تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

 

فروغ فرخ زاد اعتقادی به مرز در ادبیات نداشت. برای او ادبیات زنانه و مردانه فرقی نداشتند. او این گونه تقسیم بندی‌ها را نمی‌پسندید. خیلی­­‌ها چنین می‌اندیشند و مرزها را باور ندارند.

کتاب‌های جومپا لاهیری را که می‌خوانم بیش از پیش رد مرز در ادبیات را کشف می‌کنم. لاهیری آن‌جا که از زبان شخصیت زن قصه‌هایش حرف می‌زند حر فش به دل می‌نشیند و خواننده با روایتی ملموس و تامل برانگیز مواجه می‌شود. بر عکس وقتی نویسنده به قالب مردان قصه‌هایش فرو می‌رود و حرفی می‌زند این حرف ساخته‌گی به نظر می‌رسد. انگار از زبان کسی ست که احاطه‌ای به موضوع ندارد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 21:4  توسط رستم جهانگشا  | 

 

داستان ارتش ملی را شنیده‌اید؟ قضیه از این قرار بود: در بحبوحه‌ی مشروطه و پس از تشکیل مجلس، وقتی مجلسی‌ها متوجه شدند سپاهیان شاه قدرت را در دست دارند درخواستی تاریخی مطرح کردند. آن‌ها خواستار تصویب لایحه‌ای شدند تا مجلس ارتشی ملی داشته باشد و با نیروهای مسلح شاه به مبارزه برخیزد. اکثریت مجلس موافق چنین لایحه‌ای بود منتها نفوذ افراد دانشمندی چون مشیرالدوله مانع تصویب این لایحه‌ی تاریخی شد. مشیرالدوله و عده‌ای دیگر که اسم‌شان خاطرم نیست با تلاش بسیار مجلسیان را توجیه کردند که آقایان اصل ارتش ملی برای مقابله با هجوم بیگانه‌گان و حفظ استقلال کشور است؛ نه این‌که ارتش با نیروهای داخل کشور به جنگ برخیزد.

بیش از یک قرن از موضوع می‌گذرد. بعد از این همه سال بعضی برادران سپاهی فکرشان هنوز همان فکر مجلسیان است. گمان می‌کنند سپاه برای مبارزه با مردم است. هر روز مردم را به قلع و قمع کردن تهدید می‌کنند. و ظاهرن مشیرالدوله‌ای هم نیست تا توجیه‌شان کند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 21:14  توسط رستم جهانگشا  | 

 

از آن کافه‌های قدیمی‌ست. از خیابان بایست چهار پله پایین‌تر بروی و به حیاط کوچکی برسی سمت چپ این حیاط در ورودی کافه است.  مالکش زن‌و مرد میان‌سالی هستند. هر دو خوش‌برخورد و مهربان. روزهای بارانی حال و هوای دیگری دارد این کافه. آن روز هم باران می‌بارید. از ترکیه آمده‌ای؟ می‌گویم نه، از ایران هستم، تالشم. می‌گوید: آه پس ماساللی هستی؟ می‌گویم نه، از تالشان ایرانم و زن میان‌سال می‌گوید عجب. در گوشه‌ی کافه تلویزیونی قدیمی روشن است. 8 مرد میان‌سال و پیر مشغول تماشای فیلمی سیاه ‌و سفید هستند. چنان غرق فیلمند که اصلن متوجه حضور من نمی‌شوند. ظاهرن دختر جوانی است که از خانه رانده شده و باقی ماجرا. از آن کلاسیک‌های شوروی سابق است. از نسل  مشهدی عباد و آرشین مال آلان.

چی می‌خوری پسرم؟

چی ‌می خورم؟.. کباب.

و زن باز می‌پرسد چه کبابی؟ اسم کباب‌ها را نمی‌دانم. سردرگمم. مرد میان‌سال از پشت میز به دادم می‌رسد. با خنده‌ای که دندان‌های مصنوعی طلایی رنگش را لو می‌دهد چند اسم روسی ردیف می‌کند که هیچ‌کدام را نمی‌شناسم. من هم خنده‌ای تحویل می‌دهم و انتخاب نوع کباب را به خودشان واگذار می‌کنم.

بعد از دقیقه‌ای انواع سبزی تازه، نان کلف، نوشیدنی، سیب‌زمینی سرخ کرده با پیاز و مخلفات و بعد از لحظاتی جوجه‌ی محلی کباب شده سر میزم حاضر می‌شود.

خوب است؟

دستت درد نکند، بله.

می‌گوید اگر چیزی خواستی خبرم کن. چشم. مشغول خوردنم که سنگینی نگاهی را احساس می‌کنم. سرم را به راست می‌چرخانم و در آستانه‌ی آشپزخانه دختر جوان و بسیار زیبایی می‌بینم که با پیش‌بند سفید مرا زیر نظر دارد. با سر سلام می‌کند . من هم با دهان نیمه‌پر فقط می‌توانم با پایین آوردن سر جوابش را دهم.

 موزیک پایان فیلم با پایان غذای من مصادف می‌شود. زن صاحب‌مغازه می‌آید و سفره را جمع می‌کند. سفارش چای می‌دهم و تا آمدن چای به صحبت مردانی که حالا درباره‌ی فیلم حرف می‌زنند دقیق می‌شوم.

ایرانی‌ها از چنین کافه‌هایی به‌ندرت استقبال می‌کنند. و من بر عکس عاشق چنین محیط‌هایی هستم. در کافه‌های قدیمی باکو بسیار به گشت‌و‌گذار پرداخته‌ام. چای می‌اید و حالا مردی که کلاه پاپاخ بر سر گذاشته سخنران اصلی جمع است. می‌گوید هیچ می‌دانستید حمال مشهدی عباد پدر من بود.  سکوت سنگینی فضای کافه را در بر می‌گیرد. همه مشتاق برای ادامه‌ی حرف پیرمرد. بله، پدرم بود. مرد لاغر اندامی می‌گوید من که پدرت را می‌شناختم او که چیزی نداشت. پیرمرد پاپاخ برسر می‌گوید درست است و شروع می‌کند به گفتن سرگذشت پدرش.

 من به نعلبکی‌ام که نقوش ایران باستان دارد و ساخت روسیه است خیره می‌شوم. لیمو ترش روی چای می ریزم و بخار از چای بلند می‌شود. گوش می‌سپارم به حرف‌های  پیرمرد. پدرم از روستاهای اطراف آستارا بود. برای فیلم فراخوانی می‌دهند. او را از مدرسه‌اش در آستارا تا باکو می‌اورند. در تست‌های باکو هم پذیرفته شده، می‌شود حمال مشتی عیباد. فیلم تمام می‌شود گل می‌کند و پدر مشهور. شهرت پدر با غریبی مادرش مصادف می‌شود. مادرنه تاب دوری فرزند را دارد و نه امکان آمدن به باکو مهیاست. تازه در باکو مادر زود می‌میرد. او اهل جنگل و کوه است. پدر بر می‌گردد علارغم تمام وسوسه‌ها. و یک عمر در همان‌جا روزگار می‌گذراند. آخر آن روزها فاصله‌ی باکو تا آستارا خیلی راه بود.

 چای سوم را هم نوشیده‌ام. بلند می‌شوم اثری از آن دختر بی‌نهایت زیبا نیست. به سمت میز می‌روم . قابل نداره پسرم. ممنون. حساب می‌کنم و از در خارج می‌شوم. باران هنوز می‌بارد. یاد اولین عشق زندگی‌ام می‌افتم. یاد سهراب می‌افتم و توحید که زمزمه می‌کرد:

دوست را زیر باران باید دید.

 عشق را زیر باران باید جست..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 18:52  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در کشورمان سالانه میلیاردها تومان برای یادگیری زبان انگلیسی هزینه می شود. و این جای تحسین زیاد دارد؛ هم برای مردمان خودمان که در پی یادگیری زبان هستند و هم برای انگلیسی هایی که زبان شان این چنین در دنیا طرف دار یافته است. راستی آن ها چه کرده اند؟

وضعیت یادگیری زبان های داخلی خودمان اما قصه ی دیگری دارد. در جای جای این خاک اقلیت های زبانی گوناگونی  می بینیم که با مرگ دست و پنجه نرم می کنند. مردمان دو ناحیه مجاور که زبان های گوناگونی دارند بر پایه اعتقاداتی به غایت بیهوده زبان همدیگر را به سخره می گیرند و مرگ زبان ها را سرعت می بخشند.

در این میان ترکی قضیه دیگری دارد. دو کشور ترک زبان در مجاورمان هستند. زبانی از ریشه زبان های ایرانی نیست. جمعیت زیادی هم در کشورمان به این زبان تکلم می کنند. و جزو زبان هایی است که به ظاهر هر سال بر تعداد متکلمینش افزوده می گردد. درباره ی ریشه های این زبان نظرات گوناگونی وجود دارد. زبان شناسانی چون کسروی ترکی را زبانی بیگانه می دانند. و ترک زبانان ایران را در واقع آذری هایی می دانند که بعد از حمله مغول و اقوام ترک به مرور زبان شان چیزی شده که اکنون رواج دارد. من در زبان شناسی دستی ندارم و وارد این بحث نمی شوم اشاره ام به موضوع دیگری ست. بازی تراکتور سازی- استقلال را دیدید؟ جمعیت انبوه را مشاهده کردید؟ فکر می کنید این جمعیت همه طرف دار تیم تراکتورسازی بودند؟ اگر چنین است چرا بر فرض در بازی تراکتور- شاهین بوشهر یک دهم این جمعیت هم به استادیوم نمی آیند؟ من نظرم را می گویم و نظر شما، مخاطب احتمالی این یادداشت، می تواند موافق یا مخالف نظر من باشد. من می گویم آن جمعیت نزدیک 100 هزار نفری نمایندگان آذربایجانی بودند که داعیه استقلال دارد! آن ها در برابر تهران و حکومت مرکزی قد علم کرده بودند و یک جورهایی می خواستند خواسته خود را از طریق فوتبال یه پایتخت نشینان گوشزد نمایند. آن ها مدارسی به زبان ترکی می خواهند! مکاتبات اداری به زبان ترکی می خواهند!

نحوه ی اداره نادرست کشور علارغم امکانات بی شمار آذربایجان ها مناسب قومیت ها نیست. آن ها می گویند ما 30 میلیون( این آماری است که من از ترک ها شنیده ام و هیچ گونه سندیتی ندارد) جمعیت داخل کشور داریم با این حال در مدارس مان نمی توانیم به زبان ترکی درس بخوانیم! لابد می دانید در دوران معاصر یک بار آذربایجان اعلام استقلال کرده و با لشگرکشی حکومت مرکزی نهضت شان به شکست انجامیده. من حدس می زنم با این روند باز هم شاهد چنین ادعاهایی باشیم.  آن چیزی که به اسم وحدت ملی و ایران می شناسیم با اتخاذ سیاست های به واقع هدفمند ترک ها و آذربایجانی ها به شدت تحلیل می رود و خواهد رفت..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 21:8  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ظهر بود، هوا گرم بود، حوصله نداشتم؛ مجبور شدم. خب عزیز من! شما هم جای من بودی همین کار را می کردی. اگر مجبور نبودم که صد سال سیاه این کار را نمی کردم. بله، توبه را شکستم و باز منتظر تاکسی ماندم. تازه موضوع دیگری هم بود. یک درخت بود که سایه داشت و زیر سایه اش یک دختر زیبا ایستاده بود و تو می توانستی به بهانه سایه زیر آن درخت منتظر بمانی و نگران این نباشی که مردم چه نظری دارند و مشغول چیدن کدام توطئه هستند. تازه آن دختر مثل ملکه مصر باستان قیافه گرفته بود و بایست یک درس حسابی به او می دادم. از این ها گذشته صد در صد منتظر تاکسی بود و... خدا را چه دیدی شاید با هم سوار تاکسی می شدیم و ملکه مصر پول همراهش نبود و من مثل یک قهرمان کرایه او را حساب می کردم و با یک نگاه عاشقم می شد عروسی کرده و سال های سال با خوبی و خوشی زندگی  می کردیم. بله، امکان وقوع داشت. شایدم باز سرو کله ی همان پسر پیدا می شد، زیر پای من ترمز می زد، من مثل یک جنتلمن به آن دختر هم تعارف می کردم و او را هم به مقصدش می رساندیم و صد در صد باز عاشق من می شد و خداوند 9 پسر و یک دختر به ما هدیه می داد. درست است، همه ی این ها امکان وقوع داشت و من بی گدار به آب نزدم شما هم جای من بودید توبه را می شکستید. مرگ و زندگی که نبود.

در این فکر بودم که پسر دهم را هم به خانواده اضافه کنم یا نه همان 9 پسر کافی ست که موتوری روسی با سواری کلاه ایمنی بر سر پیش پایم ترمز زد. خدایا این دیگر کیست؟ تا کلاه را بر نداشت نشناختمش. دوست دوران دبیرستان بود. باور می کنید اصلن گمان نمی کردم زنده باشد. چون از همان سال ها با موتور به مدرسه می آمد و حسابی هم سرعتی بود. مرد حسابی موندی موندی حالا که ما می خواهیم سرو سامانی بگیریم تو پیدات شد. سلام و علیک و از این حرف ها. گفت بشین می رسونمت. این در، اون در، این بهانه، اون بهانه، نشد که نشد. زیر چشمی دختر را هم می پاییدم که داشت زاغ سیاهم و چوب می زد و عاقل اندر سفیه نگاهم می کرد. به روی خودم نیاوردم و سربالا سوار شدم. انگار که سوار سفینه ای شده باشم. در دلم گفتم بدبخت موتور هرچه که باشه از تاکسی بهتره لااقل آدم باد می خوره؛ در عشق من بسوز بیچاره.

سوار شدن همانا و آغاز صحبت دوست قدیمی همانا. منتها این وسط مشکلی وجود داشت، من هیچ متوجه حرف های او نمی شدم. صدای تق تق موتور، کلاه ایمنی روی سرش و از همه مهمتر تن صدای پایین اش سبب این موضوع بود. ولی ناچار خودم را در حال گوش دادن نشان دادم. و مجبور شدم  سه در میان یک نه بیاورم. اوایل گرفت اما بعد از چند دقیقه جای نه و بله ها به کلی عوض شد و کم ماند دوست حساس دوران دبیرستان ما را به کشتن بدهد. بدبختی این بود هر حرفی می زد سرش را با آن کلاه بزرگ می چرخاند به طرف من تا بداند جواب نه است یا بله، شاید هم بایستی جمله ای می گفتم. و چون به غیر از دو چشم روی آن سر چشم دیگری حواسش به روبرو نبود من از ترس این که مبادا زیر تریلی برویم مجبور بودم واکنشی نشان دهم. تصمیم گرفتم یک در میان بگویم ن.. بله. اول ن را می آوردم اگر دیدم هنوز برو بر نگاهم می کند سریع می گفتم بله. راه حل ابتکاری ام گرفت و نیمه جان به خانه رسیدم. باور کنید اهل خانه اگر می دانستند از چه مهلکه ای گریخته ام گوسفندی قربانی می کردند اما نداستند و من تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت منتظر تاکسی نمانم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 20:26  توسط رستم جهانگشا  | 

 

منتظر تاکسی بودم که  پژویی نقره ای رنگ از نوع پارسش ترمز زد. چنین ماشینی قبلن مرا به هبچ جا نرسانده بود. از پنجره نگاه کردم پسر همسایه ی سه کوچه آن ورترمان بود. تعارف های معمولی کردیم و سوار شدم. بعد از آن تعارف های اولیه هرچه به مغر لعنتی فشار آوردم حرفی بزنم مغزه قفل کرد که کرد. عجب گیری کردیم. هوا گرم منم به لباسام اتو زدم و شق ورقی باعث تولید گرمای بیشتری می شد. به خودم لعنت فرستادم که دیگه اصلن برای تاکسی منتظر نمی مونم. هرجا خواستم برم با خط 11 کفه ی مرگم می رسونم؛ گور پدر نگاه درو همسایه.

چه کار می کنی احمق یه حرفی بزن دیگه، مردیم از بس عرق کردیم. چی بگم آخه؟ چه کار می کنی؟ شاید خوشش نیاد. خودم وقتی از دانشگاه برگشتم هر کی می گفت چه کار می کنی می خواستم بزنم زیر گوشش!  چه خبر؟ اینُ که تو همون تعارفات اولیه دو سه بار گفتم. هوا چقدر گرم ِ اینم شد آخه حرف، تازه تو همون تعارفات مزخرف اولیه این ُ هم از بدشانسی گفتم. آها، ماشین تون مبارک ِ آخه چه مبارکی بدبخت پدرش چهار سال این ماشین رو داره. عجب ماشنیه؟ این یکی دیگه خیلی خطرناک ِ خدای نکرده تصادفی چیزی می کنه و یک عمر توی شهر کوچک می گن فلانی چشمش سیاهه. عجب گیری کردیم به خدا.

عجب ترافیکیه امروز! ها ها جمله رو پیداکردم و طلسم رو شکستم با سری بالا منتظر ماندم تا اون پسر که سه کوچه بالاتر از خونه ی ما خونه ی پدرش بود و خودشم تا دیروز خیلی بچه بود و این دو سه ماهی که ندیده بودمش یه هوا قد کشیده بود جواب من ُ بده که خوشبختانه داد.

از فرهنگ، فرهنگ ترافیک، احمق بودن پلیس ها، وضعیت بد رانندگی، این که همه ی راننده ها قبلن چوپان بودند و بعد از فروختن گوسفندها صاحب ماشین شدند... این جمله رو که شنیدم جمله ی دوم هم به ذهنم خطور کرد تصمیم گرفتم اگر حرف اون پسر که که سه کوچه بالاتر... تمام بشه سریع بگم آقا پسر! اون ها که همه چوپان بودند فکر کنم پیامبرا بودن نه راننده ها؛ داری اشتباه می کنی. که متاسفانه به آرزویم نرسیدم. ماشین با سرعت 90 به نیسان پاترولی کوبید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 21:46  توسط رستم جهانگشا  | 

 

تفاوت ادبیات داستانی امروز ژاپن و کشورمان فکر کنم به اندازه ی تفاوت میان صنعت دو کشور است.

تمام این سال ها رمانی ایرانی که به گرد پای اثری چون کافکا در کرانه ی هاروکی موراکامی برسد نخوانده ام.

نگاهی به زندگی متنوع موراکامی و امکاناتی که یک کشور صنعتی در اختیار نویسنده اش می گذارد شاید علل این تفاوت شگرف را کمی آشکار سازد. نویسنده ی ایرانی با درصد احتمالی که به سمت صفر میل می کند نمی تواند برای نوشتن رمانی قاره ها را درنورد هیچ گاه فرصت این که با خیالی آسوده هر روز صبح ده ها کیلومتر بدود! را نخواهد داشت.

او فکر نان شب است، از زندان می ترسد، از تب+ع+ی+د می ترسد، در کشورش غریبه است، تامین اجتماعی ندارد، و و و

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 22:14  توسط رستم جهانگشا  | 

 

شما به مسیح اعتقاد دارید؟

من به انسان اعتقاد دارم. البته من نمی دانم که شما به انسان اعتقاد دارید یا نه. من شما را ستایش می کنم. من ذهن هر کسی را که از همه ی ادیان مستقل باشد ستایش می کنم..

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 21:29  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ساعت از دو گذشته بود. دست‌هایم را شستم و منتظر کارگر غذاخوری ماندم. دو سالی می‌شود مشتری این غذاخوری هستم. هر گاه رشت کاری داشته باشم صبحانه و نهار این‌جا هستم.

آمد، سفارش گرفت و رفت. موقعی که آب‌جو1 را روی میز می‌گذاشت به گیلکی حرف‌هایی زد. متوجه نشدم، خیلی سریع صحبت کرد. گفتم ببخشید متوجه نشدم. بعد به فارسی برگرداند و گفت انتخابات، درباره‌ی انتخابات می‌پرسم. با کی هستی مهندس؟! گفتم حقیقت سال‌های زیادیه رای ندادم ولی این‌بار می‌خوام به آقای موسوی رای بدم.

خندید. حتا چشم‌هایش هم خندید. بعد به میز بغل‌دستی‌ام اشاره کرد. مهندس هم با موسویه. مرد بغل دستی که وسط‌های غذایش بود گفت بله، اکثرن با مهندس هستند تا ببینیم چی می‌شه.

در حین خوردن به آن پسر درشت‌اندام کارگر فکر کردم. راستی برای او چه فرقی می‌کند موسوی باشد یا کسی دیگر؟ او که فقط یک کارگر ساده‌ی اغذیه‌ فروشی است. سرنوشت کشورش چرا برای او این‌قدر مهم است؟ بعد یاد فیلم‌هایی بیشتر آمریکایی افتادم. خیلی از دانشجوها، دبیرستانی‌ها و اقشار مختلف دیگر در اغذیه‌فروشی‌ها، بارها، سوپرمارکت‌ها کار می‌کنند. کار در چنین مکان‌هایی برای افراد آن جوامع عار نیست. خب، وقتی این‌ها به جایی می‌رسند تجربیات‌شان با آن‌هاست. آن‌ها می‌دانند چگونه با مردم عادی ارتباط برقرار کنند. مشکلات این طبقه را بدون شعار می‌دانند.

و ما سالیان درازی‌ست شکافی در جامعه‌مان ایجاد شده. آن رییس خودبزرگ‌بین ِ کارخراب کن چه می‌داند مشکل یک قاچاق‌چی چوب را؟ مشکل یک کارگر روزمزد را؟ از دریچه‌ی قدرت و منت وارد گفتگو می‌شود و نتیجه‌اش چیزی‌ست که می‌بینیم. قانون‌گذاران خشک، که تنها حربه‌شان زور است و بس. خود را مالک مردم می‌دانند. مالک نفت، مالک خاویار، مالک دریا، مالک زعفران، مالک فولاد، مالک کشور.

********

1- آب‌جو هم حکایت جالبی دارد. تا وارد سوپرمارکتی می‌شوی و می‌پرسی آقا آب‌جو داری؟ طرف رنگ از رخسارش می‌پرد. و من مجبور می‌شوم اضافه کنم ماءالشعیر منظورم است. گاهی راه‌حل بعضی مشکلات ساده، خلاقانه و شاید عوام‌فریبانه است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 18:35  توسط رستم جهانگشا  | 

 

با این وضعیت، تصور رییس جمهور شدن هر کسی غیر از احمدی‌نژاد کودکانه است. اگر این‌طور پیش برود احمدی‌نژاد با همان رای‌های چهارسال پیش! رییس جمهور می‌شود.

تازه، به نظر می‌رسد عمر سیاسی خیلی از افراد در این دوره پایان می‌یابد. عباس عبدی، غلامحسین کرباسچی، عبدالکریم سروش و خیلی‌های دیگر. این مساله و حمایت آن‌ها از کروبی، حکایت ِ فاصله‌هاست. فاصله‌ی زیاد توده‌ی مردم با قشر به‌حساب روشنفکر. این‌ها انگار پیله‌ای به دور خود تنیده‌اند و هیچ اطلاعی از جامعه ندارند. 

و حالا، من‌ ِ قهر کرده با انتخابات این‌بار شرط دیگری می‌گذارم؛ در صورتی رای می‌دهم که از بین موسوی و کروبی یک‌نفر کناره‌گیری کند. وگرنه آمدن این‌ها به عرصه را همان حکایت آشنای گدایی رای می‌دانم و... همین!

*******************************

پیشنهاد: قوز بالا قوز را ببینید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 17:50  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نقدهای منفی را باور نکردم. آن‌ها مغرضانه نوشته‌اند. تازه همین نقدهای منفی انگیزه‌ای شد برای دیدن فیلم. حتمن نظر دیگری خواهم داشت، بالاخره استاد بهرام بیضایی است وزنه‌ی سنگین سینمای ایران.

 فیلم به پایان می‌رسید و من در همان میانه‌های راه به جمع منتقدها پیوسته بودم. وقتی همه خوابیم تلاش ناموفقی است برای پاسخ دادن به چند سوال: چرا استاد بیضایی 10 سال به 10 سال فیلم می‌سازد؟ چرا کیفیت فیلم‌ها پایین آمده است؟ چرا هنرپیشه‌های طراز اول کمتر در فیلم‌ها حضور دارند؟ بیضایی به این سوال‌ها پاسخ می‌دهد اما پاسخش در قالب سینما روایت جذابی ندارد. فیلم تحت تاثیر جواب دادن است تا پرداخت به سینما. عوامل غیر اصلی سینما آنقدر استاد ما را عصبی کرده‌اند که او هم از مسیر اصلی دور شده است .کسی که برای هر پلان فیلمش اندیشه‌های مخصوص به خود دارد و هیچ لوکیشنی را بی‌دلیل انتخاب نمی‌کند.-

********************************

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

سینما هم مثل خیلی از هنرها و شغل‌ها بی‌رحم است. وقتی به‌طور جدی وارد فضای هنر یا صنعتی می‌شوی تازه پس ِ پشت زیبایی،‌ کسانی و اقداماتی را می‌بینی که سعی در لگدمال کردنت دارند؛ البته نه از راه‌های درست و مبارزه‌ای برابر. این را من به عنوان یک علاقمند به سینما نمی‌گویم استاد بهرام بیضایی می‌گوید. جمشید مشایخی گفته است و...

خود من مدتی به طراحی لباس فکر می‌کردم! وقتی به کسی با کت‌وشلوار یا لباس اسپرت نگاه می‌کردم می‌توانسم بیشتر ایرادات لباس او را بگیرم. می‌توانسم نقطه‌ی قوت لباسش را بازگو کنم! واقعن چنین است. خلاقیت این کار را دوست داشم و یک‌زمانی فکر می‌کردم شاید... با نیما بهنود آشنا شدم پسر مسعود بهنود ِ روزنامه‌نگار. نیما کسی است که در نیویورک مهد مد و هنر مدرن دنیا طراح لباس موفقی است. مارک نیمانی متعلق به اوست. نیمانی را شاید دیده باشید. لباس‌هایی که در جای‌جای آن‌ها خطوط خوشنویسی ایرانی به چشم می‌خورد و تلفیقی از هنر شرقی و غربی می‌باشند. نیما بهنود در مصاحبه‌ای گفته بود تا قبل از وارد شدن به دنیای مد، آن‌را زیبا و زرق‌و برق دار می‌دانستم ولی حالا که پشت صحنه را هم دیده‌ام دیگر از آن زرق‌و برق‌ها خبری نیست و طراحی لباس فقط یک حرفه است.

این حرفه بودن شامل طیف وسیعی از کارها می‌شود. هنرپیشه‌ها، کارگردان‌ها، گریمورها، معماران، نقاشان و... از بیرون کارشان سراسر عشق است اما درون، حرفه است که قد علم می‌کند.

علارغم این موضوع ته دل این افراد چیزی وجود دارد که کارشان را از حرفه‌ی محض خارج می‌کند و یک نوع احساس مطبوع به آن‌ها هدیه می‌دهد. چنین افرادی با وجود تمام گلایه‌هاشان از کار انسان‌های خوشبختی هستند. کسانی که کار مورد علاقه شان را با تمام سختی‌هایش انجام می‌دهند و نوعی سختی توام با رضایت در لحظه‌های‌شان موج می‌زند. من به حال آن‌ها به نوعی غبطه می‌خورم. و سال‌هاست دنبال کاری که به آن عشق می‌ورزم می‌گردم و هر روز دورتر و دورتر می‌شوم و ظاهرن هیچ راه حلی هم در کار نیست. حکایت استاد بیضایی هم چنین چیزی است. از پشت‌صحنه‌ی کثیف سینمای ایران، راست اما بد می‌گوید و خودش نیک می‌داند همین سینمای بی‌درو پیکر اگر نباشد استاد ما هم دوام چندانی نخواهد داشت. حالا این قواعد پلید سینما را چه کسی و چه زمانی اصلاح می‌کند را دیگر نمی‌دانم..

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 17:53  توسط رستم جهانگشا  | 

 

بنا به عادت جدیدم سری به ویکی‌پدیا زدم. عکسی از ساختمان ال‌کاپیتول آمریکا در صفحه‌ی اول وجود داشت. کنجکاو شده کلیک کردم تا اطلاعاتی کسب کنم و کردم. ال‌کاپیتول مقر مجلس نمایندگان و سنای آمریکا می‌باشد. تا این‌جای کار مشکلی نبود؛ بعد، این ساختمان در سال 1793 میلادی ساخته شده است. چه سالی؟ درست است 1793. 216 سال پیش. با دانستن قدمت ساختمان با چنان کارکرد مهم و شلوغی یاد سخنان دو نفر افتادم.

نفر اول دوستی بود که چند روز پیش درمورد یکی از بستگانش صحبت می‌کرد. فامیلی که از قضا پزشک ماهری بود و در ایالات متحده سکونت داشت. پزشک اعتقاد داشت در ایران بسیاری از تجهیزات جدید پزشکی وجود دارد اما نگهداری آن‌ها به خوبی صورت نمی‌گیرد. این نگهداری بد باعث شده عمر این دستگ‌ها‌های گران‌قیمت در داخل کشور ما به شدت پایین بیاید. در صورتی که آن‌جا (آمریکا) چنین نیست. تازه آن‌ها بعد از چندسال استفاده، آن‌را به کشورهای دیگر می‌فروشند.

دوم یاد سرهنگی افتادم که در دوره‌ی کد خدمت سربازی به ما دروس پایه ادوات جنگی آموزش می‌داد. این سرهنگ ارتش دوره‌ای را در پاکستان گذرانده بود. و از ارتش پاکستان به نیکی یاد می‌کرد. می‌گفت در ارتش ما (سرهنگ اعتقاد داشت: تازه ارتش چنین است و نیروهای دیگر وضع‌شان به‌مراتب بدتر است) تخصص کافی برای نگهداری از تجهیزات نظامی وجود ندارد. تانک‌های ما خیلی زود مستعمل می‌شوند. در صورتی که پاکستان از نیروهای متخصصی برای نگهداری درست از ادوات نظامی بهره می‌گیرد و گروهی با مدیریت صحیح این کار را به بهترین وجه ممکن انجام می‌دهند.

راستش موقعی‌که دوست من درباره‌ی آن فامیل پزشگ‌شان حرف می‌زد می‌خواستم خاطره‌ی سرهنگ‌مان را برای او تعریف کنم که مجال نیافتم دوست ما از بس خوش‌صحبت بود طی 45 دقیقه اجازه‌ی صحبت به هیچ کس را نداد و یکسره به ایراد سخنرانی پرداخت.

**************************

آیا من با نظرات آن دو نفر موافقم؟ بله. به عنوان شهروندی که یک عمر در این کشور زندگی کرده و مثل خیلی از افراد دیگر با مکان‌ها و چگونگی نگهداری‌شان آشنایی کمی دارد من هم با نظرات آن دو موافقم. ساختمان‌هایی را می‌بینیم که هنوز 50 سال از ساختن‌شان نگذشته و ویران می‌شوند، ساختمان جدیدی جای آن‌ها را می‌گیرد. ماشین‌ها به همین صورت، ابزارهایی که استفاده می‌کنیم.

 متاسفانه به قول آن سرهنگ ِ ارتش، هنوز تخصصی برای استفاده درست از امکانات نداریم. آسفالت‌ها، لامپ‌های روشنایی، دستگاه‌های خودپرداز، باجه‌های تلفن و تا دلتان بخواهد از این قاعده مسثنی نیستند.

پی‌نوشت- کیفیت ساخت هم مهم است. متاسفانه در بسیاری موارد کیفیت را فدا می‌کنیم. عجله و استفاده تبلیغی از ابزار ِ کمیت بیشتر از هر عاملی موجب فدا کردن کیفیت می‌شود. با این حال دست‌ساخته‌های با کیفیت هم سرنوشت مشایهی دارند.   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 22:58  توسط رستم جهانگشا  | 

 

لیگ برتر  فوتبال با قهرمانی استقلال به پایان رسید. طرفداران استقلال در جای جای ایران به جشن و پایکوبی البته با رعایت تمام خطوط قرمز پرداختند.

خطوط قرمز یک جشن چه خصوصیاتی دارند؟ این موضوع در بیشتر کشورها قوانین خاص خودش را دارد، قوانینی شفاف. در کشورهای به شدت متحجر هم این قوانین بدون در نظر گرفتن درستی یا نادرستی آن‌ها وجود دارند و بایست مورد احترام مردمان آن‌جا باشد. اما متاسفانه در کشور ما هیچ‌گاه محدوده و خط قرمز مشخصی برای چنین شادی‌ها و پایکوبی‌هایی وجود ندارد. حتا بحث آن قدر پیچیده می‌شود که بعضی انسان‌های در راس قدرت از شادی‌های همه‌جانبه به‌نوعی هراس دارند. هنوز که هنوز است باخت تیم ملی فوتبال به بحرین در آستانه‌ی ورود به جام‌جهانی را به این هراس ربط می‌دهند. مساله‌ای که زمزمه‌هایش همیشه وجود داشته و هیچ‌گاه اثبات نشده است.

**************************

در نمازخانه‌ خوابگاه دانشجویی ما تلویزیونی وجود داشت. هنگام پخش مسابقات تیم ملی فوتبال نمازخانه پر از جمعیت می‌شد و جمعیت بر حسب دقایق مختلف مسابقه عکس‌العمل‌هایی نشان می‌داد. در بین دانشجوها چندین نفر از بچه‌های بسیج دانشجویی هم پخش بودند. گاهی تلویزیون یادم می‌رفت و توجه‌ام به رفتارهای این بسیجی‌ها  جلب می‌شد: اوضاع خرابه دوتا صلوات بفرستیم، حالا وقت یا علی‌ ِ و... این‌ها حرف‌ها و واکنش‌های آن جوانان بسیجی بود که می‌خواستند عکس‌العمل‌های شادی‌آور دانشجوها طبق خواسته‌ی آن‌ها باشد.

 چرا؟ چرا دانشجوها بایست طبق نظر آن‌ها حرکت می‌کردند؟ آيا این جزو قوانین خوابگاه دانشجویی بود؟ بحث من درست از همین‌جا شروع می‌شود. نه، این قانون دانشگاه نبود که اگر بود همه وظیفه داشتند به‌رغم میل باطنی‌شان از آن پیروی کنند. اما روابط نادرست و مجری‌های قانونی با تعبیر نادرست از قانون به کار آن‌ها جنبه‌ی قانونی می‌دادند. می‌دانستی هر گونه مخالفت با این جمع آینده ی کاریت را در این کشور تهدید خواهد کرد. بیشتر دانشجوها به این قانون بی‌قانونی تن در داده بودند و همه -مجری‌ها و بازیگران این نقش- نمی‌دانستند که این کارشان به اجتماع و کشور لطمه‌ای شدید وارد می‌کند. کسانی را تربیت می‌کردند که خود را فراقانون می‌دانستند و کسان دیگر که خود را ناگزیر از تن دادن به بی‌قانونی.  

**********************************

پی‌نوشت- مراسم بزرگ‌داشت استاد جلیل ضیاءپور دیروز در انزلی برگزار شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 23:30  توسط رستم جهانگشا  | 

 

فلان رییس دانشگاه  تالش به نماینده‌ منتخب شهرستان در مجلس تعهد کتبی داده است. چه تعهدی؟ در صورت انتصابش به ریاست دانشگاه  تا زمان حضور این نماینده‌ی خوش‌فکر در راس قدرت ایشان هوس شرکت در انتخابات مجلس نکند.

حکایت بالا را از زبان چند نفر با شغل‌های مختلف شنیده‌ام.  صحت یا سقم‌ش را دقیقن نمی‌دانم. ولی یک مدیر با این نوع تعهد دادن می‌تواند مدیر لایقی باشد؟ می‌تواند استقلال داشته باشد؟ می‌توان روی حرف‌های او حساب کرد؟

جواب همه‌ی سوال‌های بالا از جانب من منفی است. چون فضای ورزش شفاف‌تر از فضای همه‌ی سازمان‌ها کشور است دوباره ناچار پشت سنگر فوتبال پناه می‌گیرم. رییس فدراسیون فوتبال در برنامه‌ی مستقیم نود صراحتن اعلام کرد در انتخاب سرمربی سازمان ورزش کشور و رییس فوتبال دوستش علی آبادی دخالت داشته است. وقتی چنین دخالتی مطرح می شود و استقلال یک رییس فدراسیون کلن زیر سوال می‌رود این رییس فدراسیون -هر چند شخصیت مورد احترامی دارد- دیگر قابل اعتماد نیست. نمی‌توان روی قول‌و قرارهایش حساب کرد. چنان که نتوانست روی حرفش به‌ایستد. با صراحت تمام از ماندن دایی تا جام جهانی خبر داد و خلاف آن عمل کرد. در مورد مایلی کهن نتوانست دفاعی از سرمربی تیم ملی بکند.

 مدیرهای بی‌خاصیتی تربیت می‌کنیم که در مواقع بحران به‌جای راه‌حل چشم به بالا می‌دوزند تا فرد فرادست امری صادر کند و مدیر آن را اجرا کند.

***********************

پی‌نوشت- دلم لک زده برای تعریف از یک کار خوب. یعنی مسوول بلندپایه‌ای کار شایسته‌ای انجام دهد و من از کار شایسته‌اش تعریف کنم. لذت این تعریف برابر ده‌ها انتقاد است.

پی‌نوشت- بیشتر کارهای‌مان به همین صورت است. یک‌دور کامل می‌زنیم؛ فرصت‌ها، انرژی، سرمایه را به هدر می‌دهیم و دوباره به جایگاه اول‌مان باز می‌گردیم. قطعات ساخت آمریکا را از طریق چندواسطه و به چندین برابر قیمت وارد کشور می‌کنیم. مثلن قطعات مورد استفاده‌ی ناوگان هوایی کشور. آمدن افشین قطبی هم درست تکرار همین سناریوی آشناست. چرخیدیم، چرخیدیم امتیازها، زمان، محبوبیت را از دست دادیم و حالا دوباره‌ به جایگاه اول بازگشته‌ایم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 18:11  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نبود سیستمی برای شناسایی و پرورش استعدادها باعث هرز رفتن استعدادها می‌شود. سیستمی که امروز در کشور ما پیاده می شود را می‌توان هرم استعداد سوزی نامیدد. این سیستم درست در تقابل با هرم استعدادسازی قرار دارد. قسمت‌های اولیه‌ی این هرم را افراد عادی تشکیل می‌دهند. از یک معلم ساده بگیر تا استاد دانشگاه. نماینده‌ مجلس، پزشک، وزیر و... راس هرم را می‌توان رییس جمهور دانست.

هرم استعدادسوزی افرادی را که هیچ استعدادی در زمینه‌ی کاری خود ندارند بالا می‌کشد و نتیجه چیزی می شود که امروز وجود دارد. این آقای راس هرم شاید پاک‌ترین انسان روی زمین باشد. شاید در رشته‌ای جزو چند نابغه‌ی کشور محسوب ‌شود اما در کارش هیچ استعدادی ندارد. و متاسفانه این ناکارآمدی روز به روز وضع کشور را بدتر از چیزی که هست می‌کند. سعی و خطا در انتخاب وزیرها، مشاوران، سخنرانی‌های پرتنش، عدم وقوف به قوانین بین‌الملل و زبان دیپلماتیک، تحقیر ایران در جامعه‌ی جهانی و سوء استفاده کشورهای بسیاری از این ادبیات تهاجمی و بی‌پرده و الخ.  همه و همه باعث شده راس هرم بدتر از چیزی که خیلی‌ها فکرش را می‌کردند عمل کند. با این وضعیت نمی‌دانم چند سال طول می‌کشد تا زیان‌ها و فرصت‌سوزی‌های این چند سال را بازسازی کرد و آب رفته را به جوی بازگرداند.

آن‌چه مسلم است مادامی‌که سیستم پرورش استعدادها کارکرد درستی نداشته باشد وضع به همین منوال خواهد بود. کار سیستم از خانواده شروع می‌شود و برای این کار به والدینی آگاه و با دانش احتیاج داریم. کسانی که فراغتی برای مطالعه دارند. پس ما به والدینی احتیاج داریم که اوقات فراغت لازم برای پرداختن به مطالعه دارند. این اوقات فراغت در صورتی میسر می‌شود که والدین زندگی پرتنشی نداشته باشند، به کار مورد علاقه خود مشغول باشند و از انجام کارهای مختلف در شیفت‌های مختلف بپرهیزند.

لازمه‌ی این کار وجود یک اقتصاد پویا در مملکت است. در سده‌های گذشته و حال اقتصاد پویا از تعامل و هم‌فکری با کشورهای صاحب صنعت به دست می‌آید و این کار میسر نیست مگر این‌که روابط خارجی درستی داشته باشیم. روابط خارجی درست وقتی محقق می‌شود که راس هرم انسان آگاهی باشد و وقوف کامل به مسایل بین‌الملل و مراودات بین دول داشته باشد.

تقریبن درمان هرم استعدادسوزی از طبقات پایین محال است. از بالا و یک استثنا می‌توان کارهایی انجام داد و طبعات آن‌را به مرور در اقشار مختلف ساکن در طبقات زیرین مشاهده کرد..

پی‌نوشت- افشین قطبی سرمربی تیم ملی فوتبال شد.

پی‌نوشت- من فکر می‌کنم امروز رسانه و تکنولوژی بیشتر از هر فردی در گسترش دموکراسی نقش ایفا می‌کند.

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 23:46  توسط رستم جهانگشا  | 

 

فلاش‌بک

آمریکا به عراق حمله کرد. من از جمله موافقان حمله بودم. حمله به عراق کورسوی امیدی برای کسانی چون من بود تا دمو+کر+اسی را نزدیک‌تر از هر زمان دیگر لمس کنیم. آن روزها با اندیشمندی بحث‌هایی داشتیم. او صددرصد مخالف حمله بود. می‌گفت دمو+کر+اسی از بیرون نمی‌آید دمو+کر+اسی زمان و ظرفیت می‌خواهد. هر چند ما هم با تئوری‌ها بیگانه نبودیم اما تئوری‌ها دیگر غیرقابل اجرا به نظر می‌رسیدند. خسته شده بودیم از بس تئوری‌ها را خوانده و فقط خوانده بودیم.

از قضای روزگار آن انسان فرهیخته را چند روز قبل ملاقات کردم. او هم طی این سال‌ها فراز و بیشتر نشیب‌هایی را از سر گذرانده بود. آن روزها پیروز بود و بعدها شکست و فقط شکست. شکست‌هایی که هیچ‌گاه برازنده‌ی چون اویی نبودند. بعد از آن دیدار و جمله‌ی اندوه‌باری که گفت، می‌خواستم پستی برای او بنویسم. از کسانی که جلوتر از اجتماع و زمان می‌اندیشند و همیشه این خصلت آن‌ها را به کنج تنهایی می‌برد. کسی عقاید آن‌ها را درک نمی‌کند. آن‌روز گفت من دیگر سوخته‌ام.

این جمله را اگر جوانی بیست یا سی‌ساله بر زبان می‌راند مهم نبود هنوز راه بسیاری داشت تا جبران مافات کند اما در آستانه‌ی 60 ساله‌گی وقتی به این حقیقت دردناک که تو سوخته‌ای بیش نیستی رسیدن اندوه‌بار است.

حالا من بعد از سال‌ها با هر حمله‌ی نظامی مشابه یورش آمریکا به عراق مخالفم. واقعیت تلخی‌ست اما دمو+کر+اسی زمان و ظرفیت می‌خواهد.

بازتاب

سعدی* شاه‌شعر معروفی دارد:

 بنی‌آدم اعضای یکدیگرند      که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به‌دردآورد روزگار           دگر عضو‌ها را نماند قرار...

مفهوم این دو بیت در تمام اجتماع‌ها و دوران‌ها صادق است. رفتارها و گفتارهای بزرگان قوم بازتاب رفتارها و گفتارهای قوم است و برعکس. وقتی کیفیت ادبیات کوچه و بازار به پایین‌‌ترین سطح ممکن سقوط می‌کند بازتاب این سقوط را می‌توانی در مصاحبه‌ی مطبوعاتی یک مربی تیم ملی مشاهده کنی. وقتی رییس یک اداره در تقسیم پیش‌پا افتاده‌ترین امکانات رعایت انصاف نمی‌کند نتیجه آن می‌شود که بالاترین مقامات یک کشور حمله به غزه را محکوم می‌کنند و در برابر قتل‌و عام روسیه در چچن لام تا کام حرفی بر زبان نمی‌رانند.

مایلی‌کهن و حمله به عراق

از دو بحث بالا (فلاش‌بک و بازتاب) می‌خواهم به نتیجه‌ای برسم. مایلی‌کهن امیرقلعه‌نوعی را با بدترین الفاظ مورد خطاب قرار می‌دهد و متن نامه‌اش را به تمام خبرگزاری‌ها ارسال می‌دارد. ادبیات محمد مایلی‌کهن که به گفته‌ی خودشان دکترای ورزش دارد و از مربیان اخلاق‌گرای کشور است زاییده‌ی چیزی‌ست که امروز در کشور ما به عنوان فرهنگ جاافتاده است. لحن سخن مایلی‌کهن نباید برای کسانی که داعیه فرهنگ دارند مساله‌ای غیرعادی و غیرقابل هضم باشد. هر فرد تیزهوشی که در اجتماع ایران زندگی می‌کند و از لایه‌‌های پنهان زندگی مردمان این خاک اطلاع دارد؛ می‌توانست پیش‌بینی کند که ما به کدام سوی می‌رویم. از سال‌ها پیش سکوهای تماشاچیان به مکان‌هایی برای خالی کردن عقده و سیر فحش دادن به هر کس‌و ناکس  تبدیل شده بود درست مثل فضای پارک‌ها و خیابان. ادبیات مایلی‌کهن بازتاب این اجتماع است. اجتماعی بهت‌زده، عصبی، بی‌ادب، خشن، سردرگم.

اما، آیا مایلی‌کهن راست می‌گوید؟ آیا تبانی در فوتبال ما ریشه دوانده است؟ شک نکنید محمد مایلی‌کهن راست می‌گوید و برای بیان راستی‌اش از ابزاری استفاده می‌کند که آمریکایی‌ها برای آوردن دموکراسی به عراق استفاده کردند: خشونت.

*************************

* این روزها به سعدی تعلق دارد. وجود آثار سعدی در منزل، مایه‌ی مباهات هر صاحب خانه‌ای می‌تواند باشد. اگر از آثار سعدی چیزی در منزل ندارید لااقل گلستان و بوستانش را تهیه کنید. هر روز یک حکایت کوتاه اگر بخوانید، آن  روز بیهوده سر بر بالین ننهاده‌اید.

پی‌نوشت- سال‌ها پیش در حین تظاهرات دانشجویان‌ کره‌ی‌جنوبی پلیس تیراندازی می‌کند و چند نفر از دانشجوها کشته می شوند. بلافاصله بعد از این رویداد وزیر کشور کره‌ی جنوبی استعفا می‌دهد. عقیده داشت او که وظیفه‌ی حفظ جان شهروندان کشورش را دارد کوتاهی کرده است. در کشورهای ناموفق برعکس است. دنبال ضعیف‌ترین خطاکار می‌گردند تا دمار از روزگارش درآورند. آقای کفاشیان چرا در انتخاب سرمربی تیم ملی اشتباه کردی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 16:39  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نمایشنامه‌ای در 5 پرده

پرده اول: دکور برنامه‌ی نود، عادل فردوسی پور، محمد مایلی‌کهن. محمد مایلی‌کهن: در انتخاب سرمربی تیم ملی فوتبال طی تمام دوره‌ها عواملی غیر از فدراسیون فوتبال دخیل بوده‌اند. دوران قبل از انقلاب هم برنامه به این صورت بود.

پرده‌ی دوم: کنفرانس مطبوعاتی بعد از مسابقه‌ی استقلال اهواز- سایپا، خیل خبرنگاران ورزشی، مایلی‌کهن پشت تریبون: بعد از باخت استقلال در جام باشگاه‌های آسیا جواد زرینچه از تاکتیک تیم آقای قلعه‌نوعی انتقاد می‌کنه. در جواب آقای قلعه‌نوعی می‌گه اگه حاج‌رضایی از من انتقاد می‌کرد ناراحت نمی‌شدم زرینچه هر وقت تیمش رو به لیگ برتر آورد حرف بزنه. بعد از این مصاحبه آقای زرینچه تو مصاحبه‌ای می‌گه اگه اون‌زمان استقلال اهواز به تیم تو راه نمی‌داد که اصلن سقوط می‌کردید و دیگه امیرخانی در کار نبود. متوجه عرض من می‌شید که؟... ( راوی: اشاره مایلی‌کهن به مسابقه‌ای بین دو تیم استقلال اهواز و استقلال تهران بود. در آن مسابقه امیرقلعه‌نوعی به عنوان سرمربی استقلال اهواز و جواد زرینچه به عنوان مربی استقلال تهران انجام وظیفه می‌کردند و باخت استقلال اهواز به منزله‌ی سقوط این تیم به دسته‌ی پایین‌تر بود).

پرده‌ی سوم: برنامه‌ی ورزش از نگاه 2، کوثری، افاضلی، معین، حجازی. کوثری: آقای حجازی چرا در کمیته‌ی فنی تیم‌ملی حضور پیدا نمی‌کنید؟ شما را دعوت نمی‌کنند؟ حجازی: اگر دعوت هم کنند بنده نمی‌روم.

چرا؟

چون این کمیته هیچ خاصیتی ندارد. 4 گزینه برای تیم ملی پیشنهاد می‌دهند و ناگهان گزینه‌ی پنجمی سرمربی تیم ملی می‌شود.

کوثری: ناصرخان به سرمربی‌گری تیم ملی فکر می‌کنید؟

 خیر. سرمربی تیم ملی باید از هفت‌خان رستم عبور کند که برای من امکان‌پذیر نیست. 13 سال پیش در زمان ریاست آقای مصطفوی در فدراسیون فوتبال ایشان به من گفتند شما به عنوان سرمربی تیم ملی انتخاب شده‌ای دستیارانت را انتخاب کن. دو روز بعد شخصی که از دوستان آقای پروین بود به من زنگ زد و گفت کجایی که سرمربی تیم ملی انتخاب شده است. گفتم غیرممکن است رییس فدراسیون خودش با من صحبت کرد و.... بعد از پایان مکالمه به آقای مصطفوی زنگ زدم و ماجرا را گفتم. مصطفوی کاملن انکار کرد و گفت رییس فدراسیون من هستم و سرمربی تیم ملی شما. 24 ساعت بعد رسانه‌ها اعلام کردند محمد مایلی کهن به عنوان سرمربی تیم ملی فوتبال انتخاب شد.

پرده‌ی چهارم: ، ورزش از نگاه 2، کوثری، جلالی، معین، مظفری. مایلی‌کهن پشت خط تلفن خطاب به مظفری: همین کارها را می‌کنید که فوتبال به این روز افتاده است. شما حرکات آقای قلعه‌نوعی را ندیدید؟ این حرکات تشکرکردن داشت؟ تماشاچیا 90 دقیقه تمام علیه اسطوره‌ی فوتبال ایران عابدزاده و بنده شعار دادن. اینه اون فوتبال فرهنگی که حرفش رو می‌زنید؟ (در چهره‌ی مظفری خنده‌ی تلخی دیده می‌شود. کوثری در ظاهر ناراحت ولی در باطن خوشحال ِ‌ خوشحال است. به رقابت‌ش با برنامه‌ی نود فکر می‌کند) این تماشاچی‌ها همه هدایت شده بودن.... من چه گناهی کرده‌ام؟

 (راوی وارد صحنه می‌شود. و با لحنی آرام می‌گوید: قلعه‌نوعی متهم به تبانی می‌شود. قهرمانی استقلال در جام حذفی سال گذشته ساخته‌گی قلمداد می‌شود. سرمربی استقلال به بازی‌های پشت پرده متهم می‌شود. راوی: حالا شما تماشاچیان عزیز جمله‌های بعدی را مطابق سلیقه، شناخت‌تان از عوامل نمایش و لحن گفتار خودتان حدس بزنید.!)

پرده‌ی پنجم: هوا نیمه ابری، خیابان اصلی یک شهر، روبروی کیوسک مطبوعاتی، پسر نوجوانی با بهت به پیش‌خوان خیره است، تیتر چند روزنامه‌ی ورزشی: در نامه‌ای مایلی کهن، قلعه‌نوعی را کوتوله خطاب کرد و...

پایان نمایش- موسیقی فیلم یوزارسیف (نسخه‌ی آمریکایی) با کمی تغییر پخش می‌شود. صدای تشویق تماشاچیان به گوش می‌رسد. عده‌ی زیادی فریاد می‌زنند: ای‌ول ای‌ول، حاج ممدُ ای‌ول، ای‌ول ای‌ول...

************************

چند سوال: 1- در ورزش ایران چه می‌گذرد؟

2- چرا فیفا فدراسیون فوتبال ایران را محروم نمی‌کند؟ مگر بحث عوامل غیرورزشی در فوتبال از این هم روشن‌تر می‌شود؟

  3- آیا ساختار فیفا هم بر چارچوب پول و رشوه استوار است؟ آیا نزدیک شدن به زمان انتخاب رییس کنفدراسیون فوتبال آسیا در شدت این افشاگری‌ها تاثیر داشته است؟

نتیجه‌گیری یک تماشاچی ردیف آخر:

1- فوتبال این مملکت به صورت خاص و ورزش آن به صورت عام کاملن سیاسی است.

2- تبانی در فوتبال و ورزش ما ریشه دوانده است.

سوال گزارشگری که از جوانی در خیابان 17 شهریور می‌پرسد: آیا به مایلی‌کهن وظیفه‌ای محول شده است؟ چرا ناگهان شدیدترین انتقادها را مطرح می‌کند؟ چرا قبل از آن به موارد این چنینی اشاره‌ای هم نکرده بود؟

پی‌نوشت: خوش به‌حال عادل فردوسی‌پور! امیدوارم برنامه‌ی امشب نود محافظه‌کارانه نباشد.

پی‌نوشت: بنویسید مملکت گل‌و بلبلی، بخوانید مملکت فوتبالی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 19:31  توسط رستم جهانگشا  | 

 

پیش‌نیاز زندگی در مکانی که شهر نام‌گرفته اشراف به حقوق شهروندی است. نادانی در این ارتباط، هم موجب تضییع حقوق فرد می‌شود و هم به نادیده انگاشتن حقوق دیگران از جانب فرد می‌انجامد.

خیلی از هنجارهایی که امروز با آن‌ها مواجهیم از همین مساله به‌ظاهر ساده نشات می‌گیرد.

وارد این بحث چالش‌برانگیز نمی‌شوم فقط اشاره‌ای کوتاه می‌کنم که وظیفه‌ی بزرگان دین، در ادوار مختلف تاریخ، آشنا کردن مردم با حقوق شهروندی بوده است چه آن‌جا که آن‌ها را علیه حکومت‌ها شورانده‌اند و چه جاهایی که به آموزش صلح و دوستی بین امت‌ها پرداخته‌اند.

آگاهی از قانون و حقوق شهروندی به شخص این اجازه را می‌‌دهد در چارچوب معینی که قانون برای او تعیین کرده است به ابراز وجود بپردازد و بی‌جهت زیر بار عوامل فشار که آمارشان در اجتماع کم نیست نرود*. این موضوع تاثیر مستقیمی در جلوگیری از فساد دولت‌مردان دارد. و چه بسا مسببان سیستم فاسد اداری که امروز در کشورمان به بزرگ‌ترین معظل جامعه تبدیل شده است خودمان (مردمان دورمانده از قدرت یا عادی) هستیم و هستیم.

با این احوالات آموزش حقوق شهروندی و تعامل با افراد اجتماع باید از سنین پایین در مدارس تدریس شود و از شیوه‌های طرح درس سنتی که چنین مقوله‌ای را تا حدی در بر دارند پرهیز شود؛ چه این‌که تجربه نشان داده چنین شیوه‌های ارائه و تدریس نتیجه‌ی دلخواه را در بر ندارد. برای تحت تاثیر گذاشتن کودکی که چشمانش در خانه به صفحه‌ی تلویزیون و رایانه خیره است مثال عمر و زید را زدن ثمری در بر ندارد.

 برش‌هایی از زندگی روزانه

صف‌های طولانی بانک‌ها را دیده‌اید؟ عده‌ی زیادی سردرگم و عصبی به انتظار ایستاده‌اند تا نوبت آن‌ها برسد و از حساب خود پولی برداشت کنند، یا قسط وام خود را بپردازند. آیا بانک اجازه  دارد کسانی که سرمایه‌ی بانک از طریق آن‌ها تامین می‌شود را ساعت‌ها  ایستاده نگه دارد و سرآخر به بهانه‌ای کار آن‌ها را انجام هم ندهد؟

باز مثال بانکی می زنم مشاهده کرده‌اید که یک مشتری عصبانی در بانک چطور سر کارمندی فریاد می‌کشد و بعضن زدو خوردی هم صورت می‌گیرد؟ مشتری بانک اجازه‌ی فریاد کشیدن دارد؟

تازه، بعد از خروج از بانک، هم مشتری و هم کارمند حالتی عصبی دارند و رفتارشان را خواسته یا ناخواسته به اجتماع تزریق می‌کنند و عصبیت همه‌گیرتر می‌شود.

علت اصلی هر دو مورد بالا را من عدم اشراف به حقوق شهروندی می‌دانم. اگر مشتری بانک به حقوق خود آگاه باشد بایست بداند که برای برداشت پول خود نباید این‌همه دردسر تحمل کند. حصار اطمینانی که قانون برای او تعیین کرده است به شخص این امکان را می‌دهد که به شیوه‌ای صحیح مراتب نارضایتی خود از مدیریت بانک را اعلام دارد و بی‌جهت بر سر کارمندی نگون بخت فریاد نزند. در نتیجه مدیریت به تکاپو می‌افتند و ناچار فرهنگ استفاده از اینترنت در جامعه همه‌گیر می‌شود و به صورتی خودکار صف‌های بانک حذف می‌گردد و تازه، برای تنها مشتری پشت باجه هم یک صندلی تعبیه می‌کنند تا راحت‌تر باشد کمر و ستون فقراتش دچار مشکل نشود و خرجی اضافی بر دوش کشور وارد نگردد.

اشراف به حقوق شهروندی باعث می‌شود فرماندار ِ یک شهر تافته جدابافته نباشد. فرماندار یا هر مقام مسوول دیگر به راحتی یک فروشنده‌ی دوره گرد در خیابان به قدم زدن بپردازد. چرا که افراد اجتماع می‌دانند طرح مشکلات فردی جایگاهش ساختمان فرمانداری‌ست و این شخص حق طبیعی‌اش است که در ساعات فراغت مثل تمام مردان و زنان دیگر در خیابان به قدم زدن بپردازد. دانایی باعث می‌شود فرماندار نگون‌بخت در هرم گرمای تابستان با کت‌وشلوار به خیابان قدم ننهد و به‌سان مردمان عادی با لباسی سبک و مختص پیاده‌روی در خیابان ظاهر شود. و بلعکس وقتی ارباب رجوعی در ساعات اداری وارد ساختمان فرمانداری شد فرماندار چون رعیتی با او برخورد نکند و از دریچه‌ی قدرت به سخنرانی نپردازد.

 *********************

 * کوری رمان نوبل گرفته ژوزه ساراماگو این موضوع را به درستی می‌شکافد. افراد زیادی وجود دارند که در وجودشان نوعی خشونت و سادیسم نهادینه شده است. هر گونه عقب‌گرد قانون و تضعیف چتر حمایتی‌اش، به عرض‌اندام چنین انسان‌هایی منجر می‌شود و هرج‌و مرج را به دنبال می‌آورد.

در دارودسته‌های نیویورکی یکی از افسران پلیس برای رسیدن به مقاصد پلید خود با عده‌ای شرور وارد معامله می‌شود. سردسته‌ی اشرار از پلیس می‌پرسد تو با این همه نیروی تحت فرمانت چرا دست به دامان ما شده‌ای؟ و جواب می‌شنود روح قانون در هر صورت باید رعایت شود! 

 *********************

پی‌نوشت- شاید شنیده باشید برای اخذ تابعیت از کشورهای به اصلاح جهان اولی قوانین سختی وجود دارد. یکی از مراحلی که باید طی شود و در سوالات مطرح شده همیشه جایگاه مهمی دارد اشراف به حقوق شهروندی آن کشور‌هاست. آن‌ها مهاجر را در صورتی می‌پذیرند که به چارچوبی که قانون برای او تعیین کرده واقف باشد. چه حقی بر گردن اوست و چه حقی دیگران در قبال او دارند. در اردوگاه‌های پناهندگان هم،  ساعات زیادی از روز صرف آموزش چنین قوانینی می‌شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 19:17  توسط رستم جهانگشا  | 

 

ساعت 11 ظهر است. روبروی پیش‌خوان یک مطبوعاتی در رشت ایستاده‌ام. روی روزنامه‌های امروز نایلونی کشیده‌اند تا از گزند باران در امان باشند. دو نفر هم بغل‌دستم مشغول خواندن تیترها هستند. قسمت روزنامه‌های ورزشی لاغر است یعنی بیشتر روزنامه‌های امروز فروش رفته است. اما روزنامه‌های اجتماعی و سیاسی همین طور در هوای نیمه‌بارانی رشت روی هم تلمبار شده‌اند. تازه، این‌جا شهر رشت است که نسبت روزنامه‌ خوان‌هایش از خیلی نقاط ایران بیشتر است. چرا؟ چرا روزنامه‌های ورزشی این قدر طرفدار دارند؟

مردم تشنه‌ی خبر و تحلیل هستند. با وجود همه‌ی رسانه‌های سرگرم‌کننده بخش خبر هیچ‌گاه تعطیل نمی‌شود اما چه خبری و چه تحلیلی؟ خبر درست و تحلیل واقعی.

روزنامه‌های ورزشی به بهانه‌ی ورزشی بودن که خود ذاتن موضوعی بی‌خطر است نقد می‌نویسند، مدیران و ورزش‌کارها را به چالش می‌کشند بدون ترس از س+ا+نس+ور و این خصلت نقد نویسی و درج خبر درست است که مردمان تشنه‌ی خبر را به سوی آن‌ها می‌کشد و این ابزار در دست روزنامه‌های اجتماعی نیست. آن‌ها قدرت مانوردهی ندارند حتا درج خبری کوتاه در کوتاه‌ترین زمان ممکن روزنامه‌ای را به تعطیلی می‌کشاند و عده‌ی بسیاری بیکار می‌شوند.

با این رویه روزنامه‌هایی دوام می‌آورند که خصلت محافظه‌کارانه دارند و دنیای خبر و رسانه با این خصلت سر سازگاری ندارد. به طور خودکار تعداد خوانندگان نشریات محافظه‌کار پایین می‌آید. همان اتفاقی که افتاده است و ما با مشتی نشریه محافظه‌کار طرفیم و به ظاهر هیچ گناهی هم شامل حال گردانندگان این نشریات نمی‌شود غم نان مگر کم دردی‌ست؟ تازه حرفی هرچند ضعیف زدن باز بهتر از سکوت است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 0:47  توسط رستم جهانگشا  | 

 

بلندترین آبشار جهان چه نام دارد؟ آنجل در کشور ونزوئلا.

بزرگ‌ترین آبشار جهان چه نام دارد؟ نیاگارا در کشور کانادا.

مرتفع‌ترین قله‌جهان چه نام دارد؟ اورست در منطقه چین (تبت) و نپال.

بزرگ‌ترین دریاچه جهان چه نام دارد؟ کاسپین (خزر).

ترین‌ها همیشه پرجاذبه‌اند. ترین‌ها پول، جهانگرد، آبادانی را همراه خود به منطقه می‌آورند.

یکی از ترین‌های پرجاذبه‌ دنیا، سالیان دارازی‌ست در جوار ما بیمار خفته است و سال به سال دریغ از پارسال را آرزو می‌کند. نسل ماهیان خاویاری‌اش از بین می‌رود. ماهی آزادش وضعی به مراتب بدتر دارد. آلوده‌گی‌اش هر سال شدیدتر می شود. منابع آلوده‌کننده‌اش سال ‌به سال بیشتر می‌شوند. و دیدارکننده‌گانش در کشور ایران نموداری رو به سقوط دارد.

 دلم برایت می‌سوزد کاسپین که میراث‌دارت ما هستیم.  تو هم بدشانسی. کره‌ی ِ به این پهناوری و تو نصیب ما* شده‌ای تا هر سال بیمارترت کنیم. سیاست‌مداران ما هنوز درگیر خانه‌سازی در ونزوئلا هستند و منبع اصلی سرمایه را فراموش کرده‌اند. شاید هم خوب می‌دانند اما...

******************

* این "ما" حیطه‌ی پراکنده‌گی‌اش برای من مشخص نیست. نمی‌دانم شامل چه طیفی از اجتماع می‌شود و ما! (افرادی مثل خودم را می‌گویم) چقدر در این ویرانی نقش داریم. نسل‌های بعد چه قضاوتی خواهند کرد درباره‌ی ما!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 22:28  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نفرت

محمد مایلی کهن سرمربی تیم ملی فوتبال شد و عقب‌گرد دیگری در کارنامه ورزش کشور ثبت گردید. بوی تند سیاست دوباره ورزش کشور را آلوده ساخت. سرمربی اصول‌گرا! نمی‌دانم در چند نقطه از دنیا چنین می‌کنند با مردمان خویش و آن‌ها را این‌چنین به بازی می‌گیرند و احساسات‌شان را جریحه دار می‌سازند. بگذریم، از این دست آه‌وناله‌ها تا دلتان بخواهد فراوان است. این آه‌و ناله‌ها که دست از سر افرادی چون من بر نمی‌دارد نوشتن را نیز تحت تاثیر می‌گذارد و به روزمرگی مبتلا می‌سازد. نوشته‌هایی که هیچ نوآوری و فضای ذهنی جدیدی در آن‌ها دیده نمی‌شود. باز بگذریم و...، و چه؟ نمی‌دانم.

با این‌حال وقتی علی کفاشیان از جلسه‌ی انتخاب سرمربی تیم ملی بیرون آمد و خیل عظیم خبرنگاران ِ کنجکاو او را احاطه کردند دلم به حالش سوخت. پریشان و مضطرب بود، رنگ در رخسار نداشت و عرقی سرد روی صورتش نقش بسته بود. لعنت به این بازی که حس نفرت را در آدمی بیدار می‌کند. انسان را به قسمتی در مغز یا قلب هدایت می‌کند که جای نفرینی‌هاست.  انسان را چه به نفرت از انسان. چرا باید از یک انسان با هر زبان و هر دین و مذهبی متنفر بود.

علی دایی منفور می‌شود مثل علی‌آبادی و خیلی از مردان سیاست ِ دیگر، که با سیاست‌های نادرست خود زندگی مردمان این مرزو‌بوم را تیره و تار کرده‌اند. آن‌ها را چون ابلیبس می‌بینیم که بر فضای زندگی ما چنبره زده‌اند. ولی چرا؟ چرا این تخم کینه و نفرت در وجود ما نهادینه شده است. مسعود بهنود در مقاله‌ای از علی دایی نوشته است و این‌که چرا قهرمان ملی خود را چنین می‌کوبیم و این عصبیت در هیچ کشور متمدن دیگری که بهنود در آن‌ها زندگی کرده است دیده نمی‌شود.

راست می‌گویی شما آقای بهنود عزیز! این عصبیت در کشوری که شما در آن سکونت دارید دیده نمی‌شود چون آن‌ها عصبیت را مهار کرده‌اند و ما زیربنای فکری‌مان عصبیت و نفرت است. هنوز که هنوز است تصویر مرد جوانی که هنگام انتقال امیرعباس ه+و+یدا به پای جوخه‌ی اعدام، با نفرتی هرچه تمام، از پشت‌سر گلوله‌ای به گردن هو+یدا شلیک کرد جلوی چشم‌های من است. در مغز این مرد چه کینه‌ی سهمگینی نهفته بود که حتا به او مجال نداد چند دقیقه تاب بیاورد تا گلوله‌های مردان جوخه هو+یدا را از پای درآورند.

امشب با دیدن علی کفاشیان دل جهان سومی‌ام به حالش سوخت. دلم به حالش سوخت درست مثل عکسی که از محمدرضا دیدم؛ در حال سوار شدن به هواپیمایی بود تا زادگاهش را برای ابد ترک کند، آرزوهایش را، هم‌زبانانش را. و به دنیای دربه‌دری‌ها و خفت‌ها پای بگذارد. با دیدن آن عکس به گریه افتادم که محمدرضا نیز برای اولین بار در انظار می‌گریست. گریه کردم و سیر گریه کردم. اشتباه نکنید نه مریدی دارم و نه مرادی. آرزوی برگشت به هیچ دورانی هم ندارم که سازنده‌گان دوران‌ها خودمانیم. من از نفرت حرف می‌زنم و این‌که چرا باید از انسانی متنفر بود. گاندی ملت هندوستان را به پیروزی رساند با شعار نفی خشونت. و ما انقلابی کردیم که معنی‌اش شاید خشونت است. نمی‌دانم فقط می‌دانم دلم حسابی گرفته است..  

 مقاله‌ی مسعود بهنود درباره‌ی دایی

یادداشت منیرو روانی‌پور درباره‌ی تیم ملی 

مزدک علی نظری و علی دایی  

*************************

* نام یادداشت وام گرفته از فیلم پدرخوانده است. پدرخوانده وجه دیگری از زندگی آدم‌کش‌ها را نشان می‌دهد. آن‌ها در محیط خانه انسان‌هایی به‌غایت مهربان و فداکار هستند و دلیل نام‌گذاری متن این خصوصیت بارز فیلم بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 0:23  توسط رستم جهانگشا  | 

 

فرزندش 12 ساله است. از زندگی راضی نیست. از شوهرش به مرور زمان نفرت پیدا کرده است. خانواده اصرار دارند طلاق نگیر. در ضمن طلاق گرفتن ریسک بسیار بزرگی برای یک زن محسوب می‌شود و او جرات انجام چنین کاری را ندارد. روزها و روزها به راه دیگری می‌اندیشد، راهی که به گمانش برای همیشه دردها را تسکین می‌دهد و خلایق تازه می‌فهمند او از چه موضوعی حرف می‌زده است. سرانجام در اولین روز سال جدید نقشه‌ی چندماهه را عملی می‌کند و به زندگی‌اش پایان می‌دهد.

حکایت زن‌ها در جامعه‌ی ما حکایت چندان شادی‌آوری نیست. در گذشته‌های دور و نزدیک پادشاهان ما حرمسراهایی با زنان بیشمار داشتند. تصاویری که امروز از زنان حرمسراهای قاجاری برجای مانده است از چهره‌های افسرده خبر می‌دهد. آن‌جایی که زنان علاوه بر افسرده‌گی به انواع و اقسام بیماری‌ها هم مبتلا بودند. در دوران پهلوی جز چند اشتباه فاحش شاید یکی از درخشان‌ترین دوره‌های حضور زنان در اجتماع را شاهد بودیم. بر رضا و محمدرضا ایرادات زیادی می‌توان گرفت ولی نباید انصاف را در قضاوت به کنار نهاد. نباید از نظر دور داشت که آن‌ها جانشینان پادشاهانی بودند که حرمسرا داشتند. پهلوی‌ها هیچ‌گاه حرمسرا نداشتند و با وجود استبداد ذاتی‌شان، خصوصن در مورد رضا باز می‌توان عملکرد آن‌ها را مثبت تلقی کرد.

 امروزه دوباره نقبی به گذشته زده‌ایم و بار دیگر قدرت فکر کردن را از زنان گرفته‌ایم. کوچک‌ترین آزادی یک انسان که همانا نوع لباس پوشیدن است را از آنان سلب کرده‌ایم. این امر به فاصله‌ی هرچه بیشتر زنان و مردان انجامیده است. ارتباطات نسل سومی‌ها با جنس مخالف از بدترین و خطرناک‌ترین نوع آن است. نوعی ارتباط، فقط برای رفع کنجکاوی‌های این دوره‌ی سنی خاص و خالی شدن از نیروی مردانه‌گی و زنانه‌گی ست. مردان هیچ اطلاعی از زنان و خصلت‌های آن‌ها ندارند.

در گذشته‌های نه چندان دور اما جوامع کوچک شهری و روستایی نوعی ارتباط سالم بین زنان و مردان تعریف کرده بودند. زنان با مردان در مزارع، چشمه‌ها، خانه، عروسی‌ها، عزاها و خیلی از مناسبت‌های اجتماعی دیگر هم‌کلام می‌شدند و این هم‌کلامی به سطح قابل قبولی از پختگی طرفین منجر می‌شد. امروزه روز خصوصن در جوامع کوچک شهری این ارتباط‌ها ار هم گسسته است. عروسی‌ها به تالارهایی که زنان و مردانش هر کدام در سویی محبوسند خلاصه گشته‌اند و مگر در چند شغل خاص دیگر زنان با مردان همکاری ندارند و تازه این نوع همکاری‌ها به کنجکاوی‌های بیشتری هم منجر می‌شود.

این عدم ارتباط سالم هر کدام از طرفین را در هاله‌ای از پرسش قرار می‌دهد و وقت ازدواج طرفین تازه می‌دانند که هیچ شناختی از جنس مخالف ندارند.

 کتاب خواندن هم سال‌هاست به امر بیهوده‌ای تبدیل شده و اکثریت رغبتی به خواندن کتاب ندارد. واقعیت امر را نویسنده‌ی کتاب زنان مریخی و مردان ونوسی بر زبان رانده است. مردان از کره‌ای و زنان از کره‌ای دیگر هستند. ولی با کمال تاسف قضاوت مرد که جنس قوی‌تر محسوب می‌شود همه از منظر عدم شناخت این واقعیت مهم است. آن‌ها زن را از دیدگاه خود می‌سنجند. سنگینی، نجابت، صحبت و خیلی از مسایل دیگر را آن‌ها از زاویه دید خود که مردانه است قیاس می‌کنند و این آغاز تزلزل پیوندهای خانواده‌گی‌ست. در مدارس هیچ آموزشی وجود ندارد، خانواده این امر را تابو می‌داند، دانش‌گاه‌هارا هم به گند کشیده‌اند. هر سال طرحی برای جداسازی و کارهای متفرقه دیگر ارائه می‌دهند.

راه ما به ترکستان ختم می‌شود و شده است. بیشتر کسانی که من آن‌ها را می‌شناسم از زندگی زناشویی شان ناراضی‌اند. خیلی‌ها راه‌های دیگری هم‌چون خیانت به زن را در پیش گرفته‌اند و به نوعی مظهر سوختن و ساختن محسوب می شوند. بنیان خانواده با کمال تاسف و با وجود همه‌ی شعارها و حرف‌ها در کشور ما از درون پوسیده است. می‌شود تعبیر عصای پوسیده را بر آن نهاد. با دانستن این موضوع که روابط خارج از چارچوب ازدواج در کشور ما رتبه‌ی اول دنیا را دارد می‌توان به عمق فاجعه پی برد.*

* این موضوع زمینه‌ی تحقیق یک دکتر ایرانی مقیم آمریکا است. در این زمینه کتابی هم منتشر کرده است که متاسفانه نه آدرسش در خاطرم مانده و نه اسم کتابش. فقط می‌دانم از خبرهای رادیو زمانه بود.

پی‌نوشت باربط- متن نامه‌ای از فروغ فرخ‌زاد برای مجله‌ی فردوسی را این‌جا بخوانید. با خواندن نامه به مدرن بودن ذهن این نابغه‌ی ادبیات ایران بیشتر پی می‌بریم و این‌که تفکرات او هنوز هم تازه و ناب هستند.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 0:15  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در کلاسیک‌ها گفتم که دو نکته از فیلم توجه‌ام را به خود جلب کرد. نکته‌ی اول نقد پلیس‌ها بود. دقت کنید که فیلم متعلق به سال‌های دور است. سال‌هایی که در بسیاری از ممالک انتقاد هنوز تعریفی ندارد. انتقاد خیلی راحت سرت را به باد می‌داد و قدرت برتر و مطلق تاب انتقاد را نداشت. در فیلم اما خیلی راحت از نیروی نظامی یک کشور انتقاد می‌شود. این سطح تحمل انتقاد پذیری بالاست که امروزه پلیس آن کشورها را مظهر پاکی و درستی و نظم کرده است و نیروی نظامی خیلی از کشورهای دیگر هنوز مظهر رعب وحشت، فساد، بی‌نظمی محسوب می‌شوند و هنوز که هنوز است در آن کشورها نمی‌توان از موضوعات بیشماری انتقادی سازنده مطرح کرد.

نکته‌ی دوم لوکیشن شهری است که ماجرای فیلم در آن می‌گذرد. جایی که نورمن با لباس پلیس از دست ده‌ها مامور فرار می‌کند و از حیاط‌ها و خانه‌های مختلف می‌گذرد. چشم‌انداز این فضا و معماری غالب محیط جدن بی‌نظیر است. خانه‌های ویلایی کوچک که هر کدام داخل حیاطی نگه‌داری می‌شوند، یک حوض کوچک، چند مرغ‌و خروس در گوشه‌ای از حیاط!، فضای سبز زیبا، و نرده‌های چوبی که محوطه‌ها را به مهربانی و نه با خشونت حصارهای سیمانی از هم جدا کرده است. از لحاظ شهرسازی اگر حساب کنید این شهر از بسیاری از شهرهای امروز ایران مدرن‌تر است. با وجود این خصیصه در محوطه‌ی خانه‌های یک قسمت از شهر که بلندمرتبه سازی در آن ممنوع است مرغ‌و خروس نگهداری می‌کردند. پدیده‌ای که امروز در شهرهای! تازه شهر شده ما جایگاهی ندارد و نشان عقب‌ماندگی و... محسوب می‌شود.

با دیدن این تصاویر دلم برای شمال و بیشتر تالش می‌سوزد. با روندی که در پیش گرفته‌ایم این منطقه روز به روز از راه درستی که باید بپیماید فاصله می‌گیرد و مرگ خود را هر لحظه نزدیک‌تر می‌کند. متاسفانه فکرهای مسمومی که امروز به عنوان خصلت‌های شهرنشینی در ذهن مردمان ما لانه کرده است به تسریع این ویرانی کمک شایانی می‌کند.

************************

پی‌نوشت مدیریتی

 1- در میدان رستم کلاچرمینه که میدان اصلی شهر تالش محسوب می‌شود به طرز بسیار آماتور و بدسلیقه‌ای چند بنر تبلیغاتی از جاذبه‌های بخش مرکزی تالش نصب کرده‌اند. همیشه از این کارهای حقیر بدم آمده و می‌آید. تبلیغات اگر به شیوه‌ی صحیح خودش اجرا نشود جز ضربه زدن عایدی دیگری ندارد. آقایان به خود زحمت نداده‌اند لااقل به آن داربست‌های زنگ‌زده رنگی بزنند، چیدمان آن‌ها را طوری طراحی کنند که چشم فقط تصاویر را ببیند و از دیدن لوله‌های زنگ‌زده منزجر نشود. از این‌ها گذشته طنزی هم در این بین هست که چون استاد ما حوصله‌ی طنز نویسی ندارد خودم اشاره می‌کنم. پلیس‌ها در ابتدای دو ورودی شهر (شمال و جنوب) مسافران را به خیابان بیست‌متری و یا همان کمربندی! هدایت می‌کنند  یعنی چشم هیچ مسافری به جمال این بنرها که درست در مرکز شهر قرار دارد روشن نمی‌شود پس این‌ همه داربست و هزینه برای چیست؟

بنرهای تبلیغاتی

منظره‌ی تالش از فراز پارک سیو درون

2- مجموعه‌ی سیاه‌داران (سیو دُرون) بعد از گذشت سال‌ها هنوز کامل نشده است. تازه همین مجموعه‌ی ناقص هم به طرز ناشیانه‌ای کثیف و غیرقابل استفاده است. دیروز فرصتی برای دیدار از این مجموعه که پتانسیل بسیار بالایی دارد، پیش آمد. سرویس‌های بهداشتی مجموعه قسمت مردانه‌اش تعطیل بود و در قسمت زنانه علاوه بر کثیفی حتا مایع دستشویی هم وجود نداشت. این کارها خصلت میهمان نوازی ما را هم زیر سوال می‌برد..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 12:56  توسط رستم جهانگشا  | 

 

نورمن ویزدم قد ِ کوتاه و دل ِ مهربانی دارد. برای پلیس شدن اما، فقط قد بلند به درد می‌خورد که او ندارد. خلاصه با هزار شگرد مخصوص ِ نورمنی لباس پلیسی به تن می‌کند و سوت ویژه‌ی پلیس‌ها را بر گردن می‌آویزد.

نورمن ِ پلیس گشت می‌زند و در یکی از محله‌ها به چند پسر‌بچه‌ی خردسال برخورد می‌کند که بازی‌شان به خاطر نبود داور منصف نیمه‌کاره مانده است. آن‌ها با دیدن پلیس ِ ما، تقاضای کمک می‌کنند. نورمن بعد از کمی مقاومت بله را می‌گوید و بازی با سوت نورمن شروع می‌شود. او غرق در بازی بچه‌ها شده، مدام به سوت مختص پلیس می‌دمد غافل از این‌که هر کدام از این سوت‌ها نشان علامتی و خطری است. صدای سوت کل پلیس‌های شهر را به واکنش وا می‌دارد و دسته‌ی بزرگی از آن‌ها به طرف منبع خطر به راه می‌افتند و...

فیلم سیاه و سفید است اما این خصلت به هیچ وجه از ارزش‌های بصری و طنز خلاقانه‌ی آن نمی‌کاهد. کلاسیک‌ها را همیشه باید دید و خواند. کلاسیک‌ها پایه و اساس همه‌ی دانش و هنری است که داریم و خواندن آن‌ها ستون این بناست. نخواندن با تزلزل و ویرانی بنا همراه است و چه بسا ما را از راه درست هم دورتر کند.

روزنامه دیلی تلگراف در شماره 16 ژانویه 2009 لیست 100 رمانی را منتشر کرد که به گفته‌ی منتقدین روزنامه باید در کتابخانه‌ی هر شخصی وجود داشته باشد*.

اگر مجال بود در سال نو تعدادی از این رمان‌ها که هنوز نخوانده‌ام و ترجمه‌ی فارسی‌شان در بازار موجود است را خواهم خواند از جمله: "خانه و جهان" اثر "رابیندرانات تاگور"، "مزرعه سرد آرام‌بخش" اثر "استلا گیبونز"، "یوگنی آنگین" اثر "الکساندر پوشکین" و...

* خبر در سایت رادیو زمانه آمده است. چون سایت مسدود می‌باشد از لینک دادن خودداری کردم.

پی‌نوشت- دو نکته در فیلم مورد اشاره توجه‌ام را به خود جلب کرد. چون ربطی به یادداشت ما نداشت آن‌را به روز و پست دیگری موکول می‌کنم.

پی‌نوشت بی‌ربط- از شهر خبرهای خوبی به گوش نمی‌رسد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 0:29  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سه سال بهترین شاگردش بودم. از کتاب‌هایی که درس می‌داد خوشم می‌آمد. تن صدای خش‌دار و قوی‌ای داشت. روزی خاطره‌ای تعریف کرد. گفت تهران بودم، مریض داشتم. خسته از کارهای بیمارستان و شب‌بیداری در خیابان روبروی بیمارستان سیگاری گیراندم. چند پک نزده بودم که جوان بلندبالایی با کت و شلواری سرمه‌ای رنگ نزدیکم آمد. سلام داد و جواب شنید. با تعجب و تردید نگاهم می‌کرد تا این‌که گفت: شما آقای د نیستید. گفتم خودمم. خندان خودش را معرفی کرد. شاگرد شما هستم شما استاد ما بودید و....

 جوان دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران بود. اصرار کرد برویم خوابگاه کوی، گفت خیلی نزدیک است. گفتم مریض دارم و بعد از دقایقی طولانی رفت. آن ‌روز شاید بهتر از این دیدار کسی نمی‌توانست خستگی را از تنم به در کند. شاگرد من حالا در دانشگاه تهران درس می‌خواند، خدا را شکر.

وقتی آقای د این خاطره را تعریف می‌کرد من خودم را می‌دیدم که سال‌ها بعد کت‌و شلواری سرمه‌ای به تن دارم و در یکی از خیابان‌های تهران استاد را غافلگیر می‌کنم و او دوباره خستگی از تنش بیرون می‌رود. 

استاد را نه در لباس یک دانشجو با آینده‌ای درخشان که چند روز پیش روبروی آموزش و پرورش هشتپر دیدم. پیر و مریض بود. به سختی راه می‌رفت. دو دل ماندم بعد از این همه سال که ندیده بودمش نزدیک‌تر بروم یا نه. من که یک دانشجو با کت‌‌و شلوار سرمه‌ای نبودم تا خوشحالش کنم. چه می‌گفتم؟ چه‌کاره‌ام. کدام قله‌ی افتخار را فتح کرده‌ام. فکرهایم را نیمه‌کاره رها کرده جلو رفتم. چشمش که به من افتاد شناخت.

 بعد از این همه سال، این همه تغییر چطور مرا شناخت. معمایی بود که جوابی برایش نداشتم. او در سنین جوانی دانشجویی با کت‌و شلوار سرمه‌ای را نشناخته بود مرا چطور شناخت. همدیگر را به رسم شرقی‌ها به آغوش کشیدیم. با اسم کوچک خطابم ‌کرد. بسیار عجیب بود. با این بیماری و این پیری حافظه‌اش انگار دست‌نخورده بود درست مثل تن صدایش که خش‌دارتر و زیباتر شده بود. چه کار می‌کنی؟

سوالی که نمی‌خواستم بپرسد را پرسید. رییس هیچ اداره‌ای نیستم. پزشک نیستم جزو حقوق‌بگیران دولتی هم نیستم و... دو دستش را با حالتی که هنوز شور جوانی در آن موج می‌زد به آسمان بلند کرد و معترضانه گفت: خدا خدا خودت که داری می‌بینی اگه...  

حرف را  عوض کردم. شما مظهر آزادگی برای من بودی. آن‌وقت‌ها که کسی جرات نداشت حرفی بزند شما با خیلی‌ از زورگوها و مال‌مردم‌خورها درافتادید. همیشه به شما افتخار می‌کنم.

حرف‌هایی بود نه از سر تعارف. سالیان شاید دراز بود می‌خواستم ببینمش و این حرف‌ها را به او بگویم. گفت بله عجب دورانی بود..     

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 17:8  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در آستانه‌ی عید بزرگ نوروز هر چند از لحاظ اقتصادی بازار هشتپر کساد است اما به لحاظ شایعه پررونق‌ترین روزهای تاریخ خود را پشت سر می‌گذارد. بگیر بگیر‌هایی شروع شده که نگو و نپرس. حاج آقا است که هر روز سر از نیروی انتظامی در می‌آورد. یکی را با زن بیوه می‌گیرند می‌گوید صیغه کرده‌ام. دیگری را با زن شوهر دار می‌گیرند می‌گوید کلفتم بوده است. بنده‌ی خدایی ادعا می‌کند در حال آموزش مسایل آن‌چنانی به دانشجوها بوده و الا ماشاا.... نمی‌دانم یا آمار حاجی‌ها زیاد شده یا بیشتر حاجی‌ها از اول اون‌کاره بوده‌اند، یا حاجی هم حاجی‌های قدیم. خلاصه هوا پس است.

در جایی خواندم رکود اقتصادی با شدت امیال آن‌چنانی رابطه‌ا‌ی معکوس دارد و ملت برای فرار از چنگال رکود دست به انجام عملیات آن چنانی (خیال‌تان راحت باشد انتحاری نیست) می‌زنند. رکود اقتصادی هشتپر درست بودن نظریه را تا حد زیادی به اثبات رساند (جا دارد این موفقیت بزرگ را به همه خصوصن آن داشمند نوجوان تبریک عرض نمایم). حالا این شایعه‌ها چند درصد واقعیت دارد ا... اعلم. یکی دو تا هم نیست. هر روز تعدادی اسم به این لیست اضافه می‌شود. کسانی که اسم‌شان اضافه می‌شود یکی دو روزی ناپدید شده و بعد دوباره پیدایشان می‌شود. با این روند فکر کنم تا سال آینده کسانی که دستگیر نشده‌اند در اقلیت قرار ‌گیرند و باید فکری به حال خود بکنند.

پی‌نوشت1- شکر خدا نیروی انتظامی بعد از پاکسازی کل کشور از دست اراذل و اوباش، بعد از ریشه‌کن کردن مواد مخدر و تامین امنیت روانی همه‌ی شهروندان؛ اکنون کمر به ریشه‌کن کردن نسل مردان زن‌باز بسته است. امیدوارم در این راه پردست‌انداز! هم پیروز باشند.

پی‌نوشت 2- شایعه در جهان سوم نقش مهمی ایفا می‌کند؟ چند درصد این حرف‌ها درست و چند درصد نادرست‌اند؟  

پی‌نوشت 3- بیشتر دستگیر شده‌ها؟ کسانی هستند که خود دستی در موعظه دارند. آن‌ها که نگاه کردن به جنس مخالف را با سوختن در آتش جهنم یکی می‌دانند. حالا برای فرار از این آتش، خود از چه بندی استفاده می‌کنند، بنده نمی‌دانم.

پی‌نوشت 4- مردمان عجیبی هستیم. ناملایمات را تحمل می‌کنیم. آن‌جا که می‌توانیم اعتراض کنیم هم، سکوت پیشه می‌کنیم. این صداها را انبار کرده و چون بمبی از خشم می‌شویم و دنبال فرصتی می‌گردیم تا انتقام بگیریم. خیلی‌ها چنان با آب‌و تاب و احساس پیروزی این اخبار را ذکر می‌کنند انگار جایزه‌ای بزرگ را برده‌اند.  

  پیشنهاد- این سایت اعجاب برانگیز را از دست ندهید. 

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 15:16  توسط رستم جهانگشا  | 

ما

برنامه‌ی نود دی‌شب برای لحظ‌اتی تماشاگران کره‌ای بازی ایران-کره را نشان داد. آن‌ها در پایان بازی مشغول جمع آوری زباله‌های تولیدی‌شان حین تماشای فوتبال بودند.

تحت تاثیر قرار گرفتم. فردوسی‌پور گفت چه حرکت جالبی خوب است ما هم چنین حرکاتی را یاد بگیریم.

بعد از این گزارش کوتاه انواع و اقسام فکرهای باربط به سراغم آمد: چرا کره‌ای‌ها چنین کاری کردند؟ چرا ما چنین کاری نمی‌کنیم و.... در فکرهای بی‌پایانم غوطه‌ور بودم که طبق معمول هر سال که نود بهترین گزارشات زیرپوستی دربی را نشان می‌دهد آسش را رو کرد. یک فیلم مستند از چگونگی آمدن یک جوان ساروی به تهران برای دیدن دربی پخش شد. تعطیلی کسب و کار، تهیه بلیط اتوبوس، تهران، سرگردانی، بی‌خوابی، سرما، خستگی، اعصاب خردی، بلیط بازی، انتظاری چندساعته تا شروع بازی، گرسنگی، فکر برگشت و جبران هزینه. این‌ها مشکلات آن جوان برای دیدن مسابقه در آزادی بود که من متوجه شدم و جواب سوالم را هم لابه‌لای همین مشکلات یافتم.

در پایان بازی آن جوان هیچ رمقی برای جمع کردن زباله‌ها نداشت و نخواهد داشت. اعصابش بسیار تحریک‌پذیر شده چرا؟ چون خسته، بی‌خواب، سرمازده، گرسنه و خیس باران است. سیستم عصبی‌اش به صورت خودکار او را که تیم محبوبش در ثانیه‌های آخر گل هم خورده تشویق می‌کند تا لگدی نیز به صندلی بزند. فحشی هم به داور بدهد و آشغال‌ها را همین‌طور به امان خدا ول کند و برود..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 20:38  توسط رستم جهانگشا  | 

 

عنوان این یادداشت طرح یک سوال است. بنده همان ابتدای کار جوابم را می‌دهم و در ادامه دلایلم را ذکر می‌کنم. جواب: نه.

 آیا توریسم صنعت است؟

برخلاف نظر دکتر محمدتقی رهنمایی که توریسم را صنعت نمی‌داند بنده مثل خیلی از کسان دیگر به توریسم به عنوان یک صنعت می‌نگرم. نه، زود قضاوت نکنید دکتر رهنمایی اشتباه نمی‌کند. او از منظر رشته‌ی تخصصی خودش (جغرافیا) به توریسم نگاه می‌کند. نشست‌و برخواست‌هایش بیشتر با فرهیخته‌گان و اساتید دانشگاهی کشورهای غربی بوده و در دیدگاه آن‌ها توریسم واژه‌ای ارزشمندتر از صنعت است. آن‌ها وقتی از توریسم صحبت می‌کنند مجموعه‌ عواملی مدنظرشان است که به بعد انسانی معطوف است. آن‌ها توریسم را وسیله‌ای برای بالابردن سطح دانسته‌ها، دوستی‌ها ، نزدیکی فرهنگ‌ها و احترام به محیط  می‌دانند.

اما چیزی که در دنیا رواج دارد و کارتل‌های اقتصادی و سیاسیون به دنبال آن  هستند پول می‌باشد. در واقع گرداننده‌گان امروز توریسم در دنیا همین کارتل‌های اقتصادی و سیاست‌مداران کشورها هستند.

کم نیستند کشورهایی که یکی از ارکان سیاست خارجی خود را بر مبنای جذب توریسم بنیان می‌نهند. وقتی از چنین منظری به توریسم نگریسته شود صنعت توریسم معنا پیدا می‌کند. در اصل دیدگاهی که به توریسم به عنوان فرهنگ نگاه می‌کند زیر مجموعه‌ی این نگاه عوامانه است. چنین اساتیدی با استفاده از منابع مالی کارتل‌ها و دول به فرهنگی کردن توریسم کمک می‌نمایند.

 پس ابتدا توریسم را به عنوان یک صنعت که پول تولید می‌کند می‌پذیریم. 

آیا در ایران صنعت توریسم جایگاهی دارد؟

جواب: خیر.

توریسم ریشه‌های ناگسستنی با روابط بین کشورها دارد. روابط کشورها را دولت‌مردان آن‌ها شکل می‌دهند. هر چه‌قدر سطح روابط بین کشورها دوستانه باشد میزان تردد توریست بین آن‌ها روبه فزونی خواهد نهاد. وقتی تردد زیاد شد خواه ناخواه سرمایه‌گذاران بخش توریسم که سرمایه‌های خود را جهت ساخت هتل‌ها، مجتمع‌های اقامتی، فروشگاه‌های زنجیره‌ای و... صرف می‌نمایند به سمت محل‌های درآمدزا جذب خواهند شد. سرمایه در کوتاه و بلند مدت آبادانی به همراه خواهد آورد. و در این‌جاست که اساتید و تئوریسین‌های فرهیخته به کمک می آیند و تولید فکر می‌کنند. روش‌های برخورد با محیط، برخورد با میزبان و میهمان را مدون ساخته و به مرور سطح فرهنگ میزبان‌ها و میهمان‌ها را بالا می‌برند.

بعد از این مقدمه طولانی حالا: چرا در ایران توریسم نداریم؟ چون اولویت‌های وزارت امور خارجه‌ی ما جذب توریست نیست. وقتی روی مساله‌ای پافشاری می‌کنیم که افکار عمومی سیاست‌مداران نظر مساعدی روی آن ندارد به صورت خودکار روابط بین کشورمان و سایر کشورها به سردی می‌گراید. این سردی به جامعه هم تسری می‌یابد.

نگاهی بیندازیم به کشورهایی که مسافران ایرانی بدون ویزا می‌توانند وارد آن کشورها شوند و آن را با چند کشور موفق در زمینه‌ی توریسم مقایسه کنیم. همین مقایسه ما را به واقعیت‌های زیادی می رساند. ما در ایجاد رابطه با کشورهای دنیا ناموفق هستیم. وقتی اولین اصل را درست اجرا نکرده‌ایم باقی راه یا اصلن در راه ماندن و هزینه کردن چه سودی خواهد داشت؟

تالش و توریسم

سرنوشت تالش با توریسم گره خورده است. کشور بزرگ ایران در حاشیه‌ی کاسپین‌اش منطقه‌ای متمایز از سایر نقاط این سرزمین دارد. همین تمایز منطقه را به محیطی برای دوست‌داران هیجان، آرامش و سفر تبدیل کرده است. اما با تعاریفی که در بالا ذکر شد فلسفه‌ی توریسم در این منطقه‌ی زیبا هم منتفی‌ست. یعنی بهتر است خیلی سنگین در جایمان بنشینیم و این‌قدر توریسم توریسم نکنیم! هجوم مسافران بی‌برنامه به تالش تنها عایدی‌اش برای ما ویرانی است. روندی که شروع شده و آرام آرام تالش را از دست تالشان ـساکنان دیرینه‌ی این سرزمین ـ خارج می‌کند.

 سیر صعودی فروش زمین موجب خواهد شد مدتی دیگر تالشی در منطقه باقی نماند. و خروج تالشان از منطقه با ویرانی منطقه توام است. تالشان این سرزمین را حفظ کرده‌اند آن حسی که آن‌ها نسبت به این خاک دارند را با هیچ فرد از جایی دیگر نمی‌توان قیاس کرد. وقتی ساکنان اصلی این سرزمین بروند سرزمین هم خیلی زود از بین خواهد رفت..

پی‌نوشت۱-  ایران‌گردان با معیارهای جهانی، توریست محسوب نمی‌شوند. درصد ناچیزی از این مسافران مزایای توریستی بودن را برای منطقه به ارمغان می‌آورند و مابقی ضررشان بیشتر از نفعی است که می‌رسانند. تخریب محیط زیست، جاده‌ها، بالارفتن هزینه‌ی بیمارستان‌ها، شلوغی اماکن عمومی مثل نانوایی‌ها، افزایش مصرف سوخت و... تنها بخش کوچکی از ضررهای جذب بی‌برنامه‌ی توریست در منطقه است.

پی‌نوشت 2- این هم نقشه‌ی کشورهایی که ما ایرانی‌ها می‌توانیم بدون ویزا وارد آن‌ها شویم.

پی‌نوشت3 – بحث ناسیونالیسم و این حرف‌ها نیست. زیبایی‌های زمین به همه ی ساکنان آن تعلق دارد. حرف‌هایم از منظر نگهداری و مواظبت از محیط بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 23:25  توسط رستم جهانگشا  | 

 

گاوی که فروخته‌ام دهکده را ترک می‌کند در دل مه

سالهاست هایکو  به شعر مورد علاقه‌‌ام تبدیل شده است. هایکو بیشتر از هر شعر معاصری مرا تحت تاثیر قرار می‌دهد. خیلی سریع به گذشته پرتابم می‌کند. انگار که من در لحظه‌ی سرایش شعر حضور داشته‌ام. چرا؟ جواب این سوال چند گزینه دارد

اول  هایکوها اصلیتی ژاپنی دارند. ژاپنی‌ها از شالی حرف می‌زنند. از صدای قورباغه، رویش بنفشه، برف. و این‌ها در لحظه‌لحظه زندگی من بوده‌اند. من با آن‌ها زندگی کرده‌ام. عجیب است صدای قورباغه موسیقی نوستالوژیک من است. بوی شالی بوی گذشته‌های من است. شاید یک تهرانی یا جنوبی نتواند با هایکو ارتباط برقرار کند. شاید از نظر خیلی‌ها این جمله‌های نثروار اصلن شعر نیستند. اما من آن‌ها را دوست دارم و بسیار دوست دارم.

دوم  خیلی وقت است شعرها شخصی شده‌اند. برای لذت بردن از شعر باید شاعر را هم بشناسی و دردهایش را و شادی‌هایش را.  نمی‌توان خیلی راحت با شعرها ارتباط برقرار کرد. از درد مشترک خیلی کم کسانی هستند که شعر می‌گویند.

سوم  شعرها پیچیده‌اند. وقتی شعر شخصی باشد پیچیده هم می‌شود. خیلی باید تقلا کنی تا شعر را بشکافی و بعد لذت ببری.

چهارم  شعرهایی که از دردی مشترک حرف می‌زنند در دام ابتذال می‌افتند. انگار دردهای این‌چنینی را قبلی‌ها با زیباترین بیت‌ها و سطرها سروده‌اند.

پنجم  دردها زیاد و سطحی شده‌اند. هر کسی با انواع و اقسام مشکلات درگیر است. مشکلات کوچک خیلی از افراد را شاعر کرده است. به قول شمس لنگرودی با کمی مشکل خانوادگی کمی افسرده‌گی خیلی‌ها شاعر می‌شوند.

نمی‌دانم. این‌ها فقط برداشت‌های شخصی من است. می‌تواند صددرصد نادرست باشد. از سطر سطرش می‌توان اشکال گرفت. ولی چه کنیم سلیقه‌ی شخصی است. شاید مطالعه‌ی بیشتر سطح سلیقه‌ام را بالاتر ببرد.

اما آن‌چه مسلم است هایکو با من رک و صریح حرف می‌زند. یک سطر، تمام وظیفه‌ای که شعر بر عهده دارد را به من منتقل می‌کند. غرق لذت می‌شوم. و در تخیلاتم لحظه‌هایی که دیگر هیچ‌وقت نیستند و نخواهند بود را می‌بینم. مگر از شعر چه انتظاری هست؟ هایکو انتظار مرا از شعر برآورده می‌کند.

البته هایکویی که من از آن حرف می‌زنم در قیدو بند هجاها و واحدهای پنج‌شش‌تایی نیست. برای من قابل قبول نیست کسی که می‌گوید: "گاوی که فروخته‌ام دهکده را ترک می‌کند در دل مه"‌  خود را در قید و بند هجاها گرفتار کند. او باید آزاد باشد. من نمی‌توانم کسی که چنین شعر بی‌نظیری سروده است را در هیچ قالبی ببینم. شاید شعری که من از آن حرف می‌زنم اصلن هایکو نیست و اسم دیگری دارد که من نمی‌دانم. هرچه که هست من این حرف‌های بی‌ریا با محیط پیرامون را دوست دارم. از دل آن‌ها خودم خانه می‌سازم، گاو می‌خرم!، نه‌نه را بدرقه می‌کنم، نوروز را صدا می زنم، اشک می‌ریزم، لذت می‌برم..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 21:52  توسط رستم جهانگشا  | 

 

فریدون جیرانی این روزها زبل‌خان سیما شده است. به هر شبکه‌ای که سر می‌زنی جیرانی عده‌ای  دور سرش جمع کرده و مشغول حرف زدن است. جمع‌بندی حرف‌ها هم که مشخص است: قبل از انقلاب آخر بودیم الان اول هستیم. در همه چی اول هستیم. دنیا چشمش به سینمای ماست.

مرد حسابی از چه سینمایی حرف می‌زنی؟ شهر 400 هزار نفری سینما ندارد. سینمای لیلاحاتمی و علی مصفا رو آتش زدن. تازه بهترین سینماهای تهران دارن ورشکست می‌شن. نمی‌دونم شماها وجدان‌تون ناراحت نمی‌شه وقتی این حرف‌ها رو می‌زنید؟

 این‌که جایگاه سینمای ما جایگاه رفیعی‌ست اصلن شکی در آن وجود ندارد. خیلی از کشورهای همسایه و غیرهمسایه با مقوله‌ی سینما بیگانه هستند اما در کشور ما هنرمندان بزرگی در این عرصه فعالیت می‌کنند. با این حال دلیل نمی‌شود بگوییم اول هستیم و حرف‌های دم‌دستی بزنیم.

یکی از اساتید! چند روز پیش در رادیو  می‌گفت: سینمای قبل از انقلاب کاملن مبتذل بود مردم بیزار بودند و از این حرف‌ها.

آقاجان معنی ابتذال چیه؟ فرهنگ معین می‌گه ابتذال یعنی "بسیار صرف کردن چیزی به حدی که ارزش آن کاسته شود. 2- پیش‌پا افتادگی، بی‌قدری، پستی"

با این تعریف از صبح تا شب اگر بیاییم بگوییم سینمای بعد از انقلاب خیلی خوب است و قبل از انقلاب خیلی بد است آیا همین کار ما ابتذال نیست؟ همین کار ما صرف کردن چیزی به حدی که ارزشش کاسته شود نیست؟

نمی‌دانم چرا به‌زور می‌خواهند تحمیل کنند که ابتذال یعنی روابط زن و مرد. آقا جان چی‌دارید می‌گید شما؟ روابط زن‌و مرد که خودش زیباترین رابطه‌هاست. چرا تمام کارها و پستی‌ها رو ول کردید و چسبیدید به روابط زن‌و مرد؟ مگه الان که روابط زن‌و مرد رو دارین حسابی کنترل می‌کنین چه معجزه‌ای رخ داده؟ کدوم فحشا کم‌تر شده؟

 اصلن بی خیال..

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 21:26  توسط رستم جهانگشا  | 

 

کارمند اداره ای گفت: فلان کس با مطربی رفت آدم شد ما ماندیم.

گفتم فلان کس خواننده ی مجالس عروسی است؟

گفت: بله نمی‌شناسی‌اش؟

گفتم: می‌شناسمش. حق با توست.

گفتگو‌ی‌مان را زود خاتمه دادم و به بهانه‌ی سوار شدن به تاکسی خداحافظی کردم.

راستش نظر من درست عکس نظر او بود. من برای خواننده‌های مجالس عروسی، معرکه‌گیرها، نوازنده‌های دوره‌گرد و خیلی شغل‌های این‌چنینی احترام بسیار بالایی قایلم. در نظرم این افراد انسان‌های بزرگی هستند.

این‌جا دو سوال پیش می آید چرا با آن کارمند که دوستم هم بود بحث نکردم؟ دیگر این‌که چرا خواننده‌های دست چندم برای من ارج‌و قرب دارند؟

با دوستم بحث نکردم چون بحث‌مان به نتیجه‌ی دل‌خواهی نمی‌رسید. او تفکرات مربوط به خودش را داشت ومن فکرهای خودم را. بحثی طولانی و به احتمال زیاد بی‌نتیجه در می‌گرفت و وسط‌های بحث می‌بایست می‌گفتم حق با توست و گفتگو را خاتمه می‌دادم. راستش اوایلِ کار دولت جدید که شرق منتشر می‌شد و از قضا بسیار قوی هم منتشر می‌شد سرمقاله‌ی محمد قوچانی (شاید هم قوچانی نبود خاطرم نیست) موضوع جالبی مطرح کرده بود. لب کلام مقاله این بود که آقایان از دولت جدید انتقاد نکنید. چرا؟ چون انتقاد وقتی کارساز است که طرف به چیزی که شما می‌گویید اعتقاد داشته باشد. وقتی طرف صحبت شما اصلن خط فکری‌اش مخالف شماست انتقاد شما به چه دردی می‌خورد. فعلن سرجایتان بنشینید . حالا بحث ما و دوست ما هم چنین خاصیتی داشت.

اما مورد دوم و علاقه‌ام به هنرمند‌های خرده‌پا. این‌‌ها لطافت و تفکر مختص به گروه خاصی از مردم را به جامعه تزریق می‌کنند. گوش سپردن یک قصاب به یک ملودی‌ کوچه و بازاری روان اورا لطیف می‌کند. اندکی از خشونت جامعه می‌کاهد. هیچ اجباری نیست همه‌ی جامعه به موسیقی‌های فاخر گوش دهند، رمان‌های بزرگ را مطالعه کنند و به فیلم‌های سینمایی خاص توجه نشان دهند. همین رمان‌های مبتذل فرهنگ جامعه را بالاتر می‌برند.

من هر روز که از خیابان رد می‌شوم در دست خیلی از مغازه‌دارها روزنامه‌های ورزشی را می‌بینم و یا صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ی جام‌جم را. خیلی خوب است. همین‌که این افراد روزنامه می‌خوانند خوب است. تاکید می‌کنم هر نوع موسیقی‌ای، هر نوع روزنامه‌ای از خشونت می‌کاهد! (حالا کاری به ماهیت جام‌جم یا روزنامه‌های ورزشی ندارم)

جامعه‌ی ما بسیار خشن شده است. مردم عصبی‌‌اند. معضلی است که مربوط به این شهر یا آن شهر نیست. چیزی است که دارد به جامعه تزریق می‌شود. وقتی فلان سیاست‌مداری تا لب می‌گشاید مرگ می‌فرستد، می‌زند، می‌کشد چه انتظاری از مردم عادی می‌توان داشت. وقتی بزرگ‌ترین دولت‌مردان ما پیش‌پا‌افتاده‌ترین جمله‌ها را به کار می‌برند خب در خیابان باید گوشت را بگیری و حرکت کنی. و در این آشفته‌بازار خواننده‌های مراسم عروسی برای من ارج‌و قرب پیدا می‌کنند. آن‌ها تا حد توان خود از خشونت می‌کاهند. آن هم از خشونت چه طبقه‌ای. طبقه‌ای از جامعه که پتانسیل بالایی برای خشن شدن و نزاع‌های خونین دارد. وقتی می‌توانی برقصی چرا باید در خیابان به مردم تنه بزنی و دادو بیداد راه بیندازی. بله یک معرکه‌گیر کار بسیار بزرگی می‌کند که شاید از پس اداره‌ی ارشاد با تمام دب‌دبه ‌و کبکه‌اش برنیاید..

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 0:20  توسط رستم جهانگشا  | 

 

زمستان فصل پرتغال است. پرتغال‌های محلی شمال به جهت آب فراوانی که دارند جایگزینی برایشان وجود ندارد. از لحاظ ظاهر و شاید شیرینی حرف چندانی برای گفتن ندارند اما طعم یک پرتغال واقعی را فقط در این پرتغال‌ها باید جست.

صبح اول وقت اگر در رشت باشید و در خیابان؛ اولین فکرتان رسیدن به مکانی سربسته و گرم خواهد بود تا از سوز سرما در امان بمانید. اگر مثل من رابطه‌ی خوبی با سرما دارید و خود را مجهز به لباس‌های مناسب فصل کرده‌اید کمی در خیابان قدم بزنید و به اطراف پیاده‌روها نگاه کنید. معما نیست، زنان میان‌سالی را می‌بینید که بساط پرتغال فروشی‌شان را پهن می‌کنند. این‌ها هر روز صبح از اطراف خود را به خیابان‌های رشت می‌رسانند و در گوشه‌ای بساط می‌کنند. به چهره‌شان که دقیق می‌شوی هر چینی بر صورت نشان خاطره‌ای دارد. پرتغال فروشی در فضای باز، در سرمای گاهی منهای صفر درجه جدن کار سختی‌ست.

 یاد گیله‌زنانی می‌افتی که سال‌هاست با آن ها همسایه‌ای. و لهجه‌ی زیبای گیلکی. من گیلکی نمی‌دانم اما گیلکی‌ای که این‌ گیله‌زنان پرتغال‌فروش در خیابان‌های رشت بدان تکلم می‌کنند مرا یاد جنگل و شالی می‌اندازد. انگار صوتی از اصوات جنگل تو را می‌خواند. انگار در میان جنگل مه‌زده‌ای. به این می‌اندیشی که زبان و لهجه چه رابطه‌ی مستقیمی با محل زندگی دارد.

به زبان تالشی برمی‌گردم. تالشی جنوبی، مرکزی، شمالی. هرچقدر به جلگه نزدیک می‌شوی تالشی لطیف‌تر می‌شود و در شمال برعکس محکم و خشن. عنبرانی‌ها خیلی خشن و با تن صدای کلفت‌تر حرف می‌زنند. اسالمی‌ها ملایم‌تر و پرحوصله‌تر. لهجه‌ی اصیل اسالمی خصوصن اگر زنی حرف بزند کش‌دار و ملایم است. در جنوب و فومن تالشی رفته‌رفته لطیف‌تر می‌شود. از آن پرحوصله‌گی اسالمی‌ها خبری نیست اما چون جوی کوچک یک باران تند می‌ماند که وسط جنگل روان شده است. شوررررر شورررررر

زبان فارسی هم چنین خصوصیاتی دارد. فارسی‌ای که امروز در تهران و حالا در کل ایران رواج دارد نوعی تصنع و قیدو بند در آن دیده می‌شود. می‌گویند این لهجه از فارسی را فتحعلیشاه رواج داده است. یعنی دوران قاجار مبدا بوجود آمدن چنین لهجه‌ای از فارسی بوده است. وقتی به اسم فتحعلیشاه می‌رسی و سلسله‌ی قاجار؛ مراسمات و تشریفات در ذهنت جان می‌گیرند. انواع و اقسام مراسمات. نوعی افاده که در نقاشی‌های به یادگارمانده از پادشاهان قاجار به‌وضوح دیده می‌شود، نوعی زنانگی. کمرهای باریک، چشم‌هایی که تنگ شده‌اند، دست‌های ظریف. تنها عاملی که مرد بودن این افراد را نشان می‌دهد ریش انبوهی است که در تضاد با سایر خصوصیات فیزیکی بر روی صورت آن‌ها روییده است.

خب وقتی مبدا پیدایش این فارسی گفتاری چنین سلسله‌ای باشد من فکر می‌کنم خیلی از خصوصیات آن افراد هم وارد زبان شده است. این زبان بدون هیچ تردیدی زبان شهری فارسی است. فارسی‌ای است که می‌توان به راحتی با انواع و اقسام فارس‌زبانان ارتباط برقرار کرد. شاید بگوییم لهجه‌ی مدرن زبان فارسی است، البته شاید. در این زبان چیزی از ساده‌گی و بی‌تکلفی دیده نمی‌شود. در صورتی‌که افغان‌ها و تاجیک‌ها تا جمله‌ای بر زبان می‌آورند ساده‌گی در زبان آن‌ها موج می‌زند. یک‌جور زیبایی شرقی دارد زبان تاجیک‌ها. با خودشان هم که برخورد می‌کنی چنین ساده‌گی در رفتارشان دیده می‌شود.

در یکی از مسافرت‌هایم فروشنده‌ یک فروشگاه معتبر فارس درآمد. خودش سر صحبت را باز کرد بدون این‌که من کلمه‌ای فارسی به کار برده باشم. پرسیدم کجایی هستی؟ گفت تاجیکم. خوشحال بود که با فارس زبانی طرف شده است. ومن خوشحال‌تر. دوستش که متوجه حرف زدن ما شد خودش را نزدیک ما رساند. به هم معرفی شدیم، می‌خندید.

گفتند از کجای ایرانی؟ شمال، تالش. صحبت‌مان خیلی طول کشید. از تالش زیاد برایشان گفتم. از طبیعت زیبای تالش حرف زدم، از برف، ییلاق، جنگل. با وجودی که فروشگاه مشتری زیادی داشت مشتاقانه پای حرف‌هایم نشستند. خیلی صمیمی برخورد می‌کردند. و عجیب علاقه‌ای به ایران داشتند. این علاقه به ایران برایم تعجب‌آور بود. این همه تبلیغات منفی و این علاقه‌ی وصف ناشدنی. گفتند روزی حتمن به ایران خواهیم آمد. من تا آن لحظه با هیچ تاجیکی هم‌صحبت نشده بودم ولی صمیمیت آن‌ها آن اتفاق را به خاطره‌ای خوش در ذهنم بدل کرده است. و هرجا اسمی از تاجیکستان می‌بینم با علاقه در پی‌اش می‌روم. می‌بینمش، می‌خوامنش. و روزی خود به تاجیکستان خواهم رفت تا از نزدیک این مردمان را ببینم.

 از تاجیکستان فیلم بسیار زیبای luna papa (پدرماه) را هم دیده‌ام. فیلمی زیبا که رئالیسم جادویی  گابو را یادآور می‌شود. مملکت  زیباست، بی‌پول است، فرزندی در شکم دارد که پدرش مشخص نیست. و سرانجام از دست شیطنت‌های آدمیان پرواز می‌کند و به جایی دور می‌رود. مملکت پرواز کرد آما آیا تاجیکستان، افغانستان، ایران هم می‌توانند پرواز کنند. خاک را مگر یارای کوچ هست. باز دارم به حاشیه می‌روم و حرف‌هایم را بی‌خود کش می‌دهم..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 17:1  توسط رستم جهانگشا  | 

 

در پست (پست هم از جمله واژه‌هایی است که اصلن دوست ندارم. ظاهرن کلمه‌ی مناسبی هم نیست جایگزینش کنم. اگر کسی پیشنهادی دارد دریغ نکند)  جشنواره‌ی فیلم فجر از علاقه‌ی دیوانه‌وارم به سینما گفتم. و این‌که طی مدت برگزاری جشنواره مدام در سینماها حاضر شده و فیلم‌های جدید را می‌دیدم.

اما، آیا هنوز این علاقه به سینما در من وجود دارد؟ جوابش با کمی ارفاق بله است. سوال جزئی‌تری می‌پرسم اگر فرصت پیش بیاید آن طور به سینماهای میزبان جشنواره خواهی رفت؟ جواب این سوال بدون هیچ ارفاقی نه است.

نه، آن‌طور دیگر به سینما نمی‌روم. مدت‌ زیادیست دیگر به فیلم‌های سانسور شده علاقه‌ای ندارم. خوشم نمی‌آید کسی که خودش را عقل کل می‌داند قسمتی از فیلم را قیچی کند تا من به راه نادرست کشیده نشوم. خب وقتی از چنین فیلم‌هایی خوشم نمی‌آید پس باید قید بیشتر فیلم‌های جشنواره را زد. و مگر در مواردی نادر پای به سینمایی گذاشت و روی پرده فیلمی دید. 

بیشتر دوست دارم دی‌وی‌دی‌ فیلم‌ها را تهیه کرده و در خلوت خودم فیلم ببینم. هر چند مزه‌ی سینما را نمی‌دهد به هیچ‌وجه هم نمی‌دهد ولی چاره چیست؟ بهتر از هیچی است. تصورش را می‌کنم که رومن پولانسکی آمده و کارگردان فیلمی بوده. خب فیلم‌های پولانسکی هم که مشهورند به داشتن صحنه‌های آن‌چنانی.

پولانسکی از میان این صحنه‌های زیبا گاهی ارزشمند بودن زندگی را دوباره برای ما یادآور می‌شود. به ما که خیلی از لذت‌ها را فراموش کرده‌ایم گوشزد می‌کند که هنوز موجوداتی به نام زن وجود دارند که می‌توانند زندگی را چشم‌اندازی دیگرگونه باشند. صحنه‌های بی‌پروای فیلم‌های پولانسکی روایتی فراتر از ثکث ارائه می‌دهند. ثکث را به هنری تبدیل می‌کنند برای تمایز انسان. و این هنر را خیلی‌ها ندارند. خیلی‌ها از آن بی‌اطلاعند و آنقدر در توهمات خام خود غوطه‌ورند که هیچ کوششی هم برای داشتن چنین هنری نمی‌کنند!

حالا زیاد به حاشیه نرویم و به بحث خودمان برگردیم. کسی که چندان از عالم هنر سررشته ندارد در اتاقی می‌نشیند و برای پولانسکی و تماشاچیان فیلم تعیین تکلیف می‌کند. جدن آزار دهنده است. تحقیرآمیز است که کسی خود را عقل کل بداند و برای جماعتی خط و نشان بکشد. مثلن صحنه‌های فیلم پولانسکی را با صحنه‌های یک فیلم مبتذل برابر بداند و هردو را قیچی کند.

 با این حال دیگر سینما رفتن معنایی ندارد. جشنواره فیلم فجر جاذبه‌ی چندانی ندارد. مراسماتش بوی سانسور، دروغ، چاپلوسی، توجه عده‌ای خاص را جلب کردن می‌دهد. و چقدر نابغه و عاشق هستند کسانی که در این فضا می‌توانند باز حرفی بزنند و از معضلی فیلمی بسازند..

 پی‌نوشت بی‌ربط- هفتان هم فی+لتر شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 23:21  توسط رستم جهانگشا  | 

آیا فدراسیون فوتبال مقصر است؟

اختلافی میان برنامه‌ی نود و دست‌اندرکاران ورزش کشور به‌‌وجود آمده است. ورزشی‌ها‌‌ فردوسی‌پور را متهم می‌کنند که با انتقادهای بیجا سیستم ورزش کشور را به بیراهه می‌برد.

این‌که فدراسیون فوتبال و بقیه عوامل آن‌ها که بنده همه را جزو یک مجموعه می‌دانم راست می‌گویند یا نه جواب بنده نه است. یعنی برنامه‌ی نود که یک برنامه‌ی تلویزیونی انتقادی‌ست جز کمک به ورزش کشور کار دیگری نمی‌کند.

اما این‌که آیا ورزشی‌ها حق دارند چنین اعتراضی بکنند آن‌وقت جواب بنده آری است. چرا؟ چون فشاری که بایست افکار عمومی به مجموعه‌ی عوامل دولت و دست‌اندرکاران راس کار کشور بیاورد را سازمان ورزش یک‌تنه به دوش می‌کشد و این از انصاف به‌دور است.

نود بهانه‌ای شده است تا به داورها اعتراض شود؟ چرا؟ چون آن‌ها را در بعضی موارد عوامل مردان پشت پرده می‌دانند. آن‌ها را در قالب کسانی می‌بینند که زدو‌بند می‌کنند. و فرامین را دیکته شده اجرا می‌نمایند (دقت کننید همه‌ی داوران را نمی‌گویم)

نود بهانه‌ای برای اعتراض به سیستم لاک‌پشتی پیشرفت پروژه‌های کشور است. نود بهانه‌ای برای اعتراض به کسانی است که  یک شبه مدیر می‌شوند و کار خود را به بدترین شکل ممکن به انجام می‌رسانند. طلب‌کارها را سال‌ها سرگردان می‌کنند. در عقد قرارداد‌های بین‌المللی دقت نمی‌کنند و میلیون‌ها میلیون به اقتصاد کشور که متکی بر نفت ملی است ضرر می‌رسانند. برای فرار از مالیات مدیرانی که اثر مهر روی پیشانی آن‌ها می‌درخشد چند نوع قرارداد مختلف تنظیم می‌کنند.

ماجرای کاشانی و انصاری‌فرد مدیرعاملان وقت باشگاه پیروزی که یادتان هست؟ خیلی راحت 6 میلیار تومان پول گم‌و گور شد. انصاری‌فرد ادعا می‌کرد در حساب باشگاه 12 میلیارد تومان پول بوده و کاشانی حرف از 6 میلیارد می‌زد. و حتا ادعا کرد وقتی وارد دفتر باشگاه شدم تمام کامپیوترها و اسناد مالی باشگاه را مسوولان قبلی با خود برده بودند!

ورزش کشور کیسه‌بوکس افکار عمومی شده بود. مردم کیف می‌کردند وقتی مدیری چاپلوس در برنامه‌ی نود رسوا می‌شد و دروغ‌هایش برملا می‌گشت.

با این تفسیر و این‌که کل چرخش مالی ورزش کشور درصدی ناچیز از بودجه‌ی دولت را تشکیل می‌دهد؛ آیا انصاف است یک مدیر فوتبالی این اندازه به چالش کشیده شود؟ و آن‌وقت وزیری که در وزارتخانه‌ی تحت اختیارش میلیاردها دلار پولشویی صورت گرفته حتا یک‌بار توسط کسی چون عادل فروسی‌پور مورد بازخواست قرار نگیرد؟

نه، با همه‌ی محبوبیت برنامه‌ی نود و همه‌ی علاقه‌ی شخصی که به عادل فروسی‌پور دارم نود او برای کشور ما زود است. نود زودتر از موعد مقرر متولد شده است. هنوز ظرفیت انتقادپذیری ما به حدی نیست که نود را تاب بیاوریم.

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 1:19  توسط رستم جهانگشا  | 

اوباما

بیشتر کسانی که امروز دیدم اولین حرف‌شان درباره‌ی مراسم تحلیف اوباما بود. جالب این‌که در شهر، عضو هیئت امنای مسجدی را با زنی شوهردار گرفته‌اند و آن‌وقت سخنرانی اوباما حرف روز مردم بود. تقریبن هر جا پا گذاشتم از مراسم صحبت می‌کردند. اکثر افراد سخنرانی را از تلویزیون تازه‌تاسیس بی‌بی‌سی دیده بودند.

عده‌ای از نظم مراسم می‌گفتند. ولی غالب حرف‌ها راجع به سخنرانی بود. از وقار او، سخنرانی شمرده‌شمرده‌اش، این‌که در سخنرانی به هیچ کشور و ملتی توهین نکرد، این‌که گفت ما هم اشتباه می‌کنیم، این‌که از هیچ کشوری به عنوان دشمن یاد نکرد و کشورها را موافق و مخالف نظرات کشورش خواند و جورج بوش را با احترام بدرقه کرد، خودش در مراسم جزو نفرات آخری بود که وارد شد و اصراری بر نشستن در صف اول نداشت و خلاصه انرژی مثبتی که با خود به همراه آورده بود.

یکی از دوستان تعبیر جالبی داشت، گفت: انگار شاملو در حال شعرخوانی بود. از این جمله‌اش جدن متعجب شدم. راستش من موفق به دیدن این مراسم نشدم و حالا افسوس می‌خورم که چرا یک رسیور ماهواره‌ ندارم تا چنین مراسماتی را مستقیم تماشا کنم.

از این‌ها گذشته تاثیر یک سخنرانی بر روی مردم عادی کوچه‌و بازار واقعن تامل برانگیز است. چطور یک مراسم که بیشتر جنبه‌ی سیاسی دارد برای مردم کشوری با فاصله‌ای هزاران کیلومتری این‌قدر جذاب آمده؟  آمریکا کشور شگفت‌انگیزی‌ست. خیلی دوست دارم این کشور را از نزدیک ببینم. مخصوصن نیویورک را!

با تعریفاتی که از مراسم شد یاد سال 76 افتادم. سیدمحمد خاتمی سخنرانی‌های جالبی می‌کرد. انصافن قشنگ حرف می‌زد. یک ماه قبل از این‌که رییس جمهور شود فرصت دیداری با او داشتم. زل زد تا حرفی بزنم و من فقط به سلامی بسنده کردم و او جواب سلام را با لبخند داد. اصلن نگفتم طرفدار تو هستم و از این قبیل حرف‌ها. ولی دوستش داشتم و چندجا اعتراف کردم خاتمی تنها سیاست‌مداری‌ست که من صمیمانه به او علاقه‌مندم.

در واقع سال 76 آخرین انتخاباتی بود که شرکت کردم. بعد از این‌که خاتمی یاران نزدیک خود را در موقعیت‌های بحرانی تنها گذاشت. در برابر تعطیلی نشریات هیچ عکس‌العملی نشان نداد و دانشجوها را نیز به لبه پرتگاه برد و خود کنار کشید دیگر انگیزه‌ای برای شرکت در انتخابات وجود نداشت. آن قدر مغرور هستم که به کسی اجازه ندهم برایم تعیین تکلیف کند و شخصی را برایم انتخاب کند تا به او رای دهم. تا مادامی‌که این فرایند وجود دارد... بگذریم اصلن به من چه؟ مگر من چه‌کاره‌ی مردم هستم. وقتی همه راضی هستند. اقلیت‌هایی مثل من فقط باید بسوزند و اگر خواستند بسازند. راه باز است و جاده دراز. جاده هم اگر نباشد می‌توانی سهمیه‌ی طنابت را بگیری و خودت را حلق‌آویز کنی تا ملت هم از شر نق‌زدن‌هایت خلاص شوند.

پی‌نوشت ۱- پرچم ایران در مراسم تحلیف

پی‌نوشت ۲-  مراسم به روایت تصویر

پی‌نوشت ۳-  قسمتی از سخنرانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 22:15  توسط رستم جهانگشا  | 

 

فلان وزیر امور خارجه از سفر روسیه برمی‌گردد گزارش‌گران هجوم می‌برند و از نتایج سفر می‌پرسند. وزیر وزیروار حرف‌های می‌زند و نتیجه سفر را بسیار پربار ذکر می‌کند. آن اوایل ما هم خوشحال می‌شدیم. به‌به نتایج سفر نماینده کشور ما پربار بوده؛ خدا را شکر. دو سه روز بعد اعلام می‌کنند سهم 50 درصدی ایران از دریای کاسپین به 5/12 درصد رسید.

وزیر از پرواز چارتر توکیو - تهران پیاده می‌شود. و چنان ژستی می‌گیرد انگار از فردا زندگی تمام ایرانیان را متحول خواهد کرد. از او درباره‌ی نیروگاه بوشهر می‌پرسند که ژاپنی‌ها چه زمانی پروژه را تحویل می‌هند. خیلی با وقار پاسخ می‌دهد نتیجه گفتگوها بسیار سازنده بود به زودی ساخت نیروگاه به پایان خواهد رسید. سه روز بعد از این مصاحبه روزنامه‌ها می‌نویسند پیمانکار ژاپنی نیروگاه بوشهر کنار کشید.

آمار صادرات تا جایی‌که بنده به خاطر دارم هر سال روبه فزونی بوده. مخصوصن صادرات غیرنفتی. با رقم‌های اعلام شده طی سالیان گذشته بایستی حداقل 20 میلیارد دلار صادرات غیرنفتی داشته باشیم. کمی کنکاش می‌کنی و می‌بینی رقم صادرات غیر نفتی به مرز 4 میلیارد دلار هم نرسیده است.

انواع و اقسام کارشناسان جمع شده‌اند همدیگر را دکتر، پروفسور خطاب می‌کنند و به حساب میز گرد است. همه از دم تعریف و تمجید می‌کنند که بله در فلان چیز اول هستیم در مورد دیگر تا 3 سال دیگر اول می‌شویم. این تکنولوژی فقط در انحصار ما و ایالات متحده است و الا آخر. کمی زبان اگر بدانی و درباره  موضوعات مورد بحث تحقیق کنی به نتایج تاسف‌باری می‌رسی. و به هرچه پروفسور و دکتر است ظنین می‌شوی.

فکر نمی‌کنید داریم خودمان را گول می‌زنیم؟ دروغ گفتن را در زندگی‌مان نهادینه کرده‌ایم؟ دروغ از بالا به پایین وارد زندگی‌مان شده است؟ مسوولان رده بالا هر روز دروغ‌های تازه‌ای می‌گویند؟ فریاد‌های دروغ ِ، دروغ ِ یادتان هست؟ و...

یاد حرف‌های کورش کبیر می‌افتم: خدایا این کشور را از دشمن، دروغ، خشکسالی محفوظ دار.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 17:52  توسط رستم جهانگشا  | 

 

منیرو روانی‌پور یکی از نویسنده‌های بزرگ سرزمین‌مون اومد و مدتی تو وبلاگش درباره  اصول اولیه داستان‌نویسی گفت. بعدها که این حرف‌های جالب قسمت عمده‌ی وبلاگ رو اشغال کرد با کمک چند نفر از دوستاش گروه اینترنتی کولی‌ها رو راه انداخت. کولی‌ها چند نفر بودن که منیرو اونا رو انتخاب کرد تا با کمک هم یه جریانی راه بندازن. و از جمله‌ی کارای خوب‌شون برگزاری یه مسابقه‌ی داستان‌نویسی بود.

من بعد از تموم کردن دبیرستان به غیر از مسابقه‌ی اس.ام.اسی برنامه‌ی نود تو هیچ مسابقه‌ای شرکت نکرده بودم. همین کار خانم روانی‌پور باعث شد بشینم و چندتا داستان کوتاه بنویسم. چند تای دیگه داشتم ولی اونا رو برای روز مبادا نگه داشته بودم! اما از داستان‌های جدیدی که نوشتم سه تا به نام‌های هی رفیق، خیلی دیر شده و برخوردرو به آدرس کولی‌ها ای‌میل کردم.

تو خیالات خودم داستانای جالبی بودن. پیرنگ عمیقی داشتن و کلن به نظرم خوب بودن. اصلن فکر می‌کردم حتمن برنده می‌شم. بعد از سال‌ها من چیزی رو جدی گرفته بودم و واقعن می‌خواستم برنده بشم.

 زهی خیال باطل. داورای مسابقه داستانا رو انتخاب کردن و فقط یکی‌شون در یکی از انتخاب‌ها اسمی از یه داستان من هم برد. روز اولی که حمید رضا سلیمانی اسامی منتخباش‌رو روی وب گذاشت و تقریبن از 51 یکی داستان چیزی حدود 30 تا رو اسم برد که خوب بودن و هیچ اثری از من نبود یه جورایی ناراحت شدم.

روزای بعدی که بقیه داورا  اسامی رو اعلام کردن دوباره خودم رو زدم به بی‌خیالی. دیگه برام مسجل شده بود تنها کاری که تو این دنیا بهش علاقه دارم کاری‌ِ در مایه‌های ناتور‌ِ دشت. کتابش‌و خوندید؟ نه؟ خب یه ذره توضیح می‌دم. هولدن کالفیلد به هیچ شغلی علاقه نداره. و تنها شغلی که دوست داره اینه که ناتور ِ دشت باشه. یه دشت بزرگ که یه طرفش دره‌ی عمیقیه و بچه‌های کوچیک دارن تو این دشت بازی می‌کنن و هولدن چهار چشمی اونارو می‌پاد تا هر وقت توپ به طرف دره اومد و بچه‌ای دنبال توپ دویید بچه‌رو بگیره و نذاره بیفته داخل دره.

منم مثل این‌که به درد کالفیلدی مبتلا شدم. و از هیچ شغلی تو دنیا خوشم نمی‌یاد. از هر شغلی که توش زدو‌بند باشه بدم می‌یاد. از هر شغلی که نیاز باشه بری و به یه نفر التماس کنی بدم می‌یاد. از شغلی که مجبوری با چشم‌ای پف کرده هر روز صبح بیدار بشی بدم میاد. از... بدم میاد.

خلاصه سرتون رو به درد نیارم. ماجرای مسابقه‌ی داستان‌نویسی و ادعای ما هم این‌طوری بود. معلوم ِ که اصلن معنیه داستان رو هم نمی‌دونم. و... بگذریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 0:48  توسط رستم جهانگشا  | 

ساعت گوشی را برای 6 صبح تنظیم کرده بودم. وقتی می‌خواستم برای خواب آماده شوم دودل شدم ساعت بیداری را کمی به تاخیر بیندازم یا نه. آخر کمتر از نیم ساعت به 6 باقی مانده بود. کمی درو دیوار تکراری اتاق را نگاه کردم و بدون تغییر ساعت به خواب رفتم.

هوا نسبت به دو روز گذشته که شنبه می‌شد گرم‌تر بود. خودم که احساسی نداشتم. از آب‌هایی که روی سطح خیابان بود حدس زدم. شنبه همه‌ی این آب‌ها یخ یسته بودند و قدم زدن مشکل بود هر لحظه امکان داشت لیز بخوری. پس همان اوایل صبح بهانه‌ای برای شکر وجود داشت. در میدان کلاه‌چرمینه  راننده‌ی مینی‌بوس مرا دید سلام‌و علیک کردیم و گفت خوب شد، جلو بشین تا هم‌صحبت شویم. احتمال خوابیدن داخل مینی‌بوس را می‌دادم؛ از خواسته‌اش سر باز زده جای دیگری را انتخاب کردم. یخ بدنم هنوز آب نشده بود و ماشین انگار هیچ وسیله‌ی گرم‌کننده‌ای نداشت.

**************************

به رشت که رسیدم هوا روشن بود و راننده به خاطر مشکلات جدید شهرداری از دور زدن داخل شهر عذر خواست. ناچار ما هم در میدان قلی‌پور پیاده شدیم. تا محل قهوه‌خانه‌ای که صبحانه را بیشتر آن‌جا می‌خوردم پیاده راه پیمودم. درباره‌ی این غذاخوری خاص بعدها خواهم نوشت. غذای گرم احساس مطبوعی داشت.

ساعت هشت‌ونیم به آقایی که روز شنبه با او قرار گذاشته بودم زنگ زدم. چند بار در دسترس نبود و یک‌بار گوشی را برنداشت. گفتم برای صرفه‌چویی در وقت تا دم اداره‌شان بروم پس سوار ون‌های خطی شدم. بعد از 10 دقیقه تماس برقرار شد. گفتم امروز تشریف می‌آورید؟ شرمنده، نیستم. و اضافه کرد شنبه گفتم که قبلن با من هماهنگ کنید. در جواب گفتم حق با شماست پس تا شنبه بعد.  فکر کنم امروز اولین دروغش را به من گفت. روز شنبه هیچ حرفی از هماهنگی نزده بودیم. قرار بود از رضوانشهر بیاید و کارم را راه بیندازد.

خب اولین کاری که در رشت داشتم نگرفت. به خودم امید دادم مساله‌ای نیست برو سراغ کارهای دیگرت. با عزمی نیمه راسخ از ماشین پیاده شده و سوار ماشین‌های خط دیگر شدم. آن مدیری که من با او کار داشتم هم، نبود.

**************************

 عقل حکم می‌کند که برای مدیر لااقل زنگ می‌زدی و بعد از مطمئن شدن می آمدی. اما عقل عزیز تو مگر نمی‌دانی با مدیر بعد از ساعت 8 بایست هماهنگ کنی؟ و وقتی مطمئن شدی هست خودت را به ایستگاه سواری برسانی و در نوبت بمانی، در ترافیک خیابان سعدی رشت گیر کنی و تازه ساعت 11 که خودت را به محل رساندی تا اولین امضا را گرفتی نفر دوم به ماموریت رفته است؟ و یا اصلن همان مدیر کاری پیش آمده و اداره را ترک کرده است؟ حالا متقاعد شدی عقل عزیز که برای رشت رفتن بایست در تاریکی صبح و در یخ‌بندان خیابان‌ راه بیفتی؟

دست از پا درازتر آن اداره را هم ترک کردم. ناراحت نباش در خیابان‌های رشت مدتی بچرخ به چند کتاب‌فروشی سر بزن. بد هم نیست از محیط‌ بسته‌ی اداره که بهتر است. با این فکرها دوباره سوار ماشین‌های برگشت به شهرداری شدم. از کنار هتل پردیس پلیس ماشین‌ها را منحرف می‌کرد و جایی که ماشین‌ها به هم می‌رسیدند ترافیک وحشتناک بود. طاقت نیاورده پیاده شدم.

 خیلی از مغازه‌ها تعطیل بودند و دورو بر شهرداری پر از جمعیت بود. چندنفر هم سکویی درست کرده و از آن بالا به انجام وظیفه می‌پرداختند. آقایی که میکروفون را به‌دست گرفته بود با عصبانیت هرچه تمام فریاد می‌زد: خواهرها، خواهرها شهید را به براداران تحویل دهید. به جمعیت که نگاه کردم تابوتی روی دست‌ها می‌چرخید. آن مرد ادامه داد: با شما هستم خواهرها هرچه سریع‌تر شهید را به آقایان تحویل دهید. خواهرها در صف آقایان قاطی نشوید حریم را حفظ کنید و...

**************************

از خانمی که به شدت می‌گریست پرسیدم ماجرا چیست؟ با صدای لرزانی گفت شهید آورده‌اند. پرسیدم چه شهیدی؟ گفت شهید گمنام. خدای من دوباره این برنامه‌ها شروع شده. دوباره داغ خانواده‌ها را تازه می‌کنند. آخر این چه کاری‌ست. چه رسمی‌ست. مگر آمار دقیق این بنده‌های خدار ا ندارید؟ یک‌بار همه را تشییع کنید تا خانواده‌های چشم‌انتظار داغ‌شان هر سال تازه‌تر نشود. چرا با احساسات مردم به این‌صورت زشت بازی می‌کنید...

اعصابم که از صبح زمینه‌ی خراب شدن داشت دیگر طاقت نیاورد و به هم ریخت. کمی آن اطراف قدم زدم. بعد به مغازه‌ای که شیرکاکائوی داغ می‌فروخت و من هم مشتری کج‌دار مریضش بودم سر زدم و تلخی روز را با شیرینی پیراشکی و گرمی شیرکاکائو به درون سراندم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 1:32  توسط رستم جهانگشا  | 

در ایستگاه مترو من نشسته بودم و او بی‌قرار ایستاده بود. عکس‌های پزشکی زیادی همراه داشت. می‌خواستم صندلی‌ام را تعارف کنم اما منصرف شدم.

بعد از چند دقیقه دو نفر ِ کنار دستم که معشوقه‌های جوانی بودند خندان صندلی‌هاشان را ترک کردند. سریع گفتم آقا بفرما! نگاهی به من کرد و خیلی آرام به طرف صندلی آمد. سرش را میان دو دستش گرفت و  تا رسیدن قطار همان‌طور ماند.

در واگن ِ ما تنها کسی که لباس کردی به تن داشت او بود. لباس طوسی روشنش تمیز و اتو خورده بود. سبیل بیشتر سفید شده‌‌اش لب بالایی را کامل پوشانده بود. و چشم‌هایش هیچ درخششی نداشت.

4 ایستگاه بعد هر دو پیاده شدیم. با هم‌همه جمعیت به طرف در خروجی ایستگاه طالقانی می‌رفتیم. نمی‌دانم چرا سرنوشتش برایم جالب آمده بود. بیمار است؟ از عزیزانش کسی بیمار است؟ بیماری سختی دارد؟ خود او با این لباس کردی از کدام شهر آمده است؟ احساس غریبی می‌کند؟ و خیلی سوالات دیگر.

به فاصله یک متری‌ هم از راهروی دراز ایستگاه عبور می‌کردیم که چشمش به ویترین شیرینی‌فروشی افتاد. با صدای لرزانی گفت: خودا، کاک کرمانشاه. به طرف صدا برگشتم و در صورتش خیره شدم. چشم‌هایش می‌درخشید.

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 0:49  توسط رستم جهانگشا  | 

 

صحبت می‌کردیم. نفر چهارمی به جمع‌مان اضافه شد. دورادور می‌شناختمش.

سخنگوی جمع ما سکوت پیشه کرد و حرف‌هایی زد که ربطی به جملات قبلی‌اش نداشت. وقتی نفر جدید رفت علت را پرسیدم گفت: یارو مخبر است. خبرچینی می‌کند.

بعد حرف از خبرچینی افتاد و او چندین و چند نفر دیگر را به عنوان مخبر معرفی کرد. راستش هیچ‌وقت از مخبرها خوشم نیامده است. کسانی که با تو رابطه  دوستی برقرار می‌کنند و قصدشان از دوستی تخریب توست. همیشه دلم خواسته با کسی که دوست می‌شوم دوست واقعی باشم. خودم باشم نه یک نقاب.

یاد فیلم عطر خوش زن افتادم. در نقطه‌ی اوج فیلم جایی که پسر خدمت‌کار ِ سرهنگ (با بازی درخشان آل‌پاچینو) نیاز به حمایت دارد؛ سرهنگ سخنرانی باشکوهی در مذمت خبرچینی می‌کند. می‌گوید این‌ها (منظور همان پسر خدمت‌کار) آینده سازان کشور ما هستند. کسانی که سکان هدایت کشور به دست آنان می‌افتد. از آن‌ها نخواهید دوستان خود را لو بدهند. کشور ما به مردان و زنانی استوار احتیاج دارد نه کسانی که آدم می‌فروشند. آن‌ها را خبرچین بار نیاورید و...

می‌دانم اگر فیلمنامه‌نویس فارسی بلد بود و یا به ادبیات غنی پارس‌ها احاطه داشت حتمن بیت زیبای سعدی در مذمت سخن‌چینی را در لابه‌لای حرف‌های پاچینو می‌گنجاند.

 راستی، سکان هدایت کشور ما به دست چه کسانی خواهد افتاد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 16:1  توسط رستم جهانگشا  | 

 

لمپنیسم سالیان درازیست بر فوتبال ایران سایه افکنده است. سایه‌ی سنگین لمپنیسم به جایگاه تماشاچیان انتقال یافته و فضای استادیوم‌ها به محیطی مملو از بی‌نزاکتی تبدیل شده است.

مریبان و بازیکنانی که دایره‌ی واژگان‌شان در حرف‌های بسیار مبتذل کوچه و بازار خلاصه شده، به مدد بسیاری از عوامل غیر ورزشی خود را به جایگاه‌های بالایی رسانده و الگویی شده‌اند برای تماشاچیان و مردمانی که به فوتبال چون زندگی می‌نگرند.

قطبی در این آشفته‌بازار آمد، درخشید و رفت. تاب نیاورد این فضای آلوده به ریا، سیاست، دروغ و...

و حالا که رفته بسیاری هفت‌تیرکش شده‌اند و در غیاب او عقده‌های خود را خالی می‌کنند.

پروین که به مدد نان به نرخ روز خوردن و همراهی سیاسیون در برهه‌‌های مختلف زمانی به آب‌ونانی رسیده دوباره لب به سخن گشوده و با ادبیات خاص خودش قطبی را تحقیر می‌کند. قلعه نویی که جمله‌های عربی‌ دعایی‌اش در مصاحبه‌ها و تعریف و تمجیدش از مقامات رده‌بالای سیاسی او را در جایگاه سرمربی‌گری تیم ملی فوتبال هم نشاند حالا دم از حقوق کمش می‌زند و این‌که قطبی ده‌ها بار بیش‌تر از من پول دریافت کرده است. او هیچ‌گاه از رانت‌خواری‌اش و امتیازاتی که جهت بلندمرتبه‌سازی به او اختصاص می‌دهند حرفی به میان نخواهد آورد. او از پول‌هایی که بین لیدرها برای تشویق او و تحقیر سایرین تقسیم می‌کند حرف نخواهد زد تا هم‌چنان در این بازار مکاره فوتبال باقی بماند.

دایی با سیاسیون لابی می‌کند و سرمربی‌گری تیم ملی را از افشین قطبی می‌گیرد تا به او حالی کند این‌جا ایران است و جنگ اصلی پشت پرده است. 22 بازیکن داخل میدان مترسکانی بیش نیستند که از بد روزگار حرکت می‌کنند و توپی را جستجو می‌نمایند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 0:48  توسط رستم جهانگشا  | 

سامورایی

سامورایی یک وسترن شهری است. یک فیلم گانگستری که قهرمانش آدم‌کشی حرفه‌ای است.

از عوامل فیلم اسم تنها کسی که یادم مانده آلن دلون هنرپیشه‌ی نقش اول فیلم است. حوصله‌ی گشتن در اینترنت و جستجوی نام عوامل فیلم را نداشتم. احتمال این‌که ژانر فیلم را هم اشتباه گفته باشم زیاد است.

قهرمان فیلم در قبال دریافت پول آدم می‌کشد. نمی‌پرسد کیست، چه کاره است، خانواده دارد یا ندارد. پول را می‌گیرد و با کمال سنگ‌دلی طرف را به قتل می‌رساند.

گانگستر تنها ست و یگانه مونس او طوطی‌ای است که در آپارتمانش نگه‌داری می‌کند.

پیشنهاد قتلی به او می‌دهند و از قضا سوژه همان دختری می‌شود که در جایی به گانگستر کمک کرده است. با خصوصیاتی که از او سراغ داریم بایست در کمال آرامش و بدون راه دادن هیچ احساسی دختر را به قتل برساند. او درست به همین شیوه رفتار می‌کند. با دختر قرار می‌گذارد به محل مورد نظر می‌رود هفت‌تیر را به سمت او نشانه می‌گیرد و ناگهان باران گلوله است که بدن گانگستر را سوراخ سوراخ می‌کند.

در نگاه اول لو رفته، کارش را خوب انجام نداده و به این روز افتاده است.

فیلم اگر این طور تمام می‌شد حالا بعد از سپری شدن چند سال در ذهنم نمانده بود تا ماجرایش را بنویسم.

بعد از مرگ اسلحه‌اش را برمی‌دارند و متوجه می‌شوند خالی بوده است. حالا کل ساختار فیلم عوض می‌شود. تیتراژ پایانی شروع می‌شود در حالی که تو مجبوری فیلم را دوباره با رویکرد دیگری بازبینی کنی. بایست فیلم‌نامه‌ی جدیدی بسازی. تازه، الان متوجه‌ی اسم پرمسمای فیلم می‌شوی. او خود به استقبال مرگ رفته بود. خسته بود از زندگی. تنها بود. هیچ کس به او محبتی نمی‌‌کرد و ابراز یک محبت کوچک آن‌قدر برایش مهم آمده بود که تن به مرگی خودخواسته در راه تنها کسی که دست دوستی به طرفش دراز کرده، داده بود.

در سکانسی از فیلم آلن‌دلون داخل اتومبیل به انتظار سبز شدن چراغ نشسته است. باران شیشه‌ی اتومبیل را از بخار پوشانده و چهره‌ای محوی از او را می‌بینیم. در این سکانس تنهایی و افسردگی قهرمان بیش از پیش عیان می‌شود. او با همه‌ی جذابیت ظاهری‌اش، با همه‌ی قهرمان‌بازی‌هایش شاد نیست.  غمگین و خسته است و می‌خواهد از شر این زندگی خلاص شود.

 این سکانس را بسیار دوست دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 17:47  توسط رستم جهانگشا  | 



                        شاهکار مودیلیانی- 1911

قبلن گفته‌ام نویسنده محبوب من آنتوان چخوف است و دلیلش بیان ساده‌ی اتفاقات پیچیده است. من این طور کارها را بسیار می‌پسندم حالا در هر قالبی که باشند. مسافرخانه‌ی سعادت چنین قالبی دارد. حرف‌های گنده نمی‌زند، شخصیت‌هایش اهل فلسفه‌بافی نیستند، از هگل و نیچه حرفی به میان نمی‌آورند. اما موضوعات پیچیده‌ای را با زبانی ساده عیان می‌سازند.

بازی‌های درخشان بازیگران ِ تقریبن ثابت مجموعه چشم‌نواز است. اغراق‌های تئاتری دارند و مرا می‌برند به دوران زیبایی که تئاتر بازی می‌کردم و بعدها دل بریدم. درگیری ذهن با نوستالوژی در اکثر قسمت‌ها دیده می شود انگار رحمانیان خواسته ادای دینی به تهران دوران کودکی‌اش داشته باشد و گاه این حس چنان تاثیر گذار است که حد ندارد.

یک موسیقی متن زیبا کار را تکمیل می‌کند. این موسیقی هیچ اجباری برای عرضه‌ی خودش ندارد. هیچ پافشاری نمی‌کند تا در سکانس‌ها به زور تماشاچی را مجذوب نگه دارد. گاه گاهی می‌آید چون ستاره‌ای می‌درخشد و می‌رود.

خسته نباشید می‌گویم به تمام عوامل این سریال زیبا. بعد از مدت‌ها تلویزیون کاری درخور تحسین ارائه داد. دست‌مریزاد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 16:49  توسط رستم جهانگشا  | 


 

وقتی اتاق‌ات قفس می‌شود؛ خانه تو را غریبه می‌خواند؛ کوچه پناهت نمی‌دهد؛ به خیابان برو.

 
+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 21:37  توسط رستم جهانگشا  | 


قسمت دوم: او

 

جلسه‌ی نقد و پرسش و پاسخ ِ فیلمی از ع.ر بود و هنرپیشه‌ی نقش اول همراه کارگردان اومده بود. مواجه شدن با او، حس غریبی در من ایجاد کرد که روزها و روزها در درونم زندگی کرد.

فیلم ِ چندان خوبی نبود. ضرباهنگ کندی داشت، داستان رو می‌شد با چند خط به هم بافت و به اصلاح، فیلم‌ جشنواره پسند بود که موضوعی کلیشه‌ای رو این‌بار از یه زاویه‌ی دیگه تحلیل می‌کرد. سعدی فکر کنم کل فیلم‌نامه رو در بیتی فشره کرده:

نه این ریسمان می‌برد با منش     که احسان کمندی‌ست در گردنش.


همسر او هم بود. ته ریش ژولیده‌ای داشت و به شدت شلخته دیده می‌شد. هر چند می‌دونستم هنرمند قابلی‌ا ِ.

جلسه‌ی پرسش و پاسخ خیلی طول کشید و بسیاری از سوال‌ها هم از او بود. من تو ردیف دوم نشسته بودم و هزارتا سوال در ذهن داشتم. آرزو می‌کردم این جلسه هیچ‌وقت تموم نشه. می‌خواستم مدام نگاش کنم و تن صدای قشنگش که شکل خاصی داشت تا ابد زیر گوشم زمزمه کنه.

خوب حرف می‌زد و نور پردازی‌های سالن سینما هر لحظه زاویه‌ی پنهان دیگه‌ای از چهره‌ش رو نمایان می‌کرد.


قبل از او خیلی از هنرپیشه‌های سوپراستار رو دیده بودم و هیچ کدوم جذبه‌ای برام نداشتن. انگار در حال حرف زدن‌م نقش بازی می‌کردن. انگار می‌خواستن پشت میکروفن و نگاه کنجکاو دوربین‌ها همواره ژست بگیرن و جذاب دیده بشن در حالی که او عکس این کارها رو کرد و در ذهن من آشوبی به‌پا کرد.

چیزی که در وجودم پدید اومد اسمی نداشت. آیا عشق بود؟ نمی‌دونستم.

من که به او دسترسی نداشتم و احتمال این‌که روزی دسترسی پیدا کنم رو هم نمی‌دادم. ولی می‌دونستم این حس خودش رو از حصار عقل بیرون آورده و پرسه می‌زنه تو لحظه‌هام.  تازه وجود شوهرش‌م که هنرمند قابل احترامی بود مانع نشد تا این حس مجهول از من دور بشه. روزها و روزها بی‌اختیار در فکرش بودم. فکری که احمقانه و کودکانه بود ولی انکار نشدنی.

 

سال بعد در مراسمی که برای بزرگ‌داشت پدرش در سالن فارابی گرفته بودن حاضر شدم 

وسطای مراسم، مجری برنامه اعلام کرد او خارج از کشور‌ ِ و متاسفانه نمی‌تونه سخنرانی کنه. با شنیدن این حرف بیشتر از بیست دقیقه نتونستم دووم بیارم و دوباره به خیابونای بی‌انتهای تهران برگشتم.

دیگه ندیدمش و اون حس مجهول آرام آرام در قواعد دست‌و پاگیر عقل هضم شد و به راه اومد.

اون حس مجهول هیچ تلاشی برای بیرون اومدن، ابراز وجود کردن و به حسی واقعی تبدیل شدن نکرد و اصلن از اول قرار نبود خودش رو از دنیای جذاب تخیلات جدا کنه و بیاد تو دنیای زشت واقعیات. با این حال من به نگاه و دیوانه‌گی اعتقاد دارم. احساس می‌کنم نگاه‌دیگران و تلاقی دو نگاه رو می‌شه تفسیر کرد. بدون این‌که عقل هیچ دخالتی داشته باشه.


فرهاد نماد این‌گونه عشق‌ها یا احساس‌ها یا بیماری‌هاست. فرهادی که از عشق شیرین شروع می‌کنه به کندن کوه و خودویران‌گری.

 فروغ فرخ‌زاد در مصاحبه‌ای با ایرج گرگین می‌گه کار فرهاد یه جور دیوانه‌گیه. می‌گه علم امروز به ما ثابت کرده این کارها دیوانه‌گی محسوب می‌شه و این‌که فرهاد مشکل روانی داشته.

 این مدل دیوانه‌ها در تمام دوران‌ها همیشه وجود خواهند داشت. حالا علم چقدرم پیشرفته کنه. چون این حس دیوانه‌گی یه حس لذت‌بخش‌ ِ، یه جور خودویرانگری شاید زیبا.

 

هاینریش بل آلمانی از قلب تمدن و از میان جمعیتی که به سردی مشهورن عاشقانه‌ترین حرف‌ها و دیوانه‌گی‌ها رو به رشته تحریر درآورده. عقاید یک دلقک شاهکار بل، بیان یک روند خودویرانگری‌ ِ. روندی که شخص با اختیار خود، خودش رو به مرور ویران می‌کنه و می‌شکنه.

با کمال تعجب منم این حس رو دوست دارم. اگه فرهاد دیوانه است من این دیوانه‌گی رو دوست دارم.

و در این میان تنها نیستم. پرویز تناولی هنرمند بزرگ سرزمین‌مان هم، عاشق فرهاد است و عشق میان او و شیرین.

مجسمه‌های شیرین و فرهاد تناولی معروفیت خاص و عام داره و تازه استاد تناولی‌‌‌ در ستایش هیچ، ده‌ها و ده‌ها مجسمه‌ی شاهکار خلق کرده.

اون‌چه مسلم ِ، من کسانی رو که در ستایش هیچ مجسمه می‌سازن بیشتر از کسانی که قیمت روز تمام اتومبیل‌ها رو می‌دونن دوست دارم.


+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 16:9  توسط رستم جهانگشا  | 


قسمت اول: سینما تک


موزه هنرهای معاصر تهران یه سینما تک داشت. معمولن پنجشنبه‌ها فیلم پخش می‌کرد. همه ساله برای عضویت در کانون فیلم سینما تک فراخوانی محدود می‌دادن و اعضای عضو کانون می‌تونستن فیلما رو رایگان تماشا کنن. بقیه بایست بلیط تهیه می‌کردن.

من هیچ وقت عضو نشدم؛ چون هیچ‌وقت یه زندگی خطی نداشتم. هدف خاصی رو دنبال نمی‌کردم. مواقع عضو گیری می‌گفتم حالا کو تا یه سال، شاید اصلن تو عرض یه سال دیگه تهران نباشم، یا اصلن نباشم. تازه شاید اصلن از سینما دیگه خوشم نیاد و از این حرف‌ها.

ولی بیشتر پنجشنبه‌ها می‌رفتم و فیلم‌ای سینما تک رو می‌دیدم. بعد از پخش فیلم معمولن جلسه‌ی نقد برگزار می‌شد. اگه فیلم ایرانی بود امکان داشت کارگردان فیلم یا هنرپیشه‌ها و یا عوامل دیگر تولید فیلم بیان و در مورد فیلم حرف بزنن. جلسه‌ی پرسش‌و پاسخ برگزار می‌شد و از این قبیل کارا.


من همیشه‌ی خدا تنها بودم؛ اما بسیاری از شرکت‌کنندگان عاشق‌و معشوق‌هایی بودند که از دانشکده هنر و یا جاهای دیگه می‌اومدن. تازه کوی داشگاه هم نزدیک بود و گاهن دانشجوهای کنجکاو هم می‌اومدن.

بچه‌های گروه هنر دست‌های هم رو می‌گرفتن و خیلی عاشقانه رفتار می‌کردن. خیلی مواقع وسط های یه فیلم خیلی جدی تهرانی‌بازی بچه‌ها اعصابم روُ خرد می‌کرد. یه جورایی ولنگار بودن. وسط فیلم واسه‌ی خودشون حرف می‌زدن و می‌خندیدن و بیشتر به خودشون توجه داشتن تا فیلم.


این جور رفتارا رو خیلی جاهای دیگه هم دیدم. تو جشن خانه‌ی موسیقی، افتتاحیه و اختتامیه فیلم فجر و خانه‌ی سینما. از این دست رفتارا زیاد خوشم نمی‌اومد. نه این‌که از روابط عاشقانه بدم بیاد و یا حتا از یه بوسه‌ی مدت‌دار تو یه اتوبان پرتردد؛ اما وقتی اون همه راه رو کوبیده بودم تا یه فیلم جدی ببینم، دیگه جایی برای خنده‌های بی‌مورد نبود. دیگه جایی برای عشق‌بازی دخترا و پسرا وجود نداشت.


شاید من بیش از حد هنر رو جدی گرفته بودم. تازه رشته‌ی اکثر اونا هنر بود و من این وسط فقط یه سرگردانی بودم که از جنس اونا نبود. بیشتر اون دل‌داده‌ها الان احتمالن آدمای بزرگی تو عالم هنر شدن و من آس‌و پاسم، بگذریم.


توی این جلسات نقد و بررسی خیلی از آدمای بزرگ فیلم و فیلم‌سازی رو دیدم. و جالب این‌که تو تمام این جلسه‌های پرسش‌و پاسخ هیچ سوالی از عوامل فیلم نپرسیدم. همیشه ده‌ها و ده‌ها سوال توی ذهنم بود و هیچ‌گاه این سوال‌ها از پستوی کهنه‌ی ذهنم بیرون نیومدن. موقعی که جلسه تموم می‌شد و از دالان نیمه تاریک سینما تک به طرف طبقه‌ی هم‌کف می‌رفتیم خیل جمعیت دور هنرپیشه‌ها و کارگردان‌ها حلقه می‌زدن. امضا می‌گرفتن، عکس یادگاری مینداختن، حرف می‌زدن. من اما خیلی زود این جمعیت رو به حال خودشون می‌ذاشتم و راهم رو به طرف خیابونای شلوغ تهران ادامه می‌دادم. تو تمام این رفتن‌ها نتونستم حتا یک دوست هم پیدا کنم.

اما چیزی که از تمام این رفتن‌ها منو روزها تحت تاثیر گذاشت یک احساس عاشقانه‌ی غیرعادی بود...


ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 16:22  توسط رستم جهانگشا  | 


زمان به گل نشسته است. جمعه را پایانی نیست..
         

شاهکار سالواتور دالی




+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 21:38  توسط رستم جهانگشا  | 

 

سه دوست بودیم. راننده از دست پلیس‌های راهنمایی رانندگی عصبانی بود. چند روز پیش که پسر کوچکش را برای مداوا از تالش به رشت می‌برده پلیس‌های بین راه به‌خاطر سرعت غیر مجاز دوبار جلوی ماشین را گرفته و حسابی کفری‌اش کرده بودند. می‌گفت تابلو‌های سرعت متعلق به 50 سال پیش است. متعلق به ماشین‌ها و خیابان‌های آن دوره. می‌گفت به افسر پلیس گفتم آخر چطور می‌توانم با سرعت 60 تا مسیر را طی کنم. اصلن شدنی است؟ ماشین‌های پشت‌سر مجال چنین سرعتی را می‌دهند؟ آن‌قدر بوق می‌زنند و فحش می‌دهند که مجبور می‌شوی برانی. این حرف‌ها را بهش زدم  اوهم جریمه را کمتر از حد معمول نوشت و دومی با این حرف‌ها زود قانع شد و گفت برو.

دوست دیگرم که در صندلی جلو نشسته بود گفت: اون اوایل که تو خط رشت‌- هشتپر زیاد رفت‌و آمد می‌کردم مدام جریمه می‌شدم تا این‌که به‌مرور خودشان پیشنهاد رشوه دادند و راحت شدم.

 گفت یک‌بار جلوی ماشین را گرفتند و مدارکی خواستند که همراهم نبود کمی صحبت کردند و گفتند برو مدارکت را تکمیل کن و بیا. به طرف ماشین رفتم دل به دریا زده لای مدارک یک اسکناس دو هزار تومانی گذاشته و مدارک ‌را به افسر پلیس دادم. دفترچه را که باز کرد و چشمش به پول افتاد غضب‌آلود به من گفت: الان این دوهزار تومانی را صورتجلسه می‌کنم.

 من‌‌‌ (دوست جلویی من) گفتم ترو خدا جناب سروان قصدی نداشتم و دیدم سروان می‌خندد. گفت مرد حسابی با این پول یک کله‌پاچه هم نمی‌شود خورد؛ تکمیلش کن تا لااقل یک صبحانه بخوریم. گفت سریع یک هزار تومانی دیگر هم لای مدارک گذاشتم و مشکلم حل شد.

من سکوت کرده بودم. ولی راننده گفت پدر سگ‌ها! کارشون همین است. بعد آرام‌تر شد و توی آینه خطاب به من گفت: نمی‌شود یک دوربین جاسازی کرد و از این طور صحنه‌ها فیلم‌ گرفت. تا خواستم حرفی بزنم دوست جلویی گفت چرا نمی‌شود. خیلی هم راحت می‌شود. راننده حرف‌هایش را قطع کردو‌ گفت بعد فیلم را می‌دهیم به مافوق‌هایشان پدرشان را درمی‌آورند.

دوست جلویی گفت نه آن‌طورها هم نیست می‌گویند فیلم مونتاژ است. راننده گفت خلاصه چند نفر بالادست که خبر دارمی‌شوند این‌جا چه می‌گذرد.

دوست جلویی گفت می‌دونی چیه اونوقت کار بدتر می‌شه تو این جاده با ماشین پرشیا مجبوری با سرعت 60 بری و هر وقتم دو کیلوتر بالاتر رفتی 25 هزار تومن برات می‌نویسن. الان باز یه جورایی با هم کنار میاییم. ولی اون‌وقت چی؟

با گفتن این جمله سکوت در ماشین حکم‌فرما شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 21:19  توسط رستم جهانگشا  | 

 

منم با هولدن کالفیلد موافقم و اینا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 16:14  توسط رستم جهانگشا  | 


مغرور هستم. مثل خیلی‌ها. چرا؟ چون مدام به خودم فکر کرده‌ام. به مشکلاتم. به این‌که چرا در چنین برهه‌ای از زمان متولد شدم و جوانی‌ام در روزهای بهانه و اندوه ادامه پیدا کرد. چرا تفریح دوران کودکی‌ام شد خندیدن به صدای آژیر خطر هواپیماهای دشمن! و برنامه‌های تفریحی اکثر دقایقم خلاصه شدند در تئاترها، سریال‌ها و فیلم‌هایی در ستایش جنگ و خون‌ریزی.


نسل قبل از ما، نسلی که یک دوره را در فضایی دیگرگون با فضای بعد از انقلاب پشت سر گذاشته بودند را، فراموش کرده بودم. می‌پنداشتم آن‌ها بسا خوشبخت‌تر از ما هستند. لااقل یک‌دوره‌ی جوانی را بدون ترس از هیچ ماموری با معشوق خود در خیابان‌ها به قدم زدن پرداخته‌اند و...

با این پیش‌زمینه و خیلی با تاخیر پرسپولیس انیمیشن ارزشمند مرجان ساتراپی را دیدم. تعریف‌هایش را زیاد شنیده و خوانده بودم. حتا منیرو روانی‌پور که خیلی کم درباره‌ی فیلم و سینما اظهار نظر می‌کند لب به ستایش از فیلم گشوده بود.

پرسپولیس سه نسل از ایرانیان را با محوریت مرجان هم‌نسل خودم به تصویر می‌کشد. مرجان را درک می‌کردم چون دردهایمان مشترک بود اما قسمت‌های جالب فیلم که برایم تازه‌گی داشت رنج و غم پدر، مادر و حتا مادربزرگ مرجان بود. به زندگی این‌ها هیچ‌گاه از این زاویه نگاه نکرده بودم.

 

کسانی که با اندیشه‌هایی متفاوت جوانی را پشت سر گذاشته و اکنون همه‌چیز را دگرگون شده می‌بینند و پای به دنیایی می‌گذارند که با دنیای خو کرده‌شان بسیار متفاوت است. ناگهان غم‌های جهان به سوی آنان سرازیر می‌شوند و آینده‌ی کودکانشان زندگی را برایشان سخت می‌کند.

چه سرنوشتی خواهند داشت کودکان نسل باروت و گلوله؟ آینده‌شان در این فضا و با این فکر چگونه خواهد بود؟ وقتی پیش‌پا افتاده‌ترین حق یک انسان - نحوه‌ی آرایش مو و نوع لباس‌پوشیدن- نادیده انگاشته می‌شود و...


نسل قبلی ما دردهایشان بسیار بیشتر از ما بود. ما خودمان بودیم و نوجوانی‌ای که تباه می‌شد و غم‌های کوچکی که در هر صف‌نانوایی و سهمیه‌ی کوپن پراکنده بود.

آن‌ها اما غم‌های بزرگ‌تری داشتند. از خود که گذشته بودند و فرزندان و زندگی‌شان و آینده‌شان دغدغه‌شان شده بود. غم آینده‌ی فرزند در بازار آشفته که عده‌ای خود را قیم زندگی تمام افراد می‌دانستند و با سرنوشتشان بازی می‌کردند. خیلی از آنان تاب این تغییرها را نیاوردند. مردند و یا به مرگ تدریجی دچار شدند.  

پرسپولیس می‌گوید به سوختگی نسل خود غرور را هم اضافه کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 15:49  توسط رستم جهانگشا  |