تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا - شکارچی (قسمت آخر)

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

 

حقیقت این داستان هنوز تموم نشده. هنوز شما نمی‌دونید سرنوشت سعید و شهرام به کجا ختم می‌شه. ولی باور کنید دیگه خسته شدم. یعنی خسته که چه عرض کنم حوصله ندارم. این ماجرا رو هم مثل خیلی ماجراهای دیگه نیمه‌کاره ول می‌کنم. می‌تونستم کلاس بزارم و بگم بعله داستان مدرن این‌طوریه. تو داستان مدرن قرار نیست اتفاق خاصی بیفته این ذهن خواننده‌س که اتفاقا رو می‌سازه. اما من این کلاسُ ندارم اصلن حالا که به این‌جا رسید من یه قسمت از سرنوشت سعید و شهرامُ براتون می‌گم. نه شهرام و نه سعید هیچ کدوم به ریحان نمی‌رسن. شهرام به خاطر سعید تا آخر لام‌تا کام حرفی نمی‌زنه. سعید اما عشقش رو علنی می‌کنه و چندبار به خواستگاری ریحان می‌ره و ریحان مرغش فقط یه ‌پا داشت نه که نه.

می‌دونید چرا؟ 5 سال بعد از این ماجرا تو عروسی بنفشه خواهر ریحان چشم‌های ریحان و شهرام به هم تلاقی پیدا می‌کنه. حدود 30 ثانیه این تلاقی طول می‌کشه و همون 30 ثانیه یک عمر ریحان رو بیچاره می‌کنه. بعد از 30 ثانیه خاک‌برسر شهرام سرش رو می‌ندازه پایین و مثلن خودش رو بی‌خیال نشون می‌ده، که نبود، هیچ‌وقت نبود. تا آخر مثل داش‌آکل فقط سوخت‌و چیزی نگفت. ریحان دو سه سال با فکر اون 30 ثانیه زندگی کرد. خیال می‌کرد هر لحظه امکان داره شهرام با خونوادش بیاد خواستگاری و شهرام هیچ‌وقت نیومد. بعدم دیگه مجبور شد با یه نفر دیگه عروسی کنه.

 شوهرش آدم بدی نیست اما خب عشق یه چیز دیگه‌س. من که راوی شما باشم توصیه می‌کنم با عشق ازدواج کنید. می‌دونید، شاید ازدواج با عشق به شکست منجر بشه، شاید بگن با عقل ازدواج کردن بهتره و از این حرف‌‌ها اما بدونید وقتی با عشق عروسی نکنید همیشه تو زندگی‌تون یه چیزی کم دارین. انگار گم شده‌ای دارین و هیچ وقت پیداش نمی‌کنین.

می‌دونم این آخر سری منو به موعظه‌گفتن‌م متهم می‌کنید اشکال نداره لااقل حرفامُ که می‌زنم. شما اصلن قسمت موعظه رو نخونید. من که وحی منزل نیستم فقط تجربیاتم می‌گم. تازه به دخترا هم توصیه می‌کنم اگه از کسی خوش‌شون اومد و دیدن طرف بعد از 30 ثانیه سرش انداخت پایین، شما کمکش کنید. بله، چه اشکال داره شما ازش خواستگاری کنید. از یه عمر حسرت خوردن که بهتره.

ج ماعت، من، دیگه، ح وص له، ن دارم باور می‌کنید؟ واقعن حوصله ندارم مثل شما که اعصاب‌تون خورده. مگه اینترنت جای داستان بلند. اما، شاید یه روزی زندگی سعید رو تا آخر بنویسم. از سرنوشت سیامک هم غافل نیستم ولی چون شما بیشتر به زندگی سعید و شهرام ابراز علاقه کردید مجبور شدم دیگه از سیامک فاکتور بگیرم. مطمئن باشید اونُ ‌هم می‌نویسم و می‌دم به نشر چشمه تا منتشرش کنه. شوخی کردم اگه قرار ِ ناشری چاپش کنه می‌دم به نشر نی. چشمه‌ای‌ها یه جورایی کلاس می‌زارن. وقتی پرسیدم ناتوردشت دارین اون دختره که زل زده بود به یه فنجان قهوه خیلی بی‌حوصله گفت نه. و من شک کردم. نشر نی نه تنها کتاب رو داد کلی هم از کتابای خوب جدید برام تعریف کرد و من هیچ‌کدوم رو نخریدم.

فقط آخر سری چیزی بهتون بگم پدربزرگ خدابیامرز ِ شهرام یه مجموعه از حیوانات خشک شده داشت. وسایل خشک‌کردن حیوانات و حشرات هم همیشه جاش تو خونش مشخص بود. چی فکر می‌کنید؟ آیا شهرام به قصد خشک‌کردن سیامک رو مداوا می‌کنه؟ می‌خواد انتقام عشق نافرجامش رو از سیامک بگیره؟ از این گذشته می‌دونستید زندگی سعید بعدها می‌افته به دست‌انداز؟ تو بدوضعی گرفتار می‌شه؟  و یه روز... بگذریم. اینا رو نمی‌دونید و منم فعلن قصد حرف زدن ندارم. بدرود.  

************************

پی‌نوشت- از دنبال کردن حوادث اخیر خسته نشده‌ام. این روزها بهتر است از این جنبش تحسین‌برانگیز گفت و خود در متن حضور داشت. من خواهم نوشت. مطالب زیادی از ذهنم می‌گذرد که متاسفانه مجال بازگو کردن شان نیست. احتمال دادم مدتی به آرشیو یادداشت‌هایم دسترسی نداشته باشم و مجبورن آخرین قسمت شکارچی را منتشر می‌کنم. طبق قولی که به محمود داده‌ام در چند پست آینده تمام داستان را بک‌جا منتشر خواهم کرد. اما به احتمال زیاد کمی زمان خواهد برد.

در ضمن هم‌وطنان تهرانی عده‌ای می‌خواهند حساب شما را از بقیه کشور جدا کنند. آن‌ها ادعا دارند فقط در تهران شمار آرای میرحسین بالاتر از رییس‌جمهور فعلی بود. نه من، نه خیلی از کسانی که می‌شناسم توجهی به این حرف‌ها نداریم. ما هم در کنار شما ایستاده‌ایم. هر چند کوچک بودن شهر و بگیرو ببرهای روسای ستاد مهندس فرصت تجمع و اظهار نظر را نمی‌دهد اما ما با شما هستیم.  

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 0:19  توسط رستم جهانگشا  |