تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

/* /*]]>*/


تماس های زیادی داشتم. ملت می خوست متن خطابه ام هنگام دریافت جایزه ی نوبل را مطالعه فرمایند. هزاران هزار کامنت این چند روزه برایم ارسال داشته اند. نوبلیات که هیچ، چه استقبال بی نظیری شد از آن متن های استثنایی. این بار هم خواسته ی شما را لبیک می گویم و متن خطابه ام را منتشر می سازم.

***

بسم ا... الرحمن الرحیم.

رب الغفرلی و...

با سلام به رو... و درود به کالبد حضرت...با سلام... با سلام به خانم آنجلینا جولی. از شما گلایه مندم مادام. آخر این پسره ی قرتی برد پیت چه کاره است که شما زنش شده اید؟ حیف خانم جوانی چون شما نبود؟ از وقتی زن برد شده اید دیگر فیلم های تان را هم تماشا نمی کنم. آقا و خانم اسمیت حالم را به هم می زند. حیف از فیلم درخشان جیا نبود. تازه این پسره ی بچه نه نه بی چشم و روست می ترسم دو فردای دیگر ادعا کند بله، فلان برنده ی نوبل به زن من چپ نگاه می کرد. بیچاره، هنوز بعد از این همه سال نفهمیده ای هنرپیشه در حین اجرای نقش دیگر خودش نیست. تازه من که نمی توانم حین تماشای فیلم چشم هایم را ببندم. خانم آنجلینا جولی این مرتیکه کلاه بردار است مگر شما تروا را ندیدید؟ ندیدید سر آن دختر معصوم چه بلایی آورد؟ از این ها گذشته من صددرصد مطمئنم کچل است. بله، کلاه گیس می گذارد نگاه به گیس بلندش در تروا نکنید شما که خود استاد این کاره هستید همش سیاه بازی و یا همان کلک های سینمایی ست.

سلام دیگری دارم به حضور خانم مانوئلا آرکوری. مانوئلا جان! من می دانم شما دختر معصومی هستید. خود شاهدم شما، مادامیکه در سریال افسران پلیس مملکت خودمان بودید به ندرت کسی می توانست حتا زلف های تان را ببیند. نمی دانم این روباه مکار برلوسکونی با شما چه کرد که ناگهان اینترنت پر شد از عکس های آن چنانی شما. مانوئلا جان! هنوز دیر نشده است درهای توبه همواره باز است بیا و دوباره کما فی السابق در افسران پلیس خودمان همان دختر مودب و سربه زیر باش. از این برادرهای بسیجی هم نترس. این ها هم آدم های بدی نیستند. گاه گاهی ترمزشان پاره می شود و حرکت هایی می کنند. بی ترمزی نقطه ضعف شان است که آن هم به حول قوه ی الهی حل می شود. مانوئلاجان گول این سیلویو را نخور. همین چند وقت پیش بود که کلی مانکن ُ، ستاره حرکات موزونُ، خلاصه از این جور شغل های شیطانی را به ویلایش دعوت کرده بود. نمی دانی این مرد چه افریته ای است. به جای شامپاین اصل چندین لیتر عرق سگی به این بدبخت ها خورانده بود، پیپ کشیده بود و با چند نفر از این دخترهای سلیطه رقصیده بود. مانوئلا جان! فرج خان سلحشور دیگر تاب دوری ندارد. بیا، بیا که همه با هم افسران پلیس اسلامی را بسازیم. فریب لهو و لعب دنیا را نخور. از بابت عکس ها هم  نگران نباش. انکار می کنیم. فوقش به عکاس و دستیارانش پولی می دهیم و دهن همه شان را می بندیم. شکر خدا وضعیت نفت بد نیست. آب باریکه ای هست. بشکه بشکه، لیتر لیتر آبش می کنیم و پوزه ی همه ی یاوه گویان را ه خاک می مالیم.

هم چنین سلامی دارم محضر بانو سرکار خانم جنیفر لوپز. سوء تفاهم بود جنیفر عزیز. بنده شما را با شخص دیگری اشتباه گرفته بودم. چه کسی گفته شما خوشگل نیستید. خوشگلی که فقط به صورت نیست. جاهای دیگر شما صد می ارزد به خوشگلی مصنوعی این دخترهای جدید. بعضی ها چشمشان بر نمی دارد و از این جور شایعه ها می سازند. البته با عرض معذرت انتقادی هم به جوانان و کلن جوامع شما دارم. آخر بیکاری هم حدی دارد. ولنگاری هم محدوده ای دارد. از فرط بیکاری بیشتر از 90 درصد جوانان تان به دنبال امور دنیوی، شایعه سازی، مواد مخدر و غیره هستند. در مملکت ما این آمار به 50 درصد هم نمی رسد. فقط 50 درصد تفننی مواد مخدر مصرف می کنند. آن هم در اوقات فراغت نه هر زمانی. تازه 50 درصد دیگر هم به صورت مسلحانه با این 50 درصد به مبارزه می پردازند. در این بده و بستان همه ساله  کلی از جوانان ما به هلاکت می رسند. پس می توان نتیجه گرفت دهک اول از این جوانان کم شده و دهک پنجم آن جوانان اضافه شده است و با این تفاسیر مملکت رو به رشد سریع می باشد. تازه، بانو جنیفر! شما هم که فعلها بیکار هستید، تشریف بیاورید نان و پنیری هست دور هم می خوریم و شکر خدا می گوییم. در ضمن خدا پدر مادر محمود را  بیامرزد قرار است ماهی بیست هزار تومان هم به هر نفر بدهد. من که سواد این طور چیزها را ندارم نمی دانم الان جزو کدام دهک هستم تازه از شما چه پنهان ثبت نام هم نکرده ام. می دانید که از صف ایستادن می ترسم. اما قول می دهم اگر تشریف فرما شوید در سه سوت ثبت نام می کنم. مگر از شهرام جزایری چه کم دارم. دم چند را می بینم و تمام. شما اصلن نگران نباشید. بعلاوه خود شما هم راحت می شوید. دیگر لازم نیست برای چندرغاز چند ساعت تمام بالا و پایین بپرید و از حنجره ی زیبای تان صداهای آن چنانی خارج نمایید. باقی حرف ها را حضوری به عرض خواهم رساند.

اعضای محترم کره ی زمین اکنون که قلم به دست دارم و می خواهم خطابه ی نوبلم را بنویسم یاد ملت گرسنه ی بوسنی می افتم. یاد تومیسلاو ایویچ می افتم. یاد برانکو، بلازویچ، یاد کرانچار پدر مرده می افتم. می دانم که عده ی کثیری از شما اعتراض می کنید که استاد این ها که اهل بوسنی نیستند. می دانم، می دانم عزیزان، منتها بنده که نگفتم این ها بوسنیایی هستند. بنده فقط به یادشان افتادم. شما چه می دانید اکنون کرانچار چه زجری را تحمل می کند. حساب کنید یک آدم دائم الخمر  چند ماه می شود که  لب تر نکرده است. پس انسانیت چه می شود. من وقتی به چنین انسان های محرومی می اندیشم پذیرش جایزه از دست شما مرفهان بی درد هر لحظه برایم سنگین تر می شود. حتا می توانم لحظه ای را تصور کنم که اینجانب با پذیرش تمام خطرات از کافه ی حیدر چند دبه عرق سگی فرد اعلا خریده آن ها را در زیر کاپشن چرمی ام پنهان کرده و به حضور کرانچار بدبخت می برم تا هلاک نشود.

 تکبیر (صدای تکبیری از انتهای سالن به گوش می رسد. غلط نکنم خود پاواروتی بود با آن صدای دیوار صوتی شکنش. (پرانتز در پرانتز –دقت کنید هنگام مراسم هنوز ایشان زنده بودند- (پرانتز در پرانتز مانند آب است خجالت می کشم متنم خراب است)) کل سالن ایستاده تکبیر می فرستد.) دوستان خواهش می کنم، خواهش می کنم.( بعد از نیم ساعت سالن به حالت عادی برمی گردد و من جملات آخر را قرائت می کنم.) ملت غیور جهان در آخر به دو موضوع اشاره می کنم. اول گمان نکنید تا پای بنده به خارجه رسید فریب این زرق و برق را خورده و مدام از هنرپیشه ها و خواننده ها صحبت کردم. وظیفه ی بنده بود تا امر به معروف و نهی از منکر را به جا آورم. در ضمن بنده زحمت کشیده و به این جایگاه رسیده ام. حالا اگر هنرپیشه ای از بنده خوشش می آید شما چرا می سوزید؟ شما هم می توانید راه باز است و جاده دراز. و سخن پایانی این که با این وضعیت، با این اوضاعی که من می بینم پذیرش جایزه را صلاح نمی دانم و انصراف خود را از پذیرش جایزه اعلام می دارم. (سکوت، هم همه، هجوم دوربین ها، کاسترو در حال مرگ جانی دوباره می گیرد. رائول از ترس زنده شدن فیدل سکته را می زند. پوتین همان شب با همتای آمریکایی اش چت کرده و او را مسخره می کند. هوگو کلاهی به یادگار می فرستد و...)


           

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 23:4  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 ابتدا سورپرایز را به عرض‌تون برسونم. امروز چهارشنبه‌ست. ها ها. فکر کردید می‌خواهم چه بگویم؟ که بله امروز در تاریخ فلان و ساعت فلان این‌جانب برق را اختراع کردم؟ یا تلفن را؟ نه عزیز جان من هر روز مگر اختراع می‌شود. همین دیروز بود بنده خبر اختراعی را دادم. چه اختراعی؟ خب یک اختراعی بود دیگر. صداش رو درنیاورید همین‌طوری حرفی پراندیم. شما چرا به بنده گیر سه‌پیچ دادید؟ مثل این‌که یادتون نیست در ایران تشریف فرما هستید؟ یکی در خانه انرژی هسته‌ای اختراع می‌کنه، یکی خونه‌ی ضد زلزله می‌سازه خب ما هم جو گیر شدیم و حرفی پراندیم. تازه شما چرا باور کردید و حالا که کمی فکر کردید رنگ عوض کردید؟ شما مگر نمی‌دانید بنده علامه‌ی علوم نظری هستم نه عملی؟ اصلن بنده بیشتر مرد حرف هستم تا عمل. ما اینیم، حالا شما خوشتون بیاد یا نیاد. یه جایزه‌ی قراضه قرار به بنده بدید یک سال ِ آزگار سرگردونم کردید. ما از 1907 داریم علت عقب‌موندگی‌مون رو کالبد شکافی می‌کنیم. مالزی پالزی‌ها نه علتی پیدا کردن و نه حرفی زدن سرشون رو انداختن پایین و با سرعت بالا زدن جلو. ما هنوز که هنوز است اون علت َ رو کشف نکردیم.

 این‌قدر حرف زدم که یادم رفت اصلن چرا اومدم این‌جا. راستش امروز داشتم به مساله‌ای فکر می‌کردم. نه، مطمئن باشید هنوز براتون تعریف نکردم.  با باجان کجا دارید می‌رید؟ 5 دقیقه دندون رو جیگر بزارید. کاری نکنید اون روی سگ من بالا بیاد. حالا خوب شد. مثل این‌که تو این محدوده فقط زور جواب می‌ده.

 بله امروز داشتم به ژان فکر می‌کردم. بعد به شما فکر کردم. راستی حساب‌دار شما اسمش چیه؟ هربرت؟ این آقا هربرت جایزه‌ی ژان رو چیکار کرد؟ خودتون رو به اون راه نزنید. من خودم ختم روزگارم. مگه شما کلن به چند تا ژان جایزه دادید؟ همه‌ش یکیه، اونم ژان پل سارتر ِ. چرا رنگ صورت‌توت پرید؟ ها خوب مچتون رو گرفتم. وقتی این آقا ژان جایزه‌ش رو پس فرستاد شما پولش رو چی‌کار کردید؟ من من نکنید. نگید ژان جایزه‌ی صلح نوبل رو برد چه ربطی به ادبیات داره. من به قوانین شما کاری ندارم. این‌جا همه‌چی به همه‌چی ربط داره. من مگر با قوانین شما زندگی می‌کنم؟ چرا داد می‌زنید درو همسایه فکر می‌کنن چه خبره. درست شد. مساله مبلغ جایزه‌ست. نوعش هیچ اهمیتی نداره. 

  قول می‌دم صداش رو درنیارم. ببینید این‌جا هر کاری ممکنه. چند روز پیش گفتن 24 میلیارد دلار گم شده. خب گم بشه. اصلن دلار به غیر از گم شدن مگه به درد دیگه‌ای هم می‌خوره؟ این آقا محمود خاشاک خودمون تو صدا و سیما گفت ما فقط صفرها رو دو سه تا کم نوشته بودیم همین. حل شد رفت پی کارش. حالا شما هم این‌قدر گدابازی درنیارید. ما میلیارد میلیارد گم می‌کنیم عین خیال‌مون نیست شما برای چندرغاز نمی‌خواد نه‌نه من غریبم بازی دربیارید. فقط جایزه‌ی ژان جون ُ یه دو هفته‌ای عجالتن به بنده قرض بدهید ببینم چه می‌شود. اوستای بنا که نوبل موبل حالی‌ش نیست. پولش می‌خواد. شاهدید که. قول می‌دم فردا بعد از ظهر همه‌تون رو دعوت کنم به مجلس رقص. (آقا این غربی‌ها چه خوشگذران هستن. اصلن تا اسم رقص میاد شروع می‌کنن به رقصیدن. چاره نیست. شما به بزرگی خودتون ببخشید.) جونم ز دستت آتیش گرفته مهر تو از دل بیرون نرفته آمنه آمنه... اوناااایی اون عقب نشستن حال می‌کنن؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 17:11  توسط رستم جهانگشا  | 

 

جوانیه دیگه. اگه جوان اشتباه نکنه قرار کی اشتباه بکنه؟ مگه الیا کازان اشتباه نکرد؟ مگه همین اراذل و اوباش نیومدن تو تلویزیون و نگفتن ما با مخمل (گربه‌ی مادربزرگه، یادتون ِ دیگه؟) ارتباط داشتیم؟ حالا من با این‌که از لحاظ شخصیت از این اراذل مراذل یک سروگردن بالاترم و بالاخره هرچی باشه نوبل برده‌ام؛ اشتباه کردم. بماند که هنوز جایزه به دستم نرسیده و نمی‌دونم کدوم نامردی دودرش کرده. شما خودتون که عمرتونُ رو هم بزارن به دو سه هزار سال می‌رسه؛ مگه اشتباه نکردید؟ (ببین دارم برای کی حرف می‌زنم. روزهای قبل که تا صبح جومونگ می‌دیدن حالا هم که مثلن می‌خوام دو کلمه حرف حساب بزنم گرفتن خوابیدن. البته تقصیر هم ندارن فکر کنم طول و عرض دریای کاسپین رو شنا کردن. خدا خدا می‌کردم کوسه‌ای پیدا بشه و لااقل کمی گوشمالی‌شون بده. نگو دریای کاسپین اصلن کوسه نداره) بله به جهنم که خوابیدن من حرف‌هام ُ می‌زنم. اعدام که نداره. آقا جان من از این‌که به محمود خاشاک رای ندادم پشیمانم. پشیمانم دیگه. جوونی کردم. خام بودم. اغفال شدم.

چی شد؟ مثل برق گرفته‌ها از خواب پریدید اعضای محترم آکادمی نوبل؛ ها، چی شد؟ دولت‌هاتون با این اظهار نظر من مخالفن؟ باشن. مگه من حقوق بگیر دولت‌های شما هستم؟ اصلن بگید ببینم نوبل مگه سیاسیه؟ گیرم که سیاسی باشه دولت‌های شما که در سراشیبی سقوط قرار گرفتن. همین دیروز خود ِ آقا محمود خاشاک گفت. ببینیند سنی از شما گذشته بهتره کمی منطقی باشید و بیخودی جیغ و داد نکنید. من داستان ُ تعریف می‌کنم اگه به من حق ندادید قول می‌دم تا دو سال همین‌جا نگه‌تون دارم.

اون عفریته کاندولیزا تا بیاد برسه فرودگاه من وسط جنگل بودم. خوب راحت‌ترین کار این بود که گوشی تلفن رو بردارم و با محمود صحبت کنم. قضیه رو توضیح دادم گفت این که چیزی نیست. خودم حلش می‌کنم و کرد. من بعدها شنیدم. کاندولیزا می‌رسه. از چهره‌ش خون می‌باره. همین که پا می‌زاره روی پله‌های هواپیما چشمش می‌افته به شیطان ورق بازی. دیدید؟ نه؟ دانشجو نبودید؟ اتاق خالی چی، نداشتید؟ سربازی هم نرفتید؟ اصلن ولش کن. چشمش می‌افته به دراکولای خون آشام. بله این ُ دیگه درست حدس زدید خود ِ آقا محمود پایین پله‌های هواپیما ایستاده و چنان شکلکی در میاره که طرف هرچی ابرقدرتی ُ هسته‌ایُ از این جور تهدیدها مهدیدها داشته فراموشش می‌شه. غش می‌کنه. اشتباهی به 110 زنگ می‌زنن. بعد اصلاح می‌کنن. ترافیک شدیدِ. از ترافیک که خلاص می‌شن آمبولانس تصادف می‌کنه و بعد از 13 ساعت می‌رسن به بیمارستان. غیبت نباشه این کاندولیزا سگ جون ِ. هر کی بود تا حالا مرده بود. القصه یه دکتر زن مرده معالجه‌ش می‌کنه. کاندولیزا چشم باز می‌کنه و دکتر رو به‌صورت تار می‌بینه. یک دل نه صد دل عاشقش می‌شه. ازدواج می‌کنن و سال‌های سال با خوبی و خوشی زندگی می‌کن.

حالا به من حق دادید؟ زبون‌تون بسته شد؟ انصافن به‌غیر از آقا محمود خاشاک هر کی بود می‌تونست این کارُ بکنه؟ مثلن اگه خاتمی بود چیکار می‌کرد؟ دو تا لبخند هم می‌زد و کاندولیزا رو با خوبی و خوشی به عقد بنده در می‌آورد و یک عمر با بدبختی و ترس روزگار می‌گذراندم. یا حتا رفسنجانی، هزار تا خبرنگار دعوت می‌کرد و مراسم عروسی این دو گل شاخ‌و شمشاد را جلوی دوربین خبرگزاری‌های خارجی با رعایت تمام موازین اسلامی برگزار می‌کرد. باباجان عروسی عروسی ِ دیگه. باید بزنن، برقصن، شادی کنن. این مسخره‌بازی‌ها چیه. عروس یه طرف دوماد یه طرف. زن‌ها یه طرف مردا یه طرف.

تا اسم عروسی میاد این‌ها هم شروع می‌کنن به لرزوندن سرو دست. دنبال بهونه می‌گردید. ولی جهنم برقصید. آه آه دریا دریا دریا عشق ما دریا، دریا دریا دریا عشق ما دریا، ساحل دریا قاتل گرما.. شل ِ شل ِ جان جان دست دست دست. بابا دود از کنده بلند می‌شه. چه می‌کنن این پیر پاتال‌های آکادمی نوبل. جای شما خالی.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 16:52  توسط رستم جهانگشا  | 

 

دیگه اعصاب معصاب تعطیل ِ. آقا جان (فمینست‌ها ببخشن. اولن قبلن نتوضیح دادم. دومن خداوکیلی عادت کردیم) ما هم صبر و تحمل‌مون حدی داره. ما هم مشکلات داریم. آخه با چه زبونی بگم من جایزه‌م می‌خوام. به من دیگه ربطی نداره. یک سال گذشته و هنوز هیچ خبری نیست. حالا این برنده‌ی جدید که هم خانم ِ هم اجنبی ِ ، می‌دونم تا الان بیشتر از جایزه هم بهش پول دادید. من پولم‌ُ می‌خوام. حالا همش رو ندارید عجالتن یه هزار دلاری به بنده بدید تا ببینیم چه خاکی بر سرم می‌ریزم.

 به هزار نفر بدهکارم و برای هزار نفر توضیح دادم که عزیز جان شما چرا این‌طوری فکر می‌کنید. من یک نوبلیست هستم. عن‌قریب یک‌ونیم میلیون دلار به دستم می‌رسه. فکر می‌کنید تا این جمله رو می‌گم طرف تعظیم کنان بر می‌گرده؟ کجای کارید. اول یک ساعت توضیح می‌دم نوبل چی هست. بعد که با خیال راحت می‌خوام نفسی تازه کنم طرف می‌پرسه برای قصه هم مگه جایزه می‌دن. و اون‌وقت من  فلک‌زده دو ساعت توضیح می‌دم جان دل من قصه فلان کاربرد رو داره. ناچارم همه‌ش ماجرای آسترید لیندگرن رو تعریف کنم که بچه‌ش مریض شد، دکترها همه قطع امید کردند و آسترید اینقدر قصه خوند تا بچه‌هه دوباره سلامتی‌ش رو به‌دست آورد. تازه وقتی این‌و می‌گن سری تکون می‌دن و می‌پرسن جایزه چقدر هست؟ می‌گم یک‌ونیم میلیون دلار. وقتی این جمله رو می‌گم همیشه‌ی خدا منتظر می‌مونم تا سه ساعت دیگه هم درباره‌ی دلار و فرقش با ریال حرف بزنم. اما نه. مثل این‌که دلار رو بهتر از من می‌شناسن. فقط می‌پرسن چه طور می‌شه این جایزه رو برد؟ تا این سوال رو هم جواب بدم شب شده. مجبور می‌شم یه شامی هم به طلب‌کارها بدم و راهی‌شون کنم.

از شما چه پنهون این اجنبی جماعت خوشگذران ِ. 40 تا بالای 70 سال رفتن کنار دریا چادر زدن. سرما مرما هم حالی‌شون نیست. این به درک. حجاب مجاب رو هم تعطیل کردن. می‌ترسم به خدا. کنار دریا شده پاتوق. فکر می‌کنید حالا دیگه از شر نون خریدن و پذیرایی خلاص شدم؟ نه‌خیر از این خبرها نیست.حالا مجبورم هر روز ساعت 4 بلند شم نون بخرم و 7 کیلومتر تا کنار دریا رکاب بزنم و دوباره برگردم. نهار و شام رو هم به این اضافه کنید. هی می‌گم باباجان لا اقل به رییس روساتون یه زنگی بزنید و بگید خرج و مخارجم بالاست. می‌گن به خودت سخت نگیر. یه نویسنده که پولکی نمی‌شه. مثل ما خاکی باش. خاک بر سر خاکی تون بریزم. این کاسپین از قدیم مدیم‌ها چون یه طرفش دست اوروس‌ها بود آلوده شده. وگرنه می‌ترسیدم آلودگی دریا توسط اجنبی جماعت هم بیفته گردن من. و یه نفر یه حکمی بده و.. باز هم خدایا شکر. صد هزار مرتبه شکر..  

 

    

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 16:47  توسط رستم جهانگشا  | 

 

به‌روز کردن وبلاگ برای خودش پروژه‌ای شده. بعد از کلی فکر کردن، نوشتن روی کاغذ، تایپ کردن، کانکت شدن سرآخر بلاگفا دبه درمیاره. اعصابم خرده. شما اعضای محترم آکادمی نوبل هم مدام ننشینید ور دل من و کاموا نبافید. یه دو خط هم از تلاش‌های بنده بنویسید، بد نیست. مثل این‌که یادتون رفته چرا اومدید این‌جا. اون از بقیه که از صبح‌تا شب نشستن پای جومونگ این هم از شما. شماها که لاست دارید چرا بند کردید به جومونگ؟ یه کم به فکر من فلک‌زده هم باشید. بیست روزه کارم شده دربه‌در دنبال دی‌وی‌دی گشتن. با جونم دارم بازی می‌کنم. هر لحظه امکان داره یکی از برادرها در یکی از مکان‌های عرضه‌ی فیلم یه گلوله‌ی اشتباهی شلیک کنه به‌طرف بنده.

می‌گم بدشانسم هیش‌کی باور نمی‌کنه. نمی‌دونم قسمت چندم جومونگ بود که اتوبوس اعضای محترم آکادمی نوبل بوق‌زنان وارد حیاط کلبه‌ی درویشی بنده شد. هفته‌ی اول کارشون فقط نوشتن، عکس و فیلم گرفتن، کتاب‌ها و یادداشت‌هاتی بنده رو مطالعه کردن و این‌جانب را زیر نظر گرفتن بود. بعد یواش یواش کتاب‌ها را گذاشتن کنار. دو سه روز بعد تلویزیون هم روشن شد. عاشق محمود خاشاک بودن. محمود حرف می‌زد و 30، 40 تا پیرپاتال از خنده ریسه می‌رفتن. نمی‌دونم چه روزی بود اتفاقی جومونگ رو دیدن و شدن یه پا جومونگی دو آتشه. یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوید. هم شب می‌دیدن وهم تکرارش رو روز. بدشانسی زد جومونگ هم تموم شد. بند کردن به من فلک‌زده که دی‌وی‌دی‌های جومونگ رو برامون پیدا کن. بالاخره ما به میهمان‌وازی شهره‌ایم. رفتم دی‌وی‌دی‌ای پیدا کردم که 30 قسمت جومونگ رو توش چپونده بودن. قبول نکردن. گفتن طبق قانون کپی‌رایت ما نمی تونیم. من ِ ساده، دو روز گشتم و 40 حلقه دی‌وی‌دی اریجینال جومونگ خریدم. حلقه‌ای 7 هزار تومان.

آقا‌جان از دور نگاه نکنید. نگید فلان کس نوبل برده وضعش توپ ِ. باور کنید قبل از این‌که نوبل ببرم وضعم بهتر از این حرف‌ها بود. تازه قبلن که گفتم من می‌خوام جایزه رو پس بدم. فقط چند روزی پیشم نگه می‌دارم؛ همین. داشتم می‌گفتم 40 قسمت ُ تو دو روز تموم کردن. بابا این غربی‌ها شب‌و روز ندارن. درست حدس زدید؛ باز بند کردن به اون نوبل ‌برده‌ی بدشانس که بنده باشم. شیطون می‌گه بزن دک‌و پوز همه‌شون رو بیار. اون‌وقت جهانیان نمی‌گن برنده‌ی نوبل که اهل خشونت نمی‌شه. شما هم فقط بلدید به نوبلیست‌های جهان سومی گیر بدید. اون همینگوی ذلیل شده خودش یه‌پا بوکسور و گاوباز و شکارچی بود. تازه مگه با تفنگ مخش رو تعطیل نکرد؟ چرا به اون چیزی نمی‌گید؟ 

 خلاصه، رفتم سه تا دی‌وی‌دی 40 قسمتی پیدا کردم. گفتم همینه که هست می‌خواین بخواین نمی‌خواین به جهنم. یکی‌دو روز نگاه نکردن. روز سوم کپی‌رایت مپی‌رایت تعطیل شد. کل ابا اجداد و نوه نتیجه‌ی جومونگ رو تماشا کردن. حالا هم بعد از این همه روز عده‌ای‌شون نشستن دارن سریال رو به زبان کره‌ای می‌بینن. می‌گن زبان اصلی یه چیز دیگه‌ست. بقیه هم دور یک نوبلیت فلک‌زده نشستن و تند تند کاموا می‌بافن. بدبخت‌ها به غیر از ژاکت هم چیز دیگه‌ای بلد نیستن. می‌گم شانس نداریم باور نمی‌کنین. اتاق خوابم پر شده از ژاکت. راستی ژاکت نمی‌خرین؟ آتیش زدم به مالم. ژااااکت، ژااااکت..   

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 17:2  توسط رستم جهانگشا  | 

 

رسمن بدبخت شدم رفت. هر چه رشته بودم پنبه شد. این چه وضعیه آخه؟ دو کلمه خصوصی هم با خودم نمی‌تونم درد دل کنم. باباجا زن کجا بود؟ عروسی کجا بود؟ همه چی کنسل شد. راحت شدید؟

چه اتفاقی افتاده؟ دست رو دلم نزارید که خون. مراسم شروع شد. داماد چون شاخ شمشاد وارد گردید و اون جسیکای ایکبیری که به اسم مایکل معرفی‌ش کرده بودم؛ شروع کرد به خوندن. هنوز سر زد از افق مهر خاوران رو درست‌و حسابی تموم نکرده بود که بروبچه‌های همیشه در صحنه ریختند و هر چی ساز و سیم بود، جمع کردند. بلبشویی بود، داد، هوار، تیر هوایی. بدبخت جسیکا جکسون رو هم بردند تا من بیچاره بشم. بردنش سلول انفرادی مردانه و اون‌جا بود که روزگار بنده سیاه شد. برادرها متوجه شدند ایشان زن تشریف دارند. وقتی برادرها متوجه شدند باالطبع (درست نوشتم؟) پدرخانم سابق بنده هم متوجه می‌شود (این سابق کل کشش ماجرا را از بین می‌برد. لازم نیست تذکر بدهید خودم می‌دانم. فقط مانده‌ام تو این شرایط روحی وخیم بنده، شما چه‌طور به این گونه مسایل فکر می‌کنید) و این آغاز بدبختی بود. پدرخانم سابق فریاد زد: داماد دروغ‌گو، نمی‌خوام نمی‌خوام. بعد از چند ثانیه کل خانواده عروس پشت گردن ایستادن و شعار دادن: داماد دروغ‌گو نمی‌خوایم نمی‌خوایم. هر چی مثل و شعر و داستان بود ردیف کردم که آخه آدم‌های حسابی همه‌ش تقصیر شما بود. من ِ بدبخت که هزار بار گفتم اون مادر مرده مایکل فوت شده شما قبول نکردین. نشد که نشد. زیر بار نرفتن. من که از این دادگاه پاسگاه سر در نمیارم. احتمالن مهریه و این جور مسایل هم بایست پرداخت کنم. علنن بیچاره شدم.

حالا این‌ها همه به کنار. از دیروز کل دخترهای مجرد دنیا شروع کردند به تهدید بنده. می‌گن یا بایست با ما ازدواج کنی یا خودمون رو می‌کشیم. ماریا شاراپووا دم دروازه‌ی خونه‌مون چادر زده. می‌گه هفته‌ی پیش یه جایزه‌ی 300 هزار دلاری بردم. نه مهریه می‌خوام نه شیربها. زنیکه فکر می‌کنه من گدای 300 هزاردلارم. بدبخت اگر فقط جایزه‌ی نوبلم ُ ده روز بزارم تو بانک قوامین بیشتر از جایزه‌ی تو پول درمیارم. تو چی می‌گی آخه؟ جمع کن کاسه کوزت.

کیت وینسلت زنگ زد ُ یک ساعت تمام پشت تلفن گریه کرد. می‌گه اگه با من ازدواج نکنی این‌ دفعه آخر تایتانیک به‌جای دی‌کاپریو من خودم ُ می‌کشم. بهش توضیح می‌دم دختر خوب من نمی‌تونم با اجنبی جماعت ازدواج کنم. مرغ‌و خروس‌های من که خارجی بلد نیستن. چه‌طور می‌خوای هر روز بهشون آب‌و دون بدی. ول کن نیست. ساعت 2 نصفه شب مادرش زنگ زد. می‌گه تو همین چند ساعته کیت 6 کیلو وزن کرده. این جور که می‌بینم وزن کره‌ی زمین تو این دو روزه نصف شده. البته انیشتین درباره‌ی نسبیت و انرژی و این طور چرت‌پرت‌ها حرف‌هایی زده که  بیشتر به درد خودشون می‌خوره. ما ایرانی جماعت به این تئوری مئوری‌ها نیازی نداریم.

اما جونم براتون بگه این‌ها همه در برابر مصیبت بزرگی که گریبان بنده را گرفته تقریبن هیچ است. آخر چرا به من ِ فلک‌زده نگفتید؟ چرا نگفتید کاندولیزا رایس مجردِ؟ از دی‌شب روزگارمُ سیاه کرده. هواپیمای اختصاصی گرفت داره میاد. گفته یا با من ازدواج می‌کنی یا به ایران حمله‌ی اتمی می‌کنم. بیچاره شدم رفت. بابا ما همین‌طوری هم شب‌ها کابوس می‌بینیم. حالا این بلند شه بیاد که فاتحه‌ی بنده خونده‌ست. خدا به خیر بگذرونه. فقط یه امید دارم. تالش هنوز فرودگاه نداره. شاید بتونم تا اومدنش به کوهی دشتی فرار کنم. جا دارد در این لحظه‌های خطیر از کوه نور تالش، دریای نور تالش، امیرکبیر تالش، بودای تالش، شیر تالش (به علت عجله بقیه القاب را نمی‌نویسم. شما که درک می‌کنید؟) آقای بهمن. م. ی تشکر خیلی خیلی فراوان بکنم. بدرود..  

 

       

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 22:3  توسط رستم جهانگشا  | 

 

امروز هم از جایزه‌ی نوبل خبری نیست. غلط نکنم اون مامور پست که به تیپ من حسودی‌ش می‌شه دودرش کرده. البه تقصیر اون نیست تمام تقصیرات برمی‌گرده به مدیریت ضعیف روسای شما. یکی نیست بهشون بگه آخه این همه اتوبوس می‌ره میاد حتمن بایست جایزه رو با پست بفرستید. می‌دادید به همین شعبون شوفر خودمون، سه سوت می‌آوردش. خوب ِ که خودتون می‌دونید بنده جایزه رو پس می‌فرستم. ممکن چند روزی پیشم بمونه. از شما چه پنهون می‌خوام سروسامون بگیرم. می‌نداختمش تو کار بندو بساط عروسی. بعد که نویسنده‌ها و هنرمندها از چهارگوشه‌ی دنیا می‌اومدن و تو عروسی پول می‌نداختن و شاباش می‌دادن اون‌وقت پول جمع می‌شد و جایزه‌ی شما رو با خیال راحت پس می‌فرستادم. ما که گدای یک‌و نیم میلیون دلار نیستیم. تازه، به عروسی و عقد و این جور برنامه‌ها هم اعتقادی نداریم. کتاب‌هام که خوندید؟ نخوندید؟ پس چه‌طور بنده را انتخاب کردید؟ آها، شما جدید هستید. گفتم آخه قیافه‌تون آشنا نیست.

بله، داشتم عرض می‌کردم این خانواده‌ی عروس ِ که برای مراسم پافشاری می‌کنه. تازه پدرخانم بنده پاش و کرده تو یه کفش که الا و بلا تو مراسم بایست مایکل جکسون بخونه. می‌گم پدرجان تو این هیرو ویر من مایکل جکسون چطوری بسازم. بدبخت مایکل حالا استخوناش هم پوسیده. زیر بار نمی‌ره که نمی‌ره. می‌گه صدا و سیما هرچی بگه بایست برعکسش کرد. اگه گفت مایکل مرده شک نکن که زنده‌ست. به حق چیزهای ندیده و نشنیده. من ِ بدبخت هم با خواهر مایکل، همین جسیکا دیگه، قرار مدار گذاشتم. فقط موندم تو قیافه‌ش. خدایی این آزادی‌های شما هم همیشه دردسرسازه. خواهر ِ لامصب شبیه مردهاست. اون‌وقت مایکل شبیه زن‌ها بود. می‌ترسم پدرخانم متوجه بشه آبروریزی پیش بیاد. با چند تا از این جراح‌ها هم صحبت کردم. این طور که پیش بره بایست بیل گیتس رو هم دعوت کنم. هر چند زیاد رابطه‌مون خوب نیست. و گرنه می‌ترسم خرجم از مبلغ جایزه هم بره بالا. البته محمود خاشاک هم قول‌هایی داده. پیغام فرستاده جایزه رو نگیر ما سه میلیون بهت می‌دیم. زرنگ‌ ِ  به‌خدا. از شانس ما سه میلیون ریال می‌شه بدبخت می‌شیم می‌ریم. رو حرفش نمی‌شه زیاد حساب کرد، نه؟

 

         

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 22:32  توسط رستم جهانگشا  | 

سلام علیکم      

خدایی راست بگید. آه اصلن یادم نبود، شما خدا رو قبول دارید؟ راستی دین‌و مذهب‌تون چیه؟ باز ببخشید از این سوال‌های تفرقه‌آمیز پرسیدم. آخه طبق قوانین کشور خودمون پرسیدم. با قوانین‌مون که آشنا هستید؟ مثلن وقتی تو یه دوره‌ی ورزشی شرکت می‌کنی اول ازت می‌پرسن سنی هستی یا شیعه، مسلمون هستی یا نامسلمون. تازه از حق نگذریم این‌ها از پاکستانی‌ها خیلی بهترن. شایدم نباشن از کجا معلوم؟ ما که نرفتیم ببینیم.

از یه سوال کوچیک ببین تا کجا اومدم دیگه چیزی نموند یه دور تو سند هم شنا کنم. حقیقت، می‌خواستم بعد از بگید جمله‌ی اول بپرسم هیچ فکر می‌کردید یه روز دلم براتون تنگ بشه؟ بله، برای شما با این قیافه‌های هشل هفت‌تون؟ شانس که نداریم عباس‌جون (کیارستمی رو می‌گم) یه نخل ‌طلای قراضه از کن برد اون‌وقت ژولیت بینوش اومد چند هفته مهمونش شد. من ِ بدبخت نوبل بردم اون‌وقت از شانس... (آخه چه صفتی به کار ببرم که بدآموزی نداشته باشه) ما یه سری کچل مچل راه افتادن از ینگه‌ی دنیا اومدن یه سال آزگار  کنگر خوردن و لنگر انداختن که چی بشه؟ زندگی بنده رو زیر نظر داشته باشن. بنده از همین تریبون به بزرگان آکادمی نوبل توصیه می‌کنم از این چهره‌های سلبریتی هم در میان اعضای‌تان استفاده نمایید. یه اتوبوس آدم فرستادید این‌جا، چه اشکالی داشت جنیفر لوپز رو هم تو بوفه‌ای چیزی جا می‌دادید؟ ازتون چیزی کم می‌شد؟ بابا مردیم از بس آه‌و ناله‌ی این پیرپاتال‌ها رو شنیدیم.

حالا لازم نیست اشک بریزید. شوخی کردم. راستش ما بالاخره نفهمیدیم کجای این جنیفر لوپز قشنگ ِ. صد رحمت به آلاژن‌های خودمان. آآآ.. می‌بینم دارید نخودی می‌خندید. بخندید بخندبد شانس که نداریم لااقل دندون‌هاتون رو بر نمی‌داشتید. می‌دونم از این به ‌بعد این زنیکه جنیفر هم برامون قیافه می‌گیره؛ و من حوصله‌شو ندارم ولی به جهنم بگیره. آره داشتن می‌گفتم امروز که رفتم رشت و رفت‌و آمدم حسابی طول کشید یه نمه دلم براتون تنگ شد. حالام که ساعت 3 صبح ِ. تمام برق‌های اتاق خاموش و من دارم می‌نویسم. می‌بینید که؟ شاهدید که؟ بنده با سختی به این مدارج رسیدم. فکر نکنم حافظ و سعدی هم تو اون غارهای تنگ و اون شمع‌ها که مدام یه پروانه دورش چرخ می‌زد این چنین سختی کشیده باشن. گفتم پروانه یه پروانه هم اومد سربه سر مونیتور گذاشته. البته خیلی قشنگ نیست ولی بالاخره پروانه‌ی دیگه. شما هم یواش یواش بگیرید بخوابید. من ِ بدبخت صبح بیدار می‌شم براتون نون گرم می‌گیرم. نونوایی‌ها همه‌ش اعتراض می‌کنن. می‌گن این همه نون رو می‌خوای چه کار. خیلی‌هاشون می‌گن مغازه‌ی کبابیت کجاست. اون‌ها که نمی‌دونن جایزه‌ی نوبل یعنی چه. اونا که نمی‌دونن شهرت یعنی چه و از این جور حرف‌ها..  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 22:20  توسط رستم جهانگشا  | 

 

شب به‌خیر آقای یازدهم. این آقا هم از اون حرف‌هاست. از کجا معلوم خانم نباشی. اما، اما قوانین مملکت‌مون اجازه نمی‌دن خانم بخوانمت. یازدهم‌جان یهو دیدی ماموران مبارزه با اراذل و اوباش ریختند و یقه‌ی بنده رو گرفتند اون‌وقت چه کار باید بکنم؟ بله عزیز دل، تو ایران زندگی کردن این جور دنگ‌و فنگ‌ها رو هم داره. اصلن جونم برات بگه تو ایران زندگی کردن هزار جور دنگ‌و فنگ داره. خصوصن برای‌ آدم‌هایی مثل من. درباره‌ی الی یادته؟ همه دارن دروغ می‌گن. چرا؟ چون می‌ترسن اون شخصیته که از خودشون ساختن خراب بشه. از حرف مردم می‌ترسند. می‌دونند قوانین تو مملکت سراسر اسلامی ما درست و حسابی اجرا نمی‌شه. این موارد گریبان آدم‌هایی مثل من رو هم می‌گیره. مثلن من اگر زن‌باز بودم؛ می‌ترسیدم. چون این کار هیچ حساب‌و کتابی نداره. هر لحظه امکان داره ماموری، بسیجی‌ای، چیزی پیدا بشه و به جرم ارتباط با جنس مخالف دستگیرت کنه. بعد چی؟ بعد اگه از دست اون مامور جون سالم به‌در بردی قاضی‌ای میاد و حکم می‌ده این آقا اون‌کاره‌ست و باید در میدان اصلی شهر هفتاد ضربه شلاق بخوره، حالا بیا خر بیار و باقالی بار کن.

 بله جانم اینجا اون‌جوری‌هاست. حالا فهمیدی چرا نمی‌گم خانم یازدهم (آقای مامور این فقط یک مثال بود) گیرم اگه عده‌ای هستند که این‌جوری شلاق خوردن‌ها براشون اهمیت نداره؛ بماند. عده‌ای که مامورها را می‌خرند؛ بماند (عرض کردم عده‌ای لطفن سوء تفاهم نشود). عده‌ای که به‌حساب زرنگ هستند؛ بماند. سرتون رو به درد نیارم. پس شما هم این همه فمینیست بازی درنیاورید. اگر هم خدای نکرده زن هستی به بزرگی خودت ببخش. توضیح دادم که. از این‌ها گذشته اصل حالت چطوره آقای یازدهم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 22:14  توسط رستم جهانگشا  |