تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا - ...

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

 

هی مواظب باش. دو پهلو حرف بزن. طوری حرف نزن که از حرف‌هایت بوی اعتراض به مشام برسد. اصلن به کارهای روزمره‌ات بپرداز. تو مگر کی هستی؟ یک شهروند درجه‌ی سوم شهرستانی. خب بنشین سر جای خودت و سکوت پیشه کن.

چه می‌گویی آخر؟ عکس‌ها را مگر ندیدی؟ مگر سخنان رییس‌جمهورت را نشنیدی؟ مگر این مرد رییس جمهور کل ایرانیان نیست؟ پس چرا آن‌طور حرف زد؟ پس چرا آن‌همه آدم را خار و خاشاک نامید؟ پس چرا باز آن پوزخند تهوع آورش را تحویل‌مان داد؟ حرف بزن دیگر. مگر نیروهای او نبودند کوی دانشگاه را به خاک‌و خون کشیدند؟ مگر صدا و سیمای‌شان نبود که چقدر غم‌انگیز و چقدر نفرت‌اور دروغ تحویل‌مان داد؟ 7 کشته را که دوربین‌ها تصاویرش را گرفته بودند اراذلی خواند که به پایگاهی نظامی حمله‌ور شده‌اند؟ خودت که شنیدی این حرف‌ها را. خودت که دیدی وقتی بهترین جوانان این خاک زیر رگبار گلوله‌ها جان می‌دهند او چطور مدودوف را در آغوش کشیده بود و باز همان لبخند...

به تو آخر چه می‌رسد مرد؟ صدای تو مگر به گوش که می‌رسد سرت را بینداز پایین و زندگی‌ات را بکن. این بلواها همه تمام می‌شوند و باز همان آش و همان کاسه است. سنگین سر جایت بنشین.

نه من نمی‌توانم. چون می‌دانم افرادی که دانشگاه تهران درس می‌خوانند چه کسانی هستند. می‌دانم با چه مشقتی به آن‌جا پای گذاشته‌اند. صنعتی اصفهانی‌ها را. وای خدای من! هر کشوری آرزوی داشتن این استعدادها را دارد و آن‌وقت ما در مبارزه‌ای کثیف آن‌ها را به خاک‌و خون می‌کشیم. لعنت بر این زندگی. لعنت بر این ننگ. مگر در خیابان ماندن و شعار دادن و اعتراض برای باز پس‌گیری حق خود این‌همه تاوان دارد؟ چه شده است مگر؟ این‌ها همان مردانی نیستند که همیشه شماها در مواقع لزوم آن ها را به رخ بیگانه‌گان می‌کشید پس چه شد آن‌نعره‌ها.

عاقلانه حرف بزن مرد. راه‌کار ارائه بده. نوبت حرف‌های احساسی نیست. با این حرف‌های احساسی هیچ گره‌ای باز نمی‌شود. حرف نویی بزن.

نه،‌نه هیچ حرفی نمی‌توانم بزنم. وقتی عکس آن جوان به خون غلتیده را دیدم، و چند لحظه بعد او را دیدم که آن‌چنان وقیحانه مدودوف را به آغوش کشیده است دنیا بر سرم آوار شد. عقل این‌جا چه کاره است. عقل می‌گوید فعلن نباید سکوت پیشه کرد. عقل می گوید این تابو بالاخره روزی باید شکسته شود. عقب‌نشینی امروز میرحسین افسرده‌گی و دلمرده گی طولانی مدتی را به کشور تحمیل خواهد کرد. سیل مهاجرت‌ها روندی رو به رشد خواهد داشت. عقل می گوید گوش‌به زنگ میر حسین باید بود. عقل می‌گوید نباید به هیچ‌وجه خاتمی را میانجی این دعوا کرد. او کوتاه خواهد آمد. عقل می‌گوید باید از چهره‌های شناخته شده مدد خواست. حتا در مجلس رایزنی کرد. این مجلس بی‌خاصیت هم می‌تواند قدم مفیدی بردارد. از قدرت مجمع تشخیص باید سود جست. دست به خشونت نزد و سنگر خیابان را خالی نکرد. باید در جاهایی که امکان وجود اعتصاب وجود دارد امکانش را بررسی نمود. در دل کسانی که امروز مخالف نظر اکثریت مردم هستند انسان هم یافت می‌شود باید روی آن‌ها کار کرد. باید آن‌ها را به سمت خود جذب نمود. میرحسین هر مذاکره‌ای داشته باشد بلافاصله از مضمونش باید این خیل جمعیت آگاه شوند. هر چند کار سختی‌ست و موسوی بیچاره حتا با بلندگوی دستی در آزادی به ایراد سخن پرداخته است اما باز با اتکا به رسانه‌های جدید می‌توان اقداماتی کرد.

 سریع نوشتم. شاید ارسال شود. فرصت ویرایش هم نیست. غلط خواهد داشت. فقط امیدوارم خون‌ریزی بیش از این نباشد. اساتید دانشگاه باید بیانیه بدهند. و من متعجبم از این مراجع که هنوز بعد از گذشت چند روز جواب نامه‌ی میرحسین را هم نداده‌آند. از چه می‌ترسید مردان خدا؟!   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 20:11  توسط رستم جهانگشا  |