تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

 

حقیقت این داستان هنوز تموم نشده. هنوز شما نمی‌دونید سرنوشت سعید و شهرام به کجا ختم می‌شه. ولی باور کنید دیگه خسته شدم. یعنی خسته که چه عرض کنم حوصله ندارم. این ماجرا رو هم مثل خیلی ماجراهای دیگه نیمه‌کاره ول می‌کنم. می‌تونستم کلاس بزارم و بگم بعله داستان مدرن این‌طوریه. تو داستان مدرن قرار نیست اتفاق خاصی بیفته این ذهن خواننده‌س که اتفاقا رو می‌سازه. اما من این کلاسُ ندارم اصلن حالا که به این‌جا رسید من یه قسمت از سرنوشت سعید و شهرامُ براتون می‌گم. نه شهرام و نه سعید هیچ کدوم به ریحان نمی‌رسن. شهرام به خاطر سعید تا آخر لام‌تا کام حرفی نمی‌زنه. سعید اما عشقش رو علنی می‌کنه و چندبار به خواستگاری ریحان می‌ره و ریحان مرغش فقط یه ‌پا داشت نه که نه.

می‌دونید چرا؟ 5 سال بعد از این ماجرا تو عروسی بنفشه خواهر ریحان چشم‌های ریحان و شهرام به هم تلاقی پیدا می‌کنه. حدود 30 ثانیه این تلاقی طول می‌کشه و همون 30 ثانیه یک عمر ریحان رو بیچاره می‌کنه. بعد از 30 ثانیه خاک‌برسر شهرام سرش رو می‌ندازه پایین و مثلن خودش رو بی‌خیال نشون می‌ده، که نبود، هیچ‌وقت نبود. تا آخر مثل داش‌آکل فقط سوخت‌و چیزی نگفت. ریحان دو سه سال با فکر اون 30 ثانیه زندگی کرد. خیال می‌کرد هر لحظه امکان داره شهرام با خونوادش بیاد خواستگاری و شهرام هیچ‌وقت نیومد. بعدم دیگه مجبور شد با یه نفر دیگه عروسی کنه.

 شوهرش آدم بدی نیست اما خب عشق یه چیز دیگه‌س. من که راوی شما باشم توصیه می‌کنم با عشق ازدواج کنید. می‌دونید، شاید ازدواج با عشق به شکست منجر بشه، شاید بگن با عقل ازدواج کردن بهتره و از این حرف‌‌ها اما بدونید وقتی با عشق عروسی نکنید همیشه تو زندگی‌تون یه چیزی کم دارین. انگار گم شده‌ای دارین و هیچ وقت پیداش نمی‌کنین.

می‌دونم این آخر سری منو به موعظه‌گفتن‌م متهم می‌کنید اشکال نداره لااقل حرفامُ که می‌زنم. شما اصلن قسمت موعظه رو نخونید. من که وحی منزل نیستم فقط تجربیاتم می‌گم. تازه به دخترا هم توصیه می‌کنم اگه از کسی خوش‌شون اومد و دیدن طرف بعد از 30 ثانیه سرش انداخت پایین، شما کمکش کنید. بله، چه اشکال داره شما ازش خواستگاری کنید. از یه عمر حسرت خوردن که بهتره.

ج ماعت، من، دیگه، ح وص له، ن دارم باور می‌کنید؟ واقعن حوصله ندارم مثل شما که اعصاب‌تون خورده. مگه اینترنت جای داستان بلند. اما، شاید یه روزی زندگی سعید رو تا آخر بنویسم. از سرنوشت سیامک هم غافل نیستم ولی چون شما بیشتر به زندگی سعید و شهرام ابراز علاقه کردید مجبور شدم دیگه از سیامک فاکتور بگیرم. مطمئن باشید اونُ ‌هم می‌نویسم و می‌دم به نشر چشمه تا منتشرش کنه. شوخی کردم اگه قرار ِ ناشری چاپش کنه می‌دم به نشر نی. چشمه‌ای‌ها یه جورایی کلاس می‌زارن. وقتی پرسیدم ناتوردشت دارین اون دختره که زل زده بود به یه فنجان قهوه خیلی بی‌حوصله گفت نه. و من شک کردم. نشر نی نه تنها کتاب رو داد کلی هم از کتابای خوب جدید برام تعریف کرد و من هیچ‌کدوم رو نخریدم.

فقط آخر سری چیزی بهتون بگم پدربزرگ خدابیامرز ِ شهرام یه مجموعه از حیوانات خشک شده داشت. وسایل خشک‌کردن حیوانات و حشرات هم همیشه جاش تو خونش مشخص بود. چی فکر می‌کنید؟ آیا شهرام به قصد خشک‌کردن سیامک رو مداوا می‌کنه؟ می‌خواد انتقام عشق نافرجامش رو از سیامک بگیره؟ از این گذشته می‌دونستید زندگی سعید بعدها می‌افته به دست‌انداز؟ تو بدوضعی گرفتار می‌شه؟  و یه روز... بگذریم. اینا رو نمی‌دونید و منم فعلن قصد حرف زدن ندارم. بدرود.  

************************

پی‌نوشت- از دنبال کردن حوادث اخیر خسته نشده‌ام. این روزها بهتر است از این جنبش تحسین‌برانگیز گفت و خود در متن حضور داشت. من خواهم نوشت. مطالب زیادی از ذهنم می‌گذرد که متاسفانه مجال بازگو کردن شان نیست. احتمال دادم مدتی به آرشیو یادداشت‌هایم دسترسی نداشته باشم و مجبورن آخرین قسمت شکارچی را منتشر می‌کنم. طبق قولی که به محمود داده‌ام در چند پست آینده تمام داستان را بک‌جا منتشر خواهم کرد. اما به احتمال زیاد کمی زمان خواهد برد.

در ضمن هم‌وطنان تهرانی عده‌ای می‌خواهند حساب شما را از بقیه کشور جدا کنند. آن‌ها ادعا دارند فقط در تهران شمار آرای میرحسین بالاتر از رییس‌جمهور فعلی بود. نه من، نه خیلی از کسانی که می‌شناسم توجهی به این حرف‌ها نداریم. ما هم در کنار شما ایستاده‌ایم. هر چند کوچک بودن شهر و بگیرو ببرهای روسای ستاد مهندس فرصت تجمع و اظهار نظر را نمی‌دهد اما ما با شما هستیم.  

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 0:19  توسط رستم جهانگشا  | 

 

هی مواظب باش. دو پهلو حرف بزن. طوری حرف نزن که از حرف‌هایت بوی اعتراض به مشام برسد. اصلن به کارهای روزمره‌ات بپرداز. تو مگر کی هستی؟ یک شهروند درجه‌ی سوم شهرستانی. خب بنشین سر جای خودت و سکوت پیشه کن.

چه می‌گویی آخر؟ عکس‌ها را مگر ندیدی؟ مگر سخنان رییس‌جمهورت را نشنیدی؟ مگر این مرد رییس جمهور کل ایرانیان نیست؟ پس چرا آن‌طور حرف زد؟ پس چرا آن‌همه آدم را خار و خاشاک نامید؟ پس چرا باز آن پوزخند تهوع آورش را تحویل‌مان داد؟ حرف بزن دیگر. مگر نیروهای او نبودند کوی دانشگاه را به خاک‌و خون کشیدند؟ مگر صدا و سیمای‌شان نبود که چقدر غم‌انگیز و چقدر نفرت‌اور دروغ تحویل‌مان داد؟ 7 کشته را که دوربین‌ها تصاویرش را گرفته بودند اراذلی خواند که به پایگاهی نظامی حمله‌ور شده‌اند؟ خودت که شنیدی این حرف‌ها را. خودت که دیدی وقتی بهترین جوانان این خاک زیر رگبار گلوله‌ها جان می‌دهند او چطور مدودوف را در آغوش کشیده بود و باز همان لبخند...

به تو آخر چه می‌رسد مرد؟ صدای تو مگر به گوش که می‌رسد سرت را بینداز پایین و زندگی‌ات را بکن. این بلواها همه تمام می‌شوند و باز همان آش و همان کاسه است. سنگین سر جایت بنشین.

نه من نمی‌توانم. چون می‌دانم افرادی که دانشگاه تهران درس می‌خوانند چه کسانی هستند. می‌دانم با چه مشقتی به آن‌جا پای گذاشته‌اند. صنعتی اصفهانی‌ها را. وای خدای من! هر کشوری آرزوی داشتن این استعدادها را دارد و آن‌وقت ما در مبارزه‌ای کثیف آن‌ها را به خاک‌و خون می‌کشیم. لعنت بر این زندگی. لعنت بر این ننگ. مگر در خیابان ماندن و شعار دادن و اعتراض برای باز پس‌گیری حق خود این‌همه تاوان دارد؟ چه شده است مگر؟ این‌ها همان مردانی نیستند که همیشه شماها در مواقع لزوم آن ها را به رخ بیگانه‌گان می‌کشید پس چه شد آن‌نعره‌ها.

عاقلانه حرف بزن مرد. راه‌کار ارائه بده. نوبت حرف‌های احساسی نیست. با این حرف‌های احساسی هیچ گره‌ای باز نمی‌شود. حرف نویی بزن.

نه،‌نه هیچ حرفی نمی‌توانم بزنم. وقتی عکس آن جوان به خون غلتیده را دیدم، و چند لحظه بعد او را دیدم که آن‌چنان وقیحانه مدودوف را به آغوش کشیده است دنیا بر سرم آوار شد. عقل این‌جا چه کاره است. عقل می‌گوید فعلن نباید سکوت پیشه کرد. عقل می گوید این تابو بالاخره روزی باید شکسته شود. عقب‌نشینی امروز میرحسین افسرده‌گی و دلمرده گی طولانی مدتی را به کشور تحمیل خواهد کرد. سیل مهاجرت‌ها روندی رو به رشد خواهد داشت. عقل می گوید گوش‌به زنگ میر حسین باید بود. عقل می‌گوید نباید به هیچ‌وجه خاتمی را میانجی این دعوا کرد. او کوتاه خواهد آمد. عقل می‌گوید باید از چهره‌های شناخته شده مدد خواست. حتا در مجلس رایزنی کرد. این مجلس بی‌خاصیت هم می‌تواند قدم مفیدی بردارد. از قدرت مجمع تشخیص باید سود جست. دست به خشونت نزد و سنگر خیابان را خالی نکرد. باید در جاهایی که امکان وجود اعتصاب وجود دارد امکانش را بررسی نمود. در دل کسانی که امروز مخالف نظر اکثریت مردم هستند انسان هم یافت می‌شود باید روی آن‌ها کار کرد. باید آن‌ها را به سمت خود جذب نمود. میرحسین هر مذاکره‌ای داشته باشد بلافاصله از مضمونش باید این خیل جمعیت آگاه شوند. هر چند کار سختی‌ست و موسوی بیچاره حتا با بلندگوی دستی در آزادی به ایراد سخن پرداخته است اما باز با اتکا به رسانه‌های جدید می‌توان اقداماتی کرد.

 سریع نوشتم. شاید ارسال شود. فرصت ویرایش هم نیست. غلط خواهد داشت. فقط امیدوارم خون‌ریزی بیش از این نباشد. اساتید دانشگاه باید بیانیه بدهند. و من متعجبم از این مراجع که هنوز بعد از گذشت چند روز جواب نامه‌ی میرحسین را هم نداده‌آند. از چه می‌ترسید مردان خدا؟!   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 20:11  توسط رستم جهانگشا  | 

 

مگر می‌شود بی‌خیال بود. من بعد از دوازده سال رای داده‌ام و حالا نمی‌توانم اقلیتی غداره‌بند را ببینم که با ارعاب و تهدید رای مرا در زباله‌دان می‌ریزند.

من بی‌خیال نیستم و نمی‌توانم باشم. از صبح شنبه نوعی افسرده‌گی، اعصاب خوردی، خودخوری و بی‌خوابی سراسر وجودم را فرا گرفته است. اما هنوز انا لله نمی‌خوانم. هنوز برای مردن در این راه شرایطم میسر نیست. مادرم چشم‌انتظار من است و برای پدر هنوز هیچ کاری نکرده‌ام. هر گونه ضربه خوردن من بی‌فایده خواهد بود. و تازه علتش را نه مطابق آن‌چه روی داده است بلکه با عناوینی زشت عنوان می‌کنند و مادر تا ابد سوگوار خواهد ‌ماند!

 من به خیابان می‌آیم و علیه هیچ‌کس شعار نمی‌دهم. در کمال خونسردی و ادب میرحسین را فرا می‌خوانم. به خیابان می‌آیم تا او تنها نباشد. تا نقاش منزوی ما در آستانه‌ی شصت‌و نه‌‌ساله‌گی آرمان‌هایش را بر باد رفته نبیند. اگر 30 ساله بود و فرصتی برای جبران داشت شاید مثل الکساندر دوما من هم زیر میز اتاقم قایم می‌شدم و کتاب می‌خواندم. اما او شصت‌و هشت ساله است. ما او را به میدان فراخواندیم و او ما را. حالا که کار به اینجا رسیده است و موسوی مردانه ایستاده است ما هم هستیم.

من هم هستم آقای میرحسین موسوی. از تالشم و هر گاه اراده کنی و مرا و ما را فرابخوانی من هم فراخوانت را با جان‌و دل خواهم پذیرفت. نه شیشه‌ی بانکی می‌شکنم و نه سنگی پرتاب می‌کنم فقط روزها و روزها تا وقتی که تو بخواهی و من توانی داشته باشم در خیابان‌‌ها شب را به روز و روز  را به شب می‌دوزم.

 نگران نباش مرد بزرگ. فقط بدان این جنبش خودجوش نیاز به رهبر دارد. بدون رهبر این همه انرژی به هدر خواهد رفت و نتیجه‌ای نیز در کار نخواهد بود. به خشونت کشیده شدن این جنبش نتیجه‌ای عکس خواهد داشت. پارچه‌های سبز را می‌توان در دست آویخت. بادکنک‌های سبز، چراغ‌های سبز. 

 نمی‌دانم چرا مجلس که نماینده‌ی افکار عمومی است این همه بی‌خاصیت و منفعل عمل می‌کند؟ مگر این مجلس دست‌نشانده است که چنین رفتاری دارد؟ مگر حامیان آن‌ها در حوزه‌های مختلف در خیابان‌ها نیستند؟ این جماعت از آسمان که نریخته است. دانشجویان دانشگاه تهران هر کدام نخبه‌ی شهری و روستایی هستند پس چرا کسی از مجلسیان صدایش به گوش نمی‌رسد؟ آن 800 هنرمندی که بیانیه دادند در چه وضعی هستند؟ آقای هاشمی کجاست؟ رضایی که چنان با صلابت در مناظره‌ها شرکت می‌کرد چرا بیانیه‌ی شفافی نمی‌دهد؟ سید حسن کجاست؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 22:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

چه بگویم؟ سخنی نیست  در همه خلوت این شهر، آوا  جز ز موشی که دراند کفنی  نیست...

پسری که در صندلی عقب تاکسی نشست و تا میدان شهرداری هم‌سرنوشت شدیم در میانه‌های راه بغضش ترکید و زار زار گریست. من جلو نشسته بودم و هیچ‌گاه سر نچرخاندم برای دیدنش. دیدن انسانی که از یاس گریه سر داده است. وقتی سوار شد ابتدا حرف زد. از دوستانش گفت، از هم‌محلی‌هایش، از فامیل‌هایش در تهران و لاهیجان و گفت از این‌که تا صبح چشم روی هم نگذاشته است. از این‌که اولین رای زندگی‌اش این‌چنین بر باد رفته است.

 در تاکسی به‌ندرت حرف می‌زنم اما وقتی به میدان شهرداری رسیدیم تازه دانستم، بعد از گریه‌ی آن پسر، تنها سخنگوی داخل تاکسی من بوده‌ام. مثل این‌که جمع به حرف‌های من گوش می‌داده‌اند و دیگر صدای گریه‌ای شنیده نمی‌شد. سریع کرایه را پرداختم و بدون این‌که در قیافه‌ی هیچ‌کدام‌شان دقیق شوم به خیابان‌های ماتم‌زده‌ی رشت پا نهادم. امروز باید خوشحال می‌بودم کارم بعد از مدت‌ها به سرانجامی رسیده بود و می‌توانستم طلبم را وصول کنم. می‌بایست هرچه سریع‌تر به دخمه‌ای که اسمش را اداره گذاشته بودند پا گذاشته و چند مدیر و معاون را می‌دیدم. اما حال‌و حوصله‌ی تاکسی و بحث‌های هم‌وطنانم نبود. باید تنها با خودم و در قدم‌های آهسته و تندم به حرف می‌نشستم. دیر رسیدم و برای قسمت دوم کارم در تالش دیگر زمانی وجود نداشت.

 وقتی به خود آمدم تیتراژ آغازین درباره‌ی الی روی پرده‌ی سینما سپیدرود رشت ظاهر گردید. درباره‌ی الی پیروزی دروغ است. درباره‌ی الی چکیده‌ی امروز کشورمان است. کشوری عصبی که بی‌قانونی و عدم شناخت از یکدیگر در آن موج می‌زند. کشوری که راننده‌های تاکسی‌اش را مخبر، بقال‌ها را...

یکی از خواننده‌های وبلاگم به‌نام آرش کمان‌انداز در کامنتی نوشته بود دموکراسی یک نقطه نیست یک دامنه است و الان قسمتی از دامنه را داریم. چند بار خواستم به این کامنت جواب بدهم. حتا یک‌بار از روی لغت‌نامه‌ی دکتر معین معنی دموکراسی را نوشتم و هر بار منصرف شدم. دموکراسی نه نقطه است نه دامنه. دموکراسی فقط نوعی حکومت است. حکومتی که برای شهروندانش ارزش قائل است. حکومتی که شهروندانش را یک‌مشت گوسفند تصور نمی‌کند. حکومتی که لباس زیبای دموکراسی بر تن کرده و درونش موجود دیگری‌ست، بدترین نوع حکومت‌هاست. ایوان کلیما در روح پراگ که می‌توانی روح تهران‌ش هم بخوانی بسیار روشن این نوع حکومت‌ها را شرح می‌دهد. خواننده‌ی ایرانی وقتی کتاب را می‌خواند انگار سرنوشت خودش را مرور می‌کند. انگار خودش در زندان‌ نازی‌ها گرفتار بوده و کمونیست‌ها کتاب‌های صادق هدایت و هر گونه اسم بردن از او را ممنوع کرده‌اند.

پی‌‌نوشت‌ها-

1- از دیروز اینترنت قطع است و خیلی از یادداشت‌هایم حالا قدیمی شده‌اند. افکارم متمرکز نیست. از تهران خبرهای خوشی به گوش نمی‌رسد. خیابان‌ها را اعت+ص+اب و تجمع پوشانده است. برای موسوی نامه‌ای سرگشاده نوشته‌ بودم که بعد از خواندن بیانیه‌اش فعلن منتشرش نمی‌کنم. این بیانیه نشان می‌دهد میرحسین خاتمی نیست. و می‌شود کورسوی امیدی داشت!

2- از تبریز هیچ خبری ندارم. فکر نکنم روز و شب آرامی داشته باشد. 

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 19:30  توسط رستم جهانگشا  | 

 

15 دقیقه‌ی آخر بازی ایران- امارات دیگر دوام نیاوردم. بازی کسل‌کننده‌ای بود. از قبل اعلامیه‌های  ساعت هشت‌و نیم شب را دیده بودم. حامیان موسوی پشت آموزش‌و پرورش گرد هم می‌ایند.

من هم رفتم و در گوشه‌ای نظاره‌گر آن جمع پرشور بودم. کسی سخنرانی می‌کرد. حرف خاصی نمی‌زد فقط با فریاد تالشان را می‌ستود. همه یاد قدمت این قوم افتاده بودند. یادشان افتاده بود که سرداران جنگ چالدران تالش بودند. یادشان افتاده زبان این قوم، مادر زبان‌های این خاک است. از قدمت هفت‌هزار ساله می‌گفتند. نفر بعدی رییس ستاد آقای موسوی بود. او هم حرف خاصی نزد. تعدادی شعار داد و تمام. تا فرد دیگری بیاید موسیقی پخش شد، یار دبستانی من. یار دبستانی انگار به مشق‌ شب انتخابات بدل شده است. عجیب این‌که ستاد رییس جمهور فعلی هم موسیقی اصلی‌شان این ترانه‌ی جاوید است. بیشتر مردم نمی‌دانند چه بلایی همین جمع، بر سر خواننده‌ی یار دبستانی آورده‌اند.

یار دبستانی می‌توانست مرا به سال 76 پرت کند. وقتی که دست در دست هم دادیم و ترانه را خواندیم. عبدی، کولایی، کدیور، جلایی پور و... آن روز سر کلاس تخصصی دیر رسیدم  استاد حرفی پراند و بچه‌ها حسابی خندیدند.  می‌توانم همه‌ی این چندهزار آدم را بی‌خیال شوم و مثل کارآگاه در رویای بابل غرق آن روزها.

پسر کوچکی که عکس‌های میرحسین را به هوا پرت می‌کند مرا باز می گرداند. کفش واکس‌زده‌ام را لگد کرده است و مجبورم سریع در کنجی آن‌را پاک کنم. از جمع فاصله می‌گیرم. یکی از دوستان با اتومبیل گران‌قیمتش مرا می‌بیند. چه خبر است؟ از سوالش جا می خورم. پولدار هستی باش، خشکه مذهب هستی باش، مرد حسابی کمی به فکر این مردم هم باش دیگر. این همه بی‌تفاوتی هم خوب نیست. یاران میرحسین هستند.

بوقی می‌زند و می‌رود. من هم با دستمال کاغذی کفشم را پاک می‌کنم و برمی‌گردم. همه‌جا را رنگ سبز پوشانده. بعضی پسرهای نوجوان از شال سبز کراوات درست کرده‌اند و چند نفری بسیار خوش‌سلیقه بسته‌اند. تا دل‌تان بخواهد موبایل و دوربین است. فیلمبرداری و عکس بعلاوه‌ی صحبت و اس ام اس. دخترها شال را روی روسری‌ها‌‌شان انداخته‌اند و بعضی روی پیشانی و مچ دست‌شان بسته‌اند.

فرد دیگری حرف می‌زند. نمی‌شناسمش. اما نفر روبرویی‌ام را می‌شناسم. پسر جوانی که زندگی‌اش بر باد رفت. آن‌روزها بسیار خوش پوش و بشاش بود. سرنوشت بدی پیدا کرد. زنش نزد برادرش به اروپا رفت و دیگر بازنگشت. به او هم ویزا ندادند. او به‌دنبال چیست؟

سخن گوی بعدی را می‌شناسم. ع. ا. ‌د است. نماینده‌ی سابق تالش. پس این‌جاست. یک  سیاست‌مدار زیرک. روبرویت تعریف می‌کند و از پشت ‌سر خنجر می‌زند. در همین انتخابات مجلس چه بازی‌ها که در نیاورد. او به دنبال چیست؟ می‌گویند رییس ستاد، ریاست آموزش و پرورش را می‌خواهد ع.ا.د هم لابد دوباره به صندلی مجلس چشم دوخته است. خدا می‌داند.

بعد از دقایقی که با سوت و کف و هلهله‌ی شادی همراه بود کس دیگری سخن می‌گوید با چند شعار جمله‌اش را آغاز می‌کند. من هم در دلم غوغایی‌ست. اگر  پشت آن میکروفون که برای ثانیه‌های قطع هم شد بودم صددرصد شعر منوچهر آتشی را می‌خواندم، من اگر برخیزم تو اگر برخیزی... بعد می‌رفتم سراغ شعر آن دانشجوی گمنام سال 76. که قافیه‌اش را فقط به یاد دارم و چقدر زیبا بود، فقط کبریت می‌خواهم. اما من که آن‌جا نیستم و هیچ‌گاه هم نخواهم بود. آن فرد می‌گوید به دوستان‌تان بگویید با خود خودکار بردارند. سر صندوق‌ها خودکارهایی با جوهر نامریی پخش کرده‌اند. عجب! این‌یکی را دیگر نمی‌دانستم. همین مورد می‌توانست مرا گول بزند. چون بدون کت یا کاپشن هیچ‌گاه خودکار حمل نمی‌کنم. مجبورم جمعه خودکاری هم به دست بگیرم. یک خودکار، یک گوشی موبایل و یک دسته کلید. شناسنامه و کارت ملی هم که باید باشد؛ مشکلی نیست. می‌ارزد.

می‌گویند آرام به طرف میدان رستم کلاچرمینه رفته از آن‌جا به طرف ستاد مرکزی میرحسین بروید. جمعیت شاد است. خدایا این نوجوانان چقدر انرژی دارند. چرا باید این همه انرژی به هدر برود. چه می‌شد اگر هر روز انتخابات بود. در میدان، افسر سه ستاره‌ای، که سابقه‌ی طولانی رشوه‌خوری دارد اتومبیل‌ها را به سمتی دیگر منحرف می‌کند و مردم سبزپوش خیابان را صاحب می‌شوند و شور و شادی و هلهله. س+پ+اه+ی‌ها و ا+ط+لاع+اتی‌ها هم هستند. باشند! اما ناظران خاموش ما عکس‌های رفته‌هاست. ابراهیم خاکی مریان، جعفر شیرقاسمی، مهندس صیاد ملک‌پور و چند نفر دیگر. خاکی و شیرقاسمی جدی هستند مهندس می‌خندد. به مراد شان رسیده‌اند؟ اگر بودند حالا بودند؟ برای دانستن جواب این سوال ها دیر شده است! 

تا ستاد من هم می‌روم. یار دبستانی دوباره طنین‌انداز می‌شود. پوستری جذاب توجه‌ام را جلب می‌کند. آرم پارک ممنوع است که رویش نوشته‌اند دروغ ممنوع. خیلی خلاقانه بود. جلوی ستاد  شعار می‌دهند. چند موتور سوار با پوسترهای احمدی‌نژاد می‌آیند بوق می‌زنند. دوستان ِ بچه‌های به‌حساب سبزی هستند و بیشتر تفریح می‌کنند.

با چند نفر هم هم‌صحبت می‌شوم. یکی تبریزی است و می‌پرسد وضعیت چه‌طور است؟ وضعیت ظاهرن که بد نیست. تبریز چه خبر؟ می‌گوید تبریز هم 70 درصد با موسوی است و از این حرف‌ها. فرج را هم می‌بینم. از دوستان قدیمی‌ست. می‌گوید همه دروغ می‌گویند. می‌گویم بابا این یکی که دیگر افتضاح است. می‌گوید او برای دهیاری سراگو هم زیاد است. می‌خندیم. فکر کنم تحریمی باشد اما نمی‌پرسم.

بعد از مدتی دوباره مسیر را به طرف میدان رستم کلاه‌چرمینه طی می‌کنم. تنهایم. خیابان خلوت. از روبروی ستاد رییس جمهور فعلی رد می‌شوم چند نفر پوستری را تکان می‌دهند نگاه نمی‌کنم. مسیر کمی شیب دارد که به سربالای سینما معروف است. آخر زمانی این‌جا سینما بود وحالا تعطیل است و من اولین‌بار با علی‌رضا و مهدی به سینما رفتم و چقدر خوش گذشت. کلاس چهارم ابتدایی بودیم. یاد آیدای وبلاگ‌نویس می‌افتم که با توکا نیستانی رفته بودند فیلمی را در سینمای سه‌بعدی تماشا کرده بودند. البته در کانادا. آخرین‌بار کی به سینما رفتم؟ فکر کنم یک ماه قبل بود. وقتی همه خوابیم  سینما قدس میدان ولیعصر. و آن دو دلداده‌ی بغل‌دستی‌ام که طفلک‌ها جایی غیر از سینما برای معاشقه پیدا نکرده بودند. در کوچکی باز می‌شود. پیرمردی عصا به دست از در خارج می‌شود. دست‌هایش می‌لرزند. فکر کنم آمده جلوی در هوایی بخورد. آخر هوا خیلی خنک است. سال 32 را به یاد داری؟ سوالی‌ست در ذهنم که در همان کنج ذهن می‌ماند. دو دقیقه وقت استراحتش را خراب نکن. و می‌روم. در میدان صدای هایده پیچیده است. پرایدی هر چهار شیشه‌اش را پایین داده و هایده می‌خواند. حالا که دست گلدون به... صاحبش  روی جدول روبروی پارک نشسته و گاهی داد می‌زند انزلی، انزلی. جوان است. کمی  هایده گوش می‌دهم و  به سمت پایین سرازیر. انزلی، انزلی، کبوتر بچه کرده کاش بودی و.... به آسمان تاریک خیره می‌شوم. شاید باران ببارد..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 1:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ساعت از دو گذشته بود. دست‌هایم را شستم و منتظر کارگر غذاخوری ماندم. دو سالی می‌شود مشتری این غذاخوری هستم. هر گاه رشت کاری داشته باشم صبحانه و نهار این‌جا هستم.

آمد، سفارش گرفت و رفت. موقعی که آب‌جو1 را روی میز می‌گذاشت به گیلکی حرف‌هایی زد. متوجه نشدم، خیلی سریع صحبت کرد. گفتم ببخشید متوجه نشدم. بعد به فارسی برگرداند و گفت انتخابات، درباره‌ی انتخابات می‌پرسم. با کی هستی مهندس؟! گفتم حقیقت سال‌های زیادیه رای ندادم ولی این‌بار می‌خوام به آقای موسوی رای بدم.

خندید. حتا چشم‌هایش هم خندید. بعد به میز بغل‌دستی‌ام اشاره کرد. مهندس هم با موسویه. مرد بغل دستی که وسط‌های غذایش بود گفت بله، اکثرن با مهندس هستند تا ببینیم چی می‌شه.

در حین خوردن به آن پسر درشت‌اندام کارگر فکر کردم. راستی برای او چه فرقی می‌کند موسوی باشد یا کسی دیگر؟ او که فقط یک کارگر ساده‌ی اغذیه‌ فروشی است. سرنوشت کشورش چرا برای او این‌قدر مهم است؟ بعد یاد فیلم‌هایی بیشتر آمریکایی افتادم. خیلی از دانشجوها، دبیرستانی‌ها و اقشار مختلف دیگر در اغذیه‌فروشی‌ها، بارها، سوپرمارکت‌ها کار می‌کنند. کار در چنین مکان‌هایی برای افراد آن جوامع عار نیست. خب، وقتی این‌ها به جایی می‌رسند تجربیات‌شان با آن‌هاست. آن‌ها می‌دانند چگونه با مردم عادی ارتباط برقرار کنند. مشکلات این طبقه را بدون شعار می‌دانند.

و ما سالیان درازی‌ست شکافی در جامعه‌مان ایجاد شده. آن رییس خودبزرگ‌بین ِ کارخراب کن چه می‌داند مشکل یک قاچاق‌چی چوب را؟ مشکل یک کارگر روزمزد را؟ از دریچه‌ی قدرت و منت وارد گفتگو می‌شود و نتیجه‌اش چیزی‌ست که می‌بینیم. قانون‌گذاران خشک، که تنها حربه‌شان زور است و بس. خود را مالک مردم می‌دانند. مالک نفت، مالک خاویار، مالک دریا، مالک زعفران، مالک فولاد، مالک کشور.

********

1- آب‌جو هم حکایت جالبی دارد. تا وارد سوپرمارکتی می‌شوی و می‌پرسی آقا آب‌جو داری؟ طرف رنگ از رخسارش می‌پرد. و من مجبور می‌شوم اضافه کنم ماءالشعیر منظورم است. گاهی راه‌حل بعضی مشکلات ساده، خلاقانه و شاید عوام‌فریبانه است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 18:35  توسط رستم جهانگشا  | 

 

برنده‌ی مناظره‌ی امشب (رضایی- رییس جمهور فعلی) میرحسین موسوی بود.

خلاصه‌ی مناظره: رییس جمهور فعلی آغازگر سخن بود. همان حرف‌های تکراری گذشته. او امید به تریبونی بسته بود که سیما در اقدامی غیر متعارف قرار است در اختیارش بگذارد. گمان می‌کرد از این تریبون حرف‌های نهایی‌اش را خواهد زد. منتها این امید به یاس بدل شد.

نوبت به رضایی رسید. رضایی در همان جمله‌های اول بازی را به نفع خودش و در واقع به نفع موسوی به اتمام رساند. آمار تورم 25 درصدی را رو کرد. و دیگر مجالی برای دفاع رییس جمهور فعلی از خودش باقی نگذاشت. رضایی بسیار خونسرد، مسلط، با تکیه بر آمار و به مدد اطلاعات اقتصادی قابل تحسینش هیچ راه فراری برای او باقی نگذاشت. او بسیار حساب شده چند بار بدون این‌که مستقیم رییس جمهور فعلی را دروغ‌گو خطاب کند با ظرافتی خاص برچسب دروغ‌گویی را بر پیشانی‌اش چسباند: من نمی‌گویم خدایی نکره شما دروغ می‌گویید اما آمارهایی که ارائه می‌دهید واقعیت خارجی ندارد. اوج هنر و سخن‌وری رضایی در ثانیه‌های پایانی بود که با مثالی غیر مستقیم خصوصیت بارز رییس جمهور ـبی‌ادبی- را به او گوشزد کرد، در جبهه مخالفان من می‌آمدند و از کار من ایراد می‌گرفتند من نمی‌گفتم بی‌شعور بنشین سرجایت! در عوض با آن‌ها مذاکره می‌کردم.

خصوصیت بارز مناظره: این تنها مناظره‌ای بود که شخصی توانست با اتکا بر عدد و رقم که رییس جمهور فعلی استاد جعل‌شان است او را مات کند. موسوی او را مات کرد اما نه به این شکل کارشناسانه و نه با این اقتدار و خونسردی.

انتظار من از مناظره: به شخصه انتظار چنین حرکت حساب شده‌ای از جانب رضایی را نداشتم. فکر می‌کردم او مدارا کند. تازه ملتفت شدم فرمانده‌ی سپاه بودن در ستاد جنگ هاش+می رفس+نج+انی چه معنایی دارد. تازه قدرت و سیاست هاشمی تا این حد باورم شد.

طرفین: رضایی مسلط، خونسرد. رییس جمهور فعلی مضطرب و پریشان بود. به نظرد بیمار می‌رسید. چشم‌هایش هیچ سویی نداشت و از آن پوزخندهایی که برای تحریک رقبا به کار می‌برد دیگر اثری نبود. حدس زدم یک جورهایی ترسیده است.

لباس‌ها: کت رییس جمهور فعلی همان کت مناظره‌ی شب گذشته بود. بزرگ و گشاد. منتها تفاوتی که با شب قبل داشت بی‌اتویی بود. سرشانه‌های بزرگ کت قوس برداشته بودند. لباس رضایی هم تعریف چندانی نداشت. او می‌توانست از کتی روشن و پیراهنی تیره استفاده کند! فکر کنم بهتر دیده می‌شد.

تاکتیک رییس جمهور فعلی: بی‌گمان تنها تاکتیک او و دوستانش دامن زدن به مسایل حاشیه‌ای است. حمله‌ی بی‌سابقه‌اش به هاشمی و اطرافیان او از موارد تبلغی رییس جمهور فعلی‌ست که اثر خود را بر جای گذاشته است. اما به نظر می‌رسد با زیاد شدن فشارها او قادر به استفاده از این حربه‌ نیست. وقتی این امر مقدور نیست دیگر حرفی برای زدن باقی نمی‌ماند به‌جز یک سری جمله‌های تکراری و خواب‌آور که هیچ تاثیری ندارند. شاید حرف‌های حاشیه‌اش را برای روز پایانی گذاشته است.

چرا موسوی؟ چرا موسوی و نه رضایی؟ واقعن چرا کسی که چنین با اقتدار رییس جمهور فعلی را مغلوب می‌کند و بدون شک بهترین سخن‌ور این چهار نفر است رییس جمهور نباشد؟

خلاصه‌ی جواب این سوال آزادی است. نه، اشتباه نکنید ارمغان موسوی هیچ‌گاه آزادی به معنای واقعی نخواهد بود منتها خصوصیات هنری و میانه‌رواش به‌اضافه همراهی زنی چون رهنورد و مردی چون خاتمی می‌تواند او را در جایگاه بالاتری نسبت به یک نظامی کهنه‌کار قرار دهد.

 رضایی اگر هم بخواهد نمی‌تواند خصوصیات نظامی‌اش را در این سن‌و سال به فراموشی بسپارد. دیدن همین چند مناظره تفاوت‌های فردی آن‌ دو را آشکار می‌کند. موسوی در مناظره‌ها چون مردمان عادی احساسی می‌شود و با احساس حرف می‌زند، در برابر پرسشی خشمگین می‌شود و خشمش را پنهان نمی‌کند، نوع نگاهش به دوربین جذابیت دارد!

 بله، رگه‌های تعامل با اهل فرهنگ و مردم عادی در موسوی بیشتر دیده می‌شود. این قضیه وقتی به چشم می‌آید که رییس جمهور فعلی عکس همسر موسوی را در برابر میلیون‌ها بیننده‌ی تلویزیونی گرفته و به او تهمت جعل مدرک می‌زند. در عوض در طول مناظره‌اش با رضایی هیچ‌گاه از پسر او یادی نمی‌کند. او خودش هم خوب می‌داند، زیاد نمی‌شود سربه‌سر نظامی کهنه‌کاری چون رضایی گذاشت. و گرنه اگر روبرویش موسوی به جای رضایی حضور داشت و محور بحث را از همان ابتدا به آن سو می‌کشاند.

 گذشته ار این‌ها برنامه‌ی اقتصادی بلندپروازانه‌ی رضایی‌ست. طی چهار سال بعید به‌نظر می‌رسد بتوان دست دولت را از بودجه‌ی نفت کوتاه کرد. تازه، پیش‌نیاز این کار سیاست خارجی بدور از تنش و دارای تعامل با کشورهای صنعتی‌ست. آیا کسی که ردپایش در قضیه‌ می+کو+نو+س به اثبات رسیده و محکوم گشته است می‌تواند چنین تعاملی با جهان داشته باشد؟ آیا رسانه‌های قدرتمند جهان که ریز جزئیات زندگی سران را منتشر می‌کنند اجازه‌ی چنین کاری به او خواهند داد؟

*********

پی‌نوشت از ساعت یک تا یک‌ونیم بامداد امروز نوشتم و رایانه دبه درآورد. مطالب در ورد ذخیره نشدند و آن‌همه حرف‌و کلمه به هدر رفت. این مطلب زیاد شبیه آن قبلی نیست چون حس‌و حال نوشتنش فرق می‌کرد. در هر صورت..

پی‌نوشت کامپیوترم حسابی ویروسی شده است. سرعت اینترنتم افتضاح، می‌ترسم از کار بیفتد..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 17:49  توسط رستم جهانگشا  | 

 

برنده‌ی امروز مناظره (کروبی- موسوی) مردم بودند.

موسوی بسیار حساب شده شروع کرد. آمارهایی رو کرد که آمارهای قبلی رییس جمهور فعلی را، تا این لحظه، بی‌اثر کرد. کاری که کروبی در 24 ساعت گذشته باید انجام می‌داد را موسوی با 24 ساعت تاخیر به انجام رساند. دسترسی به این آمارها چندان کار دشواری نیست و کاش تیم کارشناسی کروبی قبل از مناظره با رییس جمهور فعلی این مهم را به انجام می‌رساند. و بهترین فرصت برای رو کردن دروغ‌های عجیب‌و غریب را از دست نمی‌داد. یادمان باشد مناظره‌ی کروبی با رییس‌جمهور فعلی بینندگانی بسیار فراتر از برنامه‌ی امشب داشت.

از لحاظ تیپ و خوش‌پوشی موسوی از سه کاندیدای دیگر سرتر است. انتخاب پیراهن سفید که با ریش سفید شده‌اش هم‌خوانی بسیار خوبی دارد حکایت خوش‌سلیقه‌گی‌ست.

امشب آمار چیز‌هایی که موسوی بر زبان راند سیر نزولی شدیدی داشت.

دو سوال کروبی از موسوی بسیار به‌جا بود. سوال اول چرا بیست سال سکوت کردید؟ جواب موسوی هم بسیار منطقی بود؛ اعتقاد دارم قدرت باید در گردش باشد. اما او معمایی هم مطرح کرد که برای رسیدن به پاسخش باید صبر پیشه کرد: در دوره‌ای می‌خواستم بیایم و نیروهایی مانع شدند. این نیروها چه کسانی هستند؟

سوال دوم  آیا در برابر بحران‌هایی که صد در صد گریبان‌تان را خواهد گرفت توان مقاومت دارید؟ موسوی زیاد این سوال را جدی نگرفت و با پافشاری کروبی جوابی داد که به عنوان سند، بایگانی می‌شود. گفت آری تاب می‌آورم. و به این‌صورت برای چهار سال بعدش هیچ بهانه‌ای برای دستمال به دست گرفتن و گریستن باقی نگذاشت.

نقطه‌ی اوج مناظره جایی بود که مجری برای چندمین بار تذکر داد از کاندیدای غایب (رییس جمهور فعلی) حرفی نزنید. این تذکر طی برنامه چند بار خطاب به موسوی تکرار شد؛ موسوی عکس‌العملی نشان نداد. تا این‌که نوبت به ده‌دقیقه‌ی پایانی رسید و موسوی مجری برنامه را غضب‌آلود مورد خطاب قرار داد. با قاطعیت و خشمی خارج از تصور گفت چرا باید حرف نزنم من برای رفع این کمبودها و دروغ‌هایی که هست آمده‌ام چرا وقتی کسی دیگر اسامی را اعلام کرد شما اعتراضی نکردید. این واکنش موسوی کاری بود که خاتمی هشت‌سال از انجامش سرباز زد.

نقطه‌ ضعف موسوی مقایسه آمارهای قبل و بعد از انقلاب بود. شاخص‌های رفاهی و سرمایه‌گذاری سال‌های 52 تا 57 که اوج شکوفایی اقتصادی ایران بود را با چند سال دوران نخست‌وزیری‌اش مقایسه کرد و نتیجه گرفت همه‌ی شاخص‌های بعد از انقلاب جهش داشته است. قبول این حرف که با مدرک ارائه شد تمام آمارهای بعد از انقلاب را زیر سوال می‌برد.

کروبی نقطه‌ی ضعفش شیوه‌ی سخن گفتن اوست. این شیوه‌ی سخن گفتن که بیشتر برای برنامه‌های با مدت زمان طولانی (منبری) کاربرد دارد در مناظراتی با زمان محدود کارایی خود را از دست می‌دهد. او هرگز نتوانست از نقطه‌ی مثبت کارش –تیم کارشناسی و حزب- تصویر شفاف و قابل درکی برای عموم مردم ارائه کند.

موسوی با سخنرانی پرآب و تاب ثانیه‌های آخرش تیر خلاص را شلیک کرد و روی موج سوار شد. این موج را هیچ یک از کاندیداهای دیگر نمی‌توانند ایجاد کنند. در روزهای بعد، رییس جمهور فعلی آمارها و حرف‌های موسوی را تکذیب خواهد کرد اما با لبخند زننده‌ای که بر لب خواهد داشت امکان ایجاد موج و ترحم، دیگر برای او وجود ندارد.

و یک اعتراف: عمر من برای لمس دموکراسی کافی نخواهد بود. شاید نواده‌گان ما چنین فرصتی را به دست آورند.

***

پی‌نوشت-  این‌گونه نوشتن را دوست ندارم. راحت‌ترین کار ممکن است، تلویزیون برنامه‌ای پخش می‌کند و من بعد از برنامه حرف‌هایی می‌زنم مثل هزاران نفر دیگر. می‌دانم بایست از وقایع روی داده در اطرافم، در شهر و ستادها بنویسم و از زاویه‌ی دیدی خاص به این موضوع نگاه کنم اما افسوس که نه به ستادی سرزده‌ام و نه در ساعات شلوغی شهر به شهر. به هر حال امروز حسابی باران بارید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 1:45  توسط رستم جهانگشا  | 

 

کروبی بازنده‌ی مناظره بود. در طول برنامه رییس جمهور فعلی سکان‌دار بود و به هر کران که اراده کرد بحث را پیش راند. کروبی بیشتر از موضع موعظه و پند و نصیحت وارد شد و رشته‌ی کلام از دستش خارج گردید.

او حسابی ناامیدمان کرد.

آن‌همه مشاور اندیشمند آقای کروبی پس کجا رفتند؟

خنده‌های رییس‌جمهور فعلی روی اعصاب آدم راه می‌رفت.

کت رییس‌جمهور فعلی حداقل سه سایز بزرگ‌تر از حد استاندار بود.

این آقا تیک عصبی دارد. شانه ‌و ابروی راستش  مدام در حال نوسان‌اند.

یک جمله‌ی کروبی جالب بود: ما مانده‌ایم با شما چه کنیم!

به نظر می‌رسد مشاوران رییس‌جمهور فعلی قشر خاصی را مشخص کرده و سخنان‌شان را در این چارچوب و جذب آرای این عده بیان می‌دارند. برای آن‌ها کسی که رو در روی مناظره قرار گرفته اهمیت چندانی ندارد و دایم یک‌سری حرف‌های خاص را تکرار می‌کنند. این حربه بسیار مفید فایده بوده و حتا کسانی که طرفدار سنتی ایشان نبودند هم به جمع حامیان پیوسته‌اند.

این آقا بیماری خودبزرگ‌بینی هم دارد. در چند جا اعلام کرد رییس جمهور باید خودش کارشناس ارشد باشد! این نکته خلاصه‌ی تئوری مدیریتی این آقاست. سرزدن به تمام نقطه‌های کشور و حل تمام مشکلات توسط خودش و فقط خودش. هر کسی، ولو خبره‌ترین کارشناس‌ها با نظر ایشان مخالف بود حذف می‌شود. حالا فرق نمی‌کند رییس کل بانک مرکزی باشد، سازمان مدیریت باشد و یا هر سازمان و نهاد دیگر.

با این رویه، بعید می‌دانم وضعیت فرهنگ و آموزش کشور روند رو به رشدی داشته باشد. ما به ملتی محروم از اطلاعات، بی‌سواد و بی‌پول احتیاج داریم. دست به هر اقدامی بزنیم و کسی اعتراضی نکند. سهامی بدهیم بدون این‌که مردم معنای ملی شدن صنعت نفت را بدانند.

می‌دانم بعد از انتخابات سخنرانی‌هایی که مدام از مردم تشکر می‌کنند آزارم خواهد داد. با این‌حال، امشب مصمم شدم بعد از سال‌ها رای بدهم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 1:48  توسط رستم جهانگشا  | 

 

یکی، ‌دوبار خیلی آروم روی سیامک دست کشید. دست‌های گرم و نوازش‌های آرومش کمی دلهره‌ی سیامکُ کم کرد. یواش‌یواش ضربان قلبش عادی می‌شد. این‌جا که رسید شهرام با احتیاط سیامکُ دو دستی برداشت و به راه افتاد. از جا پاهای چند دقیقه قبلش حرکت می‌کرد و سیامکُ مثل یه شیء شکستنی جلوی سینه‌ش گرفته بود. به جاده رسید و به طرف کلبه راه افتاد. اتفاق خاصی توی جاده نیفتاد فقط وسط‌های راه زیپ کاپشن‌رو نیمه‌باز کرد، دستش و سیامک رو گذاشت داخل لایه‌ی داخلی و گرم کاپشن.

 سر سیامک بیرون بود و خیره به جاده‌ای که مدام بالا و پایین می‌رفت. از دور خونه‌ای دید که سقف سفالی داشت انگار سفال‌ها تو هوا چیده شده بودن. چرا؟ معلوم ِ چون دیوارهای خونه به رنگ برف بودن. حتمن می‌گید چرا از بین اون همه خونه فقط نظر سیامک به‌طرف یه خونه جلب شد؟ چراش مشخص ِ. آخه اون خونه تنها خونه‌ای بود که دود از روی سقفش به آسمون می‌رفت، در ثانی اون چن تا خونه‌ی اطراف هم دیواراش سفید بودن. 

 داخل کلبه رسیدن. شهرام اول یه چیزایی گذاشت روی میز چوبی بعد سیامکُ یه وری گذاشت روی میز. سیامک نمی‌دونست اون چیزهای نرم چی‌ان اما من براتون می‌گم. اونا روزنامه بودن و سال‌ها بعد تازه سیامک می‌فهمید روزنامه‌ها چیزای خطرناکی هستن. بعد از نیم ساعت شهرام به کمک الکل، سوزن و قیچی اون ساچمه‌ی لعنتی رو درآورد کمی دوا قرمز روی پنبه ریخت و بالُ با پارچه‌ای بست. سیامک دردُ فراموش کرده بود و با چشم‌های از حدقه درآمده به اطراف اتاق نگاه می‌کرد. به پنجره‌ی چوبی آبی‌رنگ که دو تا پرده‌ی سفید از گوشش خیلی قشنگ آویزون بود. البته خدمت‌تان عرض کنم آبی سیامک‌ها با آبی ما آدم‌ها کمی فرق می‌کنه. یعنی پنجره آبی آدم‌ها بود و سیامک اونُ به یه رنگ دیگه می‌دید که زیاد برای ما مهم نیست.

می‌دونم اعصاب‌تون خورد شده و می‌گید این دیگه کیه. چقدر حرف می‌زنه و یه موضوع خیلی ساده رو چقدر می‌پیچونه. و من برای این حرف‌تون جواب دارم. موضوع ساده تو دنیا وجود نداره اگه بخوای تو بحر هارمونی و نظم این دنیا بری همه چیز پیچیده می‌شه. صد البته که من این کارُ نمی‌کنم و با این نظم کاری ندارم اما شما هم فکر نکنید این موضوع خیلی ساده‌ی. دومن مگه من مارسل پروستم که نثرم حسابی پیچیده باشه. من مجبورم ماجرا رو طوری بنویسم که همه بتونن بخونن. تازه، خیلی از ماجراها هست که من به‌شون اشاره کردم و چیزی درباره‌شون ننوشتم. شما که یادتون نرفته؟ بله، ماجرای ریکا سگ سعیدُ می‌گم و ماجرای سرهنگُ. اینا هر کدوم داستانای مفصلی‌ان که به قول منتقدا در دل داستان اصلی جای می‌گیرن. اگه واقعن به زندگی این سه شخصیت علاقه دارین بایست حتمن ماجرای ریکا و سرهنگُ هم بشنوید حالا از من نشد از یه نفر دیگه. چون اینترنت جای خوبی برای نوشته‌های بلند نیست. نوشته‌های بلند فقط کتابی‌شون لذت داره. وای که چقدر حرف زدم ببخشید جدن عذر می‌خوام.

شهرام دیگه گشنش شده بود. اما یه ‌تک پا رفت پشت‌بام. راه پشت‌بام از ایوان خونه بود. نردبام برای بالارفتن هم همون‌جا بود. بایست از نردبام بالا بره یه‌تخته‌ی چوبی که به‌حساب در ورودی پشت‌بام بود رو کنار بزنه و وارد پشت‌بام بشه. این کارا رو کرد و از پشت‌بام یه کارتن خالی آورد. روی کارتن نوشته بودن سمار عالی‌نسب. وقتی چشم شهرام به نوشته‌ی روی کارتن افتاد بی‌اختیار به سعید و ریحان فکر کرد. چی می‌شه؟ این عشق به کجا ختم می‌شه؟ من می‌تونم به بهترین دوستم بگم سعیدِ احمق این همه دختر تو دنیا تو اومدی درست همون کسی رو می‌خوای که منم عاشقشم؟ نه، فکر نکنم روم بشه، آخه هرچی باشه اون زودتر از من به عشقش اعتراف کرده. چی می‌شد اگه اول، من به سعید می‌گفتم عاشق ریحانم؟ می‌خواستم بگم اما فرصت نشد. ای فرصت ...! ای شانس سگی!

نه، دیگه اجازه نمی‌دم سماور عالی‌نسب هم به معمای سرهنگ و ریکا اضافه بشه. گناه که نکردید سرنوشت این سه نفر براتون جذاب شده. می‌دونید، پدر سعید مغازه‌ی لوازم خانگی داشت و یکی از چیزهایی که می‌فروخت سماور عالی‌نسب بود. همین موضوع ساده شهرامُ به سعید و بعد به ریحان رسوند.

 شهرام وقتی از این فکرهای بی‌انتها خلاصی پیدا کرد کارتن رو از چندجا سوراخ کرد. زیرش کمی روزنامه جاسازی کرد و سیامکُ گذاشت داخل کارتن. با عجله رفت به سمتی و موقعی که اومد یه کاسه برنج و یه کاسه آب دستش بود. هر دو رو گذاشت داخل کارتن و سر کارتنُ بست. سیامک بعد از ساعت‌ها به خواب عمیقی فرو رفت و خواب‌های زیادی دید. اما شهرام متوجه شعله‌های ضعیف بخاری شد. دیگه هیزمی نمونده بود و بایست  کمی هیزم می‌شکست. وقتی از در کلبه رفت بیرون برف شروع به باریدن کرده بود. روی نرده‌ی چوبی ایوان نشست و به سپیدی برف خیره شد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 19:6  توسط رستم جهانگشا  | 

 

وقت شما به‌خیر آقای صبح

به‌عرض می‌رسد بنده

از گذرگاه شب

 با سلامتی عبور کردم

خواب ضعیف‌تر از همیشه بود

خودتان که خوب می‌دانید

زندگی بی‌رقیب و بی‌دشمن

ملال آور است

به فکر قرص‌های قوی‌تری باشید

زیاده عرضی نیست آقای صبح

 **********************************

پی‌نوشت‌ها:

 1- موسوی برنده‌ی مناظره بود.

2- یکی از بهترین برنامه‌های تلویزیون بود، شاید هم بهترین. با ناب‌ترین فوتبال‌ها برابری می‌کرد!

3- شمار "چیز"‌هایی که موسوی طی برنامه تکرار کرد از شمارش خارج شد.

4- دقایق پایانی و آن انگشت اتهام موسوی بسیار سینمایی بود. 

5- جایی که رییس‌جمهور فعلی، موسوی را و دولت‌های قبلی را رانت‌خوار معرفی می‌کرد و موسوی او را، هر چند به شیوه‌ای دیگر، دز شکاکیت‌ام حسابی فوران می‌کرد.

6- با این وضعیت مناظره‌ی کروبی با رییس‌جمهور فعلی می‌تواند بهترین برنامه‌ی 30 سال اخیر سیما لقب بگیرد اگر...

7- بعد از برنامه کلی در دنیای مجازی جستجو کردم اما مطلبی که از خود مناظره بهتر باشد نیافتم.

8- خیلی حرف می‌شود زد اما فعلن به همین بسنده می‌کنم.

۹- خوشحالم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 5:17  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سلام آقای رییس جمهور. می‌گویند شخص دوم مملکت تویی. می‌گویند رییس قوه‌ی مجریه تویی. می‌گویند وز+ار+ت ا+ط+ل+ا+ع+ا+ت زیر دست توست. راست می‌گویند این حرف‌ها را؟ ماها، کسانی که دست‌شان از قدرت به دور است، کسانی که زیر مجموعه‌ی دولت تو نیستند، کسانی که وضع مالی‌شان تعریف چندانی ندارد، کسانی که غرورشان مهم‌تر از پول شان است، نه استعداد خاصی دارند و نه آشنای گردن‌کلفتی، خیلی دوست داریم این حرف‌ها را باور کنیم. به شایعه‌ها بی‌تفاوت باشیم. و رییس جمهور را رییس قوه‌ی مجریه بدانیم.

آقای رییس جمهور! حسین را می‌شناسی؟ چه سوال ابلهانه‌ای، معلوم است که نمی‌شناسی. اما من برای تو می‌گویم حسین که بود. حسین وقتی خدمت سربازی‌اش تمام شد مدتی بیکار ماند و بعد به تهران رفت. در تله‌کابین توچال مشغول به کار شد. دوستان تفننی تریاکی که ثمن بخس قیمتش بود را می‌کشیدند و حسین ِ دیپلم نگرفته هم کشید و وقتی به خانه‌اش بازگشت کارگری معتاد و اخراجی بود. مادر خانواده مگر چه درآمدی داشت تا مخارج اعتیاد حسین را هم تقبل کند. به خیابان‌ها افتاد و روزی که دیگر نه پولی داشت و نه موادی، مرد. فکر می‌کنید چند ساله بود؟ 23 سال بیشتر نداشت.

آقای رییس‌جمهور! وقتی به شهر من آمدی؛ من نه به استقبال تو و نه به استقبال سید محمد خاتمی چمن‌های ورزشگاه پوریای ولی را لگد نکردم. می‌دانی چرا؟ چون پای درددل سرایدار مجموعه بارها نشسته بودم. یک کارمند قراردادی و ترس همیشگی‌اش از اخراج. و کاری که شب یا روز نداشت. و چمنی که بعد از رفتنت، رفتن‌تان، کار او را هزار بار مشکل‌تر می‌کرد. آن‌روز حسین هم برای تو نامه‌ نوشت از اعتیاد گفت‌و از بیکاری. من روح این شهرم. نامه‌ها را می‌خوانم و جواب‌ها را می‌دانم. بادی به غبغب انداختی و 100 هزار تومان پرت کردی جلوی حسین چون... ولگردُ گرسنه. ولی او شاد شد و چند روزی چه سرخوش بود.

الآن استخوان‌های حسین هم پوسیده‌اند و مادرش در حال متلاشی شدن است. بعد از پسر زیاد دوام نیاورد. مگر سوگوار جاودانی نیست مادر؟ زود مرد. وقتت را گرفتم، ببخش، فکر می‌کردم مثل فیلم‌هایت هستی.

 زیاد به حاشیه نمی‌روم ای مرد دوم  کشور! حسین‌های این خاک هفت‌رقمی شده‌اند. درست مثل آن‌هایی که گریخته‌اند. آیا تو مواد مخدر را به رایگان در این کشور توزیع می‌کنی؟ آیا تو می‌خواهی جوانان کشورت معتاد باشند؟ تا کاری به کارت نداشته باشند؟ آیا تو محموله‌های چند تنی را در اتوبان‌های کشور می‌بینی و لام تا کام حرفی نمی‌زنی تا حسین‌ها حرفی نزنند؟ آخر باورش سخت است محموله‌های مواد مخدر، از مرزهای افغانستان تا گیلان راه بپیمایند و تمام ماموران در خواب باشند. آن نیروی ا+ط+ل+ا+ع+ا+تی که مگس را در هوا خشک می‌کند در خواب باشد. آن ممیزانی که جمله به جمله و کلمه به کلمه،‌ نوشته‌ی نویسنده‌ی نگون‌بخت را هزار بار می‌خوانند تا مبادا حرفی در چارچوب نگفته باشد؛ در خواب باشند. آن مردانی که از ترس‌شان وبلاگ‌نویس‌ها هیچ‌وقت جرات نوشتن ف+ی+ل+ت+ر  را ندارند؛ در خواب باشند. 

آقای رییس جمهور! آیا می‌خواهی حسین‌ها را فریب دهی و رای جمع کنی؟ منظورت چیست که پیرزنان و پیردختران روستاها را، گله‌وار به شهرها می‌کشانی و به آن‌ها پول می‌دهی؟ فکر می‌کنی با این کار تحمل زندگی را راحت‌تر می‌کنی؟ نمی‌شناسی‌شان یا خودت را به نشناختن زده‌ای؟ من سعی می‌کنم گزینه‌ی اول را قبول ‌کنم و برایت می‌گویم ماجرای آن پیردختر سهام‌گرفته را. برادر معتادش امان او  را برید. و پولی که با هزار زحمت؛ بعد از چند روز  آمدن و صف‌های طولانی و نگاه‌های بی‌انتها را به جان خریدن گرفته بود، دودستی به برادرش داد. دلش می‌سوخت به حال او و من دلم برای تمام‌شان می‌سوزد. تو چه؟ تو هم دلت می‌سوزد؟ اگر می‌سوزد کنار برو. این کار از توان تو خارج است. درد این مردمان درد کشیده را بیش از این عمیق‌تر نکن. اقتصاد با دستور اداره نمی‌شود. مواد مخدر با زور برچیده نمی‌شود. کشور با جواب‌های تمسخرآمیز اداره نمی‌گردد.

 تو که بارها و بارها به ممالک بیگانه رفته‌ای حتمن به هلند هم سری زده‌ای و می‌دانی مواد مخدر و ف+ح+شا در آن‌جا آزاد است و آمارهای معتادانش در سطح اروپا کمترین. این‌ها را می‌دانی و هیچ کاری از دستت ساخته نیست؟ یا مشاورانی که دور و اطرافت را گرفته‌اند حتا اجازه‌ی چشم‌گشودن هم به تو نمی‌دهند؟ نه قیافه داری، نه سلیقه داری، نه سیاست داری، نه ادب داری، نه تیم کاری درستی داری لااقل نفرین ابدی را به جان نخر و کنار برو مرد. خودت هم هنوز نمی‌دانی کشور را به چه روزی انداخته‌ای که اگر می‌دانستی آن لبخندهای زننده‌ات را تحویل هزاران ف+ا+حشه و معتاد این خاک نمی‌دادی. کنار برو مرد. با چه زبانی بگوییم بودنت با ویرانی توام است. 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 0:16  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 قلب کار ِ یکنواخت و خسته کننده‌ی خودش رو می‌کرد. شهرام تو اون لحظه که منتظر بود دستهاش کمی گرم بشه، فهمید چرا هر وقت اسم عشق میاد نقاشا قلب‌ می‌کشن. مگه از قلب فداکارترم چیزی تو دنیا وجود داره. یه عمر تالاپ، تولوپ، تالاپ، تولوپ. بی‌وقفه.

حالا من یه مطلبی به عرض‌تون برسونم، عاشقی دوران نوجوانی چیز بدی نیست.  مثلن اگه شهرام عاشق نمی‌شد فکر می‌کنید اصلن به قلب فکر می‌کرد؟ به این فکر می‌کرد که قلب چقدر داره خدمت می‌کنه؟ من که مطمئنم هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد تازه کسی هم پیدا نمی‌شد بهش این حرف‌ها رو بزنه. اما از این به بعد شهرام تصمیم می‌گیره داستان قلب رو برای خیلی‌ها تعریف ‌کنه. واقعن هم تعریف کرد، چند سال بعد که ازدواج کرده بود این‌ موضوعُ برای بچه‌هاش گفت. لابد می‌پرسید با ریحان ازدواج کرد یا نه؟ من جواب این سوالُ می‌دونم اما به‌خاطر کشش قصه اجازه بدید فعلن حرفی نزنیم و بپردازیم به سیامک لرزان.  

دست شهرام که گرم شد اون‌ از زیر ِ سه‌تا پراهنش درآورد و به طرف سیامک دراز کرد. سیامک چشم‌هاش بست. یاد اولین بهار زندگی‌ش افتاد. سه تا خواهر بودن و خانه‌شان روی درخت بلوط خیلی قشنگی بود.

حتمن می‌گید مگه کارتون فوتبالیست‌‌ها‌ی که ظرف چند ثانیه آدم این همه فکر کنه؟ ببینید اولن سیامک‌ها آدم نیستند و خیلی سریع‌تر از آدم‌ها فکر می‌کنن. دومن تازه خود آدمش‌م گاهی تو عرض چند ثانیه کلی خاطره یادش می‌یاد. باور کنید راست می‌گم. برای خودم چند بار پیش اومده که این‌جا فرصت گفتنش نیست. برای شما پیش نیومده؟

به خواهراش فکر کرد. یکی‌شون تو همون هفته‌های اول شکار شغال شد. اولین بارون زندگی‌شون می‌بارید و مادر از خیلی‌وقت پیش دنبال غذای بچه‌ها رفته بود. هوا داشت تاریک می‌شد. شغال‌ها شروع کرده بودن به زوزه کشیدن ِ دسته‌جمعی. نه‌این‌که صف‌ بمونن و زوزه بکشن، نه. هر کدوم از سمتی زوزه می‌کشید ولی زوزه‌ها هماهنگ بودن. آدمایی که دو کیلومتر پایین‌تر خونه داشتن فکر می‌کردن شغال‌ها همه یه‌جا وایستادنُ آواز می‌خونن و این طور نبود. مادرش بعدها بهش گفته بود آدم‌ها فکر می‌کنن همه‌ چیزُ می‌دونن. اونا حتا نمی‌دونن شغال‌ها تو یه صف زوزه نمی‌کشن و هر کدوم از یه گوشه داره داد می‌زنه.

تو اون روز بارونی خواهر سیامک خیلی از صدای زوزه دو تا شغالی که اومده بودن زیر درخت بلوط اتراق کرده بودن خوشش اومد. سرش رو از لونه برگردوند تا ببینه این حیوونای به این خوش‌صدایی کی‌ان. کوچک بود، قدش نرسید پایین ُ ببینه، ناچار کمی بیشتر خم شد و این آخرین دیدارشون بود. از اون بالا افتاد پایین و دیگه هیچ وقت نیومد بالا. سیامک که ندید شغال‌ها خواهرش رو خورده باشن اما اون دوتا برای لحظه‌هایی زوزه نکشیدن.

خواهر دیگه‌ش هنوز هست. کنار دریاچه‌ای دو سه کیلومتر اون ورتر لونه داره. البته خود سیامک از محل زندگی‌ش اطلاع دقیقی نداره اما من می‌دونم. بارها اون‌جا دیدمش. تازه، اون خواهرش لونه‌ش رو بالای درخت نساخته در عوض وسط خارهای تمشک لونه داره. شاید می‌ترسه بچه‌هاش از بلندی بیفتن پایین. آره، حتمن همین طور ِ.

سیامک حتا به نورهایی که شب‌ها از دور سوسو می‌زدند و بعد از مدتی بیشترشون خاموش می‌شدن فکر کرد. مادرش گفته بود هیچ‌وقت به اون نورها نزدیک نشین و سیامک تا این لحظه هیچ‌وقت نزدیک نشده بود. غافل از این‌که یه روزی می‌ره داخل منبع اون نورها.

سیامک این‌همه فکر کرد و تو این مدت دست شهرام فقط سر سیامک رو که چشم‌هاش هنوز بسته بود نوازش کرد. یکی دو‌بار خیلی آروم به سر سیامک دست کشید. بعد دستش رو سراند روی بالش. قلبش تالاپ تولوپ و با تندی می‌زد. حیوونکی هنوز داشت می‌لرزید. من‌و متهم نکنید دارم برای سیامک دل می‌سوزونم. نگید قواعد نوشتن مدرن رو بلد نیستی و از این حرف‌ها. ببینید من بارها این قواعد رو خوندم. ولی هرچی باشه آخه منم آدمم. واقعن دلم برای این سیامک می‌سوزه. شما جاش بودید خوب بود؟ اون‌وقت انتظار داشتید من حتا دلم هم براتون نسوزه؟ دلم می‌سوزه حسابی هم می‌سوزه. حالا بگذریم.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 0:14  توسط رستم جهانگشا  | 

 

من که می‌گم بهتر از هیچی بود. لااقل تو اون دنیا که برای زیبایی بهشت حسابی به سیامک‌ها احتیاج دارن پشیمون نمی‌شه که وای چه حماقتی کردم. اگه بیشتر می‌موندم، بیشتر می‌خوندم و روی شکوفه‌های گیلاس بیشتر خودنمایی می‌کردم حالا وضعم خیلی بهتر بود. تازه، دنیا مگه زیبایی کم داشت. می‌تونستم هر سال چن تا بچه داشته باشم. و چه بسا نذارم نسل سیامک‌ها منقرض بشه.

بله، از نظر من، سیامک کار خیلی خوبی کرد. رفت داخل حفره و منتظر دست تقدیر شد. دست تقدیر اومد و روی چشم‌های شهرام خونه کرد. شهرام که حسابی ناراحت بود و یک‌جورهایی از افسردگی رنج می‌برد شاید به مردن هم فکر می‌کرد و به خون. از دور چشمش به قرمزی تندی افتاد که روی سفیدی برف حسابی توی ذوق می‌زد. چه بود؟ گل سرخ بود؟ نه. این فصل که گل سرخ پیدا نمیشه. پس چیه؟ برای رسیدن به جواب سوال راهی شد.

بهتره بدونید ترس ِ عادی برای شهرام هیچ مفهومی نداره. ترس از تنهایی، ترس از جنگل و این قبیل ترس‌ها. تازه این روزها هم که افسرده بود دیگه هیچ چیزی براش مهم نبود، چه برسه به ترس. یه مورد دیگه اینه که، شهرام بر خلاف سعید درساش خیلی خوب. حتا بیشتر وقت‌ها شاگرد اول می‌شد ولی تو زندگیش هیچ‌وقت شکارچی نبود. اولین دلیلش این ِ که هیچ وقت نشانه‌گیری‌ش خوب نبود. اوایل خیلی تلاش کرد تا بتونه با سنگ‌انداز چیزی بزنه؛ نتونست و بعد بی‌خیال شد.

خلاصه، شهرام تند تند برف‌ها را که تا زانوش می‌رسید می‌کوبید و به طرف اون قرمزی مرموز می‌رفت. برف‌کوبی خسته‌ش می‌کرد. این قسمت خارج از جاده که پاکوب نداشت عبورش سخت بود ولی بالاخره رسید. خون بود، تو مساحت تقریبن کوچکی خون ریخته بود. خون ِ چیست؟ شما که می‌دونید خون همون خونِ سیامک‌ ِ اما شهرام نمی‌دونست. با دیدن خون یاد دو نفر افتاد سرهنگ و عشقش ریحان. حالا چرا با دیدن خون یاد عشقش افتاد زیاد مهم نیست. البته من می‌دونم چرا. باشه برای شما هم می‌گم. شهرام گاه‌گاهی کتاب رمان می‌خوند. تازه‌گی‌ها گوژپشت نتردام رو تموم کرده بود و قبل از اون مردی که می‌خندد رو. تو این کتاب‌ها عاشق‌ها در راه معشوق کشته می‌شدند مثلن همون غولِ بدبخت نتردام که در راه دختر ِ خودشُ کشت. اینُ که دیگه نمی‌شه زیاد توضیخ داد خودتون باید کتابش رو گیر بیارید و بخونید.

خیره شد به خون و بی اختیار شروع کرد با انگشتش دور خون رو خراش دادن و شکل یه قلبُ کشیدن. فکر می‌کرد این خون از قلب خودش چکیده. واقعن اون طوری می‌دید. دست‌هاش یواش‌یواش کرخت می‌شد اما عین خیالش نبود. پاهاش رو گذاشته بود دو طرف اون لکه‌ی خون و برف‌ها رو خراش می‌داد. قلب که تموم شد فکر کرد خب یه گل سرخ هم بکشم. به نشانه‌ی ریحان. ساقه‌ی گل رو در امتداد یک خط خونی کشید و به خود گل رسید. اولین گل‌برگ، دومین، سومین و تازه در ششمین گلبرگ متوجه اون حفره‌ی کوچولو شد.

موش؟ مگه موش از برف بیرون میاد؟ با کنجکاوی هرچه تمام سرش رو به حفره نزدیک کرد و سیامک رو دید. طفلک مثل بید می‌لرزید. آه، پس خون این پرنده‌ی کوچک است. دست کرخت شده‌اش را از بالا داخل کاپشن انداخت از یقه‌ی پیراهن پشمی یقه هفت، پیراهن چهارخانه‌ی یقه‌دار و زیرپیراهن سفید و بدون آستینش عبور داد و به قلبش رسید.

 ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 0:16  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ساعت‌هاست

رُمی‌ها به خانه بازگشته‌اند،

اینتری‌ها.

 بوستان بوی غزل می‌دهد

کانال سه، دومی را سخت به آغوش کشیده است

اما،

شب را سودای رفتن

و خواب را خیال آمدن نیست.

ساعت اتاق

با عزمی راسخ

کمر به خرد کردن اعصاب بسته است.

 

آخر قصه تکراری‌ست

مردی‌ست با اعصاب تکه‌تکه.

دستی‌ست با چسب‌ زخم فراوان

آرام و خرامان

در جستجوی آن شیشه‌ی ریز ریز.

در لابه‌لای پرده‌‌ی مبهوت پنجره

 نوری‌ست روییده سرزده.

 ****************************************

توضیحات:

۱-  "رمی‌ها به خانه بازگشته‌اند و اینتری‌ها"، منظور اتمام بازی آخر شب تیم‌های فوتبال رم و اینترمیلان است. 

۲- "بوستان بوی غزل می‌دهد"، در کلیات سعدی بعد از گلستان و بوستان نوبت به غزلیات می‌رسد. و راوی در صفحات آخر بوستان است و دیگر چیزی به غزلیات نمانده است. 

۳- "کانال سه دومی را سخت به آغوش کشیده است" از ساعت دو، دو نیم ِ بعد از نیمه شب برنامه‌های کانال دو قطع می‌شود و کانال سه از کانال دو پخش می‌گردد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 0:29  توسط رستم جهانگشا  | 

 

جندال...

اتومبیل‌های استیشنی در شهر تردد می‌کرد. رنگ لجنی داشتند و اسم‌شان جندال... بود. در دیدگاه جندال... تبادل نگاه بین زن و مرد بزرگ‌ترین جرم بود. آن‌ها منتظر دست تقدیر نمی‌شدند بلکه خود به زور اسلحه افراد را سوار اتومبیل‌ها کرده و به مقصدی نامعلوم می‌بردند. آن‌چه انتظارت را می‌کشید پند و نصیحت و فیلم آموزنده نبود کتک بود و شکنجه. بدون هیچ بازجویی‌ای، بدون هیچ اثبات گناهی. اگر از افراد سرشناس شهر بودی قبل از شکنجه می‌توانستی خودت را رها کنی و گرنه ساعات سختی انتظارت را می‌کشید.

حکایت دو بار برخوردم با این نیروها را برای‌تان می‌نویسم. بار اول تاسوعای نمی‌دانم کدام سال بود و حداکثر 13 ساله بودم. با چند دوست در اطراف امامزاده‌ای قدم می‌زدیم. بساط دست‌فروش‌ها به‌راه بود. همیشه در چنین روزهایی بساط می‌کردند و حتا این بازار جزو جاذبه‌ها و سنت‌های این مراسم شده بود. در حین قدم زدن و از بد حادثه آهنگی را با سوت و خیلی آرام می‌نواختم. چند نفر از این افراد جلوی‌ راه‌مان را سد کردند و با تندی دونفر دست‌های مرا گرفت.

 چی‌شده آقایان؟

بیا بریم ببینم.

شلوار جینی تنم بود که آن روزها مظهر کفر هم به نوعی محسوب می‌شد. دوستان عکس‌العمل نشان دادند. نیروهای کمکی دیگری اضافه شد و مرا به گوشه‌ای بردند.

 آقایان من که کاری نکرده‌ام. حقیقت خودم هم نمی‌دانستم نواختن یک آهنگ ملایم با سوت می‌تواند چنین تبعاتی داشته باشد. همراهانم دنبال ما آمدند و بچه‌های فامیل‌ و دیگر دوستان کنجکاو به طرف چادر بزرگ آن‌ها که در گوشه‌ای برپا بود به حرکت درآمدند. در عرض چند دقیقه چادر به محاصره درآمد و ولوله‌ی عجیبی ایجاد شد. آخر، کسی مرا به شرارت نمی‌شناخت و همه می‌دانستند علت بردن من نمی‌تواند پایه‌ی درستی داشته باشد. فرمانده‌ی آن چند مرد مسلح که ریش سیاه و بسیار پرپشتی داشت گفت: دیگر سوت نزنی فهمیدی؟

 گفتم باشه و رهایم کرد. جمعیت به طرفم آمدند که چه شده و چه کردی تو؟ گفتم فقط سوت زدم و همین. آن روز صحنه‌ی دیگری پیش آمد که خوب در خاطرم مانده است. نیم ساعتی بعد از این ماجرا فراهیم که جوان و به‌حساب قلدر بود مرا دید و گفت: پسرعمه (بی‌بی‌زواَ) کدوم پدر سگی تورو برد؟ گفتم نمی‌دانم سوت زدم و مرا بردند. فراهیم گفت هر کی بهت چیزی گفت به پسرعمه‌ت بگو تا چپ‌راستش بکنه. انگشت شصتش را روی سینه‌اش گرفته و به خودش اشاره می‌کرد. پسرعمه‌ی مادرم بود و در دوستی و مرام شهره‌ی خاص‌و عام. سال‌ها بعد که دانشجو بودم و فراهیم و تعدادی از دوستانش در نقطه‌ای نزدیک دانشگاه ما کار می‌کردند زیاد به‌شان سر می‌زدم و روزهای خوبی داشتیم. در ضمن خود فراهیم داستان بلند و جذابی‌‌ست.

تابستان همان سال برخورد دیگری با جندا... داشتم. با دوستی ساسان نام در خیابان نزدیک خانه‌مان در حال حرکت بودیم. می‌خواستیم نفر سومی را از خانه شان صدا کنیم و برای بازی فوتبال‌مان نقشه بچینینم. دوست در خان نبود. ناچار مسیر را کمی درازتر کردیم برای جستجوی یار دیگر. در این حین دخترهای مدرسه‌ی راهنمایی بیرون آمدند. نه این‌که از دختر بدمان بیاید، نه این‌که نگاه کردن به دختر را حرام بدانیم و از این حرف‌ها، منتها آن روز به تنها موضوعی که فکر نمی‌کردیم آن دخترهای مدرسه‌ی راهنمایی با آن چادرها و مقنعه‌های سیاه بودند. قبل از آن هم چنین عادتی نداشتیم. متلک پرانی و این‌جور کارها در مرام ما نبود و شاید اطمینان به بی‌گناهی‌ نجات‌مان داد. از روبرو یکی از این اتومبیل‌ها آمد و توقف کرد. مردی که جلو نشسته بود با تندی گفت این‌جا چه می‌کنید؟

 بدون هیچ‌گونه فکری گفتم به تو چه؟ سرباز پشتی سریع اسلحه را به طرفم گرفت و داد زن بیا سوار شو احمق. به وضوح لوله‌ی اسلحه‌ که اگر اشتباه نکنم کلاش بود را می‌دیدم که به طرفم نشانه رفته است. ولی نترسیدم و شاید اصلن زمانی برای ترسیدن وجود نداشت.

مگر مزاحم که شده بودیم؟ مگر خانه‌ی چه کسی را چاپیده بودیم که چنین بایست جواب پس دهیم. دوستم کمی با صدای بلند گفت: این‌جا خانه‌ی ماست می‌ریم به خانه‌مان. مردی که جلو نشسته بود پرسید خانه‌تان کجاست؟ و دوستم سمت خانه را نشان داد. آن طرف خیابان مغازه‌ی بقالی محقری وجود داشت و صاحبش جز نوشابه، کیک و تخمه آفتاب‌گردان چیز دیگری در مغازه‌اش پیدا نمی‌شد. نفر جلویی از اتومبیل پیاده شد و با اشاره‌ی دست صاحب مغازه را صدا کرد. خانه‌ی این پسر کجاست می‌شناسی؟ مغازه‌دار که به حساب همسایه‌مان بود و بالای مغازه خانه داشت گفت اونجا جناب سروان. مرد گفت شما بفرما و بقال رفت. دیگه این موقع تو خیابونا قدم نزنید فهیمیدید؟ بله.

رفتند و نفر پشتی که اسلحه را به طرف من گرفته بود از شیشه‌ی اتومبیل برگشت و با نفرت به من نگاهی انداخت.

*********************************

پی‌نوشت: دو برخورد آن سال‌های من با کمیته و جندا... بود. داستان فردی که هنوز وارد 15 ساله‌گی نشده است. دزد نبود، قاتل نبود، بزهکار نبود فقط جزو مظنونین همیشگی بود. آخر از دیدگاه آن‌ها بیشتر افراد جامعه مظنون بودند. آن‌ها نیازی به دشمن خارجی هم نداشتند تا بی‌نهایت دشمن درون جامعه پراکنده بود که هر یک قصد آسیب رسانی به کشور را داشتند!

 بعد از مدتی این گشت‌ها بساط‌‌شان برچیده شد. هر چند در مناسبت‌های مختلف و با نام‌های تغییر کرده دوباره ظاهر می‌شوند. من خشن‌ترین این گروه‌ها را در حادثه کوی دانشگاه تهران دیدم. همان روزها می‌گفتند این‌ها ایرانی نیستند و از کشورهای دیگر به ایران آمده‌اند و ما واقعن دوست داشتیم این موضوع صحت داشته باشد. مگر یک هم‌وطن با هم‌وطن خود چنین برخورد می‌کند. مگر نه این‌که این کشور سرزمین همه‌مان است. آن مردی که چاقوی پنجه‌دار در دست داشت و تیغه‌ی چاقو را مدام جلوی صورت‌مان تکان می‌داد و می‌گفت این‌طور می‌خواهید انقلاب کنید! او مگر ایرانی بود؟

سال‌ها بعد که چشم گوش‌مان بیشتر باز شد تازه دانستیم این کشور متعلق به همه نیست. زیستن در این کشور نیاز به فاکتورهایی دارد؛ بایست چم‌خم کار را هر چند برخلاف میلت باشد یاد بگیری. بایست یاد بگیری قانون اصلی این سرزمین نانوشته است. قانون نوشته فقط کاغذپاره‌ایست! که در تنگنا می‌توان از آن سود جست و فقط همین.  

و حالا بعد از سال‌ها، دوباره آن فردی که در روزگار او جندا...‌ها در خیابان جولان می‌دادند را آرزو می‌کنیم. آرزو داریم او بیاید تا بدتر از این نشویم. تا نماد این تمدن بزرگ مضحکه‌ی دست خاص‌و عام نگردد. آمال‌های بزرگ دیگر جایی برای زیستن ندارند و باید با همین آرزوهای کوچک عمر را سر کنیم..

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 17:19  توسط رستم جهانگشا  | 

 

۷۰۰ متر دورتر از جایی که سعید تیری به طرف سیامک شلیک کرد شهرام دستش ُ داخل جیب کاپشن سرمه‌ای رنگش گذاشته و آرام آرام به طرف کلبه حرکت می‌کنه. می‌دانید، حادثه در زندگی نقش اول ُ ایفا می‌کنه. اگر اون سیامک از دست سعید فرار نمی‌کرد چی می‌شد؟

 اصلن چرا پدر سعید براش تفنگ دیانا نخرید؟ مگر به نیت دیانا نرفته بود؟ صددرصد به نیت دیانا رفته بود ولی چی شد؟ خب معلوم ِ اون مغازه‌ تو ناصرخسرو که تفنگای آلمانی داشت صاحبش اون‌روز نیومد مغازه. چرا؟ هیچ، پسرش قرار بود بره خدمت سربازی و زن ِ آقا مجبورش کرد پسرش رو تا ترمینال جنوب همراهی کنه. وقتی پسره رفت نوبت دلتنگی زنش رسید و مجبور شد اون ُ‌ هم ببره فرحزاد تا کمی حالش جا بیاد. بعد دیگه هوا تاریک شد و مغازه نرفت. تو عرض ۱۰ سال اولین بار بود هاشم آقا مغازه‌ش رو تو یه روز غیر تعطیل باز نمی‌کرد. و از بد حادثه اونم نصیب حاجی مجید بابای سعید شد.

حالا این اتفاقات اگه نمی‌افتاد چه‌بسا سعید وسوسه می‌شد و  ۵۰۰ متری هم به راهش ادامه می‌داد تا یه پرنده‌ی دیگه پیدا کنه و بعد؟ خب صددرصد شهرام رو می‌دید. شهرام از دیدن سعید چندان خوشحال نمی‌شد ولی ناچار سعید رو به خونه دعوت می‌کرد. نهار درست می‌کردند وبعد از نهار و هنگام نوشیدن چای شاید شهرام ماجرای عشق‌ش به ریحان رو برای سعید تعریف می‌کرد. و بعد با هم گلاویز می‌شدند و شاید یکی‌شون کشته می‌شد. چه معلوم؟ شایدم در ادامه چنین اتفاقی بیفته هیچ چیز بعید نیست.

این را داشته باشید تا به وضعیت سیامک هم سروسامانی بدم. سعید حتا وقت نکرد با چشم پرواز سیامک رو تعقیب کنه و به طرف خانه شان برگشت. سیامک دویست متری پرواز کرد و بعد دیگه نتونست. ارتفاع کم کرد و کمی با شدت به برف روی زمین خورد. همین برخورد حفره‌ی برفی کوچکی درست کرد. دیواره‌های حفره خب اصول مهندسی درشان اعمال نشده بود و شیب لازم را نداشتند، ناچار شروع کردند به ریزش روی سیامک قصه‌ی ما. سیامک که قبلن یک‌بار تجربه‌ی افتادن داخل گودال کوچکی را داشت سعی کرد هر طور شده خودش رو از اون مخمصه نجات بده. حالا حتمن می‌پرسید کی چنین تجربه‌ای رو از سر گذرونده بود؟ درسته؟ قصه‌ش یه کم قدیمیه مربوط به دوران کودکی سیامک می‌شه که داشت پرواز یاد می‌گرفت. اواخر اردی‌بهشت بود و سیامک از روی درخت بلوط بزرگی قصد پریدن کرد. پرید کمی بال زد ولی از بالا رفتن خبری نبود در عوض به‌طرف پایین رفت و افتاد توی یه گودال تقریبن بزرگ که گرازی چند هفته‌ی پیش کنده بود. گودال دو سه برابر قد سیامک ارتفاع داشت و اون با ذهن خامش هیچ تصور بیرون رفتن از اون‌جا رو نمی‌کرد ولی بالاخره بیرون رفت. چون مادرش اومد و با هزار زحمت -البته خود ِ سیامک کوچولو هم خیلی تلاش کرد- اون آورد بیرون.

القصه، یک‌بار، دو بار، سه بار پرش کرد و بالاخره موفق شد از گودال برفی بیرون بیاد. خون از بالش می‌چکید و روی برف سفید خودنمایی می‌کرد قدرت پرواز هم نداشت. سردش بود و نمی‌دونست باید چه کار کنه. در این حیص‌وبیص از دور کسی رو دید که آرام‌آرام حرکت می‌کرد. اون کی بود؟ سیامک که به‌خاطر زخمی شدن فکرش درست‌و حسابی کار نمی‌کرد؛ متوجه تفاوت رنگ کاپشن دو عابر نشد، ترسید؛ حتمن همان شکارچی است. می‌آد با دست راست سرم رو می‌گیره و با فشار می‌کشه کمی خون می‌یاد و سر از بدنم جدا می‌شه. این فکر اون بیشتر ترسوند و با باقیمانده توانی که داشت خود راو به‌طرف حفره کشید و ودرونش غلطید.

 فکر می‌کنید کار عاقلانه‌ای کرد؟

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 19:15  توسط رستم جهانگشا  | 

 

پنج روز گذشته حسابی برف باریده. سعید تفنگ بادی چهارونیم چینی‌ش رو برداشته و اومده شکار. مدرسه‌شون 5 روزه تعطیل و حالا سعید یک کاپشن با 4 جیب بیرونی و سه جیب داخلی به تن کرده و زیرش یه پیراهن کاموای رنگ روشن که روش به رنگ سبز طرح‌هایی کشیدن. شلوارش هم شلوار ِ جین ِِ ، مارک اُمل که عید همین امسال خریده.

مجبورم کمی از خصوصیات سعید رو براتون بگم. می‌دونید چیه حوصله ندارم 5 صفحه بیام و حرف بزنم و تازه شما متوجه بشید سعید از تنهایی می‌ترسه. رک و راست اعتراف می‌کنم سعید از تنهایی می‌ترسه. امروزم قرار نبود تنها بیاد بیرون و این‌همه از خونه شون فاصله بگیره. رفیقش سعید ُ قال گذاشت و اون پیش خودش گفت یه چرخ کوچیک می‌زنم و برمی‌گردم. سرش گرم شکار شد و خودش هم ندونست چه طور تا این‌جا اومد.

تا این‌جای کار که 5 ساعتی از شروع شکار سعید می‌گذره 3 تا سیامک و دو تا گنجشک زده. شکارچی بدی نیست. تازه به گنجشک‌ها زیاد شلیک نمی‌کنه. مادرش گفته این حیوونی‌ها گناه دارن درضمن گوشت آن‌چنانی هم که ندارن. اگه به این دوتا گنجشک شلیک کرد به‌خاطر چاق و چله بودنشون بود. 3 سال بعد که سعید شکارُ برای همیشه کنار می‌ذاره به خاطر همین گنجشک‌های کوچک بود. خودشم خبر نداره. تابستون همین سالی که می‌یاد از پله‌های خونه‌شون سر می‌خوره و دستش از آرنج می‌شکنه. تابستون براش حروم می‌شه. تازه، یک سال از این ماجرا نمی‌گذره که این‌بار تو عروسی نوری از دوچرخه‌ش می‌افته و باز دستش از همون نقطه می‌شکنه و تابستون دیگه‌ای براش زهر مار می‌شه. می‌خوابه تو خونه و حرف‌های زنا تو مغزش فرو می‌ره که می‌گن این آه پرنده‌ها بود که تو رو به این روز انداخت و دو سال از یک نقطه دستت شکست.

 این‌قدر می‌گن و می‌گن تا این‌که سعیدم باور می‌کنه و شکارُ برای همیشه می‌ذاره کنار. البته بین خودمون باشه این توبه 5 سالی دووم میاره و بعد از 5 سال سعید دوباره شکار از سر می‌گیره. حالا دیگه بزرگ شده و با حرفه‌ای‌ها شبای زمستان می‌رن شکار. شکار خرگوش، قوچ، غاز. یه راز دیگه از زندگیه سعید اینه که تو جوونی هم از تاریکی و تنهایی می‌ترسه.

بگذریم، الان قهرمان داستان ما با کمی ارفاق فقط 13 سال داره. تفنگ انداخته روی دوشش و یواش یواش می‌خواد برگرد ِ. ساعت 2 بعد از ظهره و 2 ساعتی از وقت نهار می‌گذره. تازه کلی هم راه داره. تو فکر برگشته که می‌بینه روی سیم برق سیامک قشنگی نشسته. سریع تفنگ رو از روی دوشش بر می‌‌داره و به طرف سیامک نشانه می‌گیره.

سیامک ما برای لحظه‌ای چشمش می‌افته به یه ابر کوچولوی تنها و هوس می‌کنه او ابر از نزدیک ببینه، بالش وا می‌کنه برای پرواز. بال زدن همانا و تیر خوردن همانا. تیر به بال سمت چپش می‌خوره کمی تعادلش به هم می‌خوره ولی پرواز می‌کنه و به طرف جنگلی که سمت راست جاده هست می‌ره.

سعید وقتی تلوتلو خوردن سیامک رو می‌بینه شک نمی‌کنه که پرنده می‌افته اما دنبالش رو نمی‌گیره اولن وقت نداره دومن پرنده به طرف جنگل رفته و سعید تنهایی از جنگل می‌ترسه. کمی به پرواز پرنده نگاه می‌کنه و بعد برمی‌گرده.

 کار ما با سعید دیگه تموم شد. فقط یه نکته‌ی دیگه از زندگی سعید بگم. تا همین سال گذشته سعید یه سگ داشت به اسم ریکا. هر جا می‌رفت ریکا رو هم با خودش می‌برد. خیلی بهش علاقه داشت. این ُ که گفتم پس به موضوع دیگه‌ای هم اشاره کنم. سعید حدود 18 ماه ِ تفنگ‌دار شده. قبل از تفنگ با سنگ انداز می‌افتاد به جون پرنده‌ها. انصافن هم هدف‌گیری‌ش خوب بود. دو- سه سالی با سنگ‌اندازها سر کرد بعد به سرش زد تفنگ بخره و این‌ تو خونه گفت. مخالفت و مخالفت. سعید هم از رو برو نبود. پدرش گفت اگه قبول بشی می‌خرم. قبول شد هر چند نمرات خوبی نداشت، هر چند توی درس خواندن به هیچ‌جا نمی‌رسه و بعدها دیپلم رو هم به زور می‌گیره ولی پدر براش تفنگ رو می‌خره از کجا؟ از تهران. پدرش مغازه داشت و تو یکی از سفراش به تهران که برای خرید رفته بود یک تفنگ چهار و نیم چینی می‌خره. خود ِ سعید دیانای آلمانی می‌خواست اما پدرش با این جمله که این چینی‌های جدید دست‌کمی از آلمانی ندارند کمی سعید رو آرام می‌کنه. 

  حالا ماجرای شهرام رو براتون تعریف می‌کنم. شهرام 13 سال داره. درست مثل سعید. شما که غریبه نیستید اصلن شهرام و سعید با هم پسرخاله هستند. از قضای روزگار هردو عاشق. فکر نکنید این عاشق رو برای این آوردم که کشش داستان رو زیاد کنم. می‌دونید، از وقتی دُز ماجرای عشقی یوسف و زلیخا تو سریال فرج‌خان سلحشور پررنگ شد ملت همه عاشق این سریال شدند. تازه نمی‌دونم ما که این همه به عشق‌و عاشقی علاقه داریم پس چرا آمار طلاق تو مملکت ما تا این حد بالاست. من این‌ها رو می‌دونم ولی این واقعیت رو حتمن بایست بگم جزو ارکان این قصه‌ست. درضمن قاطی نکنید من راوی دانای کل نیستم. یک چیزی به ذهنم رسید گفتم. زیاد هم جدی نبود.

داشتم می‌گفتم هر دو عاشق هستند و ازبد روزگار هر دو عاشق یک نفر. شهرام تازه 10 روز پیش ماجرای عاشق شدن سعید رو فهمیده اونم چه فهمیدنی. سعید اولین بار پیش شهرام اعتراف کرده عاشق ریحانم و شهرام به احترام دوستی چندین ساله نتونسته بگه لامصب منم آخه عاشق ریحانم. از اون روز به بعد شهرام کم حرف و گوشه‌گیر شده. بعد از ظهر چهارشنبه هفته‌ی پیش بارو بندیلش رو جمع کرده و اومده به کلبه‌ی قدیمی پدربزرگ خدابیامرزش. تو خونه شون گفته به هیش کی نگید من اومدم این جا.

ادامه دارد...

********************************

بهانه‌های کوچک خوشبختی: بارسلونا - منچستر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 16:12  توسط رستم جهانگشا  | 

 

با این وضعیت، تصور رییس جمهور شدن هر کسی غیر از احمدی‌نژاد کودکانه است. اگر این‌طور پیش برود احمدی‌نژاد با همان رای‌های چهارسال پیش! رییس جمهور می‌شود.

تازه، به نظر می‌رسد عمر سیاسی خیلی از افراد در این دوره پایان می‌یابد. عباس عبدی، غلامحسین کرباسچی، عبدالکریم سروش و خیلی‌های دیگر. این مساله و حمایت آن‌ها از کروبی، حکایت ِ فاصله‌هاست. فاصله‌ی زیاد توده‌ی مردم با قشر به‌حساب روشنفکر. این‌ها انگار پیله‌ای به دور خود تنیده‌اند و هیچ اطلاعی از جامعه ندارند. 

و حالا، من‌ ِ قهر کرده با انتخابات این‌بار شرط دیگری می‌گذارم؛ در صورتی رای می‌دهم که از بین موسوی و کروبی یک‌نفر کناره‌گیری کند. وگرنه آمدن این‌ها به عرصه را همان حکایت آشنای گدایی رای می‌دانم و... همین!

*******************************

پیشنهاد: قوز بالا قوز را ببینید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 17:50  توسط رستم جهانگشا  | 

 

قرمزی تندی از دور توجه‌ام را جلب می‌کند. این فصل سال و با برفی که روی زمین نشسته گل سرخ نمی روید. پس آن قرمزی چیست؟ راه می‌افتم. برف‌ها زیر پایم آواز می‌خوانند. یخ‌بندان شب گذشته آن‌ها را آوازخوان کرده است.

می‌رسم. خون است و حفره‌ی کوچکی در کنارش. نزدیک می‌شوم گوشه‌های حفره‌ی 5 سانتی، خون‌آلود است. نگاه می‌کنم داخلش سیامکی با ترس به من چشم دوخته است. با احتیاط دستی روی سرش می‌کشم. می‌لرزد، هنوز خونریزی دارد. سیامک را بیرون می‌آورم و داخل جدار پلار کاپشنم می‌گیرم. قلبش تند تند می‌زند. از مسیر برف‌کوب چند روزه‌ام می‌روم. لیز است اما زیره‌ی ویبرام پوتین خوب با سُریدن سَر می‌کند.

یک ربع بعد سقف سفالی خانه دیده می‌شود و دود ملایمی که سر به آسمان گذاشته. دیوارهای کلبه زیاد به چشم نمی‌آیند؛ همرنگ برفند، سفید.

 هفته‌ی پیش تنها به این‌جا آمده‌ام. این‌جا خانه‌ی پدری پدرم است. سال‌های زیادی‌ست سکنه‌ای ندارد، از وقتی که پدربزرگ مرد. چند سال پیش موقع دروی برنج می‌آمدیم و با عموها یکی دو روز شهریور را می‌ماندیم ولی وقتی که کاشت مزرعه‌ را به کسی واگذار کردند دیگر نیامدیم. نزدیک خانه هیچ کس زندگی نمی‌کند. چند کلبه‌ هست اما همه خالی‌اند. ساکنانش به شهر کوچ کرده‌اند.

ساچمه‌ی تفنگ بادی چهارونیم را بیرون می‌آورم. احتمالن تفنگ از آن چینی‌های تقلبی بوده. مقداری پنبه که دیروز در خرت‌و پرت‌های پشت‌بام پیدا کرده‌ام را روی بالش می‌گذارم و با پارچه‌ای می‌بندم. دوباره به پشت‌بام می‌روم و کارتنی شامل چند دست استکان و نعلبکی را خالی کرده پایین می‌آورم. با انگشت چهار طرف کارتن را سوراخ سوراخ می‌کنم و سیامک را داخلش می‌گذارم. هوا برای مهمانم سرد است بخاری رمقی ندارد بیرون می‌روم تا کمی هیزم بشکنم. برف شروع به باریدن کرده است. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 19:22  توسط رستم جهانگشا  | 

 

قرمزی تندی از دور توجه‌ام را جلب می‌کند. این فصل سال و با برفی که روی زمین نشسته گل سرخ نمی‌روید. پس آن قرمزی چیست؟ راه می‌افتم. برف‌ها زیر پایم صدا می‌دهند. یخ‌بندان شب گذشته آن‌ها را سفت کرده است.

می‌رسم. خون است که شکل دایره مانندی به خود گرفته است. با چوبی یا فلزی و شاید هم انگشت‌های دست، شخصی برف را خراش داده، و دور آن دایره‌ی قرمز، شکل یک قلب را طراحی کرده‌ است و اطرافش چند گل سرخ. قطره‌های خون به سمت جنگل امتداد می‌یابند گاهی نزدیک و گاهی دور از هم.

از مسیر برف‌کوب ِ چند روزه حرکت می‌کنم. لکه‌های خون زیاد می‌شوند و کم، هیچ نظم خاصی نیست. در نقطه‌ای که تابستان‌ محل روییدن تمشک‌ها بود قطرات تمام می‌شوند و باز تصویر گل سرخی که روی برف‌ حکاکی شده است. کسی رگ‌ش را زده و لحظه‌های آخر این آثار را به جا گذاشته است؟ پس جنازه‌اش؟ شاید زیر آن بوته‌های خار به آسمان پرواز کرده؟

 شکار یک شکارچی بوده که این‌جا تمام کرده است. بعد چی؟ بعد شکارچی ‌خوش ذوق با آرامشی خاص آن شکل‌ها و آن گل‌های سرخ را روی برف رسم کرده؟

 یا فردی ناظر کارهای شکارچی بوده و بعد از مرگ ِ خرگوش یا سیامک يا مرغابی به سراغ لکه‌های خون رفته است؟ یک دیوانه؟ هنرمند؟... 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 23:33  توسط رستم جهانگشا  | 

 

گفتم این کار را نکن. ببین عزیز من بالاخره ماجرا لو می‌رود. آن‌وقت آبرویت می‌رود و تازه شغلت را هم از دست می‌دهی. و رفت. آبرویش را می‌گویم. بیکار هم شد، شغلش را گرفتند. همه‌ی این‌ها می‌دانی به‌خاطر چه بود؟ معدل. بله معدل. در آزمون استخدامی دوست بدبخت ما معدلش را از 13 به کمی بالاتر از 14 رساند. چنان بلوایی به پا شد که نگو.

یاد دوران دانشجویی افتادم. آن‌جا که هنگام ورود اگر مایل بودی بایست فرم درخواست خوابگاه را پر می‌کردی. سوال‌ها هم مشخص بود. از کدام استان هستید. شغل پدرتان چیست. خانواده شهید هستید. جانباز یا آزاده چی. به غیر از سال آخر خوابگاه به من تعلق نگرفت. ولی صادق دوست بندرگزی‌ام تا آخر بدون خوابگاه ماند. او در همان پرسشنامه‌ی اول دروغی نوشته بود. خانواده شهید هستم. و این دروغ تا پایان تحصیلات دست از سرش بر نداشت. کمیته انضباطی و کمیته انضباطی. زیر ذره‌بین بود. همه‌مان بودیم اما او ذره‌بین‌اش عدسی بسیار قوی‌تری داشت.

یاد ِ... بگذریرم. از این دست حرف‌های تکراری تا دلتان بخواهد فراوان است. و اینترنت فضای خوبی برای بازگو کردن‌شان نیست. اما اجازه دهید از حافظه‌ی جمعی‌مان هم یادی بکنم. حافظه‌ای که هنوز وارد بایگانی پرونده‌های قدیمی نشده است. یاد آقای کردان افتادم و آن دروغ بزرگش. و این‌که تازه‌گی‌ها دوباره به وزارت کشور آمده و علاوه بر آن چند پست مهم دیگر دارد.

راستی قانون برای همه‌مان یکسان اجرا می‌شود؟ کی چنین امری شکل می‌گیرد؟ آه یادم رفت؛ فردی که اتهام جاسوسی به خانم صابری زد الآن کجاست؟ مدعی‌العموم حتمن او را بازداشت کرده، مگر تهمت جاسوسی زدن کم جرمی‌ست؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 19:35  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سلام عمو ضرغام.

 سلام خوش‌آمدی. "ل" را حسابی می‌کشد. از دیدنم شوکه شده است دست پاچه به طرفم می‌آید. چمدان را روی زمین می گذارم. عمو فانوس را درست روبروی صورتم گرفته. نورش چشمم را می‌زند و نمی‌توانم خوب ببینمش در عوض او سراپایم را برانداز می‌کند. روبوسی می‌کنیم و سخت همدیگر را به آغوش می‌کشیم. ریسمان تورهای ماهیگری دست‌هایش را زمخت کرده‌. بوی دریا می‌دهد.

 دریا چه‌خبر عمو چرا تنهایی؟

امسال بد نیست. از پارسال خیلی بهتره با رحمانم. اون ساعت چهارونیم می‌یاد بیرون. من خوابم نبرد اومدم. راستش..

حرفش را می‌خورد. می‌دانم می‌خواهد درباره‌ی شهروز حرفی بزند.

دی‌شب پیش بابات بودم چیزی نگفت.

نه، خبر ندادم که میام.

باد سرد و سوزناکی می‌وزد. گوش‌هایم به درد می‌افتند یقه‌ی کاپشن سرمه‌ای رنگ را می‌دهم بالا. عمو کلاه می‌ذاشتی دیگه.

کلاه که می‌ذارم احساس خفه‌گی می‌کنم. بعضی وقتا...

باز حرفش را می‌خورد. نمی‌خواهم فکرش را خراب کنم. هر چه باشد بهترین دوست شهروز بودم عمو ضرغام هر وقت..

تا کی هستی پسرم؟

یه هفته‌ای هستم.

چرا این قدر کم؟ فردا می‌آی دریا؟ سوال را که می‌کند انگار پشیمان می‌شود. نه‌،نه، جدی نمی‌گم. تو دیگه واسه‌ی خودت مهندسی مهندس رو چه ب دریا تازه تو عسلویه ماهیگیری یادت رفته ولش کن..

این حرف‌ها را هول‌هولکی می‌زند می‌دانم راست نمی‌گوید. به ماهرخ گفته بود روزبه را که می‌بینم یاد شهروز می‌افتم.

می‌یام عمو. فردا که کاری ندارم.

راست می‌گی؟

 بله که راست می‌گم. با عجله می‌گوید پس برو استراحت کن.

باشه عمو. می‌خواهد چمدان را بردارد. دستش را از پشت می‌گیرم. چی‌کار می‌کنی عمو؟ ناسلامتی دیگه مردی شدیم.

می‌خندد.

برو به سلامت. فانوس می‌خوای؟

نه، اتفاقن این تاریکی رو بیشتر دوست دارم.

 خنده از صورتش محو نشده است. خداحافظی کرده به راه می‌افتم. هنوز به روشن شدن هوا ساعتی باقی‌ست. چراغ‌های نارنجی رنگ سوسو می‌زنند. صدای خروس‌ها بلند شده است. یاد روزهایی که سه نفری این مسیر را طی می‌کردیم می‌افتم. ذرات کوچک برف شروع به باریدن می‌کنند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 0:9  توسط رستم جهانگشا  |