مگر میشود بیخیال بود. من بعد از دوازده سال رای دادهام و حالا نمیتوانم اقلیتی غدارهبند را ببینم که با ارعاب و تهدید رای مرا در زبالهدان میریزند.
من بیخیال نیستم و نمیتوانم باشم. از صبح شنبه نوعی افسردهگی، اعصاب خوردی، خودخوری و بیخوابی سراسر وجودم را فرا گرفته است. اما هنوز انا لله نمیخوانم. هنوز برای مردن در این راه شرایطم میسر نیست. مادرم چشمانتظار من است و برای پدر هنوز هیچ کاری نکردهام. هر گونه ضربه خوردن من بیفایده خواهد بود. و تازه علتش را نه مطابق آنچه روی داده است بلکه با عناوینی زشت عنوان میکنند و مادر تا ابد سوگوار خواهد ماند!
من به خیابان میآیم و علیه هیچکس شعار نمیدهم. در کمال خونسردی و ادب میرحسین را فرا میخوانم. به خیابان میآیم تا او تنها نباشد. تا نقاش منزوی ما در آستانهی شصتو نهسالهگی آرمانهایش را بر باد رفته نبیند. اگر 30 ساله بود و فرصتی برای جبران داشت شاید مثل الکساندر دوما من هم زیر میز اتاقم قایم میشدم و کتاب میخواندم. اما او شصتو هشت ساله است. ما او را به میدان فراخواندیم و او ما را. حالا که کار به اینجا رسیده است و موسوی مردانه ایستاده است ما هم هستیم.
من هم هستم آقای میرحسین موسوی. از تالشم و هر گاه اراده کنی و مرا و ما را فرابخوانی من هم فراخوانت را با جانو دل خواهم پذیرفت. نه شیشهی بانکی میشکنم و نه سنگی پرتاب میکنم فقط روزها و روزها تا وقتی که تو بخواهی و من توانی داشته باشم در خیابانها شب را به روز و روز را به شب میدوزم.
نگران نباش مرد بزرگ. فقط بدان این جنبش خودجوش نیاز به رهبر دارد. بدون رهبر این همه انرژی به هدر خواهد رفت و نتیجهای نیز در کار نخواهد بود. به خشونت کشیده شدن این جنبش نتیجهای عکس خواهد داشت. پارچههای سبز را میتوان در دست آویخت. بادکنکهای سبز، چراغهای سبز.
نمیدانم چرا مجلس که نمایندهی افکار عمومی است این همه بیخاصیت و منفعل عمل میکند؟ مگر این مجلس دستنشانده است که چنین رفتاری دارد؟ مگر حامیان آنها در حوزههای مختلف در خیابانها نیستند؟ این جماعت از آسمان که نریخته است. دانشجویان دانشگاه تهران هر کدام نخبهی شهری و روستایی هستند پس چرا کسی از مجلسیان صدایش به گوش نمیرسد؟ آن 800 هنرمندی که بیانیه دادند در چه وضعی هستند؟ آقای هاشمی کجاست؟ رضایی که چنان با صلابت در مناظرهها شرکت میکرد چرا بیانیهی شفافی نمیدهد؟ سید حسن کجاست؟