تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

 

در این تخت هیچ فردی خفته نیست

در این اتاق هیچ تختی نیست

سایه ها هستند خفته در جای جای اتاق.

در این خانه هیچ شخصی مخفی نیست

صدای هیچ هاست

و شاید، فقط صدای شب است.

در این صفحه هیچ فکری جاری نیست

خیال تان تخت باشد آقا.

***

هجوم، تسلیم، خون

جهان: اول، دوم، سوم

شاه، وزیر، دلقک

درس امروزتان تمام است

دفترها را ببندید

30 ثانیه زمان دارید تا بخندید

۱، ۲، ۳

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 19:49  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نوستالوژی هایم بیمارند،

شالیزار سم خورده است

فانوس ها چینی اند و بوی نفت می دهند

کیوی دیگر چیست؟

و نه نه، چرا نیست؟

***

ساکن تهران است

سال هاست

و دختر شالیزار است

خواب هایش جنگلی اند

راه رفتنش دریایی، مثل موج

و همان دخترک گوشواره گیلاسی می شود وقتی

باران

شر

شر

شر

می بارد

***

باد می وزید

گل های چادرش در هوا پخش می شد

به خاک افتاد

خون های شقیقه اش

روی زمین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 20:49  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نصب ویندوز مرا شاعر کرده است

سرد شدن چای

انتظار رسیدن تاکسی

شب

فکر تو

مرا شاعر کرده است.

 

روز از من چیزی نپرسید

مثل مادر

مثل آن رایانه‌ی لعنتی

مثل افسر وظیفه‌ی سر چهار راه

مثل تو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 13:10  توسط رستم جهانگشا  | 

 

وقت شما به‌خیر آقای صبح

به‌عرض می‌رسد بنده

از گذرگاه شب

 با سلامتی عبور کردم

خواب ضعیف‌تر از همیشه بود

خودتان که خوب می‌دانید

زندگی بی‌رقیب و بی‌دشمن

ملال آور است

به فکر قرص‌های قوی‌تری باشید

زیاده عرضی نیست آقای صبح

 **********************************

پی‌نوشت‌ها:

 1- موسوی برنده‌ی مناظره بود.

2- یکی از بهترین برنامه‌های تلویزیون بود، شاید هم بهترین. با ناب‌ترین فوتبال‌ها برابری می‌کرد!

3- شمار "چیز"‌هایی که موسوی طی برنامه تکرار کرد از شمارش خارج شد.

4- دقایق پایانی و آن انگشت اتهام موسوی بسیار سینمایی بود. 

5- جایی که رییس‌جمهور فعلی، موسوی را و دولت‌های قبلی را رانت‌خوار معرفی می‌کرد و موسوی او را، هر چند به شیوه‌ای دیگر، دز شکاکیت‌ام حسابی فوران می‌کرد.

6- با این وضعیت مناظره‌ی کروبی با رییس‌جمهور فعلی می‌تواند بهترین برنامه‌ی 30 سال اخیر سیما لقب بگیرد اگر...

7- بعد از برنامه کلی در دنیای مجازی جستجو کردم اما مطلبی که از خود مناظره بهتر باشد نیافتم.

8- خیلی حرف می‌شود زد اما فعلن به همین بسنده می‌کنم.

۹- خوشحالم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 5:17  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ساعت‌هاست

رُمی‌ها به خانه بازگشته‌اند،

اینتری‌ها.

 بوستان بوی غزل می‌دهد

کانال سه، دومی را سخت به آغوش کشیده است

اما،

شب را سودای رفتن

و خواب را خیال آمدن نیست.

ساعت اتاق

با عزمی راسخ

کمر به خرد کردن اعصاب بسته است.

 

آخر قصه تکراری‌ست

مردی‌ست با اعصاب تکه‌تکه.

دستی‌ست با چسب‌ زخم فراوان

آرام و خرامان

در جستجوی آن شیشه‌ی ریز ریز.

در لابه‌لای پرده‌‌ی مبهوت پنجره

 نوری‌ست روییده سرزده.

 ****************************************

توضیحات:

۱-  "رمی‌ها به خانه بازگشته‌اند و اینتری‌ها"، منظور اتمام بازی آخر شب تیم‌های فوتبال رم و اینترمیلان است. 

۲- "بوستان بوی غزل می‌دهد"، در کلیات سعدی بعد از گلستان و بوستان نوبت به غزلیات می‌رسد. و راوی در صفحات آخر بوستان است و دیگر چیزی به غزلیات نمانده است. 

۳- "کانال سه دومی را سخت به آغوش کشیده است" از ساعت دو، دو نیم ِ بعد از نیمه شب برنامه‌های کانال دو قطع می‌شود و کانال سه از کانال دو پخش می‌گردد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 0:29  توسط رستم جهانگشا  | 

 

بعداز ظهرهای رخوت

صدای محو اره‌موتور

چهلمین برگ سفید هم

ورق خورد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 15:24  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ه..

باران،

عاشقی، فکر

چه روزهای احمقانه‌ای بود

اما...

*******

اگرهای زندگی‌ام سه رقمی شدند

چیزی نمانده است

در کتاب رکوردها وارد شوم

اگر..

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 0:24  توسط رستم جهانگشا  | 

 

شبنم

عنکبوت را

عاشق کرده است

آن دورها تبر

درخت را

و سکوت را

قطعه قطعه می‌کند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 14:26  توسط رستم جهانگشا  | 

 

پرچمها

بی‌خیال جنگ

بی‌خیال شکست‌و اعدام

به رقص مشغولند

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 0:12  توسط رستم جهانگشا  | 

 

برف، برف، برف

حجاب درخت‌های تنها، برف

حرف‌، حرف، حرف

فریادهای دستفروش پیر؛ حرف

احوال‌پرسی کوره‌چی پهروز ؛ حرف 

راه، راه، راه

پاهای مرد خسته؛ راه

چشم‌های در انتظار ننه؛ راه

از پشت سکوت دهکده؛ راه

تا خانه‌ی معشوق

برف، حرف، راه‌

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 13:13  توسط رستم جهانگشا  | 

 

درخت‌های کوچ گل داده‌اند

تو دور و دورتر می‌شوی

می‌رویی

بارور می‌شوی

و من تمام نیم‌روزهای عمر

به انتظار دل می‌بندم

 

عاشق پیر شهر

خواهد رقصید

کلاغ‌ها را بگو امروز

نحس نباشند

بوف را بگو امشب

صادقانه سکوت پیشه کند

قول می‌دهم فردا

 شیر گاز را باز ‌کنم

و نحسی و افسرده‌گی را

علاج کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 22:28  توسط رستم جهانگشا  | 


کافکا

سررسیدها آشغال‌ا‌ند

باز که می‌کنی

بوی تند افسرده‌گی

اتاق را می‌پوشاند.

ماکس!

همه را بسوزان


باران

لامپ‌های کم مصرف

با سری بالا

شب را تحقیر می‌کنند

بغض شب می‌ترکد.

 

موسی و شبان

ادیسون جان

قربان اختراعاتت شوم

طبقه‌ی آخر جهنم را

چراغانی کردی؟

 

روزنه

شب چادرش را برداشت

و بازداشت شد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 22:1  توسط رستم جهانگشا  | 

پلک زدم

عکس‌ها خاطره شدند

تو نبودی،

نوروز نبود

و آرزوها

 هم چنان از دور 

می‌خندیدند.

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 0:37  توسط رستم جهانگشا  | 

خبری نیست.

آن‌ چه سیاه می‌شود

صفحه‌ای‌ست

آن‌که تباه می‌شود

لحظه‌ای‌.

و مرد قصه

فقط پیر می شود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 15:50  توسط رستم جهانگشا  | 


هی عمر!

لحظه‌ای به‌ایست

سراشیبی خطرناکی‌ست
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 15:54  توسط رستم جهانگشا  | 

شبم را در جالباسی می‌آویزم

چایم را اتو می‌کنم

برای دیوارها روزنامه خریده‌ام

با صدای بلند می‌خوانند

بدهی‌های گوشم را هنوز

نپرداخته‌ام

و قندان را تنها و بی‌کس رها نموده‌ام

موریانه‌ها غذایشان در حال اتمام است

 تلویزیون مدتی‌ست

فقط مرا نشان می‌دهد

 و پول می‌خواهد

تعاونی 11 کرایه‌اش را دوبل کرده

شناسنامه مرا تحویل نمی‌گیرد

باید فکری اساسی کرد.

آن صدای کیست که می‌آید؟

مامور برق؟

آب؟

یا گاز؟

در هر صورت

 کسی خانه نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 23:49  توسط رستم جهانگشا  | 


از دوریت ملولمُ گاهی هوای تو

در سر به تیتر ِ یکِ فکرها بدل می‌شود

می‌خواند این قلب دربه‌در

به زیر گوش

حرفی بزن، نگاه کن، پی‌اش برو

آخر چگونه؟

وقتی سر تمام کوچه‌ها

 آن رنگ چون لجن

از پشت سر، جلو، مدام می‌پایدم

وقتی که هر کلام من

با استراق سمع

بر روی سی‌دی رایانه می‌رود

آخر چگونه عاشقی پیشه کنم؟

تو خودت بگو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 15:39  توسط رستم جهانگشا  | 


یا حافظ بزرگ!

فالم به من بگو

آن قسمت کذایی‌اش را

خواهشن

خودت ببر، سانسور کن

می نه، باده نه

شاهد و پادشاه که حرفش را نزن

در مصرعت بگو:

حقوقم

 کمی زیاد می‌شود

در آخر ِ ماه

پول کرایه می‌رسد

آری بس است

مابقی را خودم دگر حفظم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 0:16  توسط رستم جهانگشا  | 


زل می‌زند به من

دیوار لعنتی

هی می خزد درون حرف‌

آن ساعت خرفت

چون چسب ولم نمی‌کند

پیراهن ارزان‌ ِ نایلونی

دیر است، خب خودم می‌دانم

چاره چیست؟

وقتی که خواب در خانه‌ی دیگریست

بی‌خوابی ِ کثیف خودش را

پلاس کرده است

تقصیر ِ من ِ فلک‌زده چیست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 18:1  توسط رستم جهانگشا  | 


ربنای ِ شجریان

اذان ِ موذن زاده

مرا فریب می‌دهید؟

به بندم می‌کشید که چه؟

وطنی در کار نیست

وطن دسیسه‌ی دیوارهای گلیست

و صدای ناکوک دیروزهای زخمیست،

وقتی روزه‌های مادر حرام شد

و نمازهای پدر را دزدها بردند.

وطن؟

وطن زیر خروارها خاطره مدفون است

و خاطره فریبی بیش نیست

زندان جدیدی برایم بنا کن

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 23:7  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سکوت‌ها رژه می‌روند

شب، سان می‌بیند

عبور مورچه‌ای

جمعیت را پراکنده می‌کند.

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 21:56  توسط رستم جهانگشا  | 

روزها را

با لی‌لی کردن

سرگرم کردم

و مخفیانه

به دوران کودکی بازگشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 17:3  توسط رستم جهانگشا  | 

 

هیژده ساله‌ها

در آینه نگاه کنید

سیر به صورت‌هاتان

به عضلات محکم فک‌تان

به دور چشم‌های بی‌حاشیه

نگاه کنید

فرصت برای دیدن دوباره نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 0:17  توسط رستم جهانگشا  | 

نورهای مصنوعی

زندگیت را آفتابی کرده‌اند

عشق‌های پوشالی

سقف آرزویت را پوشانده‌اند

مرد!

بیرون، شهر دیگری‌ست

زمانه‌ی دیگری‌ست

تو گمی

میان توهم‌های پلاسیده‌ات

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 22:41  توسط رستم جهانگشا  | 


بعد از ظهرها خسته‌اند

تمام بدنشان را عرق پوشانده است

دلیلی برای دیدار شب نمی‌بینند

و صبح را بی‌هیچ حرف محبت‌آمیزی

 ترک کرده‌اند

روزنامه می‌خرندُ

نمی‌خوانند

تلویزیون را روشن می‌کنندُ

هیچ نمی‌بینند

بعداز ظهرها زندانی اند

چه در چاردیواری

چه در فضایی باز

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 18:1  توسط رستم جهانگشا  | 

انگار تنها می‌رقصد آن دختر شلیته پوش

ولی نه

نگاه کن

باد است که دست‌هایش در دستان اوست

می‌چرخد و می‌خواند

 

نگاه کن

دختر شلیته پوش را

بی هیچ تماشاچی غمگنانه می‌رقصد

ولی نه نگاه کن

ماه ناظر رقص اوست

 

آه چه غمگینانه می‌رقصد

آن دختر شلیته پوش ِ لچک بر سر

ولی نه

پنجره ضبط می‌کند هر آنچه را می‌بیند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 1:15  توسط رستم جهانگشا  | 

تو

در اولین پک‌های سیگار

دود شدی

و نهایت

من بودم

که سوختم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 23:46  توسط رستم جهانگشا  | 

حرف‌های مرا نخواهی فهمید

حرف‌های تو را هیچ‌گاه..

حالا،

حالا که صدای یک دستفروش دوره‌گرد در کوچه پیچیده است

هوا آفتابیست

شما را

تمام شما را

به آلبوم‌های عکس می‌سپارم

و آزاد و بی‌قید

در خیابان

پرسه می‌زنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 23:42  توسط رستم جهانگشا  | 


کافون‌ها می‌رقصند؛

مست،

زن‌ها و مردهاشان.

شب را هیچ انگاشته‌اند

می‌خوانند

از هم دلربایی می‌کنند

این کافون‌های همسایه‌ی

جهان سومی

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 16:8  توسط رستم جهانگشا  | 


وقتی اولین سطر روز

باتلفنی خط خطی می‌شود

سپاهیان سمج

محاصره‌ام می‌کنند

لیتر لیتر آدرنالین

به تاراج می‌رود

فرش اتاق کهنه می‌شود

 دیوارها مدام

ترک می‌خورند

پوست دست شیار برمی‌دارد

و خون هم مثل آدرنالین

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 0:1  توسط رستم جهانگشا  | 

امشب

اسیر دیازپام نخواهم نشد

هر چه می‌خواهی تهدید کن

ای قلب ناامیدانه بکوب

یاس‌ها

غم‌ها

اضطراب‌ها

کور خوانده‌اید

امشب

اسیر دیاز‌پام

نخواهم نشد.

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 0:3  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در گوشه‌ی پنجره

تار عنکبوت

آفتاب را حبس کرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 18:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

خیابان‌های پردست‌انداز

و تکه‌های اعصاب

که رویشان پخش است.

سرعت‌گیرهای بی‌پایان

 با عابران باستانی

بوق‌های مکرر

ترافیک، رئیس، معاون، زیر دست..

دندان‌های شهر

نیاز به عصب کشی دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 0:1  توسط رستم جهانگشا  | 

یک روز زمستانی روی پل گالاتا- عکس از جیلان عکاس شهیر ترک

رودربایستی دارد

این آینه‌ی محجوب اتاقم

انگار نه انگار

زمستان است

مسیر چشمه

صد پیچ و خم دارد

و صورتم پر شده از هزار راه‌ِ بی‌مقصد

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 17:8  توسط رستم جهانگشا  | 

آقا! دلتنگیهایم زیاد شده

یک ساک چرخ دار می دهی؟

برو پسر!

ساک چرخ دار که اسباب بازی نیست

 

پسر کوچکی را ندیدی؟

چشم های غمگینی دارد،

انگار همیشه گریان است

برو بچه!

 زندگی که بازیچه نیست.

 

صدای شکستن شیشه آمد

بچه صاحب خانه بود

صاحب خانه را تشییع می کردند.

پسر کوچکی گم بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 1:17  توسط رستم جهانگشا  | 

 

جمله‌ای بی‌سروته

نامفهوم

و پوچ را

اسمت

به شعر بدل می‌کند.

 

پی نوشت-۱

دکتر آسوبار را گرفتند

ساختمانش

در ملاء عام

به آسمان تجاوز کرد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 1:6  توسط رستم جهانگشا  | 

 

خروس

با صدای بلند

به قرن بیست و یک

می‌خندد

 

دیوارهای گِلی

خیام را

زمزمه می‌کنند

 

شاملو مهمان ماست

"دخترانِ دشت

دخترانِ انتظار"

می‌خواند

 

غم‌هایم را

در پارچه‌ی کوچکی پیچیده

و از درخت

می‌آویزم.

 

 

پی نوشت1- مَکَشْ‌ یکی از ییلاقات تالش است.

پی‌نوشت 2- باران چون دستگاه شوک قلب اقتصاد تالش را به تپش واداشت.

پی‌نوشت ۳- دختران دشت!    دختران انتظار!    دختران امید تنگ،    و آرزوهای بیکران  درخلق‌های تنگ!  و... یکی از شعرهای بسیار زیبای احمد شاملو ست. نام شعر "از زخم قلب «آبایی»" می‌باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 1:24  توسط رستم جهانگشا  | 

شمعدانی‌ها

مثل نهنگ‌ها

خودکشی دسته‌جمعی کردند

پنجره‌ افسرده‌ شد.

 

سطل آشغال

پر است از

ته مانده‌ی

افسردگی‌های روز

 

صدای یک موتورسیکلت

یاد تو را

تکه تکه می‌کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 12:30  توسط رستم جهانگشا  | 

عاشقانه‌ها رنگ باخته‌اند

دروغ‌ها

لخت و عریان

پرسه می‌زنند

زنی

از طبقه‌ی چهار

در خود تنیدنم را

می‌خندد.

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 23:13  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سارتر

بالا آوردُ

 نوبل گرفت

هدایت

پارس هم کرد

وکسی

سر نجنباند

فردوسی شانس نداشت

وشاید

نوبل بدشانس بود

که دینامیت

زودتر اختراع نشد.

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 22:13  توسط رستم جهانگشا  | 

نیم کیلو سردرد

یک کیلو استرس

3 لیتر غصه

چقدر می‌شود آقای دکتر؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 16:8  توسط رستم جهانگشا  | 

به افق می‌نگرم

تا چشم کار می‌کند

صاف

دریغ

دریغ از درختچه‌ای امید

 

نوروز

پیچیده در کاغذی براق

تا ابد

می‌خندد.

 

کفش‌ها را واکسی جاودانه پوشانده

دریا

آبی‌تر از آسمان است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 14:6  توسط رستم جهانگشا  | 

کرکان‌رود،

سوء هاضمه دارد

بیجارها عطش دارند

مهتاب امشب می‌درخشد.

 

 

جرم تابستان؟

عرق سگی درست می‌کند

این آب زیر کاه

.

همسایه‌ی پولدارم

می‌خندد.

 

سرو را گرفتند

مدل موهایش

غربی بود.

تابستان قهر کرد.

 

پاییز،

لباس‌هایش رنگی بود

سرش را

به باد داد.

 

بهار زیر چشمی

به عریانی ِ زمستان

 زل می‌زند.

چشم چرانی جرمش چیست؟

 

زمستان

باید تبعید شود

و یا

لباس بلند بپوشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 0:13  توسط رستم جهانگشا  | 

انزوا

عصیان ما را

بلعید

سکوت

فریادمان را

و ما ماندیم

در معبر اندوه‌ها

روزمرگی‌ها

و هیچ ها

 

"چه"

با موتور

از تالش گذشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 13:57  توسط رستم جهانگشا  | 

 

می‌خندد

بی‌صدا آپارتمان‌ها می‌خندند

می‌دود

بی‌هدف درخت‌ها می‌دوند

می‌روم

برای رسیدن می‌رود

اما

من را حذف می‌کند

او را حذف می‌کند

 

تو؟

تو سال‌هاست که نیستی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 1:6  توسط رستم جهانگشا  | 

نقاشی: گویا، تیرباران3 می- 1808

 

باران بارید

زن گریه کرد

جمعیت پراکنده شد.

 

 

آهنگی مبتذل مجذوبم کرد

همه خندیدند

اسمت تکرار شد.

 

 

خیابان گریست.

پنجره عطسه کرد.

دودکش‌ها مغرور بودند.

 

 

رد شدم

دیروز

من او بودم.

 

 

صدای پا

صدای پا

رگبار

و تمام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 18:14  توسط رستم جهانگشا  | 

Marc Chagall. Small Drawing Room. 1908

تو

سکوت هستی

رویایی

و شاید نیستی

آه! یادم نبود که

ممنوع هستی

 

رستم جهانگشا-تالش

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 2:14  توسط رستم جهانگشا  | 

میوه خام

diego rivera-1915

هیکل نحیف‌اش را مبین

بازوهایش بس قوی‌ست

زندگی را

سال‌هاست

محکم گرفته است.

 

ثواب‌های ناچیزم را

دیروز

فروختم.

مردی حاجی

همه را خرید.

بی‌چانه.

 

 

شبی زیباست

صدایی نیست

امیدی نیست

به زیبایی شب و ستاره‌ها

شک می کنم.

 

خواهش می کنم

بگذار یکبار

فقط یک‌بار

دست‌هایم را

از پنجره اتوبوس

بیرون بیاورم.

 

رستم جهانگشا-تالش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 1:18  توسط رستم جهانگشا  | 

 

خطوط موازی سقف

صدها متر پایین تر

در خانه رسول

 درگذشته به سال پیش

وشاید آنورتر

میان شالیزارهای سیاه

به هم می رسند

صدای مفاصل انگشت های

دختری بالغ

باکره

که ناامید از آمدن سوار سفید پوش بلند بالا

در انتظار هر مرد پشت دریست

کور

کر

زشت

بدقواره

تنها صدای شب است

شبی سنگین

حجیم

و اندوهوار

که وزن سیالش

مرد را

به شمارش ضربانهای نامنظم قلبش واداشته است

تا بیداری رنگ

و روزنه ای امید

جستجوی بی دلیل خیابان ها

ثانیه های خوش

روزهای آفتابی

سواحل گرم

و زندگی

و عشق

شاید.

رستم جهانگشا-تالش

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 0:1  توسط رستم جهانگشا  | 

چرا عاشق شدی پسر؟

نمی دانستی بزرگ می شوی؟

نمی دانستی غم روزگار را خواهی فهمید؟

نمی دانستی موهایت سفید می شوند؟

نمی دانستی این عشق، نافرجام خواهد ماند؟

حالا چه؟

حالا که نه اویی هست و نه تویی

چه چیز باقی مانده است

 

رستم جهانگشا

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 23:53  توسط رستم جهانگشا  |