تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

 

ما که با همه‌ی علم‌و دانش‌مان در این‌ موارد بی‌سواد محسوب می‌شویم خدا کند شما مثل ما نباشید. هرچه‌قدر به این مغز فلک‌زده که عمری‌ست مدام در حال محاسبه و حساب‌و کتاب است فشار می‌آوریم به نتیجه‌ نمی‌رسیم که نمی‌رسیم. آقا امسال را سال اصلاح الگوی مصرف اعلام فرمود شما که الحمدا... روزنامه می‌خوانید؟ نه؟ تلویزیون که تماشا می‌فرمایید؟ نه؟ لااقل به رادیو که گوش می‌کنید؟ بله. خدا را شکر. پس جریان را می‌دانید و لازم به توضیح بیشتر بنده نیست. به هر گوشه‌ی شهر نگاهی می‌اندازی پوسترهای بزرگ و گران‌قیمتی مشاهده می‌کنی که نوشته‌اند سال اصلاح الگوی مصرف. هر اداره‌ای پا می‌گذاری تصاویر قشنگ‌قشنگ درست کرده و رویش نوشته‌اند سال اصلاح الگوی مصرف. آخه پدر من این چه الگوی مصرفی است آخر؟ کل صرفه‌جویی اون چند سال هم که رفت به‌حساب تهیه پوستر و تبلیغات و کنفرانس و سمینار و هزار ... و ...مار دیگر.

خلیج‌فارس کم بود حالا این هم اضافه شد. منظورم از خلیج‌فارس چی‌بود؟ باشه آن‌را هم کمی شرح می‌دهم. هر خانواده‌ای، هر بانکی، هر نشریه‌ای، هر الد ن گی در هر نقطه از کره‌ی زمین بی‌پول شد روی در خانه‌اش می‌نویسد خلیج عربی. نوشتن همانا و هزاران هزار دلار خرج‌کردن مسوولان همیشه در صحنه‌ی ما همانا. هر ماه این بند و بساط را داریم. عده‌ای دور هم جمع می‌شوند سه‌- چهار روز می‌خورند و می‌خوابند و می‌گویند اسم این خلیج از اول فارس بوده. دست می‌زنند عکس یادگاری، مصاحبه، معروفیت و تمام. دوباره هفته‌ی بعد عده‌ای دیگر این‌بار نه در ایران که در یک کشور اروپایی جمع می‌شوند چهار پنج‌روزی گفتن‌و خندیدن که بله اسم اصلی خلیج فارس است و باز عکس، مصاحبه و غیره. مگر تمام می‌شود. آن طرف حسابی معروف و پولدار می‌شود عده‌ای هم این‌ور به نان‌و نوایی می‌رسند.

 آن خاخام‌های یهودی کم‌بودند حالا این‌هم اضافه شده. منظورم از خاخام؟ ای‌بابا مگر رادیو این‌خبرها را اعلام نمی‌کند؟ نه؟ باشد توضیح می‌دهم. چند نفری ریش‌ُ پشمُ تیپ بهودی می‌زنند و فرت فرت کل دنیا را به حساب ذخیره‌ی ارزی می‌گردند. مصاحبه می‌کنند که بله، حق با ایران است و آن‌ها -اس++را یی لی ها- غلط می‌کنند. یک‌هو فکر نکنید این آقایان می‌روند مثلن در تونس این حرف‌ها را می‌زنند یا در عراق که نزدیک هم است. نه قربان شکل ماه‌تان بروم آن‌جور آب‌و هواها به مذاق این دوستان سازگار نیست. نیویورک اگر نباشد شاید پاریس را هم از سر ناچاری تحمل کنند بالاخره نگهداری آن تیپ خرج دارد.  

این سوری‌ها کم بودند حالا.. منظورم از سوریه چه بود؟ این  را دیگر حوصله ندارم تازه خود شما که استادید از این استاد پیر چرا این‌قدر حرف می‌کشید. بماند برای بعد..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 19:26  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سهم

هنگام بازگشت از شلمچه اول به ما سرمی‌زند. آمدنش ساعت خاصی نداشت دیروقت می‌رسید، وسط‌های روز یا اواخر شب. دیپلم ریاضی داشت و در ارتش گروهبان دو شده بود و خدمتش افتاده بود خط مقدم. پدرم باور نمی‌کرد برادر کوچکش بتواند 24 ماه خط را تاب بیاورد. هربار که می‌آمد به رسم قدیم هدایای کوچکی برایمان می‌آورد و ما خوشحال می‌شدیم. درک درستی از جبهه نداشتیم.

 عمو که مرد بسیار آرام و مهربانی بود مگر چه می‌تواند بکند؟ او به کسی تیراندازی می‌کند؟ فکر نکنم. چه خیالات ابلهانه‌ای بود. آن روزها تلفن نداشتیم و گاه‌گاهی نمی‌دانم به چه طریق از منطقه تلگراف می‌زد و مابقی نامه بود. پدر برایش پول می‌فرستاد تا عمو راحت‌تر منطقه را تحمل کند. ما بچه‌های شمال بودیم بچه‌های کوه، جنگل، ییلاق، دریا و تصور درستی از جنوب نداشتیم. نمی‌دانستیم جایی‌ست بدون هیچ جنگلی، هوا گرم است، از ییلاق هیج خبری نیست و عموی بیچاره نشنیدم هیچ‌‌گاه از گرمای شلمچه ناله‌ای بکند. به زبان تالشی برایم شعر می‌گفت و ما خوشحال که عموی‌مان از راهی دور آمده است. گاه‌گاهی عکسی از منطقه می‌آورد. ریش انبوه و یک آرپیچی روی دوش. ریش‌های انبوه، زیرپیراهن سفید و سه دوست که دست روی شانه‌های هم انداخته‌اند. سنگر و سه دوست که به دوربین خیره‌اند. از گربه‌های منطقه می‌گفت که موجودات عجیبی‌اند. سرعت خارق‌العاده دارند.

15 ماهی از خدمتش گذشته بود که این‌بار برخلاف بارهای قبل با ریشی انبوه به خانه‌ آمد. غروب بود و ما شاد شدیم و تا پاسی از شب به حرف نشستیم. پدر آرام آرام با او حرف می‌زد و چیزهایی می‌گفت که ما نباید می‌شنیدیم و من خیره به چشم‌های عمو بودم که وسط‌های حرف چند باری خیس شدند و هیچ‌کس به روی خودش نیاورد. چه شده؟ چرا این‌قدر ناراحت و غمگین است؟ یرای من چرا پوکه‌های ژ3 نیاورده است؟  فردا با هم آلبوم‌هایی که عکس‌های عمو در آن بود را ورق زدیم. دو نفر از آن 3 دوست را خمپاره قطعه‌قطعه کرده بود. هم سنگر‌های عمو را. آن‌هایی که همیشه در عکس با هم بودند. می‌خندیدند و هیچ آثاری از مرگ روی چهره شان دیده نمی‌شد. جوان، معصوم و پر از انرژی.

در همان‌مرخصی بود که برای اولین بار عمو را با سیگاری در دست دیدیم. سیگار می‌گیراند و خیره میشد به انتهای دود. مادر برایش زیر سیگاری می‌آورد و بعدها دیگر پیش پدر هم می‌کشید و پدر هیچ‌گاه اعتراضی نکرد. سال‌هایی که برای پدر و کارمندهای دیگر دولت سهمیه سیگار اختصاص داد پدر همه‌ی سهمیه‌اش را به عمو می‌داد تا زیاد هزینه نکند.

گوش‌هایش سنگین شده و موج انفجار شنوایی‌اش را مختل کرده بود. هیچ‌گاه سهمیه‌ی جانبازی نگرفت که اصلن به دنبالش نرفت. معلم نهضتی شد که سال‌ها برای استخدام شدن می‌بایست در روستاهای دورافتاده تدریس کند و کرد. ده سال بعد و شاید هم بیشتر تازه به استخدام آموزش و پرورش درآمد. نصیبش از جنگ کابوس‌های شبانه بود پرده‌ی گوش‌های آسیب‌دیده و سیگار...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 19:8  توسط رستم جهانگشا  | 

 

عبور

دوران خدمت نامه‌ می‌نوشت و فضای جنگ را توضیح می‌داد. سردشت و برف‌هایش، هم‌خدمتی‌ها، و تنهایی سنگر و جنگی که همواره از آن نفرت داشت. مرخصی که می‌آمد ما هم به خانه شان می‌رفتیم. دلتنگی‌اش انگار بیشتر از هر وقت دیگری بود و سوز صدایش.

روزی در اتاق بزرگش آواز می‌خواند و پدربزرگ در ساعتی غیرمعمول از حیاط بزرگ‌شان گذشت و وارد خانه شد. صدای دایی از پشت چند در بسته به گوش می‌رسید. پدربزرگ مرا فراخواند و گفت پسرم برو درها را باز بگذار. رفتم و می‌دانستم که می‌خواهد صدای بهزاد را و کلمات مختص خودش را گوش کند. پدربزرگ از کسانی نبود که احساس‌ش را بروز دهد. حتا مهربانی‌اش را پشت اخمی پنهان می‌کرد و دایی در حضورش هیچ‌وقت نمی‌خواند. نوعی احترام بود شاید و حالا من که کودکی بیش نبودم حیران این حرکت پدربزرگ. روی لبه‌ی پنجره نشست و دقایقی به صدای بهزاد گوش داد و من در حیاط خانه‌شان خیره به او. درو دیوار اتاق را نگاه می‌کرد تا به خیال خودش ندانند پدربزرگ با این شور به صدای پسرش گوش می‌دهد.

اگر دوران کودکی مجله‌ها معبری بود تا از فضای تیره‌ و غمگین به فضایی رنگین‌تر و شادتر وارد شویم نوجوانی مجله‌های دایی وسیله‌ای شد برای کشف زن و زن ایرانی. زن خارجی را در تلویزیون آذربایجان شوروی دیده بودیم؛ اما اطلاعی از زن ایرانی نداشتیم. عکس‌های شورانگیز طباطبایی، ایرن، سپیده و تمام هنرپیشه‌ها و خواننده‌های معروف آن دوران. خبرهای سال‌ها پیش را می‌خواندیم و از این همه تغییر شگفت‌زده می‌شدیم. محمدعلی کلی و سفرهایش به تهران، مبارزه‌اش با قهرمان کشتی ژاپنی‌ها، بوروس‌لی و پسری که در تهران خودش را شبیه او کرده بود. لذت می‌بردیم از آن خبرها که عبور را حکایت می‌کردند. عبور از دنیای کودکی و نوجواتی و ورود به دنیای آدم‌بزرگ‌ها و درک بیشتر غم‌ها و لذت‌ها...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 19:2  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نیروهای بریتانیایی در کشورشان حضور دارند و دو مالک هندی نگران این حضورند. می‌خواهند بیگانه‌ها نباشند ولی تنها مبارزه‌شان در عرصه‌ی شطرنج است. اسامی مهره‌ها را نه با نام‌های جدید انگلیسی که به همان شیوه‌ی قدیم هندی‌ها می‌خوانند و همین. داستان پیش می‌رود و دو شطرنج‌باز گام به گام تسلیم سرنوشت می‌شوند. سکانس آخر فیلم نمای درشت آن دو را نشان می‌دهد و در پس‌زمینه سربازان بریتانیایی در حال یورش. دو شطرنج‌باز ناامیدانه شاه شطرنج را ملکه خطاب می‌کنند. یعنی تسلیم؛ تسلیم در برابر سرنوشت، زور، استعمار.. بله، داستان شطرنج‌بازان‌ِ ساتیاجیت‌رای کارگردان مولف هندی بود و آن پایان تلخش.

***********************************

متن بالا را بی‌اختیار نوشتم از اول قرار این‌ نبود و پیش آمد. می‌خواستم درباره‌ی انتخابات ریاست جمهوری بنویسم. قبلن گفته بودم که سال‌هاست در هیچ انتخاباتی شرکت نکرده‌ام. ولی که چه؟ دیگر امیدم را از شرکت نکردن در انتخابات هم از دست داده‌ام. روزگاری شرکت نمی‌کردم و امید داشتم درصد پایین شرکت‌کنندگان تلنگری باشد برای کسانی که صندلی‌های قدرت را چسبیده‌ا‌ند. نه، طی تمام این سال‌ها نه تنها تلنگری در کار نبود بلکه عرصه برای جولان بسیاری ناکاردانان پدید آمد و آنانی که ضرر کردند دوست‌داران واقعی این خاک بودند.

می‌دانم شکست خورده‌ام مثل خیل عظیم شکست‌خوردگان دیگر. مثل روزنامه‌نگارانی که شب‌ها با چندین و چند قرص شاید ساعتی در خواب شوند و کابوس‌های سعید را نبینند. آن‌هایی که یک‌شبه بساط شغل‌شان را برچیده دیدند و دیگر چه باید می‌کردند که کسی یا کسانی آن‌ها را در وطن خود اضافه می‌دیدند و چون طفیلی‌های بی‌مصرف در آنان می‌نگریستند؛ ورشکسته‌ها، نویسنده‌گان، شاعران و....

موسوی ناجی من نیست. سال‌هاست نجات‌دهنده در گور خفته است. ولی که چه؟ باید چه کنیم؟ دنبال قهرمانی که نیست و نخواهد بود تا کی روزها و روزها به انتظار دل‌خوش کنیم.

 دودلم اما درصد قوی‌تر وجودم می‌گوید برو و به موسوی رای بده. تو با آمدن هیچ فردی زندگی‌ات دگرگون نخواهد شد می‌دانی؟ بله می‌دانم. می‌دانم که آبادی این ویرانه ده‌ها سال زمان احتیاج دارد و به دوران ما قد نخواهد داد ولی از سکوت هم دلزده شده‌ام شاید این‌بار من هم تسلیم قدرت بلامنازع شورای نگه    بان که فکرهای 70 میلیون را هیچ می‌انگارد شوم. شاید من هم بی‌خیال رویدادهای تلخ  دوران نخست‌وزیری موسوی شوم. با سکوت ۲۰ ساله‌اش هیچ مشکلی ندارم لااقل کاری به کار کسی که نداشت، لااقل همراه با سیگار نقاشی که می‌کشید. این را هم امتحان می‌کنیم تا عده‌ای... بگذریم..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 19:48  توسط رستم جهانگشا  | 

 

صبح از خیابان پشت آموزش‌و پرورش رد می‌شدم. چند نفر روبروی ساختمان دوطبقه‌ای با نمای آجری پوستربزرگ میرحسین موسوی را نصب می‌کردند. تعدادی مشغول بستن داربست‌ها بودند، عده‌ای هم چگونگی نصب بنر را توضیح می‌دادند. اگر فضای شهر اجازه می‌داد دلم می‌خواست همان‌جا بمانم و به حرکات‌شان خیره شوم. در چشم‌های آن‌ها، در حرکات‌شان، چیزی وجود داشت که مرا به ماندن -که می‌دانستم هیچ‌گاه نخواهم ماند- تشویق می‌کردند. چشم‌های آن‌ها پر از امید بود، پر از شور و شاید زندگی. هر کدام در پی آرزویی، پول، مقام، آینده‌ی بهتر، کشور بهتر، زندگی بهتر مشغول کار بودند. هدفی جلوی چشم‌های‌شان قرار داشت و برای رسیدن به آن تلاش می‌کردند. مدت‌ها بود این حس، دور از من، به زندگی ادامه می‌داد و هنوز هم.

با دیدن آن چند نفر از دنیای درونی بی‌مرزم بیرون آمدم و به شهر نگاهی دیگرگونه انداختم. به پسر جوانی که مشغول آراستن ویترین مغازه‌اش بود. بنگاه‌دار پیری که کامپیوتری را به مغازه‌اش منتقل می‌کرد. راننده‌ی تاکسی‌ای که ماشینش از رده خارج شده و حالا  برای تحویل اتومبیل نو روزشماری می‌کرد. دختر نوجوانی که از ساختمان بسیج خارج می‌شد چادر سیاه را محکم به دورش پیچیده بود و من از تمام اندام زنانه‌اش فقط دو چشم و یک بینی را می‌دیدم. او تمام زنانه‌گی‌ دوران نوجوانی‌اش را فدا می‌کرد تا داستانی پا بگیرد. داستانی با حکایت‌های شیرین و تلخ. داستان مردمان ی که راست می‌گویند، دروغ می‌گویند، کلاه‌برداری می‌کنند، در شادی‌ها با هم به پایکوبی می‌پردازند و در غم‌ها یاری‌رسان یک‌دیگرند. حکایت آرزوها و برای رسیدنش سختی‌ها را تاب آوردن و کوشیدن و کوشیدن. اسم این داستان چیزی نیست جز زندگی.

*************************************

 نمی‌دانم چرا یاد سکانس پایانی آژانس شیشه‌ای افتادم. آن صبح به‌ظاهر خاموش. شاید آرامش قبل از طوفان. و به طور حتم خیابان خلوتی در تهران. ماشین غول‌پیکری که به آهستگی آسفالت کف خیابان را خط‌کشی می‌کرد. جایی که خط می‌کشید صدایی مثل ناقوس، ناقوسی که آهنگ مرگ یا زندگی می‌نوازد، پخش می‌شد و دوباره سکوت و دوباره ناقوس و دوباره...

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 16:46  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سقف‌ها

 خانه‌های شمال سقف شیروانی دارند. جنس سقف در نقاط مختلف و بر حسب سلیقه صاحب ملک فرق می‌کند. سفال‌، لته، حلب، ایرانیت، کولش می‌تواند سقف خانه‌ای را تشکیل دهد. فضای زیر سقف علاوه بر کاربرد تهویه‌ای‌اش مکان مناسبی برای انبار کردن بعضی اقلام مورد نیاز است. مثلن کتاب‌ها و مجله‌ها، دفتر نقاشی‌ها.  

گشتن در فضای زیر سقف خانه‌‌ی مادربزرگ‌ها از کارهای مورد علاقه‌ی دوران کودکی‌‌ام بود و یافتن کتاب‌های قدیمی پدرم، مجلات کهنه و رنگی، کتاب‌های پیکار با بیسوادی بهترین کشف‌هایم محسوب می‌شدند. خیلی از این کتاب‌ها را به خانه‌ی خودمان منتقل کردم. رنگ‌های شادی‌آور آن‌ها به من نیرو و انرژی می‌بخشید و از تصاویر رویایی‌شان لذت می‌بردم. سقف‌ خانه‌ی هر دو مادربزرگ‌ سفال‌پوش بود. نور از لابه‌لای سفال‌ها وارد می‌شد و بازی‌هایش فضا را سوررئال می‌کرد.

مجلات خانه‌ی مادربزرگ مادری‌ام را فقط نگاه می‌کردم. جوانان، سیاه‌و سپید، ستاره‌ی سینما، اطلاعات هفتگی. این مجلات به دایی‌ام تعلق داشت. ما –من و پسرخاله‌ام- فقط حق داشتیم آن‌ها را نگاه کنیم. خود ِ دایی به آرشیو مجلاتش که حالا دیگر چاپ نمی‌شدند و یا به شکل دیگری چاپ می‌شدند حساس‌تر از هر کس دیگری بود. آخر آن مجله‌ها متعلق به سال‌های قبل از انقلاب بودند و برای دایی تداعی کننده‌ی خاطرات خوش. انسان عجیبی بود. از جنگ و خشونت بیزار بود. خودش مجله‌ها را چون کالای گرانی ورق می‌زد و گاهی توضیحاتی می‌داد: این کامبیز ِ برادر گوگوش. این آغاسی ِ همون که می‌لنگه و می‌خونه. این فریدون دیگه نمی‌خونه، این‌جا سردر دانشگاه تهران ِ و... اگر مجله‌ای آسیب می‌دید مثل یک استادکار پرحوصله ورق‌ها ‌را چسب می‌زد. اطرافیان می‌گفتند وسواس دارد. مجله‌ برای آن‌ها فقط یک سری کاغذپاره بود اما برای او گنج بود انگار و بود.

 وقت‌های دلتنگی‌ می‌زد زیر آواز. مادربزرگم با آوازش گریه می‌کرد و خس خس سینه‌‌‌اش حتا تپ‌تپ بخاری هیزمی را هم بی‌صدا می‌کرد. گریه می‌کرد و می‌گفت ساز زمانه دایی کوک نبوده و راست می‌گفت.

دایی وقتی که چندین و چند دوره‌ی موسیقی را در تهران طی می‌کند و می‌خواهد  وارد فضای موسیقی سرزمنین‌‌اش شود انقلاب رخ می‌دهد و موسیقی ناگهان در چند نغمه‌ی خاص خلاصه می‌شود و دایی مغموم و دلشکسته. بعدها جنگ و خدمت اجباری برای اویی که از جنگ بیزار بود. حالا فرقی نمی‌کرد با عراقی باشد یا بریتانیایی...

******************************

پیشنهاد- محمود دولت‌آبادی‌ام داستان‌نویس این سرزمین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 0:38  توسط رستم جهانگشا  | 

آبادان دوست ماست

وقتی حصر آبادان شکست و رزمندگان ایرانی آبادان را باز پس گرفتند در شهر ما تالش هم شور و نشاطی به راه افتاد. کودکی بیش نبودم. اردشیر پسر همسایه که آن‌روزها برای‌مان سمبل جوانی و قدرت بود؛ مرا همراه برادرش وحید و شهرام، همان پسر لاغر آقای رحیمی که تخم‌مرغ آب‌پز را در یک لقمه قورت می‌داد، به بازار هشتپر برد. رفتیم تا از نزدیک جشن را تماشا کنیم. در بین راه مردی سینی به دست شیرینی سفت میوه‌ای پخش می‌کرد به ما هم شیرینی داد، برداشتیم و به شهرام که مشتی برداشته بود خندیدیم. خوشحال ِ خوشحال بودیم.

در خیالات کودکانه‌ام خواستم با جمعی که شاد بودند همراهی کنم پس با صدای بلند و هیجان‌زده‌ای فریاد زدم: مرگ بر آبادان! مرگ بر آبادان! اردشیر حسابی خندید و چندین و چند آدم بزرگ که اطراف بودند غضب آلود به جمع ما خیره شدند و حالتی تهاجمی به خود گرفتند. دلیل این برخوردشان را از اردشیر -که تازه بعد از ده‌سال دانستیم چقدر هیکل کوچکی دارد- پرسیدم و اردشیر بیچاره گفت باید بگویی مرگ بر صدام، مرگ بر منافق؛ آبادان دوست ماست و از این حرف‌ها.

این اولین خاطره‌ی من از جشن‌های سراسری و رسمی سرزمین‌مان است. بعدها  وارد دبستان شدیم و گاه‌گاهی خودم در جشن‌های رسمی که مهم‌ترین‌شان دهه‌ی فجر بود برنامه اجرا می‌کردم و در پایان دوباره: مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر انگلیس و مرگ و مرگ و مرگ. بله‌، شادی‌های ما خلاصه می‌شد در چند سرود یا تئاتر و بعد شعارهای مرگ‌آلود.

مادر نگران آینده‌ی ما بود. بیزار بود از مرگ بر این‌و آن فرستادن، اما دم نمی‌زد. مواقعی که تلویزیون آمریکایی 21 اینچ ما مشت‌های گره کرده را نشان می‌داد که جمعی با نفرتی نامحدود مرگ می‌فرستادند راحت می‌توانستی ناراحتی مادر را ببینی. گاه گاهی  تلویزیون را خاموش می‌کرد و خاموش می‌نشست. چه می‌گفت؟ مرگ نفرستید؟ اگر نفرستیم آینده چی؟ مگر قرار نیست با این وضعیت کنار بیاییم؟ مگر قرار نیست در این مملکت کسی شویم؟ پس باید ما هم مرگ بفرستیم و مادر این‌ها را می‌دانست و سکوت می‌کرد مثل پدر که می‌گفت درست می‌شود همه چیز.. 

************************************

پی‌نوشت- میرحسین موسوی مرا به دهه‌ی شصت پرت می‌کند. و همو بهانه‌ای شده برای نوشتن یک‌سری خاطرات که اسمش را می‌گذارم‌: شصت‌نوشت. نمی‌دانم چقدر حوصله کرده و شصت‌نوشت را ادامه می‌دهم اما خاطراتی قطار قطار از راه می‌رسند. تا ببینیم چه پیش می‌آید..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 23:31  توسط رستم جهانگشا  | 

 

پسر کوچکی با چشم‌های درشت، قاب عکسی قدیمی، و پیرمردی خیره به عکس.

سکوت، سکوت و سکوت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 23:33  توسط رستم جهانگشا  | 

 

صدای گوگوش مینی‌بوس ایویکو را، تا حد اتوبوس مان، ارتقاء داده است. در صندلی ردیف سوم ِ مان یاد حرف‌های آن استاد تاریخ می‌افتم که می‌گفت:

هیچ قانون و مذهبی حق ندارد جلوی آواز خواندن زن را بگیرد، به خصوص اگر آن خواننده، گوگوش باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 18:34  توسط رستم جهانگشا  | 

 

بنگاه معاملات اتومبیلش ۱۰۰۰ متری مساحت داشت. کنج‌کاو بودیم تا بدانیم این نمایشگاه از کجا سربرآورده است و بانی این کار کیست. جواب سوال دوم را خیلی زود بدست آوردیم ولی جواب سوال اول را تا این لحظه که 14 سالی از ماجرا می‌گذرد هنوز نمی‌دانم. صاحب اسمی آن بنگاه عجیب کسی نبود جز کریم‌خان!

*****************************

مالک کامیون خاور 808 تعریف می‌کرد اواخر مهرماه از آستارا به مقصد تهران بار برنج زده بودم. حوالی کشلی که تابستان‌ها مقر فروشنده‌های گیلاس منحصر به‌فرد آن منطقه است تعدادی اتومبیل توقف کرده بودند و مردانی پیاده از دور نظاره‌گر جاده بودند. نزدیک‌تر که شدم دست بلند کردند تا توقف کنم. شاگردم بغل دست نشسته بود و با تعجب قضیه را دنبال می‌کرد. قبل از این‌که پیاده شوم چند نفر از آن مردان به طرف کامیون آمدند و شروع به بازرسی بدنه‌ی ماشین کردند.

پیاده شدم، چه شده آقایان؟ مشکلی پیش آمده؟ مردها که تعدادی خنده‌ای هم بر لب داشتند به سویم آمدند دست دادیم و یک‌راست رفتند سر اصل قضیه: آقا ماشین را می‌فروشی؟

بله؟

قصد فروش دارید؟

راننده ‌گفت من خشکم زد. انتظار هر حرفی را داشتم جز خرید و فروش ماشین. گفتم نه آقایان من بار دارم، بارنامه دارم بایست امانت را به صاحبش برسانم.

مردانی که دورم حلقه زده بودند راه را باز کردند تا مرد آفتاب‌سوخته‌ای که پوست صورتش به سرخی و اندکی سیاهی می‌زد جلو آمد.

خسته نباشی آقای راننده.

گفتم: سلامت باشی.

 گفت مشتری ماشینت شدم.

گفتم آخه آقا جان این‌جا مگر جای معامله است؟ من 4 تن برنج دارم.

گفت ختم کلام ماشین را همراه برنج‌هایت چند می‌فروشی؟

تازه دوریالی‌ام افتاد این مرد کسی نیست جز کریم‌خان. آوازه‌اش را از ماه‌ها پیش شنیده بودم. گفتم خان قابل شما را ندارد.

خان دستی به سبیل پرپشتش کشید و خنده‌ی زیرپوستی‌ای کرد. خاور را بالاتر از قیمت معمول همان‌جا معامله کردیم. از آن معامله سود زیادی بردم. چک‌ها خیلی زود پاس شد.

*****************************

بله، دور دور ِ کریم‌خان بود. همه‌جا حرف او بود. چند نفر از زنان، از جمله خانواده‌ای که آن روزها در همسایه‌گی ما مستاجر بودند با حسرت حکایت عاشقی کریم‌خان ِ جوان را تعریف می‌کردند و این‌که ‌خان در جوانی عاشق آن‌ها بود و خودشان همسر او نشده‌ا‌ند. آن‌ها به بخت بد خویش لعنت‌ها می‌فرستاندند که از اول بدشانس بوده‌اند. اگر کمی پای درد دل‌شان می‌نشستی چه بسا گریه هم سر می‌دادند. جمع‌های زنانه که غروب‌ها در نانوایی‌ها گرد هم می‌آمدند با حسرت از زن کریم‌خان می‌گفتند که هر دو دستش از مچ تا آرنج پر از طلاست. چندین کیلو طلا و جواهر دارد و آن‌وقت ما هنوز مستاجریم. خدا به یکی می‌دهد به یکی نمی‌دهد انسان باید خوش‌شانس باشد تازه بدبخت اصلن قیافه هم ندارد.

*****************************

حمیدی همسایه ما بود. تازه پدرش برای او پیکان مدل پایینی خریده بود تا خرج زن‌و بچه‌اش را تامین کند. حمیدی که بیست‌وپنج سال خوردن و فقط چند روزی در مزرعه با موتور کشاورزی شخم زدن او را کمی تن‌پرور کرده بود حال وحوصله‌ی صبح بیدار شدن و دنبال مسافر گشتن نداشت. از طرفی پیکان هم آن روزها ابهتی داشت و حمیدی می‌خواست به درو همسایه خودی نشان دهد. مثلن بعد از ظهرها با مراسمی اتومبیل را از حیاط خارج کند و بوق‌زنان به همراه همسر محترمه به طرف بازار و یا دشت‌و دمن رهسپار شود. روزهای در اوج بودن حمیدی با اوج گرفتن کریم‌خان مصادف شد. و حمیدی که سری پرسودا داشت به امید رسیدن به رویاهای بزرگ جذب کریم‌خان شد. چند روز می‌شد که از بوق پیکان سفیدرنگش خبری نبود. روزی نگران پرسیدم حمیدی ماشین‌ات چه شد؟

 ماشین را اهدا کردم به کریم‌خان!

جان! متوجه نشدم چی شد؟

ماشین را کریم‌خان به یک‌و نیم برابر قیمت برداشت. قراره با هم کار کنیم.

پول داد؟

یه مقدار داد ولی چک می‌داد که قبول نکردم با کریم‌خان که این حرف‌ها را نداریم.

در خیال خام خودم گفتم ای‌ول کریم‌خان عجب لوطی‌ای است این مرد. ولی این همه آدم، حمیدی را چرا  معاونش کرده. یافتن جواب این سوال کمی به درازا کشید ولی بعدها جواب را گرفتم. کریم‌خان ده‌ها معاون مثل حمیدی داشت که به همه وعده‌های شهر پریان داده بود. از هرکدام‌شان پول یا ماشینی گرفته بود تا در آینده چندبرابرش را تحویل دهد که کار را به سرانجام نرساند. نه ‌این‌که کریم‌خان دروغ می‌گفت و آن‌ها را فریب می‌داد خودش به کاری که می‌کرد ایمان داشت و به حساب نیت‌ش خیر بود. از شما چه پنهان اگر مشغول درس و کتاب نبودم چه‌بسا من هم دنبال حمیدی و برای رسیدن میان‌بر به رویاها، جذب ارگ کریم‌خانی می‌شدم! سرآخر حمیدی آن پیکان چراغ بنزش و پولش را هم از دست داد.

 *****************************

ش از بنگاه‌داران به‌نام تالش بود و به دو دلیل معروفیت زیادی داشت. یکی این‌که تمام شب‌های خدا مست بود. آبایی هم نداشت که بگوید مستم و از این حرف‌ها. دیگری زن‌باره‌گی‌اش بود. مجرد و زن‌باز بود. بیشتر اهالی شهر هم او را می‌شناختند. با این وجود کارمندهای بانک و دارایی که ش بیشتر با آن‌ها ارتباط داشت احترام او را داشتند. مرد خوش‌مشرب و خوش‌سخنی بود و به کارمندها احترام می‌گذاشت. در یکی از روزهای زمستان به مجلس عروسی‌ای دعوت بودم. در حیاط داماد پرویی زده بودند و من به همراه چند تن از دوستان آن‌جا بودیم. ش هم بود و سخنران اصلی آن شب سرد خودش بود.

 دو جمله‌اش مثل روز روشن در خاطرم مانده: یکی این‌که گفت کمی عرق خورده بودم و همه پرید، یواش یواش سردم می‌شود. و ما تعجب می‌کردیم که چه طور در حضور این همه ریش‌سفید ش این حرف را بر زبان جاری کرده است. آن شب پیراهن سفید آستین کوتاهی پوشیده بود و با این‌که مرد مرتبی بود کراوات تک گره‌اش را بسیار بد بسته بود. دیگری حرف‌ش در باره‌ی کریم‌خان بود. داخل پرانتز بگویم ش با همه‌ی دبدبه‌و کبکبه‌اش از زمان ظهور کریم‌خان جزو حواریون راست یا دروغ او شده بود. آن شب حرف‌های زیادی از کریم‌خان زد که یکیش مهم‌تر از بقیه بود. می‌گفت خان اسم ماشین‌ها را نمی‌داند. صدا می‌زند آن ماشین سفید را بیاور این ماشین آبی را ببر!

درهمان روزها بود که فیلمی از کریم‌خان و دارودسته‌اش دست به دست می‌چرخید. در ییلاق بَزگَه‌دشت اگر اشتباه نکنم بودند و در حال عیش و نوش. در حالت مستی جمله‌های به حساب مهم ‌مهم بر زبان می‌راندند. موسیقی زنده برای‌شان اجرا می‌شد که کریم‌خان علاقه‌ی عجیبی به موسیقی تالشی داشت.

*****************************

یکی از دوستان آستارایی‌ که اطراف آستارا مغازه‌ داشت تعریف می‌کرد روزی در مغازه‌ام نشسته بودم که ولوله‌ی عجیبی در خیابان به‌پا شد. از کسانی که با شتاب در حال گذر بودند هراسان پرسیدم سبب چیست؟ گفتند کریم خان آمده است. من هم برای دیدن خان ناچار مغازه را تعطیل کرده و به گوشه‌ای از بازار که چند مغازه‌ی برنج‌فروشی داشت رفتم. جمعیت خارج از تصوری دورش را احاطه کرده بودند- انگار مسوول رده‌بالایی وارد شهر شده است - رفتم و هرطور شده خان را دیدم. دوستم می‌گفت آن روز کریم‌خان چند کامیون و مقداری برنج خریداری کرد و به چند نفر که تقاضای کمک کرده بودند پول داد.

*****************************

دولت کریم‌خانی روز به روز بر شوکتش افزوده می‌شد و با افزایش شهرت همواره شایعات هم مماس، پیشروی داشتند. می‌شنیدیم اطلاعاتی‌ها دنبال کریم‌خان هستند. ثروت یک‌شبه‌ی کریم‌خان آن‌ها را به شک واداشته است و از شهرت زیاد او هراس دارند می‌گفتند نقدینه‌گی رشت را به سمت تالش سوق داده و این موضوع آن‌ها را نگران ساخته است. می‌گفتند کریم‌خان قبل از این‌که وارد بازار شود کارگر ساده‌ای بود و بیشتر ساکن ییلاق. هنگام پی‌کنی در محلی خمره‌ای پیدا می‌کند و همان خمره که داخلش سکه‌های باستانی بوده باعث ترقی او می‌گردد. بعضی‌ها حرف‌های دیگری می‌زدند می‌گفتند خان را چند نفر دیگر علم‌کرده‌اند. آن‌ها به او میدان داده‌اند و خود گردانندگان اصلی هستند. جریان داد و ستد آن‌ها به این‌صورت است که اتومبیلی را بالاتر از قیمت معمول با چک می‌خرند و آن را زیر قیمت بازار، نقد می‌فروشند.

 هیچ‌کدام از این نظریه‌ها به اثبات نرسید. اما ما همواره طرفدار کریم‌خان بودیم. کریم‌خان سبب شده بود آن روزها کمی احساس غرور کنیم! بالاخره بزرگ‌ترین بنگاه استان گیلان در منطقه‌ی خودمان برای ما ارزش بالایی داشت! از بس حرف‌های تبعیض و حق‌کشی شنیده بودیم که حتا کریم‌خان هم می‌توانست قهرمان ما باشد. اویی که بسیاری از مردان را از گوشه و کنار گیلان و ایران به تالش می‌کشاند و ما شاهد اتومبیل‌هایی بودیم که تا آن روز فقط در مجله‌ها دیده بودیم‌شان.

سرانجام شایعه‌ها کارشان را کردند. روزی بنگاه بزرگ کریم‌خان را سوت‌و کور دیدیم و خبر رسید کریم‌خان را به جرم کلاه‌برداری گرفته‌اند. اعتراف می‌کنم من و چند دوست دیگر که دورادور سرنوشت کریم‌خان و به عرش رسیدنش برای‌مان جالب بود بسیار ناراحت شدیم. دوست داشتیم شایعه‌هایی را باور کنیم که خبر از آزادی کریم می‌داد. شایعه‌هایی که می‌گفتند تمام دارایی‌اش را به حساب زنش منتقل کرده و دادگاه کاری نمی‌تواند بکند؛ حتا آن‌هایی که می‌گفتند خان، دادگاه لامصب را هم می‌خرد و میلیاردها پول دارد.

 هیچ‌گاه شایعه‌ها بر وفق مراد ما نچرخید. کریم نمی‌دانم در کدام شهر زندانی شد. حتا بعد از زندانی شدنش ما دوست داشتیم خودمان شایعه بسازیم و بگوییم خان برای زندان، تلویزیون رنگی و ویدئو خریده است و با این شایعه‌ها کمی از بار ناراحتی‌مان بکاهیم! نمی‌دانم چند سال در زندان ماند و جرمش چه بود حتا ماجرای به قدرت رسیدنش ار کجا شروع شد. دو سال پیش شنیدم در باغ‌های مازندران به پرتغال چینی مشغول است و گاهی کارهای ساختمانی می‌کند..

*****************************

پی‌نوشت- این یادداشت به‌عنوان یک پست وبلاگی بسیار طولانی است. با این‌حال زندگینامه کریم‌خان می‌تواند کتابی با صدها صفحه را در بر بگیرد. 

پی‌نوشت فوتبالی- گاس بزرگ در برابر تو سرفرود می‌آورم. بدون شک بزرگ‌ترین سرمربی حال حاضر دنیا هستی. ولی قبول کن، حیف می‌شد این بارسلونا راهی فینال نشود. تو و تیمت قهرمانانه باختید و چه‌بسا اشتباهات داوری اگر نبود حالا تو، گاس هیدینگ بزرگ در فینال بودی. در نظر من تو قهرمان لیگ امسال هستی!       

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 2:20  توسط رستم جهانگشا  | 

 

برای رسیدن به اداره‌ی کار از چندین و چند کوچه‌ پس‌کوچه رد شدم. در این قسمت شهر بیشتر از 50 درصد خانه‌ها ویلایی هستند با حیاط‌های تقریبن بزرگ. وقتی به این حیاط‌ها نگاه می‌کردم یک‌نوع حس خوب، یک دلتنگی خوشایند تمام وجودم را فرا می‌گرفت. ناخودآگاه به دوران کودکی بازگشتم به کوچه‌های گلی زادگاهم با آن بوهای خاص که همیشه دنبال شان هستم و نمی‌جویم.

از جوار حیاط  رجب راهی باریک که 2 متری عرض داشت؛ عبور می‌کرد. راهی که به ... محله می‌رسید. راه میان‌بری که دو طرفش را درخت‌های بلند لَلَکی، درخت‌های کوتاه ازگیل و چند نوع دیگر پوشانده بودند و هْنْدْلْ در لابه‌لای این درخت‌ها فراون وجود داشت و به مسیر حالت تونل مانند و اسرارآمیزی داده بود. این راه به‌ندرت مورد استفاده قرار می‌گرفت. درخت‌ها برگ‌های‌شان را روی زمین می‌ریختند برگ‌هایی که هر رنگی را می‌توانستی در آن‌ها پیدا کنی، مارمولک‌ها جنب‌وجوش خاصی داشتند، کُ ‌اَلُو ها را گاه‌گاهی می‌دیدی که آفتاب را غنیمتی دانسته بودند و صدای قارقار کلاغ بود. زمستان دام می‌گذاشتند برای شکار سیومَک، کَ‌وَ‌لَه. و شکار، همیشه مرا یاد قوچعلی می‌اندازد که قهار بود و تیرش به خطا نمی‌رفت. بارها غازی را در هوا شکار کرده بود و من همیشه‌ی خدا بودم، و بی‌تفنگ. میزَنْگول‌ها اواخر فروردین سروکله شان پیدا می‌شد و هم‌بازی می‌شدیم تا اواخر تابستان، پروانه‌ها و غروب‌ها آب‌تنی در باشیعلی گول...

در آن روزها که کودکی 10- 11 ساله بودم عموی کوچکم دوچرخه‌ی تازه‌ای خریده بود و من اجازه داشتم از آن استفاده کنم. قدم برای نشستن روی زین کفاف نمی‌داد و ناچار از روش منحصر به‌فردی استفاده می‌کردم. پاهایم را از پایین میله‌ی افقی روی رکاب‌ها قرار می‌دادم و پدال می‌زدم. آن روزها خوشبخت‌ترین انسان روی زمین بودم و رابطه‌ی آن راه باریک آموختن دوچرخه‌سواری من در آن‌جا بود. تماشاچی نداشت و راحت می‌توانستم بارها و بارها از دوچرخه بیفتم و هیچ‌کس نبیند. فکر کنم تنها دوچرخه‌ای که از آن راه عبور می‌کرد دوچرخه‌ی نگون‌بخت عمویم بود با سواری عجیب‌و غریب.

از خیابان‌های شهر خیلی دور شدم. در خیابان‌های این قسمت شهر ساختمان‌های بلند هم سربرآورده‌اند و تمام حس خوشایند مرا به هم می‌زنند. نه، من از این ساختمان‌ها نفرت ندارم که وجودشان الزامی‌ست. اما دوست ندارم در هرنقطه‌ی شهر که کسی اراده کند ساختمان بلندی مثل علف هرز بروید و تمام زیبایی محله‌ای را از بین ببرد.

بگذریم، خانه‌های محدوده‌ی مسیرم تا اداره‌ی کار با حیاط‌های بزرگ‌شان که گاهی درختی هم در آن‌ها به شکوفه نشسته است طراوت زندگی را به یادم می‌اورد. زندگی که این روزها زیاد فراموشم می‌شود با دیدن این دست نشانه‌ها دوباره خودش را نمایان می‌کند. شمال با حیاط‌هایش، با معماری خاصش، زبان مختص به خودش متفاوت و شادی‌آور است. اگر تمام این عناصر دست ساخت ِ شمال را حذف کنیم دیگر هیچ حس خوشایندی باقی نخواهد ماند و این واقعیت تلخی‌ست که آزارم می‌دهد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 1:48  توسط رستم جهانگشا  | 

 

اگر به شهر تالش تشریف آورده باشید در میانه‌های خیابان اصلی شهر دو ستون فلزی قد علم کرده‌اند و روی این ستون‌ها فلز افقی دیگری نصب شده که 4- 5/4 متری ارتفاع دارد. روی این فلز افقی ماکتی باز فلزی از قدس قرار دارد. بنده‌ی حقیر هربار از زیر این سازه‌ی سنگین عبور می‌کنم می‌ترسم. و همیشه‌ی خدا منتظرم تا این بنای عجیب سقوط کند. نه تعادل استاتیکی دارد و نه زیبایی. چه زمان این سازه‌ی ناپایدار که به‌حساب برای زیباسازی شهر نصب شده روی اتومبیل نگون بخت یا خیل جمعیت سقوط می‌کند هنوز مشخص نیست.

حالا، اگر یکی دو روز گذشته به شهر تالش تشریف آورده باشید پرده‌های بیشتر زردرنگی را می‌بینید که سراسر شهر را پوشانده‌اند. یکی را بخوانید موضوع دستگیرتان می‌شود: خانمی رییس شورای شهر تالش شده است. دقت کنید گفتم: خانمی رییس شورای شهر تالش شده است. ملتفت هستید که؟ از سفر به کره‌ی ماه، کشف رادیواکتیو، جایزه‌ی بوکر و... خبری نیست بحث بحث ِ مجلس ببخشید شورای شهر است.

چون بنده دوران بازنشستگی را سپری می‌کنم و تا دل‌تان بخواهد وقت آزاد دارم شروع کردم این پرده‌های تبریک را از ابتدا تا انتها و برعکس خواندن. به غیر از یک نوآوری کوچک همه‌ی متن‌ها کلیشه‌ای بودند: انتخاب به‌جا وشایسته..، اما نویسنده‌ها نه. اسم نویسنده‌های جدیدی پای پرده‌ها دیده می‌شد: جمعی از دانشجویان دانشگاه‌های انزلی و رشت، جمعی از فارغ التحصیلان دانشگاه‌های گیلان، جمعی از دانشجویان پیام نور تالش، جمعی از فرهیختگان تالش، جمعی از بانوان فرهنگی تالش، مدیرعامل شرکت مهندسی نمی‌دانم چی‌چی‌گستر و....

 از روی اتفاق، جنس پرده، نوع خط، حتا ابعاد پرده‌ها‌ی این نویسنده‌گان جدید همه شبیه هم بودند. فکر کنم ماه‌و خورشید و فلک دست به دست داده‌اند تا دانشجوهای انزلی و رشت با دانشجوهای پیام نور تالش به همراه فرهیختگان تالش، و عده‌ای دیگر، در یک زمان، یک مکان و به یک خطاط  سفارش پرده‌نویسی دهند. عجب! چه اتفاقات عجیبی در این شهر رخ می‌دهد.

اما حکایت آن متن غیرکلیشه‌ای و رابطه‌اش با آن سازه‌ی خطرناک

 شروع متن پرده: دوشیزه‌ی فرهیخته‌ی تالش سرکار خانم سیده نیره (رقیه) اطهری مریان و...  ملتفت هستید که؟ طویل‌ترین لقبی است که بنده طی چند سال اخیر دیده‌ام و تازه ترکیبی از چند زبان مختلف است. این همه لقب و عنوان شما را یاد امیرکبیر نمی‌اندازد؟

 رابطه‌اش با سازه: این پرده را درست زیر ماکت فلزی قدس چسبانده‌اند. وقت کردید ببینید، اما مواظب سلامتی‌تان باشید.  

التماس‌نوشت- قبول. همه‌ی این بانوان فرهنگی، فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌های گیلان و غیره زحمت کشیده پرده نوشته‌اند. اما شما را قسم می‌دهم به جان هر کسی که دوست دارید لااقل عکس یکی از این "جمعی از فرهیختگان تالش" را به این استاد پیر هم نشان دهید. ثواب دارد. فردا کسی پرسید به عمرت فرهیخته دیده‌ای بگذار بنده هم جوابی داشته باشم.

 

    

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 0:49  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 بوی سبزیجات، میوه، ماهی دودی در بازار رشت پیچیده است. بعضی‌ها با داد تبلیغ می‌کنند و بعضی‌ها فقط سکوت تبلیغ شان است. بازار را رد کرده وارد خیابان مطهری می‌شوم.

به درخت‌های حاشیه‌ی خیابان نگاه می‌کردم. درخت‌هایی که برگ‌های‌شان چقدر زود سبز شده بودند. به عابرانی که با عجله عبور می‌کردند و مغازه دارانی که جلوی در، مشتری را به انتظار نشسته بودند. انتظار انتظار همیشه انتظار. یک عمر انتظار. از عمر گفتی، نگاه کن که عمر چه‌طور می‌گذرد. این همه سال کی آمدند و کجا رفتند. در این لحظات کوروس سرهنگ‌زاده  هم همراهم می‌شود. زیر لب زمزمه می‌کنیم:

 دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره 

دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره

چرا این در و اون در می‌زنی ای دل غافل

دیگه دل بستن‌و دل بریدن فایده نداره

ای دل دیگه بال‌و پر نداری 

 داری پیر می‌شی‌و خبر نداری

 وقتی ای دل به گیسوی پریشون می‌رسی خودت نگه دار

وقتی ای دل به چشمون غزل‌خون می‌رسی خودت نگه دار

مدت‌ها پیش این ترانه و آهنگ را انگار برای این لحظه‌ از زندگی من ساخته‌اند. جهانبخش پازوکی وقتی که شعر را می‌سرود فکری درست شبیه من داشت؟ او هم در این فصل سال به گذشت زمان و زندگی فکر می‌کرده است؟ کوروس سرهنگ‌زاده چی؟ وقتی با آن سوز غریب این ترانه را برای اولین بار اجرا می‌کرد چه حسی داشت؟ چند ساله بود؟ موهای سرش سفید شده بودند یا نه؟ متوجه گذر پرشتاب لحظه‌ها شده بود پازوکی، آهنگساز این اثر زیبا؟ انگار ما سه نفر در لحظه‌هایی از زندگی احساس‌های مشترکی داشته‌ایم. همه‌گی سنگینی زمان را روی دوش‌هامان حس کرده‌ایم.

 شاید مردی که در خیابان مطهری کیفی روی شانه‌ی سمت چپش انداخته کوروس سرهنگ‌زاده بود. شاید آن مرد که دنبال کردن نامه‌های اداری، خسته‌اش کرده است و به خیابان پناه آورده، ترانه‌سرای داستان ماست. شاید او بود که در قالب جسم من برای لحظه‌ای هم شده حلول کرده است. امکانش وجود دارد؟ چرا که نه.

انسان‌ها در لحظه‌هایی احساس‌های مشترکی دارند. فرقی نمی‌کند در چه قرن و چه کشوری زندگی می‌کنند. همین احساس‌های مشترک است که انسان را شکل می‌دهد، هنر را. یا بهتر بگویم انسان در این احساس‌ها تعریف می‌شود. وقتی دچار غربت می‌شوی و قنبرعلی تابش شاعر افغان می‌سراید:

 آدمی پرنده نیست

  تا به هر کران که  پر کشد 

 برای او وطن شود 

 سرنوشت برگ دارد آدمی 

برگ وقتی از بلند شاخه‌اش جدا شود

  پایمال عابران  

 کوچه‌ها شود

قنبرعلی حس ناشناخته‌ی وطن را فریاد می‌زند. تو و او، فرقی نمی‌‌کند، با هر فاصله‌ی جغرافیایی یا زمانی یکی می‌شوید. سفری شکل می‌گیرد که شاید همان سفر حجم است.

سعدی وقتی از پنجاه ساله‌گی می‌گوید و هشدار می‌دهد:

 ای که پنجاه رفت‌و در خوابی

مگر این چند روزه دریابی

تا کی این باد کبر و آتش خشم

شرم بادت که قطره‌ی آبی...

آیا خودش را مورد خطاب قرار می‌داده؟ به خودش نهیب می‌زده است؟ مگر او سعدی بزرگ نبوده است؟ قرار است یک انسان چه کاری انجام دهد تا از پنجاه‌ساله‌گی هراسی نداشته باشد؟ او که سعدی است، جزو چند بزرگ تاریخ این سرزمین. یا شاید این من بودم که در آن دوره‌ی تاریخی به جسم سعدی رسوخ کرده‌ام و واداشته‌ام شیخ را تا چنین بسراید.

خیابان مطهری ساعتی‌ست به انتها رسیده، مثل مسیر ‌صیقلان تا شهرداری، شهرداری تا پل بوسار. آفتاب هم‌چنان می‌درخشد. راننده‌های خسته از ترافیک شهر آیا هیچ به نیما می‌اندیشند؟ آن‌هایی که بعد از 30 سال کارمندی و کارگری حالا راننده تاکسی شده‌اند. شاید نیما در جسم یکی از این راننده‌های خسته رسوخ کرده و او را واداشته است تا زیر لب زمزمه کند:

 از پس پنجاهی‌و اندی ز عمر 

 نعره برمی آیدم از هر رگی

کاش بودم باز دور از هر کسی

چادری‌و گوسفندی‌و سگی

و از این زمزمه دو دختر دبیرستانی با مانتوهای آبی روشن در صندلی پشتی تاکسی خنده‌ای روی لبان‌شان نشسته است. فروغ هنوز این نزدیکی‌هاست. شاید به زودی او  همان دختر خنده بر لب باشد و در شبی بلند بسراید:

 امشب از خواب خوش گریزانم      

که خیال تو خوش‌تر از خواب است...

***********************************

پی‌نوشت- ترانه‌ی عاشق شدن فایده نداره را این‌جا گوش کنید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 17:25  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نقدهای منفی را باور نکردم. آن‌ها مغرضانه نوشته‌اند. تازه همین نقدهای منفی انگیزه‌ای شد برای دیدن فیلم. حتمن نظر دیگری خواهم داشت، بالاخره استاد بهرام بیضایی است وزنه‌ی سنگین سینمای ایران.

 فیلم به پایان می‌رسید و من در همان میانه‌های راه به جمع منتقدها پیوسته بودم. وقتی همه خوابیم تلاش ناموفقی است برای پاسخ دادن به چند سوال: چرا استاد بیضایی 10 سال به 10 سال فیلم می‌سازد؟ چرا کیفیت فیلم‌ها پایین آمده است؟ چرا هنرپیشه‌های طراز اول کمتر در فیلم‌ها حضور دارند؟ بیضایی به این سوال‌ها پاسخ می‌دهد اما پاسخش در قالب سینما روایت جذابی ندارد. فیلم تحت تاثیر جواب دادن است تا پرداخت به سینما. عوامل غیر اصلی سینما آنقدر استاد ما را عصبی کرده‌اند که او هم از مسیر اصلی دور شده است .کسی که برای هر پلان فیلمش اندیشه‌های مخصوص به خود دارد و هیچ لوکیشنی را بی‌دلیل انتخاب نمی‌کند.-

********************************

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

سینما هم مثل خیلی از هنرها و شغل‌ها بی‌رحم است. وقتی به‌طور جدی وارد فضای هنر یا صنعتی می‌شوی تازه پس ِ پشت زیبایی،‌ کسانی و اقداماتی را می‌بینی که سعی در لگدمال کردنت دارند؛ البته نه از راه‌های درست و مبارزه‌ای برابر. این را من به عنوان یک علاقمند به سینما نمی‌گویم استاد بهرام بیضایی می‌گوید. جمشید مشایخی گفته است و...

خود من مدتی به طراحی لباس فکر می‌کردم! وقتی به کسی با کت‌وشلوار یا لباس اسپرت نگاه می‌کردم می‌توانسم بیشتر ایرادات لباس او را بگیرم. می‌توانسم نقطه‌ی قوت لباسش را بازگو کنم! واقعن چنین است. خلاقیت این کار را دوست داشم و یک‌زمانی فکر می‌کردم شاید... با نیما بهنود آشنا شدم پسر مسعود بهنود ِ روزنامه‌نگار. نیما کسی است که در نیویورک مهد مد و هنر مدرن دنیا طراح لباس موفقی است. مارک نیمانی متعلق به اوست. نیمانی را شاید دیده باشید. لباس‌هایی که در جای‌جای آن‌ها خطوط خوشنویسی ایرانی به چشم می‌خورد و تلفیقی از هنر شرقی و غربی می‌باشند. نیما بهنود در مصاحبه‌ای گفته بود تا قبل از وارد شدن به دنیای مد، آن‌را زیبا و زرق‌و برق دار می‌دانستم ولی حالا که پشت صحنه را هم دیده‌ام دیگر از آن زرق‌و برق‌ها خبری نیست و طراحی لباس فقط یک حرفه است.

این حرفه بودن شامل طیف وسیعی از کارها می‌شود. هنرپیشه‌ها، کارگردان‌ها، گریمورها، معماران، نقاشان و... از بیرون کارشان سراسر عشق است اما درون، حرفه است که قد علم می‌کند.

علارغم این موضوع ته دل این افراد چیزی وجود دارد که کارشان را از حرفه‌ی محض خارج می‌کند و یک نوع احساس مطبوع به آن‌ها هدیه می‌دهد. چنین افرادی با وجود تمام گلایه‌هاشان از کار انسان‌های خوشبختی هستند. کسانی که کار مورد علاقه شان را با تمام سختی‌هایش انجام می‌دهند و نوعی سختی توام با رضایت در لحظه‌های‌شان موج می‌زند. من به حال آن‌ها به نوعی غبطه می‌خورم. و سال‌هاست دنبال کاری که به آن عشق می‌ورزم می‌گردم و هر روز دورتر و دورتر می‌شوم و ظاهرن هیچ راه حلی هم در کار نیست. حکایت استاد بیضایی هم چنین چیزی است. از پشت‌صحنه‌ی کثیف سینمای ایران، راست اما بد می‌گوید و خودش نیک می‌داند همین سینمای بی‌درو پیکر اگر نباشد استاد ما هم دوام چندانی نخواهد داشت. حالا این قواعد پلید سینما را چه کسی و چه زمانی اصلاح می‌کند را دیگر نمی‌دانم..

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 17:53  توسط رستم جهانگشا  | 

 

و حسنک را به پای دار آوردند، نعوذبالله من قضاء سوء، و پیکان را ایستادانیده بودند که از بغداد آمده‌اند. قرآن خوانان قرآن می‌خواندند. حسنک را فرمودند که «جامه بیرون کش» وی دست اندر زیر کرد و از اربند استوار کرد و پایچه‌های ازار را ببست و جبه و پیراهن بکشید و دور انداخت با دستار و برهنه با ازار بایستاد، و دست‌ها برهم زده و تنی چون سیم سفید و رویی چون صدهزار نگار و همه‌ی خلق چون از درد می‌گریستند، خودی روی‌پوش آهنی آوردند، عمدا تنگ چنان‌که روی و سرش را نپوشیدی و آواز دادند سرو رویش را بپوشید تا از سنگ تباه نشود که سرش را به بغداد خواهیم فرستاد نزدیک خلیفه. و حسنک را همچنان می‌داشتند و او لب می‌جنبانید و چیزی می‌خواند تا خودی فراخ‌تر آوردند.

و در این میان احمد جامه‌دار بیامد سوار، و روی به حسنک کرد و پیغامی گفت که: «خداوند سلطان می‌گوید: «این آرزوی تست که خواسته بودی که «چون پادشاه شوی ما را بر دار کن» ما بر تو رحمت خواستیم کرد اما امیرالمومنین نبشته است که تو قرمطی شده‌ای و به فرمان او بر دار می‌کنند.»»

حسنک البته هیچ پاسخ نداد. پس از آن خود فراخ‌تر آورده بودند، سرو روی اورا بدان بپوشانیدند. پس آواز دادند که او را که: «بدو» دم نزد و از ایشان نیندیشید. هر کس گفتند:«شرم ندارید مرد را که می‌بکشید به دار، چنین کنید و گویید» و خواستند که شوری بزرگ به پای شود سواران سوی عامه تاختند و آن شور بنشاندند. و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند بر مرکبی که هرگز ننشسته بود. و جلادش استوار ببست، و رسن‌ها فرود آورد و آواز دادند که «سنگ دهید» هیچ‌کس دست به سنگ نمی‌کرد، و همه زار زار می‌گریستند خاصه نشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند. و مرد خود مرده بود، که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده...

**********************************

قسمت‌هایی از تاریخ بیهقی بود، داستان بر دار کردن حسنک وزیر. چرا در چنین روزی که نه به ابوالفضل بیهقی تعلق ندارد و نه به تاریخ، این مطلب را می‌نویسم؟ دیروز مراسم خاکسپاری یکی از بستگان بود. مثل همه‌ی مراسمات این چنینی عده‌ی زیادی می‌گریستند و فضای غمگینی بود. تلاش من برای غلبه بر محیط ِ مراسم اثری نداشت. می‌خواستم از ورای احساسات صحنه‌ها را بنگرم و اتفاقاتی که روی می‌داد را، ناموفق ماندم و ناخودآگاه به ابوالفضل بیهقی رسیدم. این‌که چه‌طور ماجرای بردارکردن حسنک وزیر را چون دوربینی که کارگردان و فیلمبرداری کاردان بالای سر دارد ضبط کرده است. این نابغه‌ی بزرگ با وجود طبع حساسش، انگار از جایگاهی ویژه که فقط برای راوی ساخته‌اند ماجرا را می‌نگرد. او از خود و احساسش هیچ نمی‌گوید و آن ماجرای دردآور را به هنرمندانه‌ترین شکل ممکن روایت می‌کند، نقاشی می‌کند، فیلم می‌گیرد. به طوری‌که  با خواندن همین چند سطر از ماجرا، خود را در آن دوره‌ی تاریخی حس می‌کنیم. بیهقی با ظریف‌ترین شکل ممکن، نوع لباس پوشیدن حسنک را با ذکر نام لباس‌ها، رنگ پوست حسنک، زیبارویی‌اش، داستان انتقال سر بریده به بغداد و نزد خلیفه، همدردی مردمان عادی با حسنک وزیر، سنگسار، خودداری مردم از سنگ‌پرانی، پول دادن به عده‌ای برای سنگ‌پرانی را بیان کرده است. عجیب این‌که ما، در تمام ماجرا، با حسنکی طرفیم که مردی باوقار است. بیهقی هیچ‌گاه مستقیم تاکید نمی‌کند که حسنک باوقار است. او با نشان‌هایی این وقار را به رخ ما می‌کشد و این کار که امروزه جزو اصول مهم داستان‌نویسی محسوب می‌شود فقط از دست بیهقی برمی‌آید.

افرادی چون من غرق در خود ِ مراسم می‌شویم، در خودمان. اما نوابغی چون ابوالفضل بیهقی با وجود طبع حساس‌شان همه‌چیز را زیر نظر می‌گیرند و تاریخی را می‌نویسند که فقط شاهکار می تواند لقب بگیرد. به این جزئیات هنرمندانه، نثر مدهوش‌کننده‌ی بیهقی را هم اضافه کنید تا راز ماندگاری و پویایی تاریخ بیهقی معلوم گردد. درود بر تو ای مرد بزرگ!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 18:57  توسط رستم جهانگشا  | 

 

بنا به عادت جدیدم سری به ویکی‌پدیا زدم. عکسی از ساختمان ال‌کاپیتول آمریکا در صفحه‌ی اول وجود داشت. کنجکاو شده کلیک کردم تا اطلاعاتی کسب کنم و کردم. ال‌کاپیتول مقر مجلس نمایندگان و سنای آمریکا می‌باشد. تا این‌جای کار مشکلی نبود؛ بعد، این ساختمان در سال 1793 میلادی ساخته شده است. چه سالی؟ درست است 1793. 216 سال پیش. با دانستن قدمت ساختمان با چنان کارکرد مهم و شلوغی یاد سخنان دو نفر افتادم.

نفر اول دوستی بود که چند روز پیش درمورد یکی از بستگانش صحبت می‌کرد. فامیلی که از قضا پزشک ماهری بود و در ایالات متحده سکونت داشت. پزشک اعتقاد داشت در ایران بسیاری از تجهیزات جدید پزشکی وجود دارد اما نگهداری آن‌ها به خوبی صورت نمی‌گیرد. این نگهداری بد باعث شده عمر این دستگ‌ها‌های گران‌قیمت در داخل کشور ما به شدت پایین بیاید. در صورتی که آن‌جا (آمریکا) چنین نیست. تازه آن‌ها بعد از چندسال استفاده، آن‌را به کشورهای دیگر می‌فروشند.

دوم یاد سرهنگی افتادم که در دوره‌ی کد خدمت سربازی به ما دروس پایه ادوات جنگی آموزش می‌داد. این سرهنگ ارتش دوره‌ای را در پاکستان گذرانده بود. و از ارتش پاکستان به نیکی یاد می‌کرد. می‌گفت در ارتش ما (سرهنگ اعتقاد داشت: تازه ارتش چنین است و نیروهای دیگر وضع‌شان به‌مراتب بدتر است) تخصص کافی برای نگهداری از تجهیزات نظامی وجود ندارد. تانک‌های ما خیلی زود مستعمل می‌شوند. در صورتی که پاکستان از نیروهای متخصصی برای نگهداری درست از ادوات نظامی بهره می‌گیرد و گروهی با مدیریت صحیح این کار را به بهترین وجه ممکن انجام می‌دهند.

راستش موقعی‌که دوست من درباره‌ی آن فامیل پزشگ‌شان حرف می‌زد می‌خواستم خاطره‌ی سرهنگ‌مان را برای او تعریف کنم که مجال نیافتم دوست ما از بس خوش‌صحبت بود طی 45 دقیقه اجازه‌ی صحبت به هیچ کس را نداد و یکسره به ایراد سخنرانی پرداخت.

**************************

آیا من با نظرات آن دو نفر موافقم؟ بله. به عنوان شهروندی که یک عمر در این کشور زندگی کرده و مثل خیلی از افراد دیگر با مکان‌ها و چگونگی نگهداری‌شان آشنایی کمی دارد من هم با نظرات آن دو موافقم. ساختمان‌هایی را می‌بینیم که هنوز 50 سال از ساختن‌شان نگذشته و ویران می‌شوند، ساختمان جدیدی جای آن‌ها را می‌گیرد. ماشین‌ها به همین صورت، ابزارهایی که استفاده می‌کنیم.

 متاسفانه به قول آن سرهنگ ِ ارتش، هنوز تخصصی برای استفاده درست از امکانات نداریم. آسفالت‌ها، لامپ‌های روشنایی، دستگاه‌های خودپرداز، باجه‌های تلفن و تا دلتان بخواهد از این قاعده مسثنی نیستند.

پی‌نوشت- کیفیت ساخت هم مهم است. متاسفانه در بسیاری موارد کیفیت را فدا می‌کنیم. عجله و استفاده تبلیغی از ابزار ِ کمیت بیشتر از هر عاملی موجب فدا کردن کیفیت می‌شود. با این حال دست‌ساخته‌های با کیفیت هم سرنوشت مشایهی دارند.   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 22:58  توسط رستم جهانگشا  | 

 

لیگ برتر  فوتبال با قهرمانی استقلال به پایان رسید. طرفداران استقلال در جای جای ایران به جشن و پایکوبی البته با رعایت تمام خطوط قرمز پرداختند.

خطوط قرمز یک جشن چه خصوصیاتی دارند؟ این موضوع در بیشتر کشورها قوانین خاص خودش را دارد، قوانینی شفاف. در کشورهای به شدت متحجر هم این قوانین بدون در نظر گرفتن درستی یا نادرستی آن‌ها وجود دارند و بایست مورد احترام مردمان آن‌جا باشد. اما متاسفانه در کشور ما هیچ‌گاه محدوده و خط قرمز مشخصی برای چنین شادی‌ها و پایکوبی‌هایی وجود ندارد. حتا بحث آن قدر پیچیده می‌شود که بعضی انسان‌های در راس قدرت از شادی‌های همه‌جانبه به‌نوعی هراس دارند. هنوز که هنوز است باخت تیم ملی فوتبال به بحرین در آستانه‌ی ورود به جام‌جهانی را به این هراس ربط می‌دهند. مساله‌ای که زمزمه‌هایش همیشه وجود داشته و هیچ‌گاه اثبات نشده است.

**************************

در نمازخانه‌ خوابگاه دانشجویی ما تلویزیونی وجود داشت. هنگام پخش مسابقات تیم ملی فوتبال نمازخانه پر از جمعیت می‌شد و جمعیت بر حسب دقایق مختلف مسابقه عکس‌العمل‌هایی نشان می‌داد. در بین دانشجوها چندین نفر از بچه‌های بسیج دانشجویی هم پخش بودند. گاهی تلویزیون یادم می‌رفت و توجه‌ام به رفتارهای این بسیجی‌ها  جلب می‌شد: اوضاع خرابه دوتا صلوات بفرستیم، حالا وقت یا علی‌ ِ و... این‌ها حرف‌ها و واکنش‌های آن جوانان بسیجی بود که می‌خواستند عکس‌العمل‌های شادی‌آور دانشجوها طبق خواسته‌ی آن‌ها باشد.

 چرا؟ چرا دانشجوها بایست طبق نظر آن‌ها حرکت می‌کردند؟ آيا این جزو قوانین خوابگاه دانشجویی بود؟ بحث من درست از همین‌جا شروع می‌شود. نه، این قانون دانشگاه نبود که اگر بود همه وظیفه داشتند به‌رغم میل باطنی‌شان از آن پیروی کنند. اما روابط نادرست و مجری‌های قانونی با تعبیر نادرست از قانون به کار آن‌ها جنبه‌ی قانونی می‌دادند. می‌دانستی هر گونه مخالفت با این جمع آینده ی کاریت را در این کشور تهدید خواهد کرد. بیشتر دانشجوها به این قانون بی‌قانونی تن در داده بودند و همه -مجری‌ها و بازیگران این نقش- نمی‌دانستند که این کارشان به اجتماع و کشور لطمه‌ای شدید وارد می‌کند. کسانی را تربیت می‌کردند که خود را فراقانون می‌دانستند و کسان دیگر که خود را ناگزیر از تن دادن به بی‌قانونی.  

**********************************

پی‌نوشت- مراسم بزرگ‌داشت استاد جلیل ضیاءپور دیروز در انزلی برگزار شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 23:30  توسط رستم جهانگشا  | 

 

وبلاگ‌نویسی قوانین نانوشته‌ای دارد. مخصوصن وبلاگ‌نوس‌هایی مثل من که از هر دری سخن می‌گویند و مطالب‌شان قالب مشخصی ندارد. حمایت از حرکت‌های زیبا جزو این قوانین نانوشته محسوب می‌شود. خب روز زمین یکی از مهم‌ترین این حرکت‌ها بود. مد نظرم بود مطلبی برای این روز مهم آماده کنم که نشد. با این‌حال مصاحبه‌ی ایرج ادیب‌زاده از رادیو زمانه با آقای دکتر کهرم را سودمند و جالب دیدم. چون رادیو زمانه برای خیلی‌ها ف+-لت++ر می‌باشد متن مصاحبه را این‌جا می‌آورم. جنگل‌های هیرکانی -مادر جنگل‌های اروپا- جلوی چشم‌های ما نابود می‌شود و دکتر کهرم آن‌را جزو دغدغه‌های اصلی‌اش آورده است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 15:5  توسط رستم جهانگشا  | 

 

فلان رییس دانشگاه  تالش به نماینده‌ منتخب شهرستان در مجلس تعهد کتبی داده است. چه تعهدی؟ در صورت انتصابش به ریاست دانشگاه  تا زمان حضور این نماینده‌ی خوش‌فکر در راس قدرت ایشان هوس شرکت در انتخابات مجلس نکند.

حکایت بالا را از زبان چند نفر با شغل‌های مختلف شنیده‌ام.  صحت یا سقم‌ش را دقیقن نمی‌دانم. ولی یک مدیر با این نوع تعهد دادن می‌تواند مدیر لایقی باشد؟ می‌تواند استقلال داشته باشد؟ می‌توان روی حرف‌های او حساب کرد؟

جواب همه‌ی سوال‌های بالا از جانب من منفی است. چون فضای ورزش شفاف‌تر از فضای همه‌ی سازمان‌ها کشور است دوباره ناچار پشت سنگر فوتبال پناه می‌گیرم. رییس فدراسیون فوتبال در برنامه‌ی مستقیم نود صراحتن اعلام کرد در انتخاب سرمربی سازمان ورزش کشور و رییس فوتبال دوستش علی آبادی دخالت داشته است. وقتی چنین دخالتی مطرح می شود و استقلال یک رییس فدراسیون کلن زیر سوال می‌رود این رییس فدراسیون -هر چند شخصیت مورد احترامی دارد- دیگر قابل اعتماد نیست. نمی‌توان روی قول‌و قرارهایش حساب کرد. چنان که نتوانست روی حرفش به‌ایستد. با صراحت تمام از ماندن دایی تا جام جهانی خبر داد و خلاف آن عمل کرد. در مورد مایلی کهن نتوانست دفاعی از سرمربی تیم ملی بکند.

 مدیرهای بی‌خاصیتی تربیت می‌کنیم که در مواقع بحران به‌جای راه‌حل چشم به بالا می‌دوزند تا فرد فرادست امری صادر کند و مدیر آن را اجرا کند.

***********************

پی‌نوشت- دلم لک زده برای تعریف از یک کار خوب. یعنی مسوول بلندپایه‌ای کار شایسته‌ای انجام دهد و من از کار شایسته‌اش تعریف کنم. لذت این تعریف برابر ده‌ها انتقاد است.

پی‌نوشت- بیشتر کارهای‌مان به همین صورت است. یک‌دور کامل می‌زنیم؛ فرصت‌ها، انرژی، سرمایه را به هدر می‌دهیم و دوباره به جایگاه اول‌مان باز می‌گردیم. قطعات ساخت آمریکا را از طریق چندواسطه و به چندین برابر قیمت وارد کشور می‌کنیم. مثلن قطعات مورد استفاده‌ی ناوگان هوایی کشور. آمدن افشین قطبی هم درست تکرار همین سناریوی آشناست. چرخیدیم، چرخیدیم امتیازها، زمان، محبوبیت را از دست دادیم و حالا دوباره‌ به جایگاه اول بازگشته‌ایم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 18:11  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نبود سیستمی برای شناسایی و پرورش استعدادها باعث هرز رفتن استعدادها می‌شود. سیستمی که امروز در کشور ما پیاده می شود را می‌توان هرم استعداد سوزی نامیدد. این سیستم درست در تقابل با هرم استعدادسازی قرار دارد. قسمت‌های اولیه‌ی این هرم را افراد عادی تشکیل می‌دهند. از یک معلم ساده بگیر تا استاد دانشگاه. نماینده‌ مجلس، پزشک، وزیر و... راس هرم را می‌توان رییس جمهور دانست.

هرم استعدادسوزی افرادی را که هیچ استعدادی در زمینه‌ی کاری خود ندارند بالا می‌کشد و نتیجه چیزی می شود که امروز وجود دارد. این آقای راس هرم شاید پاک‌ترین انسان روی زمین باشد. شاید در رشته‌ای جزو چند نابغه‌ی کشور محسوب ‌شود اما در کارش هیچ استعدادی ندارد. و متاسفانه این ناکارآمدی روز به روز وضع کشور را بدتر از چیزی که هست می‌کند. سعی و خطا در انتخاب وزیرها، مشاوران، سخنرانی‌های پرتنش، عدم وقوف به قوانین بین‌الملل و زبان دیپلماتیک، تحقیر ایران در جامعه‌ی جهانی و سوء استفاده کشورهای بسیاری از این ادبیات تهاجمی و بی‌پرده و الخ.  همه و همه باعث شده راس هرم بدتر از چیزی که خیلی‌ها فکرش را می‌کردند عمل کند. با این وضعیت نمی‌دانم چند سال طول می‌کشد تا زیان‌ها و فرصت‌سوزی‌های این چند سال را بازسازی کرد و آب رفته را به جوی بازگرداند.

آن‌چه مسلم است مادامی‌که سیستم پرورش استعدادها کارکرد درستی نداشته باشد وضع به همین منوال خواهد بود. کار سیستم از خانواده شروع می‌شود و برای این کار به والدینی آگاه و با دانش احتیاج داریم. کسانی که فراغتی برای مطالعه دارند. پس ما به والدینی احتیاج داریم که اوقات فراغت لازم برای پرداختن به مطالعه دارند. این اوقات فراغت در صورتی میسر می‌شود که والدین زندگی پرتنشی نداشته باشند، به کار مورد علاقه خود مشغول باشند و از انجام کارهای مختلف در شیفت‌های مختلف بپرهیزند.

لازمه‌ی این کار وجود یک اقتصاد پویا در مملکت است. در سده‌های گذشته و حال اقتصاد پویا از تعامل و هم‌فکری با کشورهای صاحب صنعت به دست می‌آید و این کار میسر نیست مگر این‌که روابط خارجی درستی داشته باشیم. روابط خارجی درست وقتی محقق می‌شود که راس هرم انسان آگاهی باشد و وقوف کامل به مسایل بین‌الملل و مراودات بین دول داشته باشد.

تقریبن درمان هرم استعدادسوزی از طبقات پایین محال است. از بالا و یک استثنا می‌توان کارهایی انجام داد و طبعات آن‌را به مرور در اقشار مختلف ساکن در طبقات زیرین مشاهده کرد..

پی‌نوشت- افشین قطبی سرمربی تیم ملی فوتبال شد.

پی‌نوشت- من فکر می‌کنم امروز رسانه و تکنولوژی بیشتر از هر فردی در گسترش دموکراسی نقش ایفا می‌کند.

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 23:46  توسط رستم جهانگشا  | 

 

فلاش‌بک

آمریکا به عراق حمله کرد. من از جمله موافقان حمله بودم. حمله به عراق کورسوی امیدی برای کسانی چون من بود تا دمو+کر+اسی را نزدیک‌تر از هر زمان دیگر لمس کنیم. آن روزها با اندیشمندی بحث‌هایی داشتیم. او صددرصد مخالف حمله بود. می‌گفت دمو+کر+اسی از بیرون نمی‌آید دمو+کر+اسی زمان و ظرفیت می‌خواهد. هر چند ما هم با تئوری‌ها بیگانه نبودیم اما تئوری‌ها دیگر غیرقابل اجرا به نظر می‌رسیدند. خسته شده بودیم از بس تئوری‌ها را خوانده و فقط خوانده بودیم.

از قضای روزگار آن انسان فرهیخته را چند روز قبل ملاقات کردم. او هم طی این سال‌ها فراز و بیشتر نشیب‌هایی را از سر گذرانده بود. آن روزها پیروز بود و بعدها شکست و فقط شکست. شکست‌هایی که هیچ‌گاه برازنده‌ی چون اویی نبودند. بعد از آن دیدار و جمله‌ی اندوه‌باری که گفت، می‌خواستم پستی برای او بنویسم. از کسانی که جلوتر از اجتماع و زمان می‌اندیشند و همیشه این خصلت آن‌ها را به کنج تنهایی می‌برد. کسی عقاید آن‌ها را درک نمی‌کند. آن‌روز گفت من دیگر سوخته‌ام.

این جمله را اگر جوانی بیست یا سی‌ساله بر زبان می‌راند مهم نبود هنوز راه بسیاری داشت تا جبران مافات کند اما در آستانه‌ی 60 ساله‌گی وقتی به این حقیقت دردناک که تو سوخته‌ای بیش نیستی رسیدن اندوه‌بار است.

حالا من بعد از سال‌ها با هر حمله‌ی نظامی مشابه یورش آمریکا به عراق مخالفم. واقعیت تلخی‌ست اما دمو+کر+اسی زمان و ظرفیت می‌خواهد.

بازتاب

سعدی* شاه‌شعر معروفی دارد:

 بنی‌آدم اعضای یکدیگرند      که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به‌دردآورد روزگار           دگر عضو‌ها را نماند قرار...

مفهوم این دو بیت در تمام اجتماع‌ها و دوران‌ها صادق است. رفتارها و گفتارهای بزرگان قوم بازتاب رفتارها و گفتارهای قوم است و برعکس. وقتی کیفیت ادبیات کوچه و بازار به پایین‌‌ترین سطح ممکن سقوط می‌کند بازتاب این سقوط را می‌توانی در مصاحبه‌ی مطبوعاتی یک مربی تیم ملی مشاهده کنی. وقتی رییس یک اداره در تقسیم پیش‌پا افتاده‌ترین امکانات رعایت انصاف نمی‌کند نتیجه آن می‌شود که بالاترین مقامات یک کشور حمله به غزه را محکوم می‌کنند و در برابر قتل‌و عام روسیه در چچن لام تا کام حرفی بر زبان نمی‌رانند.

مایلی‌کهن و حمله به عراق

از دو بحث بالا (فلاش‌بک و بازتاب) می‌خواهم به نتیجه‌ای برسم. مایلی‌کهن امیرقلعه‌نوعی را با بدترین الفاظ مورد خطاب قرار می‌دهد و متن نامه‌اش را به تمام خبرگزاری‌ها ارسال می‌دارد. ادبیات محمد مایلی‌کهن که به گفته‌ی خودشان دکترای ورزش دارد و از مربیان اخلاق‌گرای کشور است زاییده‌ی چیزی‌ست که امروز در کشور ما به عنوان فرهنگ جاافتاده است. لحن سخن مایلی‌کهن نباید برای کسانی که داعیه فرهنگ دارند مساله‌ای غیرعادی و غیرقابل هضم باشد. هر فرد تیزهوشی که در اجتماع ایران زندگی می‌کند و از لایه‌‌های پنهان زندگی مردمان این خاک اطلاع دارد؛ می‌توانست پیش‌بینی کند که ما به کدام سوی می‌رویم. از سال‌ها پیش سکوهای تماشاچیان به مکان‌هایی برای خالی کردن عقده و سیر فحش دادن به هر کس‌و ناکس  تبدیل شده بود درست مثل فضای پارک‌ها و خیابان. ادبیات مایلی‌کهن بازتاب این اجتماع است. اجتماعی بهت‌زده، عصبی، بی‌ادب، خشن، سردرگم.

اما، آیا مایلی‌کهن راست می‌گوید؟ آیا تبانی در فوتبال ما ریشه دوانده است؟ شک نکنید محمد مایلی‌کهن راست می‌گوید و برای بیان راستی‌اش از ابزاری استفاده می‌کند که آمریکایی‌ها برای آوردن دموکراسی به عراق استفاده کردند: خشونت.

*************************

* این روزها به سعدی تعلق دارد. وجود آثار سعدی در منزل، مایه‌ی مباهات هر صاحب خانه‌ای می‌تواند باشد. اگر از آثار سعدی چیزی در منزل ندارید لااقل گلستان و بوستانش را تهیه کنید. هر روز یک حکایت کوتاه اگر بخوانید، آن  روز بیهوده سر بر بالین ننهاده‌اید.

پی‌نوشت- سال‌ها پیش در حین تظاهرات دانشجویان‌ کره‌ی‌جنوبی پلیس تیراندازی می‌کند و چند نفر از دانشجوها کشته می شوند. بلافاصله بعد از این رویداد وزیر کشور کره‌ی جنوبی استعفا می‌دهد. عقیده داشت او که وظیفه‌ی حفظ جان شهروندان کشورش را دارد کوتاهی کرده است. در کشورهای ناموفق برعکس است. دنبال ضعیف‌ترین خطاکار می‌گردند تا دمار از روزگارش درآورند. آقای کفاشیان چرا در انتخاب سرمربی تیم ملی اشتباه کردی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 16:39  توسط رستم جهانگشا  |