تبليغاتX
حرف‌های رستم جهانگشا - او

حرف‌های رستم جهانگشا

دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و هشتم

 

   در کوچه سگ پر نمی‌زد. اما، شش مرد با صدای بلند حرف می‌زدند. شش دختر زیر سایه‌های تک درخت ِ چنار ِ کوچه، پناه گرفته بودند. شش پسر جوان، شش دختر پناه‌گرفته در سایه را دید می‌زدند. شش زن میان‌سال درون کیف‌‌های مشکی‌شان پول و آینه را جستجو می‌کردند. آسمان خودی نشان داد. آسمان جرقه‌ای زد. باز هم در کوچه سگ پر نمی‌زد. آسمان، عصبانی باران را هم فرستاد. دسته‌های شش‌تایی تندتند به خانه‌های یک و دو طبقه‌شان رفتند. وقتی کوچه خلوت شد، سگ ِ پرنده با خیال آسوده پای به کوچه گذاشت و مدت‌ها پر زد. او، در این قسمت ماجرا، به عمد وارد نشد و ترجیح داد ناشناس بماند.

***

او برنده شد. هم‌زمان دویست و پنجاه و شش نفر برای او دست زدند. هم‌زمان با بلند شدن او، از گوشه‌ی سالن، جَو هم بلند شد و یقه‌ی او را گرفت. او پرسید: چه می‌خواهی؟

جایزه را به یک ارگان هدیه کن

ارگان دیگر چیست؟

ارگان همانی است که کشور را سرپا نگه داشته است

کشور مگر فلج است؟

حرف دهن‌ات را بفهم.

چه طور حرف دهن‌ام را بفهمم؟

مسخره می‌کنی؟

آقاجان! برو پی زندگی‌ات

جَو پرید و یقه‌ی او را گرفت. ول کن یقه‌ام را، چه می‌خواهی؟

جایزه را به یک ارگان هدیه کن

ارگان دیگر چیست؟

ارگان همانی است که کشور را سرپا نگه داشته است

کشور مگر فلج است؟

حرف دهن‌ات را بفهم

چه طور حرف دهن‌ام را بفهمم؟

مسخره می‌کنی؟

او، تازه یادش آمد، این مکالمه را قبلن هم شنیده است. جَو دوباره یقه‌اش را گرفت. جمعیت هم‌چنان دست می‌زد. جَو او را مثل بید می‌لرزاند. چپ‌، راست، جلو، عقب. ناچار گفت آقاجان! چه می‌خواهی؟

جایزه‌ات را به یک ارگان هدیه کن

ارگان دیگر چیست؟

ارگان.. متوجه شد همه چیز ِ جو، به طرز ملال‌آوری تکرار می‌شود. ناچار روش دیگری که در پیش بود را دودستی گرفت. "روش دیگری که در پیش بود" را، با همان دو دست بر سر جَو کوبید. جو تلوتلو خورد. صدای تشویق جمعیت بلندتر شد. او از این تشویق ِ خیلی بلند خیلی خوش‌اش آمد. "روش دیگری که در پیش بو"د را روی پای راست‌اش گذاشت و محکم به شکم و صورت جَو کوبید. جَو، نامتعادل و زخمی، به سالن ترک گفت. جمعیت یکسره بلند شد و او را تشویق کرد.  

***

گفت: وقتی مُردم خاکسترم را در کوه‌های زادگاهم به باد بسپارید. به مردمان سرزمین‌ام بگویید به آن‌ها عشق می‌ورزیدم. به آسمان وطن‌ام. خیلی‌ها تندتند گریه کردند. چراغ‌های سینما روشن شد و جمعیت با دو دل سالن را ترک گفت. بیرون باران می‌بارید. غروب هم روی سکوی همه‌ی مغازه‌ها لم داده بود. سی‌و پنج سال بعد، بعد از دفن او، نوبت به خواندن وصیت‌نامه‌اش رسید. چهار پسر، دو دختر و یک زن‌اش با شنیدن وصیت‌نامه، زیر خنده را، تا می‌توانست زدند: خاکسترم را در کوه‌های زادگاهم به باد بسپارید. به مردمان سرزمین‌ام بگویید به آن‌ها عشق می‌ورزیدم. . ظاهرن جَو تا آخر عمر آن خاطره را فراموش نکرده بود. 

+ نوشته شده در  جمعه 27 خرداد1390ساعت 17:16  توسط رستم جهانگشا  |