بنگاه معاملات اتومبیلش ۱۰۰۰ متری مساحت داشت. کنجکاو بودیم تا بدانیم این نمایشگاه از کجا سربرآورده است و بانی این کار کیست. جواب سوال دوم را خیلی زود بدست آوردیم ولی جواب سوال اول را تا این لحظه که 14 سالی از ماجرا میگذرد هنوز نمیدانم. صاحب اسمی آن بنگاه عجیب کسی نبود جز کریمخان!
*****************************
مالک کامیون خاور 808 تعریف میکرد اواخر مهرماه از آستارا به مقصد تهران بار برنج زده بودم. حوالی کشلی که تابستانها مقر فروشندههای گیلاس منحصر بهفرد آن منطقه است تعدادی اتومبیل توقف کرده بودند و مردانی پیاده از دور نظارهگر جاده بودند. نزدیکتر که شدم دست بلند کردند تا توقف کنم. شاگردم بغل دست نشسته بود و با تعجب قضیه را دنبال میکرد. قبل از اینکه پیاده شوم چند نفر از آن مردان به طرف کامیون آمدند و شروع به بازرسی بدنهی ماشین کردند.
پیاده شدم، چه شده آقایان؟ مشکلی پیش آمده؟ مردها که تعدادی خندهای هم بر لب داشتند به سویم آمدند دست دادیم و یکراست رفتند سر اصل قضیه: آقا ماشین را میفروشی؟
بله؟
قصد فروش دارید؟
راننده گفت من خشکم زد. انتظار هر حرفی را داشتم جز خرید و فروش ماشین. گفتم نه آقایان من بار دارم، بارنامه دارم بایست امانت را به صاحبش برسانم.
مردانی که دورم حلقه زده بودند راه را باز کردند تا مرد آفتابسوختهای که پوست صورتش به سرخی و اندکی سیاهی میزد جلو آمد.
خسته نباشی آقای راننده.
گفتم: سلامت باشی.
گفت مشتری ماشینت شدم.
گفتم آخه آقا جان اینجا مگر جای معامله است؟ من 4 تن برنج دارم.
گفت ختم کلام ماشین را همراه برنجهایت چند میفروشی؟
تازه دوریالیام افتاد این مرد کسی نیست جز کریمخان. آوازهاش را از ماهها پیش شنیده بودم. گفتم خان قابل شما را ندارد.
خان دستی به سبیل پرپشتش کشید و خندهی زیرپوستیای کرد. خاور را بالاتر از قیمت معمول همانجا معامله کردیم. از آن معامله سود زیادی بردم. چکها خیلی زود پاس شد.
*****************************
بله، دور دور ِ کریمخان بود. همهجا حرف او بود. چند نفر از زنان، از جمله خانوادهای که آن روزها در همسایهگی ما مستاجر بودند با حسرت حکایت عاشقی کریمخان ِ جوان را تعریف میکردند و اینکه خان در جوانی عاشق آنها بود و خودشان همسر او نشدهاند. آنها به بخت بد خویش لعنتها میفرستاندند که از اول بدشانس بودهاند. اگر کمی پای درد دلشان مینشستی چه بسا گریه هم سر میدادند. جمعهای زنانه که غروبها در نانواییها گرد هم میآمدند با حسرت از زن کریمخان میگفتند که هر دو دستش از مچ تا آرنج پر از طلاست. چندین کیلو طلا و جواهر دارد و آنوقت ما هنوز مستاجریم. خدا به یکی میدهد به یکی نمیدهد انسان باید خوششانس باشد تازه بدبخت اصلن قیافه هم ندارد.
*****************************
حمیدی همسایه ما بود. تازه پدرش برای او پیکان مدل پایینی خریده بود تا خرج زنو بچهاش را تامین کند. حمیدی که بیستوپنج سال خوردن و فقط چند روزی در مزرعه با موتور کشاورزی شخم زدن او را کمی تنپرور کرده بود حال وحوصلهی صبح بیدار شدن و دنبال مسافر گشتن نداشت. از طرفی پیکان هم آن روزها ابهتی داشت و حمیدی میخواست به درو همسایه خودی نشان دهد. مثلن بعد از ظهرها با مراسمی اتومبیل را از حیاط خارج کند و بوقزنان به همراه همسر محترمه به طرف بازار و یا دشتو دمن رهسپار شود. روزهای در اوج بودن حمیدی با اوج گرفتن کریمخان مصادف شد. و حمیدی که سری پرسودا داشت به امید رسیدن به رویاهای بزرگ جذب کریمخان شد. چند روز میشد که از بوق پیکان سفیدرنگش خبری نبود. روزی نگران پرسیدم حمیدی ماشینات چه شد؟
ماشین را اهدا کردم به کریمخان!
جان! متوجه نشدم چی شد؟
ماشین را کریمخان به یکو نیم برابر قیمت برداشت. قراره با هم کار کنیم.
پول داد؟
یه مقدار داد ولی چک میداد که قبول نکردم با کریمخان که این حرفها را نداریم.
در خیال خام خودم گفتم ایول کریمخان عجب لوطیای است این مرد. ولی این همه آدم، حمیدی را چرا معاونش کرده. یافتن جواب این سوال کمی به درازا کشید ولی بعدها جواب را گرفتم. کریمخان دهها معاون مثل حمیدی داشت که به همه وعدههای شهر پریان داده بود. از هرکدامشان پول یا ماشینی گرفته بود تا در آینده چندبرابرش را تحویل دهد که کار را به سرانجام نرساند. نه اینکه کریمخان دروغ میگفت و آنها را فریب میداد خودش به کاری که میکرد ایمان داشت و به حساب نیتش خیر بود. از شما چه پنهان اگر مشغول درس و کتاب نبودم چهبسا من هم دنبال حمیدی و برای رسیدن میانبر به رویاها، جذب ارگ کریمخانی میشدم! سرآخر حمیدی آن پیکان چراغ بنزش و پولش را هم از دست داد.
*****************************
ش از بنگاهداران بهنام تالش بود و به دو دلیل معروفیت زیادی داشت. یکی اینکه تمام شبهای خدا مست بود. آبایی هم نداشت که بگوید مستم و از این حرفها. دیگری زنبارهگیاش بود. مجرد و زنباز بود. بیشتر اهالی شهر هم او را میشناختند. با این وجود کارمندهای بانک و دارایی که ش بیشتر با آنها ارتباط داشت احترام او را داشتند. مرد خوشمشرب و خوشسخنی بود و به کارمندها احترام میگذاشت. در یکی از روزهای زمستان به مجلس عروسیای دعوت بودم. در حیاط داماد پرویی زده بودند و من به همراه چند تن از دوستان آنجا بودیم. ش هم بود و سخنران اصلی آن شب سرد خودش بود.
دو جملهاش مثل روز روشن در خاطرم مانده: یکی اینکه گفت کمی عرق خورده بودم و همه پرید، یواش یواش سردم میشود. و ما تعجب میکردیم که چه طور در حضور این همه ریشسفید ش این حرف را بر زبان جاری کرده است. آن شب پیراهن سفید آستین کوتاهی پوشیده بود و با اینکه مرد مرتبی بود کراوات تک گرهاش را بسیار بد بسته بود. دیگری حرفش در بارهی کریمخان بود. داخل پرانتز بگویم ش با همهی دبدبهو کبکبهاش از زمان ظهور کریمخان جزو حواریون راست یا دروغ او شده بود. آن شب حرفهای زیادی از کریمخان زد که یکیش مهمتر از بقیه بود. میگفت خان اسم ماشینها را نمیداند. صدا میزند آن ماشین سفید را بیاور این ماشین آبی را ببر!
درهمان روزها بود که فیلمی از کریمخان و دارودستهاش دست به دست میچرخید. در ییلاق بَزگَهدشت اگر اشتباه نکنم بودند و در حال عیش و نوش. در حالت مستی جملههای به حساب مهم مهم بر زبان میراندند. موسیقی زنده برایشان اجرا میشد که کریمخان علاقهی عجیبی به موسیقی تالشی داشت.
*****************************
یکی از دوستان آستارایی که اطراف آستارا مغازه داشت تعریف میکرد روزی در مغازهام نشسته بودم که ولولهی عجیبی در خیابان بهپا شد. از کسانی که با شتاب در حال گذر بودند هراسان پرسیدم سبب چیست؟ گفتند کریم خان آمده است. من هم برای دیدن خان ناچار مغازه را تعطیل کرده و به گوشهای از بازار که چند مغازهی برنجفروشی داشت رفتم. جمعیت خارج از تصوری دورش را احاطه کرده بودند- انگار مسوول ردهبالایی وارد شهر شده است - رفتم و هرطور شده خان را دیدم. دوستم میگفت آن روز کریمخان چند کامیون و مقداری برنج خریداری کرد و به چند نفر که تقاضای کمک کرده بودند پول داد.
*****************************
دولت کریمخانی روز به روز بر شوکتش افزوده میشد و با افزایش شهرت همواره شایعات هم مماس، پیشروی داشتند. میشنیدیم اطلاعاتیها دنبال کریمخان هستند. ثروت یکشبهی کریمخان آنها را به شک واداشته است و از شهرت زیاد او هراس دارند میگفتند نقدینهگی رشت را به سمت تالش سوق داده و این موضوع آنها را نگران ساخته است. میگفتند کریمخان قبل از اینکه وارد بازار شود کارگر سادهای بود و بیشتر ساکن ییلاق. هنگام پیکنی در محلی خمرهای پیدا میکند و همان خمره که داخلش سکههای باستانی بوده باعث ترقی او میگردد. بعضیها حرفهای دیگری میزدند میگفتند خان را چند نفر دیگر علمکردهاند. آنها به او میدان دادهاند و خود گردانندگان اصلی هستند. جریان داد و ستد آنها به اینصورت است که اتومبیلی را بالاتر از قیمت معمول با چک میخرند و آن را زیر قیمت بازار، نقد میفروشند.
هیچکدام از این نظریهها به اثبات نرسید. اما ما همواره طرفدار کریمخان بودیم. کریمخان سبب شده بود آن روزها کمی احساس غرور کنیم! بالاخره بزرگترین بنگاه استان گیلان در منطقهی خودمان برای ما ارزش بالایی داشت! از بس حرفهای تبعیض و حقکشی شنیده بودیم که حتا کریمخان هم میتوانست قهرمان ما باشد. اویی که بسیاری از مردان را از گوشه و کنار گیلان و ایران به تالش میکشاند و ما شاهد اتومبیلهایی بودیم که تا آن روز فقط در مجلهها دیده بودیمشان.
سرانجام شایعهها کارشان را کردند. روزی بنگاه بزرگ کریمخان را سوتو کور دیدیم و خبر رسید کریمخان را به جرم کلاهبرداری گرفتهاند. اعتراف میکنم من و چند دوست دیگر که دورادور سرنوشت کریمخان و به عرش رسیدنش برایمان جالب بود بسیار ناراحت شدیم. دوست داشتیم شایعههایی را باور کنیم که خبر از آزادی کریم میداد. شایعههایی که میگفتند تمام داراییاش را به حساب زنش منتقل کرده و دادگاه کاری نمیتواند بکند؛ حتا آنهایی که میگفتند خان، دادگاه لامصب را هم میخرد و میلیاردها پول دارد.
هیچگاه شایعهها بر وفق مراد ما نچرخید. کریم نمیدانم در کدام شهر زندانی شد. حتا بعد از زندانی شدنش ما دوست داشتیم خودمان شایعه بسازیم و بگوییم خان برای زندان، تلویزیون رنگی و ویدئو خریده است و با این شایعهها کمی از بار ناراحتیمان بکاهیم! نمیدانم چند سال در زندان ماند و جرمش چه بود حتا ماجرای به قدرت رسیدنش ار کجا شروع شد. دو سال پیش شنیدم در باغهای مازندران به پرتغال چینی مشغول است و گاهی کارهای ساختمانی میکند..
*****************************
پینوشت- این یادداشت بهعنوان یک پست وبلاگی بسیار طولانی است. با اینحال زندگینامه کریمخان میتواند کتابی با صدها صفحه را در بر بگیرد.
پینوشت فوتبالی- گاس بزرگ در برابر تو سرفرود میآورم. بدون شک بزرگترین سرمربی حال حاضر دنیا هستی. ولی قبول کن، حیف میشد این بارسلونا راهی فینال نشود. تو و تیمت قهرمانانه باختید و چهبسا اشتباهات داوری اگر نبود حالا تو، گاس هیدینگ بزرگ در فینال بودی. در نظر من تو قهرمان لیگ امسال هستی!