تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

 

دلتنگ شدم. بی‌علت، دلتنگی عجیبی تسخیرم کرد. روزنامه خواندم، نشد؛ از پنجره بیرون را تماشا کردم، نشد. به سمت دستشویی رفتم سرم را زیر آب گرفتم و به آینه‌ی روبرو خیره شدم. جز من و دیوار پشت‌سرم هیچ تصویر دیگری نداشت. اما ناگهان آبجی‌خاله در چهارچوب آینه ظاهر شد. بعد مشهدی خانزاده (مشتی خانزاده)، شهیدی، دخترش و خیلی‌های دیگر. دسته جمعی به سفری رفتیم.

تازه متولد شده بودم. محل کار پدرم روستایی اطراف لاهیجان بود. پدر به حساب خودش از تهران آمده بود لاهیجان تا  نزدیک وطن باشد. و صاحب‌خانه‌ی ما کسی نبود جز مشتی خانزاده. مشتی خانزاده پیرزن لاغر اندامی بود. از آن پیرزن‌های اصیل گیلانی. چهره‌ی مهربانی داشت و با وجود کهولت سن هنوز از پا نیفتاده بود. دختری داشت که آبجی صدایش می‌کردند. پسر نداشت. شوهر در همان سال‌های جوانی می‌میرد و بعد از او مشتی خانزاده هیچ وقت ازدواج نمی‌کند کمر می‌بندد به پرورش آبجی.  و حالا یک کارمند خوش‌تیپ و قد بلند مثل پدرم پیدا شده و در روستایی که همه خانه دارند مستاجر خانه‌ی مشتی خانزاده است. خوب، پدرم را هم که می‌شناسید نه اهل دعوایی، نه دوز و کلکی نه حاشیه‌ای. با ورود پدر و همسر جوانش به خانه‌ی مشتی خانزاده انگار خدا پسر و عروس جوانی به او هدیه می‌کند. پدرمی‌شود تکیه‌گاه خانواده. باغ متروک شده‌ی مشتی‌خانزاده را احیا می‌کند. به اوضاع خانه می‌رسد. در زمستانی که برف بیش‌تر از هر سالی باریده بود و راه‌ها همه مسدود بودند پدر به شهر می‌رود و مایحتاج روزانه می‌آورد برای بقا. این تصویر را هیچ‌گاه ندیده‌ام که کودکی یک ساله از درکش عاجز است. اما بارها و بارها در تصوراتم تصویرش کرده‌ام. برفی شگفت که موهای پرپشت پدرم را سفید کرده است  او وارد حیاط بزرگ مشتی خانزاده می‌شود. صدای شادی از درون اتاق وقتی به بیرون نقل مکان می‌کند انگار رساتر و بلندتر و شادمانه‌تر است. آبجی و دخترش احساس خوشبختی می‌کنند و  آن تنهایی‌های بی‌انتها را امیدی وادار به عقب‌گرد می‌سازد. آبجی ازدواج می‌کند. و باز آن مرد برای خواهر دیریافته‌اش هر کاری می‌کند. شهیدی می‌شود داماد خانواده و دوست صمیمی پدر.

سه سال اول زندگی مشترک پدر و مادر در آن روستا رقم می‌‌خورد. آن‌ها سه سال مستاجر، مستاجر که نه، میهمان خانه‌ی مشتی خانزاده بودند. آخر در این سه سال هیچ‌گاه مشتی خانزاده پولی بابت اجاره قبول نمی‌کند. هردو، پدر و مادرم، گیلکی یاد می‌گیرند. دایی‌ها، عمو، بستگان دور و نزدیک و دوستان زیاد زیاد به دیدار این زوج جوان می‌روند. آن‌ها به مرور با مشتی خانزاده و خانواده‌ی کوچکش آشنا می‌شوند و روابط صمیمانه‌ای بین‌شان برقرار می‌گردد.

از آن دوره عکس‌های بیشتر سیاه‌و سفیدی برجای مانده است. در یکی از عکس‌ها پدر، مادر، فرخ دایی، مشتی خانزاده، آبجی‌خاله و من حضور داریم. من در آغوش مشتی خانزاده هستم و عینکی آفتابی در چشم دارم. پدر و دایی موهای بلندی دارند. دایی به سبک هیپی‌ها موهایش را ولو کرده و سبیل عجیب غریبی هم دارد. اما کانون این عکس مادرم است. کناردست برادرش نشسته، نمی‌خندد اما شادی بی‌وصفی سراسر وجودش را فرا گرفته. این‌گونه شادی‌ها شمارشان در زندگی زیاد نیست و ثانیه‌ی ثبت عکس یکی از آن لحظه‌ها بوده است. احساس خوشبختی انگار جاودان مادرم که حضور میهمان سرزده و عزیزی چون برادر علتش بوده، در عکس برای ابد باقی مانده است.

این عکس از دارایی‌های زندگی من است. اندی وارهول اعتقاد داشت می‌توان با چاپ‌های متعدد آثار هنری را تکثیر کرد و لذت دیدن را هم. برای من اما، اصل این عکس گنجینه‌ی بی‌جایگزینی‌ست. با این عکس مادر همیشه برایم شاد است و پدر همواره جوان. مشتی‌خانزاده با این‌که سال‌هاست عمرش را به شما داده، اما حضور دارد. آبجی‌خاله‌ی مهربان، فرخ‌دایی حالا پیر هم‌چنان سرزنده‌اند. من کودکم. میهمان عزیز است وزندگی زیباست... 

    

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 12:4  توسط رستم جهانگشا  | 

 

اردشیر سمبل جوانان محله بود. پرقدرت، جوان، نترس. این اردشیر همان جوان برازنده ای بود که روز شکست حصر آبادان مرا همراه برادرها و بچه های دیگر محله  به جشن برد و من با افتخار فریاد زدم: مرگ بر آبادان. و اردشیر بزرگ وارانه راهنمایی های لازم را کرد. در ضمن مبتکر هم بود یادم هست با کش و صابون وسیله ای ساخته بود که حرکت می کرد. و ما تعجب می کردیم. بلا استثنا همه ی جوانان محله  او را به سان ادیسونی می نگریستند، انسانی که از کره ای دیگر آمده است. سال ها بعد سلسله اتفاقاتی روی داد و اردشیر از اریکه ی سلطنت خود به پایین غلطید و محله بی سمبل ماند.

تابستانی پسرعمه ی اردشیر از شهری میهمان شان شد و روزی در باغی که که میعادگاه مان بود بین  پسرعمه و قهرمان بلامنازع محله مسابقه ی لگدزنی برگزار شد. این مسابقه هیچ گاه به سرانجامی نرسید همین که سوت زده شد قهرمان محله چنان از صحنه گریخت که همه انگشت به دهن ماندیم. ما که حسابی روی قهرمان محله تعصب داشتیم این موضوع را به افتادگی او ربط دادیم و سالار ِ پسرعمه را هبچ تحویل نگرفتیم.

مدت زیادی از این موضوع نگذشت که پدر بنده خروسی از خانه ی مادری شان به مجموع مرغ ها و خروس های مان اضافه کرد. من هم که به هر حال پسر بزرگ خانواده بودم و طبق رسم قدیم ایرانیان – مردسالاری- می توانستم چیزی را به زور صاحب شوم مالک خروس شناخته شدم. خروس برای این که به محیط جدید عادت کند و گم نشود یکی دو روزی در محوطه ی حیاط ماند -احتمالن پدر بالش را بریده بود تا از موانع نپرد- و بعد پا به محله گذاشت. خروس روستایی که تغذیه ی طبیعی، هوای پاک و کار زیاد او را حسابی قوی کرده بود رقبای محله را یک به یک از میدان به در کرد تا نوبت به خروس شکست ناپذیر اردشیر رسید. جمعیت زیادی میدانی تشکیل داده بودند تا نظاره گر این برخورد خونین باشند. ولی نمی دانم این خروس ساده دل روستایی ما در چشمش چه اشعه ای نهفته بود که خروس های دیگر فقط با دیدنش پا به فرار می گذاشتند و خروس بی رقیب اردشیر هم استثنا نبود. بعد از این ماجرا خروس ساده دل ما به قهرمان خروس های محله تبدیل شد و این برای اردشیر قابل هضم نبود. خروسش را در سه سوت سربرید و خانواده نهاری خروس صرف کردند. فردا نمی دانم از کجا اردشیر خروس لاری بلندبالایی وارد محله کرد. و دوباره اوضاع غروری خود را سروسامانی بخشید و قراری و مداری برای جنگ قهرمانی.

بنده همین جا اعتراف می کنم هیچ وقت در خروس بازی، کفتربازی و خیلی بازی های این چنینی استعدادی نداشتم. مثلن سابقه ی کفترداری من به یک هفته هم نرسید چون در عرض همان هفته ی اول کفترهای نگون بخت مرا نمی دانم کدام نامردی دزدید. گربه داری هم سرنوشت مشابهی داشت سگ نداشتم اما زمانی کلاغی نگهداری می کردم که بی شرف کم ماند چشم هایم را ناکار کند و یا خرگوشی که خودم در اثر تبلیغات منفی معلم کلاس پنجم آزادش کردم، بگذریم.

روز موعود فرا رسید و خروس جوان اردشیر وارد میدان شد. چند دور چرخید و با تشویق بی امان تماشاچیان مواجه شد. خروس روستایی من که هنوز وقار روستایی اش را حفظ کرده بود؛ نه از این کری ها بلد بود و نه این جور کری خوانی او را تحت تاثیر قرار می داد. وارد میدان کارزار شد و در همان لحظات ابتدایی چنان لگد محکمی نثار خروس لاری کرد که بیچاره تا آخر عمر از یاد نبرد. صدای تشویق جمعیت اگر اشتباه نکنم تا کره ی ماه هم رسید. اردشیر شکست دیگری متحمل شد و من به واسطه ی خروس یواش یواش احساس قدرتی کردم. منتها اردشیر ِ شکست ناپذیر دست بردارنبود. قفسی چوبی درست کرد و احتمالن به تقلید از کتاب هایی که خوانده بود و ما فکر می کردیم بی نهایت است خروس را در قفس، کنج حیاط شان جای داد. ایده ی اردشیر این بود که خروس را مدتی تشنه و گرسنه نگه دارد و بعد از مدتی بی غذایی رهایش کند و درست در میدان مسابقه. اردشیر ناخواسته مرتکب اشتباه شد چون اولن خروس شیر نبود که بی غذایی باعث شود حریف را بخورد، خروس بدبخت گندم و نان و برنج اضافه مانده از غذای خانه را می خورد. در ثانی یک هفته بعد از اجرای این برنامه ی ابتکاری خروس فلک زده در زندان جان به جان آفرین تسلیم کرد. و ماه ها خروس بی ادعای من قهرمان محله باقی ماند. ار دشیر هم بعد از این ماجرا قید خروس خریدن را زد چون پدرش دیگر هیچ وقت پول خریدن خروس به او نداد تازه او ترجیح می داد با پول هایش برای دخترها بستنی بخرد تا خروس.

اتفاق بعدی سگ بود. ما چند نفر به همراه قهرمان مان در گردش بودیم که ناگهان صدای پارس سگی از پشت سر توجه مان را جلب کرد. ماها هیچ نگرانی نداشتیم چون هرکول محله با ما بود. او به تمام فنون مبارزه با سگ ها آشنایی داشت. ولی زهی خیال باطل. پارس سگ با ناپدید شدن اردشیر همراه شد و ما ماندیم با سگی نگون بخت که هم می ترسید و هم می ترساند. سرانجام گزینه ی اول را ترجیح داد و شاید حوصله اش از پارس کردن به سرآمد چون ما از ترس نه حرفی زدیم و نه حرکتی کردیم فقط هاج و واج به انتظار اردشیر، قهرمان محله ماندیم که دقایقی بعد از رفتن سگ سرو کله اش از پشت درخت ها و خارها پیدا شد. چی شد اردشیر؟ و اردشیر سربالا و مغرور جواب داد: من به سگ حساسیت دارم. ما هم با کمی تردید پذیرفتیم.

موضوع بعدی مسابقه ی کشتی بود. قهرمان ما مدتی به باشگاه کشتی می رفت. و آن طور که خودش تعریف می کرد و ما باور می کردیم تا تیم ملی که از قضا معنی اش را هم نمی دانستیم فاصله ش چند میلیمتر بیشتر نبود. خلاصه روزی بین اعضای باشگاه مسابقه ای انتخابی برگزار شد و دارودسته ی ما برای تشویق قهرمان کشتی محله تا محل مسابقه رفت. نوبت به ارشیر رسید که چون ببری آماده و سرحال بود. بچه های محله سالن را روی سرشان گذاشته بودند؛ سوت نواخته شد و فقط اردشیر را دیدیم که در هوا می چرخد و ظرف کمتر از چند ثانیه آن قدر امتیاز از دست داد که ضربه شد. سرخورده به خانه های مان بازگشتیم. روز بعد اردشیر حق کشی داورها را دلیل باخت اعلام کرد.

با این حال اردشیر هنوز هم یک جورهایی سمبل بود. آخر در محله ی ما هیچ کس دبیرستان نمی خواند. ما به زور کلاس پنجم ابتدایی بودیم. و اردشیر بزرگ ترین جوان محله محسوب می شد. او بود که اولین بار کاپشن آمریکایی پوشید ارزش های شلوار جین را او ابتدا کشف کرد او بود که در بازار (آن طور که خودش می گفت) 8 نفر را با ضریه ی مشتی از پا درآورده بود او بود که می گفت دخترهای شهر همه عاشق من هستند و... فقط گذشت زمان به نفعش نشد. خیلی بعدها فهمیدیم قهرمان ما یک پسر لاغراندام است که وزنش با ارفاق 55 کیلو می شود سیب گلوی درشتی دارد و هیچ وقت نابغه نبود بیشتر سال ها مردود می شد.

حالا گذشته از همه ی این حرف ها دلم برای آن روزها حسابی تنگ شده است..

********************* 

پی نوشت- شهادت نوروز علی محمداف زبان شناس بزرگ تالش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 20:24  توسط رستم جهانگشا  | 

 

جندال...

اتومبیل‌های استیشنی در شهر تردد می‌کرد. رنگ لجنی داشتند و اسم‌شان جندال... بود. در دیدگاه جندال... تبادل نگاه بین زن و مرد بزرگ‌ترین جرم بود. آن‌ها منتظر دست تقدیر نمی‌شدند بلکه خود به زور اسلحه افراد را سوار اتومبیل‌ها کرده و به مقصدی نامعلوم می‌بردند. آن‌چه انتظارت را می‌کشید پند و نصیحت و فیلم آموزنده نبود کتک بود و شکنجه. بدون هیچ بازجویی‌ای، بدون هیچ اثبات گناهی. اگر از افراد سرشناس شهر بودی قبل از شکنجه می‌توانستی خودت را رها کنی و گرنه ساعات سختی انتظارت را می‌کشید.

حکایت دو بار برخوردم با این نیروها را برای‌تان می‌نویسم. بار اول تاسوعای نمی‌دانم کدام سال بود و حداکثر 13 ساله بودم. با چند دوست در اطراف امامزاده‌ای قدم می‌زدیم. بساط دست‌فروش‌ها به‌راه بود. همیشه در چنین روزهایی بساط می‌کردند و حتا این بازار جزو جاذبه‌ها و سنت‌های این مراسم شده بود. در حین قدم زدن و از بد حادثه آهنگی را با سوت و خیلی آرام می‌نواختم. چند نفر از این افراد جلوی‌ راه‌مان را سد کردند و با تندی دونفر دست‌های مرا گرفت.

 چی‌شده آقایان؟

بیا بریم ببینم.

شلوار جینی تنم بود که آن روزها مظهر کفر هم به نوعی محسوب می‌شد. دوستان عکس‌العمل نشان دادند. نیروهای کمکی دیگری اضافه شد و مرا به گوشه‌ای بردند.

 آقایان من که کاری نکرده‌ام. حقیقت خودم هم نمی‌دانستم نواختن یک آهنگ ملایم با سوت می‌تواند چنین تبعاتی داشته باشد. همراهانم دنبال ما آمدند و بچه‌های فامیل‌ و دیگر دوستان کنجکاو به طرف چادر بزرگ آن‌ها که در گوشه‌ای برپا بود به حرکت درآمدند. در عرض چند دقیقه چادر به محاصره درآمد و ولوله‌ی عجیبی ایجاد شد. آخر، کسی مرا به شرارت نمی‌شناخت و همه می‌دانستند علت بردن من نمی‌تواند پایه‌ی درستی داشته باشد. فرمانده‌ی آن چند مرد مسلح که ریش سیاه و بسیار پرپشتی داشت گفت: دیگر سوت نزنی فهمیدی؟

 گفتم باشه و رهایم کرد. جمعیت به طرفم آمدند که چه شده و چه کردی تو؟ گفتم فقط سوت زدم و همین. آن روز صحنه‌ی دیگری پیش آمد که خوب در خاطرم مانده است. نیم ساعتی بعد از این ماجرا فراهیم که جوان و به‌حساب قلدر بود مرا دید و گفت: پسرعمه (بی‌بی‌زواَ) کدوم پدر سگی تورو برد؟ گفتم نمی‌دانم سوت زدم و مرا بردند. فراهیم گفت هر کی بهت چیزی گفت به پسرعمه‌ت بگو تا چپ‌راستش بکنه. انگشت شصتش را روی سینه‌اش گرفته و به خودش اشاره می‌کرد. پسرعمه‌ی مادرم بود و در دوستی و مرام شهره‌ی خاص‌و عام. سال‌ها بعد که دانشجو بودم و فراهیم و تعدادی از دوستانش در نقطه‌ای نزدیک دانشگاه ما کار می‌کردند زیاد به‌شان سر می‌زدم و روزهای خوبی داشتیم. در ضمن خود فراهیم داستان بلند و جذابی‌‌ست.

تابستان همان سال برخورد دیگری با جندا... داشتم. با دوستی ساسان نام در خیابان نزدیک خانه‌مان در حال حرکت بودیم. می‌خواستیم نفر سومی را از خانه شان صدا کنیم و برای بازی فوتبال‌مان نقشه بچینینم. دوست در خان نبود. ناچار مسیر را کمی درازتر کردیم برای جستجوی یار دیگر. در این حین دخترهای مدرسه‌ی راهنمایی بیرون آمدند. نه این‌که از دختر بدمان بیاید، نه این‌که نگاه کردن به دختر را حرام بدانیم و از این حرف‌ها، منتها آن روز به تنها موضوعی که فکر نمی‌کردیم آن دخترهای مدرسه‌ی راهنمایی با آن چادرها و مقنعه‌های سیاه بودند. قبل از آن هم چنین عادتی نداشتیم. متلک پرانی و این‌جور کارها در مرام ما نبود و شاید اطمینان به بی‌گناهی‌ نجات‌مان داد. از روبرو یکی از این اتومبیل‌ها آمد و توقف کرد. مردی که جلو نشسته بود با تندی گفت این‌جا چه می‌کنید؟

 بدون هیچ‌گونه فکری گفتم به تو چه؟ سرباز پشتی سریع اسلحه را به طرفم گرفت و داد زن بیا سوار شو احمق. به وضوح لوله‌ی اسلحه‌ که اگر اشتباه نکنم کلاش بود را می‌دیدم که به طرفم نشانه رفته است. ولی نترسیدم و شاید اصلن زمانی برای ترسیدن وجود نداشت.

مگر مزاحم که شده بودیم؟ مگر خانه‌ی چه کسی را چاپیده بودیم که چنین بایست جواب پس دهیم. دوستم کمی با صدای بلند گفت: این‌جا خانه‌ی ماست می‌ریم به خانه‌مان. مردی که جلو نشسته بود پرسید خانه‌تان کجاست؟ و دوستم سمت خانه را نشان داد. آن طرف خیابان مغازه‌ی بقالی محقری وجود داشت و صاحبش جز نوشابه، کیک و تخمه آفتاب‌گردان چیز دیگری در مغازه‌اش پیدا نمی‌شد. نفر جلویی از اتومبیل پیاده شد و با اشاره‌ی دست صاحب مغازه را صدا کرد. خانه‌ی این پسر کجاست می‌شناسی؟ مغازه‌دار که به حساب همسایه‌مان بود و بالای مغازه خانه داشت گفت اونجا جناب سروان. مرد گفت شما بفرما و بقال رفت. دیگه این موقع تو خیابونا قدم نزنید فهیمیدید؟ بله.

رفتند و نفر پشتی که اسلحه را به طرف من گرفته بود از شیشه‌ی اتومبیل برگشت و با نفرت به من نگاهی انداخت.

*********************************

پی‌نوشت: دو برخورد آن سال‌های من با کمیته و جندا... بود. داستان فردی که هنوز وارد 15 ساله‌گی نشده است. دزد نبود، قاتل نبود، بزهکار نبود فقط جزو مظنونین همیشگی بود. آخر از دیدگاه آن‌ها بیشتر افراد جامعه مظنون بودند. آن‌ها نیازی به دشمن خارجی هم نداشتند تا بی‌نهایت دشمن درون جامعه پراکنده بود که هر یک قصد آسیب رسانی به کشور را داشتند!

 بعد از مدتی این گشت‌ها بساط‌‌شان برچیده شد. هر چند در مناسبت‌های مختلف و با نام‌های تغییر کرده دوباره ظاهر می‌شوند. من خشن‌ترین این گروه‌ها را در حادثه کوی دانشگاه تهران دیدم. همان روزها می‌گفتند این‌ها ایرانی نیستند و از کشورهای دیگر به ایران آمده‌اند و ما واقعن دوست داشتیم این موضوع صحت داشته باشد. مگر یک هم‌وطن با هم‌وطن خود چنین برخورد می‌کند. مگر نه این‌که این کشور سرزمین همه‌مان است. آن مردی که چاقوی پنجه‌دار در دست داشت و تیغه‌ی چاقو را مدام جلوی صورت‌مان تکان می‌داد و می‌گفت این‌طور می‌خواهید انقلاب کنید! او مگر ایرانی بود؟

سال‌ها بعد که چشم گوش‌مان بیشتر باز شد تازه دانستیم این کشور متعلق به همه نیست. زیستن در این کشور نیاز به فاکتورهایی دارد؛ بایست چم‌خم کار را هر چند برخلاف میلت باشد یاد بگیری. بایست یاد بگیری قانون اصلی این سرزمین نانوشته است. قانون نوشته فقط کاغذپاره‌ایست! که در تنگنا می‌توان از آن سود جست و فقط همین.  

و حالا بعد از سال‌ها، دوباره آن فردی که در روزگار او جندا...‌ها در خیابان جولان می‌دادند را آرزو می‌کنیم. آرزو داریم او بیاید تا بدتر از این نشویم. تا نماد این تمدن بزرگ مضحکه‌ی دست خاص‌و عام نگردد. آمال‌های بزرگ دیگر جایی برای زیستن ندارند و باید با همین آرزوهای کوچک عمر را سر کنیم..

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 17:19  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سهم

هنگام بازگشت از شلمچه اول به ما سرمی‌زند. آمدنش ساعت خاصی نداشت دیروقت می‌رسید، وسط‌های روز یا اواخر شب. دیپلم ریاضی داشت و در ارتش گروهبان دو شده بود و خدمتش افتاده بود خط مقدم. پدرم باور نمی‌کرد برادر کوچکش بتواند 24 ماه خط را تاب بیاورد. هربار که می‌آمد به رسم قدیم هدایای کوچکی برایمان می‌آورد و ما خوشحال می‌شدیم. درک درستی از جبهه نداشتیم.

 عمو که مرد بسیار آرام و مهربانی بود مگر چه می‌تواند بکند؟ او به کسی تیراندازی می‌کند؟ فکر نکنم. چه خیالات ابلهانه‌ای بود. آن روزها تلفن نداشتیم و گاه‌گاهی نمی‌دانم به چه طریق از منطقه تلگراف می‌زد و مابقی نامه بود. پدر برایش پول می‌فرستاد تا عمو راحت‌تر منطقه را تحمل کند. ما بچه‌های شمال بودیم بچه‌های کوه، جنگل، ییلاق، دریا و تصور درستی از جنوب نداشتیم. نمی‌دانستیم جایی‌ست بدون هیچ جنگلی، هوا گرم است، از ییلاق هیج خبری نیست و عموی بیچاره نشنیدم هیچ‌‌گاه از گرمای شلمچه ناله‌ای بکند. به زبان تالشی برایم شعر می‌گفت و ما خوشحال که عموی‌مان از راهی دور آمده است. گاه‌گاهی عکسی از منطقه می‌آورد. ریش انبوه و یک آرپیچی روی دوش. ریش‌های انبوه، زیرپیراهن سفید و سه دوست که دست روی شانه‌های هم انداخته‌اند. سنگر و سه دوست که به دوربین خیره‌اند. از گربه‌های منطقه می‌گفت که موجودات عجیبی‌اند. سرعت خارق‌العاده دارند.

15 ماهی از خدمتش گذشته بود که این‌بار برخلاف بارهای قبل با ریشی انبوه به خانه‌ آمد. غروب بود و ما شاد شدیم و تا پاسی از شب به حرف نشستیم. پدر آرام آرام با او حرف می‌زد و چیزهایی می‌گفت که ما نباید می‌شنیدیم و من خیره به چشم‌های عمو بودم که وسط‌های حرف چند باری خیس شدند و هیچ‌کس به روی خودش نیاورد. چه شده؟ چرا این‌قدر ناراحت و غمگین است؟ یرای من چرا پوکه‌های ژ3 نیاورده است؟  فردا با هم آلبوم‌هایی که عکس‌های عمو در آن بود را ورق زدیم. دو نفر از آن 3 دوست را خمپاره قطعه‌قطعه کرده بود. هم سنگر‌های عمو را. آن‌هایی که همیشه در عکس با هم بودند. می‌خندیدند و هیچ آثاری از مرگ روی چهره شان دیده نمی‌شد. جوان، معصوم و پر از انرژی.

در همان‌مرخصی بود که برای اولین بار عمو را با سیگاری در دست دیدیم. سیگار می‌گیراند و خیره میشد به انتهای دود. مادر برایش زیر سیگاری می‌آورد و بعدها دیگر پیش پدر هم می‌کشید و پدر هیچ‌گاه اعتراضی نکرد. سال‌هایی که برای پدر و کارمندهای دیگر دولت سهمیه سیگار اختصاص داد پدر همه‌ی سهمیه‌اش را به عمو می‌داد تا زیاد هزینه نکند.

گوش‌هایش سنگین شده و موج انفجار شنوایی‌اش را مختل کرده بود. هیچ‌گاه سهمیه‌ی جانبازی نگرفت که اصلن به دنبالش نرفت. معلم نهضتی شد که سال‌ها برای استخدام شدن می‌بایست در روستاهای دورافتاده تدریس کند و کرد. ده سال بعد و شاید هم بیشتر تازه به استخدام آموزش و پرورش درآمد. نصیبش از جنگ کابوس‌های شبانه بود پرده‌ی گوش‌های آسیب‌دیده و سیگار...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 19:8  توسط رستم جهانگشا  | 

 

عبور

دوران خدمت نامه‌ می‌نوشت و فضای جنگ را توضیح می‌داد. سردشت و برف‌هایش، هم‌خدمتی‌ها، و تنهایی سنگر و جنگی که همواره از آن نفرت داشت. مرخصی که می‌آمد ما هم به خانه شان می‌رفتیم. دلتنگی‌اش انگار بیشتر از هر وقت دیگری بود و سوز صدایش.

روزی در اتاق بزرگش آواز می‌خواند و پدربزرگ در ساعتی غیرمعمول از حیاط بزرگ‌شان گذشت و وارد خانه شد. صدای دایی از پشت چند در بسته به گوش می‌رسید. پدربزرگ مرا فراخواند و گفت پسرم برو درها را باز بگذار. رفتم و می‌دانستم که می‌خواهد صدای بهزاد را و کلمات مختص خودش را گوش کند. پدربزرگ از کسانی نبود که احساس‌ش را بروز دهد. حتا مهربانی‌اش را پشت اخمی پنهان می‌کرد و دایی در حضورش هیچ‌وقت نمی‌خواند. نوعی احترام بود شاید و حالا من که کودکی بیش نبودم حیران این حرکت پدربزرگ. روی لبه‌ی پنجره نشست و دقایقی به صدای بهزاد گوش داد و من در حیاط خانه‌شان خیره به او. درو دیوار اتاق را نگاه می‌کرد تا به خیال خودش ندانند پدربزرگ با این شور به صدای پسرش گوش می‌دهد.

اگر دوران کودکی مجله‌ها معبری بود تا از فضای تیره‌ و غمگین به فضایی رنگین‌تر و شادتر وارد شویم نوجوانی مجله‌های دایی وسیله‌ای شد برای کشف زن و زن ایرانی. زن خارجی را در تلویزیون آذربایجان شوروی دیده بودیم؛ اما اطلاعی از زن ایرانی نداشتیم. عکس‌های شورانگیز طباطبایی، ایرن، سپیده و تمام هنرپیشه‌ها و خواننده‌های معروف آن دوران. خبرهای سال‌ها پیش را می‌خواندیم و از این همه تغییر شگفت‌زده می‌شدیم. محمدعلی کلی و سفرهایش به تهران، مبارزه‌اش با قهرمان کشتی ژاپنی‌ها، بوروس‌لی و پسری که در تهران خودش را شبیه او کرده بود. لذت می‌بردیم از آن خبرها که عبور را حکایت می‌کردند. عبور از دنیای کودکی و نوجواتی و ورود به دنیای آدم‌بزرگ‌ها و درک بیشتر غم‌ها و لذت‌ها...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 19:2  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سقف‌ها

 خانه‌های شمال سقف شیروانی دارند. جنس سقف در نقاط مختلف و بر حسب سلیقه صاحب ملک فرق می‌کند. سفال‌، لته، حلب، ایرانیت، کولش می‌تواند سقف خانه‌ای را تشکیل دهد. فضای زیر سقف علاوه بر کاربرد تهویه‌ای‌اش مکان مناسبی برای انبار کردن بعضی اقلام مورد نیاز است. مثلن کتاب‌ها و مجله‌ها، دفتر نقاشی‌ها.  

گشتن در فضای زیر سقف خانه‌‌ی مادربزرگ‌ها از کارهای مورد علاقه‌ی دوران کودکی‌‌ام بود و یافتن کتاب‌های قدیمی پدرم، مجلات کهنه و رنگی، کتاب‌های پیکار با بیسوادی بهترین کشف‌هایم محسوب می‌شدند. خیلی از این کتاب‌ها را به خانه‌ی خودمان منتقل کردم. رنگ‌های شادی‌آور آن‌ها به من نیرو و انرژی می‌بخشید و از تصاویر رویایی‌شان لذت می‌بردم. سقف‌ خانه‌ی هر دو مادربزرگ‌ سفال‌پوش بود. نور از لابه‌لای سفال‌ها وارد می‌شد و بازی‌هایش فضا را سوررئال می‌کرد.

مجلات خانه‌ی مادربزرگ مادری‌ام را فقط نگاه می‌کردم. جوانان، سیاه‌و سپید، ستاره‌ی سینما، اطلاعات هفتگی. این مجلات به دایی‌ام تعلق داشت. ما –من و پسرخاله‌ام- فقط حق داشتیم آن‌ها را نگاه کنیم. خود ِ دایی به آرشیو مجلاتش که حالا دیگر چاپ نمی‌شدند و یا به شکل دیگری چاپ می‌شدند حساس‌تر از هر کس دیگری بود. آخر آن مجله‌ها متعلق به سال‌های قبل از انقلاب بودند و برای دایی تداعی کننده‌ی خاطرات خوش. انسان عجیبی بود. از جنگ و خشونت بیزار بود. خودش مجله‌ها را چون کالای گرانی ورق می‌زد و گاهی توضیحاتی می‌داد: این کامبیز ِ برادر گوگوش. این آغاسی ِ همون که می‌لنگه و می‌خونه. این فریدون دیگه نمی‌خونه، این‌جا سردر دانشگاه تهران ِ و... اگر مجله‌ای آسیب می‌دید مثل یک استادکار پرحوصله ورق‌ها ‌را چسب می‌زد. اطرافیان می‌گفتند وسواس دارد. مجله‌ برای آن‌ها فقط یک سری کاغذپاره بود اما برای او گنج بود انگار و بود.

 وقت‌های دلتنگی‌ می‌زد زیر آواز. مادربزرگم با آوازش گریه می‌کرد و خس خس سینه‌‌‌اش حتا تپ‌تپ بخاری هیزمی را هم بی‌صدا می‌کرد. گریه می‌کرد و می‌گفت ساز زمانه دایی کوک نبوده و راست می‌گفت.

دایی وقتی که چندین و چند دوره‌ی موسیقی را در تهران طی می‌کند و می‌خواهد  وارد فضای موسیقی سرزمنین‌‌اش شود انقلاب رخ می‌دهد و موسیقی ناگهان در چند نغمه‌ی خاص خلاصه می‌شود و دایی مغموم و دلشکسته. بعدها جنگ و خدمت اجباری برای اویی که از جنگ بیزار بود. حالا فرقی نمی‌کرد با عراقی باشد یا بریتانیایی...

******************************

پیشنهاد- محمود دولت‌آبادی‌ام داستان‌نویس این سرزمین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 0:38  توسط رستم جهانگشا  | 

آبادان دوست ماست

وقتی حصر آبادان شکست و رزمندگان ایرانی آبادان را باز پس گرفتند در شهر ما تالش هم شور و نشاطی به راه افتاد. کودکی بیش نبودم. اردشیر پسر همسایه که آن‌روزها برای‌مان سمبل جوانی و قدرت بود؛ مرا همراه برادرش وحید و شهرام، همان پسر لاغر آقای رحیمی که تخم‌مرغ آب‌پز را در یک لقمه قورت می‌داد، به بازار هشتپر برد. رفتیم تا از نزدیک جشن را تماشا کنیم. در بین راه مردی سینی به دست شیرینی سفت میوه‌ای پخش می‌کرد به ما هم شیرینی داد، برداشتیم و به شهرام که مشتی برداشته بود خندیدیم. خوشحال ِ خوشحال بودیم.

در خیالات کودکانه‌ام خواستم با جمعی که شاد بودند همراهی کنم پس با صدای بلند و هیجان‌زده‌ای فریاد زدم: مرگ بر آبادان! مرگ بر آبادان! اردشیر حسابی خندید و چندین و چند آدم بزرگ که اطراف بودند غضب آلود به جمع ما خیره شدند و حالتی تهاجمی به خود گرفتند. دلیل این برخوردشان را از اردشیر -که تازه بعد از ده‌سال دانستیم چقدر هیکل کوچکی دارد- پرسیدم و اردشیر بیچاره گفت باید بگویی مرگ بر صدام، مرگ بر منافق؛ آبادان دوست ماست و از این حرف‌ها.

این اولین خاطره‌ی من از جشن‌های سراسری و رسمی سرزمین‌مان است. بعدها  وارد دبستان شدیم و گاه‌گاهی خودم در جشن‌های رسمی که مهم‌ترین‌شان دهه‌ی فجر بود برنامه اجرا می‌کردم و در پایان دوباره: مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر انگلیس و مرگ و مرگ و مرگ. بله‌، شادی‌های ما خلاصه می‌شد در چند سرود یا تئاتر و بعد شعارهای مرگ‌آلود.

مادر نگران آینده‌ی ما بود. بیزار بود از مرگ بر این‌و آن فرستادن، اما دم نمی‌زد. مواقعی که تلویزیون آمریکایی 21 اینچ ما مشت‌های گره کرده را نشان می‌داد که جمعی با نفرتی نامحدود مرگ می‌فرستادند راحت می‌توانستی ناراحتی مادر را ببینی. گاه گاهی  تلویزیون را خاموش می‌کرد و خاموش می‌نشست. چه می‌گفت؟ مرگ نفرستید؟ اگر نفرستیم آینده چی؟ مگر قرار نیست با این وضعیت کنار بیاییم؟ مگر قرار نیست در این مملکت کسی شویم؟ پس باید ما هم مرگ بفرستیم و مادر این‌ها را می‌دانست و سکوت می‌کرد مثل پدر که می‌گفت درست می‌شود همه چیز.. 

************************************

پی‌نوشت- میرحسین موسوی مرا به دهه‌ی شصت پرت می‌کند. و همو بهانه‌ای شده برای نوشتن یک‌سری خاطرات که اسمش را می‌گذارم‌: شصت‌نوشت. نمی‌دانم چقدر حوصله کرده و شصت‌نوشت را ادامه می‌دهم اما خاطراتی قطار قطار از راه می‌رسند. تا ببینیم چه پیش می‌آید..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 23:31  توسط رستم جهانگشا  | 

 

بنگاه معاملات اتومبیلش ۱۰۰۰ متری مساحت داشت. کنج‌کاو بودیم تا بدانیم این نمایشگاه از کجا سربرآورده است و بانی این کار کیست. جواب سوال دوم را خیلی زود بدست آوردیم ولی جواب سوال اول را تا این لحظه که 14 سالی از ماجرا می‌گذرد هنوز نمی‌دانم. صاحب اسمی آن بنگاه عجیب کسی نبود جز کریم‌خان!

*****************************

مالک کامیون خاور 808 تعریف می‌کرد اواخر مهرماه از آستارا به مقصد تهران بار برنج زده بودم. حوالی کشلی که تابستان‌ها مقر فروشنده‌های گیلاس منحصر به‌فرد آن منطقه است تعدادی اتومبیل توقف کرده بودند و مردانی پیاده از دور نظاره‌گر جاده بودند. نزدیک‌تر که شدم دست بلند کردند تا توقف کنم. شاگردم بغل دست نشسته بود و با تعجب قضیه را دنبال می‌کرد. قبل از این‌که پیاده شوم چند نفر از آن مردان به طرف کامیون آمدند و شروع به بازرسی بدنه‌ی ماشین کردند.

پیاده شدم، چه شده آقایان؟ مشکلی پیش آمده؟ مردها که تعدادی خنده‌ای هم بر لب داشتند به سویم آمدند دست دادیم و یک‌راست رفتند سر اصل قضیه: آقا ماشین را می‌فروشی؟

بله؟

قصد فروش دارید؟

راننده ‌گفت من خشکم زد. انتظار هر حرفی را داشتم جز خرید و فروش ماشین. گفتم نه آقایان من بار دارم، بارنامه دارم بایست امانت را به صاحبش برسانم.

مردانی که دورم حلقه زده بودند راه را باز کردند تا مرد آفتاب‌سوخته‌ای که پوست صورتش به سرخی و اندکی سیاهی می‌زد جلو آمد.

خسته نباشی آقای راننده.

گفتم: سلامت باشی.

 گفت مشتری ماشینت شدم.

گفتم آخه آقا جان این‌جا مگر جای معامله است؟ من 4 تن برنج دارم.

گفت ختم کلام ماشین را همراه برنج‌هایت چند می‌فروشی؟

تازه دوریالی‌ام افتاد این مرد کسی نیست جز کریم‌خان. آوازه‌اش را از ماه‌ها پیش شنیده بودم. گفتم خان قابل شما را ندارد.

خان دستی به سبیل پرپشتش کشید و خنده‌ی زیرپوستی‌ای کرد. خاور را بالاتر از قیمت معمول همان‌جا معامله کردیم. از آن معامله سود زیادی بردم. چک‌ها خیلی زود پاس شد.

*****************************

بله، دور دور ِ کریم‌خان بود. همه‌جا حرف او بود. چند نفر از زنان، از جمله خانواده‌ای که آن روزها در همسایه‌گی ما مستاجر بودند با حسرت حکایت عاشقی کریم‌خان ِ جوان را تعریف می‌کردند و این‌که ‌خان در جوانی عاشق آن‌ها بود و خودشان همسر او نشده‌ا‌ند. آن‌ها به بخت بد خویش لعنت‌ها می‌فرستاندند که از اول بدشانس بوده‌اند. اگر کمی پای درد دل‌شان می‌نشستی چه بسا گریه هم سر می‌دادند. جمع‌های زنانه که غروب‌ها در نانوایی‌ها گرد هم می‌آمدند با حسرت از زن کریم‌خان می‌گفتند که هر دو دستش از مچ تا آرنج پر از طلاست. چندین کیلو طلا و جواهر دارد و آن‌وقت ما هنوز مستاجریم. خدا به یکی می‌دهد به یکی نمی‌دهد انسان باید خوش‌شانس باشد تازه بدبخت اصلن قیافه هم ندارد.

*****************************

حمیدی همسایه ما بود. تازه پدرش برای او پیکان مدل پایینی خریده بود تا خرج زن‌و بچه‌اش را تامین کند. حمیدی که بیست‌وپنج سال خوردن و فقط چند روزی در مزرعه با موتور کشاورزی شخم زدن او را کمی تن‌پرور کرده بود حال وحوصله‌ی صبح بیدار شدن و دنبال مسافر گشتن نداشت. از طرفی پیکان هم آن روزها ابهتی داشت و حمیدی می‌خواست به درو همسایه خودی نشان دهد. مثلن بعد از ظهرها با مراسمی اتومبیل را از حیاط خارج کند و بوق‌زنان به همراه همسر محترمه به طرف بازار و یا دشت‌و دمن رهسپار شود. روزهای در اوج بودن حمیدی با اوج گرفتن کریم‌خان مصادف شد. و حمیدی که سری پرسودا داشت به امید رسیدن به رویاهای بزرگ جذب کریم‌خان شد. چند روز می‌شد که از بوق پیکان سفیدرنگش خبری نبود. روزی نگران پرسیدم حمیدی ماشین‌ات چه شد؟

 ماشین را اهدا کردم به کریم‌خان!

جان! متوجه نشدم چی شد؟

ماشین را کریم‌خان به یک‌و نیم برابر قیمت برداشت. قراره با هم کار کنیم.

پول داد؟

یه مقدار داد ولی چک می‌داد که قبول نکردم با کریم‌خان که این حرف‌ها را نداریم.

در خیال خام خودم گفتم ای‌ول کریم‌خان عجب لوطی‌ای است این مرد. ولی این همه آدم، حمیدی را چرا  معاونش کرده. یافتن جواب این سوال کمی به درازا کشید ولی بعدها جواب را گرفتم. کریم‌خان ده‌ها معاون مثل حمیدی داشت که به همه وعده‌های شهر پریان داده بود. از هرکدام‌شان پول یا ماشینی گرفته بود تا در آینده چندبرابرش را تحویل دهد که کار را به سرانجام نرساند. نه ‌این‌که کریم‌خان دروغ می‌گفت و آن‌ها را فریب می‌داد خودش به کاری که می‌کرد ایمان داشت و به حساب نیت‌ش خیر بود. از شما چه پنهان اگر مشغول درس و کتاب نبودم چه‌بسا من هم دنبال حمیدی و برای رسیدن میان‌بر به رویاها، جذب ارگ کریم‌خانی می‌شدم! سرآخر حمیدی آن پیکان چراغ بنزش و پولش را هم از دست داد.

 *****************************

ش از بنگاه‌داران به‌نام تالش بود و به دو دلیل معروفیت زیادی داشت. یکی این‌که تمام شب‌های خدا مست بود. آبایی هم نداشت که بگوید مستم و از این حرف‌ها. دیگری زن‌باره‌گی‌اش بود. مجرد و زن‌باز بود. بیشتر اهالی شهر هم او را می‌شناختند. با این وجود کارمندهای بانک و دارایی که ش بیشتر با آن‌ها ارتباط داشت احترام او را داشتند. مرد خوش‌مشرب و خوش‌سخنی بود و به کارمندها احترام می‌گذاشت. در یکی از روزهای زمستان به مجلس عروسی‌ای دعوت بودم. در حیاط داماد پرویی زده بودند و من به همراه چند تن از دوستان آن‌جا بودیم. ش هم بود و سخنران اصلی آن شب سرد خودش بود.

 دو جمله‌اش مثل روز روشن در خاطرم مانده: یکی این‌که گفت کمی عرق خورده بودم و همه پرید، یواش یواش سردم می‌شود. و ما تعجب می‌کردیم که چه طور در حضور این همه ریش‌سفید ش این حرف را بر زبان جاری کرده است. آن شب پیراهن سفید آستین کوتاهی پوشیده بود و با این‌که مرد مرتبی بود کراوات تک گره‌اش را بسیار بد بسته بود. دیگری حرف‌ش در باره‌ی کریم‌خان بود. داخل پرانتز بگویم ش با همه‌ی دبدبه‌و کبکبه‌اش از زمان ظهور کریم‌خان جزو حواریون راست یا دروغ او شده بود. آن شب حرف‌های زیادی از کریم‌خان زد که یکیش مهم‌تر از بقیه بود. می‌گفت خان اسم ماشین‌ها را نمی‌داند. صدا می‌زند آن ماشین سفید را بیاور این ماشین آبی را ببر!

درهمان روزها بود که فیلمی از کریم‌خان و دارودسته‌اش دست به دست می‌چرخید. در ییلاق بَزگَه‌دشت اگر اشتباه نکنم بودند و در حال عیش و نوش. در حالت مستی جمله‌های به حساب مهم ‌مهم بر زبان می‌راندند. موسیقی زنده برای‌شان اجرا می‌شد که کریم‌خان علاقه‌ی عجیبی به موسیقی تالشی داشت.

*****************************

یکی از دوستان آستارایی‌ که اطراف آستارا مغازه‌ داشت تعریف می‌کرد روزی در مغازه‌ام نشسته بودم که ولوله‌ی عجیبی در خیابان به‌پا شد. از کسانی که با شتاب در حال گذر بودند هراسان پرسیدم سبب چیست؟ گفتند کریم خان آمده است. من هم برای دیدن خان ناچار مغازه را تعطیل کرده و به گوشه‌ای از بازار که چند مغازه‌ی برنج‌فروشی داشت رفتم. جمعیت خارج از تصوری دورش را احاطه کرده بودند- انگار مسوول رده‌بالایی وارد شهر شده است - رفتم و هرطور شده خان را دیدم. دوستم می‌گفت آن روز کریم‌خان چند کامیون و مقداری برنج خریداری کرد و به چند نفر که تقاضای کمک کرده بودند پول داد.

*****************************

دولت کریم‌خانی روز به روز بر شوکتش افزوده می‌شد و با افزایش شهرت همواره شایعات هم مماس، پیشروی داشتند. می‌شنیدیم اطلاعاتی‌ها دنبال کریم‌خان هستند. ثروت یک‌شبه‌ی کریم‌خان آن‌ها را به شک واداشته است و از شهرت زیاد او هراس دارند می‌گفتند نقدینه‌گی رشت را به سمت تالش سوق داده و این موضوع آن‌ها را نگران ساخته است. می‌گفتند کریم‌خان قبل از این‌که وارد بازار شود کارگر ساده‌ای بود و بیشتر ساکن ییلاق. هنگام پی‌کنی در محلی خمره‌ای پیدا می‌کند و همان خمره که داخلش سکه‌های باستانی بوده باعث ترقی او می‌گردد. بعضی‌ها حرف‌های دیگری می‌زدند می‌گفتند خان را چند نفر دیگر علم‌کرده‌اند. آن‌ها به او میدان داده‌اند و خود گردانندگان اصلی هستند. جریان داد و ستد آن‌ها به این‌صورت است که اتومبیلی را بالاتر از قیمت معمول با چک می‌خرند و آن را زیر قیمت بازار، نقد می‌فروشند.

 هیچ‌کدام از این نظریه‌ها به اثبات نرسید. اما ما همواره طرفدار کریم‌خان بودیم. کریم‌خان سبب شده بود آن روزها کمی احساس غرور کنیم! بالاخره بزرگ‌ترین بنگاه استان گیلان در منطقه‌ی خودمان برای ما ارزش بالایی داشت! از بس حرف‌های تبعیض و حق‌کشی شنیده بودیم که حتا کریم‌خان هم می‌توانست قهرمان ما باشد. اویی که بسیاری از مردان را از گوشه و کنار گیلان و ایران به تالش می‌کشاند و ما شاهد اتومبیل‌هایی بودیم که تا آن روز فقط در مجله‌ها دیده بودیم‌شان.

سرانجام شایعه‌ها کارشان را کردند. روزی بنگاه بزرگ کریم‌خان را سوت‌و کور دیدیم و خبر رسید کریم‌خان را به جرم کلاه‌برداری گرفته‌اند. اعتراف می‌کنم من و چند دوست دیگر که دورادور سرنوشت کریم‌خان و به عرش رسیدنش برای‌مان جالب بود بسیار ناراحت شدیم. دوست داشتیم شایعه‌هایی را باور کنیم که خبر از آزادی کریم می‌داد. شایعه‌هایی که می‌گفتند تمام دارایی‌اش را به حساب زنش منتقل کرده و دادگاه کاری نمی‌تواند بکند؛ حتا آن‌هایی که می‌گفتند خان، دادگاه لامصب را هم می‌خرد و میلیاردها پول دارد.

 هیچ‌گاه شایعه‌ها بر وفق مراد ما نچرخید. کریم نمی‌دانم در کدام شهر زندانی شد. حتا بعد از زندانی شدنش ما دوست داشتیم خودمان شایعه بسازیم و بگوییم خان برای زندان، تلویزیون رنگی و ویدئو خریده است و با این شایعه‌ها کمی از بار ناراحتی‌مان بکاهیم! نمی‌دانم چند سال در زندان ماند و جرمش چه بود حتا ماجرای به قدرت رسیدنش ار کجا شروع شد. دو سال پیش شنیدم در باغ‌های مازندران به پرتغال چینی مشغول است و گاهی کارهای ساختمانی می‌کند..

*****************************

پی‌نوشت- این یادداشت به‌عنوان یک پست وبلاگی بسیار طولانی است. با این‌حال زندگینامه کریم‌خان می‌تواند کتابی با صدها صفحه را در بر بگیرد. 

پی‌نوشت فوتبالی- گاس بزرگ در برابر تو سرفرود می‌آورم. بدون شک بزرگ‌ترین سرمربی حال حاضر دنیا هستی. ولی قبول کن، حیف می‌شد این بارسلونا راهی فینال نشود. تو و تیمت قهرمانانه باختید و چه‌بسا اشتباهات داوری اگر نبود حالا تو، گاس هیدینگ بزرگ در فینال بودی. در نظر من تو قهرمان لیگ امسال هستی!       

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 2:20  توسط رستم جهانگشا  | 

 

برای رسیدن به اداره‌ی کار از چندین و چند کوچه‌ پس‌کوچه رد شدم. در این قسمت شهر بیشتر از 50 درصد خانه‌ها ویلایی هستند با حیاط‌های تقریبن بزرگ. وقتی به این حیاط‌ها نگاه می‌کردم یک‌نوع حس خوب، یک دلتنگی خوشایند تمام وجودم را فرا می‌گرفت. ناخودآگاه به دوران کودکی بازگشتم به کوچه‌های گلی زادگاهم با آن بوهای خاص که همیشه دنبال شان هستم و نمی‌جویم.

از جوار حیاط  رجب راهی باریک که 2 متری عرض داشت؛ عبور می‌کرد. راهی که به ... محله می‌رسید. راه میان‌بری که دو طرفش را درخت‌های بلند لَلَکی، درخت‌های کوتاه ازگیل و چند نوع دیگر پوشانده بودند و هْنْدْلْ در لابه‌لای این درخت‌ها فراون وجود داشت و به مسیر حالت تونل مانند و اسرارآمیزی داده بود. این راه به‌ندرت مورد استفاده قرار می‌گرفت. درخت‌ها برگ‌های‌شان را روی زمین می‌ریختند برگ‌هایی که هر رنگی را می‌توانستی در آن‌ها پیدا کنی، مارمولک‌ها جنب‌وجوش خاصی داشتند، کُ ‌اَلُو ها را گاه‌گاهی می‌دیدی که آفتاب را غنیمتی دانسته بودند و صدای قارقار کلاغ بود. زمستان دام می‌گذاشتند برای شکار سیومَک، کَ‌وَ‌لَه. و شکار، همیشه مرا یاد قوچعلی می‌اندازد که قهار بود و تیرش به خطا نمی‌رفت. بارها غازی را در هوا شکار کرده بود و من همیشه‌ی خدا بودم، و بی‌تفنگ. میزَنْگول‌ها اواخر فروردین سروکله شان پیدا می‌شد و هم‌بازی می‌شدیم تا اواخر تابستان، پروانه‌ها و غروب‌ها آب‌تنی در باشیعلی گول...

در آن روزها که کودکی 10- 11 ساله بودم عموی کوچکم دوچرخه‌ی تازه‌ای خریده بود و من اجازه داشتم از آن استفاده کنم. قدم برای نشستن روی زین کفاف نمی‌داد و ناچار از روش منحصر به‌فردی استفاده می‌کردم. پاهایم را از پایین میله‌ی افقی روی رکاب‌ها قرار می‌دادم و پدال می‌زدم. آن روزها خوشبخت‌ترین انسان روی زمین بودم و رابطه‌ی آن راه باریک آموختن دوچرخه‌سواری من در آن‌جا بود. تماشاچی نداشت و راحت می‌توانستم بارها و بارها از دوچرخه بیفتم و هیچ‌کس نبیند. فکر کنم تنها دوچرخه‌ای که از آن راه عبور می‌کرد دوچرخه‌ی نگون‌بخت عمویم بود با سواری عجیب‌و غریب.

از خیابان‌های شهر خیلی دور شدم. در خیابان‌های این قسمت شهر ساختمان‌های بلند هم سربرآورده‌اند و تمام حس خوشایند مرا به هم می‌زنند. نه، من از این ساختمان‌ها نفرت ندارم که وجودشان الزامی‌ست. اما دوست ندارم در هرنقطه‌ی شهر که کسی اراده کند ساختمان بلندی مثل علف هرز بروید و تمام زیبایی محله‌ای را از بین ببرد.

بگذریم، خانه‌های محدوده‌ی مسیرم تا اداره‌ی کار با حیاط‌های بزرگ‌شان که گاهی درختی هم در آن‌ها به شکوفه نشسته است طراوت زندگی را به یادم می‌اورد. زندگی که این روزها زیاد فراموشم می‌شود با دیدن این دست نشانه‌ها دوباره خودش را نمایان می‌کند. شمال با حیاط‌هایش، با معماری خاصش، زبان مختص به خودش متفاوت و شادی‌آور است. اگر تمام این عناصر دست ساخت ِ شمال را حذف کنیم دیگر هیچ حس خوشایندی باقی نخواهد ماند و این واقعیت تلخی‌ست که آزارم می‌دهد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 1:48  توسط رستم جهانگشا  | 

تا مدت‌ها خیابانی که از میدان رستم کلاچرمینه تا بیمارستان شهید نورانی امتداد دارد خیابان محبوبم بود. آن روزها این خیابان مغازه‌ای نداشت. دو طرف ویلاهایی بود با باغچه‌های کوچک روبرویشان. روزهای دبیرستان وقتی از هر کتاب اجباری خسته می‌شدم پناه می‌بردم به این خیابان آن روزها قشنگ.

سه ساختمان بسیار زیبای شهر تقریبن در این قسمت قرار داشت: دخانیات، کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان 1 و بیمارستان 2.

 با کانون پرورشی بیشتر ارتباط داشتم. فضای داخلی‌اش آن‌قدر شاد و ساده بود که بلکل فضا و رنگ‌های تیره‌ی بیرون فراموشت می‌شد. این احساس نشانی از ذکاوت و موفقیت طراحان ساختمان بود. بعدها در محوطه‌ بهینه و سنجیده‌ی کانون و درست روبروی این ساختمان زیبا، بنایی به‌غایت زشت با رنگ‌های تند و مغایر با فضاهای اطراف ساختند و آن بنای زیبا که رنگ سفید ملایمی داشت و از معماری بسیار زیبایی بهره می‌برد به حاشیه رانده شد و از نظرها محو گردید.

بیمارستان هم سرنوشت تقریبن مشابهی پیدا کرد. در محوطه‌ای که مختص آن، ساختمان و معماری‌اش طراحی شده بود ساخت‌و سازهای ناشیانه‌ای صورت گرفت و از خصلت آرامش‌بخش آن بنا اکنون دیگر چیزی باقی نمانده است. فضای محوطه بیمارستان آزار دهنده است؛ شلوغ، شلخته و بسیار استرس‌زا می‌باشد. خصلت‌هایی که همه در تضاد با ماهیت بیمارستان هستند.  

 دخانیات با آن حیاط قشنگ پردارو درختش هنوز دست نخورده است. نمی‌دانم اشتباه می‌کنم یا نه. ولی احساس می‌کنم فضای آن روز ِ محوطه‌ی دخانیات خیلی جالب‌تر بود 3 و ۴. فکر کنم تعدادی از درخت‌ها را بریده‌اند. باغبان آن روزها یا بازنشسته شده یا دیگر دل‌و دماغ رسیدگی به محوطه را ندارد. نمی‌دانم.

عمویم سالی یک‌بار محصول توتونش را به انبار دخانیات تحویل می‌داد. دسته‌بندی توتون و خشکاندن آن هم، داستانی بود. پسر عموها، دختر عموها و خیلی‌های دیگر ردیف می‌نشستند و برگ‌های توتون را جدا کرده به بند می‌کشیدند. رودخانه هم 30 متری پایین‌تر می‌نواخت و چقدر زیبا می‌نواخت.

بله، خیابان محبوب من هم حکایت غریبی دارد. امروز مغازه‌ها دو طرف خیابان زیاد دیده می‌شوند. ساختمان‌های اطراف دیگر مهربانی چندانی ندارند. نمی‌دانم ما سخت می‌گیریم یا غم نان. عکسی که در زمینه دیده می‌شود یکی از ساختمان‌های این خیابان است. یک خانه‌ برای زندگی و باغچه‌ی کوچک روبرویش برای زیباتر کردن این زندگی.

 می‌بینید سر باغچه چه بلایی آورده‌اند؟ ستون‌های بتون آرمه عاری از هر احساسی پای بر اندام باغچه گذاشته‌اند. زمین این ناحیه گران است، جمعیت خانه زیاد است، پسرها بیکارند، دخترها سهم می‌‌خواهند پدر هر چند نه از سر رضا به تخریب رضایت داده است.

 همه انگار سهمی دارند و این وسط تنها چیزی که هیچ سهمی ندارد خود زندگی‌ست. پس سهم زندگی چه می‌شود؟   

 ************

1- کانون در این خیابان نبود اما فاصله‌ی زیادی هم با آن نداشت. از سه‌راه تختی که در میانه‌های این خیابان بود تا کانون 150 متری فاصله بود و هست)

2- اگر اشتباه نکنم هر سه ساختمان از یادگارهای مرحوم رامبد نماینده سابق تالش در مجلس است.

3- دوستی بوشهری داشتم به‌نام آقای دشتی. با وجود بوشهری بودنش علاقه‌ی عجیبی به شیراز داشت و سال‌های زیادی را آن‌جا گذرانده بود. هر گاه از حافظیه حرف می‌افتاد با تاسف می‌گفت حافظیه دیگر نمی‌چسبد! آن روزها حال و هوای دیگری داشت. او از گل‌های زیبای آن روزها می‌گفت، حتا از بزرگی محوطه و وسعتش.

4- درست روبروی دخانیات، اداره برق قرار دارد که ساختمان تقریبن جدیدی محسوب می‌شود. از طرفی دخانیات با ساختمانی شیک و محوطه‌ا‌ی زیبا و از طرف دیگر اداره‌ی برق با چند ساختمان دخمه‌مانند که با بی‌سلیقه‌گی هر چه تمام هر کدام در کنجی روییده‌اند. این محوطه و ساختمان نمادی از ساخت‌و سازهای فراوانی است که عنصر عجله، بی‌برنامه‌گی، عدم کار کارشناسی خصیصه‌ی اول‌شان محسوب می‌شود. روبروی هم قرار گرفتن این دو معماری متفاوت هم در نوع خود جالب است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 21:52  توسط رستم جهانگشا  | 

 آکتور گمنام

بهمن ماه است. بهمن برای من یادآور جشنواره‌ی فیلم فجر است. یادآور ولنگاری‌و خوشبختی‌ست. ولنگار باشی و مدام از این سینما خودت را به سینمای دیگر برسانی. از این جلسه‌ی نقد فیلم به جلسه‌ی بعدی. در خیابان‌های دودزده و بی‌انتهای پایتخت بدوی تا سر موقع به پخش فیلم‌ها برسی. و آخر شب خسته و کوفته به خانه بازگردی و جماعتی مسخره‌ات کنند: دیوانه‌ای تو، تو مگر کارگردانی، نویسنده‌ای، چه هستی که خودت را هلاک می‌کنی؟ و جواب‌های بی‌سرو ته من.

آن‌ها اهل زندگی بودند. زندگی‌ای که میلیون‌ها انسان طالب آن هستند و من اهل چیزی بودم که شاید زندگی نام نداشت. توضیح دادن این‌که چرا بیهوده خودم را به سالن سینماها می‌رسانم و فیلم‌های جدید را می‌بینم سخت بود؛ سخت است. اصلن راستش توضیحی نداشتم. دیوانگی بود و هست.

در افتتاحیه‌ی نمی‌دانم چندمین دوره‌ی فیلم فجر، مراسم در سالن میلاد نمایشگاه بین‌المللی بود. من خودم را زودتر از خیلی‌ها به سالن رساندم. و تا شروع مراسم در سالن ماندم. آن سال از حمیده خیرآبادی به عنوان مادر سینمای ایران تجلیل شد. عزت‌ا... انتظامی به برگزارکننده‌گان مراسم ایراد گرفت، ناصر تقوایی هم‌چنین و وزیر ارشاد هو شد! 

من در وسط‌های سالن نشسته بودم و کنار دستم اگر اشتباه نکرده باشم بیژن بیرنگ بود. البته نه آن موقع و نه الان هیچ پافشاری بر ادعایم ندارم و شاید او نبود. اما هرکه بود تازه از سفر آفریقا برگشته بود و با بغل‌دستی‌اش بیشتر درباره‌ی سفر حرف می‌زد. از شانس خوب ما! کارگردان مراسم با این آقای بیرنگ شوخی داشت. و مدام تصاویری از آقای بیرنگ روی پرده‌ها و تلویزیون‌های سالن به نمایش درمی‌آمد.

خب وقتی بیرنگ را نشان دهند بنده که کناردستش بودم هم صدردرصد در کادر قرار می‌گرفتم و این‌طور بود که بزرگان سینمایی کشور همه مات این چهره‌ی جدید سینمایی می‌شدند. کارگردان است؟ آکتور است؟ در دلم قند آب می‌شد و هر لحظه امکان می‌دادم کارگردانی با کشف بنده پیشنهاد وسوسه‌انگیزی برای بازی در یک فیلم ارائه دهد. که هم شما و هم بنده می‌دانیم هیچ‌وقت چنین نشد. و ما تا پایان مراسم فقط انتظار بیهوده کشیدیم.

قسمت آخر کار اما جالب بود. نه تنها کشف نشده بودیم بلکه در حال‌و هوای کشف شدن، زمان هم از یادمان رفته بود. مراسم که تمام شد تازه متوجه ساعت شدم چیزی به یک بعد از نیمه شب باقی نبود. نمایشگاه بین‌المللی هم در مکانی است که ساکنان اطرافش اکثرن دارای وسیله‌ی نقلیه هستند و اتومبیل‌های مسافرکش در آن محدوده و آن ساعت شبانه‌روز به ندرت پیدا می‌شوند.

القصه، هنرمندان هر کدام سوار بر ماشین‌های گران قیمت سالن میلاد و نمایشگاه بین‌المللی را ترک می‌کنند و این هنرمند گمنام بایست کلی راه بپیماید تا فقط از در نمایشگاه بیرون بیاید و تازه، منتظر ماشین‌های کرایه باشد.

نمی‌دانم چقدر طول کشید تا به در خروجی نمایشگاه رسیدم. فقط می‌دانم داشتم قید با ماشین رفتن را می‌زدم که ماشینی ترمز کرد و پرسید کجا؟ گفتم تا هر کجای خیابان ولیعصر بروی می‌آيم. سوار شدم. دو جوان بودند و راننده مدرس کامپیوتر بود. صحبت‌مان گل کرد. گفتند کجا بودی و من از جشنواره‌ی فجر گفتم. تا حوالی میدان ولیعصر مرا رساندند و پول هم نگرفتند. احتمالن گمان کردند با هنرمند بزرگ اما بی‌پولی طرفند و چه بهتر خدمتی در حقش بکنیم. و یا با هنرمندی طرفند که در آینده شکوفا خواهد شد و هنگام معرفی خودش در برنامه‌ای پربیننده از لطف راننده‌ی جوانی که او را بدون دریافت پول تا میدان ولیعصر رسانده صحبت‌ها خواهد کرد و آن‌ها هم به نان‌و نوایی می‌رسند.

فکر می‌کنید همین که به میدان ولیعصر رسیدم راه تمام شد؟ اگر چنین فکری می‌کنید پس جزو آدم‌های خوش‌بین هستید. با کمال تاسف یک ساعت بعد از ولیعصر هم پیاده راه پیمودم تا به مقصد رسیدم.

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 13:35  توسط رستم جهانگشا  | 

 

امروز بیستم دی ماه است. 40 روز از در گذشت ننه می‌گذرد. زود، دیر، خوب، بد گذشت و دیگر ننه‌ای روی کره زمین زندگی نمی‌کند. دیگر ننه‌ای نیست که به خواهرها بگوید بروید بگردید، بروید بازار، خانه شکوفه‌خاله و زندگی کنید.

 دنیای خاصی متعلق به خودش داشت. دنیایی صاف، ساده و بدون کوچک‌ترین پیچشی.

... آن شب و برق چشم‌هایش هنوز مثل یک عکس ِ تثبیت شده روبرویم قرار دارد: ساعت 2 نصفه شب بود. شبی تابستانی و عرق‌ریز که خوابیدن محال به نظر می‌رسد. از اتاق بیرون رفتم تا آبی به دست و رویم بزنم. همه خواب بودند یا لااقل صدایی نبود و چراغ‌ها خاموش بودند. در هال را که پشت سرم بستم صدایی آمد، ننه بود. پرسید:

 "چم زوا ساعات چانده" (پسرم ساعت چند است)

 ساعات د (دو).

خنده ای از ته دل کرد و چشم‌هایش از فرط شادی درخشید‌و گفت:

 "صبی چی مانده نی " (به صبح چیزی نمانده است)

از شب، از تاریکی، از تنهایی، قهر، کینه بیزار بود. اهل زندگی بود و دوست داشتن..

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 13:46  توسط رستم جهانگشا  | 

 

تعدادی از تصاویر در ذهن‌های ما برای همیشه حک می‌شوند. اهمیت این تصاویر شخصی است و موضوعی که برای یک‌نفر ارزش بسیار بالایی دارد شاید برای دیگران پشیزی هم نیرزد.

مادربزرگی داشتم با یک اتاق اسرارآمیز. یک بخاری‌ی هیزمی، یک پنجره‌ که می‌توانسی هم از طرف ایوان و هم از داخل اتاق روی سکویش بنشینی. سماوری که همیشه‌ی خدا چای آماده و خوش‌مزه داشت.

 صدای تپ‌تپ بخاری و خس‌خس سینه‌ی نه‌نه شاید یکی از به‌یادماندنی‌ترین موسیقی‌هایی زندگی من باشد.

وقتی که خاله‌ها و دایی‌ها در آن اتاق جادویی دور هم جمع می‌شدند و بحث در می‌گرفت، خنده سر می‌دادند و ناگهان یاد یول‌دد می‌افتادند که در اتاقی دیگر به خواب رفته و هرآن صدای خنده‌ها می‌تواند بیدارش کند و عصبانیش نماید؛ تن صداها پایین می‌آمد و خنده‌ای دیگر شکل می‌گرفت.

با این تصاویر پیش‌پا افتاده، من سال‌ها زندگی کرده و خواهم کرد. جزیی از من شده‌اند.

وقتی مادربزرگ مرد؛ به نوعی همه گفتند راحت شد. از نفس‌تنگی، از پیری، از همه‌و‌همه راحت شد. من هم حرف‌ها را تایید کردم. عمرش را کرده بود. و سال‌ها می‌شد که بیمار بود.

این‌ها را گفتم ولی در وجودم غوغایی برپا بود. قسمتی از من با رفتن او جدا شده بود. قسمتی از هویت من دیگر هیچ‌راه بازگشتی نداشت. احساس خلا می‌کردم و در یکی از یادداشت‌های بی‌شمار و بی‌هدفم نوشتم که مادربزرگ‌ها حتا اگر در صدوبیست سالگی بمیرند باز گوهر بی‌جایگزینی را از دست داده‌ایم.

این حس شاید در من قوی‌تر از خیلی‌های دیگر باشد؛ اما در سیاسیون هم چنین رفتارهایی را دیده‌ام. وقتی محمد قلی اقبالی در جوار مدرسه‌ی خیام سخنرانی می‌کرد به لباس زنان تالشی اشاره کرد و گفت و گفت‌و گفت تا به مادربزرگ و مادرش رسید و ناگهان بغضش ترکید و زار زار میان جمعیت گریست.

من آن گریه‌ها را درک می‌کردم. می‌دانستم گریه‌هایش برای عوام‌فریبی و رای جمع کردن نیست. نوع‌گریه‌اش و روند شروع گریه جار می‌زد که ساختگی نیست و اشک‌ها از ته دل جاری می‌شوند.

روزهایی که برای خداحافظی پیش مادربزرگ می‌رفتم با پشت خمیده تا کنار نرده‌های چوبی ایوان درازشان می‌آمد و می‌گفت: هل چان دق بماند.

ناچار می‌ماندم و می‌دانستم دلیل تقاضایش چیست. می‌آمد و به زحمت اسکناس تا خورده‌ای را در دست‌هایم می‌گذاشت. شاید تعارفات ساختگی می‌کردم اگر شخص دیگری پول یا عیدی به من می‌داد. اما تعارفاتی که برای نه‌نه می‌کردم هیچ‌کدام ساختگی و دروغین نبودند. دلم نمی‌آمد از نه‌نه‌ای که با هزار مکافات پول اندکی به دستش آمده است پول بگیرم و او دلش راضی نمی‌شد مرا بی‌پول راهی کند. پشت‌سرم آب می‌ریخت و زود گریه سر می‌داد.

به دخترها می‌گفت بروید بگردید. مدام در خانه نمانید، پیر می‌شوید. در حالی‌که خود، بیشتر دقایق عمرش را درون خانه و آشپزخانه سپری کرد.

نه‌نه رفته است. نه‌نه‌ها می‌روند. و این قانون مشخص طبیعت است. بحث استفاده‌ای است که از لحظه‌ها می‌کنیم. درس‌هایی است که یاد می‌گیریم و این درس‌ها جزیی از وجودمان می‌شوند. من صلح‌دوستی را از هیچ کتابی نیاموخته‌ام. مدارا را.

 دل‌پاک بودن را هیچ مرد مقدسی به من یاد نداده است. این‌ها آموخته‌های من از نه‌نه است.

بارها فکر کرده‌ام؛ نه‌نه هیچ‌وقت می‌توانست قبول کند که شخصی تروریست باشد؟ و غربی‌‌ها می‌دانند این‌جا، در گوشه‌ای از یک کشور عقب‌‌مانده نه‌نه‌ای زندگی کرده که برای گاوهایش شعرها ‌گفته است. نه‌نه‌ای که سراسر زندگی‌اش هیچ کس را از خود نرنجاند. ساده بود و عاشق زندگی کردن.   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 23:5  توسط رستم جهانگشا  | 

درخت گلابی

نقاش از پل گوگن

چیمناز خاله مرا به یاد می‌آوری؟

گمان نکنم. گمان نکنم اگر ببینی بشناسی مرا. اصلن حدس بزنی من، پسر اخموی هَیْشی، می‌تواند در خلوت شب‌هایش -ونه یک شب یا دو شب- به یاد تو باشد. ولی هستم چیمناز خاله.

هیچ می‌دانی روزی که ما سیزده بدر به خانه‌تان آمدیم و مسیر کلبه‌ی جنگلیت پوشیده بود از بنوشه و شیناف، یکی از بهترین روزهای زندگیم بود؟ می‌دانی تو چیمناز خاله؟ نه، نمی‌دانی. تو همش فکر کرده‌ای من در شهرم، در تهرانم، در اصفهانم و از زندگی لذت می‌برم. نه به خدا! من در همان را‌ه‌های باریک گلی گیر کرده‌ام. چقدر خواستم خودم را با خیابان‌های شهر، خیابان‌ها و پارک هایی که از فرط تمیزی برق می‌زدند مشغول کنم نتوانستم. انگار خاک‌های رسی ِ بین راه منزلت، مرا جذب کرده‌ بودند. انگار دست‌های قوی ِ‌ پورنه مرا گرفته است و هیچ راهی ندارم. من در خانه‌ات بودم چیمناز خاله، وقتی که فرسنگ‌ها دور از تو بودم. کار سختی نبود. چشم‌هایم را می‌بستم و بوی شیناف‌ها را حس می‌کردم. گوش می‌سپردم به خروش رودخانه‌ای که صدایش از دور می آمد.

 تو شکوه می‌کنی از خانه‌ات. حق داری. می‌گویی قدیمی است. می‌گویی چشمه‌ دور است و تو پیر شده‌ای. حق داری تو. گناه من چیست؟ من بایست چه کنم؟ من دردم را با چه کسی بگویم؟ آخر این قلب بیچاره عاشق خانه‌ی توست. آخر از بوی کاه‌گل‌های خانه‌ات خوشش می‌آید، نه عاشق‌شان است. تقصیر من چیست؟

نگاه کن در چشم‌های من. رستم کوچکت هستم چیمناز خاله. همانی که فکر می‌کردی نگران لباس‌هایش است تا گلی نشوند. اشتباه می‌کردی تو. من دلم می‌خواست لباس‌هایم گلی شوند. دلم می‌خواست به من هم اجازه می‌دادی از چشمه آب بیاورم.

چیمناز خاله از احوالم پرسیدی. هی، بد نیستم و آن‌قدر جرات پیدا کرده‌ام که رازی را برایت فاش ‌کنم؛ آن روز که دسته‌جمعی به خانه‌ات که کلی سربالایی میان جنگل داشت، آمدیم؛ من عاشق بودم. هستی را دیدی؟ بیشتر از من او را دیده‌ای، بیشتر از من به خانه‌ات آمده. با تو حرف زده، جویای احوالت شده. من عاشقش بودم چیمناز خاله. و این عشق، راز سربه مهرم بود. همیشه فکر می‌کردم تو این راز را می‌دانی و شاید تو هم مثل من این داستان را در صندوقچه‌ی کوچک کنار پنجره‌ات حفظ کرده‌ای.

می‌دانم حالا، دلت برای خانه‌ تنگ شده است. می‌دانم دلت برای آن چند گاو شیردهت تنگ شده است. می‌دانم حتا برای مسیر خانه تا هونی هم دلت تنگ شده است. می‌دانم با خودت می‌گویی من که اهل جلگه نیستم چرا مرا به پایین آورده‌اید. مرا در همان خاک می‌گذاشتید که عمری در آن زندگی کردم. مگر می‌شد چیمناز خاله؟ آنجا مگر قبرستان داشت. تک‌و تنها که نمی‌شد تو را در وسط یک جنگل، تنها رها کرد. تازه این‌جا تنها نیستی؛ این خواهرت است. آن برادرت. پدر و مادرت هم همین‌جا هستند. پس نگران چی هستی؟ نگران بچه‌ها نباش. آن‌ها راهی برای نان درآوردن پیدا می‌کنند. تو به فکر خودت باش.

حالا دانستی آن پسر اخموی مغرور، حرف زدن هم بلد است. اصرار می‌کردی که تو هم یک کلمه بگو. بیا هزار کلمه برایت گفتم. هنی دل چ بپیست چم ناز خاله؟

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 21:37  توسط رستم جهانگشا  | 


 

زندگی معماهای زیادی دارد. گاه به مشکلی برمی‌خوری و این مشکل شاید یک یاس فلسفی باشد و یا مسئله‌ای پیش پاافتاده. گاه آرزوهایی داری که نتوانسته‌ای بدان‌ها برسی و آرزو داری لااقل احساس کنی رسیدن به آن آرزو چه حالتی دارد و دنیایت چگونه شکلی خواهد داشت. این‌جاست که رمان و سینما به کمک می‌آید. ما به رمان‌های ناب دسترسی نداشتیم. تازه، سینما اگر در دست اهلش باشد بهتر از بسیاری رمان‌ها  می‌تواند چنین تصاویری را بازسازی نماید. رترو برایمان چنین جایگاهی داشت و ما لذت می‌بردیم وقتی آرزوهای فروخفته‌مان را در قالب قهرمان فیلم می‌توانستیم بازساری کنیم. ما به شوروی یک جورهایی دین داریم که چشم‌هایمان را از یک سویه دیدن و یک‌جانبه قضاوت کردن مصون نگه داشت.

 

مدت‌های زیادیست از حمیده عمروا هیچ خبری ندارم. زینب، حمیده و خیلی از هنرمندان آن زمان برای ما معماهایی غیرقابل حل بودند. دست نیافتنی بودند. و وقتی خودم سال‌ها بعد، موقعی که به هیچ‌کدام از آرزوهای دوران کودکی‌ام نرسیده بودم؛ جمهوری آذربایجان را از نزدیک دیدم و فقر و فلاکت آن‌ها را لمس کردم مثل قهرمان فیلم سفید شاهکار بی‌بدیل کیشلوفسکی به درون خودم خزیدم و به واکاوی شخصی که من بودم پرداختم.


در دانشگاه آموزه‌های تلویزیون باکو به کمکم آمد. آنجا بود که دانستم چه تفکرات بسته‌ای دارند اکثر مردم ایران. چه قضاوت‌هایی دارند درباره زن. بدم می‌آمد از محیطی که اسمش را دانش‌گاه گذاشته بودند. من بارها و بارها دانشگاه‌های دیگر نقاط دنیا را دیده بودم و می‌خواستم ما نیز چنین جایگاهی داشته باشیم و اگر در آزمایشگاهی حاضر هستیم فقط به خاطر آزمایشگاه باشد و نه هیچ موضوع دیگر. نه، خبری از این مسایل نبود. تفکرات کهنه تفکر غالب افراد بود و کسانی که مسوولیت دانشجوها را به عهده داشتند.

 بد وضعی داشتیم ما. و همین موضوع‌ها، مرا از درس خواندن هم بیزار کرد. از گوش دادن به حرف‌ها‌ی اساتید و تبادل جزوه فقط برای این‌که با جنسی مخالف لحظه‌ای هم‌کلام شوی. بدم می‌آمد از تنفس در چنین محیطی. محیطی که عده‌ای برایت تعیین تکلیف می‌کنند چه بگویی، چه بپوشی، چگونه راه بروی، چگونه عشق بورزی، چگونه عاشق شوی. بدم می آمد و مثل خیلی‌ها که خود را با شرایط وفق دادند و راه زندگی خود را در این آشفته بازار پیدا کردند؛ من هیچ‌گاه نتوانستم چنین دخالت هایی را در زندگیم تحمل کنم. نه خود را با محیط وفق دادم و نه توانستم راه زندگی خود را مشخص نمایم. سرگردانی بودم بریده از همه جا.

بله، ما به باکو مدیون هستیم. مدیوینم که رسم آوارگی را به ما آموخت!

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 0:18  توسط رستم جهانگشا  | 


در مسیر برگشت از مجلس ترحیم ترانه‌ای از  زینب خان‌لَرُوا خواننده معروف جمهوری آذربایجان در ذهنم تاب می‌خورد: بیل‌سی دیم آیریلیق وار اُپردیم گُزلَرین‌نَن (اگر می‌دانستم جدایی‌ای در کار است چشم‌هایش را می‌بوسیدم)

زینب همان خواننده‌ای بود که مجری برنامه با هیجان و صدای بلند او را چنین معرفی می‌کرد: اِسِ‌سِری خالْق آرکستری زینب خان‌لَرُوا.

و ما نمی‌دانستیم "اِسِ‌سِری خالق آرکستری" یعنی چه. خالق یعنی چه، اِسِ‌سِر چه معنایی دارد. می‌گفتند چتری دارد که با هر چرخش نوع لباس زینب عوض می‌شود! می‌گفتند به شهرهایی سفر کرده که آن‌جا، خیابان‌‌ها را با شامپو می‌شورند و ...

آن روزها که، نه از ماهواره خبری بود و نه تلویزیون ایران، بیشتر از چند ساعت در روز برنامه نداشت؛ در تالش می‌توانستی آنتن را کمی بچرخانی و شوروی را بگیری. باکو را. پدر و مادرها می‌ترسیدند آنتن به آن سمت باشد. می‌گفتند دانشگاه تاییدیه نمی‌دهند! نمی‌توانی کار پیدا کنی و.... پدرها خوششان می‌آمد مقامات گوش دهند اما به خاطر آینده‌ی بچه‌ها بیم‌ناک بودند.

با این‌حال خیلی‌ها در تالش یک آنتن اضافی هم داشتند که به سمت باکو بود. از جمله ما. می‌توانستیم تلویزیون باکو را تماشا کنیم و کمی آزادی را تنفس نماییم. کنجکاوی‌های من و ماها درباره اندام زن با شبکه‌ی تلویزیونی جمهوری آذربایجان تا حدودی جواب می‌گرفت.

 

رترو

شب‌های شنبه باکو برنامه‌ای سینمایی به‌نام رِترو داشت. رترو که از تلویزیون باکو در زمان شوروی پخش می‌شد؛ فیلم‌های آمریکایی، زیاد نمایش می‌داد! و از این لحاظ محبوبیت زیادی پیدا کرده بود. جلوه‌های ویژه این فیلم‌ها در سطح بسیار بالاتری نسبت به تولیدات خود شوروی و بلوک شرق قرار داشت. و مقتضیات سن ما چنین فیلم‌هایی را طلب می‌کرد.

 روزها را می‌شمردیم تا شنبه شود و حمیده عمروا ا برنامه‌ی رترو را اجرا کند. از حمیده عمروا خوشم می‌آمد. خیلی‌ها بودند که خوششان می‌آمد. چون زیبا بود، تن صدای زیبایی داشت و برنامه‌اش را زیبا اجرا می‌کرد. درباره فیلم توضیحاتی می‌داد، گاه کارگردان یا سناریستی میهمانش می‌شد؛ که ما آن روزها زیاد در بندش نبودیم؛ می‌خواستیم زودتر فیلم شروع شود تا غرق صحنه‌های جادویی فیلم شویم.

 

بدون این‌که خودمان بدانیم شوروی سابق در روشن کردن ذهن ما نقش به‌سزایی داشت. رترو و تلویزیون باکو برایمان نوعی معلم بود. نوعی قرص خواب بود تا تحمل شب‌های گرم تابستان راحت‌تر باشد. نوعی درس بود که دنیاهای دیگر را به ما نشان می‌داد و به ما نشان می‌داد از پیله‌ی تنگ اطراف هم می‌توان خارج شد و پرواز کرد. ما بزرگ می‌شدیم و دنیایمان هم درحال بزرگ شدن بود. انواع‌واقسام فیلم‌ها را رترو برایمان پخش کرده بود و ما دنیا را بیشتر از کسانی که در نقاط مرکزی ایران زندگی می‌کردند دیده بودیم...


ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 16:53  توسط رستم جهانگشا  | 

نی‌نی

نی‌نی از بچه‌های اطراف کرگانرود بود .خانه شان در خیابان گل سرخ بود. هم نسلان  نی‌نی  اکثرن سرنوشت‌های سیاهی پیدا کردند. الان سال‌ها از مرگ نی‌نی می‌گذرد ولی آخرین تصویری که من از او دیدم هنوز با جزییات کامل در ذهنم بایگانی شده است.

نمی‌دانم چه کسی این لقب را برایش انتخاب کرده بود. قد بلندی نداشت اما جسور و نترس بود. مدتی کشتی می‌گرفت و آن روزها فکر کنم بهترین روزهای زندگی‌اش بود. بروبازویی به‌هم زده بود.

 

روزی روی پل کرگانرود عده‌ای جمع شده بودند. من هم کنجکاو شدم تا از ماجرا سردربیاورم. جلوتر رفتم؛ نی‌نی با عده‌ای پایین پل، روی گابیون‌هایی که آن روزها تازه نصب شده بود؛ مشغول بگو مگو بودند. بحث اصلی بین نی‌نی بود و پسری که پدرش مغازه‌ی خیاطی داشت و من اسمش را نمی‌دانستم. طرز خاص راه رفتن این پسر، که همیشه‌ی خدا دو هندوانه زیر بغل حمل می‌کرد باعث به خاطر سپردن قیافه‌اش شده بود.

خلاصه نی‌نی و  پسر با هم گلاویز شدند. یکی از مردانی که با هیجان نگاه می‌کرد در همان ابتدای گلاویزی گفت آن پسر نی‌نی را می‌زند چون کشتی‌گیر است.

 من از کشتی‌گیری او چیزی نمی دانستم؛ اما نی‌نی را با دوبنده‌ی کشتی دیده بودم. القصه پسر نی‌نی را بلند کرد و چون نی‌نی به‌سان چسب به او چسبیده بود ناچار شد خودش و نی‌نی را داخل آب رودخانه که یک طرف دیواره‌ی گابیونی جمع شده بود پرت کند. لباس‌های هر دوشان خیس شد و جداگانه از آب بیرون آمدند. جمعیت هم آرام آرام پراکنده گردید.

اما چیزی که نی‌نی را هنوز که هنوز است در ذهن من زنده نگه داشته؛ آن کشتی عجیب غریب پایین پل نبود.

در تابستان یکی از روزها روی سکوی خیابان سد ساحلی با یکی از دوستان نشسته بودم که جوان نحیف و غوز کرده‌ای را دیدم که مردی او را دنبال خود می‌کشید. دقیق که شدم؛ شناختمش. نی‌نی بود. زار زار گریه می‌کرد. چند سالی می‌شد، ندیده بودمش.

خدایا نی‌نی که ورزشکار و فرز بود. چه بلایی سرش آمده. دوستم که شناختش بیشتر بود گفت معتاد شده، خیلی وقت است. بد وضعی داشت. و با صدای بلند هم‌چنان گریه می‌کرد. آن ها از طرف خیابان اصلی به طرف غرب رفتند؛ بعد از چند دقیقه برگشتند و به طرف پنجشنبه بازار که آن روزها هنوز دایر نشده بود، راهی شدند. فردای همان روز در شهر پیچید که نی‌نی مرده است. گفتند شب گذشته مرده، همان شبی که من دیدمش.

این تصویر از نی‌نی هم‌چنان در خاطرم مانده است. داستان کوتاهی که به‌نام مظاهر نوشتم آن قسمت روی پل‌ا‌ش، مظاهر همان نی‌نی است. همانی که عشقش کشیده تا بمیرد. اما بقیه‌ی شخصیت ِ مظاهر، لات مظاهر است. لات‌مظاهری که اهل جوکندان است. مردی که روزگاری ورزشکار بود. کسی که در ورزش‌های سرعتی و قدرتی می‌توانست قهرمان باشد. و حالا به چنان حال زاری افتاده که بیان کردنش هم دردآور است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 1:4  توسط رستم جهانگشا  | 


                                                         lover                               

بهروز عاشق‌پیشه‌ترین فرد گروه ما بود...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 1:12  توسط رستم جهانگشا  | 

 

عکس از جیلان هنرمند شهیر ترک

نوروز ساده‌ترین و جنگ‌جوترین فرد گروه ما بود. شانه‌‌های پهنی داشت و سرش کمی دراز بود. وقتی می‌دوید هیچ کس به گرد پایش نمی‌رسید اما داخل آب رام می‌شد و آن نوروز پر جنب و جوش بیرون نبود....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 16:13  توسط رستم جهانگشا  | 

 

موشتاقَلی

 

موشتاقَلی قدکوتاه و فرز بود. یکی از دلایل معروفیت او خرش بود. تنها کسی که در روستا خر داشت او بود. هر وقت خر شروع به عر عر می‌کرد تمام روستا متوجه می‌شد.

آن‌روزها حداکثر 10 ساله بودم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 17:28  توسط رستم جهانگشا  | 

تقدیم به نوروز

بی غم بودیم. نهایت غم‌مان آرزوی خریدن یک شلوار بود، که بعد از چند روز میسر می‌شد.

در محله‌ تنها وسیله‌ی نقلیه‌ای که می‌توانستیم از آن استفاده کنیم یک تیلر کشاورزی بود. ما کوبوتا می‌خواندیمش.

 این کوبوتا بیشتر از هر پارک و شهربازی و آپارتمان و پول و زن به ما لذت می‌داد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 0:18  توسط رستم جهانگشا  | 

شاهکاری از ونگوگ

همشهری کین

اگه درست یادم باشه 11 سال پیش بود. یه فیلم دیدم به‌نام؛ "همشهری کین". زیاد خوشم نیومد؛ حالت مستندگونه داشت. یه مرد مولتی میلیاردر بود که داشت فلنگُ می‌بست و یادِ یه یادگاری افتاده بود. یه کاردستی چوبی که اون موقع پدرش بهش داده بود. این حرکت دم‌های آخرپیرمرد دنیا رو مبهوت کرد. این‌که چرا مرد به این ثروتمندی، یاد یه عروسک چوبی بی‌ارزش افتاده.

این وسط من اعترافی بکنم. اون موقع‌ها زیاد جوگیر می‌شدم. اگه از فیلم با قصه‌ای خوشم نمی‌اومد ولی تعریف‌شو از چند تا منتقد درجه یک یا استادای کاردرست می شنیدم، ناخودآگاه جذبش می‌شدم و فکر می‌کردم هر دقیقه فیلم یا هر صفحه‌ی کتاب، ناگفته زیاد داره. همین جوگیری من باعث شد، فیلمُ تا آخر ببینم.

زیاد با پیرمرد احساس همدردی نکردم. هر چند ژست‌های آنچنانی می‌گرفتم و چند جا حسابی از "اورسون ولز" و نقش‌آفرینی و کارگردانی‌اش تعریف کردم اما ته دلم می‌گفتم چه فیلم مزخرفی.

اون فیلمُ دیگه ندیدم؛ یه بار فرصت پیش اومد تو سینما تک فیلمُ ببینم؛ اما راستش هوای آزاد رو ترجیح دادم.

و همون یک‌بار دیدن باعث شده گاه‌و بی‌گاه یاد صحنه‌های سیاه و سفید فیلم بیفتم. و با پیرمرد فیلم احساس همدردی کنم!

 

ایبرایم دای

حالا چرا اینقدر آسمون ریسمون بافتم عرض می‌کنم.

ما بچه بودیم و یه زمین داشتیم که بیشتر وقتا اون جا بازی می‌کردیم. نه‌اینکه خدای ناکرده کسی برامون اون زمینُ درس کرده بود؛ نه. زمین چمنی بود، کمی دورتر از خونه‌ی ایسماییل. هم از محله ما راه داشت، هم از یه محله دیگه. ما برای این‌که خودمونُ به زمین برسونیم یه جاده خاکی‌رو که جاده اصلی محله‌مون بود، طی می‌کردیم. روبروی باغ "هیدی" که می‌رسیدیم، بایست از رو یا زیر چپرهای ممد رد می‌شدیم. (راستش الان دقیقن خاطرم نیست که چپر بود یا سیم خاردار. شایدم اصلن چپر یا سیم خارداری در کار نبود.)

 این‌که باغ هیدی می‌گم به‌خاطر اینه که اون موقع ها باغ هیدی حالت یه جنگل بکر رو داشت. داخل باغ تپه‌ی بزرگی بود که می‌گفتن اَبْلیو دارد. و شهرت باغ بیشتر به خاطر اون تپه بود. روبروی باغ -اون ور خیابون- که همون محل گذر ما بود، باغ ممّد بود. اما مثل باغ هیدی پر دارو درخت نبود و بازتر بود. (درباره باغ هیدی شاید بعدها بنویسم.)

از اون‌جا ما یک کیلومتری داخل می‌رفتیم تا به زمین مورد نظر برسیم. زمین در اصل متعلق به محله‌ی ما بود و لی چون به یه محله‌ی دیگه هم نزدیک بود بچه‌های اونجا هم می‌یومدن و بازی می‌کردیم. ما که دنبال سلامتی یا قهرمان شدن نبودیم. اولن بیکار بودیم، دومن شرط‌بندی می‌کردیم.

خلاصه، بازی که تمام می‌شد، اغلب از یه راه دیگه که طولانی‌تر بود اما نیاز به گذشتن از اون جنگل وسط راه رو نداشت خودمونُ هفته‌ای یک بار شایدم کمتر تا مغازه ایبرایم دای می‌رسوندیم.

"ایبرایمْ دای" دایی ما نبود؛ اما تو محله بچه‌ها اونو ایبرایم دای صدا می‌کردن. ما اون‌جا بیشتر نوشابه و گاهی وقتا کیک می‌خوردیم.

محله ما غیر از مغازه ایبرایم دای مغازه ثابت دیگه‌ای نداشت. گاه‌گاهی کسی هوس می‌کرد و با چند تا چوب مغازه‌ای می‌ساخت اما بعد از مدتی جمع می‌کرد.

 

چند سال بعد، شب عروسی رحمان که خونه‌ی برادرش برگزار می‌شد، بهبود برامون خبر آورد که ایبرایم دای از بالای درخت افتاده. ما ده، پونزده نفری می‌شدیم که خبرُ برامون آوردن و همه از دم ناراحت شدیم. کاری‌ام از دستمون ساخته نبود. فوقش 12 شایدم سیزده ساله بودم. هیچ کدوممون هم پول درست و حسابی نداشت. همون شب شایع شد ایبرایم دای مرده. ولی به‌خاطر عروسی کسی به خونواده رحمان که پدرم نداشت؛ چیزی نگفت. یه سری رفتن دنبال کارای ایبرایم دای و بقیه موندن. تا دم‌دمای صبح زدنُ رقصیدن. ایبرایم دای مرده بود و همه دیگه می‌دونستن. همه رقاص‌ها و حتی خواننده‌ها، ولی هیش کی به‌روی خودش نیاورد. بغض تو گلوی همه بود و کاریش نمی‌شد کرد. زهرا دختر ایبرایم دای یاد ندارم اون شب رقصید یانه؟ ولی بود و تا صب موند.

 

الان کلی سال از اون ماجرا می‌گذره. ایبرایم دای حالا تبدیل به مشتی خاک شده، ولی برای من و احتمالن خیلی یای دیگه هنوز زنده‌س. هنوز کسی که بهترین نوشیدنی دنیا رو می‌فروخت و هر وقت پول نداشتیم قبول می‌کرد فردا پس فردا براش بیاریم زنده‌س و داره زندگی می‌کنه.

مزه اون نوشابه‌ها هنوز زیر زبونم ِ، مزه‌ای که دیگه هیچ وقت تکرار نمی‌شه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 0:20  توسط رستم جهانگشا  |