تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

 

31 سال از انقلاب می گذرد. انقلاب یک دگرگونی زودگذر است. انقلاب مثل عصبیت آنی، مثل دونده‌ی یک دو 100 متر است. نمی‌شود یک دونده‌ی 100 متر 1000 متر را با همان توان و سرعت بدود. این از قوانین طبیعت است. اما عجیب است که آقایان، آقازاده‌ها بعد از 31 سال هنوز کشور را در حالت انقلابی نگه داشته‌اند. هنوز هر هفته ده‌ها بار مرگ بر این و آن می‌شنویم. هنوز سیلی می‌زنند، هنوز محکوم می‌کنند، هنوز همه دشمن هستند، هنوز ملت، انقلابی همیشه در صحنه است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 22:10  توسط رستم جهانگشا  | 

 

باران 2 بار می‌بارد. سکوهای ورزشگاه خالی‌ست. رنگ‌های کهنه فرصتی برای سفر یافته‌اند. چترم را می‌بندم. می‌بندی؟ زیر باران خیس می‌شوم. خیس می‌شویم؟ با خودم حرف می‌زنم. حرف می‌زنیم؟

کات، کات این صحنه که گریه نداشت..

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 22:24  توسط رستم جهانگشا  | 

 

وقتی صدای اتومبیل‌ها تمرکز خیابان پیر را به هم ریخت؛ دیگر به پایان شب چیزی نمانده بود. او به نام‌های قبلی‌اش می‌اندیشید. نام دوره‌ی کودکی‌اش، نوجوانی، جوانی، میان‌سالی‌اش. در این گیرودار آخرین اتوبوس دوطبقه‌ی شهر، مست و ویلان از راه رسید. تک‌چرخ زد، دور زد، به راست‌و چپ پیچید و با شتاب به کیوسک مطبوعاتی خاموش خورد. کیوسک روی سینه‌ی خیابان پیر پخش شد. اتوبوس در سکوت به سختی نفس کشید. صدای خیابان و کیوسک به هوا برخواست. و خیابان از هرچه فکر و خاطره بود؛ خالی شد.

 ***

اعترافات: در دوران تحصیل هیچ‌وقت باز شدن مدرسه‌ها خوشحالم نکرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 21:15  توسط رستم جهانگشا  | 

 

تنها بودم؟ شاید؛ اما نه آن طورها هم نبود. با نیمکت چوبی  پیر حرف می‌زدم. افسرده بود. بودم؟ روراست باشیم، بودم. پاییز داشت سرک می‌کشید و بادی برگ‌های روی زمین را هر کجا که می‌خواست می‌برد؛ آرام و شاید هم زیبا.

پیرمردی که با خودش حرف می‌زد از راه رسید در گوشه‌ی نیمکت چوبی ِ پیر نشست.  بلند شدم و به  راه افتادم..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 0:51  توسط رستم جهانگشا  | 

 

دوربین نیکون حرفه ای اش را به گردن آویخت؛ نشست و زار زار گریست..

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 22:1  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ابطحی می گفت شورشی ها با پیام کوتاه، فیس بوک، ای میل، یوتویوپ و غیره همه با هم در ارتباط بودند.

 

فکر کنم این دیگه شوخی می کرد آقای ابطحی 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 20:49  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در کل من به مصاحبه خیلی علاقه دارم. مخصوصن اگر مصاحبه کننده به موضوع احاطه داشته وترس نداشته باشد. در سال های نه چندان دور بهترین مصاحبه ها مربوط به منصور ضابطیان بود. منصور بعدها به سیما آمد. این یکی دو سال اطلاع خاصی از او ندارم. آن روزها وبلاگی هم داشت و فکر کنم هنوز دارد، سر نزده ام.

اما این آسمان ریسمان بافتن ها به بهانه ی گفت و گو با طراح اصلی اتاق ضد زلزله (ماجرای جنجالی علی اکبر م.حرا.بی.ن و اتاق امن)  می باشد. تقریبن دو صفحه ی کامل روزنامه اعتماد ملی چهارشنبه 7 مرداد به این مصاحبه اختصاص داشت. خلاصه ماجرا از این قرار است: فرزاد سلیمی طرحی به نام اتاق امن که در زلزله ها کاربرد دارد ارائه می کند و بعد از مدتی وزیر صنایع (علی اکبر م.حرا.بی.ان) این طرح را به اسم خودش ثبت می کند. محمود احمدی نژاد، موسی مظلوم و علی اکبر م.حرا.بی.ان کتابی با عنوان اتاق امن هم منتشر می سازند و همه جا کنفرانس و سخنرانی و ...

فرزاد سلیمی که متوجه این عمل ناشایست می شود از سال 82 تا این لحظه پی گیر کار می شود و بعد از دونده گی ها و کارشکنی های فراوان سرانجام به حق خود می رسد. قاضی بعد از سال ها  علی اکبر م.حرا.بی.ان را گناهکار تشخیص می دهد و به سود فرزاد سلیمی رای صادر می کند.

در این ماجرا به خوبی می توان چکیده ی آنچه در کشورمان می گذرد را مشاهده کرد. از این نمونه حق کشی ها کم صورت نمی گیرد منتها افراد پیگیری چون سلیمی بسیار کم می باشند. سلیمی نمونه ی بارز نخبه هایی است که با سیاست های استعداد کش آقایان به حاشیه و کنج انزوا رانده می شود. در این میان اسم محمود احمدی نژاد به عنوان یکی از بانیان اتاق امن و نویسنده ی کتاب! جالب است. رابطه او با این طرح را مفصل می توانید در همان مصاحبه بخوانید. بسیار جالب است.

پی نوشت: از روزهایی که سپری می شوند بعدها بسیار یاد خواهد شد. اعتمادملی این روزها فراتر از سطح روزنامه نگاری کشور عمل می کند. اگر نسخه های این روزهای اعتماد ملی را به ارشیومان اضافه کنیم ضرر نکرده ایم. بسیار پر و پیمان هستند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 17:32  توسط رستم جهانگشا  | 

 

زمانی تئاتر بازی می کردم. گاهی یک میکروفون کوچک به گوشه ی پیراهنم متصل می شد، گاهی سن خودش میکروفون داشت اما همیشه ی خدا برای شروع کار باید کسی  می گفت: 1، 2، 3 آزمایش می شود.

زمانی مجری بودم! آره مجری بودم حتا چند برنامه برای سیمای گیلان ضبط کردیم. در آن برنامه ها دیگر شور 1، 2، ۳آزمایش می شود درآمد.

باورتان می شود ترانه یا به قول آن روزها سرود هم می خواندم. همیشه ا، 2.. خلاصه تمام اوقات اگر قرار بود روی سن حرفی بزنی بایست اول می گفتی: ا، 2، 3 آزمایش می شود.

این واژه دیگر خیلی توی ذوق می زد و من از دست میکروفون های آن دوره کفری بودم.  می گفتم کی تکنولوژی پیشرفت می کند و ما جزو چند کشور اول صنعتی دنیا می شویم. البته آن موقع ها هم برادران می گفتند ما جزو 4، 5 کشور اول دنیا هستیم. فقط 2، 3 تا کشور استعمارگر از ما جلو هستند که به یاری خدایی که فقط مال ماست تا چند سال بعد همه ی آن ها خود به خود نابود می شوند. بعد از گذشت سال ها  از آن کشورها چیزی باقی نمانده اما من دیگر به اصلاح میکروفون ها هم امیدی ندارم. این تکنولوژی اصلاح پذیر نیست که نیست. کنسرت استاد شجریان صدا خراب، سینماهای درجه 1 مثلن، صدا خراب، اصلن در تمام برنامه ها اول باید بگوییم 1، 2، 3 آزمایش می شود موقع سوار شدن به هوا... اصلن بی خیال. زیاد سرتان را به درد نمی آورم چون این پست فقط یک پست آزمایشی است. خواستم آرشیو ماهانه بلاگفا را آزمایش کنم. آخر وارد مرداد شده ایم و هم چنان..

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 22:20  توسط رستم جهانگشا  | 

 

فاح.ش.ه‌ای که در صندلی مجاورم نشسته بود گفت: چه خونواده‌هایی آخر عاقبت این‌ها چی می‌شه.

اشاره‌اش به دو دختر بچه‌ی کوچکی بود که بعد از توقف اتوبوس برای گدایی داخل شده بودند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 10:41  توسط رستم جهانگشا  | 

 

دور قبرها را با حفاظ فلزی محصور کرده اند. زیاد نیستند شاید 20 قبر. یکی از قبرها حفاظش کهنه و قدیمی ست پشت سر تپه ماهوری هایی ست که بیشتر به نقاشی های آبرنگ شبیه است.

 انسان زیر خاک تازه نمرده است. از مرگش سالیان درازی می گذرد، چون ساکنان این ده کوره عادت ندارند برای عزیزان شان از آهن قراضه استفاده کنند. و دلیلش را نمی دانم. خوب یا بد بودنش را نمی دانم فقط هر روز که از این جا رد می شوم ناخودآگاه حواسم به سوی این قبرستان کوچک جلب می شود. و به خیلی از مسایل فکر می کنم.

گاه گاهی افسوس می خورم که چرا دوربینی همراهم نیست؛ چوپان های جوان گوسفندها را چند متری پایین تر به چرا وا می دارند. خود در سایه ای پناه گرفته و به تصاویر موبایل خیره می گردند؛ گاهی زنی سالخورده را می بینی که در تنها شیر آب قبرستان ظرف می شورد, زمانی پیکانی دیده می شود که سرنشینانش پیاده شده و در محوطه ی نزدیک قبرستان استراحت موقت می کنند اما بی شک تصویری که بیش از همه مرا به سوی خود جذب کرد تصوری زنی بود  پوشیده در چادری خاکستری رنگ. در ِ حفاظ آهنی کهنه ای را باز کرده بود و زار زار گریه سر می داد. این شخص چه نسبتی با او داشت؟ بعد از این همه سال چه عاملی باعث این گریه ی از ته دل شده بود؟ اصلن زندگی ارزش این همه رنج و غصه را دارد؟ خلاصه اش کنم اصلن خود زندگی چیست؟..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 21:27  توسط رستم جهانگشا  | 

 

جمعیت اراذل و اوباش تهران= سه میلیون نفر

جمعیت تهران= هشت میلیون نفر

جمعیت ایران= هفتاد میلیون نفر

با این احتساب و تازه چشم پوشی از این موضوع که تهران از لحاظ سطح آگاهی و دانش وضعیتی به مراتب بهتر از میانگین کشور دارد می توان نتیجه گرفت ایران بیست و پنج میلیون اراذل و اوباش دارد. و یا به زبانی دیگر ۴/۳۶ درصد مردم کشورمان! اراذل و اوباش هستند.

خدا به خیر کند..

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 23:7  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سالیان درازی ست مدام اصل 44 را در بوق و کرنا کرده اند. افراد زیادی افتخار اجرای این اصل را منصوب به خود می دانند. ما که می دانستیم همه ی این حرف ها سرابی بیش نیست اما وقایع اخیر تئوری این دروغ را هم به اثبات رساند.

دریغ از یک ا+ع+ت+ص+ا+ب. بانکی، اداره ای، سازمانی. مثل این که مردم هنوز سر سفره ی دولت نشسته اند و دولت پای بشکه های نفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 22:23  توسط رستم جهانگشا  | 

 

گفتی چی؟ نظام؟ نظام  ِ چی؟ نظام مقدس؟ عجب!

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 22:0  توسط رستم جهانگشا  | 

 

هی مواظب باش. دو پهلو حرف بزن. طوری حرف نزن که از حرف‌هایت بوی اعتراض به مشام برسد. اصلن به کارهای روزمره‌ات بپرداز. تو مگر کی هستی؟ یک شهروند درجه‌ی سوم شهرستانی. خب بنشین سر جای خودت و سکوت پیشه کن.

چه می‌گویی آخر؟ عکس‌ها را مگر ندیدی؟ مگر سخنان رییس‌جمهورت را نشنیدی؟ مگر این مرد رییس جمهور کل ایرانیان نیست؟ پس چرا آن‌طور حرف زد؟ پس چرا آن‌همه آدم را خار و خاشاک نامید؟ پس چرا باز آن پوزخند تهوع آورش را تحویل‌مان داد؟ حرف بزن دیگر. مگر نیروهای او نبودند کوی دانشگاه را به خاک‌و خون کشیدند؟ مگر صدا و سیمای‌شان نبود که چقدر غم‌انگیز و چقدر نفرت‌اور دروغ تحویل‌مان داد؟ 7 کشته را که دوربین‌ها تصاویرش را گرفته بودند اراذلی خواند که به پایگاهی نظامی حمله‌ور شده‌اند؟ خودت که شنیدی این حرف‌ها را. خودت که دیدی وقتی بهترین جوانان این خاک زیر رگبار گلوله‌ها جان می‌دهند او چطور مدودوف را در آغوش کشیده بود و باز همان لبخند...

به تو آخر چه می‌رسد مرد؟ صدای تو مگر به گوش که می‌رسد سرت را بینداز پایین و زندگی‌ات را بکن. این بلواها همه تمام می‌شوند و باز همان آش و همان کاسه است. سنگین سر جایت بنشین.

نه من نمی‌توانم. چون می‌دانم افرادی که دانشگاه تهران درس می‌خوانند چه کسانی هستند. می‌دانم با چه مشقتی به آن‌جا پای گذاشته‌اند. صنعتی اصفهانی‌ها را. وای خدای من! هر کشوری آرزوی داشتن این استعدادها را دارد و آن‌وقت ما در مبارزه‌ای کثیف آن‌ها را به خاک‌و خون می‌کشیم. لعنت بر این زندگی. لعنت بر این ننگ. مگر در خیابان ماندن و شعار دادن و اعتراض برای باز پس‌گیری حق خود این‌همه تاوان دارد؟ چه شده است مگر؟ این‌ها همان مردانی نیستند که همیشه شماها در مواقع لزوم آن ها را به رخ بیگانه‌گان می‌کشید پس چه شد آن‌نعره‌ها.

عاقلانه حرف بزن مرد. راه‌کار ارائه بده. نوبت حرف‌های احساسی نیست. با این حرف‌های احساسی هیچ گره‌ای باز نمی‌شود. حرف نویی بزن.

نه،‌نه هیچ حرفی نمی‌توانم بزنم. وقتی عکس آن جوان به خون غلتیده را دیدم، و چند لحظه بعد او را دیدم که آن‌چنان وقیحانه مدودوف را به آغوش کشیده است دنیا بر سرم آوار شد. عقل این‌جا چه کاره است. عقل می‌گوید فعلن نباید سکوت پیشه کرد. عقل می گوید این تابو بالاخره روزی باید شکسته شود. عقب‌نشینی امروز میرحسین افسرده‌گی و دلمرده گی طولانی مدتی را به کشور تحمیل خواهد کرد. سیل مهاجرت‌ها روندی رو به رشد خواهد داشت. عقل می گوید گوش‌به زنگ میر حسین باید بود. عقل می‌گوید نباید به هیچ‌وجه خاتمی را میانجی این دعوا کرد. او کوتاه خواهد آمد. عقل می‌گوید باید از چهره‌های شناخته شده مدد خواست. حتا در مجلس رایزنی کرد. این مجلس بی‌خاصیت هم می‌تواند قدم مفیدی بردارد. از قدرت مجمع تشخیص باید سود جست. دست به خشونت نزد و سنگر خیابان را خالی نکرد. باید در جاهایی که امکان وجود اعتصاب وجود دارد امکانش را بررسی نمود. در دل کسانی که امروز مخالف نظر اکثریت مردم هستند انسان هم یافت می‌شود باید روی آن‌ها کار کرد. باید آن‌ها را به سمت خود جذب نمود. میرحسین هر مذاکره‌ای داشته باشد بلافاصله از مضمونش باید این خیل جمعیت آگاه شوند. هر چند کار سختی‌ست و موسوی بیچاره حتا با بلندگوی دستی در آزادی به ایراد سخن پرداخته است اما باز با اتکا به رسانه‌های جدید می‌توان اقداماتی کرد.

 سریع نوشتم. شاید ارسال شود. فرصت ویرایش هم نیست. غلط خواهد داشت. فقط امیدوارم خون‌ریزی بیش از این نباشد. اساتید دانشگاه باید بیانیه بدهند. و من متعجبم از این مراجع که هنوز بعد از گذشت چند روز جواب نامه‌ی میرحسین را هم نداده‌آند. از چه می‌ترسید مردان خدا؟!   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 20:11  توسط رستم جهانگشا  | 

 

چه بگویم؟ سخنی نیست  در همه خلوت این شهر، آوا  جز ز موشی که دراند کفنی  نیست...

پسری که در صندلی عقب تاکسی نشست و تا میدان شهرداری هم‌سرنوشت شدیم در میانه‌های راه بغضش ترکید و زار زار گریست. من جلو نشسته بودم و هیچ‌گاه سر نچرخاندم برای دیدنش. دیدن انسانی که از یاس گریه سر داده است. وقتی سوار شد ابتدا حرف زد. از دوستانش گفت، از هم‌محلی‌هایش، از فامیل‌هایش در تهران و لاهیجان و گفت از این‌که تا صبح چشم روی هم نگذاشته است. از این‌که اولین رای زندگی‌اش این‌چنین بر باد رفته است.

 در تاکسی به‌ندرت حرف می‌زنم اما وقتی به میدان شهرداری رسیدیم تازه دانستم، بعد از گریه‌ی آن پسر، تنها سخنگوی داخل تاکسی من بوده‌ام. مثل این‌که جمع به حرف‌های من گوش می‌داده‌اند و دیگر صدای گریه‌ای شنیده نمی‌شد. سریع کرایه را پرداختم و بدون این‌که در قیافه‌ی هیچ‌کدام‌شان دقیق شوم به خیابان‌های ماتم‌زده‌ی رشت پا نهادم. امروز باید خوشحال می‌بودم کارم بعد از مدت‌ها به سرانجامی رسیده بود و می‌توانستم طلبم را وصول کنم. می‌بایست هرچه سریع‌تر به دخمه‌ای که اسمش را اداره گذاشته بودند پا گذاشته و چند مدیر و معاون را می‌دیدم. اما حال‌و حوصله‌ی تاکسی و بحث‌های هم‌وطنانم نبود. باید تنها با خودم و در قدم‌های آهسته و تندم به حرف می‌نشستم. دیر رسیدم و برای قسمت دوم کارم در تالش دیگر زمانی وجود نداشت.

 وقتی به خود آمدم تیتراژ آغازین درباره‌ی الی روی پرده‌ی سینما سپیدرود رشت ظاهر گردید. درباره‌ی الی پیروزی دروغ است. درباره‌ی الی چکیده‌ی امروز کشورمان است. کشوری عصبی که بی‌قانونی و عدم شناخت از یکدیگر در آن موج می‌زند. کشوری که راننده‌های تاکسی‌اش را مخبر، بقال‌ها را...

یکی از خواننده‌های وبلاگم به‌نام آرش کمان‌انداز در کامنتی نوشته بود دموکراسی یک نقطه نیست یک دامنه است و الان قسمتی از دامنه را داریم. چند بار خواستم به این کامنت جواب بدهم. حتا یک‌بار از روی لغت‌نامه‌ی دکتر معین معنی دموکراسی را نوشتم و هر بار منصرف شدم. دموکراسی نه نقطه است نه دامنه. دموکراسی فقط نوعی حکومت است. حکومتی که برای شهروندانش ارزش قائل است. حکومتی که شهروندانش را یک‌مشت گوسفند تصور نمی‌کند. حکومتی که لباس زیبای دموکراسی بر تن کرده و درونش موجود دیگری‌ست، بدترین نوع حکومت‌هاست. ایوان کلیما در روح پراگ که می‌توانی روح تهران‌ش هم بخوانی بسیار روشن این نوع حکومت‌ها را شرح می‌دهد. خواننده‌ی ایرانی وقتی کتاب را می‌خواند انگار سرنوشت خودش را مرور می‌کند. انگار خودش در زندان‌ نازی‌ها گرفتار بوده و کمونیست‌ها کتاب‌های صادق هدایت و هر گونه اسم بردن از او را ممنوع کرده‌اند.

پی‌‌نوشت‌ها-

1- از دیروز اینترنت قطع است و خیلی از یادداشت‌هایم حالا قدیمی شده‌اند. افکارم متمرکز نیست. از تهران خبرهای خوشی به گوش نمی‌رسد. خیابان‌ها را اعت+ص+اب و تجمع پوشانده است. برای موسوی نامه‌ای سرگشاده نوشته‌ بودم که بعد از خواندن بیانیه‌اش فعلن منتشرش نمی‌کنم. این بیانیه نشان می‌دهد میرحسین خاتمی نیست. و می‌شود کورسوی امیدی داشت!

2- از تبریز هیچ خبری ندارم. فکر نکنم روز و شب آرامی داشته باشد. 

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 19:30  توسط رستم جهانگشا  | 

 

برنده‌ی مناظره‌ی امشب (رضایی- رییس جمهور فعلی) میرحسین موسوی بود.

خلاصه‌ی مناظره: رییس جمهور فعلی آغازگر سخن بود. همان حرف‌های تکراری گذشته. او امید به تریبونی بسته بود که سیما در اقدامی غیر متعارف قرار است در اختیارش بگذارد. گمان می‌کرد از این تریبون حرف‌های نهایی‌اش را خواهد زد. منتها این امید به یاس بدل شد.

نوبت به رضایی رسید. رضایی در همان جمله‌های اول بازی را به نفع خودش و در واقع به نفع موسوی به اتمام رساند. آمار تورم 25 درصدی را رو کرد. و دیگر مجالی برای دفاع رییس جمهور فعلی از خودش باقی نگذاشت. رضایی بسیار خونسرد، مسلط، با تکیه بر آمار و به مدد اطلاعات اقتصادی قابل تحسینش هیچ راه فراری برای او باقی نگذاشت. او بسیار حساب شده چند بار بدون این‌که مستقیم رییس جمهور فعلی را دروغ‌گو خطاب کند با ظرافتی خاص برچسب دروغ‌گویی را بر پیشانی‌اش چسباند: من نمی‌گویم خدایی نکره شما دروغ می‌گویید اما آمارهایی که ارائه می‌دهید واقعیت خارجی ندارد. اوج هنر و سخن‌وری رضایی در ثانیه‌های پایانی بود که با مثالی غیر مستقیم خصوصیت بارز رییس جمهور ـبی‌ادبی- را به او گوشزد کرد، در جبهه مخالفان من می‌آمدند و از کار من ایراد می‌گرفتند من نمی‌گفتم بی‌شعور بنشین سرجایت! در عوض با آن‌ها مذاکره می‌کردم.

خصوصیت بارز مناظره: این تنها مناظره‌ای بود که شخصی توانست با اتکا بر عدد و رقم که رییس جمهور فعلی استاد جعل‌شان است او را مات کند. موسوی او را مات کرد اما نه به این شکل کارشناسانه و نه با این اقتدار و خونسردی.

انتظار من از مناظره: به شخصه انتظار چنین حرکت حساب شده‌ای از جانب رضایی را نداشتم. فکر می‌کردم او مدارا کند. تازه ملتفت شدم فرمانده‌ی سپاه بودن در ستاد جنگ هاش+می رفس+نج+انی چه معنایی دارد. تازه قدرت و سیاست هاشمی تا این حد باورم شد.

طرفین: رضایی مسلط، خونسرد. رییس جمهور فعلی مضطرب و پریشان بود. به نظرد بیمار می‌رسید. چشم‌هایش هیچ سویی نداشت و از آن پوزخندهایی که برای تحریک رقبا به کار می‌برد دیگر اثری نبود. حدس زدم یک جورهایی ترسیده است.

لباس‌ها: کت رییس جمهور فعلی همان کت مناظره‌ی شب گذشته بود. بزرگ و گشاد. منتها تفاوتی که با شب قبل داشت بی‌اتویی بود. سرشانه‌های بزرگ کت قوس برداشته بودند. لباس رضایی هم تعریف چندانی نداشت. او می‌توانست از کتی روشن و پیراهنی تیره استفاده کند! فکر کنم بهتر دیده می‌شد.

تاکتیک رییس جمهور فعلی: بی‌گمان تنها تاکتیک او و دوستانش دامن زدن به مسایل حاشیه‌ای است. حمله‌ی بی‌سابقه‌اش به هاشمی و اطرافیان او از موارد تبلغی رییس جمهور فعلی‌ست که اثر خود را بر جای گذاشته است. اما به نظر می‌رسد با زیاد شدن فشارها او قادر به استفاده از این حربه‌ نیست. وقتی این امر مقدور نیست دیگر حرفی برای زدن باقی نمی‌ماند به‌جز یک سری جمله‌های تکراری و خواب‌آور که هیچ تاثیری ندارند. شاید حرف‌های حاشیه‌اش را برای روز پایانی گذاشته است.

چرا موسوی؟ چرا موسوی و نه رضایی؟ واقعن چرا کسی که چنین با اقتدار رییس جمهور فعلی را مغلوب می‌کند و بدون شک بهترین سخن‌ور این چهار نفر است رییس جمهور نباشد؟

خلاصه‌ی جواب این سوال آزادی است. نه، اشتباه نکنید ارمغان موسوی هیچ‌گاه آزادی به معنای واقعی نخواهد بود منتها خصوصیات هنری و میانه‌رواش به‌اضافه همراهی زنی چون رهنورد و مردی چون خاتمی می‌تواند او را در جایگاه بالاتری نسبت به یک نظامی کهنه‌کار قرار دهد.

 رضایی اگر هم بخواهد نمی‌تواند خصوصیات نظامی‌اش را در این سن‌و سال به فراموشی بسپارد. دیدن همین چند مناظره تفاوت‌های فردی آن‌ دو را آشکار می‌کند. موسوی در مناظره‌ها چون مردمان عادی احساسی می‌شود و با احساس حرف می‌زند، در برابر پرسشی خشمگین می‌شود و خشمش را پنهان نمی‌کند، نوع نگاهش به دوربین جذابیت دارد!

 بله، رگه‌های تعامل با اهل فرهنگ و مردم عادی در موسوی بیشتر دیده می‌شود. این قضیه وقتی به چشم می‌آید که رییس جمهور فعلی عکس همسر موسوی را در برابر میلیون‌ها بیننده‌ی تلویزیونی گرفته و به او تهمت جعل مدرک می‌زند. در عوض در طول مناظره‌اش با رضایی هیچ‌گاه از پسر او یادی نمی‌کند. او خودش هم خوب می‌داند، زیاد نمی‌شود سربه‌سر نظامی کهنه‌کاری چون رضایی گذاشت. و گرنه اگر روبرویش موسوی به جای رضایی حضور داشت و محور بحث را از همان ابتدا به آن سو می‌کشاند.

 گذشته ار این‌ها برنامه‌ی اقتصادی بلندپروازانه‌ی رضایی‌ست. طی چهار سال بعید به‌نظر می‌رسد بتوان دست دولت را از بودجه‌ی نفت کوتاه کرد. تازه، پیش‌نیاز این کار سیاست خارجی بدور از تنش و دارای تعامل با کشورهای صنعتی‌ست. آیا کسی که ردپایش در قضیه‌ می+کو+نو+س به اثبات رسیده و محکوم گشته است می‌تواند چنین تعاملی با جهان داشته باشد؟ آیا رسانه‌های قدرتمند جهان که ریز جزئیات زندگی سران را منتشر می‌کنند اجازه‌ی چنین کاری به او خواهند داد؟

*********

پی‌نوشت از ساعت یک تا یک‌ونیم بامداد امروز نوشتم و رایانه دبه درآورد. مطالب در ورد ذخیره نشدند و آن‌همه حرف‌و کلمه به هدر رفت. این مطلب زیاد شبیه آن قبلی نیست چون حس‌و حال نوشتنش فرق می‌کرد. در هر صورت..

پی‌نوشت کامپیوترم حسابی ویروسی شده است. سرعت اینترنتم افتضاح، می‌ترسم از کار بیفتد..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 17:49  توسط رستم جهانگشا  | 

 

برنده‌ی امروز مناظره (کروبی- موسوی) مردم بودند.

موسوی بسیار حساب شده شروع کرد. آمارهایی رو کرد که آمارهای قبلی رییس جمهور فعلی را، تا این لحظه، بی‌اثر کرد. کاری که کروبی در 24 ساعت گذشته باید انجام می‌داد را موسوی با 24 ساعت تاخیر به انجام رساند. دسترسی به این آمارها چندان کار دشواری نیست و کاش تیم کارشناسی کروبی قبل از مناظره با رییس جمهور فعلی این مهم را به انجام می‌رساند. و بهترین فرصت برای رو کردن دروغ‌های عجیب‌و غریب را از دست نمی‌داد. یادمان باشد مناظره‌ی کروبی با رییس‌جمهور فعلی بینندگانی بسیار فراتر از برنامه‌ی امشب داشت.

از لحاظ تیپ و خوش‌پوشی موسوی از سه کاندیدای دیگر سرتر است. انتخاب پیراهن سفید که با ریش سفید شده‌اش هم‌خوانی بسیار خوبی دارد حکایت خوش‌سلیقه‌گی‌ست.

امشب آمار چیز‌هایی که موسوی بر زبان راند سیر نزولی شدیدی داشت.

دو سوال کروبی از موسوی بسیار به‌جا بود. سوال اول چرا بیست سال سکوت کردید؟ جواب موسوی هم بسیار منطقی بود؛ اعتقاد دارم قدرت باید در گردش باشد. اما او معمایی هم مطرح کرد که برای رسیدن به پاسخش باید صبر پیشه کرد: در دوره‌ای می‌خواستم بیایم و نیروهایی مانع شدند. این نیروها چه کسانی هستند؟

سوال دوم  آیا در برابر بحران‌هایی که صد در صد گریبان‌تان را خواهد گرفت توان مقاومت دارید؟ موسوی زیاد این سوال را جدی نگرفت و با پافشاری کروبی جوابی داد که به عنوان سند، بایگانی می‌شود. گفت آری تاب می‌آورم. و به این‌صورت برای چهار سال بعدش هیچ بهانه‌ای برای دستمال به دست گرفتن و گریستن باقی نگذاشت.

نقطه‌ی اوج مناظره جایی بود که مجری برای چندمین بار تذکر داد از کاندیدای غایب (رییس جمهور فعلی) حرفی نزنید. این تذکر طی برنامه چند بار خطاب به موسوی تکرار شد؛ موسوی عکس‌العملی نشان نداد. تا این‌که نوبت به ده‌دقیقه‌ی پایانی رسید و موسوی مجری برنامه را غضب‌آلود مورد خطاب قرار داد. با قاطعیت و خشمی خارج از تصور گفت چرا باید حرف نزنم من برای رفع این کمبودها و دروغ‌هایی که هست آمده‌ام چرا وقتی کسی دیگر اسامی را اعلام کرد شما اعتراضی نکردید. این واکنش موسوی کاری بود که خاتمی هشت‌سال از انجامش سرباز زد.

نقطه‌ ضعف موسوی مقایسه آمارهای قبل و بعد از انقلاب بود. شاخص‌های رفاهی و سرمایه‌گذاری سال‌های 52 تا 57 که اوج شکوفایی اقتصادی ایران بود را با چند سال دوران نخست‌وزیری‌اش مقایسه کرد و نتیجه گرفت همه‌ی شاخص‌های بعد از انقلاب جهش داشته است. قبول این حرف که با مدرک ارائه شد تمام آمارهای بعد از انقلاب را زیر سوال می‌برد.

کروبی نقطه‌ی ضعفش شیوه‌ی سخن گفتن اوست. این شیوه‌ی سخن گفتن که بیشتر برای برنامه‌های با مدت زمان طولانی (منبری) کاربرد دارد در مناظراتی با زمان محدود کارایی خود را از دست می‌دهد. او هرگز نتوانست از نقطه‌ی مثبت کارش –تیم کارشناسی و حزب- تصویر شفاف و قابل درکی برای عموم مردم ارائه کند.

موسوی با سخنرانی پرآب و تاب ثانیه‌های آخرش تیر خلاص را شلیک کرد و روی موج سوار شد. این موج را هیچ یک از کاندیداهای دیگر نمی‌توانند ایجاد کنند. در روزهای بعد، رییس جمهور فعلی آمارها و حرف‌های موسوی را تکذیب خواهد کرد اما با لبخند زننده‌ای که بر لب خواهد داشت امکان ایجاد موج و ترحم، دیگر برای او وجود ندارد.

و یک اعتراف: عمر من برای لمس دموکراسی کافی نخواهد بود. شاید نواده‌گان ما چنین فرصتی را به دست آورند.

***

پی‌نوشت-  این‌گونه نوشتن را دوست ندارم. راحت‌ترین کار ممکن است، تلویزیون برنامه‌ای پخش می‌کند و من بعد از برنامه حرف‌هایی می‌زنم مثل هزاران نفر دیگر. می‌دانم بایست از وقایع روی داده در اطرافم، در شهر و ستادها بنویسم و از زاویه‌ی دیدی خاص به این موضوع نگاه کنم اما افسوس که نه به ستادی سرزده‌ام و نه در ساعات شلوغی شهر به شهر. به هر حال امروز حسابی باران بارید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 1:45  توسط رستم جهانگشا  | 

 

کروبی بازنده‌ی مناظره بود. در طول برنامه رییس جمهور فعلی سکان‌دار بود و به هر کران که اراده کرد بحث را پیش راند. کروبی بیشتر از موضع موعظه و پند و نصیحت وارد شد و رشته‌ی کلام از دستش خارج گردید.

او حسابی ناامیدمان کرد.

آن‌همه مشاور اندیشمند آقای کروبی پس کجا رفتند؟

خنده‌های رییس‌جمهور فعلی روی اعصاب آدم راه می‌رفت.

کت رییس‌جمهور فعلی حداقل سه سایز بزرگ‌تر از حد استاندار بود.

این آقا تیک عصبی دارد. شانه ‌و ابروی راستش  مدام در حال نوسان‌اند.

یک جمله‌ی کروبی جالب بود: ما مانده‌ایم با شما چه کنیم!

به نظر می‌رسد مشاوران رییس‌جمهور فعلی قشر خاصی را مشخص کرده و سخنان‌شان را در این چارچوب و جذب آرای این عده بیان می‌دارند. برای آن‌ها کسی که رو در روی مناظره قرار گرفته اهمیت چندانی ندارد و دایم یک‌سری حرف‌های خاص را تکرار می‌کنند. این حربه بسیار مفید فایده بوده و حتا کسانی که طرفدار سنتی ایشان نبودند هم به جمع حامیان پیوسته‌اند.

این آقا بیماری خودبزرگ‌بینی هم دارد. در چند جا اعلام کرد رییس جمهور باید خودش کارشناس ارشد باشد! این نکته خلاصه‌ی تئوری مدیریتی این آقاست. سرزدن به تمام نقطه‌های کشور و حل تمام مشکلات توسط خودش و فقط خودش. هر کسی، ولو خبره‌ترین کارشناس‌ها با نظر ایشان مخالف بود حذف می‌شود. حالا فرق نمی‌کند رییس کل بانک مرکزی باشد، سازمان مدیریت باشد و یا هر سازمان و نهاد دیگر.

با این رویه، بعید می‌دانم وضعیت فرهنگ و آموزش کشور روند رو به رشدی داشته باشد. ما به ملتی محروم از اطلاعات، بی‌سواد و بی‌پول احتیاج داریم. دست به هر اقدامی بزنیم و کسی اعتراضی نکند. سهامی بدهیم بدون این‌که مردم معنای ملی شدن صنعت نفت را بدانند.

می‌دانم بعد از انتخابات سخنرانی‌هایی که مدام از مردم تشکر می‌کنند آزارم خواهد داد. با این‌حال، امشب مصمم شدم بعد از سال‌ها رای بدهم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 1:48  توسط رستم جهانگشا  | 

 

پسر کوچکی با چشم‌های درشت، قاب عکسی قدیمی، و پیرمردی خیره به عکس.

سکوت، سکوت و سکوت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 23:33  توسط رستم جهانگشا  | 

 

صدای گوگوش مینی‌بوس ایویکو را، تا حد اتوبوس مان، ارتقاء داده است. در صندلی ردیف سوم ِ مان یاد حرف‌های آن استاد تاریخ می‌افتم که می‌گفت:

هیچ قانون و مذهبی حق ندارد جلوی آواز خواندن زن را بگیرد، به خصوص اگر آن خواننده، گوگوش باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 18:34  توسط رستم جهانگشا  | 

 

چندی‌ست عینکی با مارک ریچارد براتیگان خریده‌ام. می‌خواهم مدتی از پشت شیشه‌های رنگی‌اش به دنیا بنگرم. دنیا را به شکل خاصی نشان می‌دهد که به امتحانش می‌ارزد.. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 22:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

شب‌هایم ارزانی‌ات، ماشینت را قرض می‌دهی؟ بنزین سهمیه‌‌ را چه می‌کنی؟ می‌فروشی یا رفیق‌بازی؟

آخر زندگی منجمد شده است. رحمانی ِ بازنشسته افسرده‌ست. صبح‌ها راه می‌رود، کائنات را فحش می‌دهد.

شب‌هایم ارزانی‌ات، روزهای رحمانی را بخر. پسرش به اقساط بلند هم راضی است..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 18:27  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سنجاقک‌های برکه نوروز را صدا می‌زنند. سایه‌ها لای خوشه‌های برنج تو را قایم کرده‌اند. بیرون بیا، بال پرواز می‌شوم، پرواز می‌کنیم، از بالا شهر را رنگ می‌کنیم، معلم نقاشی فحش می‌دهد، مامورها ایست می کشند؛ آخر تو آبستنی و پدر 9 ساله است.

ولی نترس از بلندی رها می‌شویم و برای همیشه ما می‌شویم..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 18:38  توسط رستم جهانگشا  | 

فریب نور را مخور

نور مرگ است

بپر کَوَلَه، پرواز کن

پی‌نوشت-  در تاریکی شب صیادان نور فانوس یا چراغ قوه را به طرف کوله (یا نوشت) می‌تابانند و او دیگر حرکت نمی‌کند. با توری که به چوبی بسته‌اند پرنده را به دام می‌اندازند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 21:20  توسط رستم جهانگشا  | 

 

روی دیوار کز می‌کند صبح‌ها در ِ سینه را  می‌کوبد شب با خودش حرف می‌زند با خواب درگیر می‌شود.

مفت می‌دهمش به هرکه خواست روشنی‌اش پای مشتری.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 2:8  توسط رستم جهانگشا  | 

 

راه‌‌ها باریک می‌شوند

هرچند باران

مدام در حال بارش است

نانوایی سردار

خمیرهایش ترشیده‌اند

او سال‌ها پیش مرده است

اصغر سوپری آسم دارد

شعرهای نظری تمام شده‌

خواننده احمد

کارتن جمع می‌کند

شهیدی -اولین آکاردئون‌زن هشتپر-

معتاد است

دوچرخه‌اش را فروخته

و گاهی دست می‌فروشد

روی سد ساحلی

سایه‌ام را دنبال می‌کنم

روزی می‌گیرمش، می‌دانم

به سایه‌ام می‌خندند

همه

حتا خانه‌های کلنگی شهر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 22:13  توسط رستم جهانگشا  | 

خاطرات را سوزاندم

اولین شلوار جین

اولین بوسه

تو

نه خاطره می‌‌خواهم، نه فکر

اشک‌هایم را

برای روز مبادا می‌اندوزم

فاجعه‌ی بزرگ در راه است

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 23:28  توسط رستم جهانگشا  | 

شهردار جوان

شهر را جارو می‌کند

فرماندار پیر

در معده معاونش هضم می‌شود

دندانپزشک‌های شهر

روی ریشه‌ها درخت می‌کارند

نهضت سواد آموزی است

قرائتی حرف‌های مفتش را

کرور کرور می‌فروشد

دکترها در ییلاق اسکی می‌روند

بقال‌ها همه روشنفکرند

راننده‌های تاکسی وزیران کابینه‌اند

شب است

تا صبح باید انتظار کشید

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 17:44  توسط رستم جهانگشا  | 

 

برف سفید پنجره‌ی خانه‌ام را تعمیر می‌کنی؟ برای پسرم کفش می‌خری؟ دخترم را شوی می‌دهی؟

بگو، بگو می توانی. بگو خوشبختی‌ام دروغین‌و کودکانه نیست. بیهوده به شوق آمدنت خواب را به تماشا وانداشته‌ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 0:12  توسط رستم جهانگشا  | 

 

دستانم را دور گردنش حلقه کردم؛ با نیرویی عظیم فشردم. تمام شد دختر زیباروی رویاهای من.

برای چه آمدی؟ که قلبم از سنگ شده‌ست. پرم از خیانت‌و  جبر، دل‌هره و تنهایی. من، از نسل گم‌شده‌گان تاریخ کشورم؛ مغولی، یونانی، انگلیسی. تو مرا معشوق خواندی دختر زیباروی رویاهای من؟

تمام شده بودم و محکوم. محکوم به خلاص کردنت و خلاص شدنم..

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 22:30  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 نگاه کردم

به دختران دبیرستانی

 تا بزرگ شدند، خندیدند، شوهر کردند

 حالا در بهشت‌اند

ناظم‌شان بازنشسته است

خط‌کشش را موریانه‌ها خورده‌اند

و فردین هنوز در حسرت کوکاکولاست

پایان جنگ را جار می‌زنند

پدر خوشحال می‌شود

و مرگ‌ها را

در صندوق‌ها

پنهان می‌کنند.

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 18:19  توسط رستم جهانگشا  | 

 

از تمام پنجره‌های شهر

خیره من هستم

فرقی نمی‌کند

شب یا روز

روی ماه سوار می‌شوم

و به خورشید می‌خندم

نه، هیچ کسوفی در کار نیست و حتا پنجره‌ای

دستیار کاپرفیلدم

تازه، تلویزیون صفحه تخت هم

در بازار هست

روزی می‌خرم

و خودم

کاپرفیلد می‌شوم

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 0:4  توسط رستم جهانگشا  | 

 

درخت‌ها به سوت ِ ترس ِ مرد عاشق می‌خندیدند. باد موهای تنکش را پریشان کرده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 23:23  توسط رستم جهانگشا  | 

میدان بی‌مجسمه بود

دور میدان پر از همه بود

صندلی افتاد

نه، از نو:

میدان مجسمه داشت

دور میدان پر از خالی

ابر پوشش همه بود

نه، نه‌:

میدان بی‌مجسمه بود

دور میدان پر از مجسمه بود

مرد میدان‌ شبیه باران بود

قصه‌اش قدیمی‌و ملال آور

آه، ول کن این قصه‌ی دروغین را

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 0:0  توسط رستم جهانگشا  | 

 

داوینچی همسایه‌ی ماست. دو خانه با خانه‌اش فاصله داریم.

شب‌ها به صدای بنان گوش می‌سپاریم. از وقتی چشم‌هایش بی‌سو شده‌اند غمگین‌تر می‌خواند. می‌گویم بنان با این صدای مخملی حیف نیست افسرده باشی؟ از دنیا مگر چه می‌خواهی؟ تمام زیرو بمش را دیده‌ای آخر؛ غمگین نباش. حرفی نمی‌زند. آهی نمی‌کشد ولی می‌دانم که درونش دریایی از غصه نهان دارد.

نعمت آغاسی همسایه نیست، خانه‌اش دور است اما زیاد به خانه‌مان می‌آید. آخر عمویم است. دل و دماغ خواندن برایش نمانده. می‌گویم نعمت هزار هزار راننده کامیون، دست فروش، معلم و خیلی‌یای دیگه با صدات شاد می‌شن. چه عروسی‌ها که مردم با آهنگای تو زدن‌و رقصیدن. چرا دمقی آخه؟ تو رو چه به افسرده‌گی. پیاله‌ای می‌زنه با کلی حرف. دلش دریای خون شده..

خیلی وقت آقا تختی رو ندیدم. آخه طفلک گم و گور شده. شایعه پشت سرش خیلی زیاده. می گن معتادِ، می گن..، اصلن بی خیال. فقط با من سر صحبت باز می کنه. به دیگرون فقط لبخند تحویل می‌ده. اما با من حرف می‌زنه؛ از لبخنداش و پس پشت لبخنداش.

شوماخر هم همین‌جاست؛ خونش یه کوچه با کوچه‌ی ما فاصله داره. بچه خوبُ ساده‌ایه. 8 بار قهرمان فرمول‌یک شده. حالا حالاها کسی به گرد پاش نمی‌رسه. می‌گه گاهی دلم واسه عالم قهرمانی تنگ می‌شه. اما این زندگی رو هم دوست دارم. به آرامش این جوری احتیاج دارم. فوتبال زیاد بازی می کنه. راستش الان چن ماهی می‌شه ندیدمش. همش این جا اون جا می‌ره و فوتبای بازی می کنه.

خلاصه دور و اطراف ما پر از آدم های خیلی معروف. تو این وسط فقط ماییم که به هیچ‌جا نرسیدیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 16:37  توسط رستم جهانگشا  | 

 

مگس آوازخوان، دستانم را پناه‌گاهی ساز؛ خونم را انبار آذوقه‌ات.

سرتاپایم جولان‌گاهت باشد. هیچ نترس. تمام میکروب‌های عالم را بر من بپاش و شب تا صبح فریاد برآر.

دیدن آزادی‌ات به تمام این حرف‌ها می‌ارزد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 23:11  توسط رستم جهانگشا  | 

آن ثانیه‌ها چرا سفید و تهی از رنگ‌ند؟

اموال یک مرد بی‌کارند. هیچ طرحی برای‌شان نداشت. لخت‌ُ عور رهایشان کرد و رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 17:2  توسط رستم جهانگشا  | 


سال‌ها پیش وقتی مادرش مرد برای اولین بار دلم به حال او سوخت. زار زار گریه می‌کرد.

وقتی چند روز پیش همراهم که چشم‌هایش از شهوت درشت و درخشان شده بود او را به من نشان داد به طرفش برگشتم و برای دومین بار برایش دل سوزاندم.

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 22:53  توسط رستم جهانگشا  | 


ساقی، حافظ را ندیدی؟

حافظ؟

شاعر است موهای بلندُ پریشانی دارد.

آن دیوانه را می‌گویی؟

دیوانه؟!

بله دیوانه، این‌جا بود دلقش را با پیاله‌ای طاق زد و پیاده راه افتاد.

چرا پیاده؟

آخر راننده‌های تاکسی دیگر سوارش نمی‌کنند، بدبخت کارتن خواب شده است.

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 0:4  توسط رستم جهانگشا  | 


اگر می‌دانستم خاله سوسکه‌ی بنفش حتا سطل آشغال را اشغال خواهد کرد. و برای انداختن بی‌تفاوتش مسیر ِ تا سطل آشغال، فاصله خواهد بود. هیچ‌گاه با آن ‌پسر‌های شرور گلاویز نمی‌شدم.

خاله سوسکه مال شما. بیایید بچه‌ها! از نقاشی‌های قشنگش لذت ببرید. ورق‌هایش را مچاله نکنید و مثل آقا موشه با او مهربان باشید.

یادتان باشد در تمام شهر خاله سوسکه‌ی به‌این قشنگی فقط یکی است.

چرا برای کمک آمده‌ای پدر؟ من که به خاله‌سوسکه احتیاجی ندارم. تو در صف نانوایی به‌‌ایست و نان‌ات را بگیر. این بچه‌ها دوستانم هستند.


+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 1:2  توسط رستم جهانگشا  | 

 

باد سردی می‌وزید. برگ‌های زرد و قرمز روی درختان گلابی و به در حال رقص بودند. پسر 12 ساله و عاشق بود. هر روز غروب جلوی دروازه‌شان می آمد و چشم‌انتظار می‌ایستاد تا او بیرون بیاید و پسر هر چند کوتاه او را ببیند. آن روز زودتر از معمول جلوی دروازه آمد. باد سرد صورتش را کبود کرده بود.

ساعت‌ها گذشت. برگ‌ها هم‌چنان رقصیدند. درخت به و گلابی مثل بید لرزیدند ولی از او هیچ خبری نشد. چند ساعتی می‌شد که تاریکی همه جا را فراگرفته بود پسر میل رفتن نداشت و هم‌چنان کورسوی امیدی در دلش روشن بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 0:37  توسط رستم جهانگشا  | 

 

عشق به من چشمک می‌زند.

 دیوانه شدی عشق؟ این‌جا مگر خیابان شانزه‌‌لیزه است؟ موهای من مگر بور است؟ نمی‌دانی چشمک زدن جرم است؟

عشق آرام و خندان پاسخ می‌دهد: تازه فهمیدی من دیوانه‌ام احمق.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 19:55  توسط رستم جهانگشا  | 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

دلم از تاریکیها خسته شده

از یاد مبر که ما من و تو..

کی شعر تر انگیزد

در فاصله ای کوتاه

خدایا این مردم کوکی چی می گن

عشق را رعایت کردیم

دهانت را می بویند

قدغن قدغن

درد ما را نیست درمان الغیاث

دلم از تاریکیها خسه شده

کی شعر تر انگیزد...

روز یکشنبه من

همه درها به روم بسته شده

جدول نیمه تموم

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

من پری کوچک تنهایی را می شناسم

کی شعر تر انگیزد

بیا ره توشه برداریم

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

فضای اتاق را غم مالی کرد

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

با اینا زمستون سرمی کنم

در اینجا چار زندان است

شب سیه سفر کنم

من اینجا بس دلم تنگ است

یک نکته از این معنی

زندگی زندگی زنده گی زنده...

با همه خیرگی این شب سرد

تمام روز در آینه گریه می کردم

جرم این است

جرم این است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 0:19  توسط رستم جهانگشا  |