تقدیم به محمود
پنج روز گذشته حسابی برف باریده. سعید تفنگ بادی چهارونیم چینیش رو برداشته و اومده شکار. مدرسهشون 5 روزه تعطیل و حالا سعید یک کاپشن با 4 جیب بیرونی و سه جیب داخلی به تن کرده و زیرش یه پیراهن کاموای رنگ روشن که روش به رنگ سبز طرحهایی کشیدن. شلوارش هم شلوار ِ جین ِِ ، مارک اُمل که عید همین امسال خریده.
مجبورم کمی از خصوصیات سعید رو براتون بگم. میدونید چیه حوصله ندارم 5 صفحه بیام و حرف بزنم و تازه شما متوجه بشید سعید از تنهایی میترسه. رک و راست اعتراف میکنم سعید از تنهایی میترسه. امروزم قرار نبود تنها بیاد بیرون و اینهمه از خونه شون فاصله بگیره. رفیقش سعید ُ قال گذاشت و اون پیش خودش گفت یه چرخ کوچیک میزنم و برمیگردم. سرش گرم شکار شد و خودش هم ندونست چه طور تا اینجا اومد.
تا اینجای کار که 5 ساعتی از شروع شکار سعید میگذره 3 تا سیامک و دو تا گنجشک زده. شکارچی بدی نیست. تازه به گنجشکها زیاد شلیک نمیکنه. مادرش گفته این حیوونیها گناه دارن درضمن گوشت آنچنانی هم که ندارن. اگه به این دوتا گنجشک شلیک کرد بهخاطر چاق و چله بودنشون بود. 3 سال بعد که سعید شکارُ برای همیشه کنار میذاره به خاطر همین گنجشکهای کوچک بود. خودشم خبر نداره. تابستون همین سالی که مییاد از پلههای خونهشون سر میخوره و دستش از آرنج میشکنه. تابستون براش حروم میشه. تازه، یک سال از این ماجرا نمیگذره که اینبار تو عروسی نوری از دوچرخهش میافته و باز دستش از همون نقطه میشکنه و تابستون دیگهای براش زهر مار میشه. میخوابه تو خونه و حرفهای زنا تو مغزش فرو میره که میگن این آه پرندهها بود که تو رو به این روز انداخت و دو سال از یک نقطه دستت شکست.
اینقدر میگن و میگن تا اینکه سعیدم باور میکنه و شکارُ برای همیشه میذاره کنار. البته بین خودمون باشه این توبه 5 سالی دووم میاره و بعد از 5 سال سعید دوباره شکار از سر میگیره. حالا دیگه بزرگ شده و با حرفهایها شبای زمستان میرن شکار. شکار خرگوش، قوچ، غاز. یه راز دیگه از زندگیه سعید اینه که تو جوونی هم از تاریکی و تنهایی میترسه.
بگذریم، الان قهرمان داستان ما با کمی ارفاق فقط 13 سال داره. تفنگ انداخته روی دوشش و یواش یواش میخواد برگرد ِ. ساعت 2 بعد از ظهره و 2 ساعتی از وقت نهار میگذره. تازه کلی هم راه داره. تو فکر برگشته که میبینه روی سیم برق سیامک قشنگی نشسته. سریع تفنگ رو از روی دوشش بر میداره و به طرف سیامک نشانه میگیره.
سیامک ما برای لحظهای چشمش میافته به یه ابر کوچولوی تنها و هوس میکنه او ابر از نزدیک ببینه، بالش وا میکنه برای پرواز. بال زدن همانا و تیر خوردن همانا. تیر به بال سمت چپش میخوره کمی تعادلش به هم میخوره ولی پرواز میکنه و به طرف جنگلی که سمت راست جاده هست میره.
سعید وقتی تلوتلو خوردن سیامک رو میبینه شک نمیکنه که پرنده میافته اما دنبالش رو نمیگیره اولن وقت نداره دومن پرنده به طرف جنگل رفته و سعید تنهایی از جنگل میترسه. کمی به پرواز پرنده نگاه میکنه و بعد برمیگرده.
کار ما با سعید دیگه تموم شد. فقط یه نکتهی دیگه از زندگی سعید بگم. تا همین سال گذشته سعید یه سگ داشت به اسم ریکا. هر جا میرفت ریکا رو هم با خودش میبرد. خیلی بهش علاقه داشت. این ُ که گفتم پس به موضوع دیگهای هم اشاره کنم. سعید حدود 18 ماه ِ تفنگدار شده. قبل از تفنگ با سنگ انداز میافتاد به جون پرندهها. انصافن هم هدفگیریش خوب بود. دو- سه سالی با سنگاندازها سر کرد بعد به سرش زد تفنگ بخره و این تو خونه گفت. مخالفت و مخالفت. سعید هم از رو برو نبود. پدرش گفت اگه قبول بشی میخرم. قبول شد هر چند نمرات خوبی نداشت، هر چند توی درس خواندن به هیچجا نمیرسه و بعدها دیپلم رو هم به زور میگیره ولی پدر براش تفنگ رو میخره از کجا؟ از تهران. پدرش مغازه داشت و تو یکی از سفراش به تهران که برای خرید رفته بود یک تفنگ چهار و نیم چینی میخره. خود ِ سعید دیانای آلمانی میخواست اما پدرش با این جمله که این چینیهای جدید دستکمی از آلمانی ندارند کمی سعید رو آرام میکنه.
حالا ماجرای شهرام رو براتون تعریف میکنم. شهرام 13 سال داره. درست مثل سعید. شما که غریبه نیستید اصلن شهرام و سعید با هم پسرخاله هستند. از قضای روزگار هردو عاشق. فکر نکنید این عاشق رو برای این آوردم که کشش داستان رو زیاد کنم. میدونید، از وقتی دُز ماجرای عشقی یوسف و زلیخا تو سریال فرجخان سلحشور پررنگ شد ملت همه عاشق این سریال شدند. تازه نمیدونم ما که این همه به عشقو عاشقی علاقه داریم پس چرا آمار طلاق تو مملکت ما تا این حد بالاست. من اینها رو میدونم ولی این واقعیت رو حتمن بایست بگم جزو ارکان این قصهست. درضمن قاطی نکنید من راوی دانای کل نیستم. یک چیزی به ذهنم رسید گفتم. زیاد هم جدی نبود.
داشتم میگفتم هر دو عاشق هستند و ازبد روزگار هر دو عاشق یک نفر. شهرام تازه 10 روز پیش ماجرای عاشق شدن سعید رو فهمیده اونم چه فهمیدنی. سعید اولین بار پیش شهرام اعتراف کرده عاشق ریحانم و شهرام به احترام دوستی چندین ساله نتونسته بگه لامصب منم آخه عاشق ریحانم. از اون روز به بعد شهرام کم حرف و گوشهگیر شده. بعد از ظهر چهارشنبه هفتهی پیش بارو بندیلش رو جمع کرده و اومده به کلبهی قدیمی پدربزرگ خدابیامرزش. تو خونه شون گفته به هیش کی نگید من اومدم این جا.
۷۰۰ متر دورتر از جایی که سعید تیری به طرف سیامک شلیک کرد شهرام دستش ُ داخل جیب کاپشن سرمهای رنگش گذاشته و آرام آرام به طرف کلبه حرکت میکنه. میدانید، حادثه در زندگی نقش اول ُ ایفا میکنه. اگر اون سیامک از دست سعید فرار نمیکرد چی میشد؟
اصلن چرا پدر سعید براش تفنگ دیانا نخرید؟ مگر به نیت دیانا نرفته بود؟ صددرصد به نیت دیانا رفته بود ولی چی شد؟ خب معلوم ِ اون مغازه تو ناصرخسرو که تفنگای آلمانی داشت صاحبش اونروز نیومد مغازه. چرا؟ هیچ، پسرش قرار بود بره خدمت سربازی و زن ِ آقا مجبورش کرد پسرش رو تا ترمینال جنوب همراهی کنه. وقتی پسره رفت نوبت دلتنگی زنش رسید و مجبور شد اون ُ هم ببره فرحزاد تا کمی حالش جا بیاد. بعد دیگه هوا تاریک شد و مغازه نرفت. تو عرض ۱۰ سال اولین بار بود هاشم آقا مغازهش رو تو یه روز غیر تعطیل باز نمیکرد. و از بد حادثه اونم نصیب حاجی مجید بابای سعید شد.
حالا این اتفاقات اگه نمیافتاد چهبسا سعید وسوسه میشد و ۵۰۰ متری هم به راهش ادامه میداد تا یه پرندهی دیگه پیدا کنه و بعد؟ خب صددرصد شهرام رو میدید. شهرام از دیدن سعید چندان خوشحال نمیشد ولی ناچار سعید رو به خونه دعوت میکرد. نهار درست میکردند وبعد از نهار و هنگام نوشیدن چای شاید شهرام ماجرای عشقش به ریحان رو برای سعید تعریف میکرد. و بعد با هم گلاویز میشدند و شاید یکیشون کشته میشد. چه معلوم؟ شایدم در ادامه چنین اتفاقی بیفته هیچ چیز بعید نیست.
این را داشته باشید تا به وضعیت سیامک هم سروسامانی بدم. سعید حتا وقت نکرد با چشم پرواز سیامک رو تعقیب کنه و به طرف خانه شان برگشت. سیامک دویست متری پرواز کرد و بعد دیگه نتونست. ارتفاع کم کرد و کمی با شدت به برف روی زمین خورد. همین برخورد حفرهی برفی کوچکی درست کرد. دیوارههای حفره خب اصول مهندسی درشان اعمال نشده بود و شیب لازم را نداشتند، ناچار شروع کردند به ریزش روی سیامک قصهی ما. سیامک که قبلن یکبار تجربهی افتادن داخل گودال کوچکی را داشت سعی کرد هر طور شده خودش رو از اون مخمصه نجات بده. حالا حتمن میپرسید کی چنین تجربهای رو از سر گذرونده بود؟ درسته؟ قصهش یه کم قدیمیه مربوط به دوران کودکی سیامک میشه که داشت پرواز یاد میگرفت. اواخر اردیبهشت بود و سیامک از روی درخت بلوط بزرگی قصد پریدن کرد. پرید کمی بال زد ولی از بالا رفتن خبری نبود در عوض بهطرف پایین رفت و افتاد توی یه گودال تقریبن بزرگ که گرازی چند هفتهی پیش کنده بود. گودال دو سه برابر قد سیامک ارتفاع داشت و اون با ذهن خامش هیچ تصور بیرون رفتن از اونجا رو نمیکرد ولی بالاخره بیرون رفت. چون مادرش اومد و با هزار زحمت -البته خود ِ سیامک کوچولو هم خیلی تلاش کرد- اون آورد بیرون.
القصه، یکبار، دو بار، سه بار پرش کرد و بالاخره موفق شد از گودال برفی بیرون بیاد. خون از بالش میچکید و روی برف سفید خودنمایی میکرد قدرت پرواز هم نداشت. سردش بود و نمیدونست باید چه کار کنه. در این حیصوبیص از دور کسی رو دید که آرامآرام حرکت میکرد. اون کی بود؟ سیامک که بهخاطر زخمی شدن فکرش درستو حسابی کار نمیکرد؛ متوجه تفاوت رنگ کاپشن دو عابر نشد، ترسید؛ حتمن همان شکارچی است. میآد با دست راست سرم رو میگیره و با فشار میکشه کمی خون مییاد و سر از بدنم جدا میشه. این فکر اون بیشتر ترسوند و با باقیمانده توانی که داشت خود راو بهطرف حفره کشید و ودرونش غلطید.
فکر میکنید کار عاقلانهای کرد؟
من که میگم بهتر از هیچی بود. لااقل تو اون دنیا که برای زیبایی بهشت حسابی به سیامکها احتیاج دارن پشیمون نمیشه که وای چه حماقتی کردم. اگه بیشتر میموندم، بیشتر میخوندم و روی شکوفههای گیلاس بیشتر خودنمایی میکردم حالا وضعم خیلی بهتر بود. تازه، دنیا مگه زیبایی کم داشت. میتونستم هر سال چن تا بچه داشته باشم. و چه بسا نذارم نسل سیامکها منقرض بشه.
بله، از نظر من، سیامک کار خیلی خوبی کرد. رفت داخل حفره و منتظر دست تقدیر شد. دست تقدیر اومد و روی چشمهای شهرام خونه کرد. شهرام که حسابی ناراحت بود و یکجورهایی از افسردگی رنج میبرد شاید به مردن هم فکر میکرد و به خون. از دور چشمش به قرمزی تندی افتاد که روی سفیدی برف حسابی توی ذوق میزد. چه بود؟ گل سرخ بود؟ نه. این فصل که گل سرخ پیدا نمیشه. پس چیه؟ برای رسیدن به جواب سوال راهی شد.
بهتره بدونید ترس ِ عادی برای شهرام هیچ مفهومی نداره. ترس از تنهایی، ترس از جنگل و این قبیل ترسها. تازه این روزها هم که افسرده بود دیگه هیچ چیزی براش مهم نبود، چه برسه به ترس. یه مورد دیگه اینه که، شهرام بر خلاف سعید درساش خیلی خوب. حتا بیشتر وقتها شاگرد اول میشد ولی تو زندگیش هیچوقت شکارچی نبود. اولین دلیلش این ِ که هیچ وقت نشانهگیریش خوب نبود. اوایل خیلی تلاش کرد تا بتونه با سنگانداز چیزی بزنه؛ نتونست و بعد بیخیال شد.
خلاصه، شهرام تند تند برفها را که تا زانوش میرسید میکوبید و به طرف اون قرمزی مرموز میرفت. برفکوبی خستهش میکرد. این قسمت خارج از جاده که پاکوب نداشت عبورش سخت بود ولی بالاخره رسید. خون بود، تو مساحت تقریبن کوچکی خون ریخته بود. خون ِ چیست؟ شما که میدونید خون همون خونِ سیامک ِ اما شهرام نمیدونست. با دیدن خون یاد دو نفر افتاد سرهنگ و عشقش ریحان. حالا چرا با دیدن خون یاد عشقش افتاد زیاد مهم نیست. البته من میدونم چرا. باشه برای شما هم میگم. شهرام گاهگاهی کتاب رمان میخوند. تازهگیها گوژپشت نتردام رو تموم کرده بود و قبل از اون مردی که میخندد رو. تو این کتابها عاشقها در راه معشوق کشته میشدند مثلن همون غولِ بدبخت نتردام که در راه دختر ِ خودشُ کشت. اینُ که دیگه نمیشه زیاد توضیخ داد خودتون باید کتابش رو گیر بیارید و بخونید.
خیره شد به خون و بی اختیار شروع کرد با انگشتش دور خون رو خراش دادن و شکل یه قلبُ کشیدن. فکر میکرد این خون از قلب خودش چکیده. واقعن اون طوری میدید. دستهاش یواشیواش کرخت میشد اما عین خیالش نبود. پاهاش رو گذاشته بود دو طرف اون لکهی خون و برفها رو خراش میداد. قلب که تموم شد فکر کرد خب یه گل سرخ هم بکشم. به نشانهی ریحان. ساقهی گل رو در امتداد یک خط خونی کشید و به خود گل رسید. اولین گلبرگ، دومین، سومین و تازه در ششمین گلبرگ متوجه اون حفرهی کوچولو شد.
موش؟ مگه موش از برف بیرون میاد؟ با کنجکاوی هرچه تمام سرش رو به حفره نزدیک کرد و سیامک رو دید. طفلک مثل بید میلرزید. آه، پس خون این پرندهی کوچک است. دست کرخت شدهاش را از بالا داخل کاپشن انداخت از یقهی پیراهن پشمی یقه هفت، پیراهن چهارخانهی یقهدار و زیرپیراهن سفید و بدون آستینش عبور داد و به قلبش رسید.
قلب کار ِ یکنواخت و خسته کنندهی خودش رو میکرد. شهرام تو اون لحظه که منتظر بود دستهاش کمی گرم بشه، فهمید چرا هر وقت اسم عشق میاد نقاشا قلب میکشن. مگه از قلب فداکارترم چیزی تو دنیا وجود داره. یه عمر تالاپ، تولوپ، تالاپ، تولوپ. بیوقفه.
حالا من یه مطلبی به عرضتون برسونم، عاشقی دوران نوجوانی چیز بدی نیست. مثلن اگه شهرام عاشق نمیشد فکر میکنید اصلن به قلب فکر میکرد؟ به این فکر میکرد که قلب چقدر داره خدمت میکنه؟ من که مطمئنم هیچوقت فکر نمیکرد تازه کسی هم پیدا نمیشد بهش این حرفها رو بزنه. اما از این به بعد شهرام تصمیم میگیره داستان قلب رو برای خیلیها تعریف کنه. واقعن هم تعریف کرد، چند سال بعد که ازدواج کرده بود این موضوعُ برای بچههاش گفت. لابد میپرسید با ریحان ازدواج کرد یا نه؟ من جواب این سوالُ میدونم اما بهخاطر کشش قصه اجازه بدید فعلن حرفی نزنیم و بپردازیم به سیامک لرزان.
دست شهرام که گرم شد اون از زیر ِ سهتا پراهنش درآورد و به طرف سیامک دراز کرد. سیامک چشمهاش بست. یاد اولین بهار زندگیش افتاد. سه تا خواهر بودن و خانهشان روی درخت بلوط خیلی قشنگی بود.
حتمن میگید مگه کارتون فوتبالیستهای که ظرف چند ثانیه آدم این همه فکر کنه؟ ببینید اولن سیامکها آدم نیستند و خیلی سریعتر از آدمها فکر میکنن. دومن تازه خود آدمشم گاهی تو عرض چند ثانیه کلی خاطره یادش مییاد. باور کنید راست میگم. برای خودم چند بار پیش اومده که اینجا فرصت گفتنش نیست. برای شما پیش نیومده؟
به خواهراش فکر کرد. یکیشون تو همون هفتههای اول شکار شغال شد. اولین بارون زندگیشون میبارید و مادر از خیلیوقت پیش دنبال غذای بچهها رفته بود. هوا داشت تاریک میشد. شغالها شروع کرده بودن به زوزه کشیدن ِ دستهجمعی. نهاینکه صف بمونن و زوزه بکشن، نه. هر کدوم از سمتی زوزه میکشید ولی زوزهها هماهنگ بودن. آدمایی که دو کیلومتر پایینتر خونه داشتن فکر میکردن شغالها همه یهجا وایستادنُ آواز میخونن و این طور نبود. مادرش بعدها بهش گفته بود آدمها فکر میکنن همه چیزُ میدونن. اونا حتا نمیدونن شغالها تو یه صف زوزه نمیکشن و هر کدوم از یه گوشه داره داد میزنه.
تو اون روز بارونی خواهر سیامک خیلی از صدای زوزه دو تا شغالی که اومده بودن زیر درخت بلوط اتراق کرده بودن خوشش اومد. سرش رو از لونه برگردوند تا ببینه این حیوونای به این خوشصدایی کیان. کوچک بود، قدش نرسید پایین ُ ببینه، ناچار کمی بیشتر خم شد و این آخرین دیدارشون بود. از اون بالا افتاد پایین و دیگه هیچ وقت نیومد بالا. سیامک که ندید شغالها خواهرش رو خورده باشن اما اون دوتا برای لحظههایی زوزه نکشیدن.
خواهر دیگهش هنوز هست. کنار دریاچهای دو سه کیلومتر اون ورتر لونه داره. البته خود سیامک از محل زندگیش اطلاع دقیقی نداره اما من میدونم. بارها اونجا دیدمش. تازه، اون خواهرش لونهش رو بالای درخت نساخته در عوض وسط خارهای تمشک لونه داره. شاید میترسه بچههاش از بلندی بیفتن پایین. آره، حتمن همین طور ِ.
سیامک حتا به نورهایی که شبها از دور سوسو میزدند و بعد از مدتی بیشترشون خاموش میشدن فکر کرد. مادرش گفته بود هیچوقت به اون نورها نزدیک نشین و سیامک تا این لحظه هیچوقت نزدیک نشده بود. غافل از اینکه یه روزی میره داخل منبع اون نورها.
سیامک اینهمه فکر کرد و تو این مدت دست شهرام فقط سر سیامک رو که چشمهاش هنوز بسته بود نوازش کرد. یکی دوبار خیلی آروم به سر سیامک دست کشید. بعد دستش رو سراند روی بالش. قلبش تالاپ تولوپ و با تندی میزد. حیوونکی هنوز داشت میلرزید. منو متهم نکنید دارم برای سیامک دل میسوزونم. نگید قواعد نوشتن مدرن رو بلد نیستی و از این حرفها. ببینید من بارها این قواعد رو خوندم. ولی هرچی باشه آخه منم آدمم. واقعن دلم برای این سیامک میسوزه. شما جاش بودید خوب بود؟ اونوقت انتظار داشتید من حتا دلم هم براتون نسوزه؟ دلم میسوزه حسابی هم میسوزه. حالا بگذریم.
یکی، دوبار خیلی آروم روی سیامک دست کشید. دستهای گرم و نوازشهای آرومش کمی دلهرهی سیامکُ کم کرد. یواشیواش ضربان قلبش عادی میشد. اینجا که رسید شهرام با احتیاط سیامکُ دو دستی برداشت و به راه افتاد. از جا پاهای چند دقیقه قبلش حرکت میکرد و سیامکُ مثل یه شیء شکستنی جلوی سینهش گرفته بود. به جاده رسید و به طرف کلبه راه افتاد. اتفاق خاصی توی جاده نیفتاد فقط وسطهای راه زیپ کاپشنرو نیمهباز کرد، دستش و سیامک رو گذاشت داخل لایهی داخلی و گرم کاپشن.
سر سیامک بیرون بود و خیره به جادهای که مدام بالا و پایین میرفت. از دور خونهای دید که سقف سفالی داشت انگار سفالها تو هوا چیده شده بودن. چرا؟ معلوم ِ چون دیوارهای خونه به رنگ برف بودن. حتمن میگید چرا از بین اون همه خونه فقط نظر سیامک بهطرف یه خونه جلب شد؟ چراش مشخص ِ. آخه اون خونه تنها خونهای بود که دود از روی سقفش به آسمون میرفت، در ثانی اون چن تا خونهی اطراف هم دیواراش سفید بودن.
داخل کلبه رسیدن. شهرام اول یه چیزایی گذاشت روی میز چوبی بعد سیامکُ یه وری گذاشت روی میز. سیامک نمیدونست اون چیزهای نرم چیان اما من براتون میگم. اونا روزنامه بودن و سالها بعد تازه سیامک میفهمید روزنامهها چیزای خطرناکی هستن. بعد از نیم ساعت شهرام به کمک الکل، سوزن و قیچی اون ساچمهی لعنتی رو درآورد کمی دوا قرمز روی پنبه ریخت و بالُ با پارچهای بست. سیامک دردُ فراموش کرده بود و با چشمهای از حدقه درآمده به اطراف اتاق نگاه میکرد. به پنجرهی چوبی آبیرنگ که دو تا پردهی سفید از گوشش خیلی قشنگ آویزون بود. البته خدمتتان عرض کنم آبی سیامکها با آبی ما آدمها کمی فرق میکنه. یعنی پنجره آبی آدمها بود و سیامک اونُ به یه رنگ دیگه میدید که زیاد برای ما مهم نیست.
میدونم اعصابتون خورد شده و میگید این دیگه کیه. چقدر حرف میزنه و یه موضوع خیلی ساده رو چقدر میپیچونه. و من برای این حرفتون جواب دارم. موضوع ساده تو دنیا وجود نداره اگه بخوای تو بحر هارمونی و نظم این دنیا بری همه چیز پیچیده میشه. صد البته که من این کارُ نمیکنم و با این نظم کاری ندارم اما شما هم فکر نکنید این موضوع خیلی سادهی. دومن مگه من مارسل پروستم که نثرم حسابی پیچیده باشه. من مجبورم ماجرا رو طوری بنویسم که همه بتونن بخونن. تازه، خیلی از ماجراها هست که من بهشون اشاره کردم و چیزی دربارهشون ننوشتم. شما که یادتون نرفته؟ بله، ماجرای ریکا سگ سعیدُ میگم و ماجرای سرهنگُ. اینا هر کدوم داستانای مفصلیان که به قول منتقدا در دل داستان اصلی جای میگیرن. اگه واقعن به زندگی این سه شخصیت علاقه دارین بایست حتمن ماجرای ریکا و سرهنگُ هم بشنوید حالا از من نشد از یه نفر دیگه. چون اینترنت جای خوبی برای نوشتههای بلند نیست. نوشتههای بلند فقط کتابیشون لذت داره. وای که چقدر حرف زدم ببخشید جدن عذر میخوام.
شهرام دیگه گشنش شده بود. اما یه تک پا رفت پشتبام. راه پشتبام از ایوان خونه بود. نردبام برای بالارفتن هم همونجا بود. بایست از نردبام بالا بره یهتختهی چوبی که بهحساب در ورودی پشتبام بود رو کنار بزنه و وارد پشتبام بشه. این کارا رو کرد و از پشتبام یه کارتن خالی آورد. روی کارتن نوشته بودن سمار عالینسب. وقتی چشم شهرام به نوشتهی روی کارتن افتاد بیاختیار به سعید و ریحان فکر کرد. چی میشه؟ این عشق به کجا ختم میشه؟ من میتونم به بهترین دوستم بگم سعیدِ احمق این همه دختر تو دنیا تو اومدی درست همون کسی رو میخوای که منم عاشقشم؟ نه، فکر نکنم روم بشه، آخه هرچی باشه اون زودتر از من به عشقش اعتراف کرده. چی میشد اگه اول، من به سعید میگفتم عاشق ریحانم؟ میخواستم بگم اما فرصت نشد. ای فرصت ...! ای شانس سگی!
نه، دیگه اجازه نمیدم سماور عالینسب هم به معمای سرهنگ و ریکا اضافه بشه. گناه که نکردید سرنوشت این سه نفر براتون جذاب شده. میدونید، پدر سعید مغازهی لوازم خانگی داشت و یکی از چیزهایی که میفروخت سماور عالینسب بود. همین موضوع ساده شهرامُ به سعید و بعد به ریحان رسوند.
شهرام وقتی از این فکرهای بیانتها خلاصی پیدا کرد کارتن رو از چندجا سوراخ کرد. زیرش کمی روزنامه جاسازی کرد و سیامکُ گذاشت داخل کارتن. با عجله رفت به سمتی و موقعی که اومد یه کاسه برنج و یه کاسه آب دستش بود. هر دو رو گذاشت داخل کارتن و سر کارتنُ بست. سیامک بعد از ساعتها به خواب عمیقی فرو رفت و خوابهای زیادی دید. اما شهرام متوجه شعلههای ضعیف بخاری شد. دیگه هیزمی نمونده بود و بایست کمی هیزم میشکست. وقتی از در کلبه رفت بیرون برف شروع به باریدن کرده بود. روی نردهی چوبی ایوان نشست و به سپیدی برف خیره شد.
حقیقت این داستان هنوز تموم نشده. هنوز شما نمیدونید سرنوشت سعید و شهرام به کجا ختم میشه. ولی باور کنید دیگه خسته شدم. یعنی خسته که چه عرض کنم حوصله ندارم. این ماجرا رو هم مثل خیلی ماجراهای دیگه نیمهکاره ول میکنم. میتونستم کلاس بزارم و بگم بعله داستان مدرن اینطوریه. تو داستان مدرن قرار نیست اتفاق خاصی بیفته این ذهن خوانندهس که اتفاقا رو میسازه. اما من این کلاسُ ندارم اصلن حالا که به اینجا رسید من یه قسمت از سرنوشت سعید و شهرامُ براتون میگم. نه شهرام و نه سعید هیچ کدوم به ریحان نمیرسن. شهرام به خاطر سعید تا آخر لامتا کام حرفی نمیزنه. سعید اما عشقش رو علنی میکنه و چندبار به خواستگاری ریحان میره و ریحان مرغش فقط یه پا داشت نه که نه.
میدونید چرا؟ 5 سال بعد از این ماجرا تو عروسی بنفشه خواهر ریحان چشمهای ریحان و شهرام به هم تلاقی پیدا میکنه. حدود 30 ثانیه این تلاقی طول میکشه و همون 30 ثانیه یک عمر ریحان رو بیچاره میکنه. بعد از 30 ثانیه خاکبرسر شهرام سرش رو میندازه پایین و مثلن خودش رو بیخیال نشون میده، که نبود، هیچوقت نبود. تا آخر مثل داشآکل فقط سوختو چیزی نگفت. ریحان دو سه سال با فکر اون 30 ثانیه زندگی کرد. خیال میکرد هر لحظه امکان داره شهرام با خونوادش بیاد خواستگاری و شهرام هیچوقت نیومد. بعدم دیگه مجبور شد با یه نفر دیگه عروسی کنه.
شوهرش آدم بدی نیست اما خب عشق یه چیز دیگهس. من که راوی شما باشم توصیه میکنم با عشق ازدواج کنید. میدونید، شاید ازدواج با عشق به شکست منجر بشه، شاید بگن با عقل ازدواج کردن بهتره و از این حرفها اما بدونید وقتی با عشق عروسی نکنید همیشه تو زندگیتون یه چیزی کم دارین. انگار گم شدهای دارین و هیچ وقت پیداش نمیکنین.
میدونم این آخر سری منو به موعظهگفتنم متهم میکنید اشکال نداره لااقل حرفامُ که میزنم. شما اصلن قسمت موعظه رو نخونید. من که وحی منزل نیستم فقط تجربیاتم میگم. تازه به دخترا هم توصیه میکنم اگه از کسی خوششون اومد و دیدن طرف بعد از 30 ثانیه سرش انداخت پایین، شما کمکش کنید. بله، چه اشکال داره شما ازش خواستگاری کنید. از یه عمر حسرت خوردن که بهتره.
ج ماعت، من، دیگه، ح وص له، ن دارم* باور میکنید؟ واقعن حوصله ندارم مثل شما که اعصابتون خورده. مگه اینترنت جای داستان بلند. اما، شاید یه روزی زندگی سعید رو تا آخر بنویسم. از سرنوشت سیامک هم غافل نیستم ولی چون شما بیشتر به زندگی سعید و شهرام ابراز علاقه کردید مجبور شدم دیگه از سیامک فاکتور بگیرم. مطمئن باشید اونُ هم مینویسم و میدم به نشر چشمه تا منتشرش کنه. شوخی کردم اگه قرار ِ ناشری چاپش کنه میدم به نشر نی. چشمهایها یه جورایی کلاس میزارن. وقتی پرسیدم ناتوردشت دارین اون دختره که زل زده بود به یه فنجان قهوه خیلی بیحوصله گفت نه. و من شک کردم. نشر نی نه تنها کتاب رو داد کلی هم از کتابای خوب جدید برام تعریف کرد و من هیچکدوم رو نخریدم.
فقط آخر سری چیزی بهتون بگم پدربزرگ خدابیامرز ِ شهرام یه مجموعه از حیوانات خشک شده داشت. وسایل خشککردن حیوانات و حشرات هم همیشه جاش تو خونش مشخص بود. چی فکر میکنید؟ آیا شهرام به قصد خشککردن سیامک رو مداوا میکنه؟ میخواد انتقام عشق نافرجامش رو از سیامک بگیره؟ از این گذشته میدونستید زندگی سعید بعدها میافته به دستانداز؟ تو بدوضعی گرفتار میشه؟ و یه روز... بگذریم. اینا رو نمیدونید و منم فعلن قصد حرف زدن ندارم. بدرود.
******************
* قسمتی از ترانهی فرهاد
