تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

 

جناب آقای شهرام آزموده سردبیر مجله‌ی اجاره‌ای، دستوری، لمپنی، رهنی و الخ تالش

عطف به این‌که مقاله‌ی علمی این‌جانب در شماره‌ی جدید مجله تالش چاپ شده است (در قسمت اس.ام.اس‌های شما) بدین‌وسیله مراتب اعتراض شدید خود را اعلام می‌دارم.

چون این مقاله بیش از حد علمی بوده و امکان سرقت مطالب آن به دست عوامل استکبار جهانی بسیار بالاست لذا این‌جانب از آقای بهزاد روحی مدیرمسوول غایب مجله خواستارم با رعایت مفاد قانون کپی‌رایت یک‌دهنه مغازه‌ی پدری خود را که فعل‌حال در اجاره‌ی احدالناسی نیست را به‌نام بنده نماید. هم‌چنین مبلغ 10‌میلیون دلار بابت چاپ این مقاله به حساب شخصی این‌جانب در بانک قوامین سوییس واریز نمایند.

اضافه می‌کنم از این تاریخ به بعد هر بلایی سر بنده آمد شما  مقصر و پاسخ‌گو می‌باشید؛ چه بسا سرویس‌های جاسوسی آن‌وری‌ها برای ربودن بنده نقشه‌ها کشیده‌اند و هر لحظه امکان سرقت این استاد فرهیخته می‌رود. از این‌رو به صورت قانونی از شما خواستارم تمام بادی‌گاردهایی که صبح تا شب کارشان مواظبت از شماست را مرخص کرده و آن‌ها حداقل یک سال در اختیار بنده قرار گیرند تا هیچ احدی جرات چپ نگاه کردن به این استاد بزرگ را نداشته باشد.

 هم‌چنین حق قانونی خود می دانم که اتومبیل ضد گلوله‌تان به مدت نامعلومی در اختیار بنده قرار گیرد تا از امنیت جانی مناسبی برخوردار گردم.

استاد ابوالفضل بیهقی ثانی

**************

پی‌نوشت- از تاریخ نگارش نامه ماه‌ها می‌گذرد. استاد ابواتلفضل بیهقی ثانی زحمت نامه را کشیده بود ولی با توجه به حوادث پیش آمده و دودلی خودم مدت‌ها کنج فایل‌های رایانه خاک می‌خورد. با دیدن پیام تهدید آمیز yola datam، استاد که خودش را هنوز بیست ساله می‌داند مصر شد تا نامه را منتشر سازم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 13:20  توسط رستم جهانگشا  | 

 

دوربین نیکون حرفه ای اش را به گردن آویخت؛ نشست و زار زار گریست..

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 22:1  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ادب آموختنی است. وقتی بنیاد بی ادبی بنا نهاده می شود به مرور این امر در متن جامعه تسری پیدا می کند. هنجارها شکسته می شوند و این عوامل دست به دست هم می دهند تا با جامعه ای  سخت منحط، چاپلوس، دروغگو، هتاک مواجه باشیم. درست زندگی کردن در چنین جوامعی سخت است، پرورش استعداد سخت است، اصلن زندگی در چنین جوامعی سخت است.  

دولت از بدو ظهور کمر به ساختن چنین جامعه ای بسته است. پخش تصاویر دادگاه چند نفر از فعالان سیاسی رده بالای کشور از تلویزیون ملی چیزی در حد فاجعه است فاجعه آمیزتر لباسی است که بر تن آن ها پوشانده بودند. لباس زندانی های دزد و آدم کش.

 دادگاه جایی است که در آن افراد مورد سوال قرار می گیرند تا اگر مرتکب جرمی شده باشند جرم شان آشکار شود و به سزای اعمال شان برسند. تا قبل از اثبات جرم همه ی افراد بی گناه هستند. پس لباس زندان چه معنایی می دهد؟

و وقتی تصاویر این دادگاه در تمام ساعات روز از تلویزیون پخش می شود دیگر باید به همه چیز به دیده ی شک نگریست. میلیون ها کودک و نوجوان بیننده برنامه بودند. کسانی که هنوز ذهن شان چون سیالی شناور است و به هر قالبی در می آید که طراحی اش کرده اند. می دانید به آینده ی نوجوانانی که آرزوی ریاست شورای شهر را داشتند چه گزندی وارد ساخته اید؟ کودکانی که آرزوی نویسنده شدن در سر می پروراندند، آن هایی که آرزوی سیاست مدار شدن و خدمت به ملت خویش را داشتند... نه این ها را نمی دانید و شاید هم می دانید. چرا، می دانید و این کارها را انجام می دهید و این چنین به ملتی که باید خدمت گزارش باشید .. می کنید. نمی دانم فقط می دانم زندگی در چنین جوامعی بسیار سخت است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 22:12  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ابطحی می گفت شورشی ها با پیام کوتاه، فیس بوک، ای میل، یوتویوپ و غیره همه با هم در ارتباط بودند.

 

فکر کنم این دیگه شوخی می کرد آقای ابطحی 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 20:49  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در کل من به مصاحبه خیلی علاقه دارم. مخصوصن اگر مصاحبه کننده به موضوع احاطه داشته وترس نداشته باشد. در سال های نه چندان دور بهترین مصاحبه ها مربوط به منصور ضابطیان بود. منصور بعدها به سیما آمد. این یکی دو سال اطلاع خاصی از او ندارم. آن روزها وبلاگی هم داشت و فکر کنم هنوز دارد، سر نزده ام.

اما این آسمان ریسمان بافتن ها به بهانه ی گفت و گو با طراح اصلی اتاق ضد زلزله (ماجرای جنجالی علی اکبر م.حرا.بی.ن و اتاق امن)  می باشد. تقریبن دو صفحه ی کامل روزنامه اعتماد ملی چهارشنبه 7 مرداد به این مصاحبه اختصاص داشت. خلاصه ماجرا از این قرار است: فرزاد سلیمی طرحی به نام اتاق امن که در زلزله ها کاربرد دارد ارائه می کند و بعد از مدتی وزیر صنایع (علی اکبر م.حرا.بی.ان) این طرح را به اسم خودش ثبت می کند. محمود احمدی نژاد، موسی مظلوم و علی اکبر م.حرا.بی.ان کتابی با عنوان اتاق امن هم منتشر می سازند و همه جا کنفرانس و سخنرانی و ...

فرزاد سلیمی که متوجه این عمل ناشایست می شود از سال 82 تا این لحظه پی گیر کار می شود و بعد از دونده گی ها و کارشکنی های فراوان سرانجام به حق خود می رسد. قاضی بعد از سال ها  علی اکبر م.حرا.بی.ان را گناهکار تشخیص می دهد و به سود فرزاد سلیمی رای صادر می کند.

در این ماجرا به خوبی می توان چکیده ی آنچه در کشورمان می گذرد را مشاهده کرد. از این نمونه حق کشی ها کم صورت نمی گیرد منتها افراد پیگیری چون سلیمی بسیار کم می باشند. سلیمی نمونه ی بارز نخبه هایی است که با سیاست های استعداد کش آقایان به حاشیه و کنج انزوا رانده می شود. در این میان اسم محمود احمدی نژاد به عنوان یکی از بانیان اتاق امن و نویسنده ی کتاب! جالب است. رابطه او با این طرح را مفصل می توانید در همان مصاحبه بخوانید. بسیار جالب است.

پی نوشت: از روزهایی که سپری می شوند بعدها بسیار یاد خواهد شد. اعتمادملی این روزها فراتر از سطح روزنامه نگاری کشور عمل می کند. اگر نسخه های این روزهای اعتماد ملی را به ارشیومان اضافه کنیم ضرر نکرده ایم. بسیار پر و پیمان هستند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 17:32  توسط رستم جهانگشا  | 

 

منتظر تاکسی بودم که  پژویی نقره ای رنگ از نوع پارسش ترمز زد. چنین ماشینی قبلن مرا به هبچ جا نرسانده بود. از پنجره نگاه کردم پسر همسایه ی سه کوچه آن ورترمان بود. تعارف های معمولی کردیم و سوار شدم. بعد از آن تعارف های اولیه هرچه به مغر لعنتی فشار آوردم حرفی بزنم مغزه قفل کرد که کرد. عجب گیری کردیم. هوا گرم منم به لباسام اتو زدم و شق ورقی باعث تولید گرمای بیشتری می شد. به خودم لعنت فرستادم که دیگه اصلن برای تاکسی منتظر نمی مونم. هرجا خواستم برم با خط 11 کفه ی مرگم می رسونم؛ گور پدر نگاه درو همسایه.

چه کار می کنی احمق یه حرفی بزن دیگه، مردیم از بس عرق کردیم. چی بگم آخه؟ چه کار می کنی؟ شاید خوشش نیاد. خودم وقتی از دانشگاه برگشتم هر کی می گفت چه کار می کنی می خواستم بزنم زیر گوشش!  چه خبر؟ اینُ که تو همون تعارفات اولیه دو سه بار گفتم. هوا چقدر گرم ِ اینم شد آخه حرف، تازه تو همون تعارفات مزخرف اولیه این ُ هم از بدشانسی گفتم. آها، ماشین تون مبارک ِ آخه چه مبارکی بدبخت پدرش چهار سال این ماشین رو داره. عجب ماشنیه؟ این یکی دیگه خیلی خطرناک ِ خدای نکرده تصادفی چیزی می کنه و یک عمر توی شهر کوچک می گن فلانی چشمش سیاهه. عجب گیری کردیم به خدا.

عجب ترافیکیه امروز! ها ها جمله رو پیداکردم و طلسم رو شکستم با سری بالا منتظر ماندم تا اون پسر که سه کوچه بالاتر از خونه ی ما خونه ی پدرش بود و خودشم تا دیروز خیلی بچه بود و این دو سه ماهی که ندیده بودمش یه هوا قد کشیده بود جواب من ُ بده که خوشبختانه داد.

از فرهنگ، فرهنگ ترافیک، احمق بودن پلیس ها، وضعیت بد رانندگی، این که همه ی راننده ها قبلن چوپان بودند و بعد از فروختن گوسفندها صاحب ماشین شدند... این جمله رو که شنیدم جمله ی دوم هم به ذهنم خطور کرد تصمیم گرفتم اگر حرف اون پسر که که سه کوچه بالاتر... تمام بشه سریع بگم آقا پسر! اون ها که همه چوپان بودند فکر کنم پیامبرا بودن نه راننده ها؛ داری اشتباه می کنی. که متاسفانه به آرزویم نرسیدم. ماشین با سرعت 90 به نیسان پاترولی کوبید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 21:46  توسط رستم جهانگشا  | 

 

زمانی تئاتر بازی می کردم. گاهی یک میکروفون کوچک به گوشه ی پیراهنم متصل می شد، گاهی سن خودش میکروفون داشت اما همیشه ی خدا برای شروع کار باید کسی  می گفت: 1، 2، 3 آزمایش می شود.

زمانی مجری بودم! آره مجری بودم حتا چند برنامه برای سیمای گیلان ضبط کردیم. در آن برنامه ها دیگر شور 1، 2، ۳آزمایش می شود درآمد.

باورتان می شود ترانه یا به قول آن روزها سرود هم می خواندم. همیشه ا، 2.. خلاصه تمام اوقات اگر قرار بود روی سن حرفی بزنی بایست اول می گفتی: ا، 2، 3 آزمایش می شود.

این واژه دیگر خیلی توی ذوق می زد و من از دست میکروفون های آن دوره کفری بودم.  می گفتم کی تکنولوژی پیشرفت می کند و ما جزو چند کشور اول صنعتی دنیا می شویم. البته آن موقع ها هم برادران می گفتند ما جزو 4، 5 کشور اول دنیا هستیم. فقط 2، 3 تا کشور استعمارگر از ما جلو هستند که به یاری خدایی که فقط مال ماست تا چند سال بعد همه ی آن ها خود به خود نابود می شوند. بعد از گذشت سال ها  از آن کشورها چیزی باقی نمانده اما من دیگر به اصلاح میکروفون ها هم امیدی ندارم. این تکنولوژی اصلاح پذیر نیست که نیست. کنسرت استاد شجریان صدا خراب، سینماهای درجه 1 مثلن، صدا خراب، اصلن در تمام برنامه ها اول باید بگوییم 1، 2، 3 آزمایش می شود موقع سوار شدن به هوا... اصلن بی خیال. زیاد سرتان را به درد نمی آورم چون این پست فقط یک پست آزمایشی است. خواستم آرشیو ماهانه بلاگفا را آزمایش کنم. آخر وارد مرداد شده ایم و هم چنان..

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 22:20  توسط رستم جهانگشا  |