بوی سبزیجات، میوه، ماهی دودی در بازار رشت پیچیده است. بعضیها با داد تبلیغ میکنند و بعضیها فقط سکوت تبلیغ شان است. بازار را رد کرده وارد خیابان مطهری میشوم.
به درختهای حاشیهی خیابان نگاه میکردم. درختهایی که برگهایشان چقدر زود سبز شده بودند. به عابرانی که با عجله عبور میکردند و مغازه دارانی که جلوی در، مشتری را به انتظار نشسته بودند. انتظار انتظار همیشه انتظار. یک عمر انتظار. از عمر گفتی، نگاه کن که عمر چهطور میگذرد. این همه سال کی آمدند و کجا رفتند. در این لحظات کوروس سرهنگزاده هم همراهم میشود. زیر لب زمزمه میکنیم:
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل
دیگه دل بستنو دل بریدن فایده نداره
ای دل دیگه بالو پر نداری
داری پیر میشیو خبر نداری
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودت نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزلخون میرسی خودت نگه دار
مدتها پیش این ترانه و آهنگ را انگار برای این لحظه از زندگی من ساختهاند. جهانبخش پازوکی وقتی که شعر را میسرود فکری درست شبیه من داشت؟ او هم در این فصل سال به گذشت زمان و زندگی فکر میکرده است؟ کوروس سرهنگزاده چی؟ وقتی با آن سوز غریب این ترانه را برای اولین بار اجرا میکرد چه حسی داشت؟ چند ساله بود؟ موهای سرش سفید شده بودند یا نه؟ متوجه گذر پرشتاب لحظهها شده بود پازوکی، آهنگساز این اثر زیبا؟ انگار ما سه نفر در لحظههایی از زندگی احساسهای مشترکی داشتهایم. همهگی سنگینی زمان را روی دوشهامان حس کردهایم.
شاید مردی که در خیابان مطهری کیفی روی شانهی سمت چپش انداخته کوروس سرهنگزاده بود. شاید آن مرد که دنبال کردن نامههای اداری، خستهاش کرده است و به خیابان پناه آورده، ترانهسرای داستان ماست. شاید او بود که در قالب جسم من برای لحظهای هم شده حلول کرده است. امکانش وجود دارد؟ چرا که نه.
انسانها در لحظههایی احساسهای مشترکی دارند. فرقی نمیکند در چه قرن و چه کشوری زندگی میکنند. همین احساسهای مشترک است که انسان را شکل میدهد، هنر را. یا بهتر بگویم انسان در این احساسها تعریف میشود. وقتی دچار غربت میشوی و قنبرعلی تابش شاعر افغان میسراید:
آدمی پرنده نیست
تا به هر کران که پر کشد
برای او وطن شود
سرنوشت برگ دارد آدمی
برگ وقتی از بلند شاخهاش جدا شود
پایمال عابران
کوچهها شود
قنبرعلی حس ناشناختهی وطن را فریاد میزند. تو و او، فرقی نمیکند، با هر فاصلهی جغرافیایی یا زمانی یکی میشوید. سفری شکل میگیرد که شاید همان سفر حجم است.
سعدی وقتی از پنجاه سالهگی میگوید و هشدار میدهد:
ای که پنجاه رفتو در خوابی
مگر این چند روزه دریابی
تا کی این باد کبر و آتش خشم
شرم بادت که قطرهی آبی...
آیا خودش را مورد خطاب قرار میداده؟ به خودش نهیب میزده است؟ مگر او سعدی بزرگ نبوده است؟ قرار است یک انسان چه کاری انجام دهد تا از پنجاهسالهگی هراسی نداشته باشد؟ او که سعدی است، جزو چند بزرگ تاریخ این سرزمین. یا شاید این من بودم که در آن دورهی تاریخی به جسم سعدی رسوخ کردهام و واداشتهام شیخ را تا چنین بسراید.
خیابان مطهری ساعتیست به انتها رسیده، مثل مسیر صیقلان تا شهرداری، شهرداری تا پل بوسار. آفتاب همچنان میدرخشد. رانندههای خسته از ترافیک شهر آیا هیچ به نیما میاندیشند؟ آنهایی که بعد از 30 سال کارمندی و کارگری حالا راننده تاکسی شدهاند. شاید نیما در جسم یکی از این رانندههای خسته رسوخ کرده و او را واداشته است تا زیر لب زمزمه کند:
از پس پنجاهیو اندی ز عمر
نعره برمی آیدم از هر رگی
کاش بودم باز دور از هر کسی
چادریو گوسفندیو سگی
و از این زمزمه دو دختر دبیرستانی با مانتوهای آبی روشن در صندلی پشتی تاکسی خندهای روی لبانشان نشسته است. فروغ هنوز این نزدیکیهاست. شاید به زودی او همان دختر خنده بر لب باشد و در شبی بلند بسراید:
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خواب است...
***********************************
پینوشت- ترانهی عاشق شدن فایده نداره را اینجا گوش کنید.