تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم


در حیاطی سیمانی به طرف شرق می‌روی. سه پله را رد می‌کنی تا وارد ساختمان شوی. روبرویت یک راهروی دراز است. سمت راست، اتاقک شیشه‌ای نگهبانی قرار دارد.

 سمت چپ، راهروی کوچک‌تر و تاریک‌تری دیده می‌شود که به راهرویی موازی راهروی اول ختم می‌گردد. راه پله طبقه بالا در این راهرو قرار دارد و با 30 پله و یک پاگرد به طبقه دوم می‌رسد. با این طبقه و راهرو کاری نداریم.

ماجرا در راهروی اول که درهای زیادی دو طرفش دارد اتفاق افتاد. این درها بیشتر نیمه‌باز بودند و کسی داخل‌شان دیده نمی‌شد. از جایی شروع می‌کنیم که صدای ضربه‌های متوالی چکش در راهرو پیچیده است. بعد زمان را به اختیار بالا و پایین می‌کنیم و ماجرا را در حد بضاعت شرح می‌دهیم. با این توضیح اضافه که درهای دو طرف راهرو شیشه‌های بزرگی دارند. از داخل راهرو که من فکر می‌کنم فضای دلگیری است می‌شود بیرون را تماشا کرد. ورودی را که شرح دادم یک حیاط سیمانی است. سمت دیگر فرق می‌کند. یک فضای سبز دیده می‌شود به‌اضافه‌ی چند اتومبیل که آن‌جا پارک هستند. آسمان هم که نگو، ابرهای آخر شهریور کل فضا را پوشانده‌اند. این قصه را اگر دنبال کنید خوب است. ماجرا دارد. واقعی است. و...:  

 

ساعات باید سپری شود تا شخصی که مرد لاغراندام با او کار دارد به اتاقش بیاید. او روی صندلی آبی رنگ وسط راهرو نشسته است. به این انتظارها عادت دارد. از صبح چند ماشین عوض کرده و حالا کمرش درد می‌کند. طفلک از سر ناچاری به لامپ‌های مهتابی سقف که موازی هم قرار گرفته‌اند خیره شده. لامپ‌ها یک در میان خراب هستند و گوشه‌شان سیاه شده است. گاه کسانی با صدای پاهای متفاوت در راهرو قدم می‌زنند. داخل اتاق‌ها سرک می‌کشند. معمولن تا انتهای راهرو رفته باز می‌گردند. درصدی، شما بگیرید سی‌درصد (تمام مدارک هم موجود است)، با این مرد لاغر اندام احوالپرسی می‌کنند. اما همه به اتفاق با مرد دیگری که روی سه‌پله‌ی انتهای راهرو نشسته برای ثانیه‌ای هم شده حرف می‌زنند.

این مرد سیگار می‌کشد. پک‌های عمیق به سیگار می‌زند و مسیر دود را تا انتها تعقیب می‌کند. پیراهن آستین کوتاه بنفش رنگی پوشیده که فکر نکنم از مارک شناخته شده‌ای باشد. اما تمیز و شیک است. شلوارش هم مخمل سیاه و ریزبافت است. بی‌گمان آدم خوش سلیقه‌ای است.   

به داخل راهرو برگردیم. پسرک کوتاه قد و فرزی با یک بسته نان لواش آن‌جا دیده می‌شود. او به یکی از اتاق‌ها می‌رود و بدون نان برمی‌گردد. می‌شود حدس زد ضربه‌های متوالی چکش کار او بوده است. چون حالا دیگر صدایی به گوش نمی‌رسد. مرد سیگاری با اشاره فرا می‌خواندش. چیزهایی از او می‌پرسد بعد پسرک به سمت دیگر راهرو  می‌رود. مرد سیگار دیگری روشن می‌کند و با همان سبک و سیاق گذشته می‌کشد.

نسیمی طولانی از راهرو گذر می‌کند و باعث می‌شود مرد لاغر اندام چشم‌هایش را ببندد.

 روی ایوان درازی نشسته‌اند. از آن خانه‌های قدیمی تالش است. پسرک 13 ساله و اخمویی روی سکوی پنجره‌ی باز و کم ارتفاع دیده می‌شود. با دست‌هایی زیر چانه و خیره به حیاط بزرگ روبرویش. همه در حال صحبت و خنده هستند. دخترکی از میانه‌ی جمعیت زیر چشمی پسر را دید می‌زند. در این زمان پیر مردی با صورت اصلاح کرده و کت و شلواری به رنگ آبی سیر از پله‌ها بالا می‌آید. جمعیت بلند می‌شوند. عده‌ای به طرفش می‌روند. او با دو زن دست می‌دهد. بعد با پسرک که حالا نزدیک پیرمرد  است روبوسی می‌کند. کمی حرف می‌زند بعد به سمت دیگر ایوان می‌رود. در انتهای ایوان از پله‌ای 5 ردیفه و چوبی بالا رفته در چوبی آبی رنگی را باز می‌کند و می‌بندد.

وقتی در بسته می‌شود دوباره سرو صدا در ایوان می‌پیچد. پانزده دقیقه‌ی بعد پیرمرد برمی‌گردد و دسته‌ای اسکناس دو دستی به سمت پسر دراز می‌کند. سر پایین پول‌ها را می‌گیرد. دست می‌زنند. پسر با  عده‌ای روبوسی می‌کند. دخترک هم‌چنان زیر چشمی او را می‌پاید.

صدای مهیبی به گوش می‌رسد. مرد لاغراندام هراسان اطراف را می‌نگرد. انگار شیشه‌ای شکسته است. صدای باران می‌آید و از مرد سیگاری هیچ اثری نیست. به طرف در انتهای راهرو می‌رود. شیشه در خرد شده است. 8 ته سیگار به شکلی نامنظم در محدوده‌ای یک متر مربعی پراکنده شده‌اند. از یکی هنوز دود بلند می‌شود. دود لابه‌لای نم‌نم باران کمی بالا می‌رود و تمام می‌شود. روی خرده شیشه‌ها قطرات خون می‌درخشند و به صورت دنباله داری روی چمن تکرار می‌گردند. با چشم تعقیب‌شان می‌کند. رونیز سفید رنگی مانع دیدن امتدادشان است. تازه، باران ریز زود خون‌ها را می‌شوید. بوی خاک و چمن در هوا پراکنده است.

 چشم‌هایش را روی انتهای خون‌ها زوم می‌کند و از پشت رونیز چشمش به مرد سیگاری می‌افتد. مرد با بیلی در دست یکراست به طرفش می‌آید. نزدیک‌تر می‌شود. خون روی دسته‌ی بیل را پوشانده و به پایین چکه می‌کند. مرد لاغر اندام وارد راهرو می‌شود و کمی با عجله به وسط راهرو می‌رود. سیگاری وارد ساختمان می‌شود و با بیلی که در دست دارد ضربه های محکمی به اولین در سمت چپ می‌زند.

بیا بیرون مرتیکه دیوث، بیا بیرون دزد بی‌شرف، پدر سگ بیا بیرون.

 ضربه‌های بیل لایه اول چوب را از بین می‌برد و در ترک می‌خورد.

در راهرو غیر از مرد لاغراندام کسی نیست. سیگاری همینطور داد می‌زند و از دستش خون به شدت می‌چکد. صورتش به رنگ خون شده و ابروهایش به منتهاعلیه پیشانی رسیده‌اند. لایه دوم در از بین می‌رود.

مرد کوتاه قد پهنی که ریش روی صورتش را پوشانده از راه پله‌ای که شرحش رفت پایین آمده، مشغول صحبت با مرد لاغر اندام می‌شود.

 چرا این‌طوری می‌کنه؟ مهندس که الان نیست. آقا، آقا، مهندس تو اتاق نیست آخر وقت می‌آید.

 خفه شو بدبخت. تو برو برای اربابت کارت بزن. و ضربه شدیدی به در می‌زند که لایه سوم در را هم سوراخ می‌کند. سر فلزی بیل کاملا کج شده و بیشتر از آن نمی‌تواند ضربه‌های کاری به در بزند. با دسته بیل به طور عمودی و با دو دست به  در ضربه می‌زند و یک دور بیل را می‌چرخاند تا شاید سوراخ بزرگ‌تر شود. پسرک فرز سینی به دست از طبقه بالا پایین می‌آید. سرو صدا را شنیده است. به آن دو نفر نزدیک می‌شود .چی شده؟

نمی دانم.

مهندسِ که. آخه چرا؟

 نمی‌دانم. دیوانه شده.

 از مهندس بعیده اون که همیشه آروم بود. در حال صحبت با خودش به طرف مرد سیگاری می‌رود. مهندس، مهندس،

دربان ریشی به طرف اتاقک شیشه‌ای نگهبانی می‌رود و 3 شماره می‌گیرد. بعد از مکثی مشغول صحبت می‌شود.

پسرک فرز جلوتر می‌رود سینی را با دست چپ گرفته است. با دست دیگر به طرف مرد سیگاری اشاره می‌کند. مهندس، مهندس گفتم به شما که مهندس خجسته رفته پورسینا. آخه..

مرد سیگاری سرش را به طرف او می‌چرخاند: دژپور جلو نیا تو یکی دیگه جلو نیا بیایی حتمن می‌زنمت.

مهندس بی‌خیال شو وا...

 برگرد عقب. برو گم شو.

 پسرک فرز همان‌جا به دیوار تکیه می‌زند: ال.. اکبر امروز چرا این‌طوری شده. اینم از پنجشنبه ما. اینم از زندگی ما. نمی‌دونم  صبح کی جلوم دراومد.

 از در غربی عده‌ای با عجله وارد می‌شوند و بیشتر به طرف انتهای راهرو حرکت می‌کنند. پسرک به طرف آن‌ها می‌چرخد: چی شد؟ مردی که کت و شلوار قهوه‌ای به تن دارد و سبیلش سفید است با بغض می‌گوید: تمام کرد. مرد. خانم محرری مرد. پسرک پاهایش سست می‌شود. می‌نشیند. با سینی آرام به سرش می‌زند و زار زار می‌گرید. هر کس به سمتی می‌رود. از دست مرد سیگاری هم‌چنان خون می‌چکد.



+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 21:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

تقدیم به دکتر فرزاد بختیاری مرکیه، با عشق


انتقام

دودل شدم. پیاده شوم یا نه. عهد کرده بودم روزی تلافی کنم. استارت زد و راه افتادیم. از دست خودم اعصابم خرد بود. این دست آن دست کرده بودم. باید حسابی حالش را می‌گرفتم. او قبلن چنین کاری کرده بود. از آینه‌ی جلو زل زدم داخل مردمک چشم‌هایش. می‌خواستم مرا ببیند و یادم بیاورد. تازه متوجه صورت پرچین و چروکش شده بودم. موهایش قهوه‌ای و زرد بود. لاغر اندام که علاوه بر چین و چروک ،جوش‌های زیادی هم روی صورت داشت. نشان‌ها خبر از یک بیماری پوستی می‌داد که این مرد شاید سی و پنج ساله گرفتارش بود...


                 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 16:9  توسط رستم جهانگشا  | 

 

تقدیم به محمود

پنج روز گذشته حسابی برف باریده. سعید تفنگ بادی چهارونیم چینی‌ش رو برداشته و اومده شکار. مدرسه‌شون 5 روزه تعطیل و حالا سعید یک کاپشن با 4 جیب بیرونی و سه جیب داخلی به تن کرده و زیرش یه پیراهن کاموای رنگ روشن که روش به رنگ سبز طرح‌هایی کشیدن. شلوارش هم شلوار ِ جین ِِ ، مارک اُمل که عید همین امسال خریده.

مجبورم کمی از خصوصیات سعید رو براتون بگم. می‌دونید چیه حوصله ندارم 5 صفحه بیام و حرف بزنم و تازه شما متوجه بشید سعید از تنهایی می‌ترسه. رک و راست اعتراف می‌کنم سعید از تنهایی می‌ترسه. امروزم قرار نبود تنها بیاد بیرون و این‌همه از خونه شون فاصله بگیره. رفیقش سعید ُ قال گذاشت و اون پیش خودش گفت یه چرخ کوچیک می‌زنم و برمی‌گردم. سرش گرم شکار شد و خودش هم ندونست چه طور تا این‌جا اومد.

تا این‌جای کار که 5 ساعتی از شروع شکار سعید می‌گذره 3 تا سیامک و دو تا گنجشک زده. شکارچی بدی نیست. تازه به گنجشک‌ها زیاد شلیک نمی‌کنه. مادرش گفته این حیوونی‌ها گناه دارن درضمن گوشت آن‌چنانی هم که ندارن. اگه به این دوتا گنجشک شلیک کرد به‌خاطر چاق و چله بودنشون بود. 3 سال بعد که سعید شکارُ برای همیشه کنار می‌ذاره به خاطر همین گنجشک‌های کوچک بود. خودشم خبر نداره. تابستون همین سالی که می‌یاد از پله‌های خونه‌شون سر می‌خوره و دستش از آرنج می‌شکنه. تابستون براش حروم می‌شه. تازه، یک سال از این ماجرا نمی‌گذره که این‌بار تو عروسی نوری از دوچرخه‌ش می‌افته و باز دستش از همون نقطه می‌شکنه و تابستون دیگه‌ای براش زهر مار می‌شه. می‌خوابه تو خونه و حرف‌های زنا تو مغزش فرو می‌ره که می‌گن این آه پرنده‌ها بود که تو رو به این روز انداخت و دو سال از یک نقطه دستت شکست.

 این‌قدر می‌گن و می‌گن تا این‌که سعیدم باور می‌کنه و شکارُ برای همیشه می‌ذاره کنار. البته بین خودمون باشه این توبه 5 سالی دووم میاره و بعد از 5 سال سعید دوباره شکار از سر می‌گیره. حالا دیگه بزرگ شده و با حرفه‌ای‌ها شبای زمستان می‌رن شکار. شکار خرگوش، قوچ، غاز. یه راز دیگه از زندگیه سعید اینه که تو جوونی هم از تاریکی و تنهایی می‌ترسه.

بگذریم، الان قهرمان داستان ما با کمی ارفاق فقط 13 سال داره. تفنگ انداخته روی دوشش و یواش یواش می‌خواد برگرد ِ. ساعت 2 بعد از ظهره و 2 ساعتی از وقت نهار می‌گذره. تازه کلی هم راه داره. تو فکر برگشته که می‌بینه روی سیم برق سیامک قشنگی نشسته. سریع تفنگ رو از روی دوشش بر می‌‌داره و به طرف سیامک نشانه می‌گیره.

سیامک ما برای لحظه‌ای چشمش می‌افته به یه ابر کوچولوی تنها و هوس می‌کنه او ابر از نزدیک ببینه، بالش وا می‌کنه برای پرواز. بال زدن همانا و تیر خوردن همانا. تیر به بال سمت چپش می‌خوره کمی تعادلش به هم می‌خوره ولی پرواز می‌کنه و به طرف جنگلی که سمت راست جاده هست می‌ره.

سعید وقتی تلوتلو خوردن سیامک رو می‌بینه شک نمی‌کنه که پرنده می‌افته اما دنبالش رو نمی‌گیره اولن وقت نداره دومن پرنده به طرف جنگل رفته و سعید تنهایی از جنگل می‌ترسه. کمی به پرواز پرنده نگاه می‌کنه و بعد برمی‌گرده.

 کار ما با سعید دیگه تموم شد. فقط یه نکته‌ی دیگه از زندگی سعید بگم. تا همین سال گذشته سعید یه سگ داشت به اسم ریکا. هر جا می‌رفت ریکا رو هم با خودش می‌برد. خیلی بهش علاقه داشت. این ُ که گفتم پس به موضوع دیگه‌ای هم اشاره کنم. سعید حدود 18 ماه ِ تفنگ‌دار شده. قبل از تفنگ با سنگ انداز می‌افتاد به جون پرنده‌ها. انصافن هم هدف‌گیری‌ش خوب بود. دو- سه سالی با سنگ‌اندازها سر کرد بعد به سرش زد تفنگ بخره و این‌ تو خونه گفت. مخالفت و مخالفت. سعید هم از رو برو نبود. پدرش گفت اگه قبول بشی می‌خرم. قبول شد هر چند نمرات خوبی نداشت، هر چند توی درس خواندن به هیچ‌جا نمی‌رسه و بعدها دیپلم رو هم به زور می‌گیره ولی پدر براش تفنگ رو می‌خره از کجا؟ از تهران. پدرش مغازه داشت و تو یکی از سفراش به تهران که برای خرید رفته بود یک تفنگ چهار و نیم چینی می‌خره. خود ِ سعید دیانای آلمانی می‌خواست اما پدرش با این جمله که این چینی‌های جدید دست‌کمی از آلمانی ندارند کمی سعید رو آرام می‌کنه. 

  حالا ماجرای شهرام رو براتون تعریف می‌کنم. شهرام 13 سال داره. درست مثل سعید. شما که غریبه نیستید اصلن شهرام و سعید با هم پسرخاله هستند. از قضای روزگار هردو عاشق. فکر نکنید این عاشق رو برای این آوردم که کشش داستان رو زیاد کنم. می‌دونید، از وقتی دُز ماجرای عشقی یوسف و زلیخا تو سریال فرج‌خان سلحشور پررنگ شد ملت همه عاشق این سریال شدند. تازه نمی‌دونم ما که این همه به عشق‌و عاشقی علاقه داریم پس چرا آمار طلاق تو مملکت ما تا این حد بالاست. من این‌ها رو می‌دونم ولی این واقعیت رو حتمن بایست بگم جزو ارکان این قصه‌ست. درضمن قاطی نکنید من راوی دانای کل نیستم. یک چیزی به ذهنم رسید گفتم. زیاد هم جدی نبود.

داشتم می‌گفتم هر دو عاشق هستند و ازبد روزگار هر دو عاشق یک نفر. شهرام تازه 10 روز پیش ماجرای عاشق شدن سعید رو فهمیده اونم چه فهمیدنی. سعید اولین بار پیش شهرام اعتراف کرده عاشق ریحانم و شهرام به احترام دوستی چندین ساله نتونسته بگه لامصب منم آخه عاشق ریحانم. از اون روز به بعد شهرام کم حرف و گوشه‌گیر شده. بعد از ظهر چهارشنبه هفته‌ی پیش بارو بندیلش رو جمع کرده و اومده به کلبه‌ی قدیمی پدربزرگ خدابیامرزش. تو خونه شون گفته به هیش کی نگید من اومدم این جا.

۷۰۰ متر دورتر از جایی که سعید تیری به طرف سیامک شلیک کرد شهرام دستش ُ داخل جیب کاپشن سرمه‌ای رنگش گذاشته و آرام آرام به طرف کلبه حرکت می‌کنه. می‌دانید، حادثه در زندگی نقش اول ُ ایفا می‌کنه. اگر اون سیامک از دست سعید فرار نمی‌کرد چی می‌شد؟

 اصلن چرا پدر سعید براش تفنگ دیانا نخرید؟ مگر به نیت دیانا نرفته بود؟ صددرصد به نیت دیانا رفته بود ولی چی شد؟ خب معلوم ِ اون مغازه‌ تو ناصرخسرو که تفنگای آلمانی داشت صاحبش اون‌روز نیومد مغازه. چرا؟ هیچ، پسرش قرار بود بره خدمت سربازی و زن ِ آقا مجبورش کرد پسرش رو تا ترمینال جنوب همراهی کنه. وقتی پسره رفت نوبت دلتنگی زنش رسید و مجبور شد اون ُ‌ هم ببره فرحزاد تا کمی حالش جا بیاد. بعد دیگه هوا تاریک شد و مغازه نرفت. تو عرض ۱۰ سال اولین بار بود هاشم آقا مغازه‌ش رو تو یه روز غیر تعطیل باز نمی‌کرد. و از بد حادثه اونم نصیب حاجی مجید بابای سعید شد.

حالا این اتفاقات اگه نمی‌افتاد چه‌بسا سعید وسوسه می‌شد و  ۵۰۰ متری هم به راهش ادامه می‌داد تا یه پرنده‌ی دیگه پیدا کنه و بعد؟ خب صددرصد شهرام رو می‌دید. شهرام از دیدن سعید چندان خوشحال نمی‌شد ولی ناچار سعید رو به خونه دعوت می‌کرد. نهار درست می‌کردند وبعد از نهار و هنگام نوشیدن چای شاید شهرام ماجرای عشق‌ش به ریحان رو برای سعید تعریف می‌کرد. و بعد با هم گلاویز می‌شدند و شاید یکی‌شون کشته می‌شد. چه معلوم؟ شایدم در ادامه چنین اتفاقی بیفته هیچ چیز بعید نیست.

این را داشته باشید تا به وضعیت سیامک هم سروسامانی بدم. سعید حتا وقت نکرد با چشم پرواز سیامک رو تعقیب کنه و به طرف خانه شان برگشت. سیامک دویست متری پرواز کرد و بعد دیگه نتونست. ارتفاع کم کرد و کمی با شدت به برف روی زمین خورد. همین برخورد حفره‌ی برفی کوچکی درست کرد. دیواره‌های حفره خب اصول مهندسی درشان اعمال نشده بود و شیب لازم را نداشتند، ناچار شروع کردند به ریزش روی سیامک قصه‌ی ما. سیامک که قبلن یک‌بار تجربه‌ی افتادن داخل گودال کوچکی را داشت سعی کرد هر طور شده خودش رو از اون مخمصه نجات بده. حالا حتمن می‌پرسید کی چنین تجربه‌ای رو از سر گذرونده بود؟ درسته؟ قصه‌ش یه کم قدیمیه مربوط به دوران کودکی سیامک می‌شه که داشت پرواز یاد می‌گرفت. اواخر اردی‌بهشت بود و سیامک از روی درخت بلوط بزرگی قصد پریدن کرد. پرید کمی بال زد ولی از بالا رفتن خبری نبود در عوض به‌طرف پایین رفت و افتاد توی یه گودال تقریبن بزرگ که گرازی چند هفته‌ی پیش کنده بود. گودال دو سه برابر قد سیامک ارتفاع داشت و اون با ذهن خامش هیچ تصور بیرون رفتن از اون‌جا رو نمی‌کرد ولی بالاخره بیرون رفت. چون مادرش اومد و با هزار زحمت -البته خود ِ سیامک کوچولو هم خیلی تلاش کرد- اون آورد بیرون.

القصه، یک‌بار، دو بار، سه بار پرش کرد و بالاخره موفق شد از گودال برفی بیرون بیاد. خون از بالش می‌چکید و روی برف سفید خودنمایی می‌کرد قدرت پرواز هم نداشت. سردش بود و نمی‌دونست باید چه کار کنه. در این حیص‌وبیص از دور کسی رو دید که آرام‌آرام حرکت می‌کرد. اون کی بود؟ سیامک که به‌خاطر زخمی شدن فکرش درست‌و حسابی کار نمی‌کرد؛ متوجه تفاوت رنگ کاپشن دو عابر نشد، ترسید؛ حتمن همان شکارچی است. می‌آد با دست راست سرم رو می‌گیره و با فشار می‌کشه کمی خون می‌یاد و سر از بدنم جدا می‌شه. این فکر اون بیشتر ترسوند و با باقیمانده توانی که داشت خود راو به‌طرف حفره کشید و ودرونش غلطید.

 فکر می‌کنید کار عاقلانه‌ای کرد؟

من که می‌گم بهتر از هیچی بود. لااقل تو اون دنیا که برای زیبایی بهشت حسابی به سیامک‌ها احتیاج دارن پشیمون نمی‌شه که وای چه حماقتی کردم. اگه بیشتر می‌موندم، بیشتر می‌خوندم و روی شکوفه‌های گیلاس بیشتر خودنمایی می‌کردم حالا وضعم خیلی بهتر بود. تازه، دنیا مگه زیبایی کم داشت. می‌تونستم هر سال چن تا بچه داشته باشم. و چه بسا نذارم نسل سیامک‌ها منقرض بشه.

بله، از نظر من، سیامک کار خیلی خوبی کرد. رفت داخل حفره و منتظر دست تقدیر شد. دست تقدیر اومد و روی چشم‌های شهرام خونه کرد. شهرام که حسابی ناراحت بود و یک‌جورهایی از افسردگی رنج می‌برد شاید به مردن هم فکر می‌کرد و به خون. از دور چشمش به قرمزی تندی افتاد که روی سفیدی برف حسابی توی ذوق می‌زد. چه بود؟ گل سرخ بود؟ نه. این فصل که گل سرخ پیدا نمیشه. پس چیه؟ برای رسیدن به جواب سوال راهی شد.

بهتره بدونید ترس ِ عادی برای شهرام هیچ مفهومی نداره. ترس از تنهایی، ترس از جنگل و این قبیل ترس‌ها. تازه این روزها هم که افسرده بود دیگه هیچ چیزی براش مهم نبود، چه برسه به ترس. یه مورد دیگه اینه که، شهرام بر خلاف سعید درساش خیلی خوب. حتا بیشتر وقت‌ها شاگرد اول می‌شد ولی تو زندگیش هیچ‌وقت شکارچی نبود. اولین دلیلش این ِ که هیچ وقت نشانه‌گیری‌ش خوب نبود. اوایل خیلی تلاش کرد تا بتونه با سنگ‌انداز چیزی بزنه؛ نتونست و بعد بی‌خیال شد.

خلاصه، شهرام تند تند برف‌ها را که تا زانوش می‌رسید می‌کوبید و به طرف اون قرمزی مرموز می‌رفت. برف‌کوبی خسته‌ش می‌کرد. این قسمت خارج از جاده که پاکوب نداشت عبورش سخت بود ولی بالاخره رسید. خون بود، تو مساحت تقریبن کوچکی خون ریخته بود. خون ِ چیست؟ شما که می‌دونید خون همون خونِ سیامک‌ ِ اما شهرام نمی‌دونست. با دیدن خون یاد دو نفر افتاد سرهنگ و عشقش ریحان. حالا چرا با دیدن خون یاد عشقش افتاد زیاد مهم نیست. البته من می‌دونم چرا. باشه برای شما هم می‌گم. شهرام گاه‌گاهی کتاب رمان می‌خوند. تازه‌گی‌ها گوژپشت نتردام رو تموم کرده بود و قبل از اون مردی که می‌خندد رو. تو این کتاب‌ها عاشق‌ها در راه معشوق کشته می‌شدند مثلن همون غولِ بدبخت نتردام که در راه دختر ِ خودشُ کشت. اینُ که دیگه نمی‌شه زیاد توضیخ داد خودتون باید کتابش رو گیر بیارید و بخونید.

خیره شد به خون و بی اختیار شروع کرد با انگشتش دور خون رو خراش دادن و شکل یه قلبُ کشیدن. فکر می‌کرد این خون از قلب خودش چکیده. واقعن اون طوری می‌دید. دست‌هاش یواش‌یواش کرخت می‌شد اما عین خیالش نبود. پاهاش رو گذاشته بود دو طرف اون لکه‌ی خون و برف‌ها رو خراش می‌داد. قلب که تموم شد فکر کرد خب یه گل سرخ هم بکشم. به نشانه‌ی ریحان. ساقه‌ی گل رو در امتداد یک خط خونی کشید و به خود گل رسید. اولین گل‌برگ، دومین، سومین و تازه در ششمین گلبرگ متوجه اون حفره‌ی کوچولو شد.

موش؟ مگه موش از برف بیرون میاد؟ با کنجکاوی هرچه تمام سرش رو به حفره نزدیک کرد و سیامک رو دید. طفلک مثل بید می‌لرزید. آه، پس خون این پرنده‌ی کوچک است. دست کرخت شده‌اش را از بالا داخل کاپشن انداخت از یقه‌ی پیراهن پشمی یقه هفت، پیراهن چهارخانه‌ی یقه‌دار و زیرپیراهن سفید و بدون آستینش عبور داد و به قلبش رسید.

قلب کار ِ یکنواخت و خسته کننده‌ی خودش رو می‌کرد. شهرام تو اون لحظه که منتظر بود دستهاش کمی گرم بشه، فهمید چرا هر وقت اسم عشق میاد نقاشا قلب‌ می‌کشن. مگه از قلب فداکارترم چیزی تو دنیا وجود داره. یه عمر تالاپ، تولوپ، تالاپ، تولوپ. بی‌وقفه.

حالا من یه مطلبی به عرض‌تون برسونم، عاشقی دوران نوجوانی چیز بدی نیست.  مثلن اگه شهرام عاشق نمی‌شد فکر می‌کنید اصلن به قلب فکر می‌کرد؟ به این فکر می‌کرد که قلب چقدر داره خدمت می‌کنه؟ من که مطمئنم هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد تازه کسی هم پیدا نمی‌شد بهش این حرف‌ها رو بزنه. اما از این به بعد شهرام تصمیم می‌گیره داستان قلب رو برای خیلی‌ها تعریف ‌کنه. واقعن هم تعریف کرد، چند سال بعد که ازدواج کرده بود این‌ موضوعُ برای بچه‌هاش گفت. لابد می‌پرسید با ریحان ازدواج کرد یا نه؟ من جواب این سوالُ می‌دونم اما به‌خاطر کشش قصه اجازه بدید فعلن حرفی نزنیم و بپردازیم به سیامک لرزان.  

دست شهرام که گرم شد اون‌ از زیر ِ سه‌تا پراهنش درآورد و به طرف سیامک دراز کرد. سیامک چشم‌هاش بست. یاد اولین بهار زندگی‌ش افتاد. سه تا خواهر بودن و خانه‌شان روی درخت بلوط خیلی قشنگی بود.

حتمن می‌گید مگه کارتون فوتبالیست‌‌ها‌ی که ظرف چند ثانیه آدم این همه فکر کنه؟ ببینید اولن سیامک‌ها آدم نیستند و خیلی سریع‌تر از آدم‌ها فکر می‌کنن. دومن تازه خود آدمش‌م گاهی تو عرض چند ثانیه کلی خاطره یادش می‌یاد. باور کنید راست می‌گم. برای خودم چند بار پیش اومده که این‌جا فرصت گفتنش نیست. برای شما پیش نیومده؟

به خواهراش فکر کرد. یکی‌شون تو همون هفته‌های اول شکار شغال شد. اولین بارون زندگی‌شون می‌بارید و مادر از خیلی‌وقت پیش دنبال غذای بچه‌ها رفته بود. هوا داشت تاریک می‌شد. شغال‌ها شروع کرده بودن به زوزه کشیدن ِ دسته‌جمعی. نه‌این‌که صف‌ بمونن و زوزه بکشن، نه. هر کدوم از سمتی زوزه می‌کشید ولی زوزه‌ها هماهنگ بودن. آدمایی که دو کیلومتر پایین‌تر خونه داشتن فکر می‌کردن شغال‌ها همه یه‌جا وایستادنُ آواز می‌خونن و این طور نبود. مادرش بعدها بهش گفته بود آدم‌ها فکر می‌کنن همه‌ چیزُ می‌دونن. اونا حتا نمی‌دونن شغال‌ها تو یه صف زوزه نمی‌کشن و هر کدوم از یه گوشه داره داد می‌زنه.

تو اون روز بارونی خواهر سیامک خیلی از صدای زوزه دو تا شغالی که اومده بودن زیر درخت بلوط اتراق کرده بودن خوشش اومد. سرش رو از لونه برگردوند تا ببینه این حیوونای به این خوش‌صدایی کی‌ان. کوچک بود، قدش نرسید پایین ُ ببینه، ناچار کمی بیشتر خم شد و این آخرین دیدارشون بود. از اون بالا افتاد پایین و دیگه هیچ وقت نیومد بالا. سیامک که ندید شغال‌ها خواهرش رو خورده باشن اما اون دوتا برای لحظه‌هایی زوزه نکشیدن.

خواهر دیگه‌ش هنوز هست. کنار دریاچه‌ای دو سه کیلومتر اون ورتر لونه داره. البته خود سیامک از محل زندگی‌ش اطلاع دقیقی نداره اما من می‌دونم. بارها اون‌جا دیدمش. تازه، اون خواهرش لونه‌ش رو بالای درخت نساخته در عوض وسط خارهای تمشک لونه داره. شاید می‌ترسه بچه‌هاش از بلندی بیفتن پایین. آره، حتمن همین طور ِ.

سیامک حتا به نورهایی که شب‌ها از دور سوسو می‌زدند و بعد از مدتی بیشترشون خاموش می‌شدن فکر کرد. مادرش گفته بود هیچ‌وقت به اون نورها نزدیک نشین و سیامک تا این لحظه هیچ‌وقت نزدیک نشده بود. غافل از این‌که یه روزی می‌ره داخل منبع اون نورها.

سیامک این‌همه فکر کرد و تو این مدت دست شهرام فقط سر سیامک رو که چشم‌هاش هنوز بسته بود نوازش کرد. یکی دو‌بار خیلی آروم به سر سیامک دست کشید. بعد دستش رو سراند روی بالش. قلبش تالاپ تولوپ و با تندی می‌زد. حیوونکی هنوز داشت می‌لرزید. من‌و متهم نکنید دارم برای سیامک دل می‌سوزونم. نگید قواعد نوشتن مدرن رو بلد نیستی و از این حرف‌ها. ببینید من بارها این قواعد رو خوندم. ولی هرچی باشه آخه منم آدمم. واقعن دلم برای این سیامک می‌سوزه. شما جاش بودید خوب بود؟ اون‌وقت انتظار داشتید من حتا دلم هم براتون نسوزه؟ دلم می‌سوزه حسابی هم می‌سوزه. حالا بگذریم.

یکی، ‌دوبار خیلی آروم روی سیامک دست کشید. دست‌های گرم و نوازش‌های آرومش کمی دلهره‌ی سیامکُ کم کرد. یواش‌یواش ضربان قلبش عادی می‌شد. این‌جا که رسید شهرام با احتیاط سیامکُ دو دستی برداشت و به راه افتاد. از جا پاهای چند دقیقه قبلش حرکت می‌کرد و سیامکُ مثل یه شیء شکستنی جلوی سینه‌ش گرفته بود. به جاده رسید و به طرف کلبه راه افتاد. اتفاق خاصی توی جاده نیفتاد فقط وسط‌های راه زیپ کاپشن‌رو نیمه‌باز کرد، دستش و سیامک رو گذاشت داخل لایه‌ی داخلی و گرم کاپشن.

 سر سیامک بیرون بود و خیره به جاده‌ای که مدام بالا و پایین می‌رفت. از دور خونه‌ای دید که سقف سفالی داشت انگار سفال‌ها تو هوا چیده شده بودن. چرا؟ معلوم ِ چون دیوارهای خونه به رنگ برف بودن. حتمن می‌گید چرا از بین اون همه خونه فقط نظر سیامک به‌طرف یه خونه جلب شد؟ چراش مشخص ِ. آخه اون خونه تنها خونه‌ای بود که دود از روی سقفش به آسمون می‌رفت، در ثانی اون چن تا خونه‌ی اطراف هم دیواراش سفید بودن. 

 داخل کلبه رسیدن. شهرام اول یه چیزایی گذاشت روی میز چوبی بعد سیامکُ یه وری گذاشت روی میز. سیامک نمی‌دونست اون چیزهای نرم چی‌ان اما من براتون می‌گم. اونا روزنامه بودن و سال‌ها بعد تازه سیامک می‌فهمید روزنامه‌ها چیزای خطرناکی هستن. بعد از نیم ساعت شهرام به کمک الکل، سوزن و قیچی اون ساچمه‌ی لعنتی رو درآورد کمی دوا قرمز روی پنبه ریخت و بالُ با پارچه‌ای بست. سیامک دردُ فراموش کرده بود و با چشم‌های از حدقه درآمده به اطراف اتاق نگاه می‌کرد. به پنجره‌ی چوبی آبی‌رنگ که دو تا پرده‌ی سفید از گوشش خیلی قشنگ آویزون بود. البته خدمت‌تان عرض کنم آبی سیامک‌ها با آبی ما آدم‌ها کمی فرق می‌کنه. یعنی پنجره آبی آدم‌ها بود و سیامک اونُ به یه رنگ دیگه می‌دید که زیاد برای ما مهم نیست.

می‌دونم اعصاب‌تون خورد شده و می‌گید این دیگه کیه. چقدر حرف می‌زنه و یه موضوع خیلی ساده رو چقدر می‌پیچونه. و من برای این حرف‌تون جواب دارم. موضوع ساده تو دنیا وجود نداره اگه بخوای تو بحر هارمونی و نظم این دنیا بری همه چیز پیچیده می‌شه. صد البته که من این کارُ نمی‌کنم و با این نظم کاری ندارم اما شما هم فکر نکنید این موضوع خیلی ساده‌ی. دومن مگه من مارسل پروستم که نثرم حسابی پیچیده باشه. من مجبورم ماجرا رو طوری بنویسم که همه بتونن بخونن. تازه، خیلی از ماجراها هست که من به‌شون اشاره کردم و چیزی درباره‌شون ننوشتم. شما که یادتون نرفته؟ بله، ماجرای ریکا سگ سعیدُ می‌گم و ماجرای سرهنگُ. اینا هر کدوم داستانای مفصلی‌ان که به قول منتقدا در دل داستان اصلی جای می‌گیرن. اگه واقعن به زندگی این سه شخصیت علاقه دارین بایست حتمن ماجرای ریکا و سرهنگُ هم بشنوید حالا از من نشد از یه نفر دیگه. چون اینترنت جای خوبی برای نوشته‌های بلند نیست. نوشته‌های بلند فقط کتابی‌شون لذت داره. وای که چقدر حرف زدم ببخشید جدن عذر می‌خوام.

شهرام دیگه گشنش شده بود. اما یه ‌تک پا رفت پشت‌بام. راه پشت‌بام از ایوان خونه بود. نردبام برای بالارفتن هم همون‌جا بود. بایست از نردبام بالا بره یه‌تخته‌ی چوبی که به‌حساب در ورودی پشت‌بام بود رو کنار بزنه و وارد پشت‌بام بشه. این کارا رو کرد و از پشت‌بام یه کارتن خالی آورد. روی کارتن نوشته بودن سمار عالی‌نسب. وقتی چشم شهرام به نوشته‌ی روی کارتن افتاد بی‌اختیار به سعید و ریحان فکر کرد. چی می‌شه؟ این عشق به کجا ختم می‌شه؟ من می‌تونم به بهترین دوستم بگم سعیدِ احمق این همه دختر تو دنیا تو اومدی درست همون کسی رو می‌خوای که منم عاشقشم؟ نه، فکر نکنم روم بشه، آخه هرچی باشه اون زودتر از من به عشقش اعتراف کرده. چی می‌شد اگه اول، من به سعید می‌گفتم عاشق ریحانم؟ می‌خواستم بگم اما فرصت نشد. ای فرصت ...! ای شانس سگی!

نه، دیگه اجازه نمی‌دم سماور عالی‌نسب هم به معمای سرهنگ و ریکا اضافه بشه. گناه که نکردید سرنوشت این سه نفر براتون جذاب شده. می‌دونید، پدر سعید مغازه‌ی لوازم خانگی داشت و یکی از چیزهایی که می‌فروخت سماور عالی‌نسب بود. همین موضوع ساده شهرامُ به سعید و بعد به ریحان رسوند.

 شهرام وقتی از این فکرهای بی‌انتها خلاصی پیدا کرد کارتن رو از چندجا سوراخ کرد. زیرش کمی روزنامه جاسازی کرد و سیامکُ گذاشت داخل کارتن. با عجله رفت به سمتی و موقعی که اومد یه کاسه برنج و یه کاسه آب دستش بود. هر دو رو گذاشت داخل کارتن و سر کارتنُ بست. سیامک بعد از ساعت‌ها به خواب عمیقی فرو رفت و خواب‌های زیادی دید. اما شهرام متوجه شعله‌های ضعیف بخاری شد. دیگه هیزمی نمونده بود و بایست  کمی هیزم می‌شکست. وقتی از در کلبه رفت بیرون برف شروع به باریدن کرده بود. روی نرده‌ی چوبی ایوان نشست و به سپیدی برف خیره شد.

حقیقت این داستان هنوز تموم نشده. هنوز شما نمی‌دونید سرنوشت سعید و شهرام به کجا ختم می‌شه. ولی باور کنید دیگه خسته شدم. یعنی خسته که چه عرض کنم حوصله ندارم. این ماجرا رو هم مثل خیلی ماجراهای دیگه نیمه‌کاره ول می‌کنم. می‌تونستم کلاس بزارم و بگم بعله داستان مدرن این‌طوریه. تو داستان مدرن قرار نیست اتفاق خاصی بیفته این ذهن خواننده‌س که اتفاقا رو می‌سازه. اما من این کلاسُ ندارم اصلن حالا که به این‌جا رسید من یه قسمت از سرنوشت سعید و شهرامُ براتون می‌گم. نه شهرام و نه سعید هیچ کدوم به ریحان نمی‌رسن. شهرام به خاطر سعید تا آخر لام‌تا کام حرفی نمی‌زنه. سعید اما عشقش رو علنی می‌کنه و چندبار به خواستگاری ریحان می‌ره و ریحان مرغش فقط یه ‌پا داشت نه که نه.

می‌دونید چرا؟ 5 سال بعد از این ماجرا تو عروسی بنفشه خواهر ریحان چشم‌های ریحان و شهرام به هم تلاقی پیدا می‌کنه. حدود 30 ثانیه این تلاقی طول می‌کشه و همون 30 ثانیه یک عمر ریحان رو بیچاره می‌کنه. بعد از 30 ثانیه خاک‌برسر شهرام سرش رو می‌ندازه پایین و مثلن خودش رو بی‌خیال نشون می‌ده، که نبود، هیچ‌وقت نبود. تا آخر مثل داش‌آکل فقط سوخت‌و چیزی نگفت. ریحان دو سه سال با فکر اون 30 ثانیه زندگی کرد. خیال می‌کرد هر لحظه امکان داره شهرام با خونوادش بیاد خواستگاری و شهرام هیچ‌وقت نیومد. بعدم دیگه مجبور شد با یه نفر دیگه عروسی کنه.

 شوهرش آدم بدی نیست اما خب عشق یه چیز دیگه‌س. من که راوی شما باشم توصیه می‌کنم با عشق ازدواج کنید. می‌دونید، شاید ازدواج با عشق به شکست منجر بشه، شاید بگن با عقل ازدواج کردن بهتره و از این حرف‌‌ها اما بدونید وقتی با عشق عروسی نکنید همیشه تو زندگی‌تون یه چیزی کم دارین. انگار گم شده‌ای دارین و هیچ وقت پیداش نمی‌کنین.

می‌دونم این آخر سری منو به موعظه‌گفتن‌م متهم می‌کنید اشکال نداره لااقل حرفامُ که می‌زنم. شما اصلن قسمت موعظه رو نخونید. من که وحی منزل نیستم فقط تجربیاتم می‌گم. تازه به دخترا هم توصیه می‌کنم اگه از کسی خوش‌شون اومد و دیدن طرف بعد از 30 ثانیه سرش انداخت پایین، شما کمکش کنید. بله، چه اشکال داره شما ازش خواستگاری کنید. از یه عمر حسرت خوردن که بهتره.

ج ماعت، من، دیگه، ح وص له، ن دارم* باور می‌کنید؟ واقعن حوصله ندارم مثل شما که اعصاب‌تون خورده. مگه اینترنت جای داستان بلند. اما، شاید یه روزی زندگی سعید رو تا آخر بنویسم. از سرنوشت سیامک هم غافل نیستم ولی چون شما بیشتر به زندگی سعید و شهرام ابراز علاقه کردید مجبور شدم دیگه از سیامک فاکتور بگیرم. مطمئن باشید اونُ ‌هم می‌نویسم و می‌دم به نشر چشمه تا منتشرش کنه. شوخی کردم اگه قرار ِ ناشری چاپش کنه می‌دم به نشر نی. چشمه‌ای‌ها یه جورایی کلاس می‌زارن. وقتی پرسیدم ناتوردشت دارین اون دختره که زل زده بود به یه فنجان قهوه خیلی بی‌حوصله گفت نه. و من شک کردم. نشر نی نه تنها کتاب رو داد کلی هم از کتابای خوب جدید برام تعریف کرد و من هیچ‌کدوم رو نخریدم.

فقط آخر سری چیزی بهتون بگم پدربزرگ خدابیامرز ِ شهرام یه مجموعه از حیوانات خشک شده داشت. وسایل خشک‌کردن حیوانات و حشرات هم همیشه جاش تو خونش مشخص بود. چی فکر می‌کنید؟ آیا شهرام به قصد خشک‌کردن سیامک رو مداوا می‌کنه؟ می‌خواد انتقام عشق نافرجامش رو از سیامک بگیره؟ از این گذشته می‌دونستید زندگی سعید بعدها می‌افته به دست‌انداز؟ تو بدوضعی گرفتار می‌شه؟  و یه روز... بگذریم. اینا رو نمی‌دونید و منم فعلن قصد حرف زدن ندارم. بدرود.

******************

* قسمتی از ترانه‌ی فرهاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 17:6  توسط رستم جهانگشا  | 

 

حقیقت این داستان هنوز تموم نشده. هنوز شما نمی‌دونید سرنوشت سعید و شهرام به کجا ختم می‌شه. ولی باور کنید دیگه خسته شدم. یعنی خسته که چه عرض کنم حوصله ندارم. این ماجرا رو هم مثل خیلی ماجراهای دیگه نیمه‌کاره ول می‌کنم. می‌تونستم کلاس بزارم و بگم بعله داستان مدرن این‌طوریه. تو داستان مدرن قرار نیست اتفاق خاصی بیفته این ذهن خواننده‌س که اتفاقا رو می‌سازه. اما من این کلاسُ ندارم اصلن حالا که به این‌جا رسید من یه قسمت از سرنوشت سعید و شهرامُ براتون می‌گم. نه شهرام و نه سعید هیچ کدوم به ریحان نمی‌رسن. شهرام به خاطر سعید تا آخر لام‌تا کام حرفی نمی‌زنه. سعید اما عشقش رو علنی می‌کنه و چندبار به خواستگاری ریحان می‌ره و ریحان مرغش فقط یه ‌پا داشت نه که نه.

می‌دونید چرا؟ 5 سال بعد از این ماجرا تو عروسی بنفشه خواهر ریحان چشم‌های ریحان و شهرام به هم تلاقی پیدا می‌کنه. حدود 30 ثانیه این تلاقی طول می‌کشه و همون 30 ثانیه یک عمر ریحان رو بیچاره می‌کنه. بعد از 30 ثانیه خاک‌برسر شهرام سرش رو می‌ندازه پایین و مثلن خودش رو بی‌خیال نشون می‌ده، که نبود، هیچ‌وقت نبود. تا آخر مثل داش‌آکل فقط سوخت‌و چیزی نگفت. ریحان دو سه سال با فکر اون 30 ثانیه زندگی کرد. خیال می‌کرد هر لحظه امکان داره شهرام با خونوادش بیاد خواستگاری و شهرام هیچ‌وقت نیومد. بعدم دیگه مجبور شد با یه نفر دیگه عروسی کنه.

 شوهرش آدم بدی نیست اما خب عشق یه چیز دیگه‌س. من که راوی شما باشم توصیه می‌کنم با عشق ازدواج کنید. می‌دونید، شاید ازدواج با عشق به شکست منجر بشه، شاید بگن با عقل ازدواج کردن بهتره و از این حرف‌‌ها اما بدونید وقتی با عشق عروسی نکنید همیشه تو زندگی‌تون یه چیزی کم دارین. انگار گم شده‌ای دارین و هیچ وقت پیداش نمی‌کنین.

می‌دونم این آخر سری منو به موعظه‌گفتن‌م متهم می‌کنید اشکال نداره لااقل حرفامُ که می‌زنم. شما اصلن قسمت موعظه رو نخونید. من که وحی منزل نیستم فقط تجربیاتم می‌گم. تازه به دخترا هم توصیه می‌کنم اگه از کسی خوش‌شون اومد و دیدن طرف بعد از 30 ثانیه سرش انداخت پایین، شما کمکش کنید. بله، چه اشکال داره شما ازش خواستگاری کنید. از یه عمر حسرت خوردن که بهتره.

ج ماعت، من، دیگه، ح وص له، ن دارم باور می‌کنید؟ واقعن حوصله ندارم مثل شما که اعصاب‌تون خورده. مگه اینترنت جای داستان بلند. اما، شاید یه روزی زندگی سعید رو تا آخر بنویسم. از سرنوشت سیامک هم غافل نیستم ولی چون شما بیشتر به زندگی سعید و شهرام ابراز علاقه کردید مجبور شدم دیگه از سیامک فاکتور بگیرم. مطمئن باشید اونُ ‌هم می‌نویسم و می‌دم به نشر چشمه تا منتشرش کنه. شوخی کردم اگه قرار ِ ناشری چاپش کنه می‌دم به نشر نی. چشمه‌ای‌ها یه جورایی کلاس می‌زارن. وقتی پرسیدم ناتوردشت دارین اون دختره که زل زده بود به یه فنجان قهوه خیلی بی‌حوصله گفت نه. و من شک کردم. نشر نی نه تنها کتاب رو داد کلی هم از کتابای خوب جدید برام تعریف کرد و من هیچ‌کدوم رو نخریدم.

فقط آخر سری چیزی بهتون بگم پدربزرگ خدابیامرز ِ شهرام یه مجموعه از حیوانات خشک شده داشت. وسایل خشک‌کردن حیوانات و حشرات هم همیشه جاش تو خونش مشخص بود. چی فکر می‌کنید؟ آیا شهرام به قصد خشک‌کردن سیامک رو مداوا می‌کنه؟ می‌خواد انتقام عشق نافرجامش رو از سیامک بگیره؟ از این گذشته می‌دونستید زندگی سعید بعدها می‌افته به دست‌انداز؟ تو بدوضعی گرفتار می‌شه؟  و یه روز... بگذریم. اینا رو نمی‌دونید و منم فعلن قصد حرف زدن ندارم. بدرود.  

************************

پی‌نوشت- از دنبال کردن حوادث اخیر خسته نشده‌ام. این روزها بهتر است از این جنبش تحسین‌برانگیز گفت و خود در متن حضور داشت. من خواهم نوشت. مطالب زیادی از ذهنم می‌گذرد که متاسفانه مجال بازگو کردن شان نیست. احتمال دادم مدتی به آرشیو یادداشت‌هایم دسترسی نداشته باشم و مجبورن آخرین قسمت شکارچی را منتشر می‌کنم. طبق قولی که به محمود داده‌ام در چند پست آینده تمام داستان را بک‌جا منتشر خواهم کرد. اما به احتمال زیاد کمی زمان خواهد برد.

در ضمن هم‌وطنان تهرانی عده‌ای می‌خواهند حساب شما را از بقیه کشور جدا کنند. آن‌ها ادعا دارند فقط در تهران شمار آرای میرحسین بالاتر از رییس‌جمهور فعلی بود. نه من، نه خیلی از کسانی که می‌شناسم توجهی به این حرف‌ها نداریم. ما هم در کنار شما ایستاده‌ایم. هر چند کوچک بودن شهر و بگیرو ببرهای روسای ستاد مهندس فرصت تجمع و اظهار نظر را نمی‌دهد اما ما با شما هستیم.  

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 0:19  توسط رستم جهانگشا  | 

 

یکی، ‌دوبار خیلی آروم روی سیامک دست کشید. دست‌های گرم و نوازش‌های آرومش کمی دلهره‌ی سیامکُ کم کرد. یواش‌یواش ضربان قلبش عادی می‌شد. این‌جا که رسید شهرام با احتیاط سیامکُ دو دستی برداشت و به راه افتاد. از جا پاهای چند دقیقه قبلش حرکت می‌کرد و سیامکُ مثل یه شیء شکستنی جلوی سینه‌ش گرفته بود. به جاده رسید و به طرف کلبه راه افتاد. اتفاق خاصی توی جاده نیفتاد فقط وسط‌های راه زیپ کاپشن‌رو نیمه‌باز کرد، دستش و سیامک رو گذاشت داخل لایه‌ی داخلی و گرم کاپشن.

 سر سیامک بیرون بود و خیره به جاده‌ای که مدام بالا و پایین می‌رفت. از دور خونه‌ای دید که سقف سفالی داشت انگار سفال‌ها تو هوا چیده شده بودن. چرا؟ معلوم ِ چون دیوارهای خونه به رنگ برف بودن. حتمن می‌گید چرا از بین اون همه خونه فقط نظر سیامک به‌طرف یه خونه جلب شد؟ چراش مشخص ِ. آخه اون خونه تنها خونه‌ای بود که دود از روی سقفش به آسمون می‌رفت، در ثانی اون چن تا خونه‌ی اطراف هم دیواراش سفید بودن. 

 داخل کلبه رسیدن. شهرام اول یه چیزایی گذاشت روی میز چوبی بعد سیامکُ یه وری گذاشت روی میز. سیامک نمی‌دونست اون چیزهای نرم چی‌ان اما من براتون می‌گم. اونا روزنامه بودن و سال‌ها بعد تازه سیامک می‌فهمید روزنامه‌ها چیزای خطرناکی هستن. بعد از نیم ساعت شهرام به کمک الکل، سوزن و قیچی اون ساچمه‌ی لعنتی رو درآورد کمی دوا قرمز روی پنبه ریخت و بالُ با پارچه‌ای بست. سیامک دردُ فراموش کرده بود و با چشم‌های از حدقه درآمده به اطراف اتاق نگاه می‌کرد. به پنجره‌ی چوبی آبی‌رنگ که دو تا پرده‌ی سفید از گوشش خیلی قشنگ آویزون بود. البته خدمت‌تان عرض کنم آبی سیامک‌ها با آبی ما آدم‌ها کمی فرق می‌کنه. یعنی پنجره آبی آدم‌ها بود و سیامک اونُ به یه رنگ دیگه می‌دید که زیاد برای ما مهم نیست.

می‌دونم اعصاب‌تون خورد شده و می‌گید این دیگه کیه. چقدر حرف می‌زنه و یه موضوع خیلی ساده رو چقدر می‌پیچونه. و من برای این حرف‌تون جواب دارم. موضوع ساده تو دنیا وجود نداره اگه بخوای تو بحر هارمونی و نظم این دنیا بری همه چیز پیچیده می‌شه. صد البته که من این کارُ نمی‌کنم و با این نظم کاری ندارم اما شما هم فکر نکنید این موضوع خیلی ساده‌ی. دومن مگه من مارسل پروستم که نثرم حسابی پیچیده باشه. من مجبورم ماجرا رو طوری بنویسم که همه بتونن بخونن. تازه، خیلی از ماجراها هست که من به‌شون اشاره کردم و چیزی درباره‌شون ننوشتم. شما که یادتون نرفته؟ بله، ماجرای ریکا سگ سعیدُ می‌گم و ماجرای سرهنگُ. اینا هر کدوم داستانای مفصلی‌ان که به قول منتقدا در دل داستان اصلی جای می‌گیرن. اگه واقعن به زندگی این سه شخصیت علاقه دارین بایست حتمن ماجرای ریکا و سرهنگُ هم بشنوید حالا از من نشد از یه نفر دیگه. چون اینترنت جای خوبی برای نوشته‌های بلند نیست. نوشته‌های بلند فقط کتابی‌شون لذت داره. وای که چقدر حرف زدم ببخشید جدن عذر می‌خوام.

شهرام دیگه گشنش شده بود. اما یه ‌تک پا رفت پشت‌بام. راه پشت‌بام از ایوان خونه بود. نردبام برای بالارفتن هم همون‌جا بود. بایست از نردبام بالا بره یه‌تخته‌ی چوبی که به‌حساب در ورودی پشت‌بام بود رو کنار بزنه و وارد پشت‌بام بشه. این کارا رو کرد و از پشت‌بام یه کارتن خالی آورد. روی کارتن نوشته بودن سمار عالی‌نسب. وقتی چشم شهرام به نوشته‌ی روی کارتن افتاد بی‌اختیار به سعید و ریحان فکر کرد. چی می‌شه؟ این عشق به کجا ختم می‌شه؟ من می‌تونم به بهترین دوستم بگم سعیدِ احمق این همه دختر تو دنیا تو اومدی درست همون کسی رو می‌خوای که منم عاشقشم؟ نه، فکر نکنم روم بشه، آخه هرچی باشه اون زودتر از من به عشقش اعتراف کرده. چی می‌شد اگه اول، من به سعید می‌گفتم عاشق ریحانم؟ می‌خواستم بگم اما فرصت نشد. ای فرصت ...! ای شانس سگی!

نه، دیگه اجازه نمی‌دم سماور عالی‌نسب هم به معمای سرهنگ و ریکا اضافه بشه. گناه که نکردید سرنوشت این سه نفر براتون جذاب شده. می‌دونید، پدر سعید مغازه‌ی لوازم خانگی داشت و یکی از چیزهایی که می‌فروخت سماور عالی‌نسب بود. همین موضوع ساده شهرامُ به سعید و بعد به ریحان رسوند.

 شهرام وقتی از این فکرهای بی‌انتها خلاصی پیدا کرد کارتن رو از چندجا سوراخ کرد. زیرش کمی روزنامه جاسازی کرد و سیامکُ گذاشت داخل کارتن. با عجله رفت به سمتی و موقعی که اومد یه کاسه برنج و یه کاسه آب دستش بود. هر دو رو گذاشت داخل کارتن و سر کارتنُ بست. سیامک بعد از ساعت‌ها به خواب عمیقی فرو رفت و خواب‌های زیادی دید. اما شهرام متوجه شعله‌های ضعیف بخاری شد. دیگه هیزمی نمونده بود و بایست  کمی هیزم می‌شکست. وقتی از در کلبه رفت بیرون برف شروع به باریدن کرده بود. روی نرده‌ی چوبی ایوان نشست و به سپیدی برف خیره شد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 19:6  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 قلب کار ِ یکنواخت و خسته کننده‌ی خودش رو می‌کرد. شهرام تو اون لحظه که منتظر بود دستهاش کمی گرم بشه، فهمید چرا هر وقت اسم عشق میاد نقاشا قلب‌ می‌کشن. مگه از قلب فداکارترم چیزی تو دنیا وجود داره. یه عمر تالاپ، تولوپ، تالاپ، تولوپ. بی‌وقفه.

حالا من یه مطلبی به عرض‌تون برسونم، عاشقی دوران نوجوانی چیز بدی نیست.  مثلن اگه شهرام عاشق نمی‌شد فکر می‌کنید اصلن به قلب فکر می‌کرد؟ به این فکر می‌کرد که قلب چقدر داره خدمت می‌کنه؟ من که مطمئنم هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد تازه کسی هم پیدا نمی‌شد بهش این حرف‌ها رو بزنه. اما از این به بعد شهرام تصمیم می‌گیره داستان قلب رو برای خیلی‌ها تعریف ‌کنه. واقعن هم تعریف کرد، چند سال بعد که ازدواج کرده بود این‌ موضوعُ برای بچه‌هاش گفت. لابد می‌پرسید با ریحان ازدواج کرد یا نه؟ من جواب این سوالُ می‌دونم اما به‌خاطر کشش قصه اجازه بدید فعلن حرفی نزنیم و بپردازیم به سیامک لرزان.  

دست شهرام که گرم شد اون‌ از زیر ِ سه‌تا پراهنش درآورد و به طرف سیامک دراز کرد. سیامک چشم‌هاش بست. یاد اولین بهار زندگی‌ش افتاد. سه تا خواهر بودن و خانه‌شان روی درخت بلوط خیلی قشنگی بود.

حتمن می‌گید مگه کارتون فوتبالیست‌‌ها‌ی که ظرف چند ثانیه آدم این همه فکر کنه؟ ببینید اولن سیامک‌ها آدم نیستند و خیلی سریع‌تر از آدم‌ها فکر می‌کنن. دومن تازه خود آدمش‌م گاهی تو عرض چند ثانیه کلی خاطره یادش می‌یاد. باور کنید راست می‌گم. برای خودم چند بار پیش اومده که این‌جا فرصت گفتنش نیست. برای شما پیش نیومده؟

به خواهراش فکر کرد. یکی‌شون تو همون هفته‌های اول شکار شغال شد. اولین بارون زندگی‌شون می‌بارید و مادر از خیلی‌وقت پیش دنبال غذای بچه‌ها رفته بود. هوا داشت تاریک می‌شد. شغال‌ها شروع کرده بودن به زوزه کشیدن ِ دسته‌جمعی. نه‌این‌که صف‌ بمونن و زوزه بکشن، نه. هر کدوم از سمتی زوزه می‌کشید ولی زوزه‌ها هماهنگ بودن. آدمایی که دو کیلومتر پایین‌تر خونه داشتن فکر می‌کردن شغال‌ها همه یه‌جا وایستادنُ آواز می‌خونن و این طور نبود. مادرش بعدها بهش گفته بود آدم‌ها فکر می‌کنن همه‌ چیزُ می‌دونن. اونا حتا نمی‌دونن شغال‌ها تو یه صف زوزه نمی‌کشن و هر کدوم از یه گوشه داره داد می‌زنه.

تو اون روز بارونی خواهر سیامک خیلی از صدای زوزه دو تا شغالی که اومده بودن زیر درخت بلوط اتراق کرده بودن خوشش اومد. سرش رو از لونه برگردوند تا ببینه این حیوونای به این خوش‌صدایی کی‌ان. کوچک بود، قدش نرسید پایین ُ ببینه، ناچار کمی بیشتر خم شد و این آخرین دیدارشون بود. از اون بالا افتاد پایین و دیگه هیچ وقت نیومد بالا. سیامک که ندید شغال‌ها خواهرش رو خورده باشن اما اون دوتا برای لحظه‌هایی زوزه نکشیدن.

خواهر دیگه‌ش هنوز هست. کنار دریاچه‌ای دو سه کیلومتر اون ورتر لونه داره. البته خود سیامک از محل زندگی‌ش اطلاع دقیقی نداره اما من می‌دونم. بارها اون‌جا دیدمش. تازه، اون خواهرش لونه‌ش رو بالای درخت نساخته در عوض وسط خارهای تمشک لونه داره. شاید می‌ترسه بچه‌هاش از بلندی بیفتن پایین. آره، حتمن همین طور ِ.

سیامک حتا به نورهایی که شب‌ها از دور سوسو می‌زدند و بعد از مدتی بیشترشون خاموش می‌شدن فکر کرد. مادرش گفته بود هیچ‌وقت به اون نورها نزدیک نشین و سیامک تا این لحظه هیچ‌وقت نزدیک نشده بود. غافل از این‌که یه روزی می‌ره داخل منبع اون نورها.

سیامک این‌همه فکر کرد و تو این مدت دست شهرام فقط سر سیامک رو که چشم‌هاش هنوز بسته بود نوازش کرد. یکی دو‌بار خیلی آروم به سر سیامک دست کشید. بعد دستش رو سراند روی بالش. قلبش تالاپ تولوپ و با تندی می‌زد. حیوونکی هنوز داشت می‌لرزید. من‌و متهم نکنید دارم برای سیامک دل می‌سوزونم. نگید قواعد نوشتن مدرن رو بلد نیستی و از این حرف‌ها. ببینید من بارها این قواعد رو خوندم. ولی هرچی باشه آخه منم آدمم. واقعن دلم برای این سیامک می‌سوزه. شما جاش بودید خوب بود؟ اون‌وقت انتظار داشتید من حتا دلم هم براتون نسوزه؟ دلم می‌سوزه حسابی هم می‌سوزه. حالا بگذریم.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 0:14  توسط رستم جهانگشا  | 

 

من که می‌گم بهتر از هیچی بود. لااقل تو اون دنیا که برای زیبایی بهشت حسابی به سیامک‌ها احتیاج دارن پشیمون نمی‌شه که وای چه حماقتی کردم. اگه بیشتر می‌موندم، بیشتر می‌خوندم و روی شکوفه‌های گیلاس بیشتر خودنمایی می‌کردم حالا وضعم خیلی بهتر بود. تازه، دنیا مگه زیبایی کم داشت. می‌تونستم هر سال چن تا بچه داشته باشم. و چه بسا نذارم نسل سیامک‌ها منقرض بشه.

بله، از نظر من، سیامک کار خیلی خوبی کرد. رفت داخل حفره و منتظر دست تقدیر شد. دست تقدیر اومد و روی چشم‌های شهرام خونه کرد. شهرام که حسابی ناراحت بود و یک‌جورهایی از افسردگی رنج می‌برد شاید به مردن هم فکر می‌کرد و به خون. از دور چشمش به قرمزی تندی افتاد که روی سفیدی برف حسابی توی ذوق می‌زد. چه بود؟ گل سرخ بود؟ نه. این فصل که گل سرخ پیدا نمیشه. پس چیه؟ برای رسیدن به جواب سوال راهی شد.

بهتره بدونید ترس ِ عادی برای شهرام هیچ مفهومی نداره. ترس از تنهایی، ترس از جنگل و این قبیل ترس‌ها. تازه این روزها هم که افسرده بود دیگه هیچ چیزی براش مهم نبود، چه برسه به ترس. یه مورد دیگه اینه که، شهرام بر خلاف سعید درساش خیلی خوب. حتا بیشتر وقت‌ها شاگرد اول می‌شد ولی تو زندگیش هیچ‌وقت شکارچی نبود. اولین دلیلش این ِ که هیچ وقت نشانه‌گیری‌ش خوب نبود. اوایل خیلی تلاش کرد تا بتونه با سنگ‌انداز چیزی بزنه؛ نتونست و بعد بی‌خیال شد.

خلاصه، شهرام تند تند برف‌ها را که تا زانوش می‌رسید می‌کوبید و به طرف اون قرمزی مرموز می‌رفت. برف‌کوبی خسته‌ش می‌کرد. این قسمت خارج از جاده که پاکوب نداشت عبورش سخت بود ولی بالاخره رسید. خون بود، تو مساحت تقریبن کوچکی خون ریخته بود. خون ِ چیست؟ شما که می‌دونید خون همون خونِ سیامک‌ ِ اما شهرام نمی‌دونست. با دیدن خون یاد دو نفر افتاد سرهنگ و عشقش ریحان. حالا چرا با دیدن خون یاد عشقش افتاد زیاد مهم نیست. البته من می‌دونم چرا. باشه برای شما هم می‌گم. شهرام گاه‌گاهی کتاب رمان می‌خوند. تازه‌گی‌ها گوژپشت نتردام رو تموم کرده بود و قبل از اون مردی که می‌خندد رو. تو این کتاب‌ها عاشق‌ها در راه معشوق کشته می‌شدند مثلن همون غولِ بدبخت نتردام که در راه دختر ِ خودشُ کشت. اینُ که دیگه نمی‌شه زیاد توضیخ داد خودتون باید کتابش رو گیر بیارید و بخونید.

خیره شد به خون و بی اختیار شروع کرد با انگشتش دور خون رو خراش دادن و شکل یه قلبُ کشیدن. فکر می‌کرد این خون از قلب خودش چکیده. واقعن اون طوری می‌دید. دست‌هاش یواش‌یواش کرخت می‌شد اما عین خیالش نبود. پاهاش رو گذاشته بود دو طرف اون لکه‌ی خون و برف‌ها رو خراش می‌داد. قلب که تموم شد فکر کرد خب یه گل سرخ هم بکشم. به نشانه‌ی ریحان. ساقه‌ی گل رو در امتداد یک خط خونی کشید و به خود گل رسید. اولین گل‌برگ، دومین، سومین و تازه در ششمین گلبرگ متوجه اون حفره‌ی کوچولو شد.

موش؟ مگه موش از برف بیرون میاد؟ با کنجکاوی هرچه تمام سرش رو به حفره نزدیک کرد و سیامک رو دید. طفلک مثل بید می‌لرزید. آه، پس خون این پرنده‌ی کوچک است. دست کرخت شده‌اش را از بالا داخل کاپشن انداخت از یقه‌ی پیراهن پشمی یقه هفت، پیراهن چهارخانه‌ی یقه‌دار و زیرپیراهن سفید و بدون آستینش عبور داد و به قلبش رسید.

 ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 0:16  توسط رستم جهانگشا  | 

 

۷۰۰ متر دورتر از جایی که سعید تیری به طرف سیامک شلیک کرد شهرام دستش ُ داخل جیب کاپشن سرمه‌ای رنگش گذاشته و آرام آرام به طرف کلبه حرکت می‌کنه. می‌دانید، حادثه در زندگی نقش اول ُ ایفا می‌کنه. اگر اون سیامک از دست سعید فرار نمی‌کرد چی می‌شد؟

 اصلن چرا پدر سعید براش تفنگ دیانا نخرید؟ مگر به نیت دیانا نرفته بود؟ صددرصد به نیت دیانا رفته بود ولی چی شد؟ خب معلوم ِ اون مغازه‌ تو ناصرخسرو که تفنگای آلمانی داشت صاحبش اون‌روز نیومد مغازه. چرا؟ هیچ، پسرش قرار بود بره خدمت سربازی و زن ِ آقا مجبورش کرد پسرش رو تا ترمینال جنوب همراهی کنه. وقتی پسره رفت نوبت دلتنگی زنش رسید و مجبور شد اون ُ‌ هم ببره فرحزاد تا کمی حالش جا بیاد. بعد دیگه هوا تاریک شد و مغازه نرفت. تو عرض ۱۰ سال اولین بار بود هاشم آقا مغازه‌ش رو تو یه روز غیر تعطیل باز نمی‌کرد. و از بد حادثه اونم نصیب حاجی مجید بابای سعید شد.

حالا این اتفاقات اگه نمی‌افتاد چه‌بسا سعید وسوسه می‌شد و  ۵۰۰ متری هم به راهش ادامه می‌داد تا یه پرنده‌ی دیگه پیدا کنه و بعد؟ خب صددرصد شهرام رو می‌دید. شهرام از دیدن سعید چندان خوشحال نمی‌شد ولی ناچار سعید رو به خونه دعوت می‌کرد. نهار درست می‌کردند وبعد از نهار و هنگام نوشیدن چای شاید شهرام ماجرای عشق‌ش به ریحان رو برای سعید تعریف می‌کرد. و بعد با هم گلاویز می‌شدند و شاید یکی‌شون کشته می‌شد. چه معلوم؟ شایدم در ادامه چنین اتفاقی بیفته هیچ چیز بعید نیست.

این را داشته باشید تا به وضعیت سیامک هم سروسامانی بدم. سعید حتا وقت نکرد با چشم پرواز سیامک رو تعقیب کنه و به طرف خانه شان برگشت. سیامک دویست متری پرواز کرد و بعد دیگه نتونست. ارتفاع کم کرد و کمی با شدت به برف روی زمین خورد. همین برخورد حفره‌ی برفی کوچکی درست کرد. دیواره‌های حفره خب اصول مهندسی درشان اعمال نشده بود و شیب لازم را نداشتند، ناچار شروع کردند به ریزش روی سیامک قصه‌ی ما. سیامک که قبلن یک‌بار تجربه‌ی افتادن داخل گودال کوچکی را داشت سعی کرد هر طور شده خودش رو از اون مخمصه نجات بده. حالا حتمن می‌پرسید کی چنین تجربه‌ای رو از سر گذرونده بود؟ درسته؟ قصه‌ش یه کم قدیمیه مربوط به دوران کودکی سیامک می‌شه که داشت پرواز یاد می‌گرفت. اواخر اردی‌بهشت بود و سیامک از روی درخت بلوط بزرگی قصد پریدن کرد. پرید کمی بال زد ولی از بالا رفتن خبری نبود در عوض به‌طرف پایین رفت و افتاد توی یه گودال تقریبن بزرگ که گرازی چند هفته‌ی پیش کنده بود. گودال دو سه برابر قد سیامک ارتفاع داشت و اون با ذهن خامش هیچ تصور بیرون رفتن از اون‌جا رو نمی‌کرد ولی بالاخره بیرون رفت. چون مادرش اومد و با هزار زحمت -البته خود ِ سیامک کوچولو هم خیلی تلاش کرد- اون آورد بیرون.

القصه، یک‌بار، دو بار، سه بار پرش کرد و بالاخره موفق شد از گودال برفی بیرون بیاد. خون از بالش می‌چکید و روی برف سفید خودنمایی می‌کرد قدرت پرواز هم نداشت. سردش بود و نمی‌دونست باید چه کار کنه. در این حیص‌وبیص از دور کسی رو دید که آرام‌آرام حرکت می‌کرد. اون کی بود؟ سیامک که به‌خاطر زخمی شدن فکرش درست‌و حسابی کار نمی‌کرد؛ متوجه تفاوت رنگ کاپشن دو عابر نشد، ترسید؛ حتمن همان شکارچی است. می‌آد با دست راست سرم رو می‌گیره و با فشار می‌کشه کمی خون می‌یاد و سر از بدنم جدا می‌شه. این فکر اون بیشتر ترسوند و با باقیمانده توانی که داشت خود راو به‌طرف حفره کشید و ودرونش غلطید.

 فکر می‌کنید کار عاقلانه‌ای کرد؟

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 19:15  توسط رستم جهانگشا  | 

 

پنج روز گذشته حسابی برف باریده. سعید تفنگ بادی چهارونیم چینی‌ش رو برداشته و اومده شکار. مدرسه‌شون 5 روزه تعطیل و حالا سعید یک کاپشن با 4 جیب بیرونی و سه جیب داخلی به تن کرده و زیرش یه پیراهن کاموای رنگ روشن که روش به رنگ سبز طرح‌هایی کشیدن. شلوارش هم شلوار ِ جین ِِ ، مارک اُمل که عید همین امسال خریده.

مجبورم کمی از خصوصیات سعید رو براتون بگم. می‌دونید چیه حوصله ندارم 5 صفحه بیام و حرف بزنم و تازه شما متوجه بشید سعید از تنهایی می‌ترسه. رک و راست اعتراف می‌کنم سعید از تنهایی می‌ترسه. امروزم قرار نبود تنها بیاد بیرون و این‌همه از خونه شون فاصله بگیره. رفیقش سعید ُ قال گذاشت و اون پیش خودش گفت یه چرخ کوچیک می‌زنم و برمی‌گردم. سرش گرم شکار شد و خودش هم ندونست چه طور تا این‌جا اومد.

تا این‌جای کار که 5 ساعتی از شروع شکار سعید می‌گذره 3 تا سیامک و دو تا گنجشک زده. شکارچی بدی نیست. تازه به گنجشک‌ها زیاد شلیک نمی‌کنه. مادرش گفته این حیوونی‌ها گناه دارن درضمن گوشت آن‌چنانی هم که ندارن. اگه به این دوتا گنجشک شلیک کرد به‌خاطر چاق و چله بودنشون بود. 3 سال بعد که سعید شکارُ برای همیشه کنار می‌ذاره به خاطر همین گنجشک‌های کوچک بود. خودشم خبر نداره. تابستون همین سالی که می‌یاد از پله‌های خونه‌شون سر می‌خوره و دستش از آرنج می‌شکنه. تابستون براش حروم می‌شه. تازه، یک سال از این ماجرا نمی‌گذره که این‌بار تو عروسی نوری از دوچرخه‌ش می‌افته و باز دستش از همون نقطه می‌شکنه و تابستون دیگه‌ای براش زهر مار می‌شه. می‌خوابه تو خونه و حرف‌های زنا تو مغزش فرو می‌ره که می‌گن این آه پرنده‌ها بود که تو رو به این روز انداخت و دو سال از یک نقطه دستت شکست.

 این‌قدر می‌گن و می‌گن تا این‌که سعیدم باور می‌کنه و شکارُ برای همیشه می‌ذاره کنار. البته بین خودمون باشه این توبه 5 سالی دووم میاره و بعد از 5 سال سعید دوباره شکار از سر می‌گیره. حالا دیگه بزرگ شده و با حرفه‌ای‌ها شبای زمستان می‌رن شکار. شکار خرگوش، قوچ، غاز. یه راز دیگه از زندگیه سعید اینه که تو جوونی هم از تاریکی و تنهایی می‌ترسه.

بگذریم، الان قهرمان داستان ما با کمی ارفاق فقط 13 سال داره. تفنگ انداخته روی دوشش و یواش یواش می‌خواد برگرد ِ. ساعت 2 بعد از ظهره و 2 ساعتی از وقت نهار می‌گذره. تازه کلی هم راه داره. تو فکر برگشته که می‌بینه روی سیم برق سیامک قشنگی نشسته. سریع تفنگ رو از روی دوشش بر می‌‌داره و به طرف سیامک نشانه می‌گیره.

سیامک ما برای لحظه‌ای چشمش می‌افته به یه ابر کوچولوی تنها و هوس می‌کنه او ابر از نزدیک ببینه، بالش وا می‌کنه برای پرواز. بال زدن همانا و تیر خوردن همانا. تیر به بال سمت چپش می‌خوره کمی تعادلش به هم می‌خوره ولی پرواز می‌کنه و به طرف جنگلی که سمت راست جاده هست می‌ره.

سعید وقتی تلوتلو خوردن سیامک رو می‌بینه شک نمی‌کنه که پرنده می‌افته اما دنبالش رو نمی‌گیره اولن وقت نداره دومن پرنده به طرف جنگل رفته و سعید تنهایی از جنگل می‌ترسه. کمی به پرواز پرنده نگاه می‌کنه و بعد برمی‌گرده.

 کار ما با سعید دیگه تموم شد. فقط یه نکته‌ی دیگه از زندگی سعید بگم. تا همین سال گذشته سعید یه سگ داشت به اسم ریکا. هر جا می‌رفت ریکا رو هم با خودش می‌برد. خیلی بهش علاقه داشت. این ُ که گفتم پس به موضوع دیگه‌ای هم اشاره کنم. سعید حدود 18 ماه ِ تفنگ‌دار شده. قبل از تفنگ با سنگ انداز می‌افتاد به جون پرنده‌ها. انصافن هم هدف‌گیری‌ش خوب بود. دو- سه سالی با سنگ‌اندازها سر کرد بعد به سرش زد تفنگ بخره و این‌ تو خونه گفت. مخالفت و مخالفت. سعید هم از رو برو نبود. پدرش گفت اگه قبول بشی می‌خرم. قبول شد هر چند نمرات خوبی نداشت، هر چند توی درس خواندن به هیچ‌جا نمی‌رسه و بعدها دیپلم رو هم به زور می‌گیره ولی پدر براش تفنگ رو می‌خره از کجا؟ از تهران. پدرش مغازه داشت و تو یکی از سفراش به تهران که برای خرید رفته بود یک تفنگ چهار و نیم چینی می‌خره. خود ِ سعید دیانای آلمانی می‌خواست اما پدرش با این جمله که این چینی‌های جدید دست‌کمی از آلمانی ندارند کمی سعید رو آرام می‌کنه. 

  حالا ماجرای شهرام رو براتون تعریف می‌کنم. شهرام 13 سال داره. درست مثل سعید. شما که غریبه نیستید اصلن شهرام و سعید با هم پسرخاله هستند. از قضای روزگار هردو عاشق. فکر نکنید این عاشق رو برای این آوردم که کشش داستان رو زیاد کنم. می‌دونید، از وقتی دُز ماجرای عشقی یوسف و زلیخا تو سریال فرج‌خان سلحشور پررنگ شد ملت همه عاشق این سریال شدند. تازه نمی‌دونم ما که این همه به عشق‌و عاشقی علاقه داریم پس چرا آمار طلاق تو مملکت ما تا این حد بالاست. من این‌ها رو می‌دونم ولی این واقعیت رو حتمن بایست بگم جزو ارکان این قصه‌ست. درضمن قاطی نکنید من راوی دانای کل نیستم. یک چیزی به ذهنم رسید گفتم. زیاد هم جدی نبود.

داشتم می‌گفتم هر دو عاشق هستند و ازبد روزگار هر دو عاشق یک نفر. شهرام تازه 10 روز پیش ماجرای عاشق شدن سعید رو فهمیده اونم چه فهمیدنی. سعید اولین بار پیش شهرام اعتراف کرده عاشق ریحانم و شهرام به احترام دوستی چندین ساله نتونسته بگه لامصب منم آخه عاشق ریحانم. از اون روز به بعد شهرام کم حرف و گوشه‌گیر شده. بعد از ظهر چهارشنبه هفته‌ی پیش بارو بندیلش رو جمع کرده و اومده به کلبه‌ی قدیمی پدربزرگ خدابیامرزش. تو خونه شون گفته به هیش کی نگید من اومدم این جا.

ادامه دارد...

********************************

بهانه‌های کوچک خوشبختی: بارسلونا - منچستر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 16:12  توسط رستم جهانگشا  | 

 

قرمزی تندی از دور توجه‌ام را جلب می‌کند. این فصل سال و با برفی که روی زمین نشسته گل سرخ نمی روید. پس آن قرمزی چیست؟ راه می‌افتم. برف‌ها زیر پایم آواز می‌خوانند. یخ‌بندان شب گذشته آن‌ها را آوازخوان کرده است.

می‌رسم. خون است و حفره‌ی کوچکی در کنارش. نزدیک می‌شوم گوشه‌های حفره‌ی 5 سانتی، خون‌آلود است. نگاه می‌کنم داخلش سیامکی با ترس به من چشم دوخته است. با احتیاط دستی روی سرش می‌کشم. می‌لرزد، هنوز خونریزی دارد. سیامک را بیرون می‌آورم و داخل جدار پلار کاپشنم می‌گیرم. قلبش تند تند می‌زند. از مسیر برف‌کوب چند روزه‌ام می‌روم. لیز است اما زیره‌ی ویبرام پوتین خوب با سُریدن سَر می‌کند.

یک ربع بعد سقف سفالی خانه دیده می‌شود و دود ملایمی که سر به آسمان گذاشته. دیوارهای کلبه زیاد به چشم نمی‌آیند؛ همرنگ برفند، سفید.

 هفته‌ی پیش تنها به این‌جا آمده‌ام. این‌جا خانه‌ی پدری پدرم است. سال‌های زیادی‌ست سکنه‌ای ندارد، از وقتی که پدربزرگ مرد. چند سال پیش موقع دروی برنج می‌آمدیم و با عموها یکی دو روز شهریور را می‌ماندیم ولی وقتی که کاشت مزرعه‌ را به کسی واگذار کردند دیگر نیامدیم. نزدیک خانه هیچ کس زندگی نمی‌کند. چند کلبه‌ هست اما همه خالی‌اند. ساکنانش به شهر کوچ کرده‌اند.

ساچمه‌ی تفنگ بادی چهارونیم را بیرون می‌آورم. احتمالن تفنگ از آن چینی‌های تقلبی بوده. مقداری پنبه که دیروز در خرت‌و پرت‌های پشت‌بام پیدا کرده‌ام را روی بالش می‌گذارم و با پارچه‌ای می‌بندم. دوباره به پشت‌بام می‌روم و کارتنی شامل چند دست استکان و نعلبکی را خالی کرده پایین می‌آورم. با انگشت چهار طرف کارتن را سوراخ سوراخ می‌کنم و سیامک را داخلش می‌گذارم. هوا برای مهمانم سرد است بخاری رمقی ندارد بیرون می‌روم تا کمی هیزم بشکنم. برف شروع به باریدن کرده است. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 19:22  توسط رستم جهانگشا  | 

 

قرمزی تندی از دور توجه‌ام را جلب می‌کند. این فصل سال و با برفی که روی زمین نشسته گل سرخ نمی‌روید. پس آن قرمزی چیست؟ راه می‌افتم. برف‌ها زیر پایم صدا می‌دهند. یخ‌بندان شب گذشته آن‌ها را سفت کرده است.

می‌رسم. خون است که شکل دایره مانندی به خود گرفته است. با چوبی یا فلزی و شاید هم انگشت‌های دست، شخصی برف را خراش داده، و دور آن دایره‌ی قرمز، شکل یک قلب را طراحی کرده‌ است و اطرافش چند گل سرخ. قطره‌های خون به سمت جنگل امتداد می‌یابند گاهی نزدیک و گاهی دور از هم.

از مسیر برف‌کوب ِ چند روزه حرکت می‌کنم. لکه‌های خون زیاد می‌شوند و کم، هیچ نظم خاصی نیست. در نقطه‌ای که تابستان‌ محل روییدن تمشک‌ها بود قطرات تمام می‌شوند و باز تصویر گل سرخی که روی برف‌ حکاکی شده است. کسی رگ‌ش را زده و لحظه‌های آخر این آثار را به جا گذاشته است؟ پس جنازه‌اش؟ شاید زیر آن بوته‌های خار به آسمان پرواز کرده؟

 شکار یک شکارچی بوده که این‌جا تمام کرده است. بعد چی؟ بعد شکارچی ‌خوش ذوق با آرامشی خاص آن شکل‌ها و آن گل‌های سرخ را روی برف رسم کرده؟

 یا فردی ناظر کارهای شکارچی بوده و بعد از مرگ ِ خرگوش یا سیامک يا مرغابی به سراغ لکه‌های خون رفته است؟ یک دیوانه؟ هنرمند؟... 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 23:33  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سلام عمو ضرغام.

 سلام خوش‌آمدی. "ل" را حسابی می‌کشد. از دیدنم شوکه شده است دست پاچه به طرفم می‌آید. چمدان را روی زمین می گذارم. عمو فانوس را درست روبروی صورتم گرفته. نورش چشمم را می‌زند و نمی‌توانم خوب ببینمش در عوض او سراپایم را برانداز می‌کند. روبوسی می‌کنیم و سخت همدیگر را به آغوش می‌کشیم. ریسمان تورهای ماهیگری دست‌هایش را زمخت کرده‌. بوی دریا می‌دهد.

 دریا چه‌خبر عمو چرا تنهایی؟

امسال بد نیست. از پارسال خیلی بهتره با رحمانم. اون ساعت چهارونیم می‌یاد بیرون. من خوابم نبرد اومدم. راستش..

حرفش را می‌خورد. می‌دانم می‌خواهد درباره‌ی شهروز حرفی بزند.

دی‌شب پیش بابات بودم چیزی نگفت.

نه، خبر ندادم که میام.

باد سرد و سوزناکی می‌وزد. گوش‌هایم به درد می‌افتند یقه‌ی کاپشن سرمه‌ای رنگ را می‌دهم بالا. عمو کلاه می‌ذاشتی دیگه.

کلاه که می‌ذارم احساس خفه‌گی می‌کنم. بعضی وقتا...

باز حرفش را می‌خورد. نمی‌خواهم فکرش را خراب کنم. هر چه باشد بهترین دوست شهروز بودم عمو ضرغام هر وقت..

تا کی هستی پسرم؟

یه هفته‌ای هستم.

چرا این قدر کم؟ فردا می‌آی دریا؟ سوال را که می‌کند انگار پشیمان می‌شود. نه‌،نه، جدی نمی‌گم. تو دیگه واسه‌ی خودت مهندسی مهندس رو چه ب دریا تازه تو عسلویه ماهیگیری یادت رفته ولش کن..

این حرف‌ها را هول‌هولکی می‌زند می‌دانم راست نمی‌گوید. به ماهرخ گفته بود روزبه را که می‌بینم یاد شهروز می‌افتم.

می‌یام عمو. فردا که کاری ندارم.

راست می‌گی؟

 بله که راست می‌گم. با عجله می‌گوید پس برو استراحت کن.

باشه عمو. می‌خواهد چمدان را بردارد. دستش را از پشت می‌گیرم. چی‌کار می‌کنی عمو؟ ناسلامتی دیگه مردی شدیم.

می‌خندد.

برو به سلامت. فانوس می‌خوای؟

نه، اتفاقن این تاریکی رو بیشتر دوست دارم.

 خنده از صورتش محو نشده است. خداحافظی کرده به راه می‌افتم. هنوز به روشن شدن هوا ساعتی باقی‌ست. چراغ‌های نارنجی رنگ سوسو می‌زنند. صدای خروس‌ها بلند شده است. یاد روزهایی که سه نفری این مسیر را طی می‌کردیم می‌افتم. ذرات کوچک برف شروع به باریدن می‌کنند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 0:9  توسط رستم جهانگشا  | 

 

پسرش گریه می‌کرد. زنش؟ اونم گریه می‌کرد. خودش رو ندیدم. آخه روش رو پوشونده بودن. یقین دارم گریه نمی‌کرد. مرده که نمی‌تونه گریه کنه. ولی کنجکاو شدم نگاهش کنم. اگه بخنده یا گریه کنه اون وقت چی؟ شاید هنوز نفس می‌کشه. هیچ چیزی بعید نیست. قانونی که وجود نداره. نزدیکش رفتم. روی برانکاردی چوبی که فکر کنم از مسجد آورده بودند دراز کشیده بود. پتو و پارچه‌ی سفیدی روش کشیده بودند. منتظر انجام مراسمی بودند که هیچ‌وقت نتونسته بودم حفظش کنم یا ترتیبش رو به‌خاطر بسپارم.

چیزهایی که به ذهنم کمی غیرضروری می‌رسه رو خیلی سخت حافظه‌م قبول می‌کنه. مثلن همین امضای اداره‌ها. اول رییس بعد معاون بعد کارشناس بعد تایپ دوباره اول کارشناس بعد معاون بعد رییس بعد... همین ترتیب حفظ کردنش شاید 3 سال طول کشیده.

 قبل از این‌که به صورتش نگاه کنم بایست می‌فهمیدم سرش کدوم طرف است. توی اون موقعیت که نمی‌شد بی‌گدار به آب زد. برم پایش را نگاه کنم شایعه سازی می‌کنند و من مجبور می‌شم از دست این شایعه‌ها فرار کنم و خونه‌م رو برای فروش بذارم. وقتی خونه را برای فروش گذاشتم همه می‌گن حتمن خونه ایرادی داره که می‌خواد بفروشه. ناچار قیمت رو خیلی پایین می‌یارم. باز می‌گن اگه خوب بود که نمی‌فروخت، زرنگ‌ِ، حتمن خونه‌ی بهتری سراغ کرده و می‌خواد اونُ بخره. یواش یواش از فروش خونه ناامید می‌شم که زنگ می‌زنن: مشتری پیدا شده.

دو دلم بنگاه برم یا بی خیال شایعه‌ها و نگاه‌های چپ چپ درو همسایه تو همین شهر بقیه عمر رو هم سپری کنم. بهتر نیست؟

زنگ می‌زنم بنگاه و انصراف می‌دم. می‌گه: مرد حسابی خودت ُ مسخره کردی. یه مشتری آبرودار پیدا کردم خودش هم این‌جایی نیست. تهرانی ا ِ. قیمت خوبی هم پیشنهاد داده. این همه راه اومده و تو پشیمون شدی؟ نمی‌شه، بیا ببینم.

و... باشه.

عجب، بیچاره از تهران آمده. حالا چی‌کار کنم. بفروشم بره؟ اون‌وقت برم تهران. تهران؟ آره دیگه تهران. آخه با این پول تو تهران می‌خوای چی‌کار کنی؟ تازه این همه سال تو این شهر زندگی کردی حالا می‌تونی تو تهران یه شهر غریب دووم بیاری. تو تهران سگ صاحبش نمی‌شناسه. این‌جا یه داد بزنی پنج نفر می‌یان کمکت. راست می‌گی. ولی آدم برای پیشرفت بایست بره تهران. چه پیشرفتی آخه؟ از این به بعد می‌خوای پیشرفت کنی؟ تازه چه معلوم پولت رو هم دودر نکنن، سرگردان نشی.

یا الله، یا الله، یا...

باز گند زدم. ناصر رو بلند کردن. یه آخوندی هم به جمع اضافه شده. حالا چی‌کار کنم؟ بی‌خیال داد می‌زنم:  آقایون یه لحظه صبر کنید. قسمتی از مراسم رو اجرا نکردین.

برادر زن ناصر می‌گه چه قسمتی؟

مرحوم یه وصیتی به من کرده. این حرف رو که می‌زنم تازه یاد وصیت ناصر بدبخت می‌افتم. بیچاره جدن یه وصیتی به من کرده بود. این بار محکم می‌گم یه لحظه مرده رو پایین بذارید. 5 6 نفری که با زور ناصر رو بلند کرده بودند دوباره چیزهایی بلند بلند می‌خوانند و جسد رو روی زمین می‌گذارند.

 از کی بپرسم سرش کجاست؟ سمت راستم عزیز پسر 12 ساله‌ی همسایه‌ست. خیلی جدی از عزیز می‌پرسم: عزیز تو سر عمو ناصرو دیدی؟

سرش  رو؟ آره.

 آفرین کجا بود.

 اون‌جا.

سریع به طرف سر ناصر می‌رم و پتو رو می‌کشم. کف پاهاش از بس آب نخورده ترک ترک برداشته عینهو بیابون برهوت شده. بد مصب که همیشه شیک می‌گشت. احساس می‌کنم 100 نفر همه دارن منو می‌پان عرق سرو رویم رو می‌پوشونه. دو سه بار هر 10 انگشتم رو تو هوا می‌چرخونم تا فکر نکنن ما از این مراسمات چیزی حالی‌مون نیست. یک لحظه به طرف بالا نگاه می‌کنم بعد سریع می‌رم اون‌ور جسد.

تخم‌سگ عزیز تو نتونستی یه لحظه صورت جسد رو به خاطر بسپاری. پتو رو کنار می‌کشم. ناصر داره همین طور به آسمون نگاه می‌کنه. سبیل‌اش سفید سفیدند. پدرسگ نگو خیلی پیر شده بود. سیلی کوچکی به صورتش می‌زنم تا فکر کنن یه خبرایی هست.

 نه، هیچ خبری نیست بدبخت‌ها. من که حضرت عیسا نیستم مرده‌تون رو زنده کنم. همین طوری خوش خوشک خواستم کاری کنم. بعد شروع می‌کنم به خوندن آواز. من می‌شنوم ناصرم اگه بتونه بشنوه می‌شنوه 10-15 نفری که نزدیکن اونا هم می‌تونن بشنون. هنوز هیش کی اعتراض نکرده.

بکنن، به من چه. ناصر که برای اونا وصیت شفاهی نکرده. خودش به من گفت اگه مردم واسه‌ی من نوار مذهبی نزارین. گفت برام از تیمور بخونید. بعد خودش شروع کرد به خوندن و یه ساعتی مخ ما رو کار گرفت. مغز هر 3 تامون داشت سوت می‌کشید ولی ناصر انگار خسته بشو نیست. گفتم: بس کن دیگه مرد گنده، مغزمون رفت. و با کمی غرغر ساکت شد.

 باشه، حالام بد کاری مگه می‌کنم دارم واسش تیمور می‌خونم.

چند دقیقه بعد دوباره 10 انگشتم رو کمی تو هوا می‌چرخونم اون پارچه‌ی سفید و پتو رو می‌کشم و بلند می‌شم. دوباره یه سری کارها که هیچ وقت ندونستم برای چی هست و اولش باید کدوم کار رو انجام داد شروع می‌شه. حوصلم سر می‌ره و از جسد دور می‌شم. تازه یادم می‌افته ناصر  گفته بود از اسکندر بخونم و من از تیمور خوندم. عجب گرفتار شدما. ولی چاره نیست باید وصیت شفاهی ناصر رو که فقط به ما 3 نفر گفته بود رو درست انجام بدم. خب اول بایست داد بزنم ایست. و مردم اون مراسماتی که من هیچ وقت نمی‌دونم برای چی هست و اولش از چی شروع می‌شه رو قطع کنن و دوباره برم سر وقت جسد. بدبختی یکی دو تا نیست که، دوباره بایست سرش رو پیدا کنم.

 کدوم ور بود؟ حالا هر کدوم شد. اشتباه شد دوباره هر 10 انگشتم رو می‌چرخونم به هوا نگاه می‌کنم و می‌رم اون‌ور. بعد اگه این‌کار رو بکنم و تو کارایی که همه ترتیبش رو حفظن الا من اختلال ایجاد کنم اون وقت دوباره شایعه پشت سرم زیاد می‌شه. بایست دوباره خونه رو بزارم برای فروش. اون تهرانی رو به هر ترتیبی که هست باید پیدا کنم. می‌رم به بنگاه‌چی می‌گم. ولی اون که کاری برام نمی‌کنه اون سری سر کارش گذاشتم.

پس باید چه غلطی بکنم؟ روزنامه آگهی می‌دم ولی اسم یارو رو نمی‌دونم. قیافه‌ش چه طور بود؟ اصلن قیافش رو ندیدم. واااای باز هم گرفتاری شروع شد. حالا بیا واسه یه تهرانی که پوستش به یه تومن نمی‌ارزه کلی وقت بزار. ولی هر طور شده خونش رو پیدا می‌کنم. می‌گم آقا! بیا اصلن خونه مال خودت هرچی داری بده. اون‌م خوشحال می‌شه که با چنین آدم مردی طرف. خونه رو به چند برابر قیمت می‌خره بعد تو تهران یه خونه بهم معرفی می‌کنه. می‌رم رهن می‌شینم. یه کم هم پول برای خودم بر می‌دارم تا خرج کنم. آره بهتره. بورس سرمایه‌گذاری می‌کنم، روزا می‌گردم شبا فکر می‌کنم، معروف می‌شم. خدا رو چه دیدی شاید جایزه‌ای چیزی بردم

آقا معروف! از جلوی دروازه برو کنار تا جمعیت رد شه.

جمعیت، کجا دارن می‌رن؟

قبرستان دیگه.

باشه چشم. کنار می‌رم دارن دور می‌شن. وااای من که هنوز اسکندر نخوندم. داد می‌زنم: ایست ایست

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 14:4  توسط رستم جهانگشا  | 

 

اوایل سرم را با روزنامه گرم کردم بعد روزنامه خوانی هم تعطیل شد. سه آرایشگر تند تند مشغول کار بودند، 8 نفر هم دور تا دور مغازه نشسته بودند. بلند بلند و آهسته حرف می‌زدند تا اعصاب من هر لحظه بیشتر به هم بریزد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 1:16  توسط رستم جهانگشا  | 

 

مینی‌بوس کیپ تا کیپ پر مسافر بود. برف با شکوه می‌بارید. راننده هرجا مسافری می‌دید توقف می‌کرد. اول‌ها مردها صندلی‌شان را به زن‌ها تعارف می‌کردند. بعدها که توقف‌ها زیاد شد مردها هم بی‌خیال شدند. فقط یکی، دو نفر...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 21:42  توسط رستم جهانگشا  | 

 

6 صبح که از خانه بیرون زدم هوا ابری بود. 11 ظهر برمی‌گشتم و 3 ساعتی می‌شد باران، سیل‌آسا می‌بارید. در مسکو خبری از باران خصوصن در این فصل نبود. هر چه بود برف بود و قابل پیش‌بینی... 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 1:37  توسط رستم جهانگشا  | 

 

وارد کتاب‌فروشی آقای زینعلی شدم. دختر خانم جوانی پشت‌ویترین انتظارم را می‌کشید. انتظار من که نه، انتظار هر کسی که مشتری کتاب بود.

سلام دادم و پرسیدم: ببخشید از کتابای خانم روانی‌پور چیزی دارید؟

پرسید کی؟

گفتم منیرو روانی‌پور.

گفت: در مورد چی می‌نویسه؟

لابد فکر کرده بود من یکی از اون دانشمندان جوان هستم که دنبال کتاب‌های کت‌و‌کلفت علمی می‌گردد.  شاید دانشگاه یا سال‌آخر دبیرستان کلاس فیزیکی دارم و می‌خواهم آخرین نمونه‌ کتاب‌های کمک‌درسی را قبل از تدریس مطالعه کنم. و از قضا نویسنده‌ی یکی از این کتاب‌های علمی منیرو روانی‌پور است. حتمن همان چند ثانیه! فکر کرده این اسم را اولین بار است شنیده‌ و اگر من بگویم درباره‌ی خازن‌ها کتابی نوشته؛ آن دختر خانم بلافاصله پاسخ دهد: از روانی‌پور نداریم اما یکی مهندس شمس نوبخت نوشته که خیلی از کتاب خانم روانی‌پور بهتره. پیشنهاد می‌کنم یه نظری بندازید.

همه‌ی این فکر ها که از مغز من و آن دختر خانم گذشت تازه سرم را پایین انداختم و گفتم: با عرض شرمندگی فقط قصه می‌نویسه.

دختر خانم هم جواب داد: نه، نداریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 0:1  توسط رستم جهانگشا  | 

پلیس که رسید همه کنار رفتند. صاحب مغازه رفت جلو.

 سلام جناب! به شانه‌های پلیس نگاه کرد خبری از ستاره نبود. جناب رو کمی لفت داد و ناچارن گفت: سروان.

چی شده؟

دزد اومد دخلم رو زد.

کسی دید؟

بله. ایشون دید.

مرد قد کوتاهی جلو آمد.

شما دیدید؟

بله جناب سروان.

معتاد بود؟

وا... ندونستم.

قبلن دیده بودی؟

نه اولین بار بود.

جمعیت دور این 3 نفر حلقه زده بود. پلیس به جمعیت نگاه کرد و گفت: برید دنبال کارتون. یاا...

جمعیت کمی پراکنده شد. و پلیس همراه آن دو نفر وارد مغازه شدند.

چقد پول داشتی؟

250 هزار تومن.

پس چیزی نبوده.

صاحب مغازه کمی لبش را گزید خواست حرفی بزند نزد.

پلیس پرسید به کسی شک داری؟

نه.

می‌ری اداره و شکایتی تنظیم می‌کنی.

از کی؟

شکایت نکن فقط گزارش بده مغازمُ دزد زده.

مرد خوش تیپی وارد مغازه می‌شود. سلام.

به طرف او برمی‌گردند. مغازه دار به طرفش می‌رود. سلام کاووس.

چی شده؟

دزد مغازم زده.

عجب. کی؟

یه چند دقیقه‌ی پیش. تازه رحمان قیافه‌ی دزدُ دیده ولی نشناخته.

رحمان هم به طرف مرد می‌رود و با او دست می‌دهد.

مرد خوش تیپ رو به صاحب مغازه می‌کند و می‌گوید: داداش انگشت نگاری کردی؟

نه.

خب بگو انگشت نگاری کنه.

صاحب مغازه به طرف پلیس می‌رود و همین حرف‌ها را می‌گوید.

پلیس با تلفن مغازه زنگی می‌زند و بعد از بیست دقیقه دو نفر با لباس نظامی می‌آیند.

هر دو گروهبان هستند. به طرف گروهبان اولی می‌روند و می‌پرسند کجا را باید انگشت‌نگاری کنیم؟

پلیس هم همین حرف را از صاحب مغازه می‌پرسد. و در آخر مرد قدکوتاه چند جای مغازه را نشان می‌دهد.

دست به کار می شوند. و بعد اعلام می‌کنند هیچ اثر انگشتی نیست.

صاحب مغازه می‌گوید چطور نیست؟ مگه می شه؟ مگه می شه را کمی بلند می‌گوید.

نیست دیگه آقا.

صاحب مغازه با صدای بلند به مرد کوتاه می گوید: رحمان مگه دستکش داشت؟

نه، هیچی دستش نبود.

پلیس رو به دو نفر دیگر می کند و می‌گوید. برویم. شما هم گزارشت را بده تا بعد.

مرد بلند می‌گوید: چه گزارشی. چه شکایتی. داد می‌زند و پلیس‌ها می روند.

مرد مغازه دار با صدای بلند به رحمان می‌گوید: آخه دیوث نتونستی دو دقیقه حواست‌ُ جمع کنی.

مرد کوتاه هم داد می زند: چی‌چی حواست‌جمع کنی. من از غیب می‌دونستم کسی تو مغازه هست. اصلن به من تو چیزی گفتی.

مغازه دار حرفش را قطع می‌کند و داد می‌زند: به تو چی‌می‌گفتم احمق. تو مگه ندیدی من رفتم بیرون.

من دیدم. اما ندونستم تو مغازه رو قفل نکردی.

مرد خوش‌تیپ می گوید: داد نزن اسد؛ عیبِ. خودمون پیداش می‌کنیم.

چه ‌طوری پیدا می‌کنیم. وقتی پلیس یه اثر انگشتُ نمی‌تونه شناسایی کنه.

پلیسُ ولش کن خودمون پیداش می‌کنیم.

مرد کوتاه قد هم با قدرت می‌گوید: آره خودمون پیداش می‌کنیم.

مغازه‌دار به طرف دخل نگاهی می‌اندازد و آرام می‌گوید: راهش فقط همینه. خودمون پیداش می‌کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 23:35  توسط رستم جهانگشا  | 


گفتم شمالی‌ای؟

گفت آره. خودِ خودِ شمال.

کجا؟

انزلی.

پس هم‌استانی هستیم.

کجایی هستی؟

هشتپر، تالشم..

اووو هشتپر...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 0:11  توسط رستم جهانگشا  | 


اتاق در طبقه‌ی سوم ساختمان بود. از پاگرد پله نیم‌متری که به سمت را ست می‌پیچیدی ورودی اتاق بود. وارد شدم. سلام دادم و با اجازه روی یکی از دو صندلی سمت چپ نشستم. روبرو یک پنجره‌ی بدریخت تقریبن کوچک بود که یک‌طرفش شیشه‌های مات داشت طرف دیگر هم کولر کثیفی قسمتی از پنجره را پوشانده بود. شیشه‌ی مات طرف کولر شکسته و از آن جا فضای بیرون مشخص بود: یک ساختمان بلند نارنجی رنگ، قسمت‌های انتهایی یک درخت کاج و آسمانی ابری.

ارباب رجوع داشت، حسابی عرق کرده بود و روی میز کارش انبوهی از پوشه‌ها و برگه ها ریخته شده بود. روبرویش هم چند کمد بزرگ بود که در ِ همه‌شان باز بود و پرونده‌های خاک‌گرفته داخلشان توی ذوق می‌زد.

ارباب رجوع که رفت معذرت خواست که دیر شد و از این حرف‌ها.

وقتی کارم تمام شد و داشتم ار پله‌ها پایین می‌رفتم درفکر بودم: خدایا آیا منم تو این دنیا به شغلی علاقه دارم؟ اگه به شغلی علاقه دارم و خودم نمی‌دونم خواهشن تو برام عیونش کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 0:59  توسط رستم جهانگشا  | 


این‌قدر نکش این لعنتی رو.

خستگیم و ازم می‌گیره رسول.

چی‌چی خستگی‌تو می‌گیره.

خب می‌گیره دیگه.

بابا اخبار روزی ده بار اعلام می‌کنه این زهر مار ضرره.

اخبار واسه‌ی خودش می‌گه. کدوم خبر اخبار راست هست که این یکی باشه. بیا دو پک بزن.

نه ولش کن.

لوله‌ی قلیان را به نفر سوم که ساکت نشسته بود می‌دهد.

به به! آقا احمد رو هم که به را آوردید.

احمد در حالی که دهانه‌ی قلیان را روی زغال‌های بالای قلیان گرفته، می‌گوید:

چاره نیست. غم و غصه زیاد شده.

آره راس می‌گی. زنت که 3 قلو زاییده، خودتم..

نفر اول و احمد می‌خندند و احمد شروع می‌کند به پک زدن.

دود قلیان حجم بزرگی تشکیل داده و شب را کمی مه آلود ساخته.

اولی می‌گوید: احمد امشب مثل این‌که غمُ غصه‌هات خیلی زیادشده. همین طور دارن دود می شن می‌رن هوا.

آره، امشب یه ذره غمام زیاده. فردا چن تا چک دارم.

بعد از چند دقیقه لوله‌ی قلیان را به نفر چهارم می‌دهد.

اوضاع شما که خیلی خرابه. تو که مثلن ورزش‌کاری اکبر تو چرا؟

ورزش چیه؟ بچسب به قلیون.

اکبر شروع می‌کند به پک زدن.

احمد در حالی‌که چای می‌نوشد می‌گوید: بابا اون مسایل ضرر و سلامتی و این طور چیزا واسه‌ی خارجی‌هاس. ما چه چیزمون رو اصول هست که این یکیش باشه.

نفر اول می‌گه احسن.

احمد ادامه می‌دهد: به نظز من سیگاری‌ها و قلیون‌کشا از بقیه سالم‌ترن. نگا کن. رحیمی 80 سالش، 70 سال داره سیگار می‌کشه. پدر من هنوز 50 سالش نشده از کول‌و کمر افتاده. تو عمرشم لب به سیگار نزده.

نفر پنجم که سیگاری به لب دارد و دستش را به طرق قندان دراز کرده می‌گوید: می‌دونید چون قلیون و سیگار جلوی فکر کردن آدم رو می‌گیره، اونایی که می‌کشن سالم ترن. تو ایران بیشتر فکر و خیال آدم رو می‌کشه تا چیزی مثل قلیون.

رسول می‌گوید: اینا که هستن. اما خدایی تریاک از قلیون و سیگار بهتر نیست؟

احمد می‌گوید: تریاک بهتره. اگه معتاد نشی. تازه اگه پول داشته باشی، تو خونت‌م آزاد باشی تریاک هم هیچ مشکلی نداره. نگا کن، دریانی ِ طلا فروش، معتادِ. روز به روزم جوون‌تر می‌شه.

بسه دیگه بده ما هم دو پک بزنیم.

نفر ششم این حرف‌ها را می‌زند و قلیان را از اکبر می گیرد.

احمد به ساعتش نگاه می‌کند. ساعت یازده شب. بچه ها یواش یواش بریم.

کجا بریم؟

اکبر می‌گوید: بریم خونه دیگه؛ هیچ خلافی هم نمی‌کنیم. دیر می‌ریم خونه فک می‌کنن حالا اینا کجا بودن.

بسه دیگه. رسول رو به نفر ششم این حرف‌ها را می زند.

ششمی می‌گوید: آآآ، اینم آخرین پک.

از روی سکو بلند می شوند. پول چای و قلیان را حساب می‌کنند. سوار موتورها شده می‌روند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 0:11  توسط رستم جهانگشا  | 


پیکان از رده خارج است. سوخت بالا، نمای بد، استحکام ضعیف. آخرش 500 تومان می‌توانم بدهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 17:24  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نشانه‌ی خبرهای بد را محو می‌کنند. خون‌ها پاک می‌شود، زندگیِ آرام در بستری نرم، با همبستری زیبا رو  ادامه می‌یابد.

به تمام نوشته‌های قبلی‌اش می‌خندد و نوازنده تنها می‌ماند.

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 1:14  توسط رستم جهانگشا  | 

 

تعمیرگاه اکبر امروز تعطیل بود؛ اما من اکبر را دیدم که سراسیمه از خیابان خرمشهر بالا می‌رفت.

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 0:43  توسط رستم جهانگشا  | 

من اعتراض دارم. اولین ضربه را او زد. تبر در دست‌های او بود. من فقط پوستش را کندم.

اعتراض وارد نیست.

ببخش مرا، عفوم کن ای الهه جنگل.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 20:48  توسط رستم جهانگشا  | 

 

حرفی نمانده است. چشم‌‌ها بیهوده می‌چرخند.

 چرا نمی‌روند این مردمان غریب؟

به شوهرش خیره می‌شود ولی مرد در چارچوب پنجره محبوس مانده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 0:6  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 مرد سوار تاکسی شد و گفت: وای چه گرم ِ.

صندلی جلو نشسته بودم و قیافه‌اش را ندیدم. از تن صدایش حدس زدم میان‌سال است.

راننده حرفش‌ را تایید کرد.

مرد گفت: چرا شیشه‌ها رو پایین می‌یاری؟

راننده گفت: شیشه‌ها که پایین ِ.

مرد گفت: کجاش پایین ِ.

راننده لحظه‌ای سرش را به طرف عقب برگرداند و با تعجب گفت: آها اونا رو می‌گی؟! بعد بالابر شیشه را به مرد داد.

مرد در حال پایین آوردن شیشه گفت: وای چه باد گرمی می‌وزه.

راننده گفت: تو که تحمل این گرما رو نداری آتش جهنم رو چطور تحمل می‌کنی؟

مرد گفت: از کجا می‌دونی جهنم هست؟

راننده گفت: خب این‌طوری می‌گن..

مرد حرفش را قطع کرد و گفت: می‌گن تو که..

اینبار راننده حرفش را قطع کرد و گفت: شنیدن کی بود مانند دیدن.

مرد گفت: اگه قرار ِ ما بریم جهنم این همه کافر تو دنیا هست، اونا چی می‌شن؟ اونا می‌رن جهنمُ پر می‌کنن واسه‌ی ماها اصلن جا نمی‌شه.

راننده گفت درستِ این همه کافر تو دنیا هست.

مرد ادامه داد: امام حسین گفته هر کی یک قطره اشک برایم بریزد جای او بهشت خواهد بود. بله یک قطره اشک، ما که سال‌ها براش اشک ریختیم.

راننده گفت: عجب..

تاکسی نزدیک شهرداری هشتپر رسید و من باید پیاده می‌شدم ناچار حرفش را قطع کردم و گفتم:  این بغلا لطف کن آقای راننده.

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 22:54  توسط رستم جهانگشا  | 

 

کهکشانِ ما ریگ کوچکی در جهان است و کره‌ی ما تنها مکانی‌ست که می‌توان در آن با کسی حرف زد.

به دلایل بالا، محسن از تو عذر می‌خواهم، محمود قرضم را به تو می‌بخشم، لیلا دوباره عاشقت می‌شوم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 16:31  توسط رستم جهانگشا  | 


آزادی را در خواب دیدم صبح زود برای ارایه گزارش به پاسگاه رفتم سروان آشنا بود و با واسطه حکم بازداشتم را تعلیق کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 0:18  توسط رستم جهانگشا  | 

 

پارک کرده و داخل ماشین پراید نشسته است صدای بلند پخش به گوش می‌رسد سرش را میان دست‌هایش گرفته و لحظه‌ای دیگر پیاده می‌شود  چتر را باز می‌کند تا باران به موهای خیسش نخورد و بی‌هدف در خیابان به راه می‌افتد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 0:58  توسط رستم جهانگشا  | 

 

کلاه حصیری در دست راستش بود و داس درو در دست چپش. هنوز زمان زیادی باقی مانده است.

امروز کجا خواهم رفت؟ با چه کسی نهار خواهم خورد؟ تا نزدیک خانه‌ مرا خواهد برد؟

روی جدول کنار خیابان می‌نشیند و کلاه را روی زانوانش می‌گذارد.

اگر تا خانه برساند خیلی خوب می‌شود. خود درو زیاد سخت نیست؛ بعد از کار، پیاده تا خانه رفتن یا منتظر ماشین ماندن عذاب‌آور است.

هنوز زمان زیادی باقی مانده است تا آفتاب طلوع کند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 0:11  توسط رستم جهانگشا  | 

 

یک بشقاب خالی و یک لیوان که تا نصفه چای دارد. کتابی گوشه‌ای از اتاق به پشت افتاده است.

 صدای برخورد باران به سقف حلبی، صدای مجری‌های گوناگون تلویزیون که زود زود عوض می‌شوند؛ یکی ساعت 1 بامداد را اعلام می‌کند، یکی به عربی حرف‌هایی می‌زند، یکی از المپیک می‌گوید و.... سپیده امروز چقدر دیر کرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 0:50  توسط رستم جهانگشا  | 

 

خیابان شلوغ است؛ بچه گریه می‌کند و مادر اورا می‌زند؛ بچه بلندتر می‌گرید؛ مادر فریاد می‌زند: دارد که دارد مگر ما دوچرخه داشتیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 16:24  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سوم مرداد است. آفتاب چه زرد و قشنگ طلوع می‌کند. هوا خوب و زیباست. 5 نفر مضطرب داخل ماشین پراید به سوی محل حادثه می‌روند.

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 13:57  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 

رفتارش در فرودگاه بسیار متمدنانه بود. به نظر می‌رسید تاجر خیلی ثروتمندی است. مرد خود ساخته‌ای که سفر از ملزومات زندگی‌اش محسوب می‌شود.

سوار هواپیما که شدم و صندلی خودم را پیدا کردم مرد در ردیف 8 و صندلی کنار پنجره نشسته بود. عجب پس من در کنار او باید بنشینم نشستم و کیفم را جابه‌جا کردم.

دقایق سپری شدند تا این‌که خلبان خیر مقدم گفت و مهماندار برای توضیح درباره‌ی نحوه استفاده از درهای خروج اضطرای و ماسک گاز و... در جلوی هواپیما ایستاد. لحظه‌ای دیگر مهماندار به صورت پانتومیم حرکت‌هایی را اجرا می‌کرد تا مسافران نحوه استفاده را بهتر یاد بگیرند؛ که مرد اولین اظهار نظرش را کرد:

‌‌Koskesh ha  دیوانه شدند حرکت کنید دیگه.

نیم نگاهی به او انداختم و تا اتمام پرواز هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد.

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 22:24  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نه حرفم حرف است و نه نگاهم نگاه. چه فکر می‌کنی تو؟ که با یک انسان با شخصیت طرفی؟ با یک روشنفکر طرفی؟ نه عزیزم! این‌ها همه در کتاب‌هاست. من گرسنه‌ام و نهار می‌خواهم تو هم آزادی هر طور دلت خواست فکر کنی.

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 0:5  توسط رستم جهانگشا  | 

     یک

      دو

      سه

      چهار

      پنج

      شش

       هفت

       هشت،

       هشت ثانیه

        زمان زندگی

   بعد از قطع شدن گردن است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 22:24  توسط رستم جهانگشا  | 

 

عجب کلاهی سرت رفته و چقدر دیر دانستی. 30 سال. خیلی دیر است فقط باید کنار بیایی و غصه نخوری.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 12:53  توسط رستم جهانگشا  | 

 

رییس در تابستان کت‌و شلوار می‌پوشد، ریش می‌گذارد، حرف‌های مهم می‌زند، شوخی نمی‌کند، به صورت اسلوموشن صحبت می کند.

 برای خودش عالمی دارد این مرد کوچک جهان سومی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 0:4  توسط رستم جهانگشا  | 

 

راه، راه، راه، پس کی تمام می‌شود این مستند "راه"؟

مرد تازه رسیده است؛ خسته است و پسر بزرگش، عاشق مستند راه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 22:18  توسط رستم جهانگشا  | 

 

روزنامه خبرهای بد تلویزیون را روز بعد می‌نویسد. دوستم همیشه می‌گوید: دیوانه چرا پولت را دور می‌ریزی؟

طفلک هنوز نمی‌داند من تلویزیون ندارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 0:6  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ای قالیچه خاکستری رنگ! تلویزیون سونی! دی وی دی سامسونگ! در ِ سفید! خواهشی دارم؛ می‌شود افسردگی‌هایم را 3 ساعت نزدتان امانت بگذارم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 17:38  توسط رستم جهانگشا  | 

 

شادی‌های یک شب در ته استکان‌ها و زیرسیگاری‌ها آرمیده‌اند و مردِ بیدار از چارچوب پنجره به چراغ‌های خاموش شونده‌ی شهر نگاه می‌کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 0:6  توسط رستم جهانگشا  | 

 

برای لمس لذت پسر با شتاب گذشت. مرد، خندان چشم‌هایش به او افتاد و اشک سراسر صورتش را پوشاند.

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 17:40  توسط رستم جهانگشا  | 

 

بنزین گرون شده، معرفت که هست.

معرفت؟

بشین خانم مجانی می‌رسونمت.

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 0:1  توسط رستم جهانگشا  | 

 

یک‌سری حرف‌های چرند می‌گوید، یک‌سری فرمول‌های پرت می‌نویسد، یک‌سری سوال‌های چرت می‌پرسد و از کلاس خارج می‌شود.

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 0:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

اعتراض!؟ برای چی؟ اینجا این شکلیه، الان چند هزار سالِ که این شکلیه. طور دیگری هم ممکن نیست. میل خودتِ می‌تونی بری یا بمونی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 0:10  توسط رستم جهانگشا  | 

 

اردک سرخوشانه زیر باران بازی می‌کند. خروس در پناه برگ‌های درخت، خیس و لرزان و سرپایین ایستاده است. از پنجره به آن‌ها نگاه می‌کنم و روی شیشه شکل‌های جورواجور می‌کشم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 0:5  توسط رستم جهانگشا  | 

 

افسر جوانی سر چهار راه ایستاده؛ قد بلند و لاغر اندام است. سه‌ ستاره‌ی هر شانه‌اش را، انگار تازه دوخته‌اند. برگ جریمه‌‌ای در دستش دیده می‌شود.

در 10 متری او و زیر تابلوی توقف مطلقن ممنوع پژوی آلبالویی رنگی پارک است. پسر و دختری داخلش نشسته‌اند. افسر جوان مچش را بالا می‌آورد و به ساعتش نگاه می‌کند.

ساعت هفت‌ونیم غروب است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 1:34  توسط رستم جهانگشا  | 

پسری که بغل دست راننده مینی‌بوس نشسته بود گفت چرا شغل قبلیتُ ول کردی؟

راننده بدون این‌که به طرفش نگاه کند گفت: شغلی قبلی رُ ولش.

پسر گفت: این شغل کجا اون کجا.

راننده دوباره با همان حالت گفت: ولش کن. انگار نمی‌خواست زیاد درباره شغل قبلی‌اش صحبت کند. با این‌حال ادامه داد: سرمایه می‌خواست که نداشتم.

بغل دستی گفت: با همون ناصر تا می‌کردی تا پولی دستتُ  می‌گرفت.

راننده گفت: نشد دیگه.

پسر: چند سال تراشکاری کردی؟

11 سال.

پس کارُ یاد گرفته بودی.

رانننده چشم‌هایش برقی زد،  به طرف پسر برگشت: بله، کار من تخصصی بود. قطعاتی که من می‌ساختم کار هر کسی نبود.

بایست تو همون کار می‌موندی. رانندگی که شغل نیست زود خسته می‌شی.

راننده شانه‌اش را بالا انداخت و دیگر حرفی نزد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 12:55  توسط رستم جهانگشا  |