه نوبت بگیرند. بنده که بالکل فراموش کرده بودم دولت مهرپرور و صنعت گستر و فناوری محور حاکم است با فشار یک دکمه برگه‌ای دریافت کردم و با خواندن شماره یاد سال شروع گلستان سعدی افتادم، 656. 322 نفر هم جلوتر از بنده بودند (مناسبت این عدد را نمی‌دانم). با یک حساب سرانگشتی ملتفت گشتم اگر هم‌کلاسی‌های 50 سال اخیر را هم دیدار کنم نوبت به این‌جانب نخواهد رسید.

خروج از بانک را علاج این سردرگمی دانستم. 400 متری از بانک دور نشده بودم که اتومبیلی شبیه ماهواره‌ی امید از خیابان کناری رد شد. اعتراف می‌کنم با تمام دنیا دیده‌گی تا آن لحظه اتومبیل با چنین مشخصاتی ندیده بودم. مثل یک تکاور عقب‌گرد کردم و چنان سرعتی گرفتم که وصفش در جمله نمی‌گنجد (وصفش را می‌توانید از آقای عبادی کتاب‌فروش بپرسید).

 هر طور شده خود را رساندم. روبروی اداره‌ی پست پارک کرده بود و متجاوز از ۱۰۰ نفر دور آن تکنولوژی شگرف حلقه زده بودند. به مواردی شک داشتم اما هنوز شکم به یقین بدل نشده بود که خودش پیدا شد، ش.آ بود. چنان ریشی صورت او را احاطه کرده بود که گمان بردم بهروز افخمی می‌خواهد کوچک جنگلی 2 را بازسازی کند. بعد تازه یادم افتاد که افخمی در کانادا است و از کوچک جنگلی خبری نیست. ایستادم تا ببینم ش.آ طبق ادب به سمت این استاد فرهیخته خواهد آمد یا نه.

ای فلک تو چه بازی‌هایی که نداری و ای پول! تو، چه‌ها که نمی‌کنی. نه تنها نیامد که اصلن به طرف بنده نگاهی هم نینداخت. ترجیح دادم خودم پا پیش بگذارم. سلام و علیک آقای روزنامه‌نگار اجاره‌ای امری. کمی سرش را این‌طرف آن‌طرف چرخاند و لب به سخن گشود. قبل از این‌که حرفی بزند مارک ماشین را پرسیدم. فراری استاد. بعد خیلی محکم پرسیدم این ریش‌ها برای چیست؟ به جمعیت اشاره‌ای کرد که یعنی نمی‌توانم این‌جا حرفی بزنم. ناچار ساعاتی ماندم. ده‌ها نفر برای امضا گرفتن از او سر و دست می‌شکستند. خدا را شاکر شدم که  بیمارستان جدید‌التاسیس شهید نورانی نزدیک است و صدها تخت خالی دارد. اگر نبود، انتقال مجروحان به پورسینای رشت مکافاتی می‌شد. بر روزگار سپری گشته‌ی خویش هم آهی نثار کردم؛ آن روزها هربار به خیابانی پا می‌گذاشتم هزاران تن به سویم هجوم می‌آوردند هی! . سرتان را به درد نیاورم 200 نفری امضا گرفتند و 15 نفری به بیمارستان منتقل گشتند.

سرش که خلوت شد سوار اتومبیل شدیم و با فشار دگمه‌ای اتومبیل به پرواز درآمد. جل‌الخالق این دیگر چیست. (البته بین خودمان باشد آن لحظه هیچ اظهار تعجبی نکردیم بالاخره نباید در برابر او کم بیاوریم)

پرسیدم جریان ریش چیست؟ ابتدا حرف از تب‌خال و این‌طور بهانه‌ها زد. بعد که ملتفت شد با چه کسی طرف است و این‌که هوش بالای بنده این حرف‌ها را قبول نخواهد کرد لب به اعتراف گشود: استاد ریش به‌خاطر سهمیه‌ی کاغذ است. چند روز بعد مجله چاپ می‌شود و ریش به تسهیل کارها کمک می‌نماید. خنده‌ی رندانه‌ای هم پشت ریش انبوهش پنهان بود که از چشم تیزبین ما دور نماند.

که این‌طور. ما قبلن شنیده بودیم برای دریافت تیرآهن سهمیه ریش می‌گذارند اما کاغذ دیگر موضوع جدیدی بود. یاد ش.ص بدبخت افتادم. ریش می‌گذارد اما هیچ‌وقت به چشم نمی‌آید. یعنی با ماشین صفر ریش را می‌زند. تازه نمی‌داند چه زمانی ریش بگذارد چه زمانی ریش را بزند.

 در این حین به منظره‌ی هشتپر از بالا نگاه می‌کردم و می‌اندیشیدم که روزگار چه بازی‌هایی دارد. به فکر مردم قحطی‌زده‌ی آمریکا بودم که از بس بحران گریبان‌شان را گرفته همه رو به سمتی (خاک‌برسرها قبله هم ندارند تا همه به یک طرف دراز بکشند) دراز کشیده‌اند و آن‌وقت کسی مثل ش.آ با ماشین پرنده این آن سو می‌رود. سهمیه‌ی کاغذ می‌گیرد. پز می‌دهد. دو کلمه می‌نویسد میلیاردها میلیارد پول می‌گیرد.

یکی را داده‌ای صد نازو نعمت  یکی‌را....

استاد ابوالفضل بیهقی ثانی

 

پی‌نوشت- تحفه‌ای ناچیز پیش‌کش شهرام آزموده، به‌خاطر خوبی‌هایش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 21:45  توسط رستم جهانگشا  | 

من مغلوبم؟ شخصیتی که ساخته‌ام مرا مغلوب کرده است؟ 

تو مغلوبی. بازنده‌ای. مثل همیشه. مثل وقتی که گریه‌کنان چشم‌باز کردی. گریه‌ات از همان ابتدا خنده‌ی خیلی‌ها را شکل داد. تو مگر دلقک نبودی؟ نه، بودی. قبول کن. تو دلقکی بودی مثل میلیون‌ها دلقک دیگر. مردم به گریه‌هایت هم می‌خندیدند و تو را –هاملت- آخر تئاتر هم‌طراز با عموی خیانت‌کارت تشویق می‌کردند.

 چرا؟ چرا باید این چنین باشد؟ نه، نه من دوست ندارم دلقک باشم.

 تلاش بیهوده نکن. تو مقهور منی. منی که خودت ساخته‌ای. در روزی که می‌خواستی بالاخره کاری کنی. صندوق سینه‌ات را باز کنی. باز کردی آن صندوق در حال پوسیدن را. و من آزاد شدم. حالا تو مقهور منی. این جا در این فضا همه کاره منم. منم که حکم می‌رانم چه بگویی و چه طور بگویی. ها‌هاها ‌هاهاها چه فکر کرده‌ای؟ لم می‌دهی پشت یک صندلی و روی کیبورد با انگشت‌هایت بازی می‌کنی و خیال می‌بافی. نه اشتباه نکن. تو تمام این روزها و دقایق مقهور من بودی؛ خود مجازی‌ات. کاری هم نمی‌توانی بکنی. پدر ژپتو؟ فرشته‌ی مهربان؟ بدبخت آن‌ها فقط ساخته و پرداخته‌ی ذهن می‌زده‌ی کارلو بوندند. فرشته‌ی مهربان وجود خارجی ندارد. این‌جا منم و تو. تو زیر دست منی و نوع فکر کردن و دیدنت را هم من تنظیم می‌کنم.

نه‌، باور نمی‌کنم. سال‌هاست نه مریدی دارم نه مرادی. تو، تو نمی‌توانی من حقیقی‌‌ام را مغلوب کنی. سی. کلارک با تمام بدبینی‌اش باز سرانجام ادیسه را خوب تصور کرد حالا تو در برابر هوش بالای ادیسه که عددی نیستی. من مغلوب نخواهم شد.

تو مغلوبی بدبخت. همین که خودت را راست‌گو معرفی می‌کنی. همین که زاویه نگاهت مدت‌هاست در چارچوب این صفحه می‌چرخد همه حکایت از مغلوب بودن دارد.

چه زاویه‌ای؟ از چه چیزی حرف می‌زنی؟ سال‌ها قبل از این وبلاگ فکر من همین بود. تو که نبودی. شاهدی هم ندارم. دوران راهنمایی‌ام را که تو نمی‌دانی. از در مدرسه تا رسیدن به خانه خیال می‌بافتم. تو که نمی‌دانی؛ داستان تخیلی می‌نوشتم زیاد هم می‌نوشتم و هیچ کدام را به سرانجام نمی‌رساندم. آخرشان را از بر بودم اما نمی‌نوشتم و رهایشان می‌کردم تا رها باشند!

دیوانه، من از گذشته حرف نمی‌زنم. من از حال از همین الانی که پشت کامپیوتر نشسته‌ای حرف می‌زنم. مگر این حرف‌ها را نمی‌نویسی برای وبلاگ؟ می‌نویسی دیگر؟ پس مغلوب هستی. این منم که پیروزم تو به اراده‌ی من کار می‌کنی.

مرده شور وبلاگ را ببرند. وبلاگ وبلاگ. وبلاگ باعث می‌شود با گذشتن لحظه ها کمی راحت کنار بیایی. کمی محدوده‌ی خیال‌پردازی‌ات را گسترش دهی. این‌ها مگر بد است؟

حرف را عوض نکن. من با گسترش خیالت کاری ندارم. تو برده‌ی منی. چند روز پیش که از سفر می‌آمدی می‌دانی بغل دستی‌ات در فکر چه بود؟ می‌دانی به حرف‌هایی که برایت با آب‌و تاب تعریف می‌کرد هیچ اعتقادی نداشت؟ از هر قدرت معنوی‌ای که حرف زد دروغ بود؟ او به فکر تجارتش بود. او با هر کسی که در راه تجارتش کمکی می‌کرد زدو بند می‌کرد. تو چی؟ تو به فکر چه بودی؟ بگو، نه اصلن حرفی نزن من می‌گویم: تو به فکر من بودی. به این که در قالب من چه می‌نویسی از سفرت. صفحه‌های وبت را با چه فکرهایی که از حرف‌های او در ذهنت بیدار می‌شدند پر می‌کردی. ساده‌ای بدبخت. ساخت‌و پاخت نمی‌کنم، باج نمی‌دهم. از کجا معلوم در زندگی‌ات قبل از من هزار بار باج نداده‌ای، ساخت‌و پاخت نکرده‌ای و حالا که دستت از همه جا کوتاه شده  از من -اربابت- استفاده می‌کنی و برای خودت اعتبار کسب می‌‌کنی؟: که از دروغ بدم می‌آید از زدو‌بند بدم می‌آید واز این حرف‌های دهن پرکن. مرا که دیگر نمی‌توانی خام بکنی بدبخت.

راست می‌گویی من دروغ می‌گویم، دروغ خواهم گفت. مگر من که هستم که دروغ نگویم؟ دروغ می‌گویم. مثل دیوانه‌ها قهقه سر می‌دهم. به پول فکر می‌کنم. به زندگی بهتر به راه‌های رسیدن به پول. باز چه می‌خوهی؟ چه اعترافی می‌خواهی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 23:32  توسط رستم جهانگشا  | 

 

هوا ابری و مه‌گرفته بود. آدم را یاد هوای دم‌دمای عید می‌انداخت. راستش عید مدتی‌ست می‌خواهد خودی نشان دهد. هفته‌ی پیش چند بفشه دیدم که مظلومانه سربلند کرده بودند. عکس‌هایی هم گرفتم که به دلیل مشکل پیش آمده (عکس‌ها روی وبلاگ دیده نمی‌شوند) بی‌خیال مژده‌ی شکست زمستان شدم. طاقت در خانه ماندنم به سر آمد. وقتی پای در خیابان گذاشتم جمعیت پراکنده شده بود. در دست بعضی‌ها پرچم دیده می‌شد. بچه‌های نوجوان می‌خندیدند و از شیرین‌کاری‌های‌شان موقع راه‌پیمایی بلندبلند حرف می‌ز‌دند. نوجوان‌ها بلند حرف می‌زنند تا جلب نظر کنند. این خصلت سن‌وسالشان است و کاش این موضوع را خیلی‌ها بدانند.

 روبروی خیابان مسجد جامعه آتشی برپا بود و چند نفر مشغول خاموش کردنش بودند. تکه‌هایی سوخته را باد این ورُ آن‌ور می‌برد. احتمالن پرچمی بوده که سوزانده بودند. پرچم چه کشوری نمی‌دانم. ندیدمش. هر سال تعدادی کشور به این پرچم‌‌سوزان اضافه می‌شوند و عده‌ای کم می‌شوند. سال‌هاست چنین است.

وقتی به خانه بازگشتم خواهرزاده‌ی کوچکم آمده پشت رایانه‌ام بود و مشغول بازی. به او اجازه داده‌ام هر وقت نباشم  خودش رایانه را روشن کند. بنویسد، پاک کند، بازی کند.  پرسید دایی راهپیمایی بودی؟

گفتم نه. بیرون بودم.

 با شورو شوق گفت ما راهپیمایی بودیم.

خب دایی راهپیمایی چیکار کردید؟

لباس تالشی پوشیده بودیم.

آفرین باز چی؟

می‌خواستیم سرود بخونیم وقت نشد فقط  شعار دادیم.

خب چه شعارایی دادید؟

مرگ بر آمریکا، مرگ بر شاه، مرگ بر...

دایی مرگ چیه. آدم مگه به کسی مرگ می‌فرسته. تو خوشت میاد یه نفر بمیره؟

نه

...

مشغول حرف زدن که شد بازی را باخت. برای دور دوم هم به او اجازه ندادم. گفتم برو دایی دیگه کار داره. و رفت.

************************

خدایا مگر با لباس تالشی که سراسر زیبایی و لطافت است کسی مرگ می‌فرستد؟ دختر بچه‌ی دوم ابتدایی را چه به مرگ؟ او باید سال‌ها بعد تازه به مرگ فکر کند نه الان. خدایا چرا باید از الان نفرت را به او آموزش دهیم؟ مگر چند سالش است؟ چندبار زندگی می‌کند؟ و...      
حرف زیاد دارم. چند روز پیش هم صفحاتی را سیاه کرده بودم که نمی‌آورم. به چه درد می‌خورد؟

فقط متن ترانه‌ی زیبای تصور کن کار ارزشمند یغماگلرویی را می‌نویسم. سیاوش قمیشی بسیار زیبا این ترانه را اجرا کرده است. به احتمال زیاد آهنگ‌ساز هم خودش بوده. شرمنده که لینک ترانه را نمی‌گذارم. هر جا سر زدم ف+ی+ل+ت+ر بود.

تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته    *    جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته

جهانی که تو اون پول‌و نژادو قدرت ارزش نیست  *   جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضدشورش نیست

نه بمب هسته‌ای داره نه بمب‌افکن نه خمپاره *  دیگه هیچ بچه‌ای پاش‌ُ روی مین جا نمی‌زاده

همه آزاده آزادن، همه بی‌درده بی‌دردن  * تو روزنامه نمی‌خونی نهنگا خودکشی کردن

جهانی رو تصور کن بدون نفرت‌و باروت   * بدون ظلم خودکامه بدون وحشت‌و تابوت

جهانی رو تصور کن پر از لبخندو آزادی    لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی

تصور کن اگه حتا تصور کردنش جرمه  *  اگه با بردن اسمش گلو پر می‌شه از سرمه

تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه‌ست*  تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس!

کسی آقای عالم نیست، برابر با همن مردم  *  دیگه سهم هر انسان ِ تن هر دونه‌ی گندم

بدون مرزو محدوده وطن یعنی همه دنیا  تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 15:14  توسط رستم جهانگشا  | 

 

گاوی که فروخته‌ام دهکده را ترک می‌کند در دل مه

سالهاست هایکو  به شعر مورد علاقه‌‌ام تبدیل شده است. هایکو بیشتر از هر شعر معاصری مرا تحت تاثیر قرار می‌دهد. خیلی سریع به گذشته پرتابم می‌کند. انگار که من در لحظه‌ی سرایش شعر حضور داشته‌ام. چرا؟ جواب این سوال چند گزینه دارد

اول  هایکوها اصلیتی ژاپنی دارند. ژاپنی‌ها از شالی حرف می‌زنند. از صدای قورباغه، رویش بنفشه، برف. و این‌ها در لحظه‌لحظه زندگی من بوده‌اند. من با آن‌ها زندگی کرده‌ام. عجیب است صدای قورباغه موسیقی نوستالوژیک من است. بوی شالی بوی گذشته‌های من است. شاید یک تهرانی یا جنوبی نتواند با هایکو ارتباط برقرار کند. شاید از نظر خیلی‌ها این جمله‌های نثروار اصلن شعر نیستند. اما من آن‌ها را دوست دارم و بسیار دوست دارم.

دوم  خیلی وقت است شعرها شخصی شده‌اند. برای لذت بردن از شعر باید شاعر را هم بشناسی و دردهایش را و شادی‌هایش را.  نمی‌توان خیلی راحت با شعرها ارتباط برقرار کرد. از درد مشترک خیلی کم کسانی هستند که شعر می‌گویند.

سوم  شعرها پیچیده‌اند. وقتی شعر شخصی باشد پیچیده هم می‌شود. خیلی باید تقلا کنی تا شعر را بشکافی و بعد لذت ببری.

چهارم  شعرهایی که از دردی مشترک حرف می‌زنند در دام ابتذال می‌افتند. انگار دردهای این‌چنینی را قبلی‌ها با زیباترین بیت‌ها و سطرها سروده‌اند.

پنجم  دردها زیاد و سطحی شده‌اند. هر کسی با انواع و اقسام مشکلات درگیر است. مشکلات کوچک خیلی از افراد را شاعر کرده است. به قول شمس لنگرودی با کمی مشکل خانوادگی کمی افسرده‌گی خیلی‌ها شاعر می‌شوند.

نمی‌دانم. این‌ها فقط برداشت‌های شخصی من است. می‌تواند صددرصد نادرست باشد. از سطر سطرش می‌توان اشکال گرفت. ولی چه کنیم سلیقه‌ی شخصی است. شاید مطالعه‌ی بیشتر سطح سلیقه‌ام را بالاتر ببرد.

اما آن‌چه مسلم است هایکو با من رک و صریح حرف می‌زند. یک سطر، تمام وظیفه‌ای که شعر بر عهده دارد را به من منتقل می‌کند. غرق لذت می‌شوم. و در تخیلاتم لحظه‌هایی که دیگر هیچ‌وقت نیستند و نخواهند بود را می‌بینم. مگر از شعر چه انتظاری هست؟ هایکو انتظار مرا از شعر برآورده می‌کند.

البته هایکویی که من از آن حرف می‌زنم در قیدو بند هجاها و واحدهای پنج‌شش‌تایی نیست. برای من قابل قبول نیست کسی که می‌گوید: "گاوی که فروخته‌ام دهکده را ترک می‌کند در دل مه"‌  خود را در قید و بند هجاها گرفتار کند. او باید آزاد باشد. من نمی‌توانم کسی که چنین شعر بی‌نظیری سروده است را در هیچ قالبی ببینم. شاید شعری که من از آن حرف می‌زنم اصلن هایکو نیست و اسم دیگری دارد که من نمی‌دانم. هرچه که هست من این حرف‌های بی‌ریا با محیط پیرامون را دوست دارم. از دل آن‌ها خودم خانه می‌سازم، گاو می‌خرم!، نه‌نه را بدرقه می‌کنم، نوروز را صدا می زنم، اشک می‌ریزم، لذت می‌برم..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 21:52  توسط رستم جهانگشا  | 

 

فریدون جیرانی این روزها زبل‌خان سیما شده است. به هر شبکه‌ای که سر می‌زنی جیرانی عده‌ای  دور سرش جمع کرده و مشغول حرف زدن است. جمع‌بندی حرف‌ها هم که مشخص است: قبل از انقلاب آخر بودیم الان اول هستیم. در همه چی اول هستیم. دنیا چشمش به سینمای ماست.

مرد حسابی از چه سینمایی حرف می‌زنی؟ شهر 400 هزار نفری سینما ندارد. سینمای لیلاحاتمی و علی مصفا رو آتش زدن. تازه بهترین سینماهای تهران دارن ورشکست می‌شن. نمی‌دونم شماها وجدان‌تون ناراحت نمی‌شه وقتی این حرف‌ها رو می‌زنید؟

 این‌که جایگاه سینمای ما جایگاه رفیعی‌ست اصلن شکی در آن وجود ندارد. خیلی از کشورهای همسایه و غیرهمسایه با مقوله‌ی سینما بیگانه هستند اما در کشور ما هنرمندان بزرگی در این عرصه فعالیت می‌کنند. با این حال دلیل نمی‌شود بگوییم اول هستیم و حرف‌های دم‌دستی بزنیم.

یکی از اساتید! چند روز پیش در رادیو  می‌گفت: سینمای قبل از انقلاب کاملن مبتذل بود مردم بیزار بودند و از این حرف‌ها.

آقاجان معنی ابتذال چیه؟ فرهنگ معین می‌گه ابتذال یعنی "بسیار صرف کردن چیزی به حدی که ارزش آن کاسته شود. 2- پیش‌پا افتادگی، بی‌قدری، پستی"

با این تعریف از صبح تا شب اگر بیاییم بگوییم سینمای بعد از انقلاب خیلی خوب است و قبل از انقلاب خیلی بد است آیا همین کار ما ابتذال نیست؟ همین کار ما صرف کردن چیزی به حدی که ارزشش کاسته شود نیست؟

نمی‌دانم چرا به‌زور می‌خواهند تحمیل کنند که ابتذال یعنی روابط زن و مرد. آقا جان چی‌دارید می‌گید شما؟ روابط زن‌و مرد که خودش زیباترین رابطه‌هاست. چرا تمام کارها و پستی‌ها رو ول کردید و چسبیدید به روابط زن‌و مرد؟ مگه الان که روابط زن‌و مرد رو دارین حسابی کنترل می‌کنین چه معجزه‌ای رخ داده؟ کدوم فحشا کم‌تر شده؟

 اصلن بی خیال..

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 21:26  توسط رستم جهانگشا  | 

 

کارمند اداره ای گفت: فلان کس با مطربی رفت آدم شد ما ماندیم.

گفتم فلان کس خواننده ی مجالس عروسی است؟

گفت: بله نمی‌شناسی‌اش؟

گفتم: می‌شناسمش. حق با توست.

گفتگو‌ی‌مان را زود خاتمه دادم و به بهانه‌ی سوار شدن به تاکسی خداحافظی کردم.

راستش نظر من درست عکس نظر او بود. من برای خواننده‌های مجالس عروسی، معرکه‌گیرها، نوازنده‌های دوره‌گرد و خیلی شغل‌های این‌چنینی احترام بسیار بالایی قایلم. در نظرم این افراد انسان‌های بزرگی هستند.

این‌جا دو سوال پیش می آید چرا با آن کارمند که دوستم هم بود بحث نکردم؟ دیگر این‌که چرا خواننده‌های دست چندم برای من ارج‌و قرب دارند؟

با دوستم بحث نکردم چون بحث‌مان به نتیجه‌ی دل‌خواهی نمی‌رسید. او تفکرات مربوط به خودش را داشت ومن فکرهای خودم را. بحثی طولانی و به احتمال زیاد بی‌نتیجه در می‌گرفت و وسط‌های بحث می‌بایست می‌گفتم حق با توست و گفتگو را خاتمه می‌دادم. راستش اوایلِ کار دولت جدید که شرق منتشر می‌شد و از قضا بسیار قوی هم منتشر می‌شد سرمقاله‌ی محمد قوچانی (شاید هم قوچانی نبود خاطرم نیست) موضوع جالبی مطرح کرده بود. لب کلام مقاله این بود که آقایان از دولت جدید انتقاد نکنید. چرا؟ چون انتقاد وقتی کارساز است که طرف به چیزی که شما می‌گویید اعتقاد داشته باشد. وقتی طرف صحبت شما اصلن خط فکری‌اش مخالف شماست انتقاد شما به چه دردی می‌خورد. فعلن سرجایتان بنشینید . حالا بحث ما و دوست ما هم چنین خاصیتی داشت.

اما مورد دوم و علاقه‌ام به هنرمند‌های خرده‌پا. این‌‌ها لطافت و تفکر مختص به گروه خاصی از مردم را به جامعه تزریق می‌کنند. گوش سپردن یک قصاب به یک ملودی‌ کوچه و بازاری روان اورا لطیف می‌کند. اندکی از خشونت جامعه می‌کاهد. هیچ اجباری نیست همه‌ی جامعه به موسیقی‌های فاخر گوش دهند، رمان‌های بزرگ را مطالعه کنند و به فیلم‌های سینمایی خاص توجه نشان دهند. همین رمان‌های مبتذل فرهنگ جامعه را بالاتر می‌برند.

من هر روز که از خیابان رد می‌شوم در دست خیلی از مغازه‌دارها روزنامه‌های ورزشی را می‌بینم و یا صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ی جام‌جم را. خیلی خوب است. همین‌که این افراد روزنامه می‌خوانند خوب است. تاکید می‌کنم هر نوع موسیقی‌ای، هر نوع روزنامه‌ای از خشونت می‌کاهد! (حالا کاری به ماهیت جام‌جم یا روزنامه‌های ورزشی ندارم)

جامعه‌ی ما بسیار خشن شده است. مردم عصبی‌‌اند. معضلی است که مربوط به این شهر یا آن شهر نیست. چیزی است که دارد به جامعه تزریق می‌شود. وقتی فلان سیاست‌مداری تا لب می‌گشاید مرگ می‌فرستد، می‌زند، می‌کشد چه انتظاری از مردم عادی می‌توان داشت. وقتی بزرگ‌ترین دولت‌مردان ما پیش‌پا‌افتاده‌ترین جمله‌ها را به کار می‌برند خب در خیابان باید گوشت را بگیری و حرکت کنی. و در این آشفته‌بازار خواننده‌های مراسم عروسی برای من ارج‌و قرب پیدا می‌کنند. آن‌ها تا حد توان خود از خشونت می‌کاهند. آن هم از خشونت چه طبقه‌ای. طبقه‌ای از جامعه که پتانسیل بالایی برای خشن شدن و نزاع‌های خونین دارد. وقتی می‌توانی برقصی چرا باید در خیابان به مردم تنه بزنی و دادو بیداد راه بیندازی. بله یک معرکه‌گیر کار بسیار بزرگی می‌کند که شاید از پس اداره‌ی ارشاد با تمام دب‌دبه ‌و کبکه‌اش برنیاید..

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 0:20  توسط رستم جهانگشا  | 

 

برف، برف، برف

حجاب درخت‌های تنها، برف

حرف‌، حرف، حرف

فریادهای دستفروش پیر؛ حرف

احوال‌پرسی کوره‌چی پهروز ؛ حرف 

راه، راه، راه

پاهای مرد خسته؛ راه

چشم‌های در انتظار ننه؛ راه

از پشت سکوت دهکده؛ راه

تا خانه‌ی معشوق

برف، حرف، راه‌

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 13:13  توسط رستم جهانگشا  | 

فریب نور را مخور

نور مرگ است

بپر کَوَلَه، پرواز کن

پی‌نوشت-  در تاریکی شب صیادان نور فانوس یا چراغ قوه را به طرف کوله (یا نوشت) می‌تابانند و او دیگر حرکت نمی‌کند. با توری که به چوبی بسته‌اند پرنده را به دام می‌اندازند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 21:20  توسط رستم جهانگشا  | 

 

درخت‌های کوچ گل داده‌اند

تو دور و دورتر می‌شوی

می‌رویی

بارور می‌شوی

و من تمام نیم‌روزهای عمر

به انتظار دل می‌بندم

 

عاشق پیر شهر

خواهد رقصید

کلاغ‌ها را بگو امروز

نحس نباشند

بوف را بگو امشب

صادقانه سکوت پیشه کند

قول می‌دهم فردا

 شیر گاز را باز ‌کنم

و نحسی و افسرده‌گی را

علاج کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 22:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

روی دیوار کز می‌کند صبح‌ها در ِ سینه را  می‌کوبد شب با خودش حرف می‌زند با خواب درگیر می‌شود.

مفت می‌دهمش به هرکه خواست روشنی‌اش پای مشتری.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 2:8  توسط رستم جهانگشا  | 

 

شما را به جان هر شخصی که دوست دارید این استاد فرهیخته و پیر را کمی راهنمایی کنید. لازم به ذکر است اوضاع آن قدر پیچیده شده که بنده با تمام افتخارات علمی کمی تا قسمتی سرگشته گشته‌ام.

بالاخره بزرگ‌ترین معجزه‌ی الهی چیست؟  با دیدن پرده‌ی زیر که رستم جهانگشا آن‌را کمی سانسور کرده و اسم اداره‌ی پای پرده و... را حذف نموده دز شکاکیت‌ام بسیار بالا رفته است. شما چطور؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 1:6  توسط رستم جهانگشا  | 

 

راه‌‌ها باریک می‌شوند

هرچند باران

مدام در حال بارش است

نانوایی سردار

خمیرهایش ترشیده‌اند

او سال‌ها پیش مرده است

اصغر سوپری آسم دارد

شعرهای نظری تمام شده‌

خواننده احمد

کارتن جمع می‌کند

شهیدی -اولین آکاردئون‌زن هشتپر-

معتاد است

دوچرخه‌اش را فروخته

و گاهی دست می‌فروشد

روی سد ساحلی

سایه‌ام را دنبال می‌کنم

روزی می‌گیرمش، می‌دانم

به سایه‌ام می‌خندند

همه

حتا خانه‌های کلنگی شهر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 22:13  توسط رستم جهانگشا  | 

 

زمستان فصل پرتغال است. پرتغال‌های محلی شمال به جهت آب فراوانی که دارند جایگزینی برایشان وجود ندارد. از لحاظ ظاهر و شاید شیرینی حرف چندانی برای گفتن ندارند اما طعم یک پرتغال واقعی را فقط در این پرتغال‌ها باید جست.

صبح اول وقت اگر در رشت باشید و در خیابان؛ اولین فکرتان رسیدن به مکانی سربسته و گرم خواهد بود تا از سوز سرما در امان بمانید. اگر مثل من رابطه‌ی خوبی با سرما دارید و خود را مجهز به لباس‌های مناسب فصل کرده‌اید کمی در خیابان قدم بزنید و به اطراف پیاده‌روها نگاه کنید. معما نیست، زنان میان‌سالی را می‌بینید که بساط پرتغال فروشی‌شان را پهن می‌کنند. این‌ها هر روز صبح از اطراف خود را به خیابان‌های رشت می‌رسانند و در گوشه‌ای بساط می‌کنند. به چهره‌شان که دقیق می‌شوی هر چینی بر صورت نشان خاطره‌ای دارد. پرتغال فروشی در فضای باز، در سرمای گاهی منهای صفر درجه جدن کار سختی‌ست.

 یاد گیله‌زنانی می‌افتی که سال‌هاست با آن ها همسایه‌ای. و لهجه‌ی زیبای گیلکی. من گیلکی نمی‌دانم اما گیلکی‌ای که این‌ گیله‌زنان پرتغال‌فروش در خیابان‌های رشت بدان تکلم می‌کنند مرا یاد جنگل و شالی می‌اندازد. انگار صوتی از اصوات جنگل تو را می‌خواند. انگار در میان جنگل مه‌زده‌ای. به این می‌اندیشی که زبان و لهجه چه رابطه‌ی مستقیمی با محل زندگی دارد.

به زبان تالشی برمی‌گردم. تالشی جنوبی، مرکزی، شمالی. هرچقدر به جلگه نزدیک می‌شوی تالشی لطیف‌تر می‌شود و در شمال برعکس محکم و خشن. عنبرانی‌ها خیلی خشن و با تن صدای کلفت‌تر حرف می‌زنند. اسالمی‌ها ملایم‌تر و پرحوصله‌تر. لهجه‌ی اصیل اسالمی خصوصن اگر زنی حرف بزند کش‌دار و ملایم است. در جنوب و فومن تالشی رفته‌رفته لطیف‌تر می‌شود. از آن پرحوصله‌گی اسالمی‌ها خبری نیست اما چون جوی کوچک یک باران تند می‌ماند که وسط جنگل روان شده است. شوررررر شورررررر

زبان فارسی هم چنین خصوصیاتی دارد. فارسی‌ای که امروز در تهران و حالا در کل ایران رواج دارد نوعی تصنع و قیدو بند در آن دیده می‌شود. می‌گویند این لهجه از فارسی را فتحعلیشاه رواج داده است. یعنی دوران قاجار مبدا بوجود آمدن چنین لهجه‌ای از فارسی بوده است. وقتی به اسم فتحعلیشاه می‌رسی و سلسله‌ی قاجار؛ مراسمات و تشریفات در ذهنت جان می‌گیرند. انواع و اقسام مراسمات. نوعی افاده که در نقاشی‌های به یادگارمانده از پادشاهان قاجار به‌وضوح دیده می‌شود، نوعی زنانگی. کمرهای باریک، چشم‌هایی که تنگ شده‌اند، دست‌های ظریف. تنها عاملی که مرد بودن این افراد را نشان می‌دهد ریش انبوهی است که در تضاد با سایر خصوصیات فیزیکی بر روی صورت آن‌ها روییده است.

خب وقتی مبدا پیدایش این فارسی گفتاری چنین سلسله‌ای باشد من فکر می‌کنم خیلی از خصوصیات آن افراد هم وارد زبان شده است. این زبان بدون هیچ تردیدی زبان شهری فارسی است. فارسی‌ای است که می‌توان به راحتی با انواع و اقسام فارس‌زبانان ارتباط برقرار کرد. شاید بگوییم لهجه‌ی مدرن زبان فارسی است، البته شاید. در این زبان چیزی از ساده‌گی و بی‌تکلفی دیده نمی‌شود. در صورتی‌که افغان‌ها و تاجیک‌ها تا جمله‌ای بر زبان می‌آورند ساده‌گی در زبان آن‌ها موج می‌زند. یک‌جور زیبایی شرقی دارد زبان تاجیک‌ها. با خودشان هم که برخورد می‌کنی چنین ساده‌گی در رفتارشان دیده می‌شود.

در یکی از مسافرت‌هایم فروشنده‌ یک فروشگاه معتبر فارس درآمد. خودش سر صحبت را باز کرد بدون این‌که من کلمه‌ای فارسی به کار برده باشم. پرسیدم کجایی هستی؟ گفت تاجیکم. خوشحال بود که با فارس زبانی طرف شده است. ومن خوشحال‌تر. دوستش که متوجه حرف زدن ما شد خودش را نزدیک ما رساند. به هم معرفی شدیم، می‌خندید.

گفتند از کجای ایرانی؟ شمال، تالش. صحبت‌مان خیلی طول کشید. از تالش زیاد برایشان گفتم. از طبیعت زیبای تالش حرف زدم، از برف، ییلاق، جنگل. با وجودی که فروشگاه مشتری زیادی داشت مشتاقانه پای حرف‌هایم نشستند. خیلی صمیمی برخورد می‌کردند. و عجیب علاقه‌ای به ایران داشتند. این علاقه به ایران برایم تعجب‌آور بود. این همه تبلیغات منفی و این علاقه‌ی وصف ناشدنی. گفتند روزی حتمن به ایران خواهیم آمد. من تا آن لحظه با هیچ تاجیکی هم‌صحبت نشده بودم ولی صمیمیت آن‌ها آن اتفاق را به خاطره‌ای خوش در ذهنم بدل کرده است. و هرجا اسمی از تاجیکستان می‌بینم با علاقه در پی‌اش می‌روم. می‌بینمش، می‌خوامنش. و روزی خود به تاجیکستان خواهم رفت تا از نزدیک این مردمان را ببینم.

 از تاجیکستان فیلم بسیار زیبای luna papa (پدرماه) را هم دیده‌ام. فیلمی زیبا که رئالیسم جادویی  گابو را یادآور می‌شود. مملکت  زیباست، بی‌پول است، فرزندی در شکم دارد که پدرش مشخص نیست. و سرانجام از دست شیطنت‌های آدمیان پرواز می‌کند و به جایی دور می‌رود. مملکت پرواز کرد آما آیا تاجیکستان، افغانستان، ایران هم می‌توانند پرواز کنند. خاک را مگر یارای کوچ هست. باز دارم به حاشیه می‌روم و حرف‌هایم را بی‌خود کش می‌دهم..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 17:1  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در پست (پست هم از جمله واژه‌هایی است که اصلن دوست ندارم. ظاهرن کلمه‌ی مناسبی هم نیست جایگزینش کنم. اگر کسی پیشنهادی دارد دریغ نکند)  جشنواره‌ی فیلم فجر از علاقه‌ی دیوانه‌وارم به سینما گفتم. و این‌که طی مدت برگزاری جشنواره مدام در سینماها حاضر شده و فیلم‌های جدید را می‌دیدم.

اما، آیا هنوز این علاقه به سینما در من وجود دارد؟ جوابش با کمی ارفاق بله است. سوال جزئی‌تری می‌پرسم اگر فرصت پیش بیاید آن طور به سینماهای میزبان جشنواره خواهی رفت؟ جواب این سوال بدون هیچ ارفاقی نه است.

نه، آن‌طور دیگر به سینما نمی‌روم. مدت‌ زیادیست دیگر به فیلم‌های سانسور شده علاقه‌ای ندارم. خوشم نمی‌آید کسی که خودش را عقل کل می‌داند قسمتی از فیلم را قیچی کند تا من به راه نادرست کشیده نشوم. خب وقتی از چنین فیلم‌هایی خوشم نمی‌آید پس باید قید بیشتر فیلم‌های جشنواره را زد. و مگر در مواردی نادر پای به سینمایی گذاشت و روی پرده فیلمی دید. 

بیشتر دوست دارم دی‌وی‌دی‌ فیلم‌ها را تهیه کرده و در خلوت خودم فیلم ببینم. هر چند مزه‌ی سینما را نمی‌دهد به هیچ‌وجه هم نمی‌دهد ولی چاره چیست؟ بهتر از هیچی است. تصورش را می‌کنم که رومن پولانسکی آمده و کارگردان فیلمی بوده. خب فیلم‌های پولانسکی هم که مشهورند به داشتن صحنه‌های آن‌چنانی.

پولانسکی از میان این صحنه‌های زیبا گاهی ارزشمند بودن زندگی را دوباره برای ما یادآور می‌شود. به ما که خیلی از لذت‌ها را فراموش کرده‌ایم گوشزد می‌کند که هنوز موجوداتی به نام زن وجود دارند که می‌توانند زندگی را چشم‌اندازی دیگرگونه باشند. صحنه‌های بی‌پروای فیلم‌های پولانسکی روایتی فراتر از ثکث ارائه می‌دهند. ثکث را به هنری تبدیل می‌کنند برای تمایز انسان. و این هنر را خیلی‌ها ندارند. خیلی‌ها از آن بی‌اطلاعند و آنقدر در توهمات خام خود غوطه‌ورند که هیچ کوششی هم برای داشتن چنین هنری نمی‌کنند!

حالا زیاد به حاشیه نرویم و به بحث خودمان برگردیم. کسی که چندان از عالم هنر سررشته ندارد در اتاقی می‌نشیند و برای پولانسکی و تماشاچیان فیلم تعیین تکلیف می‌کند. جدن آزار دهنده است. تحقیرآمیز است که کسی خود را عقل کل بداند و برای جماعتی خط و نشان بکشد. مثلن صحنه‌های فیلم پولانسکی را با صحنه‌های یک فیلم مبتذل برابر بداند و هردو را قیچی کند.

 با این حال دیگر سینما رفتن معنایی ندارد. جشنواره فیلم فجر جاذبه‌ی چندانی ندارد. مراسماتش بوی سانسور، دروغ، چاپلوسی، توجه عده‌ای خاص را جلب کردن می‌دهد. و چقدر نابغه و عاشق هستند کسانی که در این فضا می‌توانند باز حرفی بزنند و از معضلی فیلمی بسازند..

 پی‌نوشت بی‌ربط- هفتان هم فی+لتر شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 23:21  توسط رستم جهانگشا  | 

 

تیتر هفته‌نامه‌ی تیلاراز زبان استاندار گیلان: سفر رییس‌جمهور به گیلان نقطه‌ی عطفی در تاریخ گیلان بود.

تیتر مجله‌ی تالش: احمدی‌نژاد و سفری بی‌نتیجه برای تالش

سوال: آیا تالش جزء گیلان است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 0:11  توسط رستم جهانگشا  | 

 

مرز میان دو آستارا

مرزهای میان دو کشور مکان‌های غریبی هستند. سیم‌هایی خاردار، دیوارهایی سیمانی، یک رود باریک که دو آسمان را از هم جدا می‌کند؛ دو سرنوشت را.

مرز مثل خواب همراه می‌ماند. او نزدیک اما با دورترین فاصله از توست. تعبیری که شاملو در یکی از شعرهایش به‌کار برده است و حالا خاطرم نیست. مرزها هم، چنین هستند.

نمی‌دانم در دنیای جدید مرزها چه جایگاهی دارند. به برقراری چه اصلی کمک می‌کنند؟ اتحاد، دوستی، استقلال، فرهنگ و خیلی مثال‌های دیگر با وجود مرزها آیا قوت می‌گیرند یا تضعیف می‌شوند؟ فرهنگ با سیم‌های خاردار می‌تواند از هم جدا شود؟ وقتی فکرها از لابه‌لای دیوارها و سیم‌های خاردار به راحتی عبور می‌کنند و می‌توانی آن‌سوی دیوار هم‌فکر داشته باشی. آیا هنوز مرز آن جایگاه قدیمی خود را دارد؟ میلیون‌ها انسان را دور خطی محصور کردن و به بهانه‌های مختلف آن‌ها را تحت امر داشتن.

 جواب این سوال‌ها را نمی‌دانم. ولی به مرزها هم دیگر اعتقاد چندانی ندارم.

*************************

نزدیک‌ترین مرز به ما آستاراست. آستارا مثل برلین دو شقه است. برلین با دیواری ستبر از هم جدا شده بود اما آستار را رودخانه‌ای زیبا و آرام به دو نیم کرده است. رودخانه‌ای که اطرافش را جنگلی سرشار از سکوت پوشانده است.

 آن روزها که شوروی پا برجا بود و کمونیسم و افسانه‌هایش دهن به دهن  می‌چرخید سکون این جنگل را به مرموز بودن کمونیسم نسبت می‌دادند. به زندان‌های مخوف، این‌که گذر از این سیم‌های به ظاهر باریک تاوانی جز مرگ ندارد و داستان‌های کسانی که رفته وباز نگشته بودند.

به قسمت شمالی شهر آستارا که بروی این رود مرزی را می‌توانی مشاهده کنی. قدیم ها که برای دیدن دوستان آستارایی‌ مهمانشان می‌شدیم چشم انداز این رودخانه‌ی مرزی را بسیار دوست داشتم. کنار رود می‌رفتم و زل می‌زدم به جنگل آن‌سوی مرز. شاید انسانی دیدم. انسانی که در فضایی متفاوت با من و در نزدیک‌ترین فاصله‌ی ممکن با من روزگار می‌گذراند. از سکون و آرامش آن فضا خوشم می آمد. یک جور آرامش قبل از طوفان بود. همیشه انتظار داشتی حادثه‌ای این آرامش را بر هم بزند. یک مرد یا زن روس با اسلحه‌های سنگین روسی در دیدرست ظاهر شود و شروع به تیراندازی کند. یا خواننده‌ای که تصاویرشان را فقط از تلویزیون‌های سیاه‌وسفید دیده بودیم کنار رود بیاید و بزند زیر آواز و زیبارویی برقصد.

زندگی آن سوی مرزی‌ها همیشه راز بود. تا این‌که گورباچف اتحاد جماهیر شوروی را منحل و یلتسین تیر خلاص را  شلیک کرد. مرز باز شد.

دو طرف مرزی‌ها فرصتی برای دیدن رویاهایشان یافتند. آن‌طرفی‌ها به دنبال هویت گم‌گشته‌شان بودند. آن‌ها به دامان مادر خود باز می‌گشتند. 70 سال کمونیستم آن‌ها را در حسرت خود بودن گذاشته بود. می‌خواستند بدانند کیستند. کجایی‌اند و خواب‌‌های پدرانشان را تعبیر کنند. دریغ از این‌که ساکنان این سوی مرز خود به نحوی دیگر در عذاب‌اند. این وری‌ها ابتدا باید کنجکاوی‌های خود را پاسخی یابند بعد به خواسته‌های نامفهوم آن سویی‌ها جواب دهند. دوران خوبی نبود. خبرهای بد همواره به گوش می رسید. این‌که ایرانی‌ها آن سوی مرز آبروریزی کرده‌اند.

مرد بلند قدی را به یاد دارم که از جمهوری تازه استقلال یافته‌ی آذربایجان به این سوی مرز آمده بود. تنها بود. و اولین و تنها خواسته‌اش یاد گرفتن نماز بود. اهالی دهی که او مهمانشان بود پشت سر مرد مسخره‌اش می‌کردند. و او اصرار عجیبی داشت که نماز خواندن را یاد بگیرد. می‌گفت فقط برای یاد گرفتن نماز آمده‌ام. جالب بود. این ور مرزی‌ها از نماز اجباری خسته بودند و آن وری‌ها از نماز نخواندن اجباری.

ماجراهای تامل برانگیز بعد از باز شدن مرز ایران و شوروی (آن اوایل شوروی بود و بعد آذربایجان مستقل شد) می‌تواند دستخوش داستان‌ها و کتاب‌های زیادی باشد. اتفاقات خنده‌ و گریه‌آوری که آن روزها اتفاق افتاد هنوز که هنوز است به درستی تجزیه و تحلیل نشده است و داستان‌های زیادی در سینه‌ها باقی‌ست..  

 * اگر اشتباه نکنم عنوان وبلاگ ناصر غیاثی است.

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 23:43  توسط رستم جهانگشا  | 

 آکتور گمنام

بهمن ماه است. بهمن برای من یادآور جشنواره‌ی فیلم فجر است. یادآور ولنگاری‌و خوشبختی‌ست. ولنگار باشی و مدام از این سینما خودت را به سینمای دیگر برسانی. از این جلسه‌ی نقد فیلم به جلسه‌ی بعدی. در خیابان‌های دودزده و بی‌انتهای پایتخت بدوی تا سر موقع به پخش فیلم‌ها برسی. و آخر شب خسته و کوفته به خانه بازگردی و جماعتی مسخره‌ات کنند: دیوانه‌ای تو، تو مگر کارگردانی، نویسنده‌ای، چه هستی که خودت را هلاک می‌کنی؟ و جواب‌های بی‌سرو ته من.

آن‌ها اهل زندگی بودند. زندگی‌ای که میلیون‌ها انسان طالب آن هستند و من اهل چیزی بودم که شاید زندگی نام نداشت. توضیح دادن این‌که چرا بیهوده خودم را به سالن سینماها می‌رسانم و فیلم‌های جدید را می‌بینم سخت بود؛ سخت است. اصلن راستش توضیحی نداشتم. دیوانگی بود و هست.

در افتتاحیه‌ی نمی‌دانم چندمین دوره‌ی فیلم فجر، مراسم در سالن میلاد نمایشگاه بین‌المللی بود. من خودم را زودتر از خیلی‌ها به سالن رساندم. و تا شروع مراسم در سالن ماندم. آن سال از حمیده خیرآبادی به عنوان مادر سینمای ایران تجلیل شد. عزت‌ا... انتظامی به برگزارکننده‌گان مراسم ایراد گرفت، ناصر تقوایی هم‌چنین و وزیر ارشاد هو شد! 

من در وسط‌های سالن نشسته بودم و کنار دستم اگر اشتباه نکرده باشم بیژن بیرنگ بود. البته نه آن موقع و نه الان هیچ پافشاری بر ادعایم ندارم و شاید او نبود. اما هرکه بود تازه از سفر آفریقا برگشته بود و با بغل‌دستی‌اش بیشتر درباره‌ی سفر حرف می‌زد. از شانس خوب ما! کارگردان مراسم با این آقای بیرنگ شوخی داشت. و مدام تصاویری از آقای بیرنگ روی پرده‌ها و تلویزیون‌های سالن به نمایش درمی‌آمد.

خب وقتی بیرنگ را نشان دهند بنده که کناردستش بودم هم صدردرصد در کادر قرار می‌گرفتم و این‌طور بود که بزرگان سینمایی کشور همه مات این چهره‌ی جدید سینمایی می‌شدند. کارگردان است؟ آکتور است؟ در دلم قند آب می‌شد و هر لحظه امکان می‌دادم کارگردانی با کشف بنده پیشنهاد وسوسه‌انگیزی برای بازی در یک فیلم ارائه دهد. که هم شما و هم بنده می‌دانیم هیچ‌وقت چنین نشد. و ما تا پایان مراسم فقط انتظار بیهوده کشیدیم.

قسمت آخر کار اما جالب بود. نه تنها کشف نشده بودیم بلکه در حال‌و هوای کشف شدن، زمان هم از یادمان رفته بود. مراسم که تمام شد تازه متوجه ساعت شدم چیزی به یک بعد از نیمه شب باقی نبود. نمایشگاه بین‌المللی هم در مکانی است که ساکنان اطرافش اکثرن دارای وسیله‌ی نقلیه هستند و اتومبیل‌های مسافرکش در آن محدوده و آن ساعت شبانه‌روز به ندرت پیدا می‌شوند.

القصه، هنرمندان هر کدام سوار بر ماشین‌های گران قیمت سالن میلاد و نمایشگاه بین‌المللی را ترک می‌کنند و این هنرمند گمنام بایست کلی راه بپیماید تا فقط از در نمایشگاه بیرون بیاید و تازه، منتظر ماشین‌های کرایه باشد.

نمی‌دانم چقدر طول کشید تا به در خروجی نمایشگاه رسیدم. فقط می‌دانم داشتم قید با ماشین رفتن را می‌زدم که ماشینی ترمز کرد و پرسید کجا؟ گفتم تا هر کجای خیابان ولیعصر بروی می‌آيم. سوار شدم. دو جوان بودند و راننده مدرس کامپیوتر بود. صحبت‌مان گل کرد. گفتند کجا بودی و من از جشنواره‌ی فجر گفتم. تا حوالی میدان ولیعصر مرا رساندند و پول هم نگرفتند. احتمالن گمان کردند با هنرمند بزرگ اما بی‌پولی طرفند و چه بهتر خدمتی در حقش بکنیم. و یا با هنرمندی طرفند که در آینده شکوفا خواهد شد و هنگام معرفی خودش در برنامه‌ای پربیننده از لطف راننده‌ی جوانی که او را بدون دریافت پول تا میدان ولیعصر رسانده صحبت‌ها خواهد کرد و آن‌ها هم به نان‌و نوایی می‌رسند.

فکر می‌کنید همین که به میدان ولیعصر رسیدم راه تمام شد؟ اگر چنین فکری می‌کنید پس جزو آدم‌های خوش‌بین هستید. با کمال تاسف یک ساعت بعد از ولیعصر هم پیاده راه پیمودم تا به مقصد رسیدم.

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 13:35  توسط رستم جهانگشا  | 

آیا فدراسیون فوتبال مقصر است؟

اختلافی میان برنامه‌ی نود و دست‌اندرکاران ورزش کشور به‌‌وجود آمده است. ورزشی‌ها‌‌ فردوسی‌پور را متهم می‌کنند که با انتقادهای بیجا سیستم ورزش کشور را به بیراهه می‌برد.

این‌که فدراسیون فوتبال و بقیه عوامل آن‌ها که بنده همه را جزو یک مجموعه می‌دانم راست می‌گویند یا نه جواب بنده نه است. یعنی برنامه‌ی نود که یک برنامه‌ی تلویزیونی انتقادی‌ست جز کمک به ورزش کشور کار دیگری نمی‌کند.

اما این‌که آیا ورزشی‌ها حق دارند چنین اعتراضی بکنند آن‌وقت جواب بنده آری است. چرا؟ چون فشاری که بایست افکار عمومی به مجموعه‌ی عوامل دولت و دست‌اندرکاران راس کار کشور بیاورد را سازمان ورزش یک‌تنه به دوش می‌کشد و این از انصاف به‌دور است.

نود بهانه‌ای شده است تا به داورها اعتراض شود؟ چرا؟ چون آن‌ها را در بعضی موارد عوامل مردان پشت پرده می‌دانند. آن‌ها را در قالب کسانی می‌بینند که زدو‌بند می‌کنند. و فرامین را دیکته شده اجرا می‌نمایند (دقت کننید همه‌ی داوران را نمی‌گویم)

نود بهانه‌ای برای اعتراض به سیستم لاک‌پشتی پیشرفت پروژه‌های کشور است. نود بهانه‌ای برای اعتراض به کسانی است که  یک شبه مدیر می‌شوند و کار خود را به بدترین شکل ممکن به انجام می‌رسانند. طلب‌کارها را سال‌ها سرگردان می‌کنند. در عقد قرارداد‌های بین‌المللی دقت نمی‌کنند و میلیون‌ها میلیون به اقتصاد کشور که متکی بر نفت ملی است ضرر می‌رسانند. برای فرار از مالیات مدیرانی که اثر مهر روی پیشانی آن‌ها می‌درخشد چند نوع قرارداد مختلف تنظیم می‌کنند.

ماجرای کاشانی و انصاری‌فرد مدیرعاملان وقت باشگاه پیروزی که یادتان هست؟ خیلی راحت 6 میلیار تومان پول گم‌و گور شد. انصاری‌فرد ادعا می‌کرد در حساب باشگاه 12 میلیارد تومان پول بوده و کاشانی حرف از 6 میلیارد می‌زد. و حتا ادعا کرد وقتی وارد دفتر باشگاه شدم تمام کامپیوترها و اسناد مالی باشگاه را مسوولان قبلی با خود برده بودند!

ورزش کشور کیسه‌بوکس افکار عمومی شده بود. مردم کیف می‌کردند وقتی مدیری چاپلوس در برنامه‌ی نود رسوا می‌شد و دروغ‌هایش برملا می‌گشت.

با این تفسیر و این‌که کل چرخش مالی ورزش کشور درصدی ناچیز از بودجه‌ی دولت را تشکیل می‌دهد؛ آیا انصاف است یک مدیر فوتبالی این اندازه به چالش کشیده شود؟ و آن‌وقت وزیری که در وزارتخانه‌ی تحت اختیارش میلیاردها دلار پولشویی صورت گرفته حتا یک‌بار توسط کسی چون عادل فروسی‌پور مورد بازخواست قرار نگیرد؟

نه، با همه‌ی محبوبیت برنامه‌ی نود و همه‌ی علاقه‌ی شخصی که به عادل فروسی‌پور دارم نود او برای کشور ما زود است. نود زودتر از موعد مقرر متولد شده است. هنوز ظرفیت انتقادپذیری ما به حدی نیست که نود را تاب بیاوریم.

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 1:19  توسط رستم جهانگشا  | 

اوباما

بیشتر کسانی که امروز دیدم اولین حرف‌شان درباره‌ی مراسم تحلیف اوباما بود. جالب این‌که در شهر، عضو هیئت امنای مسجدی را با زنی شوهردار گرفته‌اند و آن‌وقت سخنرانی اوباما حرف روز مردم بود. تقریبن هر جا پا گذاشتم از مراسم صحبت می‌کردند. اکثر افراد سخنرانی را از تلویزیون تازه‌تاسیس بی‌بی‌سی دیده بودند.

عده‌ای از نظم مراسم می‌گفتند. ولی غالب حرف‌ها راجع به سخنرانی بود. از وقار او، سخنرانی شمرده‌شمرده‌اش، این‌که در سخنرانی به هیچ کشور و ملتی توهین نکرد، این‌که گفت ما هم اشتباه می‌کنیم، این‌که از هیچ کشوری به عنوان دشمن یاد نکرد و کشورها را موافق و مخالف نظرات کشورش خواند و جورج بوش را با احترام بدرقه کرد، خودش در مراسم جزو نفرات آخری بود که وارد شد و اصراری بر نشستن در صف اول نداشت و خلاصه انرژی مثبتی که با خود به همراه آورده بود.

یکی از دوستان تعبیر جالبی داشت، گفت: انگار شاملو در حال شعرخوانی بود. از این جمله‌اش جدن متعجب شدم. راستش من موفق به دیدن این مراسم نشدم و حالا افسوس می‌خورم که چرا یک رسیور ماهواره‌ ندارم تا چنین مراسماتی را مستقیم تماشا کنم.

از این‌ها گذشته تاثیر یک سخنرانی بر روی مردم عادی کوچه‌و بازار واقعن تامل برانگیز است. چطور یک مراسم که بیشتر جنبه‌ی سیاسی دارد برای مردم کشوری با فاصله‌ای هزاران کیلومتری این‌قدر جذاب آمده؟  آمریکا کشور شگفت‌انگیزی‌ست. خیلی دوست دارم این کشور را از نزدیک ببینم. مخصوصن نیویورک را!

با تعریفاتی که از مراسم شد یاد سال 76 افتادم. سیدمحمد خاتمی سخنرانی‌های جالبی می‌کرد. انصافن قشنگ حرف می‌زد. یک ماه قبل از این‌که رییس جمهور شود فرصت دیداری با او داشتم. زل زد تا حرفی بزنم و من فقط به سلامی بسنده کردم و او جواب سلام را با لبخند داد. اصلن نگفتم طرفدار تو هستم و از این قبیل حرف‌ها. ولی دوستش داشتم و چندجا اعتراف کردم خاتمی تنها سیاست‌مداری‌ست که من صمیمانه به او علاقه‌مندم.

در واقع سال 76 آخرین انتخاباتی بود که شرکت کردم. بعد از این‌که خاتمی یاران نزدیک خود را در موقعیت‌های بحرانی تنها گذاشت. در برابر تعطیلی نشریات هیچ عکس‌العملی نشان نداد و دانشجوها را نیز به لبه پرتگاه برد و خود کنار کشید دیگر انگیزه‌ای برای شرکت در انتخابات وجود نداشت. آن قدر مغرور هستم که به کسی اجازه ندهم برایم تعیین تکلیف کند و شخصی را برایم انتخاب کند تا به او رای دهم. تا مادامی‌که این فرایند وجود دارد... بگذریم اصلن به من چه؟ مگر من چه‌کاره‌ی مردم هستم. وقتی همه راضی هستند. اقلیت‌هایی مثل من فقط باید بسوزند و اگر خواستند بسازند. راه باز است و جاده دراز. جاده هم اگر نباشد می‌توانی سهمیه‌ی طنابت را بگیری و خودت را حلق‌آویز کنی تا ملت هم از شر نق‌زدن‌هایت خلاص شوند.

پی‌نوشت ۱- پرچم ایران در مراسم تحلیف

پی‌نوشت ۲-  مراسم به روایت تصویر

پی‌نوشت ۳-  قسمتی از سخنرانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 22:15  توسط رستم جهانگشا  | 

 

فلان وزیر امور خارجه از سفر روسیه برمی‌گردد گزارش‌گران هجوم می‌برند و از نتایج سفر می‌پرسند. وزیر وزیروار حرف‌های می‌زند و نتیجه سفر را بسیار پربار ذکر می‌کند. آن اوایل ما هم خوشحال می‌شدیم. به‌به نتایج سفر نماینده کشور ما پربار بوده؛ خدا را شکر. دو سه روز بعد اعلام می‌کنند سهم 50 درصدی ایران از دریای کاسپین به 5/12 درصد رسید.

وزیر از پرواز چارتر توکیو - تهران پیاده می‌شود. و چنان ژستی می‌گیرد انگار از فردا زندگی تمام ایرانیان را متحول خواهد کرد. از او درباره‌ی نیروگاه بوشهر می‌پرسند که ژاپنی‌ها چه زمانی پروژه را تحویل می‌هند. خیلی با وقار پاسخ می‌دهد نتیجه گفتگوها بسیار سازنده بود به زودی ساخت نیروگاه به پایان خواهد رسید. سه روز بعد از این مصاحبه روزنامه‌ها می‌نویسند پیمانکار ژاپنی نیروگاه بوشهر کنار کشید.

آمار صادرات تا جایی‌که بنده به خاطر دارم هر سال روبه فزونی بوده. مخصوصن صادرات غیرنفتی. با رقم‌های اعلام شده طی سالیان گذشته بایستی حداقل 20 میلیارد دلار صادرات غیرنفتی داشته باشیم. کمی کنکاش می‌کنی و می‌بینی رقم صادرات غیر نفتی به مرز 4 میلیارد دلار هم نرسیده است.

انواع و اقسام کارشناسان جمع شده‌اند همدیگر را دکتر، پروفسور خطاب می‌کنند و به حساب میز گرد است. همه از دم تعریف و تمجید می‌کنند که بله در فلان چیز اول هستیم در مورد دیگر تا 3 سال دیگر اول می‌شویم. این تکنولوژی فقط در انحصار ما و ایالات متحده است و الا آخر. کمی زبان اگر بدانی و درباره  موضوعات مورد بحث تحقیق کنی به نتایج تاسف‌باری می‌رسی. و به هرچه پروفسور و دکتر است ظنین می‌شوی.

فکر نمی‌کنید داریم خودمان را گول می‌زنیم؟ دروغ گفتن را در زندگی‌مان نهادینه کرده‌ایم؟ دروغ از بالا به پایین وارد زندگی‌مان شده است؟ مسوولان رده بالا هر روز دروغ‌های تازه‌ای می‌گویند؟ فریاد‌های دروغ ِ، دروغ ِ یادتان هست؟ و...

یاد حرف‌های کورش کبیر می‌افتم: خدایا این کشور را از دشمن، دروغ، خشکسالی محفوظ دار.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 17:52  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 نود صادق‌ترین برنامه‌ی سیمای جمهوری اسلامی ایران است.  بهتر از نود و سازنده‌اش عادل فردوسی‌پور هیچ‌کس نمی‌توانست برنامه‌ای ورزشی را به چنین جایگاهی برساند. جایگاهی رفیع که چه بسیار ایرانی‌ها را شب‌های دوشنبه از پای تلویزیون‌های ماهواره‌ای به پای کانال 3 داخلی کشانده است.  

تمام نود در هوش بالای فردوسی‌پور خلاصه نمی‌شود. درصد بالای موفقیت نود به صداقت سازنده‌اش برمی‌گردد. این‌که خود را به دلالان کثیف فوتبال ایران نفروخت. به نمایندگی مجلس، رییس فدراسیون شدن، رشوه گرفتن، باج دادن و... نیندیشید.

 این هفته در پی بالاگرفتن اختلافات بین فدراسیون فوتبال و سازنده‌گان نود، برنامه به شکلی عجیب و بی‌روح و در مدت زمانی اندک پخش شد. در کمال ناباوری پیامک‌های برنامه هم از طرف مخابراتی‌ها قطع گردید.

شک نکنید عادل فردوسی‌پور را نمی‌توانند حذف کنند. فردوسی پور آن قدر محبوبیت و اعتبار دارد که قدرت‌های بزرگ هم نتوانند نود او را حذف نمایند. اما در میان همه‌ی این افسوس‌ها و تنگ‌نظری‌ها من یک دلیل برای شاد بودن هم دارم. این‌که در فضایی کثیف هنوز صداقت کالای گرانی‌ست. هنوز نمی‌شود قیمتی روی صداقت گذاشت. هنوز صداقت آبرو، قدرت، حمایت هم می‌تواند برای شخص همراه بیاورد.

عادل عزیز صداقتت را پاس می‌داریم.

پی‌نوشت۱- وقت کردید این نوشته‌ی فرهنگ آشتی را هم بخوانید.

پی‌نوشت ۲- سر بریدن نود در برابر چشم میلیون‌ها بیننده هم مطلب جالبی‌ست. از  دست ندهید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 23:44  توسط رستم جهانگشا  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 1:32  توسط رستم جهانگشا  |