تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

 

نمایشنامه‌ای در 5 پرده

پرده اول: دکور برنامه‌ی نود، عادل فردوسی پور، محمد مایلی‌کهن. محمد مایلی‌کهن: در انتخاب سرمربی تیم ملی فوتبال طی تمام دوره‌ها عواملی غیر از فدراسیون فوتبال دخیل بوده‌اند. دوران قبل از انقلاب هم برنامه به این صورت بود.

پرده‌ی دوم: کنفرانس مطبوعاتی بعد از مسابقه‌ی استقلال اهواز- سایپا، خیل خبرنگاران ورزشی، مایلی‌کهن پشت تریبون: بعد از باخت استقلال در جام باشگاه‌های آسیا جواد زرینچه از تاکتیک تیم آقای قلعه‌نوعی انتقاد می‌کنه. در جواب آقای قلعه‌نوعی می‌گه اگه حاج‌رضایی از من انتقاد می‌کرد ناراحت نمی‌شدم زرینچه هر وقت تیمش رو به لیگ برتر آورد حرف بزنه. بعد از این مصاحبه آقای زرینچه تو مصاحبه‌ای می‌گه اگه اون‌زمان استقلال اهواز به تیم تو راه نمی‌داد که اصلن سقوط می‌کردید و دیگه امیرخانی در کار نبود. متوجه عرض من می‌شید که؟... ( راوی: اشاره مایلی‌کهن به مسابقه‌ای بین دو تیم استقلال اهواز و استقلال تهران بود. در آن مسابقه امیرقلعه‌نوعی به عنوان سرمربی استقلال اهواز و جواد زرینچه به عنوان مربی استقلال تهران انجام وظیفه می‌کردند و باخت استقلال اهواز به منزله‌ی سقوط این تیم به دسته‌ی پایین‌تر بود).

پرده‌ی سوم: برنامه‌ی ورزش از نگاه 2، کوثری، افاضلی، معین، حجازی. کوثری: آقای حجازی چرا در کمیته‌ی فنی تیم‌ملی حضور پیدا نمی‌کنید؟ شما را دعوت نمی‌کنند؟ حجازی: اگر دعوت هم کنند بنده نمی‌روم.

چرا؟

چون این کمیته هیچ خاصیتی ندارد. 4 گزینه برای تیم ملی پیشنهاد می‌دهند و ناگهان گزینه‌ی پنجمی سرمربی تیم ملی می‌شود.

کوثری: ناصرخان به سرمربی‌گری تیم ملی فکر می‌کنید؟

 خیر. سرمربی تیم ملی باید از هفت‌خان رستم عبور کند که برای من امکان‌پذیر نیست. 13 سال پیش در زمان ریاست آقای مصطفوی در فدراسیون فوتبال ایشان به من گفتند شما به عنوان سرمربی تیم ملی انتخاب شده‌ای دستیارانت را انتخاب کن. دو روز بعد شخصی که از دوستان آقای پروین بود به من زنگ زد و گفت کجایی که سرمربی تیم ملی انتخاب شده است. گفتم غیرممکن است رییس فدراسیون خودش با من صحبت کرد و.... بعد از پایان مکالمه به آقای مصطفوی زنگ زدم و ماجرا را گفتم. مصطفوی کاملن انکار کرد و گفت رییس فدراسیون من هستم و سرمربی تیم ملی شما. 24 ساعت بعد رسانه‌ها اعلام کردند محمد مایلی کهن به عنوان سرمربی تیم ملی فوتبال انتخاب شد.

پرده‌ی چهارم: ، ورزش از نگاه 2، کوثری، جلالی، معین، مظفری. مایلی‌کهن پشت خط تلفن خطاب به مظفری: همین کارها را می‌کنید که فوتبال به این روز افتاده است. شما حرکات آقای قلعه‌نوعی را ندیدید؟ این حرکات تشکرکردن داشت؟ تماشاچیا 90 دقیقه تمام علیه اسطوره‌ی فوتبال ایران عابدزاده و بنده شعار دادن. اینه اون فوتبال فرهنگی که حرفش رو می‌زنید؟ (در چهره‌ی مظفری خنده‌ی تلخی دیده می‌شود. کوثری در ظاهر ناراحت ولی در باطن خوشحال ِ‌ خوشحال است. به رقابت‌ش با برنامه‌ی نود فکر می‌کند) این تماشاچی‌ها همه هدایت شده بودن.... من چه گناهی کرده‌ام؟

 (راوی وارد صحنه می‌شود. و با لحنی آرام می‌گوید: قلعه‌نوعی متهم به تبانی می‌شود. قهرمانی استقلال در جام حذفی سال گذشته ساخته‌گی قلمداد می‌شود. سرمربی استقلال به بازی‌های پشت پرده متهم می‌شود. راوی: حالا شما تماشاچیان عزیز جمله‌های بعدی را مطابق سلیقه، شناخت‌تان از عوامل نمایش و لحن گفتار خودتان حدس بزنید.!)

پرده‌ی پنجم: هوا نیمه ابری، خیابان اصلی یک شهر، روبروی کیوسک مطبوعاتی، پسر نوجوانی با بهت به پیش‌خوان خیره است، تیتر چند روزنامه‌ی ورزشی: در نامه‌ای مایلی کهن، قلعه‌نوعی را کوتوله خطاب کرد و...

پایان نمایش- موسیقی فیلم یوزارسیف (نسخه‌ی آمریکایی) با کمی تغییر پخش می‌شود. صدای تشویق تماشاچیان به گوش می‌رسد. عده‌ی زیادی فریاد می‌زنند: ای‌ول ای‌ول، حاج ممدُ ای‌ول، ای‌ول ای‌ول...

************************

چند سوال: 1- در ورزش ایران چه می‌گذرد؟

2- چرا فیفا فدراسیون فوتبال ایران را محروم نمی‌کند؟ مگر بحث عوامل غیرورزشی در فوتبال از این هم روشن‌تر می‌شود؟

  3- آیا ساختار فیفا هم بر چارچوب پول و رشوه استوار است؟ آیا نزدیک شدن به زمان انتخاب رییس کنفدراسیون فوتبال آسیا در شدت این افشاگری‌ها تاثیر داشته است؟

نتیجه‌گیری یک تماشاچی ردیف آخر:

1- فوتبال این مملکت به صورت خاص و ورزش آن به صورت عام کاملن سیاسی است.

2- تبانی در فوتبال و ورزش ما ریشه دوانده است.

سوال گزارشگری که از جوانی در خیابان 17 شهریور می‌پرسد: آیا به مایلی‌کهن وظیفه‌ای محول شده است؟ چرا ناگهان شدیدترین انتقادها را مطرح می‌کند؟ چرا قبل از آن به موارد این چنینی اشاره‌ای هم نکرده بود؟

پی‌نوشت: خوش به‌حال عادل فردوسی‌پور! امیدوارم برنامه‌ی امشب نود محافظه‌کارانه نباشد.

پی‌نوشت: بنویسید مملکت گل‌و بلبلی، بخوانید مملکت فوتبالی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 19:31  توسط رستم جهانگشا  | 

 

پیش‌نیاز زندگی در مکانی که شهر نام‌گرفته اشراف به حقوق شهروندی است. نادانی در این ارتباط، هم موجب تضییع حقوق فرد می‌شود و هم به نادیده انگاشتن حقوق دیگران از جانب فرد می‌انجامد.

خیلی از هنجارهایی که امروز با آن‌ها مواجهیم از همین مساله به‌ظاهر ساده نشات می‌گیرد.

وارد این بحث چالش‌برانگیز نمی‌شوم فقط اشاره‌ای کوتاه می‌کنم که وظیفه‌ی بزرگان دین، در ادوار مختلف تاریخ، آشنا کردن مردم با حقوق شهروندی بوده است چه آن‌جا که آن‌ها را علیه حکومت‌ها شورانده‌اند و چه جاهایی که به آموزش صلح و دوستی بین امت‌ها پرداخته‌اند.

آگاهی از قانون و حقوق شهروندی به شخص این اجازه را می‌‌دهد در چارچوب معینی که قانون برای او تعیین کرده است به ابراز وجود بپردازد و بی‌جهت زیر بار عوامل فشار که آمارشان در اجتماع کم نیست نرود*. این موضوع تاثیر مستقیمی در جلوگیری از فساد دولت‌مردان دارد. و چه بسا مسببان سیستم فاسد اداری که امروز در کشورمان به بزرگ‌ترین معظل جامعه تبدیل شده است خودمان (مردمان دورمانده از قدرت یا عادی) هستیم و هستیم.

با این احوالات آموزش حقوق شهروندی و تعامل با افراد اجتماع باید از سنین پایین در مدارس تدریس شود و از شیوه‌های طرح درس سنتی که چنین مقوله‌ای را تا حدی در بر دارند پرهیز شود؛ چه این‌که تجربه نشان داده چنین شیوه‌های ارائه و تدریس نتیجه‌ی دلخواه را در بر ندارد. برای تحت تاثیر گذاشتن کودکی که چشمانش در خانه به صفحه‌ی تلویزیون و رایانه خیره است مثال عمر و زید را زدن ثمری در بر ندارد.

 برش‌هایی از زندگی روزانه

صف‌های طولانی بانک‌ها را دیده‌اید؟ عده‌ی زیادی سردرگم و عصبی به انتظار ایستاده‌اند تا نوبت آن‌ها برسد و از حساب خود پولی برداشت کنند، یا قسط وام خود را بپردازند. آیا بانک اجازه  دارد کسانی که سرمایه‌ی بانک از طریق آن‌ها تامین می‌شود را ساعت‌ها  ایستاده نگه دارد و سرآخر به بهانه‌ای کار آن‌ها را انجام هم ندهد؟

باز مثال بانکی می زنم مشاهده کرده‌اید که یک مشتری عصبانی در بانک چطور سر کارمندی فریاد می‌کشد و بعضن زدو خوردی هم صورت می‌گیرد؟ مشتری بانک اجازه‌ی فریاد کشیدن دارد؟

تازه، بعد از خروج از بانک، هم مشتری و هم کارمند حالتی عصبی دارند و رفتارشان را خواسته یا ناخواسته به اجتماع تزریق می‌کنند و عصبیت همه‌گیرتر می‌شود.

علت اصلی هر دو مورد بالا را من عدم اشراف به حقوق شهروندی می‌دانم. اگر مشتری بانک به حقوق خود آگاه باشد بایست بداند که برای برداشت پول خود نباید این‌همه دردسر تحمل کند. حصار اطمینانی که قانون برای او تعیین کرده است به شخص این امکان را می‌دهد که به شیوه‌ای صحیح مراتب نارضایتی خود از مدیریت بانک را اعلام دارد و بی‌جهت بر سر کارمندی نگون بخت فریاد نزند. در نتیجه مدیریت به تکاپو می‌افتند و ناچار فرهنگ استفاده از اینترنت در جامعه همه‌گیر می‌شود و به صورتی خودکار صف‌های بانک حذف می‌گردد و تازه، برای تنها مشتری پشت باجه هم یک صندلی تعبیه می‌کنند تا راحت‌تر باشد کمر و ستون فقراتش دچار مشکل نشود و خرجی اضافی بر دوش کشور وارد نگردد.

اشراف به حقوق شهروندی باعث می‌شود فرماندار ِ یک شهر تافته جدابافته نباشد. فرماندار یا هر مقام مسوول دیگر به راحتی یک فروشنده‌ی دوره گرد در خیابان به قدم زدن بپردازد. چرا که افراد اجتماع می‌دانند طرح مشکلات فردی جایگاهش ساختمان فرمانداری‌ست و این شخص حق طبیعی‌اش است که در ساعات فراغت مثل تمام مردان و زنان دیگر در خیابان به قدم زدن بپردازد. دانایی باعث می‌شود فرماندار نگون‌بخت در هرم گرمای تابستان با کت‌وشلوار به خیابان قدم ننهد و به‌سان مردمان عادی با لباسی سبک و مختص پیاده‌روی در خیابان ظاهر شود. و بلعکس وقتی ارباب رجوعی در ساعات اداری وارد ساختمان فرمانداری شد فرماندار چون رعیتی با او برخورد نکند و از دریچه‌ی قدرت به سخنرانی نپردازد.

 *********************

 * کوری رمان نوبل گرفته ژوزه ساراماگو این موضوع را به درستی می‌شکافد. افراد زیادی وجود دارند که در وجودشان نوعی خشونت و سادیسم نهادینه شده است. هر گونه عقب‌گرد قانون و تضعیف چتر حمایتی‌اش، به عرض‌اندام چنین انسان‌هایی منجر می‌شود و هرج‌و مرج را به دنبال می‌آورد.

در دارودسته‌های نیویورکی یکی از افسران پلیس برای رسیدن به مقاصد پلید خود با عده‌ای شرور وارد معامله می‌شود. سردسته‌ی اشرار از پلیس می‌پرسد تو با این همه نیروی تحت فرمانت چرا دست به دامان ما شده‌ای؟ و جواب می‌شنود روح قانون در هر صورت باید رعایت شود! 

 *********************

پی‌نوشت- شاید شنیده باشید برای اخذ تابعیت از کشورهای به اصلاح جهان اولی قوانین سختی وجود دارد. یکی از مراحلی که باید طی شود و در سوالات مطرح شده همیشه جایگاه مهمی دارد اشراف به حقوق شهروندی آن کشور‌هاست. آن‌ها مهاجر را در صورتی می‌پذیرند که به چارچوبی که قانون برای او تعیین کرده واقف باشد. چه حقی بر گردن اوست و چه حقی دیگران در قبال او دارند. در اردوگاه‌های پناهندگان هم،  ساعات زیادی از روز صرف آموزش چنین قوانینی می‌شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 19:17  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ساعت 11 ظهر است. روبروی پیش‌خوان یک مطبوعاتی در رشت ایستاده‌ام. روی روزنامه‌های امروز نایلونی کشیده‌اند تا از گزند باران در امان باشند. دو نفر هم بغل‌دستم مشغول خواندن تیترها هستند. قسمت روزنامه‌های ورزشی لاغر است یعنی بیشتر روزنامه‌های امروز فروش رفته است. اما روزنامه‌های اجتماعی و سیاسی همین طور در هوای نیمه‌بارانی رشت روی هم تلمبار شده‌اند. تازه، این‌جا شهر رشت است که نسبت روزنامه‌ خوان‌هایش از خیلی نقاط ایران بیشتر است. چرا؟ چرا روزنامه‌های ورزشی این قدر طرفدار دارند؟

مردم تشنه‌ی خبر و تحلیل هستند. با وجود همه‌ی رسانه‌های سرگرم‌کننده بخش خبر هیچ‌گاه تعطیل نمی‌شود اما چه خبری و چه تحلیلی؟ خبر درست و تحلیل واقعی.

روزنامه‌های ورزشی به بهانه‌ی ورزشی بودن که خود ذاتن موضوعی بی‌خطر است نقد می‌نویسند، مدیران و ورزش‌کارها را به چالش می‌کشند بدون ترس از س+ا+نس+ور و این خصلت نقد نویسی و درج خبر درست است که مردمان تشنه‌ی خبر را به سوی آن‌ها می‌کشد و این ابزار در دست روزنامه‌های اجتماعی نیست. آن‌ها قدرت مانوردهی ندارند حتا درج خبری کوتاه در کوتاه‌ترین زمان ممکن روزنامه‌ای را به تعطیلی می‌کشاند و عده‌ی بسیاری بیکار می‌شوند.

با این رویه روزنامه‌هایی دوام می‌آورند که خصلت محافظه‌کارانه دارند و دنیای خبر و رسانه با این خصلت سر سازگاری ندارد. به طور خودکار تعداد خوانندگان نشریات محافظه‌کار پایین می‌آید. همان اتفاقی که افتاده است و ما با مشتی نشریه محافظه‌کار طرفیم و به ظاهر هیچ گناهی هم شامل حال گردانندگان این نشریات نمی‌شود غم نان مگر کم دردی‌ست؟ تازه حرفی هرچند ضعیف زدن باز بهتر از سکوت است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 0:47  توسط رستم جهانگشا  | 

 

بعداز ظهرهای رخوت

صدای محو اره‌موتور

چهلمین برگ سفید هم

ورق خورد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 15:24  توسط رستم جهانگشا  | 

 

بلندترین آبشار جهان چه نام دارد؟ آنجل در کشور ونزوئلا.

بزرگ‌ترین آبشار جهان چه نام دارد؟ نیاگارا در کشور کانادا.

مرتفع‌ترین قله‌جهان چه نام دارد؟ اورست در منطقه چین (تبت) و نپال.

بزرگ‌ترین دریاچه جهان چه نام دارد؟ کاسپین (خزر).

ترین‌ها همیشه پرجاذبه‌اند. ترین‌ها پول، جهانگرد، آبادانی را همراه خود به منطقه می‌آورند.

یکی از ترین‌های پرجاذبه‌ دنیا، سالیان دارازی‌ست در جوار ما بیمار خفته است و سال به سال دریغ از پارسال را آرزو می‌کند. نسل ماهیان خاویاری‌اش از بین می‌رود. ماهی آزادش وضعی به مراتب بدتر دارد. آلوده‌گی‌اش هر سال شدیدتر می شود. منابع آلوده‌کننده‌اش سال ‌به سال بیشتر می‌شوند. و دیدارکننده‌گانش در کشور ایران نموداری رو به سقوط دارد.

 دلم برایت می‌سوزد کاسپین که میراث‌دارت ما هستیم.  تو هم بدشانسی. کره‌ی ِ به این پهناوری و تو نصیب ما* شده‌ای تا هر سال بیمارترت کنیم. سیاست‌مداران ما هنوز درگیر خانه‌سازی در ونزوئلا هستند و منبع اصلی سرمایه را فراموش کرده‌اند. شاید هم خوب می‌دانند اما...

******************

* این "ما" حیطه‌ی پراکنده‌گی‌اش برای من مشخص نیست. نمی‌دانم شامل چه طیفی از اجتماع می‌شود و ما! (افرادی مثل خودم را می‌گویم) چقدر در این ویرانی نقش داریم. نسل‌های بعد چه قضاوتی خواهند کرد درباره‌ی ما!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 22:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

یونسکو اعتقاد دارد نیمی از 6700 زبان مورد استفاده مردمان کره‌ی زمین در حال انقراض است و بر پایه‌ی این اعتقاد نقشه‌ی آن‌لاین ِ بسیار ارزشمندی از پراکندگی زبان‌های در حال انقراض همراه با یک طبقه‌بندی 5 حالته منتشر کرده است. این طبقه‌بندی شامل:

1- زبان‌های در آستانه‌ی خطر (بیمار): اغلب بچه‌ها به این زبان تکلم می‌کنند اما این خصوصیت به مناطق محدودی خلاصه می‌شود و این امر تهدیدی برای زبان‌های فوق است.

2- زبان‌های به خطر افتاده: بچه‌های اندکی این زبان‌ها را به عنوان زبان مادری و در منزل استفاده می‌کنند.

3- زبان‌های شدیدن به خطر افتاده: فقط نسل مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها از این زبان‌ها استفاه می‌کنند. پدرها و مادرها ممکن است این زبان‌ها را بفهمند اما به کودکان منتقل نمی‌کنند و حتا بین خودشان هم استفاده نمی‌شود.  

4- زبان‌های در محدوده‌ی بحران: جوان‌ترین متکلمین این گروه همان نسل پدربزگ‌ها و مادربزرگ‌ها هستند. تازه آن‌ها هم خیلی کم و به‌ندرت از این زبان‌ها استفاده می‌کنند.

5- زبان‌های مرده: دیگر کسی از نسل صحبت‌کنندگان این زبان‌ها باقی نمانده است. 

زبان تالشی جزو دسته‌ی اول می‌باشد و تاتی در دسته‌ی دوم قرار گرفته است. با دقت در این نقشه می‌توان به کار کارشناسی ارزشمند یونسکو پی برد. نظرشان درباره‌ی زبان تالشی و تاتی با واقعیت تطبیق دارد.

در جداولی مختصری از خصوصیات هر زبان را آورده‌اند. مثلن در مورد تالشی تعداد متکلمین این زبان را یک میلیون نفر دانسته‌اند. استان‌های گیلان و اردبیل در ایران و قسمت‌هایی از جمهوری آذربایجان به عنوان پراکندگی جغرافیایی تالشان معرفی شده است.

در مورد تاتی شمار متکلمین نامعلوم است. اما مساله جالب در این مورد نام‌های دیگر زبان تاتی است که از آن به عنوان زبان آذری و تاکستانی یاد شده است. اذعان به آذری بودن تاتی موارد نامشخص زیادی را به صورتی رسمی آشکار می‌سازد.

قسمتی از این نقشه که به کشورمان ایران تعلق دارد را می‌توانید این‌جا مشاهده کنید. و در صورت امکان آن را به کسانی که می‌شناسید معرفی نمایید.

رستم‌نوشت- یونسکو دغدغه مرگ زبان‌ دارد. در قسمتی از برنامه‌اش زبان را به عنوان جزیی از هویت شخصی و اجتماعی هر فردی معرفی می‌کند. زبان را اصلی‌ترین ابزار انسان برای بیان احساسات، ارتباط با انسان‌های دیگر، تفکر، علم و حفظ ارزش‌ها می‌داند و از جامعه‌ی بین‌الملل تقاضای کمک می‌نماید. در عین حال موقعیت فعلی را اعلان خطری برای آینده بشر قلمداد می‌کند.

یونسکو حفاظت زبان‌های در حال انقراض را وظیفه‌ی هر انسانی که به بقا و تنوع فرهنگی در سراسر جهان اهمیت می‌دهد؛ می‌داند. و مسلم است که محیط زندگی بدون تنوع‌ فرهنگی برای ادامه و زیستن به مشکل برخواهد خورد و جهانی خالی از تنوع و پر از روزمر‌گی و کسالت را شاهد خواهیم بود.

پی‌نوشت- مدتی قبل آقای شهرام آزموده سردبیر محترم مجله‌ی تالش در مطلبی با عنوان آیا زبان تالشی می‌میرد؟ به سال جهانی زبان‌ها اشاره نمود و از جامعه‌ی تالش تقاضا کرد در این مورد لب به سخن بگشایند و راه‌کار ارائه دهند. بحث سودمندی در قسمت نظرات تالش‌شناسی به راه افتاد و بعد‌ها این نوشته‌ها به مجله‌ی تالش منتقل گردید تا طیف وسیع‌تری با این تفکرات آشنا گردند. متاسفانه آن طور که انتظار می‌رفت این موضوع از طرف کسانی که باید آن را جدی بگیرند جدی گرفته نشد.

 ما هنوز جایگاه‌مان را نمی‌دانیم و ارزش گنجینه‌ای که به قدمت تاریخ این سرزمین حفظش کرده‌ایم برای‌مان قابل درک نیست. مطالعه‌ی متن یونسکو در باب اهمیت زبان برای آینده‌ی نوع بشر و این‌که در این کره‌ی 7 میلیاردی فقط 6700 زبان وجود دارد (با دانستن این نکته که در حال حاضر از این تعداد بسیاری زبان مرده محسوب می‌شوند) می‌تواند دز حساسیت خیلی‌ها را بالاتر ببرد.

 ما هم که دیواری کوتاه‌تر از آزموده نداریم و ناچار تقاضا می‌کنیم این موضوع را هر طور شده انعکاس دهند تا بودجه‌های تهاجم فرهنگی صرف تبریک و تهنیت‌های آزاردهنده و... نشود و درصدی هم برای آینده‌ی بشر و زیباتر کردن محیط زندگی اختصاص یابد..  

   

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 0:11  توسط رستم جهانگشا  | 

 

تابستان سال‌های دور همراه یکی از دوستان روی دیواره‌ی بتنی خیابان سد ساحلی نشسته بودیم. در 10 متری ما مظاهر باچند نفر مشغول صحبت بودند او که همیشه می‌خواست جلب نظر کند بلند بلند شروع به حرف زدن کرد طوری که ما حرف‌هایشان را بشنویم (مرا می‌شناخت). می‌گفت می‌خواهم با انگشت اشاره پوست هندوانه‌ای که بین شان بود را سوراخ کنم و سر این کار شرط بزرگی هم گذاشت. کار غیرممکنی بود حتا برای مظاهر. اگر دست به این کار می‌زد و نمی‌توانست (که صددرصد چنین بود) نه توانایی ادای شرط را داشت و نه غرورش که حالا چند تماشاچی هم پیدا کرده بود را می‌توانست کاری کند. بعد از ثانیه‌هایی نزدشان رفتیم و با کمی صحبت مظاهر از خر شیطان پیاده شد. هندوانه را با چاقوی جیبی‌اش قاچ کرد و به ما هم قاچی داد.

*******************

مظاهر مشهور به لات مظاهر هم مرد. یعنی دو سه ماه پیش مرد و تازه دیروز بنده متوجه شدم. کسی که خبر را رساند و عکس‌العملی که بر مهم بودن خبر برای من دلالت می‌کرد را دید، بسیار بسیار تعجب کرد. تازه دوست هم بودیم و او نمی‌دانست که مظاهر بارها سوژه‌ی نوشته‌هایم بوده است. 

 حالا مظاهر که بود؟ مظاهر اهل جوکندان تالش بود. به احتمال زیاد موقع مرگ حدود 40 سال سن داشت. مدتی به مدرسه رفت و طی آن سال‌ها در ورزش‌های قدرتی بی‌رقیب بود. دوران نوجوانی به علت چابکی، زوربازو، تهور و عدم هدایت درست به کارهای نامعقول و می‌شود گفت خلاف رو ‌آورد. از روحیه جوانمردی‌اش روایت‌هایی وجود دارد با این حال بیشتر او را مردم‌آزار می‌دانستند که در اثر تحریک عده‌ای راه بر مردمان عادی می‌بست و باج خواهی می‌کرد.

 دوران جوانی شبی در ساختمان آن زمان نیمه‌ساخت رحیمی روبروی مسجدجامع خودکشی ناموفقی داشت. طناب داری آماده کرده و از فراز تیرآهن‌های ساختمان که ۳ متری ارتفاع داشت، پایین پریده بود تا طناب خفه‌اش کند. لحظاتی بعد از پرش شخصی به کمکش می‌شتابد، طناب را به هر ترتیب ممکن پاره می‌کند و مظاهر از مرگ می‌رهد.

 دورانی که کریم‌خان! *بزرگ‌ترین نمایشگاه اتومبیل منطقه را دایر کرد و عده‌ی بیشماری از مردان ِ پول دور او گرد آمدند مظاهر جزو کسانی بود که کریم‌خان به پاس بزن‌بهادری‌اش به او پول می‌داد.

سال‌های نه چندان دور شنیدم ازدواج کرده و سربه‌راه شده است. تیلر کشاورزی‌ای داشت که بوسیله‌ی آن محصولات باغش در جوکندان که بیشتر هندوانه بود را به تالش می‌آورد و می‌فروخت. بعدها نمی‌دانم چه مشکلاتی پیش آمد که این کار را رها کرد.

از حدود دو سال پیش در اثر اعتیاد و سوء‌تغذیه وزن بدنش به شدت کاهش یافته بود و از آن هیکل پرعضله دیگر هیچ خبری نبود. با این حال غرورش زنده بود، راه رفتنش، حرف زدنش از دریچه‌ی قدرت، چشم‌هایش.

 با وجود وضع بدنی‌ و مالی مرگش اتفاقی غیرعادی نبود. افرادی چون مظاهر که می‌توانستند از راه درست بسیار  مشهور و نام‌آور شوند با افتادن به مسیری نادرست جامعه را از وجود نیروهایی سازنده محروم می‌کنند. سرنوشت مظاهر بی‌شباهت به سرنوشت زادگاهش تالش نیست.

پی‌نوشت بی‌ربط-  من از این مملکت بعد از این همه سال هیچ چیز نمی‌دانم. مایلی کهن سرمربی تازه تیم ملی فوتبال اعلام کرد پول قرارداد بنده را (مایلی کهن را عرض می‌کنم)  به حساب خیریه واریز کنید. یعنی بنده از بابت سرمربی‌گری هیچ عایدی نمی‌خواهم. قبلن‌ها رییس مجلس فرموده بود بنده هم تا این لحظه هیچ پولی دریافت نکرده‌ام. آقای الهام با وجود این همه منصب همیشه اعلام کرده از بابت این‌ شغل‌ها پولی دریافت نمی‌کنم. فتح‌ا....زاده مدیرعامل سابق استقلال هم، چنین ادعایی کرده بود. پس زندگی این‌ها چطور می‌گذرد؟

 پی‌نوشت ابری- هوا حسابی سرد شده است. دو روزی می شود باران مهمان ماست و امشب نمه‌هایی از برف هم دیده می شود. برنج‌کار ‌های منطقه خوشحالند. همه از خشکسالی امسال می‌ترسیدند و حالا این باران کمی خیالشان را راحت کرده است.

* کریم‌خان هم خود داستانی‌ست.

  

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 0:54  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ه..

باران،

عاشقی، فکر

چه روزهای احمقانه‌ای بود

اما...

*******

اگرهای زندگی‌ام سه رقمی شدند

چیزی نمانده است

در کتاب رکوردها وارد شوم

اگر..

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 0:24  توسط رستم جهانگشا  | 

 

پسرش گریه می‌کرد. زنش؟ اونم گریه می‌کرد. خودش رو ندیدم. آخه روش رو پوشونده بودن. یقین دارم گریه نمی‌کرد. مرده که نمی‌تونه گریه کنه. ولی کنجکاو شدم نگاهش کنم. اگه بخنده یا گریه کنه اون وقت چی؟ شاید هنوز نفس می‌کشه. هیچ چیزی بعید نیست. قانونی که وجود نداره. نزدیکش رفتم. روی برانکاردی چوبی که فکر کنم از مسجد آورده بودند دراز کشیده بود. پتو و پارچه‌ی سفیدی روش کشیده بودند. منتظر انجام مراسمی بودند که هیچ‌وقت نتونسته بودم حفظش کنم یا ترتیبش رو به‌خاطر بسپارم.

چیزهایی که به ذهنم کمی غیرضروری می‌رسه رو خیلی سخت حافظه‌م قبول می‌کنه. مثلن همین امضای اداره‌ها. اول رییس بعد معاون بعد کارشناس بعد تایپ دوباره اول کارشناس بعد معاون بعد رییس بعد... همین ترتیب حفظ کردنش شاید 3 سال طول کشیده.

 قبل از این‌که به صورتش نگاه کنم بایست می‌فهمیدم سرش کدوم طرف است. توی اون موقعیت که نمی‌شد بی‌گدار به آب زد. برم پایش را نگاه کنم شایعه سازی می‌کنند و من مجبور می‌شم از دست این شایعه‌ها فرار کنم و خونه‌م رو برای فروش بذارم. وقتی خونه را برای فروش گذاشتم همه می‌گن حتمن خونه ایرادی داره که می‌خواد بفروشه. ناچار قیمت رو خیلی پایین می‌یارم. باز می‌گن اگه خوب بود که نمی‌فروخت، زرنگ‌ِ، حتمن خونه‌ی بهتری سراغ کرده و می‌خواد اونُ بخره. یواش یواش از فروش خونه ناامید می‌شم که زنگ می‌زنن: مشتری پیدا شده.

دو دلم بنگاه برم یا بی خیال شایعه‌ها و نگاه‌های چپ چپ درو همسایه تو همین شهر بقیه عمر رو هم سپری کنم. بهتر نیست؟

زنگ می‌زنم بنگاه و انصراف می‌دم. می‌گه: مرد حسابی خودت ُ مسخره کردی. یه مشتری آبرودار پیدا کردم خودش هم این‌جایی نیست. تهرانی ا ِ. قیمت خوبی هم پیشنهاد داده. این همه راه اومده و تو پشیمون شدی؟ نمی‌شه، بیا ببینم.

و... باشه.

عجب، بیچاره از تهران آمده. حالا چی‌کار کنم. بفروشم بره؟ اون‌وقت برم تهران. تهران؟ آره دیگه تهران. آخه با این پول تو تهران می‌خوای چی‌کار کنی؟ تازه این همه سال تو این شهر زندگی کردی حالا می‌تونی تو تهران یه شهر غریب دووم بیاری. تو تهران سگ صاحبش نمی‌شناسه. این‌جا یه داد بزنی پنج نفر می‌یان کمکت. راست می‌گی. ولی آدم برای پیشرفت بایست بره تهران. چه پیشرفتی آخه؟ از این به بعد می‌خوای پیشرفت کنی؟ تازه چه معلوم پولت رو هم دودر نکنن، سرگردان نشی.

یا الله، یا الله، یا...

باز گند زدم. ناصر رو بلند کردن. یه آخوندی هم به جمع اضافه شده. حالا چی‌کار کنم؟ بی‌خیال داد می‌زنم:  آقایون یه لحظه صبر کنید. قسمتی از مراسم رو اجرا نکردین.

برادر زن ناصر می‌گه چه قسمتی؟

مرحوم یه وصیتی به من کرده. این حرف رو که می‌زنم تازه یاد وصیت ناصر بدبخت می‌افتم. بیچاره جدن یه وصیتی به من کرده بود. این بار محکم می‌گم یه لحظه مرده رو پایین بذارید. 5 6 نفری که با زور ناصر رو بلند کرده بودند دوباره چیزهایی بلند بلند می‌خوانند و جسد رو روی زمین می‌گذارند.

 از کی بپرسم سرش کجاست؟ سمت راستم عزیز پسر 12 ساله‌ی همسایه‌ست. خیلی جدی از عزیز می‌پرسم: عزیز تو سر عمو ناصرو دیدی؟

سرش  رو؟ آره.

 آفرین کجا بود.

 اون‌جا.

سریع به طرف سر ناصر می‌رم و پتو رو می‌کشم. کف پاهاش از بس آب نخورده ترک ترک برداشته عینهو بیابون برهوت شده. بد مصب که همیشه شیک می‌گشت. احساس می‌کنم 100 نفر همه دارن منو می‌پان عرق سرو رویم رو می‌پوشونه. دو سه بار هر 10 انگشتم رو تو هوا می‌چرخونم تا فکر نکنن ما از این مراسمات چیزی حالی‌مون نیست. یک لحظه به طرف بالا نگاه می‌کنم بعد سریع می‌رم اون‌ور جسد.

تخم‌سگ عزیز تو نتونستی یه لحظه صورت جسد رو به خاطر بسپاری. پتو رو کنار می‌کشم. ناصر داره همین طور به آسمون نگاه می‌کنه. سبیل‌اش سفید سفیدند. پدرسگ نگو خیلی پیر شده بود. سیلی کوچکی به صورتش می‌زنم تا فکر کنن یه خبرایی هست.

 نه، هیچ خبری نیست بدبخت‌ها. من که حضرت عیسا نیستم مرده‌تون رو زنده کنم. همین طوری خوش خوشک خواستم کاری کنم. بعد شروع می‌کنم به خوندن آواز. من می‌شنوم ناصرم اگه بتونه بشنوه می‌شنوه 10-15 نفری که نزدیکن اونا هم می‌تونن بشنون. هنوز هیش کی اعتراض نکرده.

بکنن، به من چه. ناصر که برای اونا وصیت شفاهی نکرده. خودش به من گفت اگه مردم واسه‌ی من نوار مذهبی نزارین. گفت برام از تیمور بخونید. بعد خودش شروع کرد به خوندن و یه ساعتی مخ ما رو کار گرفت. مغز هر 3 تامون داشت سوت می‌کشید ولی ناصر انگار خسته بشو نیست. گفتم: بس کن دیگه مرد گنده، مغزمون رفت. و با کمی غرغر ساکت شد.

 باشه، حالام بد کاری مگه می‌کنم دارم واسش تیمور می‌خونم.

چند دقیقه بعد دوباره 10 انگشتم رو کمی تو هوا می‌چرخونم اون پارچه‌ی سفید و پتو رو می‌کشم و بلند می‌شم. دوباره یه سری کارها که هیچ وقت ندونستم برای چی هست و اولش باید کدوم کار رو انجام داد شروع می‌شه. حوصلم سر می‌ره و از جسد دور می‌شم. تازه یادم می‌افته ناصر  گفته بود از اسکندر بخونم و من از تیمور خوندم. عجب گرفتار شدما. ولی چاره نیست باید وصیت شفاهی ناصر رو که فقط به ما 3 نفر گفته بود رو درست انجام بدم. خب اول بایست داد بزنم ایست. و مردم اون مراسماتی که من هیچ وقت نمی‌دونم برای چی هست و اولش از چی شروع می‌شه رو قطع کنن و دوباره برم سر وقت جسد. بدبختی یکی دو تا نیست که، دوباره بایست سرش رو پیدا کنم.

 کدوم ور بود؟ حالا هر کدوم شد. اشتباه شد دوباره هر 10 انگشتم رو می‌چرخونم به هوا نگاه می‌کنم و می‌رم اون‌ور. بعد اگه این‌کار رو بکنم و تو کارایی که همه ترتیبش رو حفظن الا من اختلال ایجاد کنم اون وقت دوباره شایعه پشت سرم زیاد می‌شه. بایست دوباره خونه رو بزارم برای فروش. اون تهرانی رو به هر ترتیبی که هست باید پیدا کنم. می‌رم به بنگاه‌چی می‌گم. ولی اون که کاری برام نمی‌کنه اون سری سر کارش گذاشتم.

پس باید چه غلطی بکنم؟ روزنامه آگهی می‌دم ولی اسم یارو رو نمی‌دونم. قیافه‌ش چه طور بود؟ اصلن قیافش رو ندیدم. واااای باز هم گرفتاری شروع شد. حالا بیا واسه یه تهرانی که پوستش به یه تومن نمی‌ارزه کلی وقت بزار. ولی هر طور شده خونش رو پیدا می‌کنم. می‌گم آقا! بیا اصلن خونه مال خودت هرچی داری بده. اون‌م خوشحال می‌شه که با چنین آدم مردی طرف. خونه رو به چند برابر قیمت می‌خره بعد تو تهران یه خونه بهم معرفی می‌کنه. می‌رم رهن می‌شینم. یه کم هم پول برای خودم بر می‌دارم تا خرج کنم. آره بهتره. بورس سرمایه‌گذاری می‌کنم، روزا می‌گردم شبا فکر می‌کنم، معروف می‌شم. خدا رو چه دیدی شاید جایزه‌ای چیزی بردم

آقا معروف! از جلوی دروازه برو کنار تا جمعیت رد شه.

جمعیت، کجا دارن می‌رن؟

قبرستان دیگه.

باشه چشم. کنار می‌رم دارن دور می‌شن. وااای من که هنوز اسکندر نخوندم. داد می‌زنم: ایست ایست

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 14:4  توسط رستم جهانگشا  | 

 

شبنم

عنکبوت را

عاشق کرده است

آن دورها تبر

درخت را

و سکوت را

قطعه قطعه می‌کند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 14:26  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نفرت

محمد مایلی کهن سرمربی تیم ملی فوتبال شد و عقب‌گرد دیگری در کارنامه ورزش کشور ثبت گردید. بوی تند سیاست دوباره ورزش کشور را آلوده ساخت. سرمربی اصول‌گرا! نمی‌دانم در چند نقطه از دنیا چنین می‌کنند با مردمان خویش و آن‌ها را این‌چنین به بازی می‌گیرند و احساسات‌شان را جریحه دار می‌سازند. بگذریم، از این دست آه‌وناله‌ها تا دلتان بخواهد فراوان است. این آه‌و ناله‌ها که دست از سر افرادی چون من بر نمی‌دارد نوشتن را نیز تحت تاثیر می‌گذارد و به روزمرگی مبتلا می‌سازد. نوشته‌هایی که هیچ نوآوری و فضای ذهنی جدیدی در آن‌ها دیده نمی‌شود. باز بگذریم و...، و چه؟ نمی‌دانم.

با این‌حال وقتی علی کفاشیان از جلسه‌ی انتخاب سرمربی تیم ملی بیرون آمد و خیل عظیم خبرنگاران ِ کنجکاو او را احاطه کردند دلم به حالش سوخت. پریشان و مضطرب بود، رنگ در رخسار نداشت و عرقی سرد روی صورتش نقش بسته بود. لعنت به این بازی که حس نفرت را در آدمی بیدار می‌کند. انسان را به قسمتی در مغز یا قلب هدایت می‌کند که جای نفرینی‌هاست.  انسان را چه به نفرت از انسان. چرا باید از یک انسان با هر زبان و هر دین و مذهبی متنفر بود.

علی دایی منفور می‌شود مثل علی‌آبادی و خیلی از مردان سیاست ِ دیگر، که با سیاست‌های نادرست خود زندگی مردمان این مرزو‌بوم را تیره و تار کرده‌اند. آن‌ها را چون ابلیبس می‌بینیم که بر فضای زندگی ما چنبره زده‌اند. ولی چرا؟ چرا این تخم کینه و نفرت در وجود ما نهادینه شده است. مسعود بهنود در مقاله‌ای از علی دایی نوشته است و این‌که چرا قهرمان ملی خود را چنین می‌کوبیم و این عصبیت در هیچ کشور متمدن دیگری که بهنود در آن‌ها زندگی کرده است دیده نمی‌شود.

راست می‌گویی شما آقای بهنود عزیز! این عصبیت در کشوری که شما در آن سکونت دارید دیده نمی‌شود چون آن‌ها عصبیت را مهار کرده‌اند و ما زیربنای فکری‌مان عصبیت و نفرت است. هنوز که هنوز است تصویر مرد جوانی که هنگام انتقال امیرعباس ه+و+یدا به پای جوخه‌ی اعدام، با نفرتی هرچه تمام، از پشت‌سر گلوله‌ای به گردن هو+یدا شلیک کرد جلوی چشم‌های من است. در مغز این مرد چه کینه‌ی سهمگینی نهفته بود که حتا به او مجال نداد چند دقیقه تاب بیاورد تا گلوله‌های مردان جوخه هو+یدا را از پای درآورند.

امشب با دیدن علی کفاشیان دل جهان سومی‌ام به حالش سوخت. دلم به حالش سوخت درست مثل عکسی که از محمدرضا دیدم؛ در حال سوار شدن به هواپیمایی بود تا زادگاهش را برای ابد ترک کند، آرزوهایش را، هم‌زبانانش را. و به دنیای دربه‌دری‌ها و خفت‌ها پای بگذارد. با دیدن آن عکس به گریه افتادم که محمدرضا نیز برای اولین بار در انظار می‌گریست. گریه کردم و سیر گریه کردم. اشتباه نکنید نه مریدی دارم و نه مرادی. آرزوی برگشت به هیچ دورانی هم ندارم که سازنده‌گان دوران‌ها خودمانیم. من از نفرت حرف می‌زنم و این‌که چرا باید از انسانی متنفر بود. گاندی ملت هندوستان را به پیروزی رساند با شعار نفی خشونت. و ما انقلابی کردیم که معنی‌اش شاید خشونت است. نمی‌دانم فقط می‌دانم دلم حسابی گرفته است..  

 مقاله‌ی مسعود بهنود درباره‌ی دایی

یادداشت منیرو روانی‌پور درباره‌ی تیم ملی 

مزدک علی نظری و علی دایی  

*************************

* نام یادداشت وام گرفته از فیلم پدرخوانده است. پدرخوانده وجه دیگری از زندگی آدم‌کش‌ها را نشان می‌دهد. آن‌ها در محیط خانه انسان‌هایی به‌غایت مهربان و فداکار هستند و دلیل نام‌گذاری متن این خصوصیت بارز فیلم بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 0:23  توسط رستم جهانگشا  | 

 

فرزندش 12 ساله است. از زندگی راضی نیست. از شوهرش به مرور زمان نفرت پیدا کرده است. خانواده اصرار دارند طلاق نگیر. در ضمن طلاق گرفتن ریسک بسیار بزرگی برای یک زن محسوب می‌شود و او جرات انجام چنین کاری را ندارد. روزها و روزها به راه دیگری می‌اندیشد، راهی که به گمانش برای همیشه دردها را تسکین می‌دهد و خلایق تازه می‌فهمند او از چه موضوعی حرف می‌زده است. سرانجام در اولین روز سال جدید نقشه‌ی چندماهه را عملی می‌کند و به زندگی‌اش پایان می‌دهد.

حکایت زن‌ها در جامعه‌ی ما حکایت چندان شادی‌آوری نیست. در گذشته‌های دور و نزدیک پادشاهان ما حرمسراهایی با زنان بیشمار داشتند. تصاویری که امروز از زنان حرمسراهای قاجاری برجای مانده است از چهره‌های افسرده خبر می‌دهد. آن‌جایی که زنان علاوه بر افسرده‌گی به انواع و اقسام بیماری‌ها هم مبتلا بودند. در دوران پهلوی جز چند اشتباه فاحش شاید یکی از درخشان‌ترین دوره‌های حضور زنان در اجتماع را شاهد بودیم. بر رضا و محمدرضا ایرادات زیادی می‌توان گرفت ولی نباید انصاف را در قضاوت به کنار نهاد. نباید از نظر دور داشت که آن‌ها جانشینان پادشاهانی بودند که حرمسرا داشتند. پهلوی‌ها هیچ‌گاه حرمسرا نداشتند و با وجود استبداد ذاتی‌شان، خصوصن در مورد رضا باز می‌توان عملکرد آن‌ها را مثبت تلقی کرد.

 امروزه دوباره نقبی به گذشته زده‌ایم و بار دیگر قدرت فکر کردن را از زنان گرفته‌ایم. کوچک‌ترین آزادی یک انسان که همانا نوع لباس پوشیدن است را از آنان سلب کرده‌ایم. این امر به فاصله‌ی هرچه بیشتر زنان و مردان انجامیده است. ارتباطات نسل سومی‌ها با جنس مخالف از بدترین و خطرناک‌ترین نوع آن است. نوعی ارتباط، فقط برای رفع کنجکاوی‌های این دوره‌ی سنی خاص و خالی شدن از نیروی مردانه‌گی و زنانه‌گی ست. مردان هیچ اطلاعی از زنان و خصلت‌های آن‌ها ندارند.

در گذشته‌های نه چندان دور اما جوامع کوچک شهری و روستایی نوعی ارتباط سالم بین زنان و مردان تعریف کرده بودند. زنان با مردان در مزارع، چشمه‌ها، خانه، عروسی‌ها، عزاها و خیلی از مناسبت‌های اجتماعی دیگر هم‌کلام می‌شدند و این هم‌کلامی به سطح قابل قبولی از پختگی طرفین منجر می‌شد. امروزه روز خصوصن در جوامع کوچک شهری این ارتباط‌ها ار هم گسسته است. عروسی‌ها به تالارهایی که زنان و مردانش هر کدام در سویی محبوسند خلاصه گشته‌اند و مگر در چند شغل خاص دیگر زنان با مردان همکاری ندارند و تازه این نوع همکاری‌ها به کنجکاوی‌های بیشتری هم منجر می‌شود.

این عدم ارتباط سالم هر کدام از طرفین را در هاله‌ای از پرسش قرار می‌دهد و وقت ازدواج طرفین تازه می‌دانند که هیچ شناختی از جنس مخالف ندارند.

 کتاب خواندن هم سال‌هاست به امر بیهوده‌ای تبدیل شده و اکثریت رغبتی به خواندن کتاب ندارد. واقعیت امر را نویسنده‌ی کتاب زنان مریخی و مردان ونوسی بر زبان رانده است. مردان از کره‌ای و زنان از کره‌ای دیگر هستند. ولی با کمال تاسف قضاوت مرد که جنس قوی‌تر محسوب می‌شود همه از منظر عدم شناخت این واقعیت مهم است. آن‌ها زن را از دیدگاه خود می‌سنجند. سنگینی، نجابت، صحبت و خیلی از مسایل دیگر را آن‌ها از زاویه دید خود که مردانه است قیاس می‌کنند و این آغاز تزلزل پیوندهای خانواده‌گی‌ست. در مدارس هیچ آموزشی وجود ندارد، خانواده این امر را تابو می‌داند، دانش‌گاه‌هارا هم به گند کشیده‌اند. هر سال طرحی برای جداسازی و کارهای متفرقه دیگر ارائه می‌دهند.

راه ما به ترکستان ختم می‌شود و شده است. بیشتر کسانی که من آن‌ها را می‌شناسم از زندگی زناشویی شان ناراضی‌اند. خیلی‌ها راه‌های دیگری هم‌چون خیانت به زن را در پیش گرفته‌اند و به نوعی مظهر سوختن و ساختن محسوب می شوند. بنیان خانواده با کمال تاسف و با وجود همه‌ی شعارها و حرف‌ها در کشور ما از درون پوسیده است. می‌شود تعبیر عصای پوسیده را بر آن نهاد. با دانستن این موضوع که روابط خارج از چارچوب ازدواج در کشور ما رتبه‌ی اول دنیا را دارد می‌توان به عمق فاجعه پی برد.*

* این موضوع زمینه‌ی تحقیق یک دکتر ایرانی مقیم آمریکا است. در این زمینه کتابی هم منتشر کرده است که متاسفانه نه آدرسش در خاطرم مانده و نه اسم کتابش. فقط می‌دانم از خبرهای رادیو زمانه بود.

پی‌نوشت باربط- متن نامه‌ای از فروغ فرخ‌زاد برای مجله‌ی فردوسی را این‌جا بخوانید. با خواندن نامه به مدرن بودن ذهن این نابغه‌ی ادبیات ایران بیشتر پی می‌بریم و این‌که تفکرات او هنوز هم تازه و ناب هستند.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 0:15  توسط رستم جهانگشا  | 

 

پرچمها

بی‌خیال جنگ

بی‌خیال شکست‌و اعدام

به رقص مشغولند

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 0:12  توسط رستم جهانگشا  | 

 

فردا قرار بره. بیست روزی با ما بود. روزای با ما بودنش از 10 که گذشت دلتنگی‌هاش شروع شد.

آخه کجا می‌خوای بری؟ حرفی که نداشت بزنه. همش بهونه می‌آورد: خونه تنهاست. مرغ‌و خروسام نمی‌دونم زندن یا مردن.

می‌گفتیم آخه تو خونه مگه چی هست؟ خب تنها باشه؟ از اینا گذشته مرغ‌و خروسا هیچی بهشون نمی‌شه. شیرزاد پسر فرخ ‌دای از تو بهتر به‌شون می‌رسه.

خودش که می‌دونست داره بهونه میاره؛ ما هم که می‌دونستیم ولی بهونه‌ی دیگه‌ای هم نداشت. مثلن چی می‌گفت؟ جز دلتنگی مگه دلیلی داشت؟ این دلتنگی هم ول کن این زندگی نیست.  

دلتنگ بارون شدن تو قوم خویشای ما یه چیز مسری ِ. پسرخاله‌م از خدمت فرار کرد. مثل داییم که اونم فرار کرد. یکی دیگه موقعیت کاری خیلی خوبی تو پایتخت داشت که بی‌خیال شد. گفت دلم برای بارون تنگ می‌شه!

حالا این نه‌نه‌ی ما دلش تنگ شده. باز کسی باشه هواش‌و داشته باشه حرفی نیست. پدربزرگ خیلی وقت عمرش داده به شما. یه خونه‌ی دوطبقه‌ی قدیمی‌ مونده و یه نه‌نه‌ی هفتاد ساله. از پله‌های چوبی بالا پایین رفتن براش خیلی وقت عذاب آور شده. چاره هم نداره. تازه حیاط هم به بد وضعی افتاده. عموها و عمه‌ها چن سال پیش حیاط و تقسیم کردن یکی دانشگاه آزادی داشت دیگری بدهی. نه نه هیچ وقت اعتراضی نکرد ولی مگه می‌شه حیاطی که یه عمر توش زندگی کردی رو درب‌و داغون کنن و تو ناراحت نشی. خیلی کم حرف می‌زنه.

 یه زمانی خودش نون می‌پخت. ما هم کارمون این بود که تا نون تازه درمی اومد می‌دوییدیم ازش نون گرم می‌گرفتیم. روش کره می‌مالیدیم و می‌رفتیم پی کارمون. الان خیلی سال ِ که از نون گرد و تنوری دیگه خبری نیست. وقتی به محله نونوایی دادن آردا رو قطع کردن. حالا هم تنور هست ولی دیگه آردی در کار نیست. تازه اگه آردم بود مگه نه‌نه تو این سن ‌و سال می‌تونه نون بپزه. مجبور ِ دو کیلومتری راه بره تا برسه به نونوایی. اون‌جا هم کلی سرپا وایسته تا نوبت بهش برسه و نون بخره.

آخه نه‌نه‌‌ی من دلت برای چی تنگ می‌شه؟ یه زمونایی بود اون‌جا خلوت بود نه صدای موتوری بود نه ماشینی. الان که دیگه سروصدا مثل هشتپر بیداد می‌کنه. به چی اون‌جا دلت و خوش کردی؟ خب همین جا بمون. نِیْ چم زُواَ نی‌اَنیم مندی حلول بک (نه پسرم نمی‌تونم بمونم حلالم کن).

چی بگم آخه. به زندگی‌ای که نه‌نه‌ ما داشته چه اسمی می‌شه گذاشت؟ آیا تو زندگیش خوشبخت بوده؟ آیا کار بزرگی تو زندگی‌ش انجام داده؟ کجا رفته؟ فکر نکنم تو عمرش دو بار دریا رفته باشه. شایدم اصلن نرفته. عجیب ِ شمال زندگی کنی اون‌وقت تو سراسر عمرت حتا یه‌بار کنار دریا نری. فکر می‌کنه دریا خیلی دوره.

سراسر زندگی‌ش بیشتر از دو تا شهر ندیده؛ هشتپر و آستارا. نه این‌که این شهرا رو مثل کف دستش می‌شناسه نه. رفته تو این شهرا خونه‌ی بچه‌هاش چن روزی مونده و طی تمام این روزا اگه جایی برده‌نش رفته وگرنه داخل خونه مونده. تنها جایی که نه‌نه می‌شناسه محله‌ی خودشون. البته‌ی محله‌ی اصلی خودشونم نه. نه‌نه و پدربزرگ هردو از کوهستان اومدن. نه‌نه قبل از این‌که بشه زن دوم پدربزرگی که زن اولش تازه مرده فقط تو کوهستان زندگی کرده بود.  

حالا این نه‌نه‌ی ما آیا زن بدبختیه؟ نه سواد داره چیزی بخونه. نه تلویزیون نگاه می‌کنه. نه سینما رفته. هیچ چی. از عمرش چه استفاده‌ای کرده؟ وقتی حرف از تهران می‌افته فک می‌کنه حتمن کلی راه ِ. تو زندگی بد آورده؟ بدشانس بوده؟ نمی‌دونم. فقط اینو می‌دونم مثل نه‌نه خیلی از زنا و حتا مردا هستن. کسایی که تا 50 کیلومتری محل زندگی‌شون هم نرفتن. کسایی که خیلی از نعمت‌هایی که الان وجود داره رو ندیدن. یه زندگی خیلی ساده داشتن زندگی‌ای که نه کشفی توش بوده، نه اتفاق خارق‌العاده‌ای. اومدن چند صباحی زندگی کردن و مردن. که چی بشه؟ فایده‌ی زندگی اینا چی بوده؟ از زندگی چی فهمیدن؟ اگر مثلن نمی‌یومدن این چرخه کجای کارش می‌لنگید؟ نمی‌دونم، نمی‌دونم.

نه‌نه‌ی ما دو تا پسر داره با دو تا دختر دو تا پسر از زن قبلی پدربزرگ هم بودن. وقتی نه‌نه به خونه‌ی پدربزرگ اومده هر دوتاشون بزرگ بودن. عموی بزرگ اون موقع عروسی هم کرده بود. تو رابطه‌ی اون دو تا عمو با نه‌نه و برادراش هیچ نشانی از بیگانگی ندیدم. اتفاقن پدر با اون دو تا خیلی صمیمی‌تر هم بود. تازه ما خیلی وقت بعد دونستیم اون دو تا عمو، بچه‌های نه‌نه نیستن.

 می‌گن خوندن کتاب به آدم بینش می‌بخشه. دموکراسی آدم رو صلح‌طلب بار میاره درست. این حرف رو من صد درصد قبول دارم. ولی وقتی آدمی مثل نه‌نه می‌بینم کسی که کاری به کار هیچ کس نداره دلش نمی‌یاد هیش کی‌رو ناراحت کنه بدون این‌که سواد داشته باشه یه کلمه رو حتا بخونه اون‌وقت چطور می شه. جدن تو این رابطه‌ها موندم. از طرفی عنصر بدبخت بودن سایه انداخته روی زندگی نه‌نه و از طرفی این سایه‌ها هیچ چی از خصلت‌های انسانی‌ش کم نکرده..    

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 1:46  توسط رستم جهانگشا  | 

 

چند روز گذشته به اینترنت دسترسی نداشتم. موضوعات زیادی برای گفتن وجود داشت که گفتن شان میسر نشد. کم کم می خواستم بی خیال وبلاگ شوم. (کافی است چند روز به کاری که عادت کرده ام نپردازم و آن وقت برگشت به عقب و شروع دوباره معضلی می شود. تجربه نشان داده گاهی موارد برمی گردم ولی نه خیلی زود) چند کتاب برای تعطیلات آماده کرده بودم که هیچ کدام را درست و حسابی نخواندم. حوصله انگار آب شده و رفته بود زیر زمین.

در چند مورد حسابی دلم می خواست به اینترنت وصل شوم و مطلبی بنویسم.

بار اول وقتی بود که "میلیونر زاغه نشین" فیلم تحسین شده ی سال 2008 از سیما پخش شد. در حین دیدن و لذت بردن از فیلم متنی در ذهنم شکل می گرفت که هیچ گاه روحی به آن دمیده نشد و کنج سینه باقی ماند. فیلم محشری بود به هر کسی پیشنهاد می کنم این فیلم را ببیند.

بار دوم فردای همین روز بود. "شوالیه تاریکی" که در مراسم اسکار به خاطر "هیت لجر" (جوکر) فقید، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد، فضای اسکار را سنگین کرده بود حس نوشتنم را بسیار تحریک کرد. علاوه بر پایان امیدبرانگیز این فیلم به یادماندنی، نباید از ارزش دوبله ی بالای آن هم گذشت. صداها روی شخصیت ها به قدری خوب نشسته بود که ذره ای راه برای انتقاد باقی نمی گذاشت. جا دارد این جا در صفحه ای که تلاش میلیون ها دانشمند در اختیار من گذاشته است از عوامل سیما و دوبلورهای فیلم تشکر کنم. کار خوب جای تقدیر دارد.

بار سوم وقتی بود که نشریه وابسته به شهرداری تالش را دیدم. صفحات از کیفیت بالایی برخوردار بودند البته کاغذ صفحه را می گویم از حیث نوشتن حرفی برای گفتن نداشت. یک سری شعار و حرف مفت که همه جا پراکنده است روی درها و دیوارها و.... علت عجیب بودن این شماره عکس صفحه ی اولش بود عده ای با کفش اسکی و عده ای دیگر با کت و شلوارهایی که از بس شلوارش اتو نخورده به خون شالو* می ماند با هم چند عکس یادگاری گرفته بودند. زنی سراسر پوشیده در چادر هم وجود داشت که صددرصد باید خانم نیره اطهری می بود و نه کس دیگر. ایتالیا بودند و برای آوردن تله کابین و سورتمه رایزنی می کردند. کاری ندارم که چرا این همه آدم رفته اند چقدر هزینه کرده اند و... (البته فعلن کاری ندارم) ولی صددرصد می دانم افرادی چون ایرج پروایی، نیره اطهری، حسین پور، باکرم، خداوردی زاده و... هیچ گاه برای توسعه ی تالش کاری نخواهند کرد. یعنی کاری نمی توانند بکنند. توسعه علمی بسیار گسترش یافته است. توسعه نیاز به برنامه ریز دارد. توسعه نیاز به معمار و شهرساز دارد توسعه یک امر کلی است یعنی نمی توان جز  به جزء شهری را درست کرد شهر به پروفیل کلی نیاز دارد. بگذریم شاید بعدها بیشتر نوشتم.

بار چهارم اخراج علی دایی بود. اعتراف می کنم کیف کردم، لذت بردم. و در مسابقه اس ام اسی برنامه ی نود هم که کار همیشگی ام بود شرکت نکردم. چقدر با خودم کلنجار رفتم از بین دایی و فدراسیون یکی را مقصر قلمداد کنم نتوانستم و گفتم گور پدر جایزه، بی خیال. دایی بی ادب تر از آن بود که سکان هدایت تیم ملی یک کشور را به او بسپارند. کاش آموزش جنتلمن بودن هنوز هم در مدارس وجود داشت!

بار پنجم قبل از بازی ایران و عربستان بود. صدا و سیما چند روز با پخش یک سرود حماسی تماشاچیان را برای حضور در استادیوم ترغیب می کرد. زیر پرچم ولایت و از این حرف ها از جمله بیت های ترانه بود. چرا؟ راستی چرا برابر عربستان این همه حساسیت بازی بالا می رود؟ قبل از انقلاب بر فرض حکومت به گذشته و امپراطوری اش می بالید و از حمله اعراب دل خوشی نداشت. حالا که این ها گذشته را فقط ظلم و ستم می دانند و همه چیزشان اسلام است. اعرابی که اسلام را به ایران آورده اند. باز چرا؟ آیا مساله مذهب مطرح است؟ آیا مساله رقابت بر سر آقایی جهان اسلام است؟ من خودم که به اتحاد بین مذاهب و دین ها هیچ اعتقادی ندارم ولی این جا پارادوکسی وجود دارد که جالب است. از طرفی مدام روی یک میلیارد مسلمان و اتحاد و همبستگی و غیره مانور می دهند از طرفی دشمنی ای که میان عربستان و ایران وجود دارد فکر کنم از دشمنی با اسرا+ییل هم عمیق تر است. چرایش را نمی دانم تازه زیاد هم مشتاق نیستم تا بدانم. بی خیال. راستی حرفی یادم رفت. از باخت ایران خیلی خیلی خوشحال شدم!

بارششم کلاه قرمزی و پسرخاله بود. جبلی و طهماسب بازگشت موفقیت آمیزی داشتند. متاسفانه ساعت پخش کلاه قرمزی طوری بود که نتوانستم جز دو قسمتش را ببینم ولی بسیار حرفه ای و جذاب بود. فکر نمی کردم کلاه قرمزی حرف تازه ای برای گفتن داشته باشد. در حالی که حرف ها و کارها همه تازه و جذاب بود. خسته نباشید هنرمندان بزرگ.

بار هفتم مرد دوهزار چهره بود. مدیری همیشه به تحسینم وا می دارد. چند قسمت از مرد دو هزار چهره کاری به یادماندنی بود. قسمت های اول حرفی برای گفتن نداشت بیشتر به معرفی شخصیت ها و تیپ ها پرداخت و بعد هنر مدیری نمودار شد. فکر کنم از نویسنده های مجموعه قاسم خانی فاصله ی زیادی با بقیه دارد. طنزهای او اغلب جدیدند. نکته ای که در مورد مدیری باید بگویم این است که در طیف خاصی از مخاطبان طرفدار دارد. جامعه ی سنتی! علاقه ای به طنز او نشان نمی دهند.

بار نهم خودکشی بود. سه نفر طی چند روز در تالش خودکشی کردند. می خواستم  در باره شان بنویسم به احتمال زیاد یکی از موارد را بعد ذکر می کنم.

بار دهم دی وی دی های جالبی بود که دیدم. بعد از تماشای هر فیلم جالب مدام به کامپیوتر نگاه می کردم تا بپرم و دو صفحه سریع بنویسم و هیچ گاه این کار را نکردم. چرا بنویسم؟ حالا که از وبلاگ هم خبری نیست چرا می نویسی؟ مگر این نوشته ها به دردی هم می خورد؟ و بعد سست و سست تر می شدم هیچ گاه چیزی ننوشتم.

بار یازدهم مسافرت بود. زیاد فیلم دیدن باعث شده زندگی ام هم به نوعی تحت شعاع قرار بگیرد. چقدر آن ها راحت به سفر می روند. چقدر امکانات رفاهی بین راه برای شان فراهم است. در عوض ماها چقدر سخت و بد سفر می کنیم. مسافرت کاری بود که در تعطیلات به هیچ عنوان انجامش ندادم. دورترین فاصله ای که از خانه گرفتم شاید 4 کیلومتر بود! همین. ولی به دلم افتاده بود دل به دریا بزنم که نزدم.

بار دوازدهم پلیس های بی ادب بود. سوار بر الگانس داد و بیداد راه می انداختند. وقتی پلیس که مظهر ادب و انضباط باید باشد چنین رفتاری بروز می دهد از بقیه چه انتظاری باید داشت.

بار سیزدهم سیزده بدر بود. گشتی اطراف زدم و کمی گردو خاک و خطر برخورد اتومبیل را به جان خریدم. بیشتر سوار بر ماشین بودند و می تاختند. شکر خدا ماشین های گران قیمت هم رواج یافته که شتاب بالایی دارند و به قول ماشین بازها جاده را می خورند. هر چقدر فکر کردم به نتیجه معقولی نرسیدم. گردش یعنی چه؟ سیزده بدر چه معنایی دارد؟ آرامش یعنی چه؟ کمی هم آه و ناله خاله زنکی کردم از همان آه و ناله هایی که... بگذریم گفتم کاش این ها یه صدهزار تومان از این 50 میلیون را در سال کتاب خریده و می خواندند!  موضوع تکرای دیگری هم دیدم تالش دارد نابود می شود. این نابود شدن را به وضوح می بینم. می بینم می بینم.

پی نوشت- به این ها موارد دیگری هم می شود اضافه کرد! که بماند برای بعد..

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 1:4  توسط رستم جهانگشا  | 

 

آقای رییس مجلس طبق معمول با آن ادبیات مختص خودش و با لحنی که تمسخر از آن می‌بارید گفت: مشکلات ما با آمریکا با حرف و جمله‌های زیبا حل نمی شود.

راست می‌گفت آقای لاریجانی ما که اصلن حرف زدن بلد نیستیم. مشکلات خود را فقط با جنگ و دعوا است که حل می‌کنیم. این همه جوان بیکار، این همه معتاد به چه در می‌خورند مگر.

وقتی به این طرز حرف زدن دقیق می‌شوم کل امیدم به یاس بدل می‌شود. به این‌که زمانی مردم کوچه و بازار هم مشکلات خود را نه بر اساس منطق زور و جنگ که با منطق حرف و گفتار حل کنند و در چنین مواقعی است که به مهاجرت می‌اندیشم به خوابی دیگر و مردابی دیگر.

حرف‌های نوروزی‌ام اندکی غم درون‌شان موج می‌زند. دست خودم هم نیست. باید طرز نوشتنم را تغییر دهم و شادی را به نوشته‌هایم تزریق کنم.

فضای بلاگستان هم سوت‌و کور است. پرنده پر نمی‌زند. نمی‌دانم جماعت فارسی‌زبان همه در مسافرت هستند یا به وبلاگ‌های‌شان استراحت داده‌اند و خود را برای روزهای آینده و امکان تغییر و تحولاتی که وجود دارد آماده می‌کنند.

امسال فکر کنم مسافرت به گیلان خیلی کمتر شده است. از آن شلوغی پارسال خبر چندانی نیست. هرچند می‌دانم آمارهای این‌چنینی در کشور ما سیر صعودی دارند و در پایان تعطیلات آماری که ارائه می‌شود افزایش چنددرصدی گردشگران استان گیلان را نشان می‌دهد.

************************

پی‌نوشت آفتابی- هوا آفتابی و مطبوع است. یار همراه می‌خواهد تا به دل طبیعت بزنی و دور از تمام قیل‌و قال‌ها اوقاتی را سپری کنی. 

پی‌نوشت گرمیجی- آن داربست‌هایی که در پست قبلی درموردشان نوشتم را باد گرمیج با خود برد. و فقط چند لوله‌ی پلاسیده‌ی فلزی برجا ماند.

پیشنهاد- شغال  را بهتر بشناسید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 13:23  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در کلاسیک‌ها گفتم که دو نکته از فیلم توجه‌ام را به خود جلب کرد. نکته‌ی اول نقد پلیس‌ها بود. دقت کنید که فیلم متعلق به سال‌های دور است. سال‌هایی که در بسیاری از ممالک انتقاد هنوز تعریفی ندارد. انتقاد خیلی راحت سرت را به باد می‌داد و قدرت برتر و مطلق تاب انتقاد را نداشت. در فیلم اما خیلی راحت از نیروی نظامی یک کشور انتقاد می‌شود. این سطح تحمل انتقاد پذیری بالاست که امروزه پلیس آن کشورها را مظهر پاکی و درستی و نظم کرده است و نیروی نظامی خیلی از کشورهای دیگر هنوز مظهر رعب وحشت، فساد، بی‌نظمی محسوب می‌شوند و هنوز که هنوز است در آن کشورها نمی‌توان از موضوعات بیشماری انتقادی سازنده مطرح کرد.

نکته‌ی دوم لوکیشن شهری است که ماجرای فیلم در آن می‌گذرد. جایی که نورمن با لباس پلیس از دست ده‌ها مامور فرار می‌کند و از حیاط‌ها و خانه‌های مختلف می‌گذرد. چشم‌انداز این فضا و معماری غالب محیط جدن بی‌نظیر است. خانه‌های ویلایی کوچک که هر کدام داخل حیاطی نگه‌داری می‌شوند، یک حوض کوچک، چند مرغ‌و خروس در گوشه‌ای از حیاط!، فضای سبز زیبا، و نرده‌های چوبی که محوطه‌ها را به مهربانی و نه با خشونت حصارهای سیمانی از هم جدا کرده است. از لحاظ شهرسازی اگر حساب کنید این شهر از بسیاری از شهرهای امروز ایران مدرن‌تر است. با وجود این خصیصه در محوطه‌ی خانه‌های یک قسمت از شهر که بلندمرتبه سازی در آن ممنوع است مرغ‌و خروس نگهداری می‌کردند. پدیده‌ای که امروز در شهرهای! تازه شهر شده ما جایگاهی ندارد و نشان عقب‌ماندگی و... محسوب می‌شود.

با دیدن این تصاویر دلم برای شمال و بیشتر تالش می‌سوزد. با روندی که در پیش گرفته‌ایم این منطقه روز به روز از راه درستی که باید بپیماید فاصله می‌گیرد و مرگ خود را هر لحظه نزدیک‌تر می‌کند. متاسفانه فکرهای مسمومی که امروز به عنوان خصلت‌های شهرنشینی در ذهن مردمان ما لانه کرده است به تسریع این ویرانی کمک شایانی می‌کند.

************************

پی‌نوشت مدیریتی

 1- در میدان رستم کلاچرمینه که میدان اصلی شهر تالش محسوب می‌شود به طرز بسیار آماتور و بدسلیقه‌ای چند بنر تبلیغاتی از جاذبه‌های بخش مرکزی تالش نصب کرده‌اند. همیشه از این کارهای حقیر بدم آمده و می‌آید. تبلیغات اگر به شیوه‌ی صحیح خودش اجرا نشود جز ضربه زدن عایدی دیگری ندارد. آقایان به خود زحمت نداده‌اند لااقل به آن داربست‌های زنگ‌زده رنگی بزنند، چیدمان آن‌ها را طوری طراحی کنند که چشم فقط تصاویر را ببیند و از دیدن لوله‌های زنگ‌زده منزجر نشود. از این‌ها گذشته طنزی هم در این بین هست که چون استاد ما حوصله‌ی طنز نویسی ندارد خودم اشاره می‌کنم. پلیس‌ها در ابتدای دو ورودی شهر (شمال و جنوب) مسافران را به خیابان بیست‌متری و یا همان کمربندی! هدایت می‌کنند  یعنی چشم هیچ مسافری به جمال این بنرها که درست در مرکز شهر قرار دارد روشن نمی‌شود پس این‌ همه داربست و هزینه برای چیست؟

بنرهای تبلیغاتی

منظره‌ی تالش از فراز پارک سیو درون

2- مجموعه‌ی سیاه‌داران (سیو دُرون) بعد از گذشت سال‌ها هنوز کامل نشده است. تازه همین مجموعه‌ی ناقص هم به طرز ناشیانه‌ای کثیف و غیرقابل استفاده است. دیروز فرصتی برای دیدار از این مجموعه که پتانسیل بسیار بالایی دارد، پیش آمد. سرویس‌های بهداشتی مجموعه قسمت مردانه‌اش تعطیل بود و در قسمت زنانه علاوه بر کثیفی حتا مایع دستشویی هم وجود نداشت. این کارها خصلت میهمان نوازی ما را هم زیر سوال می‌برد..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 12:56  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در هفته‌های آغازین سال تحصیلی آن‌جایی که من دانش‌آموز کلاس دوم راهنمایی بودم موضوع انشایی درباره‌ی جنگ و تبعاتش داشتیم. دبیر تازه وارد  اسم مرا صدا کرد و من انشای 3 صفحه‌ایم را خواندم. دبیر معترض شد که نویسنده شخص دیگری‌ست و من در برابر حرف او مقاومت کردم. کار به دفتر مدیر و ناظم کشید و قرار شد انشایم را در جمع دبیران، مدیر، ناظم وبقیه بخوانم و چنین کردم. بعد از پایان انشا هر کسی حرفی زد و دهاتیان با آن صدای زیبا و آن هیبت پرجذبه‌اش ختم جلسه را اعلام کرد: این حرف‌ها همه متعلق به رستم است من او را بهتر از همه‌ی شما می‌شناسم قضاوت همه‌تان نادرست است. و راست می‌گفت.

*************************

آن روزها همیشه کیهان می‌خرید. این خصلت‌ش باعث شد دو تابستان سحرخیز باشم و صبح خیلی زود تا مطبوعاتی یونس علی‌اکبری که تنها مطبوعاتی آن روزهای تالش بود پیاده راه طی کرده و اکثرن بدوم تا کیهان و گاهی اطلاعات بخرم. در یکی از روزهای سال 76  بعد از آن سرکوب وحشتناک نشریات جلوی همان مطبوعاتی دیدمش. با موتور هوندا بود، از باجه‌ی کوچک پول را داد و کیهان را دریافت کرد. بی‌مقدمه گفتم: آقای دهاتیان الان چه وقت کیهان است؟ خندان گفت رستم‌جان خیلی وقت ِ دیگه روزنامه نمی‌خونم اینُ هم فقط به‌خاطر جدولش می‌خرم به جدولش عادت کردم. راست می‌گفت آن‌ روزها همیشه سرش گرم جدول کیهان بود که می‌گفتند مشکل است.

*************************

استاد من دهاتیان روی در نقاب خاک کشیده است. آن روز قدرت سرپا ایستادن نداشت و غرورش بود که هیکل تنومندش را صاف نگه می‌داشت. دستم را طوری که به غرورش هیچ گزندی نرسد ستونش کرده بودم تا راست به‌ایستد و حرف بزنیم. تا مراسم هفتم‌اش خانواده از پخش هر گونه اعلامیه‌ی ترحیمی ممانعت کرده‌اند. می‌دانم که خواسته‌ی خودش بوده است. نخواسته مردم در ساعات تحویل سال غمگین شوند. بزرگ بود این مرد

استاد خوبم: خوشحالم که روزهای آخر عمر دیدمت و حرفی که سالیان دراز در سینه‌ام محبوس بود را آزاد کردم. تو مظهر آزاده‌گی بودی برایم، آسوده بخواب مرد بزرگ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 23:17  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نورمن ویزدم قد ِ کوتاه و دل ِ مهربانی دارد. برای پلیس شدن اما، فقط قد بلند به درد می‌خورد که او ندارد. خلاصه با هزار شگرد مخصوص ِ نورمنی لباس پلیسی به تن می‌کند و سوت ویژه‌ی پلیس‌ها را بر گردن می‌آویزد.

نورمن ِ پلیس گشت می‌زند و در یکی از محله‌ها به چند پسر‌بچه‌ی خردسال برخورد می‌کند که بازی‌شان به خاطر نبود داور منصف نیمه‌کاره مانده است. آن‌ها با دیدن پلیس ِ ما، تقاضای کمک می‌کنند. نورمن بعد از کمی مقاومت بله را می‌گوید و بازی با سوت نورمن شروع می‌شود. او غرق در بازی بچه‌ها شده، مدام به سوت مختص پلیس می‌دمد غافل از این‌که هر کدام از این سوت‌ها نشان علامتی و خطری است. صدای سوت کل پلیس‌های شهر را به واکنش وا می‌دارد و دسته‌ی بزرگی از آن‌ها به طرف منبع خطر به راه می‌افتند و...

فیلم سیاه و سفید است اما این خصلت به هیچ وجه از ارزش‌های بصری و طنز خلاقانه‌ی آن نمی‌کاهد. کلاسیک‌ها را همیشه باید دید و خواند. کلاسیک‌ها پایه و اساس همه‌ی دانش و هنری است که داریم و خواندن آن‌ها ستون این بناست. نخواندن با تزلزل و ویرانی بنا همراه است و چه بسا ما را از راه درست هم دورتر کند.

روزنامه دیلی تلگراف در شماره 16 ژانویه 2009 لیست 100 رمانی را منتشر کرد که به گفته‌ی منتقدین روزنامه باید در کتابخانه‌ی هر شخصی وجود داشته باشد*.

اگر مجال بود در سال نو تعدادی از این رمان‌ها که هنوز نخوانده‌ام و ترجمه‌ی فارسی‌شان در بازار موجود است را خواهم خواند از جمله: "خانه و جهان" اثر "رابیندرانات تاگور"، "مزرعه سرد آرام‌بخش" اثر "استلا گیبونز"، "یوگنی آنگین" اثر "الکساندر پوشکین" و...

* خبر در سایت رادیو زمانه آمده است. چون سایت مسدود می‌باشد از لینک دادن خودداری کردم.

پی‌نوشت- دو نکته در فیلم مورد اشاره توجه‌ام را به خود جلب کرد. چون ربطی به یادداشت ما نداشت آن‌را به روز و پست دیگری موکول می‌کنم.

پی‌نوشت بی‌ربط- از شهر خبرهای خوبی به گوش نمی‌رسد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 0:29  توسط رستم جهانگشا  | 

پیام نوروزی اوباما: قول یک آغاز نو با ایران

رئیس جمهور آمریکا در این پیام ویدئویی گفت: «ایالات متحده می‌خواهد که جمهوری اسلامی ایران به جایگاه به‌حق خود در جامعه ملل دست یابد.» وی افزود: «شما این حق را دارید اما این حق با مسئولیت‌های واقعی همراه است.
ادامه داد: «این جایگاه را نمی‌شود از طریق ترور و اسلحه به دست آورد بل‌که راه آن از طریق اَعمال صلح‌آمیزی است که عظمت راستین مردم و تمدن ایرانی را نشان دهد.»

باراک اوباما با ستایش از عظمت فرهنگ و تمدن ایرانی ادامه داد: «و اندازه آن عظمت میزان توان تخریب نیست بل‌که میزان توانمندی در جهت سازندگی و آفرینندگی است، همان توانمندی که از شما سراغ داریم»

ریاست جمهوری آمریکا با اشاره به اختلافات موجود میان دو کشور، آن‌ها را مسائلی جدی نامید که «به مرور زمان رشد کرده‌اند» ولی افزود: «دولت من، اکنون متعهد به دیپلماسی است. یک دیپلماسی که گستره کاملی از مسائل پیش روی ما را در بر می‌گیرد؛ و دولت من متعهد به پیگیری روابط سازنده میان ایالات متحده، ایران و جامعه بین‌الملل است.»

لحن این پیام، تغییر بزرگی با لحن دولت جرج بوش، رئیس جمهور پیشین ایالات متحده در پیوند با ایران نشان می‌دهد. جرج بوش ایران را همراه با کره شمالی و عراق سه کشور «محور شرارت» خطاب کرده‌بود.

باراک اوباما در پیام نوروزی خود با اشاره به تنش‌های میان دو کشور طی دهه‌های اخیر در این باره گفت: «اما در این عید، ما انسانیت مشترکی که ما را به یکدیگر پیوند داده را به خاطر می‌آوریم»

باراک اوباما با تقدیم «بهترین آرزوهای خود به همه کسانی که نوروز را در سرتاسر جهان جشن می‌گیرند» در مورد فرهنگ و تمدن ایران گفت: «نوروز تنها بخشی از فرهنگ نام‌آور شماست، هنر، موسیقی، ادبیات و نوآوری شما جهان را به دنیایی زیباتر و بهتر تبدیل کرده‌است.»

وی افزود: «اینجا، در ایالات متحده، جامعه خود ما هم در پرتو سهمی که آمریکاییان ایرانی‌تبار ادا کرده‌اند پربارتر شده‌است. ما از تمدن بزرگ شما آگاهیم. دستاوردهای شما احترام ایالات متحده و جهان را برانگیخته‌است.»

وی در پایان پیام خود از «امیدهای مشترک و رؤیاهای مشترک» سخن گفت و با یادآوری از بیت معروف سعدی، شاعر ایرانی که گفت «بنی آدم اعضای یکدیگرند، که در آفرینش ز یک گوهرند» پیام نوروزی خود را با عبارت فارسی «عید شما مبارک» پایان بخشید.

* متن بالا از سایت رادیو زمانه می‌باشد.

رستم‌نوشت- من با تبریک نوروزی یک سیاست‌مدار کاری ندارم. وبلاگ‌های خبری و سیاسی زیادی هستند که روی این موضوع و تبعاتش به بحث می‌نشینند. حرف من درمورد لحن گفتار باراک اوباماست. این‌گونه سخن گفتن است که مرا به نوشتن از پیام نوروزی‌اش ترغیب می‌کند. چقدر خوب می‌شد سیاست‌مداران کشور ما هم در برخورد با کشورها و ملت‌ها از چنین ادبیات فاخری استفاده نمایند. از بیان جمله‌های کوچه و بازاری بپرهیزند. مدام مرگ بر فلان فرد یا فلان کشور نفرستند و در توجیه گفته‌‌هاشان نگویند ما با ملت‌ها مشکلی نداریم و مرگ را به دولتمردان آن‌ها می‌فرستیم. فکر کنم مرگ بر اوباما یا هر رییس جمهور دیگر توهین و مرگ به میلیون‌ها نفری است که او یا آن‌ها را برگزیده‌اند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 0:4  توسط رستم جهانگشا  |