چه بگویم؟ سخنی نیست در همه خلوت این شهر، آوا جز ز موشی که دراند کفنی نیست...
پسری که در صندلی عقب تاکسی نشست و تا میدان شهرداری همسرنوشت شدیم در میانههای راه بغضش ترکید و زار زار گریست. من جلو نشسته بودم و هیچگاه سر نچرخاندم برای دیدنش. دیدن انسانی که از یاس گریه سر داده است. وقتی سوار شد ابتدا حرف زد. از دوستانش گفت، از هممحلیهایش، از فامیلهایش در تهران و لاهیجان و گفت از اینکه تا صبح چشم روی هم نگذاشته است. از اینکه اولین رای زندگیاش اینچنین بر باد رفته است.
در تاکسی بهندرت حرف میزنم اما وقتی به میدان شهرداری رسیدیم تازه دانستم، بعد از گریهی آن پسر، تنها سخنگوی داخل تاکسی من بودهام. مثل اینکه جمع به حرفهای من گوش میدادهاند و دیگر صدای گریهای شنیده نمیشد. سریع کرایه را پرداختم و بدون اینکه در قیافهی هیچکدامشان دقیق شوم به خیابانهای ماتمزدهی رشت پا نهادم. امروز باید خوشحال میبودم کارم بعد از مدتها به سرانجامی رسیده بود و میتوانستم طلبم را وصول کنم. میبایست هرچه سریعتر به دخمهای که اسمش را اداره گذاشته بودند پا گذاشته و چند مدیر و معاون را میدیدم. اما حالو حوصلهی تاکسی و بحثهای هموطنانم نبود. باید تنها با خودم و در قدمهای آهسته و تندم به حرف مینشستم. دیر رسیدم و برای قسمت دوم کارم در تالش دیگر زمانی وجود نداشت.
وقتی به خود آمدم تیتراژ آغازین دربارهی الی روی پردهی سینما سپیدرود رشت ظاهر گردید. دربارهی الی پیروزی دروغ است. دربارهی الی چکیدهی امروز کشورمان است. کشوری عصبی که بیقانونی و عدم شناخت از یکدیگر در آن موج میزند. کشوری که رانندههای تاکسیاش را مخبر، بقالها را...
یکی از خوانندههای وبلاگم بهنام آرش کمانانداز در کامنتی نوشته بود دموکراسی یک نقطه نیست یک دامنه است و الان قسمتی از دامنه را داریم. چند بار خواستم به این کامنت جواب بدهم. حتا یکبار از روی لغتنامهی دکتر معین معنی دموکراسی را نوشتم و هر بار منصرف شدم. دموکراسی نه نقطه است نه دامنه. دموکراسی فقط نوعی حکومت است. حکومتی که برای شهروندانش ارزش قائل است. حکومتی که شهروندانش را یکمشت گوسفند تصور نمیکند. حکومتی که لباس زیبای دموکراسی بر تن کرده و درونش موجود دیگریست، بدترین نوع حکومتهاست. ایوان کلیما در روح پراگ که میتوانی روح تهرانش هم بخوانی بسیار روشن این نوع حکومتها را شرح میدهد. خوانندهی ایرانی وقتی کتاب را میخواند انگار سرنوشت خودش را مرور میکند. انگار خودش در زندان نازیها گرفتار بوده و کمونیستها کتابهای صادق هدایت و هر گونه اسم بردن از او را ممنوع کردهاند.
پینوشتها-
1- از دیروز اینترنت قطع است و خیلی از یادداشتهایم حالا قدیمی شدهاند. افکارم متمرکز نیست. از تهران خبرهای خوشی به گوش نمیرسد. خیابانها را اعت+ص+اب و تجمع پوشانده است. برای موسوی نامهای سرگشاده نوشته بودم که بعد از خواندن بیانیهاش فعلن منتشرش نمیکنم. این بیانیه نشان میدهد میرحسین خاتمی نیست. و میشود کورسوی امیدی داشت!
2- از تبریز هیچ خبری ندارم. فکر نکنم روز و شب آرامی داشته باشد.
