تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم


 
 برای ما شرقی ها شعر مهم است. اصلن شعر غربی شرقی نمی شناسد. پشت کامیون هایی که راننده هاشان چندین روز متوالی جز بوق و دنده و بوی گازوییل تصویر دیگری ندیده و نشنیده اند شعر می بینی. غربی ها به لحظاتی می رسند که به شعر نیاز پیدا می کنند. پدرخوانده ها برای کودکان شان شعر می گویند و... بگذریم.
شعر ما را نیما از بند رهانید. کلاسیک ها ارج و قرب خود را دارند. آن ها زیربنای این بنای استوارند. ولی شعر را نیما بود که آزاد نمود. چرا؟ راستی چرا دهخدا این کار را نکرد؟ چرا بهار نتوانست؟ فکر می کنید اگر نیما این مهم را صورت نمی داد شاملو می توانست؟ اخوان، فروغ حتا سهراب می توانستند؟ من گمان نمی کنم.
دلایلی مختص به خود دارم. نیما مرد طبیعت بود. طبع شعر داشت. کلاسیک می سرود و با ادبیات جهان اندک آشنایی داشت. آشناتر از او بسیار بودند. ولی کم بودند کسانی که این مجموعه را به آزادی طبیعت پیوند دهند. نیما مرد کوهستان بود، مرد جنگل. مه ها، سکون و آرامش، اضطراب جنگل، قوانین آزاد جنگل او را آزاده کرده بود. چنین فردی که ادبیات را می شناخت و فرانسه می دانست را دیگر هیچ قالبی در خود جای نمی داد. او مجبور بود این آزادی را در فضای ادبیات هم بچسد که چسید. او مجبور بود شعرهای جنگلی اش را آزاد کند از بند. نگاهی به شعرهای نیما ردپای این آزادی را آشکار می سازد. کسی که در بحبوحه ی تاریخ معاصر کشور که از هر جهت استقلال و حاکمیت ملی تهدید می شد، کسی که با مطالعه ادبیات جدید فرانسه به آواز ریرا گوش می سپارد و آواز را خود با آوازی دیگر پاسخ می دهد باید آزاده مردی باشد که جنگل می شناسد و سکوت کوهستان را.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 21:28  توسط رستم جهانگشا  | 


چندی پیش اتفاقی دیدمش. یعنی او مرا دید و با آغوش باز به سویم آمد. عینک آفتابی را از چشم برداشتم و شناختمش. سال ها پیش وقتی آرزها هنوز کوچک بودند خانه شان در انتهای کوچه ما بود. یک خانه ی کوچک ویلایی با باغچه ی ضلع جنوبی اش. زندگی خوبی داشتند. بچه ها درس می خواندند و دختر بزرگش عاشق من بود. 13 سال بیشتر نداشت. زمانی یادداشتی عاشقانه برایم نوشت و این یادداشت برای همیشه بی جواب ماند. بعدها به دانشگاه گیلان رفت و من در جایی دیگر مشغول درس خواندن شدم. همان سالها دایی جوان خانواده که رابطه ی احساسی قوی ای با خواهرش داشت تصادف کرد و مرد. هرچند زندگی به ظاهر ادامه یافت اما آن لحظه هایی که هدایت در ابتدای بوف کور توصیف شان کرده است مدام برای مادر خانواده تکرار می شد و می شد. خانه را فروختند و به رشت نقل مکان کردند. آقای س می گفت هر دو دخترم را آن جا به دانشگاه می فرستم. مدارس راهنمایی رشت هم برای پسرم خوب است. خلاصه، برای رسیدن به آرزوهایی که در سر داشت رفتند. خبرهای گاه و بیگاهی از آن ها به گوش می رسید که خب خوشحالند و زندگی شان بهتر شده است.

و این زندگی شان بهتر شده است تنها خبری بود که از آن ها شنیدم. درگیر زندگی بودم و شاید زیاد زیاد محل زیستنم تغییر می یافت. احتمالن همسایه های دیگر خبرهای جدیدتری هم از آن ها داشتند من اما نه.  و حالا بعد از این همه بی اطلاعی آقای س را در خیابان مطهری رشت دیده ام و حرف می زنیم. تعجب می کنم چطور بعد از این همه سال صمیمی تر هم شده است وچطور مرا در این خیابان شلوغ شناخت. گفت خانه ام را در رشت فروختم. آمدم همان جا. جا خوردم ولی به جمله ی کوتاه به سلامتی بسنده کردم. بعد خودش دنباله ی حرف را گرفت. انگار می خواست علت رفتن و آمدنش را توجیه کند. حتا شده برای من که شاید 25 سال اختلاف سن داشتیم.

 گفت رشت که جای زندگی نیست. آدم وقتی کار نداشته باشد رشت دیگر قابل تحمل نمی شود. حدس زدم بازنشسته شده. هم سن و سال پدرم بود.  خودش بر زبان آورد: آخر بازنشسته شده ام. و باز تکرار کرد آمدم همان جا خانه خریدم. می دانی همسرم عارفه آخر افسردگی شدید دارد. آپارتمان کار خودش را کرد. هر کاری کردم نشد که نشد. پیش بهترین دکترهای تهران بردم درست نشد. عادت کرده بود به حیاط و باغچه.

عجب اتفاق ناراحت کننده ای. به دلم رسید بگویم نگران نباشید خوب می شود. در هشتپر زود حالش جا می آید. اما نگفتم. مگر این حرفِ  از سر ناچاری من می توانست فرقی به حالش داشته باشد.

 آقای س بسیار تعارف کرد به خانه شان بروم. اما جدن کار داشتم، تازه اگر هم نداشتم امکان رفتنم بسیار اندک بود. نمی دانم چه فکری کرد 180 درجه مسیرش عوض شد و تا میدان فرهنگ با هم قدم زدیم. می خواستم از زندگی دخترش بپرسم که نپرسیدم. اما از لابه لای حرف هایش فهمیدم هر دو دخترش ازدواج کرده اند و به احتمال زیاد ساکن تهران هستند. پسرش فرید هم دانشگاه تربیت بدنی می خواند. در میدان فرهنگ خداحافظی کردیم.

 کارم را کمی به تعویق انداختم تا قدم بزنم. به خیابان و مردمانی که می گذشتند نگاه می کردم. به ویترین مغازه ها به دیوار خانه ها، دروازه ها، پنجره ها، درخت ها، آپارتمان ها. اولین آپارتمان دومین سومین چهارمین. و این آپارتمان ها مرا بی واسطه یاد خاله ی کوچکم می اندازند. ساکن تهران است. 20 سال و شاید هم بیشتر است که آن جاست. ولی دل دیوانه اش در کوچه پس کوچه های زادگاهش، زادگاهم گیر کرده است. و حالا می ترسم آپارتمان ها او را نیز افسرده کنند. چند بار از زبانش شنیده ام: در تهران هر بار اسباب کشی می کنیم –آخر هنوز مستاجر هستند- و به خانه جدید می آییم اول می نشینم و سیر گریه می کنم. تنها چیزی باعث شده دوام بیاورد یک امید است. این که زمانی دوباره به زادگاهش باز می گردد، به وطنش.

اصلن ما شرقی ها استعداد عجیبی برای دلتنگی داریم. خب خاله ی عزیز من این زندگی که فکر کنم فقط یک بار نصیب مان می شود دیگر جای غصه خوردن ندارد. جایی زندگی کن که  آن جا به تو خوش بگذرد. وقتی دلت گیر جنگل است، وقتی قفس تهران تو را آزار می دهد خب بیا. همه چیز را رها کن و بیا.

 این حرف ها را به او گفته ام. اما دلایل خاص خودش را دارد. نه این که بالاخره زن شرقی است و این ها دوست دارند نقش مادر و شوهر فداکار را بازی کنند. وقتی این نقش را دوست دارند چه می شود کرد. مگر طوقی مرحوم علی حاتمی یادت نیست؟ دختر به شوهرش می گفت مرا بزن. او عادت کرده بود تا این نقش را بازی کند. نقش کتک خور، حرف شنو. تازه ما، خود من، به نقش مان عادت کرده ایم. تصور کن مادر من نقش زن فداکار را ایفا نکند، وقتی از خانه دور می شوم بیشتر دقایق خوب زندگی اش را به فکر کردن و غصه خوردن برای من نگذراند. واقعن این کار را می کند و من به خودم قبولانده ام که بله مادر است دیگر چه می شود کرد. یا آن روزها که گاهی مریض می شدم تا خوابم نمی برد و حتا بعد از خوابیدنم هم نمی خوابید این بشر. قالب ذهن ما زن را این گونه دیده است، مادر را، دختر دم بخت را، چه بدانم. سیستم فکری ما این طور پرورش یافته است.

 هر حرفی به خاله زدم اصلاح نشد. برداشتم نقاشی آبرنگی که عروسی سنتی تالش را نشان می داد دادم به دستش. می دانستم این نقاشی فقط به درد او می خورد. حالا هر آشنایی به خانه شان می رود خاله بنا می کند به توصیف نقاشی. این فلان کس است. این شبیه فلان کس است. این خود مرحوم یونس  است.

برای من هم عجیب بود. یک سال بعد  پسرخاله برایم گفت. گفت در بهترین نقطه خانه نصبش می کند. میهمان از شمال که می رسد شروع می کند به توصیف نقاشی..


   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 22:43  توسط رستم جهانگشا  | 

 

آفتاب پاییزی می تابید. نزدیک ایذه بودیم. اتومبیل آرام آرام به پیش می‌رفت. سر گردنه‌ای راننده پخش سی‌‌دی را خاموش کرد و کاستی که قسمتی از آن بیرون ِ پخش ال‌جی بود را فشار داد تا بخواند. سوسن شروع به خواندن کرد.

سوسن را  مدت‌ها نمی‌شناختم تا این‌که زنی تقریبن مسن در ویدئویی حرفی زد. گفت "در برنامه‌ای تلویزیونی موقع اجرا دست‌هایم را به حالت بشکن تکان دادم. بعد از چند روز کلی بیننده اعتراض کرده بودند که چرا چنین حرکاتی انجام می‌دهم. ببینید، موقع اجرا برای این‌که ریتم بهتر به خاطر سپرده شود گاهی انجام این حرکات اجتناب ناپذیر است. حالا هم می‌ترسم باز من ُ به انجام حرکات سبک متهم کنند." این اظهار نظر برایم بسیار جالب آمد و به خاطر سپردمش.

 اما این اولین آشنایی من با سوسن نبود. آشنایی‌مان به سال‌ها قبل برمی‌گشت. همسایه‌ای قدیمی داریم. از آن مردان نیک روزگار است. وقتی کودک بودم زیاد زیاد به خانه‌مان می‌آمد به روزگار بزرگ سالی نیز هم چنین. دوست صمیمی پدرم بود و هست هم‌چنان. آن وقت‌ها یک بار خاطره‌ای تعریف کرد: 24 ماه در ایذه سرباز بودم و 24 ماه نتوانستم به خانه بیایم. ذره ذره وجودم را غربت پوشانده بود. دلم برای هر وجب این خاک تنگ شده بود. درخت‌های روستای بخشایتی را تک تک به یاد می‌آوردم و با آن‌ها حرف می‌زدم. غروب‌ها از رادیوی پادگان صدای سوسن پخش می‌شد. سوسن کمی تسکینم می‌داد. روز را به امید شنیدن دوباره‌ی صدایش به شب می‌رساندم. گریه‌ام می‌گرفت وقتی می‌خواند. سوز صدایش، صدای مادرم، گیندو، و....

سوسن با این جمله‌ها وارد زندگی‌ام شد. جمله‌هایی که سال‌ها از یادم رفته بود. اتفاقی می‌توانست مرا دوباره به دنیای ان جمله‌های آن روزها بی معنی بکشاند.

راستی امکان دیدار دوباره هست؟ دوباره می توانم ببینمت؟ فیروز عمو اعتراف می کنم آن روز به حرف‌هایت خندیدم. آخر این صدا را چه به گریه. اصلن چرا گریه. مگر وطنت چه دارد. آدم مگر با درخت حرف می زند. 24 ماه کیف دنیا را می‌کردی. این لعنتی وطن چه خاصیتی دارد آخر.

حالا مدت‌هاست تو را ندیده ام. آخرین باری که دیدمت به قیافه‌ات دقیق نشدم. تصویر محوی می‌گوید پیر بودی. ولی چشم‌هایت چه می‌گفت. و من چقدر احمق بودم که نگاه‌شان نکردم. مثل تو آدم خوب مگر چند نفر داریم.

به شیشه پناه می برم. فصل خوبی برای باران نیست. ورق پاره‌هایم خیس می‌شوند. بگذار همین آفتاب بتابد، خواهش می‌کنم. این‌جا هم زیباست. نگاه کن، برگ‌ها چه زیبایند، آسمان را ببین. انصاف نمی‌کنی به خدا. چه می‌گوید این سوسن. این کاست اصلن کیفیت ندارد. حالا گیرم فیروز عمو حرفی زده تو جرا جدی میگیری مرد. آقای شاهی خواهشن این کاست را عوض کن..  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 15:25  توسط رستم جهانگشا  | 

 

چشمهایم منحرف می‌شوند به سمت پلاک اتومبیل‌ها. 56-س یعنی خیلی نزدیکیم. یعنی ساحل قروق را می‌شناسد احتمالن. وقتی از مسیر کیشون‌بن حرف می‌زنم سرش را تکان می‌دهد. بالاخره هر چه باشد تالشی است. 56-د از آستارا ست. مسیر آستارا تا هشتپر را از بر است؟ وقتی از ویزنه حرف می‌زنم محله‌هایش را می‌شناسد‍؟ 46 ساکن مرکز استان‌مان است. رشتی‌ست. می‌شود با او درباره‌ی یک دنیای سبز حرف زد؟

این یکی 17 است. 17، 17 درست است 17 یعنی ارومیه. در ارومیه کسی را دارم؟ بله هستند سه دوست دارم؛ از دو نفرشان مدت‌هاست بی‌خبرم. تحسین اهل اشنویه بود. کرد بود و معدن می‌خواند. دو سال تماس تلفنی‌مان ادامه یافت بعد شماره‌ها عوض شدند و  بی‌خبر ماندیم. می‌دانم معدن دارد خودش کشف کرد و از روزگار جدیدش بی‌اطلاعم.

56، 56، 56 خودش است. اما نه عجب اشتباهی، 51 است پرچ پلاک باعث اشتباهم شد، لعنتی. 91 یعنی اردبیل، از لحاظ جغرافیایی نزدیکیم. 78 اطراف تهران است 44 خود ِ تهران. خدایا هفته‌هاست هیچ 56ی به تورم نخورده است. و این می‌تواند دلیلی باشد برای دلتنگی.       احمقی به خدا آدم بشو نیستی. مگر همه‌ی 56-س های ایران قرار است دوست باشند. گیرم که از تالش است یا از شمال که چه بشود؟ تالش بودن مگر ملاک دوستی است. دنبال چه می‌گردی آخر؟ 

18، 18، 18 همدانی است. خاطره‌ی دوری از همدان دارم. دوران کودکی دو باری گذرم به همدان افتاد و هر دو بار ندانستم مقبره‌ی بوعلی کدام است و بابا طاهر کجاست. هورااا یک 56-س رسید یعنی این‌جا یک نفر مثل من هست؟ وقتی از خیابان سد ساحلی حرف می‌زنم حرفم را می‌فهمد؟ از کجا معلوم شاید اصلن او اهل این‌جور فکرها نباشد شاید تابه حال روی سکوی سیمانی سد ساحلی ننشسته به صدای کرگانرود گوش نسپرده و به عشقش فکر نکرده باشد؟ پس چی؟ یعنی این‌جا تنها هستم.

 اصلن محمد رمضانی یادت هست؟ اصفهانی بود. یک ساعت می‌کوبید و ماه رمضان هر شب پیش ما می‌آمد. چون که دلش دیگر طاقت تنهایی نداشت. از نانوایی‌های شلوغ تهران هر شب بربری تازه می‌خرید و بیشتر وقت‌ها پنیر. می‌گفت با هم‌اتاقی‌های جدیدم هنوز اخت نشده‌ام و این هنوز چقدر طول کشید و هیچ‌وقت هم به سرانجامی نرسید. چه مزه‌ای می‌داد چای شیرین و بربری تازه و پنیر.

حالا این خاطره‌های هزار باره را ردیف می‌کنی برای چی؟ یعنی این‌جا تنها نیستی؟ می‌دانی، می‌خواهم پلاک‌های اصفهان را هم نگاه کنم. شاید محمد باشه. اگه برای محمد از سینه‌هونی حرف بزنم؛ نمی‌خندد؟ نه که نمی‌خندند اما دلیل حرف‌های تو را هم نمی‌داند. جدن نمی‌داند؟ صادق ریاحی چی؟ بچه‌ی بندر گز بود. پسر خیلی خوبی بود. در چه قرنی هستی آخر؟ چه فکرهای کهنه‌ای داری پسر. همشهری، سینه‌هونی، کیشون‌بن، هم زبان.

خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم حق با تو است، سربه سرم نگذار مشکلی نیست، فقط کمی دلتنگم..

***

 پی‌نوشت- چند روزی از قیل‌و قال اینترنت به دور بودم. ویندوز رایانه مهم‌ترین علتش بود. از قبل تصمیم داشتم صفحه‌ی اصلی وبلاگ را پر کنم از نوبلیات. و بعد که چهره‌ی وبلاگ عوض شد بپردازم به سایر مسایل. خوب می‌بینید که میسر نشد. خیلی از نوشته‌هایم از بین رفت. فقط طرح های وهم آلودی در ذهنم باقی مانده است. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 10:3  توسط رستم جهانگشا  | 

 

اجازه بی اجازه

هنر مند  هر جا رود قدر بیند و در صدر نشیند این مثل و از این دست مثل ها ادبیات غنی ما فراوان نمونه دارد. میراث‌دار ادبیاتی  بس شگرف و ارزشمند هستیم. ولی افسوس و صد افسوس که همواره، از همان دوران‌هایی که حافظ عشق‌بازی گل و بلبل را می‌دید، هنرمندان این خاک به نسبت‌های کم یا زیاد حسرت‌ها در دل داشتند و خون دل‌ها خوردند.

ترک‌ها هیچ‌گاه در ادبیات به گرد پای ما نمی‌رسند. عشاق آن‌ها هنوز لیلی‌ و مجنون است و شیرین و زلیخا. در در شعرهای جدیدشان از بزرگان پارس مثال زیاد دارند. اما باز هم افسوس‌ها باید خورد که همین جماعت، ادبیات جدیدش دریچه‌ای زیبا به روی دنیا گشوده است و اورهان پاموک در زمانه‌ای که سعی+د ام+ا+م+ی‌ها به جان بزرگان اندیشه و کتاب سرزمین‌مان افتاده بودند نوبل ادبیات، این بزرگ جایزه دوران را از آن خود کرد. خطابه‌اش هنگام دریافت جایزه رنگی به‌غایت شرقی داشت. و من هم مثل خیلی‌های دیگر انگشت به دهن ماندیم که چه‌طور بزرگ شده‌ی استانبول، استانبولی که سال‌هاست داعیه اروپایی شدن دارد، این چنین عمیق و زیبا ازشرق، از پدر حرف می‌زند و این حرف‌ها به دل ِ سرگشته ما چه خوش می‌نشیند. و من هرگاه این تضادهای شرقی- غربی را می‌بینم به یاد فیلم درخشان کیشلوفسکی فقید می‌افتم، سفید، و چه شاهکاری بود. شخصیت اول فیلم مهاجری مفلوک وخسته از زندگی‌ست. جاافتاده مردی می بیند خسته‌تر از خود که جویای فردی‌ست تا او را از شر این‌گونه زیستن خلاص کند. مهاجر مفلوک بعد از انجام یا انجام ندادن کار به نان و نوایی می‌رسد و به شرق اروپا، موطنش، باز می‌گردد. و به خانه‌ی پدر که اینک برادر بزرگ آن‌جا مغازه‌ای دایر کرده است. برادر روشنایی مغازه را با لامپ‌های نئون تامین کرده است. دو برادر در شب ملاقات هم‌دیگر را غرق در اشک، غرق ِ بوسه می‌کنند. برادر غرب دیده به لامپ‌های نئون اشاره می‌کند و می‌گوید اروپایی شدی برادر! اشک آلود خنده‌ای سرمی‌گیرد.

این نکته‌های ناپیدای زندگی را نوابغ می‌بینند و ما نابغه کم نداشتیم که دیدند و نوشتند و رنج کشیدند. شاملو شاهکاری دارد که سراسر عشق به انسان است:

.. از مهتابی

به کوچه‌ی تاریک خم می‌شوم

و به جای همه‌ی نومیدان

می‌گریم.

آه

من حرام شده‌ام!

با این همه- ای قلب در به در-

از یاد مبر

که ما

-من و تو-

عشق را رعایت کرده‌ایم،

از یاد مبر

که ما

-من و تو-

انسان را

رعایت کرده‌ایم،

خود اگر شاهکار خدا بود

یا نبود.

دقت کنید که شاملو برای همه‌ی محرومان می‌گرید،  نه ایران و نه تهران. او که عشقی بی‌کران به ایران داشت و روزگار سپری شده‌اش در غربت را چنین وصف می‌کرد: نافم را به صندوق پست بسته بودند لحظه‌شماری می‌کردم برای رسیدن نامه‌ای از ایران... و باز از این دست کم نیستند و نبودند مردمانی که دل‌شان برای زبان فارسی تنگ می‌شود. زنانی دلتنگ کوچه‌های شهر و دیارشان، مادر، پدر، آن‌ها که در غربتی خودخواسته یا اجباری به یاد کشورشان نفس می‌کشند و ما هیچ‌گاه از این نفس‌ها سودی نخواهیم برد و این نفس‌ها بیهوده به هرز می‌روند. می‌دانم باز به حاشیه می‌روم  اما حرف‌ها و خاطرات  پشت‌سر هم ردیف می‌شوند تا یاد دوست به خارج سفر کرده‌ام بیفتم  که تعریف می‌کرد: در زمانی مابین صبح و شب با رفیقی اهوازی در یکی از ساحل‌های خوب جهان قدم می‌زدیم. من عن‌قریب به وطن بازمی‌گشتم و از این رفاه لذت می‌بردم بدون این‌که برای خلاء غربت به فکر چاره‌ای باشم و آن دوست بی‌اجازه‌ی بازگشت حسرتش را هیچ لذتی برابری نمی‌کرد. ناامید می‌گفت حیف از کشورمان که عده‌ای قلیل به ورطه‌ی سقوطش کشانده‌اند.

روزگاری من هم با حرف‌های آن اهوازی موافق بودم؛ حالا دیگر نه. آن اقلیت کوچکی که حکم می‌رانند هم، مردمان این خاک هستند آن‌ها از هیچ کره‌ای به سرزمین‌مان نیامده‌اند. اگر اقلیتی کوچک  بر اکثریتی بزرگ حکومت می‌کنند تقصیر فقط می‌تواند به آن اکثریت بزرگ برگردد و این منطق است. آن اکثریت مشکل دارند، آگاهی ندارند، همبستگی ندارند، روزمرده هستند و... وگرنه یک اقلیت با چه پشتوانه‌ای می‌تواند اکثریتی را مجاب کند.

در وطن دلتنگ وطنم. باورش برای خیلی‌ها سخت است. اما واقعیت زندگی من است و در این بحبوحه می‌خواهم از ابراهیم تاتلیسس که هیچ ربطی به جمعه، به کوچه‌های باریک و دکون‌های بسته نمی‌تواند داشته باشد، حرف بزنم. من از ابراهیم که هیچ‌گاه قهرمان هیچ حزبی و تفکری شاید نباشد می‌خواهم حرف بزنم. احمد کایا خواننده‌ی شهیر ترک صدای مردمان در بند ترکیه بود. صدای کردها بود که در خفقان روزگار می‌گذراندند، صدای رسای ارمنی‌هایی بود که آتاتورک آن‌ها را به خاک‌و خون کشید تا تمدن جدید ترکیه را بنیان نهد. احمد کایا صدای شکست سنت‌های ترکیه بود که محزون می‌خواند و زندگی‌اش را به پای آرمانش گذاشت. تارکان می‌تواند صدای جوانان ترکیه‌ی امروز باشد و سونگول آوای موسیقی سنتی‌شان. ابراهیم اما صدای ترکیه است. صدای پارادوکس همسایه‌ی غربی‌مان. پارادوکسی که در خطابه‌ی پاموک به نوعی فرصت جلوه‌گری یافت.  ابراهیم را می‌توان نماد همبستگی ترک‌ها هم دانست. در قهوه‌خانه‌ای دوردست که قهوه‌چی‌اش کردمردی با چین‌های پیچیده رنگ است می‌توانی صدایش را بشنوی و کردهایی که با علاقه‌ای خاص به ترانه‌هایش گوش می‌سپارند یا در گران‌ترین هتل‌های ازمیر می‌توانی جمعیتی از طبقه‌ی مرفه ترکیه را ببینی که با ترانه‌هایش می‌رقصند و در گوشه‌ای سیگار می‌کشند. فرقی نمی‌کند در کنسرت‌هایش تصاویری را می‌بینی که سال‌هاست ما را از دیدنش محروم کرده‌اند. زنی میان‌سال که روسری‌اش را بسیار زیبا بر سر گذاشته را می‌بینی که دست در گردن ابراهیم انداخته و با او هم‌صدا شده است و دخترانی با پوشش‌هایی غربی  که با او می‌رقصند و از زندگی لذت می‌برند؛ در وطن شان می‌رقصند نه در کاباره‌های غربت‌زده‌ی دوبی.

هیچ‌کس نمی‌تواند قدرت و زیبایی خارق‌العاده‌ی صدای او را انکار کند. سیاست‌مداران گاه‌و بی‌گاه آزارش نمی‌دهند آن‌ها راه دیگری انتخاب کرده‌اند، در خفا به صدایش گوش فرا نمی‌دهند تا به موسیقی دوستی متهم شوند. آن‌ها خود به کنسرت‌هایش می‌روند و در گوشه‌ای، از این صدای زیبا که معلوم نیست هر چند قرن یک‌بار دوباره نظیرش پیدا شود لذت می‌برند. داستان سنت و مدرنیته در ترکیه را  می توانی در کنسرت‌هایش به وضوح ببینی و نقش انکار ناشدنی‌اش را جهت همسو کردن این دغدغه‌ی بزرگ کشورهای جهان سومی مشاهده کنی. آن‌جا که جوانان غربی‌پوش با موسیقی ابراهیم که ریشه در موسیقی و ادبیات نه چندان سابقه‌دارشان دارد چشم می‌بندند و در خلسه‌ی آن صدای زیبا به هویت‌شان افتخار می‌کنند و هنرمند را در صدر می‌نشانند و چشم بر خطاهای گاه شاید بزرگش می‌بندند. وقتی این‌ها را می‌بینی به جواب سوالی که سال‌هاست در کنج ذهنت منتظر پاسخی‌ست، می‌رسی. این‌که ترکیه‌ی بدون نفت و گاز چه طور جایگاهش را این‌چنین بالا برده است. ما چه کرده‌ایم ما با اساتیدمان چه کرده‌ایم؟ استاد سربه‌زیر ما، شجریان، چه می‌کند؟ در آستانه‌ی 70 ساله‌گی ما چه گلی بر سرش زده‌ایم؟ ما چه‌طور به خود اجازه می‌دهیم او که سرش گرم اعتلای موسیقی و ایران است را بیازاریم. مجبورش کنیم کنسرت‌هایش را هر سال در گوشه‌ای از دنیا برپا دارد که مرگ هنرمند زمانی‌ست که نتواند قناری در قفسش را آزاد کند. آن طور که بهمن فرمان‌آرا در بوی کافور عطر یاس گفت. گفت من از مردن نمی‌ترسم من از بیهوده زنده بودن می‌ترسم. بر ما چه آمده است؟ یا ما از همان ابتدای تاریخ این گونه بوده‌ایم؟ مگر شجریان‌ها تعدادشان به چند نفر می‌رسد که این‌گونه به جنگ با آن‌ها برخواسته‌ایم و...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 2:14  توسط رستم جهانگشا  | 

 

بارون میاد خیس می شی..

سلام فرهاد جان! در چه حالی دوست لحظه های تنهایی ام؟ هم گریه ی روزهای بی کسی ام؟ دوست روزهای سفر؟ فرهاد جان هیچ می دانی چند بار اشک چشم هایم را از صندوق خانه ی کهنه شان بیرون آورده ای؟ نه، ناراحت نشو این ها از آن اشک های ناراحت کننده نیستند. این ها روح را صیقل می دهند و از واجبات زندگی ما غیرخودی ها در ایران هستند. حرف های تکراری می زنم اما قصدم از نامه نویسی بیان خاطره ای ست، لحظه ی آشنایی ام با تو. بین من و تو بعد از این همه سال که رودربابستی ای وجود ندارد. درست است؟ و می دانم از خطای من خواهی گذشت و عفوم می کنی.

نوجوان بودم. با دوستی در خیابان های شهر تالش قدم می زدیم. پایین تر از سینمای سابق شهر درست در جایی که امروز پاساژ کبودمهری ساخته شده جوانی توحید نام بساط محقر موسیقی داشت و هر از گاهی می توانستی نواهای موسیقی را از این سمت بشنوی. می دانی که آن روزها موسیقی حرام تر از این روزها بود و این توحید جزو انسان های خوب و شجاع محسوب می شد که می توانست نواهای موسیقی را گاه گاهی یاد رهگذران زندگی فراموش شده بیندازد. آن روز صدای بمی به گوشم خورد و کلماتی که خنده دار بودند: گنجشگک اشی مشی.. نمی شناختمت و با عرض شرمندگی ِ هزارباره، گفتم: این دیگر کیست. چه صدایی دارد. لحنم حالت تمسخر داشت و وای که چه جسارتی کردم. آن دوست شفیق اما تو را شناخت. فرهاد است.

روزها و روزها سپری شدند بدون این که ترانه ای از تو بشنوم.. باورش سخت است اما گنجشگک اشی مشی وارد لحظه هایم شد. نقاب در چهره ندارم، می شناسی ام که از نقاب و نقاب دارها بیزارم. اما گنجشگک اشی مشی بدون این که من، حتا پیغام کوچکی برای آمدنش داده باشم به فهرست زمزمه های گاه و بیگاهم اضافه گردید. تاکیدت روی کلمات و حروف، لحن صدایت و اجرای متفاوتت از ترانه ای به ظاهر فولکوریک و کودکانه سببش بود. و من فقط همان یک جمله را از بر بودم و می خواندمش. و برای دیدن ترانه ی کامل و شناخت بیشترت بایست تا تابستان به انتظار دل می بستم. تابستان می توانستم از زبان دایی موسیقی شناسم ترانه و تو را بیشتر بشناسم. بله این اولین آشنایی ام بود با تو.

دوباره روزها و روزها مثل امروزها سریع سپری شدند. یکی از مجری های تلویزیون دکلمه ی عیدانه را خواند. باور می کنی دیوانه شدم، چقدر زیبا بود. او هیچ اشاره ای به شهیار قنبری نکرد و از تو هیچ گاه اسمی نبرد. چرا از شاعرش اسمی نمی برد؟ ناراحت شدم. من فقط یک بیننده ی خیلی خیلی عادی تلویزیون ناراحت شدم تو چه کشیده ای دوست من؟ شهیار چه حالی داشته است. هر چند نمی دانم آنروزها ایران بود یا نه. غم هایت با معیارهای عادی دیگر شمارشی ندارند. بعدها عیدانه را با اجرای جاودانت شنیدم و همراهش پرواز کردم، گریستم گریستم بارها و بارها. مانوس شدیم با هم، پیر شدیم تو اما رفتی و من هنوز می توانم صورتم را در آینه ببینم و همه روزه شک کنم به این همزاد.

فرهاد عزیز بعد از هفت سال اقرار می کنم راحت شدی به خدا! حالا دیگر لازم نیست دغدغه ی سکوت داشته باشی لازم نیست برای ندادن مجوز کنسرت غم بخوری لازم نیست افسرده شوی که چرا تلویزیون این کارها را می کند. حالا کنسرت هایت در گوشه گوشه ی ایران اجرا می شوند بی هیچ هزینه ای و مجوزی. تو در وجود بسیاری از ایرانیان آواز می خوانی و هم صدا آواز می خوانند: به فکر یک سقفم..   

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 16:46  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ادب آموختنی است. وقتی بنیاد بی ادبی بنا نهاده می شود به مرور این امر در متن جامعه تسری پیدا می کند. هنجارها شکسته می شوند و این عوامل دست به دست هم می دهند تا با جامعه ای  سخت منحط، چاپلوس، دروغگو، هتاک مواجه باشیم. درست زندگی کردن در چنین جوامعی سخت است، پرورش استعداد سخت است، اصلن زندگی در چنین جوامعی سخت است.  

دولت از بدو ظهور کمر به ساختن چنین جامعه ای بسته است. پخش تصاویر دادگاه چند نفر از فعالان سیاسی رده بالای کشور از تلویزیون ملی چیزی در حد فاجعه است فاجعه آمیزتر لباسی است که بر تن آن ها پوشانده بودند. لباس زندانی های دزد و آدم کش.

 دادگاه جایی است که در آن افراد مورد سوال قرار می گیرند تا اگر مرتکب جرمی شده باشند جرم شان آشکار شود و به سزای اعمال شان برسند. تا قبل از اثبات جرم همه ی افراد بی گناه هستند. پس لباس زندان چه معنایی می دهد؟

و وقتی تصاویر این دادگاه در تمام ساعات روز از تلویزیون پخش می شود دیگر باید به همه چیز به دیده ی شک نگریست. میلیون ها کودک و نوجوان بیننده برنامه بودند. کسانی که هنوز ذهن شان چون سیالی شناور است و به هر قالبی در می آید که طراحی اش کرده اند. می دانید به آینده ی نوجوانانی که آرزوی ریاست شورای شهر را داشتند چه گزندی وارد ساخته اید؟ کودکانی که آرزوی نویسنده شدن در سر می پروراندند، آن هایی که آرزوی سیاست مدار شدن و خدمت به ملت خویش را داشتند... نه این ها را نمی دانید و شاید هم می دانید. چرا، می دانید و این کارها را انجام می دهید و این چنین به ملتی که باید خدمت گزارش باشید .. می کنید. نمی دانم فقط می دانم زندگی در چنین جوامعی بسیار سخت است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 22:12  توسط رستم جهانگشا  | 

 

بعد از آن اتفاقات و ناامیدی گسترده‌ای که بر قسمتی از جامعه حاکم شد پرداختن به موضوعات دیگری که در پیرامونم روی می‌داد میسر نشد. هر نوشته‌ای ناخودآگاه راهش را به سمت تجمع‌ها و دروغ‌های تهوع آور مردان به اصطلاح برگزیده‌ی خدا! باز می‌کرد. فکر گاه و‌بی‌گاه راه‌هایی می‌جست و سرانجام به بن‌بست می‌رسید. لااقل این اندیشه که به عمر خود بتوانم دم.وک.راسی را در وطنم شاهد باشم هیچ قدرت به واقعیت پیوستن نداشت. ارتباطم با دنیای مجازی به نحوی قطع شد و از بسیاری وبلاگ‌ها بی‌اطلاع ماندم. منبع خبری‌ام دوستان تهرانی شدند که هر روز خبرهایی را می‌رساندند و در هیچ‌کدام از خبرها بارقه‌ای از امید نبود. چرا گاه گاهی بودند حرف‌هایی که می‌شد به آن‌ها دل خوش کرد اما من به دنبال شادی‌های زودگذر نبودم و راهی که در پی‌اش بودم هر روز سنگلاخی‌تر و طولانی‌تر دیده می‌شد. راه رسیدن به دم.وک.راسی را می‌گویم. که در وطن‌مان این قدر پیچ‌و تاب خورده است. 

در بحبوحه‌ی حوادث با چند نفری از دوستان به اصلاح تحصیل‌کرده‌ هم‌سفره بودم و هر روز بحث‌هایی در می‌گرفت. روزی فوق‌لیسانس مکانیکی ‌گفت دوست دارم حکومت برگردد و من این آخوندها را تکه‌تکه کنم. با شنیدن جمله‌اش، جمله‌ای که افکار عمومی جمع‌مان به آن اعتقاد داشت، خیلی باید محتاط و با مقدمه حرف می‌زدم تا محکوم به دفاع از آخوندها نشوم. در یک حکومت آزاد آخوندها هم حق حیات دارند حق دارند به جرم‌های‌شان در دادگاهی که هیئت منصفه دارد رسیدگی شود و همین جمله‌ی آن شخص مرا به واقعیتی رساند. هنوز بستر برای حکومتی آزاد مناسب نیست. هنوز تفکرات قدیمی پدرسالارانه در جامعه ما در اکثریت قرار دارد. هنوز هر وقت لازم باشد قوانین شخصی به همین قانون اساسی بیمارمان ارجحیت پیدا می‌کند. آگاهی به حقوق شهروندی هنوز در سطح بسیار نازلی قرار دارد و هنوز تا اسم دولت به گوش می‌رسد مردم غولی را متصور می‌شوند که هیچ راهی برای شکستش و یا سرپیچی از آن وجود ندارد. مثل محاکمه‌ی کافکا با چیزی طرفیم که قدرتی لایزال دارد.

 مادامی‌که این تصور حاکم است فکر رسیدن به جامعه‌ای آزاد در دهه‌های نزدیک فکر بی‌اساسی‌ست. هزارخانواده‌ای که قدرت را در دست دارند درست با تکیه بر این نادانی، مردمان این خاک را، ما را، چنان عقب‌مانده تصور می‌کنند که کشته شدن یک شخص در تجمعات را به خبرگزاری‌ها نسبت می‌دهند و رای دادن را امری الهی اعلام می‌دارند. این اولین حکومت از این دست نیست و مسلمن آخرین هم نخواهد بود. کسانی که در راس چنین حکومت‌هایی هستند راهی را می‌پیمایند که سرانجامش سقوط است. دولت‌مردان خواهند رفت و عده‌ای دیگر جای آن‌ها را خواهند گرفت. اگر جمعیت کشور در آن‌زمان از سطح آگاهی شایسته‌ای برخوردار باشد می‌توان به آینده امید داشت اما اگر آگاهی‌های‌مان در سطح سال 57 باقی مانده باشد نه، هیچ تحولی در کار نخواهد بود. دوباره داستان تکراری دهکده‌ی حیوانات را خواهیم شنید. دوباره فروهر زندانی‌های سیاسی را به جای تحویل دادن به دولت موقت به دست پاسدارهای بی‌اطلاع از قانون خواهد سپرد. عباس عبدی هیچ‌گاه از حمله‌ی خود به سفارت آمریکا اظهار پشیمانی نخواهد کرد. و حرف‌های بازرگان برای جامعه‌ی ایرانی هم‌چنان حرف‌هایی بی‌معنی و غیرقابل فهم خواهد بود. نباید اجازه دهیم نفرت در رگ‌های‌مان سکنا گزیند. هر بار نفرت بر جریان عادی اجتماع‌مان حاکم شده است ره به ترکستان برده‌ایم وبهترین نمونه‌اش حکومت فعلی‌مان است. حکومتی که شالوده‌اش را نفرت شکل داده است. این نفرت تا حدی گسترش یافت که کشتن بی هیچ دلیل و مدرکی افتخار و سنگی شد برای ساختن بنایی که امروز شاهدش هستیم. نفرت در برهه‌های زمانی زیادی باعث گردید دست‌های‌مان را به سوی بیگانه دراز کنیم. درست است بیگانه‌ها هم انسان هستند و می‌توان روی کمک‌هاشان حساب باز کرد اما کسانی که ما با آن‌ها طرف بودیم و شاید هنوز هم هستیم حکومت‌ها و دولت‌مردانی هستند که دغدغه‌ی اصلی‌شان بهتر زیستن مردمان محدوده ی خودشان است. آن‌ها تا زمانی با ما هستند که  خودشان آسیبی نبینند و هرگاه حمایت از کشور نفت‌خیزی چون ایران باری بر دوش مردمان‌شان تحمیل کند آن‌ها هم عقب خواهند نشست و علیه ما حتا اقدام خواهند کرد. مگر در حوادث اخیر چه اتفاقی روی داد؟ دولت فرانسه می‌خواهد رییس جمهور را به رسمیت بشناسد چرا که عدم انجام این کار شاید قیمت نفت را افزایش دهد.   

ادامه دارد..

*  *  *

پی‌نوشت‌ها:

1- دلم می‌خواهد درباره‌ی ادبیات بنویسم. دلم می‌خواهد درباه‌ی سد ساحلی شهرم بنویسم و پیرمردان ته خط رسیده‌ای که آن‌جا غروب‌ها می‌نشینند. دوست دارم درباره‌ی معماری شهرم بنویسم و دغدغه‌هایی که شهرسازی بی‌دروپیکر شهرم باعث شکل‌گیری‌شان می‌شود. درباره‌ی زادگاهم و خاطرات بهترین روزهای زندگی‌ام بنویسم. درباره‌ی مراد و کبوترهایش، شهروز و خروس لاری‌اش، عشق سهراب و پریچهر، درباره‌ی عادل دوست دارم بنویسم وقتی که لحظه‌های آخر جسم بی‌جانم را از دریا به بیرون کشید. دوست دارم از عکاسی بنویسم و عکس‌هایی که گاه‌و‌بیگاه جذبم می‌کنند و در بیشترشان انسان حضور دارد. از سینما و حتا نقاشی. با این‌حال با این‌که علایق اول من این‌ها هستند ناچار از موضوعاتی می‌نویسم که شاید هیچ علاقه‌ای به آن‌ها ندارم..

2- آمارگیر وبلاگم را حذف کردم. از وقتی که به راه افتاد هفده هزار و خورده‌ای بازدید کننده را ثبت کرد، دستش درد نکند. نه این‌که مخاطب ارزشی برایم ندارد اتفاقن خواننده جزو ارکان وبلاگ است اما بیشتر پست‌هایی که نوشتم خواننده‌ی اصلی‌اش خودم بودم. یعنی برای خودم می‌نوشتم برای دلم! آمارگیر یک جورهایی مرا از دلم دور می‌کرد. در قسمت پیوندها هم می‌خواهم تغییراتی بدهم. حذفی در کار نیست تعدادی وبلاگ جدید را اضافه خواهم کرد. البته اگر دل و دماغی باشد.

* فیلمی از کیومرث پوراحمد

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 2:1  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در قسمت پایانی کیف انگلیسی یکی از غمگین ترین پلان های تاریخ معاصر کشورمان! به تصویر کشیده شده است. نمایی از سر در مجلس شورای ملی آن زمان بود. دولت انگلیس به هر کدام از نمایندگانی که سرو سری با آن ها داشت کیفی اعطا کرده بود. و علامت تمایز ان نماینده ها همین کیف بود. شخص اول سریال (علی مصفا) که سودای مبارزه با اجانب داشت و شخصی میهن پرست محسوب می شد سرانجام تن به بازی داده، کیف به دست وارد مجلس می شود و موسیقی متن غمگین فیلم نواخته می شود.

***********

محمد علی شاه وقتی اصرار بیش از حد نمایندگان مجلس را دید و با کسانی برخورد کرد که حتا ذره ای از آرمان های خود کوتاه نمی آمدند مجلس را به توپ بست.

مصدق و یارانش نخست وزیر وقت رزم آرا را در مجلس آماج حملات خود قرار دادند. رزم آرایی که نماینده ی شخص آول مملکت، شاه بود و حتا با قدرت حرف از کشته شدن در راه دموکراسی را به میان کشیدند.

************

آن ها نمایندگان مردم بودند. آن ها نماینده ی افکار عمومی مردمان سرزمین بودند. در دوره ی آن ها در انتخابات دست کاری می شد ولی با همه ی این دست کاری ها و تقلبات گسترده  باز مردان بزرگی حضور داشتند که جایگاه والای خود را درک می کردند و وظیفه خطیری که بر عهده شان بود را  به نحوی شایسته  به انجام می رساندند. حالا بعد از این همه سال بعد از این همه هزینه که برای دم+وک+راس+ی پرداخته ایم با مجلسی طرفیم بی خاصیت. مجلسی غافل از مردم. مجلسی منفعل، مجلسی که از درد مردمان حوزه های انتخابی هیچ نمی داند، مجلسی سرسپرده. به گذشته که نگاه می کنم و این راه دراز رسیدن به آزادی را می بینم می گویم کاش محمد علی شاه ها که در دوره های زمانی مختلف ظهور می کنند کمی از خوی دیکتاتورمنش خود فاصله می گرفتند،  کاش در بازی های سیاسی مردان میهن پرست کمی هوشمندانه تر عمل می کردند، کاش در برهه هایی از زمان گوش به حرف بزرگان اندیشه می سپردیم و از تندروی ها پرهیز می کردیم. .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 22:5  توسط رستم جهانگشا  | 

 

مگر می‌شود بی‌خیال بود. من بعد از دوازده سال رای داده‌ام و حالا نمی‌توانم اقلیتی غداره‌بند را ببینم که با ارعاب و تهدید رای مرا در زباله‌دان می‌ریزند.

من بی‌خیال نیستم و نمی‌توانم باشم. از صبح شنبه نوعی افسرده‌گی، اعصاب خوردی، خودخوری و بی‌خوابی سراسر وجودم را فرا گرفته است. اما هنوز انا لله نمی‌خوانم. هنوز برای مردن در این راه شرایطم میسر نیست. مادرم چشم‌انتظار من است و برای پدر هنوز هیچ کاری نکرده‌ام. هر گونه ضربه خوردن من بی‌فایده خواهد بود. و تازه علتش را نه مطابق آن‌چه روی داده است بلکه با عناوینی زشت عنوان می‌کنند و مادر تا ابد سوگوار خواهد ‌ماند!

 من به خیابان می‌آیم و علیه هیچ‌کس شعار نمی‌دهم. در کمال خونسردی و ادب میرحسین را فرا می‌خوانم. به خیابان می‌آیم تا او تنها نباشد. تا نقاش منزوی ما در آستانه‌ی شصت‌و نه‌‌ساله‌گی آرمان‌هایش را بر باد رفته نبیند. اگر 30 ساله بود و فرصتی برای جبران داشت شاید مثل الکساندر دوما من هم زیر میز اتاقم قایم می‌شدم و کتاب می‌خواندم. اما او شصت‌و هشت ساله است. ما او را به میدان فراخواندیم و او ما را. حالا که کار به اینجا رسیده است و موسوی مردانه ایستاده است ما هم هستیم.

من هم هستم آقای میرحسین موسوی. از تالشم و هر گاه اراده کنی و مرا و ما را فرابخوانی من هم فراخوانت را با جان‌و دل خواهم پذیرفت. نه شیشه‌ی بانکی می‌شکنم و نه سنگی پرتاب می‌کنم فقط روزها و روزها تا وقتی که تو بخواهی و من توانی داشته باشم در خیابان‌‌ها شب را به روز و روز  را به شب می‌دوزم.

 نگران نباش مرد بزرگ. فقط بدان این جنبش خودجوش نیاز به رهبر دارد. بدون رهبر این همه انرژی به هدر خواهد رفت و نتیجه‌ای نیز در کار نخواهد بود. به خشونت کشیده شدن این جنبش نتیجه‌ای عکس خواهد داشت. پارچه‌های سبز را می‌توان در دست آویخت. بادکنک‌های سبز، چراغ‌های سبز. 

 نمی‌دانم چرا مجلس که نماینده‌ی افکار عمومی است این همه بی‌خاصیت و منفعل عمل می‌کند؟ مگر این مجلس دست‌نشانده است که چنین رفتاری دارد؟ مگر حامیان آن‌ها در حوزه‌های مختلف در خیابان‌ها نیستند؟ این جماعت از آسمان که نریخته است. دانشجویان دانشگاه تهران هر کدام نخبه‌ی شهری و روستایی هستند پس چرا کسی از مجلسیان صدایش به گوش نمی‌رسد؟ آن 800 هنرمندی که بیانیه دادند در چه وضعی هستند؟ آقای هاشمی کجاست؟ رضایی که چنان با صلابت در مناظره‌ها شرکت می‌کرد چرا بیانیه‌ی شفافی نمی‌دهد؟ سید حسن کجاست؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 22:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

15 دقیقه‌ی آخر بازی ایران- امارات دیگر دوام نیاوردم. بازی کسل‌کننده‌ای بود. از قبل اعلامیه‌های  ساعت هشت‌و نیم شب را دیده بودم. حامیان موسوی پشت آموزش‌و پرورش گرد هم می‌ایند.

من هم رفتم و در گوشه‌ای نظاره‌گر آن جمع پرشور بودم. کسی سخنرانی می‌کرد. حرف خاصی نمی‌زد فقط با فریاد تالشان را می‌ستود. همه یاد قدمت این قوم افتاده بودند. یادشان افتاده بود که سرداران جنگ چالدران تالش بودند. یادشان افتاده زبان این قوم، مادر زبان‌های این خاک است. از قدمت هفت‌هزار ساله می‌گفتند. نفر بعدی رییس ستاد آقای موسوی بود. او هم حرف خاصی نزد. تعدادی شعار داد و تمام. تا فرد دیگری بیاید موسیقی پخش شد، یار دبستانی من. یار دبستانی انگار به مشق‌ شب انتخابات بدل شده است. عجیب این‌که ستاد رییس جمهور فعلی هم موسیقی اصلی‌شان این ترانه‌ی جاوید است. بیشتر مردم نمی‌دانند چه بلایی همین جمع، بر سر خواننده‌ی یار دبستانی آورده‌اند.

یار دبستانی می‌توانست مرا به سال 76 پرت کند. وقتی که دست در دست هم دادیم و ترانه را خواندیم. عبدی، کولایی، کدیور، جلایی پور و... آن روز سر کلاس تخصصی دیر رسیدم  استاد حرفی پراند و بچه‌ها حسابی خندیدند.  می‌توانم همه‌ی این چندهزار آدم را بی‌خیال شوم و مثل کارآگاه در رویای بابل غرق آن روزها.

پسر کوچکی که عکس‌های میرحسین را به هوا پرت می‌کند مرا باز می گرداند. کفش واکس‌زده‌ام را لگد کرده است و مجبورم سریع در کنجی آن‌را پاک کنم. از جمع فاصله می‌گیرم. یکی از دوستان با اتومبیل گران‌قیمتش مرا می‌بیند. چه خبر است؟ از سوالش جا می خورم. پولدار هستی باش، خشکه مذهب هستی باش، مرد حسابی کمی به فکر این مردم هم باش دیگر. این همه بی‌تفاوتی هم خوب نیست. یاران میرحسین هستند.

بوقی می‌زند و می‌رود. من هم با دستمال کاغذی کفشم را پاک می‌کنم و برمی‌گردم. همه‌جا را رنگ سبز پوشانده. بعضی پسرهای نوجوان از شال سبز کراوات درست کرده‌اند و چند نفری بسیار خوش‌سلیقه بسته‌اند. تا دل‌تان بخواهد موبایل و دوربین است. فیلمبرداری و عکس بعلاوه‌ی صحبت و اس ام اس. دخترها شال را روی روسری‌ها‌‌شان انداخته‌اند و بعضی روی پیشانی و مچ دست‌شان بسته‌اند.

فرد دیگری حرف می‌زند. نمی‌شناسمش. اما نفر روبرویی‌ام را می‌شناسم. پسر جوانی که زندگی‌اش بر باد رفت. آن‌روزها بسیار خوش پوش و بشاش بود. سرنوشت بدی پیدا کرد. زنش نزد برادرش به اروپا رفت و دیگر بازنگشت. به او هم ویزا ندادند. او به‌دنبال چیست؟

سخن گوی بعدی را می‌شناسم. ع. ا. ‌د است. نماینده‌ی سابق تالش. پس این‌جاست. یک  سیاست‌مدار زیرک. روبرویت تعریف می‌کند و از پشت ‌سر خنجر می‌زند. در همین انتخابات مجلس چه بازی‌ها که در نیاورد. او به دنبال چیست؟ می‌گویند رییس ستاد، ریاست آموزش و پرورش را می‌خواهد ع.ا.د هم لابد دوباره به صندلی مجلس چشم دوخته است. خدا می‌داند.

بعد از دقایقی که با سوت و کف و هلهله‌ی شادی همراه بود کس دیگری سخن می‌گوید با چند شعار جمله‌اش را آغاز می‌کند. من هم در دلم غوغایی‌ست. اگر  پشت آن میکروفون که برای ثانیه‌های قطع هم شد بودم صددرصد شعر منوچهر آتشی را می‌خواندم، من اگر برخیزم تو اگر برخیزی... بعد می‌رفتم سراغ شعر آن دانشجوی گمنام سال 76. که قافیه‌اش را فقط به یاد دارم و چقدر زیبا بود، فقط کبریت می‌خواهم. اما من که آن‌جا نیستم و هیچ‌گاه هم نخواهم بود. آن فرد می‌گوید به دوستان‌تان بگویید با خود خودکار بردارند. سر صندوق‌ها خودکارهایی با جوهر نامریی پخش کرده‌اند. عجب! این‌یکی را دیگر نمی‌دانستم. همین مورد می‌توانست مرا گول بزند. چون بدون کت یا کاپشن هیچ‌گاه خودکار حمل نمی‌کنم. مجبورم جمعه خودکاری هم به دست بگیرم. یک خودکار، یک گوشی موبایل و یک دسته کلید. شناسنامه و کارت ملی هم که باید باشد؛ مشکلی نیست. می‌ارزد.

می‌گویند آرام به طرف میدان رستم کلاچرمینه رفته از آن‌جا به طرف ستاد مرکزی میرحسین بروید. جمعیت شاد است. خدایا این نوجوانان چقدر انرژی دارند. چرا باید این همه انرژی به هدر برود. چه می‌شد اگر هر روز انتخابات بود. در میدان، افسر سه ستاره‌ای، که سابقه‌ی طولانی رشوه‌خوری دارد اتومبیل‌ها را به سمتی دیگر منحرف می‌کند و مردم سبزپوش خیابان را صاحب می‌شوند و شور و شادی و هلهله. س+پ+اه+ی‌ها و ا+ط+لاع+اتی‌ها هم هستند. باشند! اما ناظران خاموش ما عکس‌های رفته‌هاست. ابراهیم خاکی مریان، جعفر شیرقاسمی، مهندس صیاد ملک‌پور و چند نفر دیگر. خاکی و شیرقاسمی جدی هستند مهندس می‌خندد. به مراد شان رسیده‌اند؟ اگر بودند حالا بودند؟ برای دانستن جواب این سوال ها دیر شده است! 

تا ستاد من هم می‌روم. یار دبستانی دوباره طنین‌انداز می‌شود. پوستری جذاب توجه‌ام را جلب می‌کند. آرم پارک ممنوع است که رویش نوشته‌اند دروغ ممنوع. خیلی خلاقانه بود. جلوی ستاد  شعار می‌دهند. چند موتور سوار با پوسترهای احمدی‌نژاد می‌آیند بوق می‌زنند. دوستان ِ بچه‌های به‌حساب سبزی هستند و بیشتر تفریح می‌کنند.

با چند نفر هم هم‌صحبت می‌شوم. یکی تبریزی است و می‌پرسد وضعیت چه‌طور است؟ وضعیت ظاهرن که بد نیست. تبریز چه خبر؟ می‌گوید تبریز هم 70 درصد با موسوی است و از این حرف‌ها. فرج را هم می‌بینم. از دوستان قدیمی‌ست. می‌گوید همه دروغ می‌گویند. می‌گویم بابا این یکی که دیگر افتضاح است. می‌گوید او برای دهیاری سراگو هم زیاد است. می‌خندیم. فکر کنم تحریمی باشد اما نمی‌پرسم.

بعد از مدتی دوباره مسیر را به طرف میدان رستم کلاه‌چرمینه طی می‌کنم. تنهایم. خیابان خلوت. از روبروی ستاد رییس جمهور فعلی رد می‌شوم چند نفر پوستری را تکان می‌دهند نگاه نمی‌کنم. مسیر کمی شیب دارد که به سربالای سینما معروف است. آخر زمانی این‌جا سینما بود وحالا تعطیل است و من اولین‌بار با علی‌رضا و مهدی به سینما رفتم و چقدر خوش گذشت. کلاس چهارم ابتدایی بودیم. یاد آیدای وبلاگ‌نویس می‌افتم که با توکا نیستانی رفته بودند فیلمی را در سینمای سه‌بعدی تماشا کرده بودند. البته در کانادا. آخرین‌بار کی به سینما رفتم؟ فکر کنم یک ماه قبل بود. وقتی همه خوابیم  سینما قدس میدان ولیعصر. و آن دو دلداده‌ی بغل‌دستی‌ام که طفلک‌ها جایی غیر از سینما برای معاشقه پیدا نکرده بودند. در کوچکی باز می‌شود. پیرمردی عصا به دست از در خارج می‌شود. دست‌هایش می‌لرزند. فکر کنم آمده جلوی در هوایی بخورد. آخر هوا خیلی خنک است. سال 32 را به یاد داری؟ سوالی‌ست در ذهنم که در همان کنج ذهن می‌ماند. دو دقیقه وقت استراحتش را خراب نکن. و می‌روم. در میدان صدای هایده پیچیده است. پرایدی هر چهار شیشه‌اش را پایین داده و هایده می‌خواند. حالا که دست گلدون به... صاحبش  روی جدول روبروی پارک نشسته و گاهی داد می‌زند انزلی، انزلی. جوان است. کمی  هایده گوش می‌دهم و  به سمت پایین سرازیر. انزلی، انزلی، کبوتر بچه کرده کاش بودی و.... به آسمان تاریک خیره می‌شوم. شاید باران ببارد..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 1:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سلام آقای رییس جمهور. می‌گویند شخص دوم مملکت تویی. می‌گویند رییس قوه‌ی مجریه تویی. می‌گویند وز+ار+ت ا+ط+ل+ا+ع+ا+ت زیر دست توست. راست می‌گویند این حرف‌ها را؟ ماها، کسانی که دست‌شان از قدرت به دور است، کسانی که زیر مجموعه‌ی دولت تو نیستند، کسانی که وضع مالی‌شان تعریف چندانی ندارد، کسانی که غرورشان مهم‌تر از پول شان است، نه استعداد خاصی دارند و نه آشنای گردن‌کلفتی، خیلی دوست داریم این حرف‌ها را باور کنیم. به شایعه‌ها بی‌تفاوت باشیم. و رییس جمهور را رییس قوه‌ی مجریه بدانیم.

آقای رییس جمهور! حسین را می‌شناسی؟ چه سوال ابلهانه‌ای، معلوم است که نمی‌شناسی. اما من برای تو می‌گویم حسین که بود. حسین وقتی خدمت سربازی‌اش تمام شد مدتی بیکار ماند و بعد به تهران رفت. در تله‌کابین توچال مشغول به کار شد. دوستان تفننی تریاکی که ثمن بخس قیمتش بود را می‌کشیدند و حسین ِ دیپلم نگرفته هم کشید و وقتی به خانه‌اش بازگشت کارگری معتاد و اخراجی بود. مادر خانواده مگر چه درآمدی داشت تا مخارج اعتیاد حسین را هم تقبل کند. به خیابان‌ها افتاد و روزی که دیگر نه پولی داشت و نه موادی، مرد. فکر می‌کنید چند ساله بود؟ 23 سال بیشتر نداشت.

آقای رییس‌جمهور! وقتی به شهر من آمدی؛ من نه به استقبال تو و نه به استقبال سید محمد خاتمی چمن‌های ورزشگاه پوریای ولی را لگد نکردم. می‌دانی چرا؟ چون پای درددل سرایدار مجموعه بارها نشسته بودم. یک کارمند قراردادی و ترس همیشگی‌اش از اخراج. و کاری که شب یا روز نداشت. و چمنی که بعد از رفتنت، رفتن‌تان، کار او را هزار بار مشکل‌تر می‌کرد. آن‌روز حسین هم برای تو نامه‌ نوشت از اعتیاد گفت‌و از بیکاری. من روح این شهرم. نامه‌ها را می‌خوانم و جواب‌ها را می‌دانم. بادی به غبغب انداختی و 100 هزار تومان پرت کردی جلوی حسین چون... ولگردُ گرسنه. ولی او شاد شد و چند روزی چه سرخوش بود.

الآن استخوان‌های حسین هم پوسیده‌اند و مادرش در حال متلاشی شدن است. بعد از پسر زیاد دوام نیاورد. مگر سوگوار جاودانی نیست مادر؟ زود مرد. وقتت را گرفتم، ببخش، فکر می‌کردم مثل فیلم‌هایت هستی.

 زیاد به حاشیه نمی‌روم ای مرد دوم  کشور! حسین‌های این خاک هفت‌رقمی شده‌اند. درست مثل آن‌هایی که گریخته‌اند. آیا تو مواد مخدر را به رایگان در این کشور توزیع می‌کنی؟ آیا تو می‌خواهی جوانان کشورت معتاد باشند؟ تا کاری به کارت نداشته باشند؟ آیا تو محموله‌های چند تنی را در اتوبان‌های کشور می‌بینی و لام تا کام حرفی نمی‌زنی تا حسین‌ها حرفی نزنند؟ آخر باورش سخت است محموله‌های مواد مخدر، از مرزهای افغانستان تا گیلان راه بپیمایند و تمام ماموران در خواب باشند. آن نیروی ا+ط+ل+ا+ع+ا+تی که مگس را در هوا خشک می‌کند در خواب باشد. آن ممیزانی که جمله به جمله و کلمه به کلمه،‌ نوشته‌ی نویسنده‌ی نگون‌بخت را هزار بار می‌خوانند تا مبادا حرفی در چارچوب نگفته باشد؛ در خواب باشند. آن مردانی که از ترس‌شان وبلاگ‌نویس‌ها هیچ‌وقت جرات نوشتن ف+ی+ل+ت+ر  را ندارند؛ در خواب باشند. 

آقای رییس جمهور! آیا می‌خواهی حسین‌ها را فریب دهی و رای جمع کنی؟ منظورت چیست که پیرزنان و پیردختران روستاها را، گله‌وار به شهرها می‌کشانی و به آن‌ها پول می‌دهی؟ فکر می‌کنی با این کار تحمل زندگی را راحت‌تر می‌کنی؟ نمی‌شناسی‌شان یا خودت را به نشناختن زده‌ای؟ من سعی می‌کنم گزینه‌ی اول را قبول ‌کنم و برایت می‌گویم ماجرای آن پیردختر سهام‌گرفته را. برادر معتادش امان او  را برید. و پولی که با هزار زحمت؛ بعد از چند روز  آمدن و صف‌های طولانی و نگاه‌های بی‌انتها را به جان خریدن گرفته بود، دودستی به برادرش داد. دلش می‌سوخت به حال او و من دلم برای تمام‌شان می‌سوزد. تو چه؟ تو هم دلت می‌سوزد؟ اگر می‌سوزد کنار برو. این کار از توان تو خارج است. درد این مردمان درد کشیده را بیش از این عمیق‌تر نکن. اقتصاد با دستور اداره نمی‌شود. مواد مخدر با زور برچیده نمی‌شود. کشور با جواب‌های تمسخرآمیز اداره نمی‌گردد.

 تو که بارها و بارها به ممالک بیگانه رفته‌ای حتمن به هلند هم سری زده‌ای و می‌دانی مواد مخدر و ف+ح+شا در آن‌جا آزاد است و آمارهای معتادانش در سطح اروپا کمترین. این‌ها را می‌دانی و هیچ کاری از دستت ساخته نیست؟ یا مشاورانی که دور و اطرافت را گرفته‌اند حتا اجازه‌ی چشم‌گشودن هم به تو نمی‌دهند؟ نه قیافه داری، نه سلیقه داری، نه سیاست داری، نه ادب داری، نه تیم کاری درستی داری لااقل نفرین ابدی را به جان نخر و کنار برو مرد. خودت هم هنوز نمی‌دانی کشور را به چه روزی انداخته‌ای که اگر می‌دانستی آن لبخندهای زننده‌ات را تحویل هزاران ف+ا+حشه و معتاد این خاک نمی‌دادی. کنار برو مرد. با چه زبانی بگوییم بودنت با ویرانی توام است. 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 0:16  توسط رستم جهانگشا  | 

 

گفتم این کار را نکن. ببین عزیز من بالاخره ماجرا لو می‌رود. آن‌وقت آبرویت می‌رود و تازه شغلت را هم از دست می‌دهی. و رفت. آبرویش را می‌گویم. بیکار هم شد، شغلش را گرفتند. همه‌ی این‌ها می‌دانی به‌خاطر چه بود؟ معدل. بله معدل. در آزمون استخدامی دوست بدبخت ما معدلش را از 13 به کمی بالاتر از 14 رساند. چنان بلوایی به پا شد که نگو.

یاد دوران دانشجویی افتادم. آن‌جا که هنگام ورود اگر مایل بودی بایست فرم درخواست خوابگاه را پر می‌کردی. سوال‌ها هم مشخص بود. از کدام استان هستید. شغل پدرتان چیست. خانواده شهید هستید. جانباز یا آزاده چی. به غیر از سال آخر خوابگاه به من تعلق نگرفت. ولی صادق دوست بندرگزی‌ام تا آخر بدون خوابگاه ماند. او در همان پرسشنامه‌ی اول دروغی نوشته بود. خانواده شهید هستم. و این دروغ تا پایان تحصیلات دست از سرش بر نداشت. کمیته انضباطی و کمیته انضباطی. زیر ذره‌بین بود. همه‌مان بودیم اما او ذره‌بین‌اش عدسی بسیار قوی‌تری داشت.

یاد ِ... بگذریرم. از این دست حرف‌های تکراری تا دلتان بخواهد فراوان است. و اینترنت فضای خوبی برای بازگو کردن‌شان نیست. اما اجازه دهید از حافظه‌ی جمعی‌مان هم یادی بکنم. حافظه‌ای که هنوز وارد بایگانی پرونده‌های قدیمی نشده است. یاد آقای کردان افتادم و آن دروغ بزرگش. و این‌که تازه‌گی‌ها دوباره به وزارت کشور آمده و علاوه بر آن چند پست مهم دیگر دارد.

راستی قانون برای همه‌مان یکسان اجرا می‌شود؟ کی چنین امری شکل می‌گیرد؟ آه یادم رفت؛ فردی که اتهام جاسوسی به خانم صابری زد الآن کجاست؟ مدعی‌العموم حتمن او را بازداشت کرده، مگر تهمت جاسوسی زدن کم جرمی‌ست؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 19:35  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نیروهای بریتانیایی در کشورشان حضور دارند و دو مالک هندی نگران این حضورند. می‌خواهند بیگانه‌ها نباشند ولی تنها مبارزه‌شان در عرصه‌ی شطرنج است. اسامی مهره‌ها را نه با نام‌های جدید انگلیسی که به همان شیوه‌ی قدیم هندی‌ها می‌خوانند و همین. داستان پیش می‌رود و دو شطرنج‌باز گام به گام تسلیم سرنوشت می‌شوند. سکانس آخر فیلم نمای درشت آن دو را نشان می‌دهد و در پس‌زمینه سربازان بریتانیایی در حال یورش. دو شطرنج‌باز ناامیدانه شاه شطرنج را ملکه خطاب می‌کنند. یعنی تسلیم؛ تسلیم در برابر سرنوشت، زور، استعمار.. بله، داستان شطرنج‌بازان‌ِ ساتیاجیت‌رای کارگردان مولف هندی بود و آن پایان تلخش.

***********************************

متن بالا را بی‌اختیار نوشتم از اول قرار این‌ نبود و پیش آمد. می‌خواستم درباره‌ی انتخابات ریاست جمهوری بنویسم. قبلن گفته بودم که سال‌هاست در هیچ انتخاباتی شرکت نکرده‌ام. ولی که چه؟ دیگر امیدم را از شرکت نکردن در انتخابات هم از دست داده‌ام. روزگاری شرکت نمی‌کردم و امید داشتم درصد پایین شرکت‌کنندگان تلنگری باشد برای کسانی که صندلی‌های قدرت را چسبیده‌ا‌ند. نه، طی تمام این سال‌ها نه تنها تلنگری در کار نبود بلکه عرصه برای جولان بسیاری ناکاردانان پدید آمد و آنانی که ضرر کردند دوست‌داران واقعی این خاک بودند.

می‌دانم شکست خورده‌ام مثل خیل عظیم شکست‌خوردگان دیگر. مثل روزنامه‌نگارانی که شب‌ها با چندین و چند قرص شاید ساعتی در خواب شوند و کابوس‌های سعید را نبینند. آن‌هایی که یک‌شبه بساط شغل‌شان را برچیده دیدند و دیگر چه باید می‌کردند که کسی یا کسانی آن‌ها را در وطن خود اضافه می‌دیدند و چون طفیلی‌های بی‌مصرف در آنان می‌نگریستند؛ ورشکسته‌ها، نویسنده‌گان، شاعران و....

موسوی ناجی من نیست. سال‌هاست نجات‌دهنده در گور خفته است. ولی که چه؟ باید چه کنیم؟ دنبال قهرمانی که نیست و نخواهد بود تا کی روزها و روزها به انتظار دل‌خوش کنیم.

 دودلم اما درصد قوی‌تر وجودم می‌گوید برو و به موسوی رای بده. تو با آمدن هیچ فردی زندگی‌ات دگرگون نخواهد شد می‌دانی؟ بله می‌دانم. می‌دانم که آبادی این ویرانه ده‌ها سال زمان احتیاج دارد و به دوران ما قد نخواهد داد ولی از سکوت هم دلزده شده‌ام شاید این‌بار من هم تسلیم قدرت بلامنازع شورای نگه    بان که فکرهای 70 میلیون را هیچ می‌انگارد شوم. شاید من هم بی‌خیال رویدادهای تلخ  دوران نخست‌وزیری موسوی شوم. با سکوت ۲۰ ساله‌اش هیچ مشکلی ندارم لااقل کاری به کار کسی که نداشت، لااقل همراه با سیگار نقاشی که می‌کشید. این را هم امتحان می‌کنیم تا عده‌ای... بگذریم..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 19:48  توسط رستم جهانگشا  | 

 

صبح از خیابان پشت آموزش‌و پرورش رد می‌شدم. چند نفر روبروی ساختمان دوطبقه‌ای با نمای آجری پوستربزرگ میرحسین موسوی را نصب می‌کردند. تعدادی مشغول بستن داربست‌ها بودند، عده‌ای هم چگونگی نصب بنر را توضیح می‌دادند. اگر فضای شهر اجازه می‌داد دلم می‌خواست همان‌جا بمانم و به حرکات‌شان خیره شوم. در چشم‌های آن‌ها، در حرکات‌شان، چیزی وجود داشت که مرا به ماندن -که می‌دانستم هیچ‌گاه نخواهم ماند- تشویق می‌کردند. چشم‌های آن‌ها پر از امید بود، پر از شور و شاید زندگی. هر کدام در پی آرزویی، پول، مقام، آینده‌ی بهتر، کشور بهتر، زندگی بهتر مشغول کار بودند. هدفی جلوی چشم‌های‌شان قرار داشت و برای رسیدن به آن تلاش می‌کردند. مدت‌ها بود این حس، دور از من، به زندگی ادامه می‌داد و هنوز هم.

با دیدن آن چند نفر از دنیای درونی بی‌مرزم بیرون آمدم و به شهر نگاهی دیگرگونه انداختم. به پسر جوانی که مشغول آراستن ویترین مغازه‌اش بود. بنگاه‌دار پیری که کامپیوتری را به مغازه‌اش منتقل می‌کرد. راننده‌ی تاکسی‌ای که ماشینش از رده خارج شده و حالا  برای تحویل اتومبیل نو روزشماری می‌کرد. دختر نوجوانی که از ساختمان بسیج خارج می‌شد چادر سیاه را محکم به دورش پیچیده بود و من از تمام اندام زنانه‌اش فقط دو چشم و یک بینی را می‌دیدم. او تمام زنانه‌گی‌ دوران نوجوانی‌اش را فدا می‌کرد تا داستانی پا بگیرد. داستانی با حکایت‌های شیرین و تلخ. داستان مردمان ی که راست می‌گویند، دروغ می‌گویند، کلاه‌برداری می‌کنند، در شادی‌ها با هم به پایکوبی می‌پردازند و در غم‌ها یاری‌رسان یک‌دیگرند. حکایت آرزوها و برای رسیدنش سختی‌ها را تاب آوردن و کوشیدن و کوشیدن. اسم این داستان چیزی نیست جز زندگی.

*************************************

 نمی‌دانم چرا یاد سکانس پایانی آژانس شیشه‌ای افتادم. آن صبح به‌ظاهر خاموش. شاید آرامش قبل از طوفان. و به طور حتم خیابان خلوتی در تهران. ماشین غول‌پیکری که به آهستگی آسفالت کف خیابان را خط‌کشی می‌کرد. جایی که خط می‌کشید صدایی مثل ناقوس، ناقوسی که آهنگ مرگ یا زندگی می‌نوازد، پخش می‌شد و دوباره سکوت و دوباره ناقوس و دوباره...

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 16:46  توسط رستم جهانگشا  | 

 

برای رسیدن به اداره‌ی کار از چندین و چند کوچه‌ پس‌کوچه رد شدم. در این قسمت شهر بیشتر از 50 درصد خانه‌ها ویلایی هستند با حیاط‌های تقریبن بزرگ. وقتی به این حیاط‌ها نگاه می‌کردم یک‌نوع حس خوب، یک دلتنگی خوشایند تمام وجودم را فرا می‌گرفت. ناخودآگاه به دوران کودکی بازگشتم به کوچه‌های گلی زادگاهم با آن بوهای خاص که همیشه دنبال شان هستم و نمی‌جویم.

از جوار حیاط  رجب راهی باریک که 2 متری عرض داشت؛ عبور می‌کرد. راهی که به ... محله می‌رسید. راه میان‌بری که دو طرفش را درخت‌های بلند لَلَکی، درخت‌های کوتاه ازگیل و چند نوع دیگر پوشانده بودند و هْنْدْلْ در لابه‌لای این درخت‌ها فراون وجود داشت و به مسیر حالت تونل مانند و اسرارآمیزی داده بود. این راه به‌ندرت مورد استفاده قرار می‌گرفت. درخت‌ها برگ‌های‌شان را روی زمین می‌ریختند برگ‌هایی که هر رنگی را می‌توانستی در آن‌ها پیدا کنی، مارمولک‌ها جنب‌وجوش خاصی داشتند، کُ ‌اَلُو ها را گاه‌گاهی می‌دیدی که آفتاب را غنیمتی دانسته بودند و صدای قارقار کلاغ بود. زمستان دام می‌گذاشتند برای شکار سیومَک، کَ‌وَ‌لَه. و شکار، همیشه مرا یاد قوچعلی می‌اندازد که قهار بود و تیرش به خطا نمی‌رفت. بارها غازی را در هوا شکار کرده بود و من همیشه‌ی خدا بودم، و بی‌تفنگ. میزَنْگول‌ها اواخر فروردین سروکله شان پیدا می‌شد و هم‌بازی می‌شدیم تا اواخر تابستان، پروانه‌ها و غروب‌ها آب‌تنی در باشیعلی گول...

در آن روزها که کودکی 10- 11 ساله بودم عموی کوچکم دوچرخه‌ی تازه‌ای خریده بود و من اجازه داشتم از آن استفاده کنم. قدم برای نشستن روی زین کفاف نمی‌داد و ناچار از روش منحصر به‌فردی استفاده می‌کردم. پاهایم را از پایین میله‌ی افقی روی رکاب‌ها قرار می‌دادم و پدال می‌زدم. آن روزها خوشبخت‌ترین انسان روی زمین بودم و رابطه‌ی آن راه باریک آموختن دوچرخه‌سواری من در آن‌جا بود. تماشاچی نداشت و راحت می‌توانستم بارها و بارها از دوچرخه بیفتم و هیچ‌کس نبیند. فکر کنم تنها دوچرخه‌ای که از آن راه عبور می‌کرد دوچرخه‌ی نگون‌بخت عمویم بود با سواری عجیب‌و غریب.

از خیابان‌های شهر خیلی دور شدم. در خیابان‌های این قسمت شهر ساختمان‌های بلند هم سربرآورده‌اند و تمام حس خوشایند مرا به هم می‌زنند. نه، من از این ساختمان‌ها نفرت ندارم که وجودشان الزامی‌ست. اما دوست ندارم در هرنقطه‌ی شهر که کسی اراده کند ساختمان بلندی مثل علف هرز بروید و تمام زیبایی محله‌ای را از بین ببرد.

بگذریم، خانه‌های محدوده‌ی مسیرم تا اداره‌ی کار با حیاط‌های بزرگ‌شان که گاهی درختی هم در آن‌ها به شکوفه نشسته است طراوت زندگی را به یادم می‌اورد. زندگی که این روزها زیاد فراموشم می‌شود با دیدن این دست نشانه‌ها دوباره خودش را نمایان می‌کند. شمال با حیاط‌هایش، با معماری خاصش، زبان مختص به خودش متفاوت و شادی‌آور است. اگر تمام این عناصر دست ساخت ِ شمال را حذف کنیم دیگر هیچ حس خوشایندی باقی نخواهد ماند و این واقعیت تلخی‌ست که آزارم می‌دهد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 1:48  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 بوی سبزیجات، میوه، ماهی دودی در بازار رشت پیچیده است. بعضی‌ها با داد تبلیغ می‌کنند و بعضی‌ها فقط سکوت تبلیغ شان است. بازار را رد کرده وارد خیابان مطهری می‌شوم.

به درخت‌های حاشیه‌ی خیابان نگاه می‌کردم. درخت‌هایی که برگ‌های‌شان چقدر زود سبز شده بودند. به عابرانی که با عجله عبور می‌کردند و مغازه دارانی که جلوی در، مشتری را به انتظار نشسته بودند. انتظار انتظار همیشه انتظار. یک عمر انتظار. از عمر گفتی، نگاه کن که عمر چه‌طور می‌گذرد. این همه سال کی آمدند و کجا رفتند. در این لحظات کوروس سرهنگ‌زاده  هم همراهم می‌شود. زیر لب زمزمه می‌کنیم:

 دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره 

دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره

چرا این در و اون در می‌زنی ای دل غافل

دیگه دل بستن‌و دل بریدن فایده نداره

ای دل دیگه بال‌و پر نداری 

 داری پیر می‌شی‌و خبر نداری

 وقتی ای دل به گیسوی پریشون می‌رسی خودت نگه دار

وقتی ای دل به چشمون غزل‌خون می‌رسی خودت نگه دار

مدت‌ها پیش این ترانه و آهنگ را انگار برای این لحظه‌ از زندگی من ساخته‌اند. جهانبخش پازوکی وقتی که شعر را می‌سرود فکری درست شبیه من داشت؟ او هم در این فصل سال به گذشت زمان و زندگی فکر می‌کرده است؟ کوروس سرهنگ‌زاده چی؟ وقتی با آن سوز غریب این ترانه را برای اولین بار اجرا می‌کرد چه حسی داشت؟ چند ساله بود؟ موهای سرش سفید شده بودند یا نه؟ متوجه گذر پرشتاب لحظه‌ها شده بود پازوکی، آهنگساز این اثر زیبا؟ انگار ما سه نفر در لحظه‌هایی از زندگی احساس‌های مشترکی داشته‌ایم. همه‌گی سنگینی زمان را روی دوش‌هامان حس کرده‌ایم.

 شاید مردی که در خیابان مطهری کیفی روی شانه‌ی سمت چپش انداخته کوروس سرهنگ‌زاده بود. شاید آن مرد که دنبال کردن نامه‌های اداری، خسته‌اش کرده است و به خیابان پناه آورده، ترانه‌سرای داستان ماست. شاید او بود که در قالب جسم من برای لحظه‌ای هم شده حلول کرده است. امکانش وجود دارد؟ چرا که نه.

انسان‌ها در لحظه‌هایی احساس‌های مشترکی دارند. فرقی نمی‌کند در چه قرن و چه کشوری زندگی می‌کنند. همین احساس‌های مشترک است که انسان را شکل می‌دهد، هنر را. یا بهتر بگویم انسان در این احساس‌ها تعریف می‌شود. وقتی دچار غربت می‌شوی و قنبرعلی تابش شاعر افغان می‌سراید:

 آدمی پرنده نیست

  تا به هر کران که  پر کشد 

 برای او وطن شود 

 سرنوشت برگ دارد آدمی 

برگ وقتی از بلند شاخه‌اش جدا شود

  پایمال عابران  

 کوچه‌ها شود

قنبرعلی حس ناشناخته‌ی وطن را فریاد می‌زند. تو و او، فرقی نمی‌‌کند، با هر فاصله‌ی جغرافیایی یا زمانی یکی می‌شوید. سفری شکل می‌گیرد که شاید همان سفر حجم است.

سعدی وقتی از پنجاه ساله‌گی می‌گوید و هشدار می‌دهد:

 ای که پنجاه رفت‌و در خوابی

مگر این چند روزه دریابی

تا کی این باد کبر و آتش خشم

شرم بادت که قطره‌ی آبی...

آیا خودش را مورد خطاب قرار می‌داده؟ به خودش نهیب می‌زده است؟ مگر او سعدی بزرگ نبوده است؟ قرار است یک انسان چه کاری انجام دهد تا از پنجاه‌ساله‌گی هراسی نداشته باشد؟ او که سعدی است، جزو چند بزرگ تاریخ این سرزمین. یا شاید این من بودم که در آن دوره‌ی تاریخی به جسم سعدی رسوخ کرده‌ام و واداشته‌ام شیخ را تا چنین بسراید.

خیابان مطهری ساعتی‌ست به انتها رسیده، مثل مسیر ‌صیقلان تا شهرداری، شهرداری تا پل بوسار. آفتاب هم‌چنان می‌درخشد. راننده‌های خسته از ترافیک شهر آیا هیچ به نیما می‌اندیشند؟ آن‌هایی که بعد از 30 سال کارمندی و کارگری حالا راننده تاکسی شده‌اند. شاید نیما در جسم یکی از این راننده‌های خسته رسوخ کرده و او را واداشته است تا زیر لب زمزمه کند:

 از پس پنجاهی‌و اندی ز عمر 

 نعره برمی آیدم از هر رگی

کاش بودم باز دور از هر کسی

چادری‌و گوسفندی‌و سگی

و از این زمزمه دو دختر دبیرستانی با مانتوهای آبی روشن در صندلی پشتی تاکسی خنده‌ای روی لبان‌شان نشسته است. فروغ هنوز این نزدیکی‌هاست. شاید به زودی او  همان دختر خنده بر لب باشد و در شبی بلند بسراید:

 امشب از خواب خوش گریزانم      

که خیال تو خوش‌تر از خواب است...

***********************************

پی‌نوشت- ترانه‌ی عاشق شدن فایده نداره را این‌جا گوش کنید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 17:25  توسط رستم جهانگشا  | 

 

و حسنک را به پای دار آوردند، نعوذبالله من قضاء سوء، و پیکان را ایستادانیده بودند که از بغداد آمده‌اند. قرآن خوانان قرآن می‌خواندند. حسنک را فرمودند که «جامه بیرون کش» وی دست اندر زیر کرد و از اربند استوار کرد و پایچه‌های ازار را ببست و جبه و پیراهن بکشید و دور انداخت با دستار و برهنه با ازار بایستاد، و دست‌ها برهم زده و تنی چون سیم سفید و رویی چون صدهزار نگار و همه‌ی خلق چون از درد می‌گریستند، خودی روی‌پوش آهنی آوردند، عمدا تنگ چنان‌که روی و سرش را نپوشیدی و آواز دادند سرو رویش را بپوشید تا از سنگ تباه نشود که سرش را به بغداد خواهیم فرستاد نزدیک خلیفه. و حسنک را همچنان می‌داشتند و او لب می‌جنبانید و چیزی می‌خواند تا خودی فراخ‌تر آوردند.

و در این میان احمد جامه‌دار بیامد سوار، و روی به حسنک کرد و پیغامی گفت که: «خداوند سلطان می‌گوید: «این آرزوی تست که خواسته بودی که «چون پادشاه شوی ما را بر دار کن» ما بر تو رحمت خواستیم کرد اما امیرالمومنین نبشته است که تو قرمطی شده‌ای و به فرمان او بر دار می‌کنند.»»

حسنک البته هیچ پاسخ نداد. پس از آن خود فراخ‌تر آورده بودند، سرو روی اورا بدان بپوشانیدند. پس آواز دادند که او را که: «بدو» دم نزد و از ایشان نیندیشید. هر کس گفتند:«شرم ندارید مرد را که می‌بکشید به دار، چنین کنید و گویید» و خواستند که شوری بزرگ به پای شود سواران سوی عامه تاختند و آن شور بنشاندند. و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند بر مرکبی که هرگز ننشسته بود. و جلادش استوار ببست، و رسن‌ها فرود آورد و آواز دادند که «سنگ دهید» هیچ‌کس دست به سنگ نمی‌کرد، و همه زار زار می‌گریستند خاصه نشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند. و مرد خود مرده بود، که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده...

**********************************

قسمت‌هایی از تاریخ بیهقی بود، داستان بر دار کردن حسنک وزیر. چرا در چنین روزی که نه به ابوالفضل بیهقی تعلق ندارد و نه به تاریخ، این مطلب را می‌نویسم؟ دیروز مراسم خاکسپاری یکی از بستگان بود. مثل همه‌ی مراسمات این چنینی عده‌ی زیادی می‌گریستند و فضای غمگینی بود. تلاش من برای غلبه بر محیط ِ مراسم اثری نداشت. می‌خواستم از ورای احساسات صحنه‌ها را بنگرم و اتفاقاتی که روی می‌داد را، ناموفق ماندم و ناخودآگاه به ابوالفضل بیهقی رسیدم. این‌که چه‌طور ماجرای بردارکردن حسنک وزیر را چون دوربینی که کارگردان و فیلمبرداری کاردان بالای سر دارد ضبط کرده است. این نابغه‌ی بزرگ با وجود طبع حساسش، انگار از جایگاهی ویژه که فقط برای راوی ساخته‌اند ماجرا را می‌نگرد. او از خود و احساسش هیچ نمی‌گوید و آن ماجرای دردآور را به هنرمندانه‌ترین شکل ممکن روایت می‌کند، نقاشی می‌کند، فیلم می‌گیرد. به طوری‌که  با خواندن همین چند سطر از ماجرا، خود را در آن دوره‌ی تاریخی حس می‌کنیم. بیهقی با ظریف‌ترین شکل ممکن، نوع لباس پوشیدن حسنک را با ذکر نام لباس‌ها، رنگ پوست حسنک، زیبارویی‌اش، داستان انتقال سر بریده به بغداد و نزد خلیفه، همدردی مردمان عادی با حسنک وزیر، سنگسار، خودداری مردم از سنگ‌پرانی، پول دادن به عده‌ای برای سنگ‌پرانی را بیان کرده است. عجیب این‌که ما، در تمام ماجرا، با حسنکی طرفیم که مردی باوقار است. بیهقی هیچ‌گاه مستقیم تاکید نمی‌کند که حسنک باوقار است. او با نشان‌هایی این وقار را به رخ ما می‌کشد و این کار که امروزه جزو اصول مهم داستان‌نویسی محسوب می‌شود فقط از دست بیهقی برمی‌آید.

افرادی چون من غرق در خود ِ مراسم می‌شویم، در خودمان. اما نوابغی چون ابوالفضل بیهقی با وجود طبع حساس‌شان همه‌چیز را زیر نظر می‌گیرند و تاریخی را می‌نویسند که فقط شاهکار می تواند لقب بگیرد. به این جزئیات هنرمندانه، نثر مدهوش‌کننده‌ی بیهقی را هم اضافه کنید تا راز ماندگاری و پویایی تاریخ بیهقی معلوم گردد. درود بر تو ای مرد بزرگ!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 18:57  توسط رستم جهانگشا  | 

 

لیگ برتر  فوتبال با قهرمانی استقلال به پایان رسید. طرفداران استقلال در جای جای ایران به جشن و پایکوبی البته با رعایت تمام خطوط قرمز پرداختند.

خطوط قرمز یک جشن چه خصوصیاتی دارند؟ این موضوع در بیشتر کشورها قوانین خاص خودش را دارد، قوانینی شفاف. در کشورهای به شدت متحجر هم این قوانین بدون در نظر گرفتن درستی یا نادرستی آن‌ها وجود دارند و بایست مورد احترام مردمان آن‌جا باشد. اما متاسفانه در کشور ما هیچ‌گاه محدوده و خط قرمز مشخصی برای چنین شادی‌ها و پایکوبی‌هایی وجود ندارد. حتا بحث آن قدر پیچیده می‌شود که بعضی انسان‌های در راس قدرت از شادی‌های همه‌جانبه به‌نوعی هراس دارند. هنوز که هنوز است باخت تیم ملی فوتبال به بحرین در آستانه‌ی ورود به جام‌جهانی را به این هراس ربط می‌دهند. مساله‌ای که زمزمه‌هایش همیشه وجود داشته و هیچ‌گاه اثبات نشده است.

**************************

در نمازخانه‌ خوابگاه دانشجویی ما تلویزیونی وجود داشت. هنگام پخش مسابقات تیم ملی فوتبال نمازخانه پر از جمعیت می‌شد و جمعیت بر حسب دقایق مختلف مسابقه عکس‌العمل‌هایی نشان می‌داد. در بین دانشجوها چندین نفر از بچه‌های بسیج دانشجویی هم پخش بودند. گاهی تلویزیون یادم می‌رفت و توجه‌ام به رفتارهای این بسیجی‌ها  جلب می‌شد: اوضاع خرابه دوتا صلوات بفرستیم، حالا وقت یا علی‌ ِ و... این‌ها حرف‌ها و واکنش‌های آن جوانان بسیجی بود که می‌خواستند عکس‌العمل‌های شادی‌آور دانشجوها طبق خواسته‌ی آن‌ها باشد.

 چرا؟ چرا دانشجوها بایست طبق نظر آن‌ها حرکت می‌کردند؟ آيا این جزو قوانین خوابگاه دانشجویی بود؟ بحث من درست از همین‌جا شروع می‌شود. نه، این قانون دانشگاه نبود که اگر بود همه وظیفه داشتند به‌رغم میل باطنی‌شان از آن پیروی کنند. اما روابط نادرست و مجری‌های قانونی با تعبیر نادرست از قانون به کار آن‌ها جنبه‌ی قانونی می‌دادند. می‌دانستی هر گونه مخالفت با این جمع آینده ی کاریت را در این کشور تهدید خواهد کرد. بیشتر دانشجوها به این قانون بی‌قانونی تن در داده بودند و همه -مجری‌ها و بازیگران این نقش- نمی‌دانستند که این کارشان به اجتماع و کشور لطمه‌ای شدید وارد می‌کند. کسانی را تربیت می‌کردند که خود را فراقانون می‌دانستند و کسان دیگر که خود را ناگزیر از تن دادن به بی‌قانونی.  

**********************************

پی‌نوشت- مراسم بزرگ‌داشت استاد جلیل ضیاءپور دیروز در انزلی برگزار شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 23:30  توسط رستم جهانگشا  | 

 

فردا قرار بره. بیست روزی با ما بود. روزای با ما بودنش از 10 که گذشت دلتنگی‌هاش شروع شد.

آخه کجا می‌خوای بری؟ حرفی که نداشت بزنه. همش بهونه می‌آورد: خونه تنهاست. مرغ‌و خروسام نمی‌دونم زندن یا مردن.

می‌گفتیم آخه تو خونه مگه چی هست؟ خب تنها باشه؟ از اینا گذشته مرغ‌و خروسا هیچی بهشون نمی‌شه. شیرزاد پسر فرخ ‌دای از تو بهتر به‌شون می‌رسه.

خودش که می‌دونست داره بهونه میاره؛ ما هم که می‌دونستیم ولی بهونه‌ی دیگه‌ای هم نداشت. مثلن چی می‌گفت؟ جز دلتنگی مگه دلیلی داشت؟ این دلتنگی هم ول کن این زندگی نیست.  

دلتنگ بارون شدن تو قوم خویشای ما یه چیز مسری ِ. پسرخاله‌م از خدمت فرار کرد. مثل داییم که اونم فرار کرد. یکی دیگه موقعیت کاری خیلی خوبی تو پایتخت داشت که بی‌خیال شد. گفت دلم برای بارون تنگ می‌شه!

حالا این نه‌نه‌ی ما دلش تنگ شده. باز کسی باشه هواش‌و داشته باشه حرفی نیست. پدربزرگ خیلی وقت عمرش داده به شما. یه خونه‌ی دوطبقه‌ی قدیمی‌ مونده و یه نه‌نه‌ی هفتاد ساله. از پله‌های چوبی بالا پایین رفتن براش خیلی وقت عذاب آور شده. چاره هم نداره. تازه حیاط هم به بد وضعی افتاده. عموها و عمه‌ها چن سال پیش حیاط و تقسیم کردن یکی دانشگاه آزادی داشت دیگری بدهی. نه نه هیچ وقت اعتراضی نکرد ولی مگه می‌شه حیاطی که یه عمر توش زندگی کردی رو درب‌و داغون کنن و تو ناراحت نشی. خیلی کم حرف می‌زنه.

 یه زمانی خودش نون می‌پخت. ما هم کارمون این بود که تا نون تازه درمی اومد می‌دوییدیم ازش نون گرم می‌گرفتیم. روش کره می‌مالیدیم و می‌رفتیم پی کارمون. الان خیلی سال ِ که از نون گرد و تنوری دیگه خبری نیست. وقتی به محله نونوایی دادن آردا رو قطع کردن. حالا هم تنور هست ولی دیگه آردی در کار نیست. تازه اگه آردم بود مگه نه‌نه تو این سن ‌و سال می‌تونه نون بپزه. مجبور ِ دو کیلومتری راه بره تا برسه به نونوایی. اون‌جا هم کلی سرپا وایسته تا نوبت بهش برسه و نون بخره.

آخه نه‌نه‌‌ی من دلت برای چی تنگ می‌شه؟ یه زمونایی بود اون‌جا خلوت بود نه صدای موتوری بود نه ماشینی. الان که دیگه سروصدا مثل هشتپر بیداد می‌کنه. به چی اون‌جا دلت و خوش کردی؟ خب همین جا بمون. نِیْ چم زُواَ نی‌اَنیم مندی حلول بک (نه پسرم نمی‌تونم بمونم حلالم کن).

چی بگم آخه. به زندگی‌ای که نه‌نه‌ ما داشته چه اسمی می‌شه گذاشت؟ آیا تو زندگیش خوشبخت بوده؟ آیا کار بزرگی تو زندگی‌ش انجام داده؟ کجا رفته؟ فکر نکنم تو عمرش دو بار دریا رفته باشه. شایدم اصلن نرفته. عجیب ِ شمال زندگی کنی اون‌وقت تو سراسر عمرت حتا یه‌بار کنار دریا نری. فکر می‌کنه دریا خیلی دوره.

سراسر زندگی‌ش بیشتر از دو تا شهر ندیده؛ هشتپر و آستارا. نه این‌که این شهرا رو مثل کف دستش می‌شناسه نه. رفته تو این شهرا خونه‌ی بچه‌هاش چن روزی مونده و طی تمام این روزا اگه جایی برده‌نش رفته وگرنه داخل خونه مونده. تنها جایی که نه‌نه می‌شناسه محله‌ی خودشون. البته‌ی محله‌ی اصلی خودشونم نه. نه‌نه و پدربزرگ هردو از کوهستان اومدن. نه‌نه قبل از این‌که بشه زن دوم پدربزرگی که زن اولش تازه مرده فقط تو کوهستان زندگی کرده بود.  

حالا این نه‌نه‌ی ما آیا زن بدبختیه؟ نه سواد داره چیزی بخونه. نه تلویزیون نگاه می‌کنه. نه سینما رفته. هیچ چی. از عمرش چه استفاده‌ای کرده؟ وقتی حرف از تهران می‌افته فک می‌کنه حتمن کلی راه ِ. تو زندگی بد آورده؟ بدشانس بوده؟ نمی‌دونم. فقط اینو می‌دونم مثل نه‌نه خیلی از زنا و حتا مردا هستن. کسایی که تا 50 کیلومتری محل زندگی‌شون هم نرفتن. کسایی که خیلی از نعمت‌هایی که الان وجود داره رو ندیدن. یه زندگی خیلی ساده داشتن زندگی‌ای که نه کشفی توش بوده، نه اتفاق خارق‌العاده‌ای. اومدن چند صباحی زندگی کردن و مردن. که چی بشه؟ فایده‌ی زندگی اینا چی بوده؟ از زندگی چی فهمیدن؟ اگر مثلن نمی‌یومدن این چرخه کجای کارش می‌لنگید؟ نمی‌دونم، نمی‌دونم.

نه‌نه‌ی ما دو تا پسر داره با دو تا دختر دو تا پسر از زن قبلی پدربزرگ هم بودن. وقتی نه‌نه به خونه‌ی پدربزرگ اومده هر دوتاشون بزرگ بودن. عموی بزرگ اون موقع عروسی هم کرده بود. تو رابطه‌ی اون دو تا عمو با نه‌نه و برادراش هیچ نشانی از بیگانگی ندیدم. اتفاقن پدر با اون دو تا خیلی صمیمی‌تر هم بود. تازه ما خیلی وقت بعد دونستیم اون دو تا عمو، بچه‌های نه‌نه نیستن.

 می‌گن خوندن کتاب به آدم بینش می‌بخشه. دموکراسی آدم رو صلح‌طلب بار میاره درست. این حرف رو من صد درصد قبول دارم. ولی وقتی آدمی مثل نه‌نه می‌بینم کسی که کاری به کار هیچ کس نداره دلش نمی‌یاد هیش کی‌رو ناراحت کنه بدون این‌که سواد داشته باشه یه کلمه رو حتا بخونه اون‌وقت چطور می شه. جدن تو این رابطه‌ها موندم. از طرفی عنصر بدبخت بودن سایه انداخته روی زندگی نه‌نه و از طرفی این سایه‌ها هیچ چی از خصلت‌های انسانی‌ش کم نکرده..    

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 1:46  توسط رستم جهانگشا  | 

 

چند روز گذشته به اینترنت دسترسی نداشتم. موضوعات زیادی برای گفتن وجود داشت که گفتن شان میسر نشد. کم کم می خواستم بی خیال وبلاگ شوم. (کافی است چند روز به کاری که عادت کرده ام نپردازم و آن وقت برگشت به عقب و شروع دوباره معضلی می شود. تجربه نشان داده گاهی موارد برمی گردم ولی نه خیلی زود) چند کتاب برای تعطیلات آماده کرده بودم که هیچ کدام را درست و حسابی نخواندم. حوصله انگار آب شده و رفته بود زیر زمین.

در چند مورد حسابی دلم می خواست به اینترنت وصل شوم و مطلبی بنویسم.

بار اول وقتی بود که "میلیونر زاغه نشین" فیلم تحسین شده ی سال 2008 از سیما پخش شد. در حین دیدن و لذت بردن از فیلم متنی در ذهنم شکل می گرفت که هیچ گاه روحی به آن دمیده نشد و کنج سینه باقی ماند. فیلم محشری بود به هر کسی پیشنهاد می کنم این فیلم را ببیند.

بار دوم فردای همین روز بود. "شوالیه تاریکی" که در مراسم اسکار به خاطر "هیت لجر" (جوکر) فقید، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد، فضای اسکار را سنگین کرده بود حس نوشتنم را بسیار تحریک کرد. علاوه بر پایان امیدبرانگیز این فیلم به یادماندنی، نباید از ارزش دوبله ی بالای آن هم گذشت. صداها روی شخصیت ها به قدری خوب نشسته بود که ذره ای راه برای انتقاد باقی نمی گذاشت. جا دارد این جا در صفحه ای که تلاش میلیون ها دانشمند در اختیار من گذاشته است از عوامل سیما و دوبلورهای فیلم تشکر کنم. کار خوب جای تقدیر دارد.

بار سوم وقتی بود که نشریه وابسته به شهرداری تالش را دیدم. صفحات از کیفیت بالایی برخوردار بودند البته کاغذ صفحه را می گویم از حیث نوشتن حرفی برای گفتن نداشت. یک سری شعار و حرف مفت که همه جا پراکنده است روی درها و دیوارها و.... علت عجیب بودن این شماره عکس صفحه ی اولش بود عده ای با کفش اسکی و عده ای دیگر با کت و شلوارهایی که از بس شلوارش اتو نخورده به خون شالو* می ماند با هم چند عکس یادگاری گرفته بودند. زنی سراسر پوشیده در چادر هم وجود داشت که صددرصد باید خانم نیره اطهری می بود و نه کس دیگر. ایتالیا بودند و برای آوردن تله کابین و سورتمه رایزنی می کردند. کاری ندارم که چرا این همه آدم رفته اند چقدر هزینه کرده اند و... (البته فعلن کاری ندارم) ولی صددرصد می دانم افرادی چون ایرج پروایی، نیره اطهری، حسین پور، باکرم، خداوردی زاده و... هیچ گاه برای توسعه ی تالش کاری نخواهند کرد. یعنی کاری نمی توانند بکنند. توسعه علمی بسیار گسترش یافته است. توسعه نیاز به برنامه ریز دارد. توسعه نیاز به معمار و شهرساز دارد توسعه یک امر کلی است یعنی نمی توان جز  به جزء شهری را درست کرد شهر به پروفیل کلی نیاز دارد. بگذریم شاید بعدها بیشتر نوشتم.

بار چهارم اخراج علی دایی بود. اعتراف می کنم کیف کردم، لذت بردم. و در مسابقه اس ام اسی برنامه ی نود هم که کار همیشگی ام بود شرکت نکردم. چقدر با خودم کلنجار رفتم از بین دایی و فدراسیون یکی را مقصر قلمداد کنم نتوانستم و گفتم گور پدر جایزه، بی خیال. دایی بی ادب تر از آن بود که سکان هدایت تیم ملی یک کشور را به او بسپارند. کاش آموزش جنتلمن بودن هنوز هم در مدارس وجود داشت!

بار پنجم قبل از بازی ایران و عربستان بود. صدا و سیما چند روز با پخش یک سرود حماسی تماشاچیان را برای حضور در استادیوم ترغیب می کرد. زیر پرچم ولایت و از این حرف ها از جمله بیت های ترانه بود. چرا؟ راستی چرا برابر عربستان این همه حساسیت بازی بالا می رود؟ قبل از انقلاب بر فرض حکومت به گذشته و امپراطوری اش می بالید و از حمله اعراب دل خوشی نداشت. حالا که این ها گذشته را فقط ظلم و ستم می دانند و همه چیزشان اسلام است. اعرابی که اسلام را به ایران آورده اند. باز چرا؟ آیا مساله مذهب مطرح است؟ آیا مساله رقابت بر سر آقایی جهان اسلام است؟ من خودم که به اتحاد بین مذاهب و دین ها هیچ اعتقادی ندارم ولی این جا پارادوکسی وجود دارد که جالب است. از طرفی مدام روی یک میلیارد مسلمان و اتحاد و همبستگی و غیره مانور می دهند از طرفی دشمنی ای که میان عربستان و ایران وجود دارد فکر کنم از دشمنی با اسرا+ییل هم عمیق تر است. چرایش را نمی دانم تازه زیاد هم مشتاق نیستم تا بدانم. بی خیال. راستی حرفی یادم رفت. از باخت ایران خیلی خیلی خوشحال شدم!

بارششم کلاه قرمزی و پسرخاله بود. جبلی و طهماسب بازگشت موفقیت آمیزی داشتند. متاسفانه ساعت پخش کلاه قرمزی طوری بود که نتوانستم جز دو قسمتش را ببینم ولی بسیار حرفه ای و جذاب بود. فکر نمی کردم کلاه قرمزی حرف تازه ای برای گفتن داشته باشد. در حالی که حرف ها و کارها همه تازه و جذاب بود. خسته نباشید هنرمندان بزرگ.

بار هفتم مرد دوهزار چهره بود. مدیری همیشه به تحسینم وا می دارد. چند قسمت از مرد دو هزار چهره کاری به یادماندنی بود. قسمت های اول حرفی برای گفتن نداشت بیشتر به معرفی شخصیت ها و تیپ ها پرداخت و بعد هنر مدیری نمودار شد. فکر کنم از نویسنده های مجموعه قاسم خانی فاصله ی زیادی با بقیه دارد. طنزهای او اغلب جدیدند. نکته ای که در مورد مدیری باید بگویم این است که در طیف خاصی از مخاطبان طرفدار دارد. جامعه ی سنتی! علاقه ای به طنز او نشان نمی دهند.

بار نهم خودکشی بود. سه نفر طی چند روز در تالش خودکشی کردند. می خواستم  در باره شان بنویسم به احتمال زیاد یکی از موارد را بعد ذکر می کنم.

بار دهم دی وی دی های جالبی بود که دیدم. بعد از تماشای هر فیلم جالب مدام به کامپیوتر نگاه می کردم تا بپرم و دو صفحه سریع بنویسم و هیچ گاه این کار را نکردم. چرا بنویسم؟ حالا که از وبلاگ هم خبری نیست چرا می نویسی؟ مگر این نوشته ها به دردی هم می خورد؟ و بعد سست و سست تر می شدم هیچ گاه چیزی ننوشتم.

بار یازدهم مسافرت بود. زیاد فیلم دیدن باعث شده زندگی ام هم به نوعی تحت شعاع قرار بگیرد. چقدر آن ها راحت به سفر می روند. چقدر امکانات رفاهی بین راه برای شان فراهم است. در عوض ماها چقدر سخت و بد سفر می کنیم. مسافرت کاری بود که در تعطیلات به هیچ عنوان انجامش ندادم. دورترین فاصله ای که از خانه گرفتم شاید 4 کیلومتر بود! همین. ولی به دلم افتاده بود دل به دریا بزنم که نزدم.

بار دوازدهم پلیس های بی ادب بود. سوار بر الگانس داد و بیداد راه می انداختند. وقتی پلیس که مظهر ادب و انضباط باید باشد چنین رفتاری بروز می دهد از بقیه چه انتظاری باید داشت.

بار سیزدهم سیزده بدر بود. گشتی اطراف زدم و کمی گردو خاک و خطر برخورد اتومبیل را به جان خریدم. بیشتر سوار بر ماشین بودند و می تاختند. شکر خدا ماشین های گران قیمت هم رواج یافته که شتاب بالایی دارند و به قول ماشین بازها جاده را می خورند. هر چقدر فکر کردم به نتیجه معقولی نرسیدم. گردش یعنی چه؟ سیزده بدر چه معنایی دارد؟ آرامش یعنی چه؟ کمی هم آه و ناله خاله زنکی کردم از همان آه و ناله هایی که... بگذریم گفتم کاش این ها یه صدهزار تومان از این 50 میلیون را در سال کتاب خریده و می خواندند!  موضوع تکرای دیگری هم دیدم تالش دارد نابود می شود. این نابود شدن را به وضوح می بینم. می بینم می بینم.

پی نوشت- به این ها موارد دیگری هم می شود اضافه کرد! که بماند برای بعد..

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 1:4  توسط رستم جهانگشا  | 

 

آقای رییس مجلس طبق معمول با آن ادبیات مختص خودش و با لحنی که تمسخر از آن می‌بارید گفت: مشکلات ما با آمریکا با حرف و جمله‌های زیبا حل نمی شود.

راست می‌گفت آقای لاریجانی ما که اصلن حرف زدن بلد نیستیم. مشکلات خود را فقط با جنگ و دعوا است که حل می‌کنیم. این همه جوان بیکار، این همه معتاد به چه در می‌خورند مگر.

وقتی به این طرز حرف زدن دقیق می‌شوم کل امیدم به یاس بدل می‌شود. به این‌که زمانی مردم کوچه و بازار هم مشکلات خود را نه بر اساس منطق زور و جنگ که با منطق حرف و گفتار حل کنند و در چنین مواقعی است که به مهاجرت می‌اندیشم به خوابی دیگر و مردابی دیگر.

حرف‌های نوروزی‌ام اندکی غم درون‌شان موج می‌زند. دست خودم هم نیست. باید طرز نوشتنم را تغییر دهم و شادی را به نوشته‌هایم تزریق کنم.

فضای بلاگستان هم سوت‌و کور است. پرنده پر نمی‌زند. نمی‌دانم جماعت فارسی‌زبان همه در مسافرت هستند یا به وبلاگ‌های‌شان استراحت داده‌اند و خود را برای روزهای آینده و امکان تغییر و تحولاتی که وجود دارد آماده می‌کنند.

امسال فکر کنم مسافرت به گیلان خیلی کمتر شده است. از آن شلوغی پارسال خبر چندانی نیست. هرچند می‌دانم آمارهای این‌چنینی در کشور ما سیر صعودی دارند و در پایان تعطیلات آماری که ارائه می‌شود افزایش چنددرصدی گردشگران استان گیلان را نشان می‌دهد.

************************

پی‌نوشت آفتابی- هوا آفتابی و مطبوع است. یار همراه می‌خواهد تا به دل طبیعت بزنی و دور از تمام قیل‌و قال‌ها اوقاتی را سپری کنی. 

پی‌نوشت گرمیجی- آن داربست‌هایی که در پست قبلی درموردشان نوشتم را باد گرمیج با خود برد. و فقط چند لوله‌ی پلاسیده‌ی فلزی برجا ماند.

پیشنهاد- شغال  را بهتر بشناسید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 13:23  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در هفته‌های آغازین سال تحصیلی آن‌جایی که من دانش‌آموز کلاس دوم راهنمایی بودم موضوع انشایی درباره‌ی جنگ و تبعاتش داشتیم. دبیر تازه وارد  اسم مرا صدا کرد و من انشای 3 صفحه‌ایم را خواندم. دبیر معترض شد که نویسنده شخص دیگری‌ست و من در برابر حرف او مقاومت کردم. کار به دفتر مدیر و ناظم کشید و قرار شد انشایم را در جمع دبیران، مدیر، ناظم وبقیه بخوانم و چنین کردم. بعد از پایان انشا هر کسی حرفی زد و دهاتیان با آن صدای زیبا و آن هیبت پرجذبه‌اش ختم جلسه را اعلام کرد: این حرف‌ها همه متعلق به رستم است من او را بهتر از همه‌ی شما می‌شناسم قضاوت همه‌تان نادرست است. و راست می‌گفت.

*************************

آن روزها همیشه کیهان می‌خرید. این خصلت‌ش باعث شد دو تابستان سحرخیز باشم و صبح خیلی زود تا مطبوعاتی یونس علی‌اکبری که تنها مطبوعاتی آن روزهای تالش بود پیاده راه طی کرده و اکثرن بدوم تا کیهان و گاهی اطلاعات بخرم. در یکی از روزهای سال 76  بعد از آن سرکوب وحشتناک نشریات جلوی همان مطبوعاتی دیدمش. با موتور هوندا بود، از باجه‌ی کوچک پول را داد و کیهان را دریافت کرد. بی‌مقدمه گفتم: آقای دهاتیان الان چه وقت کیهان است؟ خندان گفت رستم‌جان خیلی وقت ِ دیگه روزنامه نمی‌خونم اینُ هم فقط به‌خاطر جدولش می‌خرم به جدولش عادت کردم. راست می‌گفت آن‌ روزها همیشه سرش گرم جدول کیهان بود که می‌گفتند مشکل است.

*************************

استاد من دهاتیان روی در نقاب خاک کشیده است. آن روز قدرت سرپا ایستادن نداشت و غرورش بود که هیکل تنومندش را صاف نگه می‌داشت. دستم را طوری که به غرورش هیچ گزندی نرسد ستونش کرده بودم تا راست به‌ایستد و حرف بزنیم. تا مراسم هفتم‌اش خانواده از پخش هر گونه اعلامیه‌ی ترحیمی ممانعت کرده‌اند. می‌دانم که خواسته‌ی خودش بوده است. نخواسته مردم در ساعات تحویل سال غمگین شوند. بزرگ بود این مرد

استاد خوبم: خوشحالم که روزهای آخر عمر دیدمت و حرفی که سالیان دراز در سینه‌ام محبوس بود را آزاد کردم. تو مظهر آزاده‌گی بودی برایم، آسوده بخواب مرد بزرگ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 23:17  توسط رستم جهانگشا  | 

نوروز

کمی تکراری می‌نویسم، دوباره از نوروز. وقتی نوروز هست مسایل دیگر به حاشیه می‌روند. دیگر برایم مهم نیست کسانی که خوب هستند و زندگی‌های ساده‌ای داشته‌اند، در بند سیاست و نوشتن نبوده‌اند، روزگاری از میرحسین موسوی تعریف می‌کردند. می‌گفتند دوران جنگ خیلی خوب کشور را اداره کرد. می‌گفتند بعد از جنگ وضعیت به مراتب بدتر شد. این آدم‌های خوب نمی‌دانند که دوران حاکمیت دولت‌ها بر اقتصاد گذشته است. این تز علارغم تمام تفکراتی که پشتوانه‌اش بود به شکست انجامید. نمی‌دانند اگر میرحسین دوباره با همان تفکرات بیاید ره به جایی نخواهد برد. نوروز در پیش است و من نوروز را در تابلوهای نقاشی میرحسین جستجو می‌کنم. به برخوردی که با او در نمایشگاه نقاشی‌اش داشتم. به این‌که وقتی اولین بار پای یک تابلوی نقاشی‌‌ امضای میرحسین را دیدم پرسیدم این همان است و لبخند بود و یک جواب آری.

نوروز است و نوروز خاتمی را به حاشیه می‌راند. نوروز برای من بسیار مهم‌تر از خاتمی‌ست. این‌که خاتمی لااقل این‌جا کمی شجاعت به خرج دهد و به نفع میرحسین کناره‌گیری کند و میرحسین با پشتوانه‌ی رایی بالا خاتمی را وزیر امور خارجه‌اش کند تا ما هم کمی آداب دیپلماتیک یاد بگیریم؛ و شرم‌ساز نشویم از رفتارهای دور از عرف سفرای کشورمان.

نوروز است و کروبی در برابر زیبایی‌های نوروز مگر حرفی برای گفتن دارد. نه، نه من نوروز را ترجیح می‌دهم تا در دامان طبیعت به رویش بنفشه‌ها نگاه و فکر کنم. کروبی و انصرافش از نامزدی ریاست جمهوری برایم دیگر مهم نیست. وقتی رییس مجلس بود بارها و بارها تن به سازش‌های پنهانی و شاید کثیف داد اگر این‌بار هم نابخردی کند برای همیشه در تاریخ این سرزمین نام زشتی خواهد بود.

 ولی مهم نیستند این‌ها. چیزی که جاودان است و باعث شادی‌ام می‌شود نوروز است.  می‌دانم فرزندان‌ آینده هم با نوروز خوشحال خواهند شد؛ این جاودانه‌گی و این‌که با وجود همه‌ی ناملایمات، نوروز کودکان آینده را شاد خواهد کرد، خوشحالم می‌کند. مگر هفتاد سال کمونیسم توانست نوروز را حذف کند. کمونیسم حالا محو شده است اما نوروز در آذربایجان برای کودکان هشت روز تعطیلی و لذت بردن از بوی بنفشه را به ارمغان آورده است. تاجیکستان عزیز، ارمنستان، ترکیه، افغانستان، انسان. نوروز جشن انسان است. باروری، زنده شدن چشم بر زیبایی گشودن. و چه نیک جشنی داریم ما: نوروز.

نوروز است و همیشه با آمدن نوروز یاد نوروز می‌افتم. بارها و بارها در پست‌های قبلی، دل‌نوشت‌‌ها، هیچ‌ها، شعرها نوروزی حضور دارد. آن نوروز یکی از بهترین دوستان دوران کودکیم بود و حالا من از نوروز لذت می‌‌برم و نوروز زیر خروارها خاک خفته است. مکان زیبایی‌ست جایی که او برای ابد به خواب رفته است. بنفشه‌ها و پامچال‌ها پیرامونش به گل نشسته‌اند و نوروز که عشق نوروز داشت تا دوستش به دیدنش برود و با هم ماهیگیری کنند، بنفشه‌ها را زندگی کنند و به دخترانی که لباس‌های تازه پوشیده‌اند خیره شوند تا آن‌ها با عشوه‌ای و لبخندی نوروز را تبریک بگویند.

نوروز است و من به ایرانیان در ت+ب+ع+ی+د می‌اندیشم. می‌دانم کسی که یک‌بار لذت نوروز را چشیده باشد تا ابد آن حس ناشناخته را جستجو خواهد کرد. به حمیرا فکر می‌کنم و ترانه‌هایش آن‌هایی که از وطن می‌خواند چقدر به دل می‌نشینند که صدا صدای دل است. به عباس معروفی، داریوش و خیلی‌های دیگر که به جرم فکر، عقیده، خواندن، از وطن‌شان دور گشته‌اند. فقط انسان است که چنین درد بزرگی را تاب می‌آورد. پرنده‌ها هزاران کیلومتر راه می‌پیمایند تا در زادگاه‌شان تخم‌ریزی کنند تا کودکان‌شان لذت در وطن بودن را تا آخر عمر همراه داشته باشند. آه تو چه مقاوم هستی اشرف مخلوقات که این همه درد را تاب می‌آوری.

نوروز است و من چقدر نوروز را دوست دارم. دویدن‌هایش را، اعصاب‌خوردی‌هایش را. نمی‌ترسم از قضاوت سنگین شهر. در گوشه‌ای از خیابان مثل یکی از داستان‌های محسن مخملباف لباس دختربازها را می‌پوشم و خیره می‌شوم به رفتن‌ها و آمدن‌ها. به چهره‌های خندان و عبوث، به کودکان گریان، زنانی که از روستا آمده‌اند و آن‌هایی که سال‌هاست ساکن شهرند. در چهره‌های آن‌ها دقیق می‌شوم، چه در نهان‌شان می‌گذرد؟ چه آرزویی برای سال نو دارند؟ آن دختر جوان که بیست روز از ازدواجش می‌گذرد از زندگی راضی‌ست؟ مرد میان‌سال بازنشسته‌ای که با کت‌و شلواری ارزان اما اتو زده تنها در خیابان قدم می‌زند به فکر چیست؟ بچه‌هایش کجا هستند؟ زنش؟ در زندگی شاد بوده است؟ بچه‌هایش بیکارند؟ غم آن‌ها را می‌خورد؟

آن مرد تنهای ایستاده در تقاطع خیابان منم. منم که به شهر، به مردمانش خیره می‌شوم. نوروز است..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 14:13  توسط رستم جهانگشا  | 

 

اسفند وقت خوبی‌ست برای برگشتن و روزگار سپری شده را دوباره نظاره کردن. برای یک مرد شرقی که روزها و روزها به گذشته‌ها می‌اندیشد دیگر این عقب‌گرد چه لزومی دارد. او که سراسر سال را با گذشته سر کرده است؛ چرا دوباره بازگشت؟ نه، نه، عقب‌گرد روزهای اسفند ازجنس دیگری‌ست نوعی دلتنگی شوق‌آور است. اسم خاصی برایش ندارم. دلتنگی به خاطر کارهای نکرده‌ات، کتاب‌های نخوانده‌ات، کسانی که نیستند و می‌توانی در یک فیلم ویدیویی آن‌ها را ببینی که شاد کنارت ایستاده‌اند و چنان ولنگار به دوربین خیره هستند انگار  عمر را جز جاودانگی خصلتی نیست. تو هم کنار او ایستاده‌ای و هیچ‌گاه در تصوراتت نمی‌گنجد که او روزی چنان غریبانه می‌رود و... نه تو هنوز نفس می‌کشی.

با این فکرها روزهای اسفند سپری می‌شوند. یاد معشوقی که سراسر عمر با تو خواهد بود شب یا روز، در خوشی و سختی، اسفند ماه هماره خودش را تحمیل می‌کند. و تو خودت را ملامت می‌کنی پسر مگر چند بار زندگی می‌کردی؟ بندها را می‌گسستی و...

 این‌ها فکرهای مختص اسفند است که شوق روزهای در راه، آن‌ها را شاید خنثا می‌کند وگرنه راه تنفست را هم می‌بندند این فکرهای سحرآمیز!

باغچه‌ی کوچک ما چند بنفشه دارد. سال‌های دور آن‌ها را از جنگل آوردم و در باغچه کاشتم. سال‌هایی که شور و شیرین اواخر اسفند دور از خانه بودم دلم همیشه پیش این بنفشه‌ها بود. امسال سر از خاک بیرون آورده‌اند؟ آن بنفش زیبا هنوز روی اندام‌هایشان دیده می‌شود؟ خنکای صبح نم شبنمی روی اندام‌های ظریف‌شان نشسته است؟ چه روزهایی. نگران نباش مرد بنفشه‌ها خوب و سالم هستند. مگر گل‌سرخ شازده کوچولو چه‌اش شد که بنفشه‌های تو طوری‌شان شود نگرانی به خود راه نده ناسلامتی مرد هستی.

چه مردی؟ بنفشه مرا به خیلی‌ها وصل می‌کند. خیلی‌ها که دیگر عکسی هم از آن‌ها باقی نمانده است را، در بنفشه‌ها می‌بینم. تو چه می‌دانی این بنفشه‌ها چه می‌گویند. راهی رویایی بود انگار. راهی که سراسرش را بوی بنفشه پر کرده بود و انتهای راه به خانه‌ای می‌رسید که دیگر نیست. آن‌ها را به جلگه کوچاندند تا پایین مرگ را آرام آرام تجربه کنند. تو چه می‌دانی آخر، که مرا نصیحت می‌کنی؟ تو که هیچ‌وقت در آن راه نبودی و بوی بنفشه  سحرت نکرده است.

اسفند ماه است و دوباره نوروز. نوروز هم حکایت دیگری‌ست. حکایتی سراسر خاطره و زیبایی...

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1387ساعت 14:40  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در پست یک خیابان، سه ساختمان و کمی دلتنگی از بنای قدیمی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تالش (هشتپر) هم نوشته بودم. این‌که بعدها ساختمان جدید اما زشتی در محوطه‌ی کانون احداث کردند و آن ساختمان قدیمی به حاشیه رانده شد و از نظرها محو گردید. سال‌ها گذارم به آن قسمت شهر نیفتاده بود و از سرنوشت آن ساختمان زیبا اطلاع نداشتم. چند روز گذشته سری زدم ولی خبری از آن بنای زیبا نبود.

برای رفع کنجکاوی‌ام وارد محوطه‌ی کانون شدم. ساختمان جدید را بسیار نزدیک به خیابان ساخته بودند. در هشتی بچه‌ها طرح‌هایی را روی کاغذ رنگی کشیده بودند طرح‌هایی که خبر از آمدن رهبر کبیر و از این حرف‌ها می‌داد. در ِ ورودی را با تردید باز کرده وارد سالن اصلی شدم. قسمت روبرویی قفسه‌هایی پر از کتاب بود و چند خانم سمت راست با کامپیوتر کارهایی انجام می‌دادند. از اولین خانمی که آن‌جا نشسته بود پرسیدم: ببخشید اون ساختمانی که بیست سال پیش این‌جا بود کجاست؟ کمی فکر کرد و گفت: قبلن یه ساختمان این‌جا بوده که تخریب شده و این ساختمان جدید رو ساختن.. بیرون آمدم و به محوطه‌ی پشتی این ساختمان جدید هم نگاهی انداختم خشک و بی آب‌و علف بود.

ساختمان قبلی زیبا و کاربردی بود و همین موضوع آن‌را در حافظه‌ام به عنوان خاطره‌ای خوش ثبت کرده است. اصلن مجموعه‌ی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کشور با طرح و برنامه‌ی درست تاسیس شده است. این مجموعه یادگار مردانی چون امیر عباس ه+و+ی+دا ست. روحت شاد باد مرد بزرگ. بارها می‌گفتی دیکتاتوری هست می‌دانم اما من در چهارچوب قدرتی که دارم خدمت می‌کنم. و اکنون بعد از این همه سال می‌دانیم که از مردان بزرگ و نیک این سرزمین بوده‌ای. و دادگاهت چه دادگاه غمگینی بود. در یک طرف تو بودی مردی که زندگی‌اش با کتاب عجین شده بود و در طرف دیگر بیگانه‌ای با کتاب و دانستن. او حرف‌های تو را نخواهد فهمید و نفهمید. می‌گفت ب+ه+ایی هستی و تو در دلت می‌خندیدی. امیر عباس را چه به مذهب. او آزادتر از این حرف‌هاست که خود را در قید هیچ مذهبی بند کند.

گرفتار چرخه‌ای هستیم، قبلن هم گفته‌ام. مدام تاریخ این سرزمین تکرار می‌شود. دادگاه حسنک وزیر بود انگار، که سال‌ها بعد تکرار شد. او قرمطی بود و تو ب+ه+ایی.

 پی‌نوشت-  نشان به یادماندنی کانون شاهکار  استاد محمد پولادی است.  

پی‌نوشت بی‌ربط- میری هنرپیشه‌ی معروف امروز درگذشت.

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 23:46  توسط رستم جهانگشا  | 

 

روزگاری معتادها را دار می‌زدند. علم گسترش یافت. رسانه‌ها وسیع‌تر شدند و چنین عواملی دست‌به دست هم داده، اثبات کردند اعتیاد بیماری است. بیماری‌ای که درمان دارد، راه‌های پیشگیری دارد و کشتن فرد بدترین عکس‌العمل در قبال اوست.

کشورهای مرفه و آن‌هایی که نیروی انسانی را مهم‌ترین ثروت‌ خود می‌دانند واهمه‌ای از خرج پول و زمان برای درمان یک انسان ندارند. در کشورهای فقیر و بسته اما این موضوع چندان باب نیست. اشتباه از این‌جا صورت می‌گیرد که آن‌ها برای نیروی انسانی خود ارزشی قایل نمی‌شوند. چون افزایش نیروی انسانی نان اقلیت کوچکی که به هزار خانواده شهرت دارند را محدود می‌سازد. نیروی انسانی برای آن‌ها فقط در مواقع صف‌کشی‌هاست که معنا پیدا می‌کند.

از این مقدمه‌ی بی‌پایان بگذریم. به گذشته‌ها نگاهی حسرت‌بار نینداخته و به دنبال مقصران نگردیم. آن‌ها که صدها فرد بی‌گناه را به جرم اعتیاد دار زدند.

به حرف‌های جدید رییس مجلس می‌پردازم. بایست سکوت اختیار می‌کردم در برابر این حرف‌های اعجاب آور. سه روز هم تحمل کردم ولی نشد. طاقت نیاوردم. او در سخنرانی‌ای به انسانی که برابر مجلس خود را به آتش کشیده بود گفت او جانباز نبود، معتاد بود.

یعنی اصلن ارزش ندارد درباره‌ی او و کارش حرفی بزنم. چنان معتاد بودن فرد را  مساوی با انسان نبودنش، ناچیز بودنش، هیچ بودنش تصور کرد که ناراحتی بسیاری از وجدان‌ها را بر‌انگیخت.

 رییس مجلس محترم مگر تو با رای‌ همین معتادها به مجلس راه نیافته‌ای؟ مگر تو رییس مجلس کل ایرانیان نیستی؟ مگر نباید برای زندگی و ادامه‌ی زندگی معتادها قانون به تصویب برسانی؟ دولت را تحت فشار قرار دهی که فکری به حال معتادها بکند؟

 این نوع حرف‌ زدن‌های بی‌ادبانه، اصطلاح‌های پوپولیستی و کوچه‌و بازاری، فحش‌های دور از ادب در قبال دیپلمات‌های سایر کشورها،  مشکلات کلان را با شوخی‌های بیمزه سرهم کردن مدتی‌ست که دوباره باب شده است. مثل این‌که ما همواره باید دور خودمان بچرخیم. نه، مثل این‌که نیست ما همواره دور خودمان چرخیده و می‌چرخیم. اگر چنین نبود بعد از گذشت این همه سال و این تاریخ پرصفحه حالا بایست وضع‌مان بسی بهتر از چیزی که هست می‌بود..

 پی‌نوشت- یه نفر از جماعت ممیزی‌ها زاغ سیاه من چوب می‌زنه. بعد از پست سربرج که از بابت آزاد شدن چندتا وبلاگ اظهار خوشحالی کردم نه تنها دوباره همه‌شون ف+ی+ل+تر شدن بلکه چند تا وبلاگ دیگه که می‌خوندمشون هم مورد غضب قرار گرفتن. خدا به خیر کنه!

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 15:51  توسط رستم جهانگشا  | 

من مغلوبم؟ شخصیتی که ساخته‌ام مرا مغلوب کرده است؟ 

تو مغلوبی. بازنده‌ای. مثل همیشه. مثل وقتی که گریه‌کنان چشم‌باز کردی. گریه‌ات از همان ابتدا خنده‌ی خیلی‌ها را شکل داد. تو مگر دلقک نبودی؟ نه، بودی. قبول کن. تو دلقکی بودی مثل میلیون‌ها دلقک دیگر. مردم به گریه‌هایت هم می‌خندیدند و تو را –هاملت- آخر تئاتر هم‌طراز با عموی خیانت‌کارت تشویق می‌کردند.

 چرا؟ چرا باید این چنین باشد؟ نه، نه من دوست ندارم دلقک باشم.

 تلاش بیهوده نکن. تو مقهور منی. منی که خودت ساخته‌ای. در روزی که می‌خواستی بالاخره کاری کنی. صندوق سینه‌ات را باز کنی. باز کردی آن صندوق در حال پوسیدن را. و من آزاد شدم. حالا تو مقهور منی. این جا در این فضا همه کاره منم. منم که حکم می‌رانم چه بگویی و چه طور بگویی. ها‌هاها ‌هاهاها چه فکر کرده‌ای؟ لم می‌دهی پشت یک صندلی و روی کیبورد با انگشت‌هایت بازی می‌کنی و خیال می‌بافی. نه اشتباه نکن. تو تمام این روزها و دقایق مقهور من بودی؛ خود مجازی‌ات. کاری هم نمی‌توانی بکنی. پدر ژپتو؟ فرشته‌ی مهربان؟ بدبخت آن‌ها فقط ساخته و پرداخته‌ی ذهن می‌زده‌ی کارلو بوندند. فرشته‌ی مهربان وجود خارجی ندارد. این‌جا منم و تو. تو زیر دست منی و نوع فکر کردن و دیدنت را هم من تنظیم می‌کنم.

نه‌، باور نمی‌کنم. سال‌هاست نه مریدی دارم نه مرادی. تو، تو نمی‌توانی من حقیقی‌‌ام را مغلوب کنی. سی. کلارک با تمام بدبینی‌اش باز سرانجام ادیسه را خوب تصور کرد حالا تو در برابر هوش بالای ادیسه که عددی نیستی. من مغلوب نخواهم شد.

تو مغلوبی بدبخت. همین که خودت را راست‌گو معرفی می‌کنی. همین که زاویه نگاهت مدت‌هاست در چارچوب این صفحه می‌چرخد همه حکایت از مغلوب بودن دارد.

چه زاویه‌ای؟ از چه چیزی حرف می‌زنی؟ سال‌ها قبل از این وبلاگ فکر من همین بود. تو که نبودی. شاهدی هم ندارم. دوران راهنمایی‌ام را که تو نمی‌دانی. از در مدرسه تا رسیدن به خانه خیال می‌بافتم. تو که نمی‌دانی؛ داستان تخیلی می‌نوشتم زیاد هم می‌نوشتم و هیچ کدام را به سرانجام نمی‌رساندم. آخرشان را از بر بودم اما نمی‌نوشتم و رهایشان می‌کردم تا رها باشند!

دیوانه، من از گذشته حرف نمی‌زنم. من از حال از همین الانی که پشت کامپیوتر نشسته‌ای حرف می‌زنم. مگر این حرف‌ها را نمی‌نویسی برای وبلاگ؟ می‌نویسی دیگر؟ پس مغلوب هستی. این منم که پیروزم تو به اراده‌ی من کار می‌کنی.

مرده شور وبلاگ را ببرند. وبلاگ وبلاگ. وبلاگ باعث می‌شود با گذشتن لحظه ها کمی راحت کنار بیایی. کمی محدوده‌ی خیال‌پردازی‌ات را گسترش دهی. این‌ها مگر بد است؟

حرف را عوض نکن. من با گسترش خیالت کاری ندارم. تو برده‌ی منی. چند روز پیش که از سفر می‌آمدی می‌دانی بغل دستی‌ات در فکر چه بود؟ می‌دانی به حرف‌هایی که برایت با آب‌و تاب تعریف می‌کرد هیچ اعتقادی نداشت؟ از هر قدرت معنوی‌ای که حرف زد دروغ بود؟ او به فکر تجارتش بود. او با هر کسی که در راه تجارتش کمکی می‌کرد زدو بند می‌کرد. تو چی؟ تو به فکر چه بودی؟ بگو، نه اصلن حرفی نزن من می‌گویم: تو به فکر من بودی. به این که در قالب من چه می‌نویسی از سفرت. صفحه‌های وبت را با چه فکرهایی که از حرف‌های او در ذهنت بیدار می‌شدند پر می‌کردی. ساده‌ای بدبخت. ساخت‌و پاخت نمی‌کنم، باج نمی‌دهم. از کجا معلوم در زندگی‌ات قبل از من هزار بار باج نداده‌ای، ساخت‌و پاخت نکرده‌ای و حالا که دستت از همه جا کوتاه شده  از من -اربابت- استفاده می‌کنی و برای خودت اعتبار کسب می‌‌کنی؟: که از دروغ بدم می‌آید از زدو‌بند بدم می‌آید واز این حرف‌های دهن پرکن. مرا که دیگر نمی‌توانی خام بکنی بدبخت.

راست می‌گویی من دروغ می‌گویم، دروغ خواهم گفت. مگر من که هستم که دروغ نگویم؟ دروغ می‌گویم. مثل دیوانه‌ها قهقه سر می‌دهم. به پول فکر می‌کنم. به زندگی بهتر به راه‌های رسیدن به پول. باز چه می‌خوهی؟ چه اعترافی می‌خواهی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 23:32  توسط رستم جهانگشا  | 

 

هوا ابری و مه‌گرفته بود. آدم را یاد هوای دم‌دمای عید می‌انداخت. راستش عید مدتی‌ست می‌خواهد خودی نشان دهد. هفته‌ی پیش چند بفشه دیدم که مظلومانه سربلند کرده بودند. عکس‌هایی هم گرفتم که به دلیل مشکل پیش آمده (عکس‌ها روی وبلاگ دیده نمی‌شوند) بی‌خیال مژده‌ی شکست زمستان شدم. طاقت در خانه ماندنم به سر آمد. وقتی پای در خیابان گذاشتم جمعیت پراکنده شده بود. در دست بعضی‌ها پرچم دیده می‌شد. بچه‌های نوجوان می‌خندیدند و از شیرین‌کاری‌های‌شان موقع راه‌پیمایی بلندبلند حرف می‌ز‌دند. نوجوان‌ها بلند حرف می‌زنند تا جلب نظر کنند. این خصلت سن‌وسالشان است و کاش این موضوع را خیلی‌ها بدانند.

 روبروی خیابان مسجد جامعه آتشی برپا بود و چند نفر مشغول خاموش کردنش بودند. تکه‌هایی سوخته را باد این ورُ آن‌ور می‌برد. احتمالن پرچمی بوده که سوزانده بودند. پرچم چه کشوری نمی‌دانم. ندیدمش. هر سال تعدادی کشور به این پرچم‌‌سوزان اضافه می‌شوند و عده‌ای کم می‌شوند. سال‌هاست چنین است.

وقتی به خانه بازگشتم خواهرزاده‌ی کوچکم آمده پشت رایانه‌ام بود و مشغول بازی. به او اجازه داده‌ام هر وقت نباشم  خودش رایانه را روشن کند. بنویسد، پاک کند، بازی کند.  پرسید دایی راهپیمایی بودی؟

گفتم نه. بیرون بودم.

 با شورو شوق گفت ما راهپیمایی بودیم.

خب دایی راهپیمایی چیکار کردید؟

لباس تالشی پوشیده بودیم.

آفرین باز چی؟

می‌خواستیم سرود بخونیم وقت نشد فقط  شعار دادیم.

خب چه شعارایی دادید؟

مرگ بر آمریکا، مرگ بر شاه، مرگ بر...

دایی مرگ چیه. آدم مگه به کسی مرگ می‌فرسته. تو خوشت میاد یه نفر بمیره؟

نه

...

مشغول حرف زدن که شد بازی را باخت. برای دور دوم هم به او اجازه ندادم. گفتم برو دایی دیگه کار داره. و رفت.

************************

خدایا مگر با لباس تالشی که سراسر زیبایی و لطافت است کسی مرگ می‌فرستد؟ دختر بچه‌ی دوم ابتدایی را چه به مرگ؟ او باید سال‌ها بعد تازه به مرگ فکر کند نه الان. خدایا چرا باید از الان نفرت را به او آموزش دهیم؟ مگر چند سالش است؟ چندبار زندگی می‌کند؟ و...      
حرف زیاد دارم. چند روز پیش هم صفحاتی را سیاه کرده بودم که نمی‌آورم. به چه درد می‌خورد؟

فقط متن ترانه‌ی زیبای تصور کن کار ارزشمند یغماگلرویی را می‌نویسم. سیاوش قمیشی بسیار زیبا این ترانه را اجرا کرده است. به احتمال زیاد آهنگ‌ساز هم خودش بوده. شرمنده که لینک ترانه را نمی‌گذارم. هر جا سر زدم ف+ی+ل+ت+ر بود.

تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته    *    جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته

جهانی که تو اون پول‌و نژادو قدرت ارزش نیست  *   جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضدشورش نیست

نه بمب هسته‌ای داره نه بمب‌افکن نه خمپاره *  دیگه هیچ بچه‌ای پاش‌ُ روی مین جا نمی‌زاده

همه آزاده آزادن، همه بی‌درده بی‌دردن  * تو روزنامه نمی‌خونی نهنگا خودکشی کردن

جهانی رو تصور کن بدون نفرت‌و باروت   * بدون ظلم خودکامه بدون وحشت‌و تابوت

جهانی رو تصور کن پر از لبخندو آزادی    لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی

تصور کن اگه حتا تصور کردنش جرمه  *  اگه با بردن اسمش گلو پر می‌شه از سرمه

تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه‌ست*  تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس!

کسی آقای عالم نیست، برابر با همن مردم  *  دیگه سهم هر انسان ِ تن هر دونه‌ی گندم

بدون مرزو محدوده وطن یعنی همه دنیا  تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 15:14  توسط رستم جهانگشا  | 

 

مرز میان دو آستارا

مرزهای میان دو کشور مکان‌های غریبی هستند. سیم‌هایی خاردار، دیوارهایی سیمانی، یک رود باریک که دو آسمان را از هم جدا می‌کند؛ دو سرنوشت را.

مرز مثل خواب همراه می‌ماند. او نزدیک اما با دورترین فاصله از توست. تعبیری که شاملو در یکی از شعرهایش به‌کار برده است و حالا خاطرم نیست. مرزها هم، چنین هستند.

نمی‌دانم در دنیای جدید مرزها چه جایگاهی دارند. به برقراری چه اصلی کمک می‌کنند؟ اتحاد، دوستی، استقلال، فرهنگ و خیلی مثال‌های دیگر با وجود مرزها آیا قوت می‌گیرند یا تضعیف می‌شوند؟ فرهنگ با سیم‌های خاردار می‌تواند از هم جدا شود؟ وقتی فکرها از لابه‌لای دیوارها و سیم‌های خاردار به راحتی عبور می‌کنند و می‌توانی آن‌سوی دیوار هم‌فکر داشته باشی. آیا هنوز مرز آن جایگاه قدیمی خود را دارد؟ میلیون‌ها انسان را دور خطی محصور کردن و به بهانه‌های مختلف آن‌ها را تحت امر داشتن.

 جواب این سوال‌ها را نمی‌دانم. ولی به مرزها هم دیگر اعتقاد چندانی ندارم.

*************************

نزدیک‌ترین مرز به ما آستاراست. آستارا مثل برلین دو شقه است. برلین با دیواری ستبر از هم جدا شده بود اما آستار را رودخانه‌ای زیبا و آرام به دو نیم کرده است. رودخانه‌ای که اطرافش را جنگلی سرشار از سکوت پوشانده است.

 آن روزها که شوروی پا برجا بود و کمونیسم و افسانه‌هایش دهن به دهن  می‌چرخید سکون این جنگل را به مرموز بودن کمونیسم نسبت می‌دادند. به زندان‌های مخوف، این‌که گذر از این سیم‌های به ظاهر باریک تاوانی جز مرگ ندارد و داستان‌های کسانی که رفته وباز نگشته بودند.

به قسمت شمالی شهر آستارا که بروی این رود مرزی را می‌توانی مشاهده کنی. قدیم ها که برای دیدن دوستان آستارایی‌ مهمانشان می‌شدیم چشم انداز این رودخانه‌ی مرزی را بسیار دوست داشتم. کنار رود می‌رفتم و زل می‌زدم به جنگل آن‌سوی مرز. شاید انسانی دیدم. انسانی که در فضایی متفاوت با من و در نزدیک‌ترین فاصله‌ی ممکن با من روزگار می‌گذراند. از سکون و آرامش آن فضا خوشم می آمد. یک جور آرامش قبل از طوفان بود. همیشه انتظار داشتی حادثه‌ای این آرامش را بر هم بزند. یک مرد یا زن روس با اسلحه‌های سنگین روسی در دیدرست ظاهر شود و شروع به تیراندازی کند. یا خواننده‌ای که تصاویرشان را فقط از تلویزیون‌های سیاه‌وسفید دیده بودیم کنار رود بیاید و بزند زیر آواز و زیبارویی برقصد.

زندگی آن سوی مرزی‌ها همیشه راز بود. تا این‌که گورباچف اتحاد جماهیر شوروی را منحل و یلتسین تیر خلاص را  شلیک کرد. مرز باز شد.

دو طرف مرزی‌ها فرصتی برای دیدن رویاهایشان یافتند. آن‌طرفی‌ها به دنبال هویت گم‌گشته‌شان بودند. آن‌ها به دامان مادر خود باز می‌گشتند. 70 سال کمونیستم آن‌ها را در حسرت خود بودن گذاشته بود. می‌خواستند بدانند کیستند. کجایی‌اند و خواب‌‌های پدرانشان را تعبیر کنند. دریغ از این‌که ساکنان این سوی مرز خود به نحوی دیگر در عذاب‌اند. این وری‌ها ابتدا باید کنجکاوی‌های خود را پاسخی یابند بعد به خواسته‌های نامفهوم آن سویی‌ها جواب دهند. دوران خوبی نبود. خبرهای بد همواره به گوش می رسید. این‌که ایرانی‌ها آن سوی مرز آبروریزی کرده‌اند.

مرد بلند قدی را به یاد دارم که از جمهوری تازه استقلال یافته‌ی آذربایجان به این سوی مرز آمده بود. تنها بود. و اولین و تنها خواسته‌اش یاد گرفتن نماز بود. اهالی دهی که او مهمانشان بود پشت سر مرد مسخره‌اش می‌کردند. و او اصرار عجیبی داشت که نماز خواندن را یاد بگیرد. می‌گفت فقط برای یاد گرفتن نماز آمده‌ام. جالب بود. این ور مرزی‌ها از نماز اجباری خسته بودند و آن وری‌ها از نماز نخواندن اجباری.

ماجراهای تامل برانگیز بعد از باز شدن مرز ایران و شوروی (آن اوایل شوروی بود و بعد آذربایجان مستقل شد) می‌تواند دستخوش داستان‌ها و کتاب‌های زیادی باشد. اتفاقات خنده‌ و گریه‌آوری که آن روزها اتفاق افتاد هنوز که هنوز است به درستی تجزیه و تحلیل نشده است و داستان‌های زیادی در سینه‌ها باقی‌ست..  

 * اگر اشتباه نکنم عنوان وبلاگ ناصر غیاثی است.

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 23:43  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 نود صادق‌ترین برنامه‌ی سیمای جمهوری اسلامی ایران است.  بهتر از نود و سازنده‌اش عادل فردوسی‌پور هیچ‌کس نمی‌توانست برنامه‌ای ورزشی را به چنین جایگاهی برساند. جایگاهی رفیع که چه بسیار ایرانی‌ها را شب‌های دوشنبه از پای تلویزیون‌های ماهواره‌ای به پای کانال 3 داخلی کشانده است.  

تمام نود در هوش بالای فردوسی‌پور خلاصه نمی‌شود. درصد بالای موفقیت نود به صداقت سازنده‌اش برمی‌گردد. این‌که خود را به دلالان کثیف فوتبال ایران نفروخت. به نمایندگی مجلس، رییس فدراسیون شدن، رشوه گرفتن، باج دادن و... نیندیشید.

 این هفته در پی بالاگرفتن اختلافات بین فدراسیون فوتبال و سازنده‌گان نود، برنامه به شکلی عجیب و بی‌روح و در مدت زمانی اندک پخش شد. در کمال ناباوری پیامک‌های برنامه هم از طرف مخابراتی‌ها قطع گردید.

شک نکنید عادل فردوسی‌پور را نمی‌توانند حذف کنند. فردوسی پور آن قدر محبوبیت و اعتبار دارد که قدرت‌های بزرگ هم نتوانند نود او را حذف نمایند. اما در میان همه‌ی این افسوس‌ها و تنگ‌نظری‌ها من یک دلیل برای شاد بودن هم دارم. این‌که در فضایی کثیف هنوز صداقت کالای گرانی‌ست. هنوز نمی‌شود قیمتی روی صداقت گذاشت. هنوز صداقت آبرو، قدرت، حمایت هم می‌تواند برای شخص همراه بیاورد.

عادل عزیز صداقتت را پاس می‌داریم.

پی‌نوشت۱- وقت کردید این نوشته‌ی فرهنگ آشتی را هم بخوانید.

پی‌نوشت ۲- سر بریدن نود در برابر چشم میلیون‌ها بیننده هم مطلب جالبی‌ست. از  دست ندهید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 23:44  توسط رستم جهانگشا  | 

 

بهانه‌های کوچک دوست داشتن

سال نو میلادی امروز رونمایی می‌شود. بیشتر مردمان این کره‌ی خاکی از چند روز پیش جشن گرفته‌اند. بابانویل‌ سوار بر سورتمه‌ای با گوزن شمالی پرواز می‌کند و هدیه‌ی بچه‌ها را پشت در می‌گذارد.

در تالش، ما هم‌وطن مسیحی نداریم و یا لااقل..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 17:41  توسط رستم جهانگشا  | 

 

یکسال گذشت. اولین پست وبلاگم را پارسال در چنین روزی نوشتم.

 از لحاظ نوشتن سال خوبی بود. یک نفس نوشتم؛ 370 پست.

 این‌که وبلاگ‌نویس موفقی بودم یا نه؟ جوابش بدون هیچ‌گونه تعارفی مشخص است: نه. موفق نبودم. چرا؟ چون در جذب مخاطب ناتوان بودم. مثل بعضی از بلاگر‌های موفق...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 17:30  توسط رستم جهانگشا  | 

 

اداره‌ای وارد می‌شوی اول صبح. طرف با چشم‌های پف کرده نشسته، مساله‌ای نیست. شب دیر خوابیده یا بد خوابیده. به صورتش که نگاه می‌کنی تمام چک‌های در حال برگشتت یادت می‌افتد. موهای سیخ سیخ روی صورت روییده‌اند. یکی سفید، یکی سیاه، یکی چپ، یکی‌ راست.

 این چه وضعی‌ست آخه؟ قرار نیست ما هر جا بریم چند تا تصویر ملال‌آور جلوی چشامون باشه. بابا جان یا درست‌و حسابی ریش بزار و یا اگه ریش نمی‌زاری ولشون نکن به امون خدا. یه بار دقیق به خودت تو آینه نگا کن. نگا کن ملت با دیدن این تصویر چی می‌کشن. منظره‌ی ریش دو- سه روز اصلاح نشده جدن توی ذوق می‌زنه. آقا ترو خدا برای چشم‌های مردم یه کم احترام قایل بشید.

تازه قبلن‌ها کسایی که اتومبیل داشتن اکثرن آدمایی شیک‌پوشی بودن. الان می‌بینی یه ماشین 50 میلیونی می رسه و یه آدم شلخته از توش می‌یاد بیرون. این دیگه چه وضعشه؟ آقا جان خانم‌جان اگه پول نداری برای خودت دو دست لباس مناسب بخری؛ چرا ماشین 50 میلیونی سوار می‌شی؟ 20 میلیون بده یه ماشین بخر یه کم هم برای لباس و سرو وضعت خرج کن.

خدایی منظره امروز شهرها خیلی ملال‌آور شده. همه فکر می‌کنن همین‌که یه ماشین مدل بالا داشته باشن، یا کارمند رده بالای فلان اداره باشن دیگه تموم ِ. دیگه هیچ نیازی ندارن به سر وضعشون برسن. لباساشون ُ اتو کنن. به رنگ لباساشون توجه کنن و...

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 1:36  توسط رستم جهانگشا  | 

 

موقر بود. اگر قرار بود نیاید به مسافرانش اطلاع می‌داد که فردا نیستم. وجدان کاری‌اش ستودنی بود. می‌نی‌بوس‌های جدید شمار مسافرانش را کم کرده بود. بعضی مسافران ثابتش که عمری با او جاده‌ی هشتپر- رشت را رفته و آمده بودند به شوخی می‌گفتند پورعلی قرار است اتوبوس بخرد و ما بعد از این با اتوبوس خواهیم رفت.

مودب بود. طی چند سال هیچ حرف زشت یا خارج از عرفی از دهانش نشنیدم. آهسته و با وقار حرف می‌زد.

آن اوایل از من پرسید کارمند کجایی؟ من هم مختصری درباره‌ی کارم حرف زدم. گفت راضی‌ای؟ گفتم خدا را شکر. چاره نیست بالاخره.. سرش را با تاکید تکان داد و گفت: بله چاره نیست.

صندلی تک ردیف چهارم مسافری کم‌حرف و ساکت داشت که من بودم. دلم برای آن مرد تنگ شده است. برای قابلی ندارد گفتن‌هایش. برای پول‌شمردن‌های پرحوصله‌اش. برای عذر‌خواهی‌هایش بابت افزایش کرایه، برای وجدان کاری‌اش، برای انسانیت‌اش...

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 2:27  توسط رستم جهانگشا  | 

  عکس از خودم

هدفون رو زدم به گوشم و راه افتادم. به هیش کی هم نگفتم کجا دارم می‌رم. نه رییس، نه معاون نه... هیچ کس. که چی بشه؟ می‌خواد اخراجم کنه؟ می‌خواد زیردستم جام‌و اشغال کنه؟ می‌خوان حقوقم کم کنن؟ هر کدوم که اتفاق افتاد هیچ فرقی برام نداره.

وقتی آفتاب به این قشنگی می‌تابه ملت بیخود می‌کنن می‌رن دنبال مجوز می‌گردن! مجوز می‌خوای چیکار؟ بدبخت برو ببین چه سایه‌هایی درس شده. ببین سنجاقک‌های پاییزی چه رنگی به خودشون گرفتن.

 رییس، اخراجم کن دیگه. یا اصلن اون یاروی هست خیلی دلش می خواد جای من باشه اونو به جام بیار. بزار خوش باشه.  منم این‌جوری خوشم. این‌جوری می‌خوام زندگی کنم. تازه یه وامی، چیزی بایست برام جور کنین تا یه دوربین با کلاس بخرم. فکر نکنین میام ازتون فرت فرت عکس می‌گیرما؟ نه، از این خبرا نیست. فکر نکنین اگه یه روز رییس جمهوری، چیزی اومد و به شمام سر زد میام از رییس جمهور عکس می‌گیرم.

 نه قربون شکل ماهت برم ما این کاره نیستیم. ممکنه از چیزی عکس بگیرم که همه بهم بخندن. یادم چن سال پیش مادربزرگم مهمونمون بود. یه شب داشتم از پله‌ها بالا می‌رفتم چشمم افتاد به گالش‌هاش. خیلی مرتب اونارو زیر پله گذاشته بود. انقدر از این تصویر خوشم اومد که نگو. نشستم و بهش نگا کردم. خیلی هم نگاش کردم. از دست خودمم خیلی دلخور شدم و حتمن تو دلم گفتم تف به این شانس! یه دوربین باکلاس هم نداریم. اگه از اون گالشا عکس گرفته بودم همیشه مادربزرگم جلوی چشام بود. دیگه هیچ‌وقت نگران نبودم، اِ حالا چه‌شکلی شده. پیرتر شده، خمیده‌تر شده، شکسته‌تر شده.

 مادربزرگ منو که شما نمی‌شناسید. نمی‌دونید که چشماش دیگه اشک نداره. آره چشماش دیگه اشک تولید نمی‌کنه. حتمن یه جور بیماریه، حالا چندتا اسم علمی‌ام این بیماری داره.

می‌دونید از کی این‌طوری شده؟ ازوقتی که دو تا از بچه‌هاش و یه خواهرش تو چند روز مردن. از خودش این حرفا رو نشنیدما. خودش زیاد اهل حرف زدن نیست. بیشتر سکوت رو دوست داره. از یه نفر دیگه شنیدم. می‌گفت اون چن روز اینقدر گریه کرد که اشکاش خشک شد. تازه فکر می‌کنید پدر مادر داشته؟ نه. هردوتاشون وقتی که مادربزرگ من خیلی کوچیک بوده عمرشون دادن به شما. و مادربزرگ شده دختر بزرگ خونه. یه دوست صمیمی هم داشته که خیلی زود با یه جوون خوش‌تیپ فرار می‌کنه و مادربزرگ ما حسابی تنها می‌شه.

هی رستم، چته؟ مگه می‌خوای فیلم هندی تعریف کنی؟ ملت چیکار کنن مادربزرگ تو چه سرنوشتی داشته؟ اونا چرا واسه‌ی روزگار تیره‌ی مادربزرگت خودشون ناراحت کنن؟ به اونا چه ربطی داره دختر پونزده شونزده ساله می‌شه زن یه مرد زن‌مرده‌ی 40 ساله و شایدم بیشتر.

فکر نکنید اون مرده بدمن داستان من ِ. فکر نکنید از اول شر مطلق بوده. آدم بدی نبود. اصلن آدم خوبی بود. پدربزرگم بود. زیاد تقصیر هم نداشت. اون موقعا و حتا الان وضعیت این طوری‌ِ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 14:11  توسط رستم جهانگشا  | 

 

از راننده تاکسی تا بقال سر تمام کوچه‌ها از انتخابات آمریکا چیزهایی می‌دانستند و حرف‌هایی می‌زدند. چنان از اوباما یاد می‌کردند انگار همسایه‌ی دیوار به دیوارشان است. خیلی‌ها هم طرف‌دار مک‌کین بودند. دلشان لک زده بود برای یک جنگ درست‌و حسابی. فکرهای زیادی در سر داشتند.

از این حرف ها بگذریم و یک سوال مطرح کنیم. چرا انتخابات آمریکا این‌قدر برای مردم کوچه و بازار جذاب است؟ چرا این‌قدر به تحلیل شخصیت‌های سیاسی کشوری در ینگه‌ی دنیا علاقه دارند؟

خب خیلی دلیل می‌توان ذکر کرد. اما یکی از دلایلی که به نظر بنده بسیار مهم است جذابیت رسانه‌ای انتخابات آمریکاست. آمریکایی‌ها انتخابات خود را هالیوودی و جذاب برگزار می‌کنند. کاندیداها را رو در روی هم قرار می‌دهند تا مردم تقابل اندیشه‌ها و ایده‌ها را در یک برنامه‌ی زنده‌ی تلویزیونی تماشا کنند. چنین برنامه‌هایی همیشه طراوت و سرزندگی دارد و افراد زیادی را به پای رسانه‌ها می‌کشاند. رسانه‌های دیگر نقاط دنیا ماجراها را پوشش می‌دهند. مثلن سیمای خودمان از ماه‌ها قبل به اتفاقاتی که در شبکه‌های تلویزیونی آمریکا رخ می‌داد دامن می‌زد. از سخنرانی بد مک‌کین می‌گفت و از جواب ندادن اوباما به سوال یک خبرنگار. مردم مشتاق شنیدن خبرهای جدید بودند.

 دادگاه کرباسچی یادتان هست؟ یادتان هست یک دادگاه چه‌طور مخاطبان از هر سن و باهر تحصیلاتی را پای تلویزیون کشاند؟ این مورد یکی از موارد نادری بود که در تلویزیون ایران روی داد.

و یا برنامه نود. فکر می‌کنید دلیل جذابیت برنامه‌ی نود چیست؟ من فکر می‌کنم مردم از تقابل افراد و فکرها لذت می برند. می‌خواهند قضاوت کنند. افراد بدنام لو بروند و حرف‌های ناگفته در موقعیت‌های بغرنج گفته شود. فکرش را بکنید خداداد عزیزی نه یک فوتبالیست که ضارب فلان وزیر دوران خاتمی می‌شد، و یا همین آقای کردان؛ این برنامه چقدر مخاطب پیدا می‌کرد؟ یا برنامه‌ای مثل نود برای وزارت کشور هم اجرا می‌شد و یک مجری توانمند آن‌را اداره می‌کرد. چقدر طرف‌دار پیدا می‌کرد؟

اصولن مردم از چالش کشیدن خیرو شر خوش‌شان می‌آید.

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 14:22  توسط رستم جهانگشا  | 

 


صدایش تمام شب را تحت تاثیر گذاشته بود؛ حتا صدای ریزش باران را. سرم به شدت درد می‌کرد و تازه خواب، هیچ سر سازگاری نداشت. صدای خرد شدن کاغذ‌ها و جویده شدن مقواها پیوسته تکرار می‌شد.

بی‌خوابی‌ام هیچ ربطی به او نداشت. نمی‌خواستم چند لحظه‌ای که به دنیای جدید و ناشناخته‌اش پا گذاشته بود را خراب کنم. بگذار آزاد باشد و مقواها و یادداشت‌های بی‌ارزشم را تکه‌تکه کند. مگر آن یادداشت‌ها به چه کارم می‌آمد؟ جزوه‌های دوران دانشگاه که پر بود از فرمول‌ها و چرت‌و پرت‌های جهان اولی هم، همان‌جا بود. بگذار این آخرین بازمانده‌های دانشگاه را هم از بین ببرد و راحت شوم از توهم یک عمر تلف شده و به باد داده.

چراغ‌های اتاق را خاموش کرده بودم و هیچ قصدی هم برای روشن کردن دوباره آن‌ها وجود نداشت. خواب شیرین بقیه را هم تلخ می‌کرد روشن کردن بی‌گاه یادگار ادیسون بزرگ.

هر چند لحظه آرام، خیلی آرام، به در چوبی کشو ضربه‌ای می‌زدم و جویدن فرمول‌هایی که برای از برکردن و نوشتن‌شان ساعت‌ها و روزها وقت صرف کرده بودم؛ اندکی به تعویق می‌افتاد.

 بازی ما ساعتی طول کشید و او هم به این ریتم ملایم انگار عادت کرد. کار خودش را می‌کرد. نمی‌دانم تا به حال تجربه‌ی از بین بردن انتگرال‌ها و معادله‌ها‌ی چند مجهولی را داشت یا نه؟ فکر نکنم. این اولین تجربه‌اش بود و شانس داشت که میزبانش هم، به دنبال راهی برای پر کردن لحظاتش می‌گشت.

 

نمی‌دانم چه ساعتی خوابیدم و آن موش کوچک که از روزنه‌ای متصل به بام خودش را به کشوی اتاق رسانده بود تا چه ساعتی به تفریحش ادامه داد.

در آن چندساعتی که بیدار بودم به سیاه‌چاله‌ها فکرکردم. زندانیان نگون‌بختی که با موش‌ها دوست می‌شدند. و شاید همان دوستی‌ها بهانه‌ای بوده برای تحمل لحظه‌های بی‌پایان تنهایی. یاد سروانتس بزرگ افتادم که دن‌کیشوت را در زندان نوشت. یاد دروازه قرآن شیراز افتادم و غاری که آن‌جا وجود دارد که اگر حافظه اشتباه نکند سعدی و روزگاری خواجو آن‌جا زیسته و شاهکار آفریده بودند. احتمالن آن‌جا هم موش‌هایی بوده اند که با نوابغ ما دوست شده‌اند. و والت دیسنی بزرگ که از موشی به ظاهر زشت زیبایی و عشق آفرید و به دنیا گفت در هر پدیده‌ی زشتی می‌توان زیبایی را هم کشف کرد..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 23:33  توسط رستم جهانگشا  | 

 

کنترل بدرنگ، مفت می‌خوری و گوشه‌ای لم می‌دهی؟ بلند شو کاری بکن. از صبح سگ‌دو می‌زنم و آن وقت تو گرفته‌ای این‌جا لمیده‌ای.

 عوض کردن کانال‌ها که کار نیست؛ این دست‌های چلاق هم می‌توانند کانال‌ها را عوض کنند. بجنب ابله! شام بیاور، غذا درست کن،  تازه تلویزیون که مال تو نیست طوری گردنت را راست گرفته‌ای انگار صاحب تلویزیون تو هستی. بدبخت، اگر تلویزیون نخریده بودم هنوز در سمساری خاک می‌خوردی. زل نزن به من با آن چشم های گرد قورباغه‌ای‌ات؛ کاری بکن. غذای درجه‌ی یک انرژایزری که مفت بهت نمی‌دهم بجنب تا خردت نکرده‌ام دراز بی قواره.

پی‌نوشت بارونی- دیشب یهو بارون گرفت. نه از اون بارونای معمولی که میاد و صداش می‌شه لالایی ِ خیلیا. انگار یه دریای بزرگ‌رو می‌خواستن از آسمون خالی کنن. شکر خدا سقف خونه‌ی ما از حلبِ و همیشه می‌تونیم با بارون حرف بزنیم. منم که دنبال بهونه برای نخوابیدن می‌گشتم تا نزدیکیای صب بیدار موندم تا ببینم بارون بند میاد یا نه! مرفه بی‌دردیه دیگه چه کنیم؟

+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 16:6  توسط رستم جهانگشا  | 

 

او را در سطل آشغال انداخت. ساعت 8 آشغال‌ها را جلوی در گذاشتند. ساعت 9 مامور شهرداری او را هم با بقیه آشغال‌ها برد. اول صبح آتشش زدند. دود شد، بالا‌و بالاتر رفت. محبوبش را دید که چگونه برای بیگانه‌ای آغوش گشوده است. ابر شد‌و بارید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 0:50  توسط رستم جهانگشا  | 

 

داخل ماشین پنج نفر بودیم. من مابین دو نفر در صندلی پشتی آردی نشسته و حسابی کمبود خواب داشتم. هر چند می‌دانستم احتمال این‌که در ماشین بخوابم تقریبن صفر است. از این جمع دو نفر را می‌شناختم. یکی که بغل دستم و سمت راننده نشسته بود از دوستان دوران دبیرستان بود. هم‌رشته و هم‌کلاس نبودیم اما سلام‌و علیکی داشتیم و دورادور از احوال هم اطلاعی حاصل می‌کردیم. و از قضای روزگار سالیان درازی می‌شد که ندیده بودمش. نمی‌دانستم کجاست و با چه کاری روزگار می‌گذراند.

نفر بعدی که من می‌شناختمش روی صندلی جلو نشسته بود و دلیل شناخت من از او شهرتش به عنوان کلاه‌بردار باکلاس بود! (قسم می‌خورم که با او هیچ سلام‌و علیکی نداشتم)

خلاصه کمی با دوست گم‌گشته‌مان صحبت کردیم و در همان چند جمله‌ی اولش حدس زدم که کشور خارجی رفته و می‌خواهد هر طور شده اعلام کند که: بله ما هم خارج‌دیده‌ایم.

 البته بچه‌ی بدی نبود ولی دوست داشت همه، از جمله من، بدانیم که خارج رفته است. او چقدر زمینه‌سازی کرد تا من بپرسم کدام کشور رفته و چرا رفته منم از رو نرفته هیچ سوالی نپرسیدم و ناچار مکالمه‌ی دونفره‌ی ما در همان 5 کیلومتری رشت به پایان نافرجام خود رسید.

چشم هایم را بستم که مثلن می‌خواهم بخوابم و از این حرف‌ها. و گفتگوی بعدی که بحث مفصلی درباره اوضاع سیاسی و فرهنگی جهان، گمانه‌زنی برای رییس جمهور آینده، تفاوت‌های اوباما و مک‌کین، بیوگرافی هوشنگ امیراحمدی و غیره بود آغاز شد. خدایی اطلاعات خیلی خوبی هم داشتند. نفر سمت راستی من راننده‌ی پایه یک بود اما در هر زمینه‌ای حرف داشت! کلاه‌بردار باکلاس بعضی وقت‌ها از کسانی حرف می‌زد که تعجب می‌کردم؛ راننده هم اطلاعاتش بد نبود.

 راستش این‌جور مواقع نه این‌که من اصلن حرف نزنم‌ها، اما نمی‌دانم چرا جو مرا گرفت و زبان بدمصب ما اصلن لام‌تا‌کام جمع را یاری نکرد.

وسط‌های راه  یک مینی‌بوس به طرز عجیبی روی سقف فرود آمده بود و همین صحنه بحث را به راهنمایی و رانندگی، کیفیت ماشین، فرهنگ رانندگی و... کشاند. راننده خودمان و نفر سمت راستی من، نظریاتشان را گفتند و دوست من که پی فرصتی بود تا اعلام کند خارجه رفته میدان را بسیار مناسب دید و گفت: آقایون من خودم دو ماه پیش 4000 هزار کیلومتر در اروپا رانندگی کردم و هیچ تصادفی ندیدم. شما چی دارید می‌گید؟ آن ورها اصلن تصادف نیست.

من که چشم‌هایم بسته بود، اما حس ششم به من حالی کرد هر چهار نفر خیره شدند به دوست قدیمی ما. در مورد این اظهار نظر، چند اظهار نظر مرتبط هم شد از جمله آن کلاه‌بردار جلویی کمی از فرهنگ نالید که مردم فرهنگ ندارند و آن‌جاها خیلی بهتر است. بعد دوباره دوست من خاطرات سفر به آلمان را بازگو کرد. بحث به این‌جاها که رسید بنده که از بس سرم را خم کرده و ادای خوابیدن را درآورده بودم گردنم درد می‌کرد؛ چشم‌هایم را گشودم. هوای گرمیجی جای خودش را به ابرهای باران‌زایی داده بود که هر لحظه امکان تخلیه یک اقیانوس از آسمان را می‌داد. به دوستم که وجهه‌ی ایرانیان را (به قول خودش) در آلمان مثبت کرده و به همه‌ی دانشگاهیان آلمان فهمانده بود که ایرانیان عرب نیستند نگاهی انداختم و لبخندی را هم ضمیمه‌اش کردم و بعد ناچارن تا تالش به حرف‌های فرهنگی، هنری، سیاسی، اقتصادی دوستان گوش سپردم.

پی‌نوشت بی‌ربط- افسانه‌سلطان و شبان که یادتان هست. در روزهای دلتنگی ساعتی ما را غرق در تصاویر زیبای خود می‌کرد. کاتب این افسانه مرد. کاتب احمد آقالو بود که صدایش ماندگار بود و هنرش فراموش‌ناشدنی.   

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 16:23  توسط رستم جهانگشا  | 

 

آن‌طور به من خیره نشوید. فکر می‌کنید کسی هستید؟ یک مشت ثانیه‌ی بی‌ارزش بدبخت.

من روزها و هفته‌ها را دور می‌ریزم. ماه‌ها را می‌سوزانم. سال‌ها را به گداها می‌بخشم. شما که دیگر عددی نیستید بدبخت‌ها

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 16:8  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ناصر حجازی بدون شک خوش‌تیپ‌ترین مربی ایران است. هیچ مربی خارجی حاضر در لیگ ایران نیز از لحاظ تیپ به گرد پای ناصر حجازی نمی‌رسد و این نعمتی‌ست که در اختیار هر کسی قرار ندارد.

ناصرخان هر چند از لحاظ فنی و مربی‌گری کارنامه‌ی قابل قبولی دارد و در مقاطعی که افراد غیرکارآمد سکان هدایت تیم ملی را عهده‌دار شدند به راحتی می‌توانست سرمربی تیم ملی باشد با این‌حال باید پذیرفت که دوره‌ی مربی‌گری ناصرخان در تیم‌های بزرگ به پایان رسیده است و دنیا روی فوتبالی که حجازی نماینده‌اش است حساب باز نمی‌کند.

توانایی‌های فنی او فدای ظاهر پرابهتش شد. زمانی که می‌توانست سرمربی تیم ملی باشد تفکر غالب خوش‌تیپی، آراستگی و خوش‌پوشی را نفی می‌کرد و چنین خصوصیاتی امتیاز منفی برای شخص داشت و همین‌ها او را همیشه پشت درهای بسته تیم ملی نگه داشت.

او می‌تواند با تکیه بر توانایی آنالیزورها و بدن‌سازهای درجه‌ی یک، در نقش یک سرمربی تقریبن موفق ظاهر شود اما حجازی شخصی نیست که زیر بار حرف‌های آنالیزورها و... برود. خصوصیات خودستای او مانع بزرگ این کار است.

 با این‌حال می‌توان به صورت نمادین، به عنوان سمبل فوتبال ایران، سمبل یک ایرانی اصیل، یک ورزشکار موفق او را روی نیمکت تیم ملی ایران نشاند. جوانان تیم ملی با دیدن حجازی روحیه می‌گیرند. تن صدای جذاب، قیافه‌ی فتوژنیک و اندامی برازنده حجازی را می‌تواند به عنوان یک امتیاز مثبت روی نیمکت تیم ملی و یا رده‌های بالای مدیریتی فوتبال بنشاند تا وقتی اسکوربورد ورزشگاه‌های خارجی او را نشان دهند و ایرانیان سراسر جهان او را ببینند با افتخار سربلند کنند و بگویند: ناصر است هم‌وطن ما.

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 19:47  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 وقتی باران سیل شد و سیل خانه را ویران کرد؛ مرد کشاورز سپاس‌گزاری‌اش را پس گرفت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 22:35  توسط رستم جهانگشا  | 


کنعان

تهران چند سینمای درجه‌ی یک دارد. سینما فلسطین یکی ار آن هاست. وقایع در همین سینما می‌گذرد.

 

سالن انتظار طبقه‌ی سوم که به کنعان و حامی؟ اختصاص داشت خلوت بود. راحت می‌توانستی تعداد افراد حاضر را بشماری. شاید 20 نفر بودند.

شماره روی بلیط را پیدا کردم. جای نامناسبی بود و با توجه به خلوت بودن سینما به متصدی سالن که مردی با ریش‌های جوگندمی و انبوه بود گفتم می‌شود روی ردیف‌های بالا بنشینم. قبول نکرد. گفت قدغن است. گفتم بالا که کسی نیست و باز قبول نکرد و نقشه‌ی من برای احاطه به سالن و پرده، نگرفت. احتمالن قضیه به آقایون، خانما مربوط می‌شد و این‌که دخترها باید در ردیف‌های بالا بنشینند.

پچ‌پچ ملایم و خواب‌آوری در سینما پیچیده بود تا این‌که تیتراژ کنعان شروع شد؛ یک پرده‌ی سیاه که با خط شکسته نستعلیق بسیار زیبایی در گوشه‌ی پایینی سمت راست اسامی عوامل فیلم می‌آمد. خط آنقدر زیبا بود که مرا و احتمالن بسیاری را جذب خودش کرد. شاید اگر 10، 15 دقیقه هم طول می‌کشید با لذت نگاه می‌کردم. محو خطوط بودم که صندلی‌های ردیف عقبی شروع به لرزیدن و تولید صداهای مختلف کردند. بله، عده‌ای زن‌و مرد همراه یک کودک وارد سالن شدند و از خوش‌شانسی من درست پشت سرم نشستند. 40 ثانیه‌ای طول کشید تا جابه‌جا شوند. تیتراژ تمام و فیلم شروع شد. دقایق اولیه غافلگیرکننده بود. نماهای درشت از چهره‌ی ترانه علیدوستی (که شاید دلیل اصلی انتخاب فیلم توسط من بود) و محمدررضافروتن حکایت از زوج پولداری می‌کرد که در آستانه جدایی هستند و قرار است تا آخر فیلم ما بدانیم چرا به چنین نتیجه‌ای رسیده‌اند؛ که نه، ما دانستیم و نه آن‌ها از هم جدا شدند.


از هم‌فیلمی‌های پشت‌سر خبری نبود تا این‌که دوربین، آباژوری را از نزدیک نشان داد. و یکی از زنان پشت‌سر با لحنی سوزناک گفت: رضا می‌بینی چقدر قشنگه، اینا رو می‌گفتما. و بحث آباژور و انواع آن دقایق زیادی طول کشید.


آن مردِ بااراده که به من اجازه‌ی نشستن در انتهای سالن را نداده بود هم، هر از چندی با چراغ‌قوه‌ای کذایی طول سالن را طی می‌کرد و به جاهای مشکوک نور می‌انداخت تا مبادا اسلام در فلسطین زیر سوال برود.

 

از نیمه‌ی دوم فیلم که دیگر آبکی آبکی شده بود حوصله‌ی دنبال کردن سرنوشت قهرمان‌های اصلی فیلم را نداشتم. بی‌حوصلی‌گی‌ام زیاد به طول نکشید همان کودک مورد اشاره که توسط اکیپ پشت سری به سینما آمده بود ناگهان مثل گلوله از جای خود کنده و در فضای بین دیوار و ردیف صندلی‌ها دویدن به طرف پرده را شروع کرد. صدای گام‌هایش سالن را پر کرد. مسیر شیب‌دار بود و چندین و چند پله داشت و احتمال افتادن پسر وشکستن دست‌و پایش خیلی بیشتر از نیفتادنش بود. یکی از زن‌ها که صددرصد مادرش بود فریاد زد: کجاااا؟ و همزمان صدای نشست‌ُ برخاست از صندلی‌های عقب به گوش رسید.


به سمت راست و محل حادثه نگاه انداختم و پدر را دیدم که فداکارانه پسر را در آستانه‌ی سقوط به آغوش کشید و مثل قهرمان به طرف خانواده بازگشت. خانواده استقبال خوبی از قهرمان و فرزند به عمل آوردند. و فرزند تقاضای چیپس، پفک، بستنی، لپ‌لپ و بعضی چیزهای دیگر که یادم نیست کرد. تا این ماجرا به خوبی و خوشی به پایان رسید متوجه شدم ترانه علیدوستی هم از خر شیطان پایین آمده و ناگهان نه طلاق می‌خواهد، نه می‌خواهد خارج برود، نه بورسیه‌دانشگاه تورنتو را می‌خواهد و... خوشبختانه فیلم هم مثل ماجرای خانواده پشت سری به خوبی و خوشی داشت پایان می‌گرفت که ناگهان همان مرد متصدی پراراده رفت، جلوی پرده ایستاد، در را باز کرد چراغ‌های سالن روشن شدند؛ یعنی، هری باز چه می‌خواهید؟ فیلم تمام شد دیگر..

و آرزوی کوچک من برای دیدن تیتراژ پایانی ناکام ماند.

 

پی‌نوشت بی‌ربط- آه ای امپراطور مغموم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 0:26  توسط رستم جهانگشا  | 



 بود آیا
         که در می‌کده‌ها
 
 

بگشایند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 12:48  توسط رستم جهانگشا  | 

 

به اتاق محقرم نگاه نکن. از کمد خالی‌ام خرده مگیر. 30 سال خاطره این‌جا پنهان است.

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 11:34  توسط رستم جهانگشا  | 

 

 

                                 

به من چه ربطی داره کردان استیضاح شد؟ مگه بودنش چه سودی برای من داشت که نبودنش ضرری داشته باشه؟

من چرا خودم رو ناراحت کنم، که نفت قیمتش نصف شده؟ ضرر من تو این قضیه چیه؟ مگه وقتی نفت قیمتش رفت تا آسمون به من سودی رسید؟ اصلن مگه من، تو این جامعه منافعی هم دارم که اومدن فلانی یا رفتنش منو تحت تاثیر بذاره؟ این خاک مگه مال منه؟ تو سراسر این یک‌میلیون ششصد‌و اندی هزار کیلومتر مربع، من مگه 50 متر خاک واسه‌ی خودم دارم؟

چی دارم؟ یه اسمی رو شناسنا‌مه‌م خورده متولد ایران. همین.

 عباس معروفی داره از نویسنده‌های کله گنده می‌پرسه وطن یعنی چی؟ همه هم کلی حرف می‌زنن.

وطن اصلن وجود خارجی نداره. وطن فقط یک واقعیت مجازیه. وطن فقط یک حسه. و نه هیچ چیز دیگه. اون حس لعنتی که وقتی می‌ری تو دل غربت، می‌یاد و بغضت‌و می‌کنه سیبل گلوله‌هاش و لحظه به لحظه تو رو گلوله‌بارون می‌کنه و آخر کار مثل اردشیر محصص می‌یاد راه نفس کشیدن‌تو، توی یه آپارتمان درپیت نیویورکی می‌گیره و خلاص.

نه، وطنی وجود نداره. وطن مگه مام نیست؟ مادر مگه خاصیت اولش دلسوزی نیست. پس کو؟ کجاست؟ مگه مادر می‌تونه قبول کنه فرزندش هزاران کیلومتر اون‌ورتر تو تبعیدو فلاکت بسوز ِ تا آخر عمر؟

 نه، این نیست. این وطن نیست. وطنی وجود نداره. استاد معروفی عزیز! اینا رو می‌دونی کی داره می‌نویسه؟ یه نفر از قلب وطن. از شمال و از تالش. شمالی که جنوبی‌و تهرانی تو غربت دلشون هوای دریاش‌ُ می‌کنه؛ و سیر تو جنگلاش قدم زدن. وطن اون چیزیه که تو خاطراتت نقش بسته. وطن هایده‌ی وقتی می‌خونه دل‌خسته‌ام از عالم دل بسته‌ام به ساقی. وطن آغاسی‌ی که آخرای عمرش برای چندرغاز پول راهی خارج شد تا تو سالن‌های درجه‌ی چندم دوباره دخترای اهوازی رو با موهای پریشون لب کارون هوار بزنه.  وطن حمیرای وقتی می‌خواد بره کنار دریای شمال و اون‌جا با یارش قدم بزنه، وطن سکوت چند ساله‌ی فرهاد، و مرگ تدریجی فریدون...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 14:30  توسط رستم جهانگشا  | 

دو نامه برای دو فرشته

سلام فرشته‌ی شانه‌ی راست من. از حالت نمی‌پرسم. چرا که می‌دانم حال‌و‌روز خوبی نداری. کسی نزدیک‌تر از تو در زندگی‌ام ندارم و تو هم از دست من در عذابی.
ببخش مرا فرشته‌ی مهربان ِ کز کرده روی شانه‌ی راست.

 سال‌هاست که بیکار نشسته‌ای و زل زده‌ای به تمام لحظه‌های زندگیم تا کاری نیک کنم و تو با شور و اشتیاق یادداشتی برداری و یا ضرب‌دری روی کاغذهای سفید بیشمارت بکشی.

بیکاری بد دردیست فرشته‌ی مهربان من. خودم سال‌های سال طعم تلخ بیکاری را چشیده‌ام. بیکاری آدم‌ها و فرشته‌ها را به کنج انزوا می‌برد و آنها در تنهایی‌شان فریاد برمی آورند: غم تنهایی اسیرت می‌کنه تا بخوای بجنبی پیرت می‌کنه..

چه کاری از دست من ساخته است؟ بگو. رودربایستی نکن. هر چند می‌دانم هیچ کاری از دستم ساخته نیست. و تو مجبوری سرآخر، با صفحه‌ای سفید، خجل از روی تمام فرشتگان دیگر که با صدها برگ نوشته‌ و نقاشی حاضر می‌شوند؛ به‌ایستی و عرق بریزی.

درکت می‌کنم فرشته‌ی مهربان. بیشتر از این خودت را به زحمت نینداز. این صفحه تا انتها سفید خواهد ماند. تو برو پرواز کن و بر شانه‌های هر کسی که دوستش داری بنشین. من شکوه‌ای نخواهم کرد. و این تنها کاری‌ست که از دست من ساخته است. پرواز کن و برو من هیچ صفحه‌ی نیکی نمی‌خواهم. تو راحت باش.

 سلام فرشته‌ی شانه‌ی ‌چپ.

حمل بر بی‌ادبی نباشد. این‌که نامه‌ی فرشته‌ی شانه‌ راستم را اول نوشتم؛ دلیلش افسردگی بود. طفلک حسابی افسرده و تنها شده است. مدام گوشه‌ای کز کرده و مرا می‌پاید. شب‌ها هم خواب به چشمش راه ندارد تا شاید کاری کنم و او سربلند با آن‌دستان لطیف‌اش شروع کند به نوشتن و نوشتن.

می‌دانم از این کارم نارحت نمی‌شوی. تو که مثل کارمند‌های این‌جا نیستی. تو که مثل آن‌ها از این‌که اسمت بعد از فرشته‌ی شانه‌ی راست آمده دلخور نمی‌شوی و گناه‌هایم را دو برابر حساب نمی‌کنی. می‌دانم فرشته‌ی خستگی‌ناپذیر.

 خجلم فرشته‌ی شانه‌ی چپ. از تو هم خجلم. آ‌نقدر کار رویت ریخته است که فرصت سرخاراندن نداری. وقت نداری لااقل هفته‌ای یک بار استراحتی بکنی.  سرنوشت ما را هم این‌طور نوشته‌اند (البته جسارت نباشد)؛ هر حرف ما، نگاه ما، فکر ما در روزگارمان گناه محسوب می‌شود و تو مجبوری تندُ تند بنویسی و بنویسی.

 نمی‌دانم وقتی نوشته‌ها را تحویل دادی کسی آ‌نها را تجزیه و تحلیل می‌کند. کسی می‌آید ببیند چقدر از این گناه‌ها به من برمی‌گردد و چقدر سهم کسانی‌ست که ما در روزگارشان عمر سپری کردیم.

به هر حال با این‌که دل خوشی از من نداری ولی از تو می‌خواهم پیغام مرا به کسانی که نوشته‌هایت را تحویل می‌گیرند برسانی و بگویی تمام این گناه‌ها را دوباره بازخوانی کنند تا شاید سهم ما کمی سبک‌تر گردد. بیش از این وقتت را نمی‌گیرم.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 15:24  توسط رستم جهانگشا  | 


سایهی خودکار، کاغذ را از خواب پراند. کلماتی که از شدت سرما می لرزیدند بیرون آمدند تا 30 سالگی مرد را در شهر جار بزنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 23:30  توسط رستم جهانگشا  |