تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

بهاریه‌ای از هما ارژنگی

الا ای اهورای با فرّ و جاه
به فرمان تو تابش حور و ماه

در این روز ِنو از مه ِفرودین
به آئین جمشید فرخنده دین

بگردان دل و دیده‌ام از گناه
بیاموزم از نو، دگرگونه راه

روان مرا از غم آزاد کن
به خوش‌باشی و خوش‌دلی شاد کن

پی‌نوشت- بعضی ترانه‌ها، کتاب‌ها، فیلم‌ها از حصار دولت‌ها، س+ان+س+ور و تاریخ می‌گذرندو روی زمان شناور باقی می‌کنند. فرهاد با بوی عیدی همین کار را کرده است. صدا و سیما با وجود بایکوت فرهاد باز هم تن به پخش این ترانه‌ی جاودان می‌دهد، آن‌هم نه یک بار یا دو بار. دیگر نمی‌توان ادعا کرد که فرهاد نیست. تا وقتی زبان فارسی هست، احساس هست فرهاد هم زنده خواهد بود.

پی‌نوشت- پیرمردی که موقع بچه‌گی از او چوب برای ساختن سنگ‌انداز می‌خریدیم امروز در بازار بساط کرده بود. بعد از این همه سال هنوز همان جنس‌ها را می‌فروخت. سنگ‌انداز (رزین‌سق)، هاون، تابه‌های کوچک چوبی. خمیده‌تر بود ولی چهره‌اش تغییر زیادی نداشت.  

پی‌نوشت- هوای تالش بهاری‌ست. جای همه‌ی کسانی که نیستند، یا در غربت‌اند خالی. امروز دوستم می‌گفت برنامه‌ی مسافرت نداری. گفتم روزهای نوروز دوست دارم فقط در تالش باشم. طبیعت این روزها طوری عوض می‌شود که این تغییر مرا چون جاذبه‌ای قوی جذب خود می‌کند.

در آخر برای همه‌ی انسان‌ها که نوروز را جشن می‌گیرند آرزوی سال خوبی دارم.  

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 14:8  توسط رستم جهانگشا  | 

 

چهارشنبه سوری بارانی-  ازدیروز (دوشنبه) هوا بارانی‌ست. باران و هوای سرد دست به دست هم داده‌اند تا جنب‌و جوش‌ها بیشتر به چشم بیاید. آن‌ها که توانستند آتشی درست کنند حسابی به وجد آمدند. آخر پریدن از روی آتش آن‌هم در هوایی بارانی و سرد لذت دو چندانی دارد. امسال نسبت به سال‌های گذشته صدای ترقه‌ها بسیار ضعیف شده است. شاید در محله‌ی ما این‌طور باشد.

راننده‌های بین شهری- کرایه‌های بین شهری گران شده است. وقتی به راننده می‌گویی چرا گران کرده‌ای؟ اول حرف از بنزین و گلایه که این روزها مسیر تالش به رشت یک طرفه است و کسی به طرف رشت نمی‌رود، ما هم مجبوریم یک سر خالی برویم و... می‌زند. میانه‌های راه که صحبت‌ها صمیمی‌تر می‌شود می‌گوید: ما راننده‌ها هم این چن روز سال دل‌مون خوش. بذارید این چند روز لااقل خوش باشیم. مسافرها هم می‌خندند.

غول غول- صدا وسیما هم طبق روال عادی برنامه از دو، سه شب گذشته شروع به ترساندن مردم از غول چهارشنبه سوری کرده است. مثل پارسال که جمله‌ای شبیه به این نوشتم (و می‌ترسم تا سال‌ها بعد هم این جمله تکرار شود) سیمایی‌ها تا حد ممکن از آوردن نام خطرناک چهارشنبه سوری خودداری می‌کنند. چهارشنبه آخر سال نام جعلی‌ای است که آن‌ها به کار می‌برند. من نمی‌دانم این‌ها که این‌قدر به فکر جان مردم هستند و از ترس مجروح شدن آن‌ها مدام صحنه‌های سوخته‌گی و گریه‌زاری ناشی از ترقه‌بازی را نشان می‌دهند چرا هیچ راه‌کاری ارائه نمی‌کنند؟ نمی‌شود که مدام مردم را از چیزی بترسانی و خود هم هیچ راه بهتری پیشنهاد ندهی.

عیدی- عیدی گرفتن در هر سن‌و سالی لذت دارد. خیلی از شغل‌ها  هیچ عیدی‌ای ندارند. مثلن کسی که یک غذاخوری کوچک دارد و تو صبحانه را خیلی از روزها آن‌جا می‌خوری، یا آرایشگری که موهایت اصلاح می‌کند، یا راننده تاکسی. به این جمع شغل‌های بسیار زیادی می‌توان اضافه کرد. یک عیدی کوچک به این افراد ارزش بسیار بزرگی دارد. من فکر می‌کنم این هدیه‌ی کوچک می‌تواند جامعه را لطیف‌تر و مهربان‌تر کند.     

ما ایرانی‌ها-  ایرانی‌ها  آدم‌های جالبی هستند. می‌خوابند، می‌خوابند دقیقه‌ی نود یاد کارهایشان می‌افتند. مثلن خرید شب عید. تا روزهای آخر دست دست می‌کنند. پول نیست، گرانی است، حقوق نداده‌اند، قسط دارم و از این حرف‌ها. این قصه هر ساله تکرار می‌شود.  همه هم می‌دانند بالاخره برای خرید راهی بازار می‌شوند اما تا دقیقه نود صبر پیشه می‌کنند. فکر کنم این طور خرید رفتن هم شور و شوق مخصوص به خودش را دارد. خیلی از این عجول‌بازی‌ها هم به سیستم مدیریت کشور باز می‌گردد. آن‌ها هم پرداخت‌ها را به دقیقه‌ی نود موکول می‌کنند. شما علت‌ش را می‌دانید؟

آینده- پیاده‌روهای تالش جا برای سوزن انداختن ندارد. چهره‌های بیشتر جوان، خیابان‌ها را به تسخیر در آورده‌اند. دختران و پسران جوانی که از راه‌های دور یا نزدیک به وطن بازگشته‌اند. این چهره‌های خندان کمی نگران کننده می‌شوند وقتی می‌اندیشی به آینده و این‌که همه‌ی آن‌ها نیاز به شغل خواهند داشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 22:46  توسط رستم جهانگشا  | 

نوروز

کمی تکراری می‌نویسم، دوباره از نوروز. وقتی نوروز هست مسایل دیگر به حاشیه می‌روند. دیگر برایم مهم نیست کسانی که خوب هستند و زندگی‌های ساده‌ای داشته‌اند، در بند سیاست و نوشتن نبوده‌اند، روزگاری از میرحسین موسوی تعریف می‌کردند. می‌گفتند دوران جنگ خیلی خوب کشور را اداره کرد. می‌گفتند بعد از جنگ وضعیت به مراتب بدتر شد. این آدم‌های خوب نمی‌دانند که دوران حاکمیت دولت‌ها بر اقتصاد گذشته است. این تز علارغم تمام تفکراتی که پشتوانه‌اش بود به شکست انجامید. نمی‌دانند اگر میرحسین دوباره با همان تفکرات بیاید ره به جایی نخواهد برد. نوروز در پیش است و من نوروز را در تابلوهای نقاشی میرحسین جستجو می‌کنم. به برخوردی که با او در نمایشگاه نقاشی‌اش داشتم. به این‌که وقتی اولین بار پای یک تابلوی نقاشی‌‌ امضای میرحسین را دیدم پرسیدم این همان است و لبخند بود و یک جواب آری.

نوروز است و نوروز خاتمی را به حاشیه می‌راند. نوروز برای من بسیار مهم‌تر از خاتمی‌ست. این‌که خاتمی لااقل این‌جا کمی شجاعت به خرج دهد و به نفع میرحسین کناره‌گیری کند و میرحسین با پشتوانه‌ی رایی بالا خاتمی را وزیر امور خارجه‌اش کند تا ما هم کمی آداب دیپلماتیک یاد بگیریم؛ و شرم‌ساز نشویم از رفتارهای دور از عرف سفرای کشورمان.

نوروز است و کروبی در برابر زیبایی‌های نوروز مگر حرفی برای گفتن دارد. نه، نه من نوروز را ترجیح می‌دهم تا در دامان طبیعت به رویش بنفشه‌ها نگاه و فکر کنم. کروبی و انصرافش از نامزدی ریاست جمهوری برایم دیگر مهم نیست. وقتی رییس مجلس بود بارها و بارها تن به سازش‌های پنهانی و شاید کثیف داد اگر این‌بار هم نابخردی کند برای همیشه در تاریخ این سرزمین نام زشتی خواهد بود.

 ولی مهم نیستند این‌ها. چیزی که جاودان است و باعث شادی‌ام می‌شود نوروز است.  می‌دانم فرزندان‌ آینده هم با نوروز خوشحال خواهند شد؛ این جاودانه‌گی و این‌که با وجود همه‌ی ناملایمات، نوروز کودکان آینده را شاد خواهد کرد، خوشحالم می‌کند. مگر هفتاد سال کمونیسم توانست نوروز را حذف کند. کمونیسم حالا محو شده است اما نوروز در آذربایجان برای کودکان هشت روز تعطیلی و لذت بردن از بوی بنفشه را به ارمغان آورده است. تاجیکستان عزیز، ارمنستان، ترکیه، افغانستان، انسان. نوروز جشن انسان است. باروری، زنده شدن چشم بر زیبایی گشودن. و چه نیک جشنی داریم ما: نوروز.

نوروز است و همیشه با آمدن نوروز یاد نوروز می‌افتم. بارها و بارها در پست‌های قبلی، دل‌نوشت‌‌ها، هیچ‌ها، شعرها نوروزی حضور دارد. آن نوروز یکی از بهترین دوستان دوران کودکیم بود و حالا من از نوروز لذت می‌‌برم و نوروز زیر خروارها خاک خفته است. مکان زیبایی‌ست جایی که او برای ابد به خواب رفته است. بنفشه‌ها و پامچال‌ها پیرامونش به گل نشسته‌اند و نوروز که عشق نوروز داشت تا دوستش به دیدنش برود و با هم ماهیگیری کنند، بنفشه‌ها را زندگی کنند و به دخترانی که لباس‌های تازه پوشیده‌اند خیره شوند تا آن‌ها با عشوه‌ای و لبخندی نوروز را تبریک بگویند.

نوروز است و من به ایرانیان در ت+ب+ع+ی+د می‌اندیشم. می‌دانم کسی که یک‌بار لذت نوروز را چشیده باشد تا ابد آن حس ناشناخته را جستجو خواهد کرد. به حمیرا فکر می‌کنم و ترانه‌هایش آن‌هایی که از وطن می‌خواند چقدر به دل می‌نشینند که صدا صدای دل است. به عباس معروفی، داریوش و خیلی‌های دیگر که به جرم فکر، عقیده، خواندن، از وطن‌شان دور گشته‌اند. فقط انسان است که چنین درد بزرگی را تاب می‌آورد. پرنده‌ها هزاران کیلومتر راه می‌پیمایند تا در زادگاه‌شان تخم‌ریزی کنند تا کودکان‌شان لذت در وطن بودن را تا آخر عمر همراه داشته باشند. آه تو چه مقاوم هستی اشرف مخلوقات که این همه درد را تاب می‌آوری.

نوروز است و من چقدر نوروز را دوست دارم. دویدن‌هایش را، اعصاب‌خوردی‌هایش را. نمی‌ترسم از قضاوت سنگین شهر. در گوشه‌ای از خیابان مثل یکی از داستان‌های محسن مخملباف لباس دختربازها را می‌پوشم و خیره می‌شوم به رفتن‌ها و آمدن‌ها. به چهره‌های خندان و عبوث، به کودکان گریان، زنانی که از روستا آمده‌اند و آن‌هایی که سال‌هاست ساکن شهرند. در چهره‌های آن‌ها دقیق می‌شوم، چه در نهان‌شان می‌گذرد؟ چه آرزویی برای سال نو دارند؟ آن دختر جوان که بیست روز از ازدواجش می‌گذرد از زندگی راضی‌ست؟ مرد میان‌سال بازنشسته‌ای که با کت‌و شلواری ارزان اما اتو زده تنها در خیابان قدم می‌زند به فکر چیست؟ بچه‌هایش کجا هستند؟ زنش؟ در زندگی شاد بوده است؟ بچه‌هایش بیکارند؟ غم آن‌ها را می‌خورد؟

آن مرد تنهای ایستاده در تقاطع خیابان منم. منم که به شهر، به مردمانش خیره می‌شوم. نوروز است..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 14:13  توسط رستم جهانگشا  | 

 

اوایل سرم را با روزنامه گرم کردم بعد روزنامه خوانی هم تعطیل شد. سه آرایشگر تند تند مشغول کار بودند، 8 نفر هم دور تا دور مغازه نشسته بودند. بلند بلند و آهسته حرف می‌زدند تا اعصاب من هر لحظه بیشتر به هم بریزد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 1:16  توسط رستم جهانگشا  | 

در اقدامی هماهنگ جمله‌ای روی پرده‌ی اداره‌جات! بسیاری از شهرهای تالش‌نشین به چشم می‌خورد، این جمله با وجود زیبا بودن کامل نیست. بنده خود جمله و مکمل‌ا‌ش را ذکر می‌کنم

جمله‌: ربیع در ربیع  بهار وحدت و بهار طبیعت مبارک.

مکمل جمله: it is a window 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 20:26  توسط رستم جهانگشا  | 

 

آسمان مال من است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 22:43  توسط رستم جهانگشا  | 

 

چندی‌ست عینکی با مارک ریچارد براتیگان خریده‌ام. می‌خواهم مدتی از پشت شیشه‌های رنگی‌اش به دنیا بنگرم. دنیا را به شکل خاصی نشان می‌دهد که به امتحانش می‌ارزد.. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 22:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

فردین معصومی پسر خیلی خوبی است. خصلت پهلوان‌ها را دارد. طی سال‌های گذشته مدام بدشانسی آورده، تعدادی از عزیزانش را از دست داده و کلن زندگی سختی داشته است. وقتی چند ماه پیش بغضش جلوی دوربین ترکید واقعن درکش کردم. قهرمان شدن به تار مویی بند است. یک ساعت قبل از مسابقه کوچک‌ترین ناراحتی می‌تواند زحمات چندساله‌ات را به باد دهد. فردین روز مسابقه فینال تمرکز نداشت درست مثل المپیک که جو مسموم کاروان ایران گریبان او را هم گرفت.

 *************************

من با خیلی از ورزشکاران تالش در ارتباطم؛ بسیار مشکل است، باور کنید از ماسال به کاپیتانی تیم ملی کشتی رسیدن کار بسیار بزرگی‌ست. منطقه‌ی تالش از فقدان مربی رنج می‌برد ورزشکاران مجبورند برای تمرین در سطحی بالاتر عازم رشت شوند. هزینه‌ها سرسام آورند  و بیشتر این ورزشکاران در میانه‌ها و یا اوایل کار می‌برند و نمی‌توانند ادامه دهند. ژنتیک تالشان طوری است که به راحتی می‌توانند در تعدادی از ورزش‌ها  حرف‌های زیادی برای گفتن داشته باشند ولی متاسفانه نبود علم ورزش و تفکرات سنتی حاکم، اجازه‌ی پرورش این استعدادها را نمی‌دهد.

روحان احمدی قهرمان چند دوره‌ی مسابقات وزنه‌برداری کم‌بینایان و نابینایان جهان است. به صورتی خیلی اتفاقی یکی از کارمندان بهزیستی تالش او را که در ییلاق برین ساکن بود کشف و معرفی می‌کند و روحان با کمی تمرین قهرمان جهان می‌شود. در خانواده‌ی احمدی‌‌ها به غیر از او چندین و چند نفر دیگر هستند که در ورزش‌های قدرتی می‌توانند عنوان کسب نمایند. همین الان چند نفر از بستگان‌شان در سالن محقر وزنه‌برداری تالش و بدون حمایت از جانب یک مربی کاربلد مشغول تمرین هستند. مربی با دانش اگر بود یقین دارم این جوان‌ها قهرمان ایران می‌شدند.  

*************************

در مسابقه‌ی فردین با کشتی‌گیر آذربایجانی یک‌بار مجری توانا اما پرتملق کشتی از ماسالی بودن فردین اسم برد و آن لحظه چقدر دلم برای تالش سوخت. در سکوتی محض انگار تالش را تجزیه می‌کنند. من عقده‌ی شنیدن نام تالش از صدا و سیما را ندارم ولی رسالت خبر حکم می‌کند خبرنگار خبر را صحیح منتقل نماید. ماسال جرئی از خاک تالش است وقتی آن مجری پرتملق فلان قوم را قهرمان خطاب می‌کند جا دارد یادی از قوم و محل زندگی قهرمان ما هم بکند. در سال‌های گذشته چند نفر از فردین معصومی هم ایراد گرفتند که هیچ‌گاه از قوم خود یادی نمی‌کند. من با آن بحث به شدت مخالفم. باید پای حرف‌های او هم نشست و دلایلش را شنید. بعید می‌دانم انسانی چون او به عمد چنین رویه‌ای را پیش گرفته باشد. این مسایل هرچند در نگاه اول مهم به نظر نمی‌رسند ولی همین مسایل ریز به نابودی یکی از قدیمی‌‌ترین اقوام ساکن در ایران خواهد انجامید.

 پی‌نوشت- شایعه دیروز بازار تالش مربوط به کشتی فردین معصومی بود. مردم می‌گفتند قدم بعضی‌ها نحس بود.

  پیشنهاد- "در ساعت 5 عصر" شاهکار فدریکو گارسیا لورکا را با صدای گرم احمد شاملو از دست ندهید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 22:52  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در شماره‌ی 40 مجله‌ی تالش جوابیه‌ای که خلاصه‌اش در زیر می‌آید، به چشم می‌خورد. با خواندن این متن کوتاه، می‌توان به عمق فاجعه‌ی کاغذبازی و نبود کار کارشناسی در کشور پی برد. ابتدا (اگر وقت دارید) متن را بخوانیم و سرآخر بنده به موضوعاتی که از متن استخراج می‌شود کرد اشاره می‌کنم.

جوابیه روابط دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی استان گیلان

سردبیر محترم ماهنامه تالش

... درخواست ساخت بیمارستان جدید با توجه به جمعیت شهرستان و فرسوده بودن بافت فیزیکی ساختمان بیمارستان فعلی از سال 1381 آغاز گردیده و با سفر مقام معظم رهبری به استان گیلان در وزارت بهداشت و درمان تصویب شده و.... در سفر اول ریاست محترم جمهور جمهوری اسلامی ایران به استان گیلان در اسفند ماه 1385 ساخت بیمارستان جدید مورد تصویب هیئت محترم دولت در سفر به استان گیلان قرار گرفت و پس از آن 83 میلیارد ریال برای احداث بیمارستان تخصیص یافت و در سفر دوم ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران به استان گیلان ساخت بیمارستان از تعداد 100 تختخواب به 200 تختخواب ارتقاء یافت و برای شناسایی زمین به مقدار 4 هکتار اقدام بعمل آمده و در حال اجرا می‌باشد. بطوریکه روز یکشنبه مورخه 1/10/87 مهندسین مشاور از 2 زمین در حریم شهر بازدید بعمل آوردند و موضوع مورد پیگیری است. (پایان نامه)

فاجعه‌ی کاغذ بازی نهفته در این جمله‌ها:

1- برای ساخت بیمارستانی در یک شهر کوچک، مقام رده‌ی اول کشور یک بار و مقام رده‌ی دوم کشور 2 بار به آن شهر سفر می‌کنند.

2- هفت سال از زمان اقدام جهت ساخت این بیمارستان می‌گذرد (توجه شود که این هفت سال اعلام نیاز رسمی است و گرنه شاید بیست سال است تالش نیاز به بیمارستان جدید دارد) و با کمال تعجب، تازه شرکت مشاور از زمین مورد نظر بازدید کرده است. اعجاب برانگیزتر این‌که رییس روابط عمومی که نامه را ارسال کرده با افتخار هرچه تمام این جمله را در پایان نامه آورده است و بازدید مشاور بعد از هفت سال برای او در حکم یک پیروزی است!

3- سه سال از زمان بازدید شخص دوم کشور و دستور لازم برای احداث بیمارستان می‌گذرد.

4- چهار سال از زمان بازدید شخص اول کشور و صدور دستورات لازم می‌گذرد.

5-  چرا برای ساخت یک بیمارستان که نیاز منطقه است باید این همه هزینه‌ی زمانی و مالی صرف شود؟ وظایف کسانی چون نماینده شهرستان، فرماندار، شهردار و خیلی از ارگان‌های دیگر که در شهرستان مستقر هستند چیست؟ آیا افراد رده‌ی بالا به کسانی که خود در شهرها گمارده‌اند اطمینان ندارند؟ آیا این آمدن‌ها و رفتن‌ها یک مانور تبلیغاتی است؟ آیا این جمله خدا پدرش را بیامرزد آمد و برای ما بیمارستان ساخت وسوسه‌انگیز است؟ و...

 اما بحث دوم، برنامه‌ریزی و کار کارشناسی. در سفر‌های اول مقامات رده‌ی اول و دوم کشور بیمارستان 100 تخته است. در سفر دوم رییس جمهور بیمارستان 200 تخته می‌شود.

 در عرض دو سال چه اتفاقی افتاده که ناگهان بیمارستان 200 تخته شده است؟ آیا جمعیت شهر دو برابر شده است؟ تعداد بیماران شهر به چند برابر افزایش یافته؟ ظرفیت اولیه بیمارستان نتیجه‌ی کدام کار تحقیقاتی بوده است؟ چه مرجعی رای به ساخت بیمارستان 100 تخته داده بود؟

آن طور که به نظر می‌رسد هنوز کار کارشناسی برای انجام پروژه‌های عمرانی معنایی ندارد که اگر داشت در عرض دو سال ظرفیت یک بیمارستان را دو برابر نمی‌کردند. روی همین تعداد 200 تخت هم بحث وجود دارد. 200 نتیجه‌ی کدام کار پژوهشی است؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 0:21  توسط رستم جهانگشا  | 

 

به چرک می‌نشیند خنده به نوار زخم‌بندی‌اش ار بندی

چندی پیش خبر از درگیری و کشته شدن چند نفر در لوندویل دادم. همان‌جا گفتم این‌ ابتدای ویرانی لوندویل است و از این دست حوادث من بعد در منطقه زیاد رخ خواهد داد؛ که داد. هفته‌ی پیش جوانی در بازار آستارا به ضرب گلوله‌های متعدد ماموران پلیس کشته شد. آن‌طور که من شنیدم یک‌نفر از عابران هم به  شدت مجروح گردید. از آن روز به بعد درگیری‌های متعددی در شهرستان آستارا به‌وقوع پیوسته است و تمام این اخبار با سا+ن+س+ور خبری رسانه‌ها مواجه گردیده‌اند.

شایعه‌ها از رییس جدید منطقه‌ی انتظامی آستارا می‌گویند که راه حل تمام بزه‌کاری‌ها را خشونت در برابر خشونت می‌داند. این تز شکست خورده نمی‌دانم برای چندمین بار متوالی بایست امتحان شود. آقایانی که اصرار در به کارگیری این روش منسوخ دارند نمی‌دانم تا به حال به خود زحمت داده و چند کتاب روانشناسی و جامعه‌شناسی در باب خشونت خوانده‌اند یا نه؟ بعید می‌دانم؛ راه و روش‌شان چیزی جز این را نشان می‌دهد.

اما، چرا چنین اخبار مهمی فاش نمی‌شود؟ با فاش شدن این‌گونه خبرها چه اتفاق مهمی رخ می‌دهد؟ این اتفاق مهم همان مساله‌ای است که کسانی را وامی‌دارد به هر طریق ممکن از درج این‌گونه خبرها ممانعت به عمل آورند و بزرگ‌ترین اشتباه ممکن را مرتکب شوند. ما چند فرضیه را در نظر می‌گیریم:

1- به دستور فرمانده‌ی انتظامی منطقه، انسانی در ملاء عام کشته می‌شود. نفس این عمل اشتباه است. چرا؟ چون تیراندازی در خیابانی که ده‌ها کودک در آن مشغول تردد هستند زندگی این کودکان را تا پایان عمر تحت تاثیر قرار می‌دهد. همین خاطره‌ چه بسا تعدادی از این کودکان را بزه‌کار، افسرده، و روان‌پریش بار می‌آورد. هزینه‌ی این کار بسیار بالاست. شاید پروفسور هشترودی یکی از آن کودکان بوده و اقدام ناشیانه‌ی یک مامور، جهان را  از وجود چنین موهبتی محروم ساخته است.

2- تیراندازی در بازار آستارا که از پرترددترین بازارهای گیلان محسوب می‌شود از ریشه کاری نادرست است. ممکن بود آمار کشته شده‌ها به چندین برابر رقم کنونی برسد.

3-  فرض کنیم اخبار تیراندازی منتشر شده و چند مقاله‌ی تحلیلی هم در این باب نگارش شده است. درج این اخبار افکار عمومی را به سمت مخالفت با چنین رییس پلیسی و چنین ایده‌ای سوق می‌دهد. سیل افکار عمومی مسوولان رده‌بالا را هم از جریان مطلع می‌سازد و یا حساسیت‌شان را افزایش می‌دهد. آن‌ها ناگزیرند چاره‌ای به حال این رییس یا روسای خشن بیندیشند.

4- (پس در مرحله‌ی اول رییس پلیس و کسانی که در گماردن او دستی داشته‌اند با اعمال زور از درج درست خبرها ممانعت به عمل می آورند) این قسمت را داخل پرانتز داشته باشید.

5- در مرحله‌ی بعد کسانی از نخبگان با رهبری افکار عمومی به ریشه‌ی چنین حوادثی تیشه می‌زنند. چرا در شهری که زمانی لقب با سوادترین شهر ایران را یدک می‌کشید چنین اتفاقاتی رخ می‌دهد؟ آموزش و پرورش ضعف دارد؟ فرهنگ و ارشاد اسلامی به وظایفش درست عمل نمی‌کند؟ تبعیض در شهر وجود دارد؟ سیستم ورزش شهرستان بیمار است؟ شهر را مافیا اداره می‌کند؟ و...

6- می‌توان با تحقیقی میدانی به جواب سوال‌های بالا دست یافت. وقتی به جواب رسیدیم مشخص می‌شود چه کسانی کم‌کاری کرده‌اند و چه کسانی علارغم دانش و توان در سیستم غیراصولی سازمان‌ها گرفتار آمده‌اند.

7- (پس کسانی که کم‌کاری کرده‌اند (و خود نیک می‌دانند) از انتشار خبر جلوگیری به عمل می‌آورند) این را هم داخل پرانتز داشته باشید.   

8- دوباره، انتشار نتایج تحقیقات، افکار عمومی را جهت اصلاح ساختار وارد عمل می‌کند. تعدادی از افراد کم‌کار پست خود را از دست می‌دهند. سازمان‌هایی که خود مشکل آفرین هستند از طریق راه‌حل‌های قانونی به اصلاح ساختار خود می‌پردازند.

9- کل فرایند شکلی پویا پیدا می‌کند. از جزء به کل و برعکس. مدام یک سیستم ِ درست به بهبود وضعیت خویش می‌پردازد. در این سیستم انتقاد را در نطفه خفه نمی‌کنند. انتقاد را به سان هدیه‌ای زرین می‌نگرند که کل ساختار و شخص صاحب قدرت را هم به مکانی بالاتر سوق می‌دهد.

10- به شکلی ابتدایی و ساده من چرخه‌ای را توضیح دادم که مدام در حال زایش است. این چرخه اولین رکنش شاید رسانه‌های سالم هستند. کسانی که تن به زور و زر نمی‌دهند.

11- حال دوباره به وضعیتی که اکنون گرفتارش هستیم برگردیم. جوانی را در برابر چشمان بهت زده‌ی خیل جمعیت به گلوله می‌بندند. خبر این حادثه‌ی مهم تا حد ممکن سا+ن+س+ور می‌گردد. در این بین دو دسته مرتکب خطا می‌شوند؛ فرمانده‌ی انتظامی منطقه + افرادی که در انجام وظیفه‌ی خود کوتاهی کرده‌اند (ضعف سیستم را در این بین حساب نکردم). اینان با اعمال قدرت و زور مانع انتشار اخبار می‌گردند. منافع این عده‌ی اندک گریبان هزاران نفر را می‌گیرد و خواهد گرفت. کار نادرست چند تن بنایی را بنیان می‌دهد که تا ثریا کج به پیش می‌رود. بزه‌کاری در آن محدوده چون قارچ‌های سمی رشد می‌کند. افت تحصیلی، مافیای قاچاق، رعب و وحشت و ده‌ها اثر منفی دیگر به درون جامعه رسوخ می‌کند و آن جامعه‌ی کوچک (به فرض آستارا) را به فساد می‌کشاند. جامعه‌ی کوچک جامعه‌ای بزرگ‌تر را  و همه تباه می‌شوند.

در آخر این‌که پنهان کردن و مخفی‌کاری سیاستی‌ست که حساب خود را پس داده است. کمونیسم و شکستش خط بطلانی بر اندیشه‌های معماران این نظریه بود.    

  

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 17:41  توسط رستم جهانگشا  | 

 

اسفند وقت خوبی‌ست برای برگشتن و روزگار سپری شده را دوباره نظاره کردن. برای یک مرد شرقی که روزها و روزها به گذشته‌ها می‌اندیشد دیگر این عقب‌گرد چه لزومی دارد. او که سراسر سال را با گذشته سر کرده است؛ چرا دوباره بازگشت؟ نه، نه، عقب‌گرد روزهای اسفند ازجنس دیگری‌ست نوعی دلتنگی شوق‌آور است. اسم خاصی برایش ندارم. دلتنگی به خاطر کارهای نکرده‌ات، کتاب‌های نخوانده‌ات، کسانی که نیستند و می‌توانی در یک فیلم ویدیویی آن‌ها را ببینی که شاد کنارت ایستاده‌اند و چنان ولنگار به دوربین خیره هستند انگار  عمر را جز جاودانگی خصلتی نیست. تو هم کنار او ایستاده‌ای و هیچ‌گاه در تصوراتت نمی‌گنجد که او روزی چنان غریبانه می‌رود و... نه تو هنوز نفس می‌کشی.

با این فکرها روزهای اسفند سپری می‌شوند. یاد معشوقی که سراسر عمر با تو خواهد بود شب یا روز، در خوشی و سختی، اسفند ماه هماره خودش را تحمیل می‌کند. و تو خودت را ملامت می‌کنی پسر مگر چند بار زندگی می‌کردی؟ بندها را می‌گسستی و...

 این‌ها فکرهای مختص اسفند است که شوق روزهای در راه، آن‌ها را شاید خنثا می‌کند وگرنه راه تنفست را هم می‌بندند این فکرهای سحرآمیز!

باغچه‌ی کوچک ما چند بنفشه دارد. سال‌های دور آن‌ها را از جنگل آوردم و در باغچه کاشتم. سال‌هایی که شور و شیرین اواخر اسفند دور از خانه بودم دلم همیشه پیش این بنفشه‌ها بود. امسال سر از خاک بیرون آورده‌اند؟ آن بنفش زیبا هنوز روی اندام‌هایشان دیده می‌شود؟ خنکای صبح نم شبنمی روی اندام‌های ظریف‌شان نشسته است؟ چه روزهایی. نگران نباش مرد بنفشه‌ها خوب و سالم هستند. مگر گل‌سرخ شازده کوچولو چه‌اش شد که بنفشه‌های تو طوری‌شان شود نگرانی به خود راه نده ناسلامتی مرد هستی.

چه مردی؟ بنفشه مرا به خیلی‌ها وصل می‌کند. خیلی‌ها که دیگر عکسی هم از آن‌ها باقی نمانده است را، در بنفشه‌ها می‌بینم. تو چه می‌دانی این بنفشه‌ها چه می‌گویند. راهی رویایی بود انگار. راهی که سراسرش را بوی بنفشه پر کرده بود و انتهای راه به خانه‌ای می‌رسید که دیگر نیست. آن‌ها را به جلگه کوچاندند تا پایین مرگ را آرام آرام تجربه کنند. تو چه می‌دانی آخر، که مرا نصیحت می‌کنی؟ تو که هیچ‌وقت در آن راه نبودی و بوی بنفشه  سحرت نکرده است.

اسفند ماه است و دوباره نوروز. نوروز هم حکایت دیگری‌ست. حکایتی سراسر خاطره و زیبایی...

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1387ساعت 14:40  توسط رستم جهانگشا  | 

 

شب‌هایم ارزانی‌ات، ماشینت را قرض می‌دهی؟ بنزین سهمیه‌‌ را چه می‌کنی؟ می‌فروشی یا رفیق‌بازی؟

آخر زندگی منجمد شده است. رحمانی ِ بازنشسته افسرده‌ست. صبح‌ها راه می‌رود، کائنات را فحش می‌دهد.

شب‌هایم ارزانی‌ات، روزهای رحمانی را بخر. پسرش به اقساط بلند هم راضی است..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 18:27  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سنجاقک‌های برکه نوروز را صدا می‌زنند. سایه‌ها لای خوشه‌های برنج تو را قایم کرده‌اند. بیرون بیا، بال پرواز می‌شوم، پرواز می‌کنیم، از بالا شهر را رنگ می‌کنیم، معلم نقاشی فحش می‌دهد، مامورها ایست می کشند؛ آخر تو آبستنی و پدر 9 ساله است.

ولی نترس از بلندی رها می‌شویم و برای همیشه ما می‌شویم..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 18:38  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در پست یک خیابان، سه ساختمان و کمی دلتنگی از بنای قدیمی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تالش (هشتپر) هم نوشته بودم. این‌که بعدها ساختمان جدید اما زشتی در محوطه‌ی کانون احداث کردند و آن ساختمان قدیمی به حاشیه رانده شد و از نظرها محو گردید. سال‌ها گذارم به آن قسمت شهر نیفتاده بود و از سرنوشت آن ساختمان زیبا اطلاع نداشتم. چند روز گذشته سری زدم ولی خبری از آن بنای زیبا نبود.

برای رفع کنجکاوی‌ام وارد محوطه‌ی کانون شدم. ساختمان جدید را بسیار نزدیک به خیابان ساخته بودند. در هشتی بچه‌ها طرح‌هایی را روی کاغذ رنگی کشیده بودند طرح‌هایی که خبر از آمدن رهبر کبیر و از این حرف‌ها می‌داد. در ِ ورودی را با تردید باز کرده وارد سالن اصلی شدم. قسمت روبرویی قفسه‌هایی پر از کتاب بود و چند خانم سمت راست با کامپیوتر کارهایی انجام می‌دادند. از اولین خانمی که آن‌جا نشسته بود پرسیدم: ببخشید اون ساختمانی که بیست سال پیش این‌جا بود کجاست؟ کمی فکر کرد و گفت: قبلن یه ساختمان این‌جا بوده که تخریب شده و این ساختمان جدید رو ساختن.. بیرون آمدم و به محوطه‌ی پشتی این ساختمان جدید هم نگاهی انداختم خشک و بی آب‌و علف بود.

ساختمان قبلی زیبا و کاربردی بود و همین موضوع آن‌را در حافظه‌ام به عنوان خاطره‌ای خوش ثبت کرده است. اصلن مجموعه‌ی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کشور با طرح و برنامه‌ی درست تاسیس شده است. این مجموعه یادگار مردانی چون امیر عباس ه+و+ی+دا ست. روحت شاد باد مرد بزرگ. بارها می‌گفتی دیکتاتوری هست می‌دانم اما من در چهارچوب قدرتی که دارم خدمت می‌کنم. و اکنون بعد از این همه سال می‌دانیم که از مردان بزرگ و نیک این سرزمین بوده‌ای. و دادگاهت چه دادگاه غمگینی بود. در یک طرف تو بودی مردی که زندگی‌اش با کتاب عجین شده بود و در طرف دیگر بیگانه‌ای با کتاب و دانستن. او حرف‌های تو را نخواهد فهمید و نفهمید. می‌گفت ب+ه+ایی هستی و تو در دلت می‌خندیدی. امیر عباس را چه به مذهب. او آزادتر از این حرف‌هاست که خود را در قید هیچ مذهبی بند کند.

گرفتار چرخه‌ای هستیم، قبلن هم گفته‌ام. مدام تاریخ این سرزمین تکرار می‌شود. دادگاه حسنک وزیر بود انگار، که سال‌ها بعد تکرار شد. او قرمطی بود و تو ب+ه+ایی.

 پی‌نوشت-  نشان به یادماندنی کانون شاهکار  استاد محمد پولادی است.  

پی‌نوشت بی‌ربط- میری هنرپیشه‌ی معروف امروز درگذشت.

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 23:46  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سه سال بهترین شاگردش بودم. از کتاب‌هایی که درس می‌داد خوشم می‌آمد. تن صدای خش‌دار و قوی‌ای داشت. روزی خاطره‌ای تعریف کرد. گفت تهران بودم، مریض داشتم. خسته از کارهای بیمارستان و شب‌بیداری در خیابان روبروی بیمارستان سیگاری گیراندم. چند پک نزده بودم که جوان بلندبالایی با کت و شلواری سرمه‌ای رنگ نزدیکم آمد. سلام داد و جواب شنید. با تعجب و تردید نگاهم می‌کرد تا این‌که گفت: شما آقای د نیستید. گفتم خودمم. خندان خودش را معرفی کرد. شاگرد شما هستم شما استاد ما بودید و....

 جوان دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران بود. اصرار کرد برویم خوابگاه کوی، گفت خیلی نزدیک است. گفتم مریض دارم و بعد از دقایقی طولانی رفت. آن ‌روز شاید بهتر از این دیدار کسی نمی‌توانست خستگی را از تنم به در کند. شاگرد من حالا در دانشگاه تهران درس می‌خواند، خدا را شکر.

وقتی آقای د این خاطره را تعریف می‌کرد من خودم را می‌دیدم که سال‌ها بعد کت‌و شلواری سرمه‌ای به تن دارم و در یکی از خیابان‌های تهران استاد را غافلگیر می‌کنم و او دوباره خستگی از تنش بیرون می‌رود. 

استاد را نه در لباس یک دانشجو با آینده‌ای درخشان که چند روز پیش روبروی آموزش و پرورش هشتپر دیدم. پیر و مریض بود. به سختی راه می‌رفت. دو دل ماندم بعد از این همه سال که ندیده بودمش نزدیک‌تر بروم یا نه. من که یک دانشجو با کت‌‌و شلوار سرمه‌ای نبودم تا خوشحالش کنم. چه می‌گفتم؟ چه‌کاره‌ام. کدام قله‌ی افتخار را فتح کرده‌ام. فکرهایم را نیمه‌کاره رها کرده جلو رفتم. چشمش که به من افتاد شناخت.

 بعد از این همه سال، این همه تغییر چطور مرا شناخت. معمایی بود که جوابی برایش نداشتم. او در سنین جوانی دانشجویی با کت‌و شلوار سرمه‌ای را نشناخته بود مرا چطور شناخت. همدیگر را به رسم شرقی‌ها به آغوش کشیدیم. با اسم کوچک خطابم ‌کرد. بسیار عجیب بود. با این بیماری و این پیری حافظه‌اش انگار دست‌نخورده بود درست مثل تن صدایش که خش‌دارتر و زیباتر شده بود. چه کار می‌کنی؟

سوالی که نمی‌خواستم بپرسد را پرسید. رییس هیچ اداره‌ای نیستم. پزشک نیستم جزو حقوق‌بگیران دولتی هم نیستم و... دو دستش را با حالتی که هنوز شور جوانی در آن موج می‌زد به آسمان بلند کرد و معترضانه گفت: خدا خدا خودت که داری می‌بینی اگه...  

حرف را  عوض کردم. شما مظهر آزادگی برای من بودی. آن‌وقت‌ها که کسی جرات نداشت حرفی بزند شما با خیلی‌ از زورگوها و مال‌مردم‌خورها درافتادید. همیشه به شما افتخار می‌کنم.

حرف‌هایی بود نه از سر تعارف. سالیان شاید دراز بود می‌خواستم ببینمش و این حرف‌ها را به او بگویم. گفت بله عجب دورانی بود..     

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 17:8  توسط رستم جهانگشا  | 

 

...

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 21:53  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در آستانه‌ی عید بزرگ نوروز هر چند از لحاظ اقتصادی بازار هشتپر کساد است اما به لحاظ شایعه پررونق‌ترین روزهای تاریخ خود را پشت سر می‌گذارد. بگیر بگیر‌هایی شروع شده که نگو و نپرس. حاج آقا است که هر روز سر از نیروی انتظامی در می‌آورد. یکی را با زن بیوه می‌گیرند می‌گوید صیغه کرده‌ام. دیگری را با زن شوهر دار می‌گیرند می‌گوید کلفتم بوده است. بنده‌ی خدایی ادعا می‌کند در حال آموزش مسایل آن‌چنانی به دانشجوها بوده و الا ماشاا.... نمی‌دانم یا آمار حاجی‌ها زیاد شده یا بیشتر حاجی‌ها از اول اون‌کاره بوده‌اند، یا حاجی هم حاجی‌های قدیم. خلاصه هوا پس است.

در جایی خواندم رکود اقتصادی با شدت امیال آن‌چنانی رابطه‌ا‌ی معکوس دارد و ملت برای فرار از چنگال رکود دست به انجام عملیات آن چنانی (خیال‌تان راحت باشد انتحاری نیست) می‌زنند. رکود اقتصادی هشتپر درست بودن نظریه را تا حد زیادی به اثبات رساند (جا دارد این موفقیت بزرگ را به همه خصوصن آن داشمند نوجوان تبریک عرض نمایم). حالا این شایعه‌ها چند درصد واقعیت دارد ا... اعلم. یکی دو تا هم نیست. هر روز تعدادی اسم به این لیست اضافه می‌شود. کسانی که اسم‌شان اضافه می‌شود یکی دو روزی ناپدید شده و بعد دوباره پیدایشان می‌شود. با این روند فکر کنم تا سال آینده کسانی که دستگیر نشده‌اند در اقلیت قرار ‌گیرند و باید فکری به حال خود بکنند.

پی‌نوشت1- شکر خدا نیروی انتظامی بعد از پاکسازی کل کشور از دست اراذل و اوباش، بعد از ریشه‌کن کردن مواد مخدر و تامین امنیت روانی همه‌ی شهروندان؛ اکنون کمر به ریشه‌کن کردن نسل مردان زن‌باز بسته است. امیدوارم در این راه پردست‌انداز! هم پیروز باشند.

پی‌نوشت 2- شایعه در جهان سوم نقش مهمی ایفا می‌کند؟ چند درصد این حرف‌ها درست و چند درصد نادرست‌اند؟  

پی‌نوشت 3- بیشتر دستگیر شده‌ها؟ کسانی هستند که خود دستی در موعظه دارند. آن‌ها که نگاه کردن به جنس مخالف را با سوختن در آتش جهنم یکی می‌دانند. حالا برای فرار از این آتش، خود از چه بندی استفاده می‌کنند، بنده نمی‌دانم.

پی‌نوشت 4- مردمان عجیبی هستیم. ناملایمات را تحمل می‌کنیم. آن‌جا که می‌توانیم اعتراض کنیم هم، سکوت پیشه می‌کنیم. این صداها را انبار کرده و چون بمبی از خشم می‌شویم و دنبال فرصتی می‌گردیم تا انتقام بگیریم. خیلی‌ها چنان با آب‌و تاب و احساس پیروزی این اخبار را ذکر می‌کنند انگار جایزه‌ای بزرگ را برده‌اند.  

  پیشنهاد- این سایت اعجاب برانگیز را از دست ندهید. 

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 15:16  توسط رستم جهانگشا  | 

 شغل مردم عراق چیست؟ امورات زندگی‌شان چطور می‌گذرد؟

چرا چنین سوالی می‌پرسم؟ چون یک ساله‌ی گذشته ده‌ها بار سیمای خودمان اعلام کرده: 6 میلیون عراقی پای پیاده به کربلا آمدند. یا 4 میلیون عراقی ِ پیاده وارد نجف اشرف شدند. حالا اگر حساب کنیم این‌ها 10 روز در راه باشند و این قضیه 10 بار در طول سال اتفاق بیفتد عراقی‌ها 100 روز فقط  در حال پیمودن راه‌ها هستند. لابد بقیه روزهای سال هم کارهای ریزو درشتی غیر از کار اصلی‌شان دارند. پس از سال چه ماند؟

به قیافه‌ها هم که نگاه می‌کنی بیشتر افراد بالغ ویا بهتر بگویم نان‌آوران خانه هستند که دیده می‌شوند. حتمن کودکان آن‌ها در خانه مانده‌ و والدین حرکت کرده‌اند. به عبارت دیگر می‌شود ادعا کرد بیشتر مردم عراق در این جابه‌جایی‌ها درگیرند که این به پیچیدگی موضوع می‌افزاید. راستی حقوق این‌ها را چه کسی تامین می‌کند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 23:52  توسط رستم جهانگشا  | 

تا مدت‌ها خیابانی که از میدان رستم کلاچرمینه تا بیمارستان شهید نورانی امتداد دارد خیابان محبوبم بود. آن روزها این خیابان مغازه‌ای نداشت. دو طرف ویلاهایی بود با باغچه‌های کوچک روبرویشان. روزهای دبیرستان وقتی از هر کتاب اجباری خسته می‌شدم پناه می‌بردم به این خیابان آن روزها قشنگ.

سه ساختمان بسیار زیبای شهر تقریبن در این قسمت قرار داشت: دخانیات، کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان 1 و بیمارستان 2.

 با کانون پرورشی بیشتر ارتباط داشتم. فضای داخلی‌اش آن‌قدر شاد و ساده بود که بلکل فضا و رنگ‌های تیره‌ی بیرون فراموشت می‌شد. این احساس نشانی از ذکاوت و موفقیت طراحان ساختمان بود. بعدها در محوطه‌ بهینه و سنجیده‌ی کانون و درست روبروی این ساختمان زیبا، بنایی به‌غایت زشت با رنگ‌های تند و مغایر با فضاهای اطراف ساختند و آن بنای زیبا که رنگ سفید ملایمی داشت و از معماری بسیار زیبایی بهره می‌برد به حاشیه رانده شد و از نظرها محو گردید.

بیمارستان هم سرنوشت تقریبن مشابهی پیدا کرد. در محوطه‌ای که مختص آن، ساختمان و معماری‌اش طراحی شده بود ساخت‌و سازهای ناشیانه‌ای صورت گرفت و از خصلت آرامش‌بخش آن بنا اکنون دیگر چیزی باقی نمانده است. فضای محوطه بیمارستان آزار دهنده است؛ شلوغ، شلخته و بسیار استرس‌زا می‌باشد. خصلت‌هایی که همه در تضاد با ماهیت بیمارستان هستند.  

 دخانیات با آن حیاط قشنگ پردارو درختش هنوز دست نخورده است. نمی‌دانم اشتباه می‌کنم یا نه. ولی احساس می‌کنم فضای آن روز ِ محوطه‌ی دخانیات خیلی جالب‌تر بود 3 و ۴. فکر کنم تعدادی از درخت‌ها را بریده‌اند. باغبان آن روزها یا بازنشسته شده یا دیگر دل‌و دماغ رسیدگی به محوطه را ندارد. نمی‌دانم.

عمویم سالی یک‌بار محصول توتونش را به انبار دخانیات تحویل می‌داد. دسته‌بندی توتون و خشکاندن آن هم، داستانی بود. پسر عموها، دختر عموها و خیلی‌های دیگر ردیف می‌نشستند و برگ‌های توتون را جدا کرده به بند می‌کشیدند. رودخانه هم 30 متری پایین‌تر می‌نواخت و چقدر زیبا می‌نواخت.

بله، خیابان محبوب من هم حکایت غریبی دارد. امروز مغازه‌ها دو طرف خیابان زیاد دیده می‌شوند. ساختمان‌های اطراف دیگر مهربانی چندانی ندارند. نمی‌دانم ما سخت می‌گیریم یا غم نان. عکسی که در زمینه دیده می‌شود یکی از ساختمان‌های این خیابان است. یک خانه‌ برای زندگی و باغچه‌ی کوچک روبرویش برای زیباتر کردن این زندگی.

 می‌بینید سر باغچه چه بلایی آورده‌اند؟ ستون‌های بتون آرمه عاری از هر احساسی پای بر اندام باغچه گذاشته‌اند. زمین این ناحیه گران است، جمعیت خانه زیاد است، پسرها بیکارند، دخترها سهم می‌‌خواهند پدر هر چند نه از سر رضا به تخریب رضایت داده است.

 همه انگار سهمی دارند و این وسط تنها چیزی که هیچ سهمی ندارد خود زندگی‌ست. پس سهم زندگی چه می‌شود؟   

 ************

1- کانون در این خیابان نبود اما فاصله‌ی زیادی هم با آن نداشت. از سه‌راه تختی که در میانه‌های این خیابان بود تا کانون 150 متری فاصله بود و هست)

2- اگر اشتباه نکنم هر سه ساختمان از یادگارهای مرحوم رامبد نماینده سابق تالش در مجلس است.

3- دوستی بوشهری داشتم به‌نام آقای دشتی. با وجود بوشهری بودنش علاقه‌ی عجیبی به شیراز داشت و سال‌های زیادی را آن‌جا گذرانده بود. هر گاه از حافظیه حرف می‌افتاد با تاسف می‌گفت حافظیه دیگر نمی‌چسبد! آن روزها حال و هوای دیگری داشت. او از گل‌های زیبای آن روزها می‌گفت، حتا از بزرگی محوطه و وسعتش.

4- درست روبروی دخانیات، اداره برق قرار دارد که ساختمان تقریبن جدیدی محسوب می‌شود. از طرفی دخانیات با ساختمانی شیک و محوطه‌ا‌ی زیبا و از طرف دیگر اداره‌ی برق با چند ساختمان دخمه‌مانند که با بی‌سلیقه‌گی هر چه تمام هر کدام در کنجی روییده‌اند. این محوطه و ساختمان نمادی از ساخت‌و سازهای فراوانی است که عنصر عجله، بی‌برنامه‌گی، عدم کار کارشناسی خصیصه‌ی اول‌شان محسوب می‌شود. روبروی هم قرار گرفتن این دو معماری متفاوت هم در نوع خود جالب است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 21:52  توسط رستم جهانگشا  | 

 

افتتاح بزرگترین سرعت گیر جهان در تالش

به گزارش خبرگزاری یول َ‌دِیْ پس از سال‌ها تلاش و پیگیری مسوولان همیشه در صحنه وجان برکف تالش سراسر خیابان بیست‌متری این شهرستان به طول تقریبی 3 کیلومتر و عرض بیست متر به سرعت‌گیر تبدیل شد.

برای خلق این رکورد جاودان 5 سال تمام مسوولان غیور شهرستان با کمال خونسردی و متانت از ریختن هرگونه آسفالت بر سطح این خیابان ممانعت به عمل آوردند. هم چنین در ایام نوروز و تعطیلات که منطقه‌ی تالش مورد هجوم مسافران از اقصا نقاط ایران قرار می‌گیرد مسوولان دوراندیش با انتقال تمام وسایط نقلیه از خیابان اصلی به بیست‌متری در تسریع روند احداث این سرعت‌گیر افتخار آفرین کمک شایانی نمودند.

خبرنگار اعزامی خبرگزاری یول‌دی از بازدید بی‌سابقه‌ی خبرنگاران خارجی از این پروژه‌ی عظیم خبر می‌دهد. تلویزیون‌های خارجی با قطع برنامه‌های عادی اخبار مربوط به این پروژه‌ی عظیم را تحت پوشش قرار داده‌اند.

خبرگزاری عَمی‌سی اعلام کرد این سرعت‌گیر نشان دهنده خلاقیت بالای مدیران ایرانی است. کارشناس خیلی مهمی که خواست نامش فاش نشود اعلام نمود رویت این بنای عظیم دومین خبر ارسالی بوسیله‌ی ماهواره امید می‌باشد. همین کارشناس افزود اولین خبر ارسالی اثبات کروی بودن کره‌ی زمین بود.

بنده هم به نوبه‌ی خود این پیروزی بزرگ را بر همه‌ی دانشمندان جوان خصوصن آن طفل 16 ساله که در خانه‌ی خودش انرژی هسته‌ای تولید می‌کند تبریک عرض می‌نمایم.

 پی‌نوشت‌ها: 1- شاید بعضی‌ها گمان کنند کروی بودن زمین سال‌هاست اثبات شده و تصاویر زیادی دال بر کروی بودن زمین سایر ماهواره‌ها ارسال کرده‌اند. اما باید به عرض این افراد برسانم، کروی بودن  زمین پیش‌نیاز ارسال خبر توسط ماهواره‌ها می‌باشد. هر ماهواره‌ای اگر به فضا پرتاب شد ابتدا باید کروی بودن زمین را اثبات کند و بعد به خبرهای دیگر بپردازد.

2- اختصاص دومین خبر ارسالی ماهواره‌ی امید به این پروژه اهمیت بالای آن‌را نشان می‌دهد.

3- صاحبان امتیاز کتاب رکوردهای گینس از چندروز پیش منت‌کشی را آغاز کرده‌اند. تا این لحظه مسوولان محجوب شهرستان حاضر به ثبت این رکورد اعجاب‌برانگیز نشده‌اند. می‌گویند دلیل‌شان همان مشت کوبیدن بر دهان دشمنان و مسایل از این دست می‌باشد.

*********

از همه‌ی این‌ها گذشته دلم هوای صدای ایرج کرده. دوست دارم یه گوشه‌ی دنجی (حالا اسمش‌م هرچی باشه مهم نیست) باشه و اون‌جا ایرج بزنه زیر آواز. منم به چه‌چهه‌ی بی‌پایانش انگار، گوش بسپارم..

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 18:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

روزگاری معتادها را دار می‌زدند. علم گسترش یافت. رسانه‌ها وسیع‌تر شدند و چنین عواملی دست‌به دست هم داده، اثبات کردند اعتیاد بیماری است. بیماری‌ای که درمان دارد، راه‌های پیشگیری دارد و کشتن فرد بدترین عکس‌العمل در قبال اوست.

کشورهای مرفه و آن‌هایی که نیروی انسانی را مهم‌ترین ثروت‌ خود می‌دانند واهمه‌ای از خرج پول و زمان برای درمان یک انسان ندارند. در کشورهای فقیر و بسته اما این موضوع چندان باب نیست. اشتباه از این‌جا صورت می‌گیرد که آن‌ها برای نیروی انسانی خود ارزشی قایل نمی‌شوند. چون افزایش نیروی انسانی نان اقلیت کوچکی که به هزار خانواده شهرت دارند را محدود می‌سازد. نیروی انسانی برای آن‌ها فقط در مواقع صف‌کشی‌هاست که معنا پیدا می‌کند.

از این مقدمه‌ی بی‌پایان بگذریم. به گذشته‌ها نگاهی حسرت‌بار نینداخته و به دنبال مقصران نگردیم. آن‌ها که صدها فرد بی‌گناه را به جرم اعتیاد دار زدند.

به حرف‌های جدید رییس مجلس می‌پردازم. بایست سکوت اختیار می‌کردم در برابر این حرف‌های اعجاب آور. سه روز هم تحمل کردم ولی نشد. طاقت نیاوردم. او در سخنرانی‌ای به انسانی که برابر مجلس خود را به آتش کشیده بود گفت او جانباز نبود، معتاد بود.

یعنی اصلن ارزش ندارد درباره‌ی او و کارش حرفی بزنم. چنان معتاد بودن فرد را  مساوی با انسان نبودنش، ناچیز بودنش، هیچ بودنش تصور کرد که ناراحتی بسیاری از وجدان‌ها را بر‌انگیخت.

 رییس مجلس محترم مگر تو با رای‌ همین معتادها به مجلس راه نیافته‌ای؟ مگر تو رییس مجلس کل ایرانیان نیستی؟ مگر نباید برای زندگی و ادامه‌ی زندگی معتادها قانون به تصویب برسانی؟ دولت را تحت فشار قرار دهی که فکری به حال معتادها بکند؟

 این نوع حرف‌ زدن‌های بی‌ادبانه، اصطلاح‌های پوپولیستی و کوچه‌و بازاری، فحش‌های دور از ادب در قبال دیپلمات‌های سایر کشورها،  مشکلات کلان را با شوخی‌های بیمزه سرهم کردن مدتی‌ست که دوباره باب شده است. مثل این‌که ما همواره باید دور خودمان بچرخیم. نه، مثل این‌که نیست ما همواره دور خودمان چرخیده و می‌چرخیم. اگر چنین نبود بعد از گذشت این همه سال و این تاریخ پرصفحه حالا بایست وضع‌مان بسی بهتر از چیزی که هست می‌بود..

 پی‌نوشت- یه نفر از جماعت ممیزی‌ها زاغ سیاه من چوب می‌زنه. بعد از پست سربرج که از بابت آزاد شدن چندتا وبلاگ اظهار خوشحالی کردم نه تنها دوباره همه‌شون ف+ی+ل+تر شدن بلکه چند تا وبلاگ دیگه که می‌خوندمشون هم مورد غضب قرار گرفتن. خدا به خیر کنه!

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 15:51  توسط رستم جهانگشا  |